هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶:۱۴ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۲:۰۵
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
ویزو نقاش خوبی بود و مگس کِشیدن براش مثل آب خوردن بود.

بعد از فریاد زدن...ویزو از دور چند مگس رو دید که دارن به سمتش میان.

-تو گفتی یک؟
-آره!
-ینی به پول نیاز داری؟
-آره!
-ما هم نیاز داریم...یک!

ویزو فکر می‌کرد که اونا قرار ببرنش به مبارزان شریف ولی در واقع اونا خودشوک مبارزان شریف بودن که می‌خواستن برن به مبارزان شریف!

بعد از تمام شدن فریاد ها...ملخی وارد ماجرا شد که یک تیکه برگ توی دستش بود.

نقل قول:
داوطلبان مبارزان شریف از این طرف!

ملخ یه جورایی نقش هاگرید رو بازی می‌کرد.

تمامی مبارزان شریف با ملخ به سمت مبارزان شریف پرواز کردن.
مبارزان شریف مشتاق بودن تا مبارزان شریف رو ببینن و بفهمن داستان از چه قراره.

ویزو داشت با خودش می‌گفت:
-به قیافه ی خونی و داغون اینا نمی‌خوره، نقاشی بلد باشن. من حتما اول می‌شم و میرم تا آنتونین رو نجات بدم.

-مبارزان شریف! این شما و این هم مبارزان شریف!

ویزو بیست آمبولانس رو جلوی مبارزان شریف دید که توی هر کدومشون لاشه ی یک مگس بود.

ویزو فهمید اون بِکش نبود بلکه بِکُش بود.

ویزو باید برای مبارزه آماده می‌شد.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۴۵ سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۶:۱۲:۲۰
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 167
آفلاین
-ویزو میدونی بیست گالیون چه قدره؟ می دونی از وقتی وزارت خونه مالیاتو افزایش داده نرخ جهانی گالیون چند درصد افزایش پیدا کرده؟ ببین ویزو طبق محاسبات من اگه امسال روی خرید جارو های قدیمی سرمایه گذاری کنیم با بالا رفتن قیمت گالیون، جارو های قدیمی دوباره به بازار بر میگردن و ما میتونیم حسابی گالیون به جیب بزنیم. نظرت چیه؟

ویزو با چشمانی درشت شده و نگاهی عاشقانه به تکه کاهویی قهوه ای خیره شده بود و چیزی از حرفهای تخصصی انتونین نمیفهمید.

-هی ویزو با تو ام؟ نظرت چیه؟

ویزو که تازه متوجه انتونین شده بود، اشکی که از عشقش به کاهو گوشه چشمش بود رو پاک کرد، دماغی بالا کشید و دستی روی شونه انتونین زد.
-من همیشه گفتم، تو بهترین تحلیلگر اقتصادی ای هستی که من به طول عمرم دیدم.

انتونین که خر شده بود و لپاش گل انداخته، رو به فروشنده کرد و گفت:
-کل بار گندیده تو یه جا بکش بریم.

زمانی که فروشنده کیسه ها رو یکی بعد از اون یکی پر میکرد انتونین تازه متوجه شد ته جیبش سولاخ شده و گالیونا به فنا رفته، انتونین اومد موضوع رو بگه که نگاهش افتاد به قیافه وحشتناک فروشنده.
-چهارصد گالیون.
-جان؟ چهارصد گالیون؟ نمیشه یکم ارزونتر حساب کنی مشتری شیم؟
-اینم به خاطر گل روی شما چهارصد و پنجاه تا.
-نه اقا داری اشتباه میزنی گفتم تخفیف بده این چه وضعشه، اصن نخواستیم...

جمله هنوز کامل از دهن انتونین بیرون نیومده بود که فروشنده یقه انتونین رو گرفت و بعد از چند بار بالا پایین کردن و بی هوش کردنش یه زنجیر انداخت گردنش و بستش به میز میوه ها.
-ببین مگس جون ما از این شوخیا با کسی نداریم این رفیق شوما پیش ما میمونه تا پول ما رو بدین. تا فردا دادین دادین، ندادین خودتونو به عنوان ادم و مگس فاسد میفروشم، اتفاقا مشتریشم هست، الانم مغازه تعطیله خودافظ شما، اقا این مگس و بندازین بیرون.

