هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۳:۰۶:۱۵ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۳:۲۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 889
آفلاین
زمان زیادی میگذره و مرگخوار ها همچنان داشتن به هم نگاه می کردن. بلاخره بعد از دقایق طولانی درست وقتی پاتیل خشم بلا درست لب به لب شده بود، لینی به داد همه میرسه.
- اهم اهم. یعنی میخواین خودتون اذیت کردن اربابو شروع کنید؟

دهان تمام مرگخوارانی که برای جواب باز شده بود، همون جوری باز مونده و صدایی ازش خارج نشد. جواب دادن به این سوال در هر دو صورت باخت بود.
اگه به این سوال جواب بله میدادن زنده زنده توسط بلا رنده میشدن. و اگه جوابشون به این سوال منفی بود، زنده زنده توسط بلا ریز ریز میشدن.
انتخاب بسیار سختی بود که بین رنده شدن و ریز ریز شدن وجود داشت. بنابراین در یک توافق دسته جمعی در سکوت همگی تصمیم گرفتن خود بلا رو جلو بندازن تا تصمیم نهایی با خودش باشه. اینجوری از رنده شدن و ریز ریز شدن هم فرار می کردن.

- به نظرم باید بذاریم بلا تصمیم بگیره!
- بله بعد از ارباب، بلا دستور میده.
- مطمئنم اگه الان ارباب هم بودن میخواستن که بلا این تصمیم سخت رو بگیره.

مرگخوار ها حالا سرخگون رو انداخته بودن تو زمین بلا!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷:۰۰ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۳:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 5029
آفلاین
این حقیقت که لینی در اکثر مواقع صدا داشت اما تصویر نداشت، دیگه برای همه جا افتاده بود و هر از گاهی به دلیل نبود تصویر مرگخوارا سعی می‌کردن صدا رو هم نادیده بگیرن.

اما لینی هم اصولا کوتاه بیا نبود و شده جلوی چشم تک‌تک مرگخوارا یک دور بال‌بال می‌زد تا گوش‌هاشون رو مجبور کنه شنوای حرفاش بشن.
- هی با شماهام! حواستون کجاس؟ تا در نرفته نگاش کنین دیگه!

مرگخوارا علی‌رغم میل باطنیشون سعی می‌کنن نگاه ‌کنن. اما نمی‌دونن چیو!
- چیو نگاه کنیم خب؟

لینی که انگشتشو مستقیما به سمت یوآن گرفته بود جواب می‌ده:
- اونجا که دارم نشون می‌دم دیگه. ببینینش!

مرگخوارا باز هم تلاش می‌کنن ولی موفق نمی‌شن. بالاخره آلانیس نکته قابل توجه رو به زبون میاره.
- لینی ما خودتو هم به درستی نمی‌بینیم چه برسه به انگشتت. یکم ریزه می‌دونی!

لینی بال‌بال‌زنان جلو میاد.
- اون راسوهه رو می‌گم! اگه نمی‌خواین خودتون اذیت کردن اربابو شروع کنین اونو بفرستین جلو!

مرگخوارا ابتدا نگاهی به یوآن و سپس نگاهی هم می‌ندازن. تصمیم سختی بود. باید خودشون دست به کار می‌شدن یا اربابشونو دست غریبه می‌سپردن؟




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹:۳۸ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۹:۳۱
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 387
آفلاین
کافی بود بحث کمک به لرد بشه تا مرگخوارا داوطلبانه از همدیگه سبقت بگیرن، حتی از نوع غیر مجازش!
ولی این یکی فرق داشت و واقعاً هیچکدوم از مرگخوارا شخصاً جرأت شکنجه کردن لرد رو نداشتن.

- چی شده؟

همه برگشتن سمت رودولف، ولی خود رودولف هم برگشته بود سمت منشأ صدا. پس بقیه هم برگشتن همون سمت.
- یوآن؟!
- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟!
- می‌دونی اینجا جمع مرگخواراس و به تو هیچ ربطی نداره که چی شده؟!
- دور شو ای یوآن!

یوآن که متوجه شد اینا الآن اعصاب معصاب ندارن، بحث رو کش نداد و با احتیاط از کنارشون رد شد. مرگخوارا هم دوباره مشغول همفکری شدن تا ببینن کدومشون داوطلب میشه.

ولی خارج از بحث، لینی به دم راسوییِ یوآن زل زده بود.
- بچه‌ها داوطلب گیر آوردم.


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۸ ۱۸:۲۴:۳۷

بو میده!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹:۴۸ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۷:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6510
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن که باید شکنجش کنن و متناسب با بدنی که روح توشه شیوه های شکنجه متفاوته.
روح وارد بدن لرد سیاه شده و ایوا لرد رو قورت داده!

............................

تخ کرد!

ایوا بر خلاف همیشه و همه وقت، لرد سیاه را تف کرد بیرون و لرد سیاه حتی تفی هم نشد.
لرد بودن این مزایا را دارد.

