هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۲:۵۱:۳۰ پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵:۳۴ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۵:۲۸
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 41
آفلاین
-ولی چیز... پروف... اگه بپره بیرون و نیشمون بزنه چی؟
-چی گفتی باباجان؟! مگه قرار نبود جسم، روح، علایق، یا حتّی کرک روی لباستون رو هم در راه محفل بدین؟! این بود آرمان های بابای پیرتون؟

محفلیا چاره ای بجز اطاعت نداشتن؛ برای همین روی نوک انگشتای پاشون راه رفتن و خیلی آروم و محتاطانه به سمت سبد مار حرکت کردن.
همزمان با حرکت محفلیا به سمت سبد مار، دامبلدور تصمیم گرفت تا با سرگرم کردن صاحب مار، اونا رو پشتیبانی کنه.
-آها! لندن این روزا خیلی سرد شده... اینطور نیست باباجان؟
-هان؟ سرد؟! با وجود این عرقایی که روی صورتم جاری شده میگی سرد؟! آدم از سرما عرق می کنه؟!

دامبلدور هیچ وقت توی دروغ گفتن خوب نبود؛ چون دروغ گفتن مثل هر کار دیگه ای نیاز به تمرین مداوم و مهارت داشت و از اونجایی که غریزه اش بهش اجازه ی این کار رو نداده بود، باعث شد که زیر آفتاب تخم مرغ پز تابستون، از سرما صحبت کنه!

مرد صاحب مار، چشماش رو تنگ کرد و اول چهره مشکوک دامبلدور، و بعد محفلیایی که مثل گروهی از لاک پشت های ساحلی در حال مهاجرت داشتن خیلی آروم به سمت سبد مار حرکت می کردن رو از نظر گذروند... کم کم داشت به دامبلدور و محفلیا مشکوک می شد!



आपके लिए मेरे प्रभु



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷:۰۸ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
- ما قرار بود با این مذاکره کنیم؟ این که شیطانی شد!

محفلی ها طبق آموزش های ریش کبیر، از هر انسان خبیثی دوری می گزیدند! از صاحب مار هم دوری گزیدند. دامبلدور جلو رفت.

البته در پست قبلی هم جلو رفته بود؛ ولی مقدارش کافی نبود و حالا جلوتر رفت.

- سلام بر تو ماردار دوست داشتنی.

دامبلدور، شور ابراز احساسات را در آورده بود و همین باعث شد صاحب مار فکرهای خوبی نکند.
-اصلا و ابدا!

دامبلدور دچار شکست ابراز احساساتی شد.
-صبر کن حالا فرزند. ما که هنوز نگفتیم چی می خواییم.

-هر زهرماری که بخوایین من ندارم و نمی دم. برین پی کارتون. مارم داره عصبی می شه.

دامبلدور تعجب کرد. صاحب مار فهمیده بود که آن ها به دنبال زهرمار هستند و اصلا هم اهل مذاکره به نظر نمی رسید.

دامبلدور سفید بود. پاک و شفاف بود. مهربان و خوش قلب و درستکار هم بود...

ولی فقط تا جایی که منافعش ایجاب می کرد!

-فرزندانم... سبد مار را برداشته و فرار کنید. من سر اینو گرم می کنم که دنبالتون نیاد. خودمون می تونیم نی بزنیم و مستقیم از خود مار درخواست زهر کنیم!




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۲۲ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۸:۵۰
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 75
آفلاین
-مذاکرهــــــــــــــــــــــــــ!

هری و رون و هرمیون و همه ی بقیه ی گریفیندور و محفل و کلی هم افرادی که دنبال نذری بودند و دلشان را خوش کرده بودند انجا جلوی مرد و مار جمع بودند و محفلی ها زود تر چادر های مذاکره را بر پا میکردند.

-هری اها همینجوری بیارش بالا.
-هاگرید باورت میشه هزار بار اینکارو کردم؟
-آهـــ. دیگه حتی صحبتشم نکن.

با آه نسبتا بلند هرمیون چادر هم به اندازه کافی بالا امده بود و شبیه خیمه شده بود.

-خب.بریم مذاکره کنیم.

محفلی ها همگی وارد چادر شدند و میز ها و صندلی هارا چیدند و هر دو طرف رو به روی هم دیگر سر میز نشستند. وقتی داخل کاملا پر شد؛ افرادی که به خاطر نذری دنبال جمعیت محفلی راه افتاده بودند. جلوی در تجمع کردند.