بیرون جادومارکت ویزو حیران تر از همیشه به دیوار تکیه داد و زد زیر گریه.
-ای خدا حالا من بدون انتونین چه جوری تا فردا گالیونا رو جور کنم.

-ایا از بی پولی رنج میبری؟
-اره.
-ایا دوستتان نتوانسته هزینه ی میوه های گندیده شما رو پرداخت کنه؟
-اره.
-ایا به گالیون نیاز داری؟
-اره.
ایا دنباله یک فیل میگردی؟
-اره اره خداجون اینم هست.
-مبارزان شریف، در مبارزان شریف شرکت کن تا گالیوونر شوی، فقط کافیه عدد یک رو فریاد بزنی تا وارد مبارزه بشی.

ویزو که اولش فکر میکرد داره با خدا حرف میزنه سرش رو بالا گرفت و متوجه تابلوی سخنگوی روبه رو شد:

«در مبارزان شریف، مگس باش، مگس بکش، گالیون ببر»
***توجه توجه اگر هم اکنون ثبت نام کنید یک فیلیاب از ما اشانتیون خواهید گرفت.***


ویزو که با هیجان متن تابلو رو خونده بود فریاد زد: یکککککک.




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۴ ۲۰:۲۴:۱۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۴۸ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۴:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5599
آفلاین
خلاصه:

آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره.
آنتونین قلب آخرین اژدهای روی زمین رو پیدا می کنه. ولی قلب از دستش فرار می کنه و یه فیل سرگردون هم دنبال قلبه می دوئه.
آنتونین الان به دنبال اون فیل می گرده...چون معتقده ممکنه قلب اژدها رو گرفته باشه. یا جاشو بدونه. یه مگس به نام ویزو هم اونو در این سفر همراهی می کنه.

...................

-صبح شده.
-معنیش اینه که باید بریم!
-نه...معنیش اینه که باید صبحانه بخوریم!

چهره آنتونین از تصور چیزی که ممکن بود برای مگس حکم صبحانه داشته باشد، در هم کشیده شد. مگس هم متوجه این قضیه شد.
-چته بابا چرا این شکلی می شی؟ همیشه که لازم نیست اونجور چیزا بخوریم. من میوه هم می خورم. شیرینی هم می خورم. فقط یه شرط داره. باید کاملا فاسد و گندیده باشن. همین.

آنتونین کمی فکر کرد. پیدا کردن میوه یا شیرینی خراب شده نباید کار سختی می بود.

دونفری به سمت نزدیک تریک جادومارکت حرکت کردند و خیلی زود به بخش میوه و سبزی رسیدند. نگاهی به قیمت ها کردند.

میوه و سبزی تازه...کیلویی یک گالیون
میوه و سبزی فاسد و گندیده و بدبو و له و لورده و خراب شده...کیلویی 20 گالیون



حساب و کتابهایشان باز به هم ریخته بود!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۵۲ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۲:۰۵
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
-آنتونین میشه یکم استراحت کنیم بال هام خسته شده!
-منم خسته ام ولی خب باید بریم تا فیل رو پیدا کنیم.
-بابا شب شده تو نمیخوابی؟من میخوام بخوابم.
-مگه مگسا میخوابن؟
-معلومه که میخوابیم جغد نیستیم که!

آنتونین هیچوقت فرق بین جغد و مگس رو نمیفهمید.
-باشه میخوابیم ولی باید زود بیدار شیم تا بریم و دنبال فیل بگردیما
-باشه پس بگیر بخواب!

بعد از چند دقیقه آنتونین گفت:
-مگس
-نه توی اون دستشویی نرو خطرناکه...ویزو مراقب باش...باباااااااااااااااااااااا!

مگس بعد از گفتن این حرف از خواب پرید.
آنتونین هنگ کرده بود و زل زده بود به مگس!

-چیه به چی نگاه میکنی؟
-میخواستم بگم خوابم نمیره که دیدم داری تو خواب حرف میزنی؟انگار داشتی با بابات حرف میزدی درسته؟
-ها؟بابام؟چیزی که نگفتم؟
-چرا گفتی!گفتی نرو توی اون دستشویی خطرناکه.چیزی شده که بخوای به من بگی؟
-نه چیز خاصی نشده بگیر بخواب.

مگس روشو کرد اونور،آنتونین بهش نزدیک شد و صدای آروم گریه شو شنید.
-مطمئنی نشده؟
-قصه اش طولانیه!
-من خوابم نمیبره برای همین وقت زیاد دارم!
-داستان از اونجا شروع میشه که بابام میخواست منو ببره برای اولین تجربم...

