هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴:۰۳ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۱:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد توی پارک نشسته که یه لک لک هوریس نوزاد رو براش میاره.

............................

-هوریس؟

لرد دوباره پرسید و هوریس پستانک به دهان، جوابی نداد.
لرد از این همه گستاخی خشمگین شد. چوب دستی اش را روی پیشانی هوریس گذاشت.
-می خواهی کاری کنیم که زندگیت در همین نوزادی به پایان برسد؟

هوریس عکس العملی نشان نداد... و به نظر لرد سیاه، این نشان دهنده رضایتش بود.

-آواداکداورا!

نور سبزی درخشید و طلسم به صورت هوریس برخورد کرد.

لرد سیاه برای یک لحظه نگران شد. ممکن بود مادر هوریس هم به او عشق می ورزید و حالا هوریس تبدیل به هری پاتر دوم می شد.
ولی نشد!

نه صاعقه ای روی پیشانی هوریس نقش بست و نه لرد سیاه نابود شد.
هوریس بچه ناپدید شد و به جایش مرلین ظاهر شد.

لرد نگاهی به سر تا پای مرلین انداخت.
-تو که هنوز همین شکلی هستی!

مرلین آنقدر پیر بود که این همه سال عقبگرد کردن، تاثیری در ظاهرش نگذاشته بود.
-وای بر من ارباب...بچه کشی در روز روشن؟ پرونده تون سیاهه!

-و این خوب است!

-نه دیگه ارباب...خوب نیست. جلسه گذاشتن که هر چه سریع تر شما رو ببرن عالم بالا...

لرد سیاه مایل نبود بمیرد. آرزوهای زیادی در سر داشت.
-ما چه کنیم؟

مرلین هم تمایلی نداشت که در عالم بالا هم صاحب یک لرد سیاه شوند.
-دامبلدور ارباب! کلید این ماجرا دامبلدور نوزاده. الان زیر سایه شما دزدیده شده. باید پیداش کنین و سالم برگردونین به آغوش مادرش. اینجوری عالم بالاییا گیج می شن که شاید برای شما هم راه اصلاح و نجاتی باقی مونده باشه. از کشتنتون صرفنظر می کنن.

لرد سیاه برای پس گرفتن دامبلدور کوچک، احتیاج به پول داشت!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۰۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۷:۴۵
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 143
آفلاین
یک ساعت بعد

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و غصه می خورد.

- ما غصه می خوردیم؟!

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و پسته می خورد.
- پسته می خوردیم؟ حواست هست که ما چه کسی هستیم؟

لرد روی صندلی پارک نشسته بود و بستنی می خورد؟
- بستنی؟ ابهت ما را زیر سوال می بری؟

اصلا لرد ولدمورت روی نیمکت پارک نشسته بود و نه غصه می خورد نه پسته و نه بستنی! اصلا هم به دامبلدور کوچک فکر نمی کرد و زنده بودنش برای او اهمیتی نداشت.
- حالا خوب شد.

هیچ کاری نمی کرد که ناگهان لک لکی در آسمان دید.
- این دیگر از کجا پیداش شد؟

لک لک آرام کنار لرد فرود آمد و پارچه سفیدی را درون دستانش قرار داد. لرد بی معطلی گره پارچه را باز کرد.
- پناه بر خودمان باز یک کودک دیگر!... چقدر هم چاق و سنگین است.

لک لک کودک را تحویل داده و از آنجا دور شد.

- پاپا؟
- انتظار این یکی را نداشتیم! ما پاپا ی تو نیستیم.
- پاپا!
- اصلا تو کدوم یکی از مرگخواران ما هستی که اینگونه ما رو صدا می کنی؟

لرد شروع کرد به برسی کودک.
او چاق بود، در دهانش پستانک داشت، در دستش شیشه شیر داشت و بوی... و بوی نوشیدنی کره ای می داد!

- هوریس!؟


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰:۱۵ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۱:۳۶
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 144
آفلاین
لرد نگاهی به اطراف کرد تا اینکه شاید بتونه دزد رو پیدا کنه. ولی اون آب شده بود رفته بود توی زمین.
لرد نگاهی به مبلغ پول زیر نامه کرد:
_400 گالیون!

بخش بزرگی از ذهن لرد میگفت:
_ولش کن بابا. تو از کی تا حالا با دامبلدور رفیق بودی و زندگیش برات مهم بوده؟؟

بخش متوسطی میگفت:
_ لرد من! جانانان جانانان. .درست است که تو فرزند تاریکی هستی ولی دامبلدور رقیب توست. تو که نمیخوای بدون رقیب توی آینده سر بکنی؟

لرد که از این کشمکش توی مغزش خسته شده بود بلند شد و داد زد:
_سکوت! ما اربابتان هستیم و دستور میدهیم ساکت باشید!

پیاده هایی که داشتن قدم میزدن نگاه ناجوری بهش کردن و لرد ساکت شد.
بخش فرشته ای مغزش درست میگفت! دامبلدور در آینده دشمنش بود! بدون آن خبیث بودن لذتی نداشت!
لرد باید آلبوس را نجات میداد.