-عه اقا؟ نذری نمیدین؟
-به خدا برای مریض میخوایم.
-به پای هم پیر شین.
-قبول باشه ایشالا.
-غم اخرتون باشه.
-کف و سوت و جیغ مرتب صلوات بفرستین.
-الاهم صلی علی بِشکن، سوت بلبلی.

خلاصه هر کسی چیزی می گفت. دامبلدور جلوی در امد و به هر کدام یکی یک دانه کارت شکلات قورباغه ای، و در پناه مرلین، به عقب هل داد و با زیر لب زمزمه کردن وِردی، کل چادر را نامرئی کرد. خودش هم داخل آن غیب شد.

-مذاکره؟
این را مرد صاحب مار گفت.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۸ ۱۸:۱۸:۱۱
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۸ ۱۸:۲۱:۲۳

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰:۴۵ دوشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۹:۳۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 269
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا و محفلیا احتیاج به زهر مار دارن. مرگخوارا برای معجونی که هکتور و اسنیپ قراره درست کنن و محفلیا برای سوپ زهر ماری که دامبلدور گفته برای رز زلر بپزن تا سرماخوردگیش خوب بشه.
***


محفلی سرگردان و خسته، در حالی که وسط پیاده رو ایستاده، و ناخواسته راه باقیه مردم را سد کرده بودند، با گیجی به شهر شلوغ نگاه کردند.
یکی از افرادی که پشت تجمع محفلی ها گیر کرده بود به اعتراض چیز به آنها گفت.
دامبلدور متفکرانه و بی توجه به او، دستی به ریشش کشید.
-ببینید عزیزان بابا... بهتره همگی ذهن هامون رو به کار بندازیم و مشغول تفکر بشیم.

محفلی ها هم دستشان را مانند دامبلدور به ریششان کشیدند. حتی کسانی که ریش نداشتند هم، همین کار را تکرار کردند.به گفته ی دامبلدور این روش تفکر تضمینی بود.
-آفرین باباجانیا! حالا با خودتون فکر کنید مارها تو کجاها زندگی میکنن؟

محفلی ها سخت مشغول اندیشه شدند. عابران پیاده ی سرخ و عصبانی که منتظر حرکتِ آن گروهِ دست به چانه ایستاده بودند، غر غر کنان به ساعتشان نگاه کردند.

-چیزه... توی جنگل؟
-ولی ما وسط شهریم.
-باغ وحش... میتونیم بریم یه مار بدزدیم!

دامبلدور پلک هایش را با بهت و ناراحتی بر هم زد.
-بدزدیم باباجان؟ دزدی تو کار ما نیست. ما بچه های روشنایی هستیم!

محفلی ها دوباره فکر کردند. یا شاید صرفا وانمود به فکر کردن، کردند. چون صدای آزار دهنده ای که مدام زیر و بم میشد باعث میشد نتوانند تمرکز کنند.
-پروفسور من نمیتونم خوب فکر کنم.

دامبلدور دست از ریشش کشید و به صدا گوش کرد. صدای وحشتناک نواختن یک نوع ساز بادی بود. انگار یک نی بود که توسط شخصی نابلد نواخته میشد.

محفلی ها به سوی صدا حرکت کردند. کمی آن طرف تر وسط میدانی کوچک، مردی که در حس فرو رفته و چشم هایش را محکم بسته بود، رو به روی یک سبد ایستاده بود و با سرعت نی میزد.
مرد با تمام توانش در نی فوت میکرد و صداهای ناهنجاری از آن بیرون می‌آمد.
به نظر مردم آهنگ دلنشینی نبود چون همه به سرعت از آنجا عبور میکردند. محفلی ها دست هایشان را روی گوش هایشان گذاشتند‌.
-پروفسور میتونید صدای اینو خف... خاموش کنید؟


همان لحظه، یه مار دراز سبز از داخل سبد بیرون آمد و وحشت زده، در حالی که دمش را روی سرش گذاشته بود کناری کز کرد.

محفلی ها ابتدا به مار و سپس به یکدیگر نگاه کردند.
-پروفسور فکر کنم تونستیم بدون اینکه بریم دزدی مار پیدا کنیم.
-بله... فقط ما رو نیش نزنه یهو بابا جان...؟

محفلی ها به مار خیره شدند. به نظر نمی رسید نی زدن مرد، مانند کارتون ها باعث رام شدن مار شده باشد.
-باهاش... مذاکره می کنیم! یکمی زهر مار میخوایم فقط دیگه...