آنتونین پرید وسط حرف مگس!
-چه تجربه ای؟
-اولین سفر به دستشویی!خب داشتم میگفتم...رفتیم توی یه رستوران معروف به اسم قورمه سبزی بعد رفتیم سمت دستشویی هاشون،روی یکی از دستشویی ها نوشته بود مردانه،بابام بهم گفت همیشه برو توی این اون یکی به درد تو نمیخوره.وارد دستشویی شدیم خیلیاشون نوشته بود فرنگی روی یکیشون نوشته بود ایرانی!به بابام گفتم من میخوام برم توی این...

دوباره آنتونین وسط حرفش پرید.
-خب بعدش؟
-تو ادب نداری هی میپری وسط حرف من دارم میگم دیگه عه.خیلی اشتیاق داشتم برای همین سریع رفتم به سمت در دستشویی بابا گفته که نرم ولی من توجه نکردم.رفتم درو باز کردم و نشستم روی سنگ دستشویی!باورت نمیشه چه حالی میده.یهو یه ادم اومد داخل بعد بابام گفت که ویزو مراقب باش.من نفهمیدم چرا اینو گفت که یهو بالای سرم یه چیزی رو حس کردم،بابام سریع اومد و منو هل داد و خودش موند زیر پای اون ادم...این همه ی جریان بود!حالا برو بگیر بخواب که فردا زود بل...
-خخخخخ پوووووف!

مگس هم اشکاشو پاک کرد و خوابید!
صبح شده بود و هردو آماده ی ادامه ی سفر


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲ ۱۶:۵۸:۰۹
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲ ۱۹:۳۰:۱۳

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۱۴ یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۴:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5599
آفلاین
این صدای آنتونین نیست...
صدای مگس است!

آنتونین به مگس که با جدیت در حال پرس و جوست نگاه کرد.
-هی...متوجهی که اون یه درخته؟

مگس حتی برنگشت که نگاه عاقل اندر سفیهش را نثار آنتونین کند.
-خب منم مگسم! از حرف زدن من تعجب نمی کنی، از جواب دادن احتمالی این درخت می کنی؟

آنتونین ضایع شده بود. دهانش را بست تا مگس به کارش برسد.
ولی هر چه صبر کردند درخت جوابی نداد. آنتونین خوشحال شده بود که حق با او بوده است!
-می گم درخته خب...حرف گوش کن! حرف نمی زنه اون.

-می زنم داداش...دارم فکر می کنم. مهلت بده!

درخت با صدای نخراشیده ای جواب داده بود و آنتونین بیش از پیش ضایع شده بود.

-من...فکر می کنم...فیلی...دیدم...که از این جا رد بشه. آره آره...دیدم.

مگس ذوق زده پرسید:
-کدوم طرف رفت؟

درخت شاخه خشکیده اش را به سختی تکان داد و به سمتی اشاره کرد.
-اون وری رفت. البته اون موقع...

آنتونین و مگس منتظر بقیه حرف درخت نشدند و به سمتی که درخت نشان داده بود حرکت کردند.
صدای زمزمه درخت از دور به گوششان نرسید.
-اون موقع یه نهال کوچولو بودم...این فیله رو از هندوستان آورده بودن...منم دیدمش خب. خیلی سال گذشته. هی زندگی...

آنتونین و مگس تیم بسیار بی دقتی بودند. رفتند و رفتند و رفتند...تا این که خسته شدند!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰:۴۴ سه شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
در همین حالت که آنتونین و مگس با هم به توافق رسیدن، گریک الیواندر به طرف مغازه ی چوب دستی فروشیش میره که بازش کنه و چوب دستی های زیادی به ملت بفروشه.

کرکره ی مغازه رو بالا میکشه.
-اوه!

با دیدن مانکن توی مغازه منقلب میشه. به طرفش میره. دستی به سرش میکشه. چقدر این مانکن شبیه همسر از دست رفتشه. اشکی میریزه و پشت پیشخون میره. جعبه ی مخصوص چوب دستیای تعمیری رو درمیاره و یکی یکی سرگرم خارج کردن و دور انداختن مغزاشون میشه.
چوب دستیا قابل تعمیرن، ولی اینجوری نمیشه پول در آورد. مردم بهتره چوب دستیای جدید بخرن که هم خودشون خوشحال بشن هم الیواندر خوشحال بشه. هر دو طرف سود کنن!