لرد کاغذ پوستی برداشت و نوشت:
_400 گالیون جمع آوری کنید و نقشه ای برای نجات کودکی که من نمیشناسمش و خیلی معمولی است بکشید!

با احترام لردتان!

لرد خواست این را به جغد خود بدهد تا به خانه ریدل ببرد ولی یادش افتاد که مرگخوارانش اکنون کودکی بیش نیستند!
پس جمله (با احترام لرد آینده تان! ) را درست کرد.

به جغد خود گفت.:
_مرگخواران کودک مارا پیدا کن و این هارا بهشان بده! هرچه باشد الان هم خبیث هستند!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۳:۲۵:۱۳ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۷:۴۵
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 143
آفلاین
- قاقا!

لرد نگاهی به دامبلدور کوچک انداخت.
- قاقا!
- این بچه چرا همش قار قار می کنه؟
- آخی! بچه میگه قاقالی لی می خواد.
- پناه بر خودمان! مادر هری را از کجا می شناسد؟... لی لی دیگر کیست بچه؟


زن درحالی که کودک را از دستان لرد می گرفت گفت:
- لی لی نه! قاقالی لی... بچه گشنشه! اجازه می دین ببرم بهش غذا بدم؟

لرد اندکی تفکر کرد و دید خودش حوصله غذا دادن به بچه را ندارد پس تصمیم گرفت که دامبلدور کوچک را به زن بسپارد.
- باشه ببرش.
- وای شما چقدر ممهربونین که به این راحتی به همه اعتماد می کنین.

لردولدمورت مهربان نبود! به هیچکس هم اعتماد نمی کرد.
- ما... کجا رفت؟

زن و آلبوس آنجا نبودند.
در همین موقع لرد کاغذی را روی زمین پیدا کرد.

نقل قول:
ما این بچه رو دزدیدیم! اگه تا فردا مقدار پولی که پایین نامه نوشتیم بهمون ندین یه بلایی سر بچه میاریم. اگه با پلیس هم تماس بگیرید دیگه بچه تون رو نمی بینین! پس حواستون باشه که تا فردا پول رو بیارین. با تشکر خانم دزده




تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۴:۰۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف

مگان جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰:۱۶ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۶:۴۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
- دامبلدور، تو چگونه در این سن این همه ریش درآورده ای؟

دامبلدور کوچک با لبخند به ولدمورت خیره شده بود. ولدمورت نگاه ترسناکی به دامبلدور کوچک انداخت تا او را بترساند اما او فقط خندید. ولدمورت که عصبانی شده بود، داد بلندی کشید و چوب دستی اش را درآورد تا همان جا کار را تمام کند. دامبلدور کوچک با شنیدن فریاد ولدمورت، شروع به گریه کرد.
- آخی! چه بچه ی نازی دارید آقا.

لرد سرش را بلند کرد. با دیدن یک خانم سرتاپا صورتی پوش، چوب دستی اش را پنهان کرد و با لحن متعجبی گفت:
- چی؟
- حتما گشنه است که داره گریه میکنه.
- این که بچه ی ما نیست.
- نیست؟
- امم... البته که هست، بچه ی ماست.

و نگاه نفرت انگیزی به دامبلدور انداخت.
- کی غذا خورده؟
- غذا؟ ما چه میدانیم.
- من پرستار بچه ام. می تونم کمکتون کنم که یه غذای مفید براش بخرین.

و لبخند زد. ولدمورت به شدت کلافه شده بود. دلش می خواست آوکداورایی نثار زن فضول کند تا شرش کم شود...


No one is me
and that's my power


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۳۲ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۱:۴۸
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 82
آفلاین
تا کنون در چنین دو راهی سختی گیر نکرده بود.باطن تاریکش به او می‌گفت:«یه آواکداورا نثارشون کن .هم از دست اون مشنگ احمق راحت میشی هم از دست دامبلدور»
اما لرد سیاه با خود گفت:«این مشنگ اصلا لایق آواکداورای من نیست.باید یک فکر دیگر کنم. »
ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:«آهان!باید به ذهن آن مامور مشنگ نفوذ کرده و ببینم چه دوست دارد»
پس چوبدستیش را در آورد و گفت:«له جی منس»و چون مشنگ ها متوجه خواندن ذهن‌شان نمیشوند،مامور هم چیزی نفهمید.

«پس گربه دوست داری؟آهان !الان تو را دنبال نخود سیاه میفرستم»

اما بعد لرد با خود گفت:«من و در آوردن صدای گربه؟باید یک گربه واقعی اینجا ظاهر کنم»
سپس یک گربه از غیب ظاهر کرد و به گربه گفت:«ببین گربه،میری خودتو به مرده نشون میدی. بعد از این که مرده دنبالت کرد تو هم فرار می‌کنی.شیر فهم شدی؟»
گربه بینوا سر تکان داد.
لرد سیاه گربه را به سوی مأمور فرستاد
-سلام پیشی کوچولو.بیا اینجا ببینم...
اما گربه با سرعتی سرسام آور به سوی در خروج اتاق رفت.

-وایسا ببینم کجا میری..

