هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۱۱ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
مینروا داد زد:
- اوه، خدای من!
و بعد رو به دامبل بات ادامه داد:
- این کیه آلبوس؟ اینجا چی کار داره؟
دامبل بات روی میز دامبلدور چمباته زد و سرش را خاراند.
- یه غریبه‌ست، «گونی» جون. خودم باهاش کنار میام. فقط اگه شلوغ کرد خبرت می‌کنم.
مینروا با سوءظن و از زیر عینکش دامبل بات را نگاه کرد:
- دامبلدور، مطمئنی حالت خوبه؟
دامبل بات لبخند دندان نمایی زد و فریاد کشید:
- عالیییییییییمممممممم!!!
مینروا با شک او را نگاه کرد و در را محکم به هم کوبید و رفت. دامبلدور به معنای واقعی کلمه نمی‌دانست چه بگوید. تنها کاری که باید می‌کرد، این بود که دامبل بات را از پنجره‌ی اتاقش به بیرون پرت کند. همین حرکت برای همه چیز کافی بود. بعد هم می‌توانست سر و رویش را تمیز کند و خیلی بی دردسر به کارهایش ادامه دهد.
خواست به سمت دامبل بات برود و فکرش را عملی کند. اما سر جایش ایستاد. دامبل بات خیلی باهوش بود و دامبلدور نمی‌دانست که او فقط یک ربات است. برای همین فکر کرد اگر او را از پنجره به بیرون پرت کند، قطعا او هم علیه دامبلدور عکس العملی نشان خواهد داد و همه چیز انقدر ساده تمام نمی‌شود!
برای همین، سعی کرد دامبل بات را با زبان خوش نگه دارد و بعد اگر او از آنجا نرفت، می‌توانست نقشه‌های پلیدش را عملی کند.
برای همین، با چوبدستی‌اش در هوا دو تا آب هویج بستنی ظاهر کرد و با لبخند فریبنده‌ای به دامبل بات گفت:
- اوه، باباجان، بیا بستنی بخور.
دامبل بات با حالت کودکانه‌ای از روی میز پایین پرید و یکی از آب هویج بستنی ها را قاپید و شروع به خوردن آن کرد.
دامبلدور کنار او نشست و با مهربانی پرسید:
- بگو ببینم، کی تو رو به اینجا آورد؟
دامبل بات در حالی که فکر و ذکرش، همان آب هویج بستنی بود، پاسخ داد:
- چند تا آدم خوب بودن. یه زن خوشگلم پیششون بود. فکر کنم مامانم بود. خیلی گوگولی بود.

دامبلدور پرسید:
-خب، حالا اسمش چی بود؟ چه شکلی بود؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴:۱۹ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
بعد از اینکه دامبل بات کارش را تمام کرد و کمی دورتر ایستاد تا هنر دستش را درست کند، دامبلدور با اخم به او زل زد. دامبل بات با لحن آزرده‌ای گفت:
«چیه؟ از صورتی آدامسی ریشات خوشت نیومد؟ خب یه کلام حرف بزن درستش می‌کنم.»
دامبلدور در مغز خودش بدل خیلی خیلی خیلی شبیه خودش را بررسی می‌کرد. خیلی شبیه بود و غیرقابل تحمل. آخر سر تصمیمش را گرفت و لبخند زد.
«عزیز مامان می‌شه بگی کی تو رو این قدر شبیه من درست کرده؟»
«منظورت چیه که من رو شبیه تو درست کردن؟ تو خودت رو شبیه من کردی تا یای اینجا و این همه جایزه و مدال و جایگاه و مدیریت این مهد کودک مامانی رو از من بگیری.»
دامبلدور با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و فهمید این یارو یک روانی خل و چل هیپوگریف، تسترال قورت دادۀ از خود راضی است. پس بدون معطلی چوب‌دستی‌اش را درآورد و کارش را شروع کرد. اول فینیته را امتحان کرد تا جادو‌هایش بریزد، بعد هم...
«پتریفیکوس توتالوس.»
دامبل بات خشکش زد. ناگهان صدای در آمد و دامبلدور یادش افتاد که در را قفل کرده. وقتی در را باز کرد مک گوناگال را دید.
«اوه مینروا! چی شده که این وقت شب اومدی اینجا؟»
«سلام آلبوس می‌خواستم...هی صبر کن ببینم اون دیگه کیه...تو چرا این‌طوری...صبر کن ببینم تو کیی؟»
دامبلدور که گریم مسخره‌اش را فراموش کرده بود تند و سریع آن‌ها را پاک کرد و جواب داد:
«معلومه دیگه من آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هستم.»
مینروا با شک و تردید به او نگاه کرد و دوباره نگاهی به دامبل بات انداخت.
«اما من شک دارم. پاترونوست چیه؟»
«ققنوس.»
بعد هم چوب‌دستی‌اش را درآورد تا ثابت کند. دامبلدور به روزی که فهمید عکسش را روی کارت‌های قورباغۀ شکلاتی چاپ کرده‌اند، فکر کرد و گفت:
«اکسپکتو پاترونوم.»
ناگهان یک قورباغۀ شکلاتی نورانی از سر چوب دستی‌اش بیرون آمد و شروع کرد به جست وخیز دور اتاق.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۱۴ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
دامبلدور بسیار خوشحال بود و مرگ‌خواران بسیار ناراحت. البته این دلیل نمی‌شود که آنها تا ابد شاد یا ناراحت بمانند.