در حالیکه داره مغز چوب دستیا رو در میاره یهو چشاش پر اشک میشه!
نخیر!
چشمش به مانکن نیفتاده. یاد این میفته که الیزا، همسر سابقش چه مغز متفکر و پویایی داشت.
همینطور که داره اشک میریزه یاد آنتونین میفته. ذهن الیواندر زیاد از این شاخه به اون شاخه میپره.
-یعنی موفق شده؟

اشکی رو که الان دیگه یادش رفته برای چی داشت میریخت پاک میکنه و برمیگرده سراغ کارش.

در نقطه ای خیلی دورتر، آنتونین در حالی که مگس رو شونه اش نشسته دنبال فیل میگرده.
-ببخشید...شما یه فیل ندیدین که از اینجا رد شه؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۱۷ دوشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۷

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۰۰:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
خلاصه:
آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره. آنتونین اژدهایی گیر میاره و بعد از مردنش می‌خواد قلبشو برداره که قلب دو پا در میاره و فرار می‌کنه. پس آنتونین یه فیلو مسئول دنبال کردن قلب می‌کنه تا پیداش کنه.
حالا آنتونین فیلو گم کرده و با یه مگس مواجه شده که در ازای شریک شدن با ته مونده‌ی غذای آنتونین، حاضره بهش برای پیدا کردن فیل کمک کنه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آنتونین به مگس که میگسونی نام داشت نگاهی که نشون از انتظار بود می‌ندازه. مگس با تعجب هی سعی می‌کنه نگاهشو از آنتونین بدزده، ولی می‌بینه نگاه خیره‌ی آنتونین قصد نداره دست از سرش برداره.
- چیه خب؟ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟

آنتونین اشاره‌ای به آسمون می‌کنه.
- برو بالا دیگه. پرواز کن و اوج بگیر و از اون بالا ببین فیله کجا رفته. قبل از اینکه بفرستمش سراغ قلب، دنبال سیرک می‌گشت! پس اگه سیرکم دیدی خوبه، شاید اونجاس.

مگس بال‌هاشو باز می‌کنه و بال می‌زنه و می‌زنه و می‌زنه... تا اینکه به چند متر بالاتر از سر آنتونین می‌رسه.
- حداقل تا 10 متر جلوترمون که نه فیلی هست و نه سیرکی.

آنتونین دست به سینه سرجاش وایمیسه.
- گرفتی ما رو مگس؟ 10 متر جلوترو که خودمم می‌تونم ببینم. بیشتر پرواز کن، بالاتر برو. بالاتر از جنگل. بعد کل محوطه رو چک کن و بگو این فیل ما کجاس.

مگس اشاره‌ای به هیکل و بال‌های کوچیکش می‌کنه.
- تو در مورد من چی فک کردی مرد حسابی؟ من قهرمان پرواز مگس‌ها هستم و از من مگس بهتر پیدا نمی‌کنی که بتونه بالاتر از این پرواز کنه! این اوجشه.

و این چنین می‌شه که آنتونین ناگهان حس می‌کنه وارد معامله‌ی بدون سودی با مگس شده.

- نترس آنتی! من که گفتم همکار خوبی هستم. بزن بریم فیله رو پیدا کنیم.

مگس ویز ویزکنان شروع به حرکت می‌کنه و آنتونین آهی می‌کشه و با بی‌میلی به دنبالش راه میفته.




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۴۱ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۶:۵۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 243
آفلاین
نداى درون دالاهوف پس از شنيدن سخنان مگس که کمتر پند و اندرزى را ميتوانست در آن پيدا نمود ،شروع به هشدار دادن به دالا کرد.
-اگه حرفش رو قبول کنى علاوه بر اينکه صبح تا شب مختو با ويز ويزاش به همراه غذاهاتو ميخوره ،بلکه شبا يا شايد هم بيست و چهار ساعت شبانه روز توى دماغ و گوشات تاتى تاتى بره هاااا......از من گفتن بود دالى جون حرف نداى درونتو گوش کن!