تا گربه کار خود را کرد لرد سیاه پیش آلبوس آمد گفت:«بیا بقل عمو» و دامبلدور هم بقل لرد سیاه پرید و هر دو از سینما خارج شدند...


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۰ ۱۷:۴۲:۳۰


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۱۰ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۵۴:۰۷
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 28
آفلاین
لرد سیاه در ذهنش اینگونه تصور میکرد که ناگهان به واقعیت برگشت.
سوزن سرنگ آهسته آهسته به دست لرد نزدیک میشد. لرد ناخود آگاه نفسش را حبس کرد و چشمانش را بست. پرستار که دیگر فاصله ی چندانی با گرفتن خون با اصالت لرد نداشت، ناگهان صدایی از بیرون توجهش را جلب کرد و باعث شد که برای رفع کنجکاوی هم که شده لحظه ای لرد را تنها بگذارد.

بیرون اتاق بین بیماران دعوایی به راه افتاده بود که از قرار معلوم همین به نفع لرد تمام شده بود. لرد که هنوز درحال خود بود، زیر چشمی به دستش نگاه کرد. انگار هنوز چیزی از او کم نشده بود. بلند شد و به اطراف نگاه کرد گویا خبری از پرستار نبود.
_میدانستیم آنها عرضه ی این کارها را ندارند. گرفتن خون ما کار هرکسی نیست.

سپس به آرامی از آن مکان نفرین شده دور شد. باید فورا دست به کار میشد و به دنبال آلبوس کوچک میگشت و تا کسی متوجه آنها نشده از فرصت به وجود آمده استفاده میکرد تا از آنجا خارج شوند. آخرین باری که آلبوس را رویت کرد، در دست مامور سالن بود پس قطع به یقین هنوز هم باید با او باشد.

نیم ساعت بعد

_پیدات کردم.
مامور سالن درحال بافتن ریش های بلند آلبوس دامبلدور کوچک یافت شد.
_یکی از زیر یکی از رو.
_اوقع اوعه .

اما لرد از این بابت نمیتوانست مدت زیادی خوشحال باشد حال باید برای یک فرار موفق چاره ای می جویید تا آن دو نفر را از یکدیگر جدا کند.


ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۰ ۱۴:۵۷:۱۷

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۵۳ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۱:۴۸
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 82
آفلاین
شل کن!!!!!شل کن میگم!
-ای مشنگ.چطور جرئت می‌کنی جلوی لرد ولدمورت،بزرگترین جادوگر دوران ها،حرف از شل کردن بزنی؟

-وایسا ببینم!چی گفتی؟گفتی اسمت لرد ولدمورته؟
-چیز است منظورم ...
-آقای جونز! این بچه این آقا نیست.بیاید ببریدش یتیم خونه.
- آواکداورا
پرستار مانند سنگی محکم بر زمین افتاد.اما سریع نگهبان سینما وارد شد و گفت:

-قتل!قتتتتتتتتل!
-آواکداورا
-این هم از هوش و درایت ما . آلبوس بیا اینجا

اما ولدمورت خشکش زد.هری پاتر در آنجا بود



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۱۶ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۰:۳۶
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
پرستار
_ نگران نباش درد نداره.

لرد
_آری جان خودت .اگر جلوتر بیایی جوری طلسمت می کنم که نفهمی از کجا خورده ای .

_ گفتی چیکار می کنی ؟ فکر کنم باید از مغزت یه عکس بندازم .

_ آری ما عکس را ترجیح می دهیم

اما پرستار دیگر توجهی نمی کرد

_ تو حق نداری خون با اصالت ما را در شیشه بکنی، چطور جرئت می کنی از خون ما برداشت کنی.

پرستار ( با خودش )
_بابا این یارو قاطی داره

_ دامبلدور هم که هیچ وقت برای ما خیر نداشت

پرستار همین طور با سوزن جلو می آمد و لرد هم آماده بود تا چوب دستی اش را بکشد


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۴:۰۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 282
آفلاین
لرد که در حال تمرین ژست های اربابانه بود تا عکسی با ابهت بگیرد، نگاهی به اطرافش انداخت.
-بویی تند و زننده از این مکان می آید.

خانم پرستاری رو به روی لرد ایستاده بود‌.
-بوی الکله...لطفا آستینتونو بالا بکشید و دستتونو مشت کنید.
-آستین بالا کشیدن هم ژست عکاسی جدید است؟ اگر با ابهت نشیم عکس نمی اندازیم ها...گفته باشیم.

خانم پرستار مهربان لبخندی زد و از اتاق خارج شد. لحظه ای بعد مردی با سبیل چخماقی و قیافه ای به زیبایی و دل فریبی رودولف وارد اتاق شد!

-ما ترجیح می دهیم عکاسمان آن خانم باشد. بسیار با ذوق و با حوصله به نظر می رسید.

مرد نگاهی ترسناک به لرد انداخت. سرنگی از جیبش در آورد و با سوزنی که اندازه انگشت سبابه لرد بود به او نزدیک شد.

-آن جسم در دستتان سرنگ که نیست؟ نکند می خواهید خون ما را در شیشه کنید؟!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.