مرگ‌خواران، از چیز بسیار مهمی غافل شده بودند. چیزی که تا چند روز گذشته، تمام فکر و ذکرشان بود و شبانه روزی برای آن تلاش می‌کردند. در واقع برای فراموش کردن آن، کمی بیش از اندازه زود بود.


دامبل بات!!!!

دامبلدور که از همه چیز و همه جا بی‌خبر بود، اصلا نمی‌دانست که چیزی به نام «دامبل بات» در اتاقش وجود دارد. چند روز بود که اصلا پایش را هم در آن اتاق نگذاشته بود و کم کم داشت آن را فراموش می‌کرد.


بعد از تمام شدن جلسه‌ی محفل، دامبلدور خسته و کوفته به هاگوارتز برگشت. شب بود و هوا مثل قیر سیاه و تاریک بود.

دامبلدور، وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست. همه چیز آرام و مرتب به نظر می‌رسید. بنابراین، دامبلدور رفت و روی تختش دراز کشید تا بخوابد. فکر اینکه میخواهد بخوابد، قلقلکش می‌داد.


خب، دامبلدور روی تخت دراز کشید. احساس کرد تختش کمی مرتفع‌تر و شیب‌دار تر شده. احساس کرد توهم زده است. پس چند بار غلت زد و دوباره چشم‌هایش را بست.
- آییییییییی اوخ اوخ مامان شفافم! آهای بی‌شعور بی‌فرهنگ مرلین ندیده‌ی تسترال! نشستی روی لوزالمعده‌ی بنده بعد طلبکارم هسی؟

دامبلدور از جا پرید و زیر خودش. مردی را دید که بی‌اندازه شبیه خودش بود. در واقع خودِ خودش بود.

اولین کاری که دامبلدور کرد، این بود که دوید و در اتاق را قفل کرد. بعد، برگشت و لبخند ضایعی به دامبل بات زد.
- هه هه. متاسفم بابا جان. شما کی باشی؟

دامبل بات که لباس خواب صورتی رنگی با طرح خرس پوشیده بود و کلاه منگوله داری روی سرش داشت، با حالت عجیبی روی زمین نشست.

- وا! چقدر بی تربیتی تو! زدی ناقصم کردی بعد خودتو می‌ذاری جای بابای نازنینم؟ بزنم لهت کنم؟

دامبلدور قاطی کرد.

- دِ این قدر زرت و پرت نکن بنال ببینم کی هستی چی از جون منه بدبخت فلک زده میخوای؟

دامبل بات، ظرف زرِ دامبلدور را برداشت و آن را روی دامبلدور خالی کرد. بعد، یک سطل رنگ صورتی آورد و آن را روی ریش دامبلدور خالی کرد. بعد، یک قلم پر برداشت و سعی کرد با آن ریش دامبلدور را فر کند. بعد، یک آبنبات چوبی از جیبش در آورد و در دهان دامبلدور فرو کرد. یکی از همان کلاه های منگوله دار را هم در سر دامبلدور فرو کرد. قیافه‌ی دامبلدور خیلی دیدنی بود.