پس از شنيدن سخنان نداى درون ،دالاهوف به اين نتيجه رسيد که پيدا کردن ريسه اژدها به همه چيز مى ارزد و يه مگس آنقدر ها که ندا بزرگش کرده بود ،نميتوانست رو مخ و اعصاب باشد ،بنا براين جواب نداى درون خود را اينگونه داد.
-ببين ندا جون تو زيادى دارى سخت ميگيرى يه مگس که اندازه انگشت کوچيکه منم نيست نميتونه انقدر که تو ميگى بد باشه ،بعدشم اگه انقدر فاز منفى باشى از کله ام ميندازمت بيرون ميرم پارميداى درون ميگيرم تازه هم فازش مثبته هم انرژى بيشترى بهم ميده!

ندا پس از شنيدن سخنان بى رحمانه دالاهوفش تصميم به گرفتن روزه ى سکوت کرد تا دالوهوف به سخنانش برسد و اورا با پارميداى درون تهديد نکند ،به هرحال دالاهوفش ديگر بزرگ شده بود و بايد با مشکلاتی مواجه ميشد و درميافت که زندگى به مراداو نميچرخد.

دالاهوف که ديد ديگر صدايى از ندا نمي آيد ،روبه مگس کرد که همچنان منتظر شنيدن پاسخ او بود.
-خب....باشه مگس جان قبوله تو کمکم ميکني و منم به تو غذا و جا ميدم. اسم من آنتونين دلاهوفه و تو ؟

مگس که بخاطر گرفتن نقشه اش لبش به پهناى نيشخندى باز شده بود ،خودش را معرفى کرد.
-منم ميگل جانسون هستم ملقب به ميگسونى تو هم چون رفيقمى منو ميگسونى صدا کن!

آنتونين دالاهوف پس از معرفى و آشنايى به مگس يا همان ميگسونى ،تصميم گرفت که وقت را تلف ننمايد و با راهنمايى ميگسونى سيرکى که فيل به آنجا رفته بود را پيدا نمايد...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶:۰۴ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
آنتونین تصمیم میگیره در اولین قدم هویت صدا رو مشخص کنه.
-خودتو نشون میدی یا...

-یا چی؟

آنتونین تهدید مناسبی برای یه صدا نداره، ولی وانمود میکنه که داره.
-وگرنه هر چی شنیدی از گوش خودت شنیدی. من شوخی سرم نمیشه. ده تا صدا مثل تو رو خفه کردم.

صدا این دفعه از فاصله ی نزدیک تری به گوشش میرسه.
-من صدا نیستم. هویت دارم. شخصیت دارم. ببین منو.

آنتونین سرشو میچرخونه و یه مگس زشت سیاه رو میبینه که روی شونه ی راستش نشسته. درست نزدیک گوشش.
-پس تو بودی! آماده ی مرگ باش.

مگسه دستاشو میماله به هم.
-کشتن من برات چه فایده ای داره؟ تو دنبال ریسه ی قلب اژدهایی میگردی که از دستت فرار کرد. برای پیدا کردنش هم باید فیل رو پیدا کنی. بیا با هم بریم دنبال فیله. من همکار خوبی هستم. کافیه ته مونده ی غذاتو بدی بهم. گاهی هم وقتی خوابی اجازه بدی برم تو گوش و دماغت و اذیتت کنم. قبوله؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶:۲۲ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۴:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5599
آفلاین
تنها یک راه برای دالاهوف باقی مانده بود! به دنبال قلب فراری اژدهای قبلی برود.

راهش را هم می دانست!

فیلی که در پی سیرک بود. چون با چشمان خودش دید که فیل به دنبال ریسه فراری قلب اژدها دوید. شاید هم آن را گرفته بود.
برای همین سریعا به مکان قبلی آپارات کرد.
کمی دور و برش را نگاه کرد. بجز لاشه اژدهایی که در همان محل قبلی افتاده بود چیزی ندید.

-دنبال چی می گردی؟

سرش را پایین گرفت...بالا برد...چپ را نگاه کرد...راست را نگاه کرد...
ولی کسی را ندید!
-کیه که با من حرف می زنه؟

-تو کاری به این کارا نداشته باش. بگو ببینم دنبال چی می گردی؟

-خب...یه فیل!

صدا برای مدت کوتاهی ساکت شد. ظاهرا داشت فکر می کرد.
-هوم...کار سختیه. پیدا کردن یه فیل در این جا مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه.

آنتونین نمی فهمید این دو مثال چه ربط و تشابهی به هم دارند. صدا هم نمی دانست. صرفا مدتها بود از این ضرب المثل خوشش آمده بود و دنبال جایی می گشت که از آن استفاده کند.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.