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۱۱ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲:۱۶ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-چیه؟! چرا به من نگاه می کنین؟!
-هیچی، خب راستش پس به کجا نگاه کنیم؟!
-به هوا، آسمون، هرجا اما به من نههههههه!
میزوهو که در آن میان تکیه داده بود و داشت کرکر می خندید، گفت:
-آخه احمق! اونا دارن بهت نگاه می کنن تا بهشون بگی چی کار کنن!
-خودت احمقی! نه خیر! (بعد به همه چشم غره ای ترسناک رفت) اصلا هم منظورشون این نیست! تو نمی فهمی!
-باشه، زی همین خیال باش!
و بعد میزوهو شروع به قهقهه زدن کرد!
-چیه؟! چیز خنده داری گفتم؟!
-نظرت چیه از خودشون بپرسیم؟
-باشه! منظورتون منظور من بوده یا اون؟
-خب... اون!
-آره اون.
-چییییییی؟! (او شروع به گریه می کند) هق.. هق..!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۳۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۴۵:۵۵ دوشنبه ۸ آذر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 66
آفلاین
-پول هایمان را زدند.

دامبلدور که بسیار شوک زده شده بود با فریاد جمله بالا را گفت و مردم دورش جمع شدند...

-چیزی شده جناب؟

-بیچاره شاید دیوونه شده...

-نه بابا این مدیر هاگوارتزه...

-البته مدیر آب نباتی!

محفلی هایی که دور دامبلدور بودند، مردم را متفرق کردند و بعد سعی کردند تا او را از شوک در آورند، اما نشد که نشد!

تا اینکه میزوهو گفت:

-شاید اگه بوی پیاز به بینی اش برسه بیدار بشه!

محفلیا بلافاصله گفتند:

-همه این چیزا به خاطر توعه پس چیزی نگو!

-باشه، خوبی هم بهتون نیومده اصلا!

و بعد محفلیا فکر کردند... اما به نتیجه ای نرسیدند... تا اینکه گفتند:

-شاید پیاز راهشه!

و بعد با سردرگمی به هم نگاه کردند...



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
_بابا جان کاری داشتی؟
_خیر

دامبلدورآمادگی این جواب رو نداشت.
_خب باباجان میشه بری کنار؟
_خیر

همچنان دامبلدور آمادگی این جواب را نداشت.

_باباجان میخوای همراه ما بیای؟

میزوهو خوب فکر کرد ، کمی دیگر فکر کرد تا اینکه فکر از حضور میتزو در خلوتگاهش خسته شد چون میزوهو خیلی کم وقت ش را صرف فکر کردن می کرد پس جوابی کف دست میتزو گذاشت‌.

_میام

بنابراین محفلی ها راه افتادند و پومانا بر اعتقاد اینکه میزوهو خطرناک است ،با فاصله از میزوهو راه می رفت.

_پروفسور اونجا رو نمیدونستم توی کوچه ناکترن قنادی هم هست !
_پرفسور جون ، میشه ما رو به کیک مهمون کنی‌‌؟

دامبلدور با پشیمانی فکر کرد که چرا میزوهو رو همراه خودش آورده

_راست میگه پروفسور از صبح تا حالا داریم راه میریم دنبال زهر مار

_باباجان گابریل، از تو بعید بود . بعد از اون همه سوپ پیازی که خوردی هنوز گشنته‌؟
_ببخشید پروفسور . اشتب کردم.
_خیلی خوشمزه س

همه ی سر ها به سمت میتزو برگشت.

_جان؟ چیزی شده؟
_میتزو جان ، بابا جان ، اون چیه تو دستت‌‌؟
_کیکی شکلاتی
_و از کجا پولش رو آوردی ‌؟

میزوهو بعد کمی مکث با لبخند رو به دامبلدور کرد و گفت :با گالیون های توی جیب شما


ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱ ۱۸:۲۴:۲۴
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲ ۰:۰۳:۵۲

!Warning
Risk of biting


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 522
آفلاین
بعد مدتی آرامش بر قرار شد و محفلی ها به همراه دامبلدور در کوچه ی دیاگون قدم میگذاشتن، اما این آرامش مدت کوتاهی بر قرار بود؛ کافی بود فقط، فقط یکی حرفی بزند!

-هری؟ باباجان، به نظرت باید بریم دنبال شیلا؟ یا بریم دم لونه ی مار؟

هری که همچنان گابریل رو به دوش میکشید لنگان لنگان خودش رو به پرفسور رسوند.

-ایی کمرم! خب ببخشید پرفسور چیزی گفتید؟
-امم...بله باباجان، میگفتم که الان بریم دنبال شیلا بگردیم یا بریم دم لونه ی مار؟
-خب پرفسور به نظرم اول بهتره که گابر...