دامبل بات، نیشش را تا بناگوش باز کرد و با ذوق و هیجان گفت:
- چون الان خیلی مامانی شدی، غریبه، دیگه به خاطر له کردن لوز المعده‌م تنبیهت نمی‌کنم.
و آرام، کله‌ی دامبلدور را نوازش کرد.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۸ ۲۲:۵۴:۴۸

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۳۸ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
لوپین صندلی را عقب کشید و نشست. دامبلدور، هاگرید، مودی چشم باباقوری، پادمور، شکلبوت و آرتور ویزلی دور میز نشسته بودند. مودی چشم جادوییش را به همه طرف چرخاند و با غرغر پرسید:
«فلچر کدوم گوریه پس؟»
هیچکس جوابی نداد. آشپزخانۀ زیر زمینی خانۀ میدان گریمولد، در سکوت کامل محفلی‌ها فرو رفته بود، تا اینکه دوباره هاگرید زد زیر گریه و در دستمال خال‌خالی کثیفش فین کرد.
«جیمز من رو خعلی دوس داشت...همیشه وقتی می‌خواستن قایم بشن با سیریوس...وای باورم نمی‌شه سیریوس...اون کار رو کرد...»
لوپین که غم زیادی در چهره‌اش بود، با صدای گرفته‌ای پرسید:
«بلک چی شد پروفسور؟ گرفتنش؟ هری چی؟»
دامبلدور بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:
«نه هنوز سیریوس رو نگرفتن. من هنوز مطمئن نیستم سیریوس واقعا اون کار رو انجام داده باشه. هری رو هم دیشب بردیم پیش فامیلای مشنگش.»
فلچر در آشپزخانه بی‌هوا باز کرد و هاگرید که جا خورده بود و هنوز گریه می‌کرد، از روی صندلی افتاد و صندلی شد یک تل هیزم. آرتور از سرجایش بلند شد و گفت:
«دامبلدور من باید برم، رون خیلی مالی رو اذیت می‌کنه، تازه وزارت خونه هم کلی کار سرم ریخته و...»
«خیلی خب آرتور برو.»
آرتور سری تکان داد و رفت. فلچر نشست سر جای او. هیچکس حتی به او نگاه هم نکرد. دامبلدور پیام امروز را بست و با ریپارو صندلی هاگرید را درست کرد و با وینگاردیوم هاگرید را سر جایش گذاشت.
«گوش کنید. می‌دونم که همگی از رفتن لیلی و جیمز ناراحت شدین، اما ولدمورت هم رفته. هرچند که می‌دونم بالاخره برمی‌گرده، اما ما می‌تونیم تا اون موقع قوی‌تر بشیم و یا شاید بتونیم برگشتن اون رو تا حد امکان عقب بندازیم.
الان همه شاد و خوشحالن. ما هری رو داریم و خیلی امیدواریم که مثل جیمز و لیلی بشه. پس فعلا غم و غصه رو کنار بذارید و برید بین مردم. مرگ‌خوارا هنوز اون بیرونن. بعضیاشون حتی از همین حالا برای برگشت اربابشون برنامه ریزی می‌کنن...»
هاگرید دماغش را با بالا و کشید و صدایی مثل مخلوط کن داد. دامبلدور با انزجار نگاهی به او انداخت و ادامه داد:
«باید جمعشون کنیم.»