ولی مشکل اصلی هنوز سر جایش بود.

بلاتریکس موقتا مشکل اصلی را کنار گذاشت و فرصت را غنیمت شمرد و پرید و لرد سیاه را در آغوش گرفت.
-ارباب! شما اینجایین. زنده و سالم و کامل. شما هضم نشدین.

اسکورپیوس به صورت لرد اشاره کرد.
-ولی... زیاد هم... کامل... نیسـ ...

سدریک که ایستاده و بالشی را کنار سرش نگه داشته بود، بدون این که چشمانش را باز کند، بوته کاهویی را داخل دهان اسکورپیوس چپاند و ساکتش کرد. لرد سیاه، بدون بینی هم همیشه کامل محسوب می شد.

بلاتریکس دست بردار نبود. سه مرگخوار به طرفش رفتند و او را از لرد سیاه کندند!

اینجا بود که بلاتریکس هم صلاح دید که به مشکل اصلی توجه کند.
-روح هنوز توی اربابه و ما باید برای خارج کردنش، اذیتش کنیم... یعنی باید لرد رو شکنجه روحی بدیم! ارباب رو آزار و اذیت کنیم!

صدای زمزمه اگلانتاین به گوش رسید:
-ارباب... ناراحت بشن؟




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۵۷ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۵۶
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
ایوا لرد سیاه را بخورد؟ مگر الکی بود؟ مگر بلا زبانم لال مرده بود اصلا؟

-تقصیر تو نبود‌؟ تقصیر تو نبود،پس تقصیر کی بود؟ الان انقدر گستاخ شدی که ارباب رو میخوری؟

بلاتریکس در دو راهی مانده بود، از طرفی دلش می‌خواست با کروشیو و آوادا و هزار جور طلسم دیگر ایوا را تکه و پاره کند؛ اما از طرف دیگر هم لرد سیاه در شکم ایوا بود و بلا نمیتوانست ریسک کند.
طرف سومی هم وجود داشت! از طرف سوم، لرد سیاه در واقع لرد سیاه نبود و همان روحی بود که قرار بود شکنجه شود.

مرگخواران قبل از اینکه راوی بتواند طرف چهارم را هم پیدا کند، بحث طرف ها را عوض کردند.
-میگم الان که روحه خودش رفته تو کالبد یه نفر، کار ما رو آسون کرده، بریم شکنجه اش کنیم دیگه!

بلا با نگاه غضبناکی به طرف مرگخوار سیاهی لشکر برگشت، در لحظاتی بعد، مرگخوار پودر شده و تحویل گابریل داده شد تا هر جا را که خواست با او تمیز کند.

بلا به این قضایا خاتمه داد و به طرف ایوا برگشت.
- تخ کننننن!


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۳۱ ۱۷:۴۸:۱۴

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۰۰ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۶:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
روح خواست جیغ بزند ولی نزد چون روح ها جیغ زدن بلد نیستند ولی فرار کردن را خوب بلد بودند.

روح که شرایط را مناسب نمی‌ دید تصمیم گرفت فرار را به ماندن ترجیح دهد و از مهلکه بگریزد پس از کالبد دامبلدور خارج شد و به نزدیک ترین کالبد فرار کرد یعنی کالبد لرد .

مرگخوار مورد نظر که تمام ماجرا را از نزدیک تماشا کرده بود به سمت مرگخواران رفت تا و گفت:
روح رفت تو بدن ارباب!

مرگخواران بخت برگشته بعد باخبر شدن از این مسئله به بخت خودشان فحش مادری سیریوسی فرستاده و اماده حل کردن این مسئله نیز شدند.
مرگخواران مثل همیشه به بلا نگاه کردند تا بلا جوابشان را بدهد و بلا نیز به انها نگاه کرد.

_جواب میخواید؟
و بله مرگخواران دیگر جواب نمی‌خواستند و باید خودشان جوابشان را پیدا می کردند اما دیگر دیر شده بود و ایوا اربابشان را قورت داده بود.
تقصیر من نبود.‌


کسی ندید که؟




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۲۷ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۱:۲۲ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
-دامبلدور رو بدین به ما این روحو شکنجه کنیم هزارتا کار داریم علاف شما سیب زمینی ندیده ها نیستیم که!
-کی رو؟
-دامبلدور!!!!

محفلیا ی سیب زمینی ندیده که با دیدن سیب زمینی برق از سرشون پریده بود همه چیزو فراموش کرده بودن

-پروفسور دامبلدور موسس محفل ققنوس،ولیّ و پدر تمام محفلیان، نور امید تمام ما رو میخوای چیکار ها؟؟؟
-اره پروفسور رو میخوای چیکار؟

-شما خودتون گفتید که سیب زمینی بدیم دامبلدور رو میدین!
برق به سر محفلیا برگشت
-خب اره گفتیم سیب زمینی رو بدین بخوریم بعد پروفسور رو میدیم الان هنوز نخوردیم که !