اما هنوز هری حرفش رو تموم نکرده بود که دختری ژاپنی پرید جلوشون!

-یا ریش مرلین! پرفسور نیروی کمکی خبر کردین؟

اما پرفسور انگار که سالها بود دختر رو میشناخت به سمتش رفت.

-سلام باباجان! نمیدونم تو هاگوارتز دیدمت یا نه اما به نظرم آشنایی.

اما دختر ژاپنی جوابی نداد بلکه دندونهاشو به نمایش گذاشت.

-پرفسور پرفسور! مواظب باشین نباید؛ به نظر خطرناکه!
-پومانا باباجان، فکر کنم فهمیده باشم که کجا دیدمش.

هیچ کس از محفلی ها آشنایی چندانی با دختر ژاپنی نداشت اما به هر حال اگه با پرفسور رفیق بود باید با محفلی ها رفیق می بود.

-خب بگین پروف.
-باشه...فکر کنم این باباجان میزهو یوشی باشه!


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۳:۲۷ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۵۳ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 473
آفلاین
در همان هنگام که مشاجره‌ی فلور و زاخاریاس کم کم به مرحله‌ی گیس و گیس کشی می‌رسید، دامبلدور متوجه گابریل تیت شد که دو دستی از شانه‌ی هری آویزان شده و هر جا او می‌رفت، همراهش روی زمین کشیده می‌شد.

- گابریل، بابا جان؟ مشکلی پیش اومده؟
- نه پروفسور. فقط من می‌خوام با هری باشم. لطفا بذارین با هری باشم. اجازه بدین با هری برم.
- خیلی خب، نظر تو چیه هری؟

اما نیازی به جواب نبود؛ چشمان هری که ملتمسانه به دامبلدور خیره شده بودند، کاملا گویای نظرش بود.
و درست زمانی که دامبلدور می‌خواست با لطافت گابریل را از پسر برگزیده‌اش جدا کند، صدای سیریوس از کنارش به گوش رسید.
- میگم که پروفسور...حالا که همه ناراضین، نظرتون چیه یه نظرسنجی راه بندازیم و ببینیم کیا بیشترین رای رو میارن؛ اونوقت از اونا شروع کنیم و تا نفر آخر با کمترین میزان رای، به ترتیب دو نفر دو نفر افرادو با هم قرار بد...

جمله‌ی سیریوس هنوز به پایان نرسیده بود که گیتاری بر فرق سرش فرود آمد. دامبلدور پرسش‌گرایانه رو به ویلبرت که با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک‌‌ ناشی از خرد شدن گیتار از روی شانه‌اش بود، برگشت.

- پروفسور ایده‌ش یکم خوب نبود. اگه من با کسی میفتادم که از همراهی باهاش احساس راحتی نمی‌کردم، اونوقت چی؟

دامبلدور آهی کشید و به فرزندان روشنایی‌اش که دیگر چیزی نمانده بود از شدت خشم، به فرزندانی کمابیش تاریک تبدیل شوند، نگاهی انداخت.
- آروم باشید فرزندانم. آروم...دیگه نیازی به دعوا نیست. گروهبندی کنسل شد، همه‌مون با همدیگه می‌ریم!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۳:۳۳:۳۹

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
در سمت ملت محفلی

_پروفسور اجازه؟
_بگو باباجان سوالی داری؟

فلور به زاخاریاس چشم غره ای رفت و گفت:
_ خیر .من با این خیاره نمیخوام برم
_چرا بابا جان نمیخوای با زاخاریاس مهربون و دوست داشتنی و سفید بری؟

زاخاریاس یا همون خیار خودمون با حالتی که سدریک به بالشش خیره میشد به دامبلدور نگاه کرد .

_مرسی پروفسور از تعریفاتون . خجالتم دادین .
_پروفسور دوباره اجازه ؟

دامبلدور که هنوز در حالت بود در پاسخ به فلور گفت :
_بگو بابا جان . بگو با عشق و محبت بگو . بگو با مهربانی بگو . بگو...
_من خیار دوست ندارم
_همین باباجان ؟
_بله پروفسور .

دامبلدور که نیازی نیست بگم در چه حالتی بود رو به زاخاریاس کرد و گفت :

_زاخاریاس ناظر اینده ی محفلی باباجان، برو تو اون یکی گروه .
_دقیقا کدوم گروه پروفسور ؟
_گروه سوم بابا جان.
_چشم پرفسور . ولی وقتی ناظر بشم ، هیچ وقت نمی بخشمت فلور ...
_بشین بینیم بابا


!Warning
Risk of biting







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.