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۳۰ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
بله، حقیقت مرگ‌خواران، بسیار تلخ بود. محفلی‌ها با افتخار، آنها را به آزکابان تحویل دادند و لبخند زنان به پناهگاهشان برگشتند. البته، مرگ‌خواران چندان نسبت به قضیه بی‌تفاوت نبودند و بسیار تقلا می‌کردند تا از دست محفلی‌ها رها شوند. اما موفق نشدند و وقتی به خود آمدند، هر یک از آنها با یک یا چند هم‌سلولی، پشت میله‌های زندان آزکابان، و تحت فشار دیوانه‌سازها بودند. قطعا تمامی آنها ناسزا می‌گفتند و یکدیگر را سرزنش می‌کردند. وضعشان خیلی بد بود و لرد اگر می‌فهمید که آنها در آزکابان گیر افتاده‌اند، بسیار خشمگین می‌شد و کار آنها را در همان آزکابان تمام می‌کرد.
ناامید کننده‌تر برای مرگ‌خواران، این بود که خیلی بیهوده به زندان افتاده بودند. آنها خیلی احمقانه مشغول «قایم باشک بازی» با دامبلدور بودند و هیچ یک از ماموریت هایشان را به پایان نرسانده بودند. بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. به نظر می‌رسید احساس عذاب وجدان شدیدی دارد. قیافه‌اش بسیار مریض‌گونه شده بود. موهای مشکی‌اش از همیشه به هم ریخته‌تر بود، زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، چشم‌هایش سرخ شده بود و رنگش کاملا پریده بود. بقیه‌ی مرگ‌خواران هم وضعیت مشابهی داشتند. همه‌ی آنها، در اثر قدرت دیوانه‌ساز‌ها، مثل دیوانه‌ها با خود حرف می‌زدند و خودشان را این ور و آن ور می‌کوبیدند. حتی بعضی از آنها کاملا بی‌حرکت می‌ماندند و به گوشه‌ای در تاریکی زل می‌زدند.
یک هفته، از حضورشان در آزکابان گذشته بود. عده‌ی اندکی از آنها، در جلسات محاکمه دروغ های شاخداری گفتند و از آزکابان رفتند. اما خیلی‌ها، مثل بلا، ماندن در آزکابان را به خیانت به اربابشان ترجیح دادند.
هیچ‌یک نمی‌دانستند الان لرد سیاه کجاست، و راجع به آنها چه فکر می‌کند. بلاتریکس مدام سر بقیه‌ی مرگ‌خواران داد می‌زد:
- احمق‌ها! ابله‌ها! خائنای پست فطرت! اگر برای نجات ارباب می‌رفتید هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتاد!!!


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۲۷ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
همۀ مرگ‌خوارها جلوی در گرینگوتز نشسته بودند و در سکوتی عمیق فرو رفته بودند. بلاتریکس ناگهان دست از ور رفتن با موهایش برداشت و فریاد زد:
«یافتم!»
همه به سمت او برگشتند و طوری به او زل زدند که انگار تسترال است. بلاتریکس اخم کرد و گفت:
«این جوری عین اسنورکک به من زل نزنید بدم میاد. باید بریم یه مشنگ گیر بیارم تا بهمون بگه اون خراب شده کجاست.»
اوری جیغ جیغ کرد:
«مشنگ؟ واقعا تو می‌خوای با یه مشنگ حرف بزنی؟ می‌خوای بهش التماس کنی؟ می‌خوای...»
«کروشیو...این قدر چرت و پرت نگو. برای نجات اربابه.»
کراب با خونسردی گفت:
«اگه دست به یه مشنگ بزنی هم وزارتخونه و هم محفل پیدامون می‌کنن. اون وقت دیگه کسی نمی‌مونه که بره دنبال ارباب. تازه خود ارباب هم نگفته که بریم دنبالش. گفته زنده ست که تو این‌قدر با آه ناله نری رو مخ.»
بارتی کراوچ سری به تایید تکان داد و تایید کرد:
«آره. هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم. حالا جنگل قحط بود؟ رفته تو جنگل مشنگی؟»
بلاتریکس با بغض گفت:
«اوشکول اگه رفته بود تو جنگلای خودمون که سریع پیداش می‌کردن.»
دوباره همه سکوت کردند. گری بک پس از مدت‌ها لبش را لیسید و با صدای خش‌دارش گفت:
«من که می‌رم دنبال کار و زندگیم. ارباب که نباشه ما هم هیچ کاره‌ایم.»
بلاتریکس با اخم به او نگاه کرد و نعره زد:
«به جهنم، به زیر بغل مرلین که میرین. اصلا برید محفلی بشید. مم تا آخرین قطرۀ اشکم گریه می‌کنم برای ارباب...»
هنوز بلا نطقش را تمام نکرده بود که ناگهان طلسمی به سمتشان شلیک شد و لوپین به طرف آن‌ها دوید. بعد هم مودی و استرجس پادمور و چند نفر دیگر از محفلی‌ها پیدایشان شد. پشت سر آن‌ها هم کارآگاه‌های وزاتخانه سر رسیدند. کراب و گری بک به سرعت خودشان را غیب کردند. بلاتریکس و کراوچ و لاکوود چوبدستی‌هایشان را بیرون کشیدند، اما برای اینکه آن‌ها را تسلیم کنند. همه چیز تمام شده بود. آزکابان انتظار آن‌ها را می‌کشید.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۴۰ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
هیچ یک از مرگ خواران نمی توانستند به درستی معنی این را درک کنند که لرد، از شب گذشته دیده نشده و خبری از او نبوده است. البته چندان هم نمی‌ترسیدند، چون می‌دانستند لرد هر چه قدر هم تحت فشار باشد، به هر حال قوی‌ترین جادوگر‌ عصر به شمار می‌آید. چه بعد از دامبلدور، چه قبل از دامبلدور.
بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و به طرز جنون آمیزی اشک می‌ریخت. او مدام خودش و مرگ‌خواران دیگر را به خاطر تنها گذاشتن لرد سرزنش می‌کرد. رکسان، مدام دستمال صورتی رنگی را از جیبش در می‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. احتمالا اشک خیلی از آنها به خاطر ترس بود. چون اگر اتفاقی برای لرد می‌افتاد، کارشان ساخته بود.
این بود که سریع روزنامه را روی زمین انداختند و به سمت گرینگوتز دویدند.
وقتی به گرینگوتز رسیدند و از میان جن‌های غرغرو عبور کردند، دیدند که هیچ خبری از لرد نیست و تنها چیزی که نشان می‌دهد او در آنجا حضور داشته، تکه کاغذ رنگ و رو رفته‌ای بود که لرد، روی آن با خط قابل تشخیصش چیزی را نوشته بود.
بلاتریکس، با بی‌قراری کاغذ را از رکسان، که سعی می‌کرد خط لرد را بخواند گرفت. بقیه‌ی مرگ‌خواران دور او جمع شدند تا بفهمند چه چیزی روی کاغذ نوشته شده است.
بلاتریکس، آرام نوشته‌ی روی کاغذ را زمزمه کرد:
- جنگل ماگلیِ ۷۱، زنده‌ام.
بلاتریکس چند بار دیگر هم متن کاغذ را خواند.
رکسان با گیجی پرسید:
- یعنی چی؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۴۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
مرگ‌خواران که به شدت از برخورد کراب با لرد سیاه و لرد سیاه با کراب جا خورده بودند، دوان دوان از گرینگوتز بیرون رفتند تا قایم شوند. بعد از اندکی مکث و جر و بحث در کوچۀ دیاگون، صمیم گرفتند هر کسی در یک مغازه قایم شود.
بلاتریکس رفت به فلوریش و بلاتز و رکسان هم به دنبالش، اوری در مغازۀ الیوندر قایم شد و دو نفر هم چپیدند در مغازۀ جارو و وسایل کوییدیچ. کرو هنوز دنبال جایی برای مخفی شدن بود که چشمش به سوروس اسنیپ خورد. جلو دوید و دست به ردای او شد.
«سوروس التماست می‌کنم... کجا برم که دامبلدور پیدام نکنه؟»
دیوونه برو تو مغازۀ وسایل شوخی ویزلیا دیگه اون جا همیشه شلوغه. داره شب می‌شه، تو می‌دونی لردسیاه کجاست؟»
«دمت گرم سوروس. نوکرتم. چاکرخواتم! ارباب تو گرینگوتز نشسته بستنی می‌زنه.»
اسنیپ ردایش را از دست او بیرون کشید و به سمت گرینگوتز دوید تا پیشگویی را که تازه از تریلانی شنیده بود، به سمع و نظر ایشان برساند.
دامبلدور فکر کرده بود مرگ‌خواران تنبل حتما به هاگزهد می‌روند تا چیزی بخورند، اما آنجا تریلانی را دیده بود و او برایش یک پیشگویی واقعی کرده بود.
اسنیپ با خودش تکرار می‌کرد:
«پسری که آخر جولای به دنیا میاد...پسری که آخر جولای به دنیا میاد...»
مرگ‌خواران در مغازه‌ها منتظر بودند و دامبلدور هم دیگر رفته بود سراغ سه دسته جارو تا از رزمرتا بپرسد که مرگ‌خواران را دیده یا نه.
فردا صبح که همۀ مرگ‌خواران خسته و کوفته درمغازه‌های کوچه دیاگون از خواب بلند می‌شدند، چشمشان به پیام امروز افتاد که روی صفحه اولش نوشته بود:
«قربانیان دیشب، لیلی و جیمز پاتر، هری پاتر پسری که زنده ماند. کسی که نباید اسمش را برد در مقابل پاتر کوچک ناکام ماند. کسی از دیشب اثری از او ندیده»


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۱۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
مرگ‌خواران بهت‌زده به لرد نگاه می‌کردند. در حالی که لرد، خیلی خونسرد و با آرامش، شانه به شانه با دامبلدور از آنها دور می‌شد. مرگ‌خواران نمی‌توانستند باور کنند آن همه بدبختی، آخرش هم به جایی نرسیده و دامبلدوری که قصد کشتنش را داشتند در کمال حیرت، حالا دارد با اربابشان قدم می‌زند. هرکسی بود خشکش می‌زد. مرگ‌خواران که جای خود دارند.
خلاصه، همان‌طور پیاده، حدود نیم ساعت راه رفتند و از کوه و درخت و خانه‌ها و... گذشتند. مرگ‌خواران، که خسته و اندوهگین بودند از عقب راه می‌رفتند و لرد و دامبلدور، خیلی معمولی، با هم از جلو حرکت می‌کردند. هوا کم کم داشت تاریک می‌شد و باد سردی می‌وزید. وقتی به گرینگوتز رسیدند، لرد و دامبلدور ایستادند. لرد، به ستون بزرگی در داخل گرینگوتز اشاره کرد و گفت:
- خب، دامبلدور. برو اونجا چشم بذار.
سپس با انزجار مرگ‌خواران را ور انداز کرد و ادامه داد:
- شما هم برین قایم شین. این دورم بازی کنید بعدش تکلیف همه‌تونو مشخص می‌کنم.
بعد، رفت و روی صندلی نرمی که یک دفعه در وسط گرینگوتز ظاهر شده بود، نشست. صندلی، گرد بود و پارچه‌ی مخملی و اناری رنگی داشت. لرد روی آن لمید و مرگ‌خواران، در کمال شگفتی(چیزی می‌گویم، چیزی می‌شنوید. شگفتــی!) جنی را دیدند که با لباس های رسمی، جلوی لرد تعظیم کرد و یک فنجانِ سفید و زیبا به او داد که محتویاتش احتمالا چای سبز بود. (نمی‌دانم چرا سبز. پس نپرسید که من خنگی بیش نیستم)
بلاتریکس وقتی آن صحنه را دید، اول چرخی زد و بعد، به طور کاملا صاف، به پشت، با صدای مهیبی روی زمین فرود آمد. لرزید و کف از دهان خارج ساخت. (واو) رنگش هم چیزی مثل اناریِ مبلِ لرد بود.
لرد، آرام و با حوصله نگاهش می‌کرد و اخم به ابرو نمی‌آورد. بعد از اینکه چای سبزش را تمام کرد، فنجان را با بی‌خیالی به پشت سرش پرت کرد و دوباره روی مبل لمید. بعد، دوباره همان جن ظاهر شد و یک بستنی لیوانی گنده با طعم توت فرنگی را به دست لرد داد.
اوری گفت:
- سرورم، بلاتون به جونم، از روی چای بستنی میل نکنید. می‌ترسم معده‌ی مبارک درد کنه.
لحنش بسیار مؤدبانه بود و این حرف را در حالی می‌زد که خم شده بود و زمین را نگاه می‌کرد.
لرد، در حالی که بستنی می‌خورد، اوری را با حالت بدی نگاه کرد.
- متاسفانه نمی‌کشمت، اوری. چون قرار بود بهت جایزه بدم. عوضش جایزه بی جایزه. از این به بعد، هر خطایی بکنی با روش دلنشین‌تری ازت پذیرایی می‌شه، اوری.
اوری بر خود لرزید.
دامبلدور که تا آن لحظه با حالت عجیبی دست به کمر ایستاده بود، به سمت ستون رفت و داد زد:
- من چشم می‌ذارم. فقط زود تشریف ببرین خواهشاً!
لرد، سرش را تکان داد و رو به مرگ‌خواران گفت:
- شنیدید که چی گفت؟
مرگ‌خواران، پیکر بلاتریکس را از زمین جمع کردند و از گرینگوتز بیرون رفتند. قیافه هایشان بسیار خسته و غمگین بود، حالا باید از آنجا دور می‌شدند، در حالی که بلاتریکس و کراب را حمل می‌کردند. این برای آنها، یک فاجعه به شمار می‌رفت.


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲:۵۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
دامبلدور با مهربانی جواب داد:
«نه بلاتریکس من یه مشنگ‌زاده‌ام که معجون مرکب پیچیده خوردم تا شما رو گول بزنم که دامبلدور رو نکشید، هر چند اون هنوز نرسیده.»
بلاتریکس به دامبلدور تقلبی اخم کرد و گفت:
«راه بیفتید، من با این یه کاری دارم که خشونتش زیاده شما نبینید بهتره.»
مرگخوارها که تازه امیدوار شده بودند، بالاخره به صحنۀ اکشن و خفن می‌بینند، با ناامیدی به سمت قلعه راه افتادند. بلاتریکس داد زد:
«گندزادۀ کثیف بیا پایین ببینم. نترس باهات کاری ندارم، بیا.»
دامبلدور تقلبی بغض کرد و گفت:
«نوموخوام. بیام پایین منو می‌زنی.»
بلاتریکس که دیگر بعد از این همه رفت و آمد، اعصاب درست و حسابی برایش نمانده بود با چوب‌دستی‌اش، مشنگ‌زاده را نشانه رفت.
«براکیابیندو.»
دامبلدور تقلبی جاخالی داد و فریاد زد:
«لسترنج احمق! حالا من یه شوخی کردم گفتم معجون خوردم، تو باید باور کنی؟ دیوونه نزدیک بود بیفتم.»
دامبلدور واقعی که تا به حال از این همه فحش در یک جمله استفاده نکرده بود ناگهان جلوی دهانش را گرفت.
بلاتریکس هم به سمت یارانش دوید و با خوشحالی جیغ جیغ کرد:
«بیاین، بیاین خودشه. دامبلدور واقعیه. بیاین بکشیمش راحت بشیم.»
مرگ‌خواران دوان دوان برگشتند و کنار بلاتریکس ایستادند. ناگهان کراب آستینش را بالا زد و علامت روی ساعدش را فشرد. بلا به موهای جنگلی‌اش چنگ زد و نعره زنان گفت:
«چی کار کردی؟ الان اگه ارباب بیاد و ببینه پاتر رو نگرفتیم پاره پاره‌مون می‌کنه.»
کراب اهمیتی نداد و با خونسردی زمزمه کرد:
«ذار بیاد خودش شر دامبلی رو کم کنه. من دیگه خسته شدم. افتخار نمی‌خوام، فقط یه دوش آب گرم می‌خوام.»
بعد از چند دقیقه انتظار ولدمورت از راه رسید. مرگ‌خواران کوچه‌ای باز کردند و تعظیم کنان به اربابشان خوش‌آمد گفتند. ناگهان اوری سر بلند کرد و گفت:
«ارباب اربا، اوناهاش اون بالا وایساده. به من جای ه می‌دین حالا؟»
ولدمورت لحظه‌ای پر ابهت بودن را کنار گذاشت و مهربانانه به اوری گفت:
«آفرین اوری به تو کلی افتخار جایزه می‌دم.»
سپس رو به بلاتریکس کرد و با عصبانیت پرسید:
«پاتر کو؟»
«ارباب من رو ببخشید. عفو کنید، اما کراب شما رو صدا زد.»
ولدمورت نعره زد:
«من همش رو از چشم تو می‌بینم. تو مسئول انگشت‌های اینایی که الکی من رو صدا نکنن.»
کراب سینه سپر کرد و گفت:
«ارباب اگه می‌خواین دوباره شروع کنید که پسره فقط مال منه و از این حرفا بگید من برم. بسه دیگه. یه بار پسره زد کشتتون ما آواره شدیم. حالا که این سایته زندتون کرده دیگه بیخیال این پسره بشید. به اون پسره گیر بدین.»
ولدمورت چوب‌دستی‌اش را تکان داد و گفت:
«آودا کداورا.»
و کراب به دیار باقی شتافت. ولدمورت به بقیه‌شان رو کرد و سپس به اوری گفت:
«بذار اینا رو تنبیه کنم، افتخارای تو رو بعدش می‌دم...دامبلدور تو هم بیا بریم رو گرینگوتز چشم بذار، اون جا نزدیک‌تره. مرگ‌خوارام پیدات کردن.»
دامبلدور «نچ»ی گفت و از دروازه پایین آمد.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.