بلا دیگه داشت از کوره در میرفت و میخواست کروشیویی نثار ویزلی سخنران کند که روح دامبلدور به جمع پیوست و گفت
-فرزندان روشنایی، امید های آینده ی من، شما قول دادید و برای من مهم نیست که قرار است شکنجه شوم یا نه اما شما قول دادید و فرزندان روشنایی زمانی که قول می دهند به آن عمل می کنند! شهرت فرزندان روشنایی به همین خوش قولی ست!حال جسم مرا تحویل این مرگخوارا بدین زود باشین عزیزانم!

محفلیا از سخنرانی دامبلدور گریشون گرفته بود جلو اومدن که دامبلدور رو تحویل بدن

روح که ترسیده بود و فهمیده بود ۱۰۰ درصد شکنجه میشه و این نزدیکه جیغ زد


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱ ۱۳:۲۹:۰۴
دلیل ویرایش: اشتباه شده بود
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱ ۱۳:۳۰:۱۸

𝓗𝓪𝓹𝓹𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼,𝓬𝓪𝓷 𝓫𝓮 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴𝓮𝓼𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓯 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓻𝓮𝓶𝓮𝓶𝓫𝓮𝓻𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ✨


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۳:۰۴:۴۶ شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۸:۳۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 458
آفلاین
مرگخواران گونی سیب‌زمینی را جلوی پای محفلی‌ها انداختند.
- اینم سیب‌زمینیتون. حالا دامبلدورو رد کنید بیاد که کلی کار کاریم.

اما جمعیت محفلی که دور گونی سیب‌‌زمینی حلقه زده بودند و یک به یک سیب‌زمینی‌ها را بیرون کشیده و آن را در دستانشان همچون جسمی مقدس گرفته و بررسی می‌کردند، صدای بلاتریکس را نشنیدند.
- تا حالا از نزدیک یه سیب‌زمینیو لمس نکرده بودم.
- وای مرلینا! چه رنگ قهوه‌ای جذابی!
- چه پوست نرم و لطیفی داره...
- اوه توی این مثل پیاز لایه لایه نیست!

مرگخواران با تعجب به محفلی‌های سیب‌زمینی‌ندیده زل زدند. محفلی‌ها که تا آن لحظه چیزی جز پیاز نخورده بودند و درمورد مواد غذایی دیگر فقط در حد اسم آشنایی داشتند، حالا به سمت سیب‌زمینی‌ها یورش برده و با چنگ و دندان به جانشان افتاده بودند.

- پناه بر مرلین! رنگ توش با بیرونش فرق داره. توش زرده!
- فقط یکم سفته...که زیاد مسئله‌ی مهمی نیست‌.
- صدای قرچ قرچ دلنشینی داره موقع گاز زدن.

در این میان، مالی ویزلی که آشپز محفل و بر کاربردهای سیب‌زمینی واقف بود، نچ نچ گویان به طرف محفلی‌ها آمد.
- اینو باید بریزیم تو سوپ تا بپزه و بعد بخوریمش. بدینش به من ببینم!

سپس گونی سیب‌زمینی را از زیر دست محفلی‌ها بیرون کشید و به سمت آشپزخانه رفت. محفلی‌ها که حالا حواسشان جمع شده بود، به طرف مرگخواران برگشتند.
- داشتید چی می‌گفتید؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰:۲۵ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۴:۴۷
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
- من یه فکری دارم!
-چی؟
-میتونیم پیترو با طناب ببندیم تا خراب کاری نکنه! اونوقت بگردیم دنبال سیب زمینی یا فروشنده رو پیدا کنیم.

بلاتریکس به فکر فرو رفت و به پیتر خیره شد. پیتر گیج بود، میچرخید و تعادل نداشت، درآخر خرامان خرامان به سمت لرد رفت.
-ارباب چقدر قشنگن.
و قبل از اینکه روی لرد بپرد لرد با حرکت چوبدستی اش او را به طرفی پرت کرد.

بلا سری تکان داد و از مرگخوار مذکور طنابی گرفت و سعی کرد با آن پیتر را ببندد. ولی پسر همچنان تکان میخورد و هیچ اهمیتی به اطرافش نمیداد. در رویایش بود و در رویا به جای اینکه کنار مرگخواران باشد کنار تک شاخ ها بالا پایین میپرید.
- چقدر اینجا قشنگــه!

بلا عصای پیتر را گرفت و آن را روی سرش کوبید و به این ترتیب پیتر از حرکت بازایستاد، اما هنوز به هوش بود. جای خوشحالی بود که در این بلبشو بیهوش نشده بود. مرگخواران به سمت جایی که فکر میکردند میتوانند در آن سیب زمینی پیدا کنند رفتند و در این بین پیتر کاملا آرام بود، به جز اینکه با خودش حرف میزد.

اما هرجا که میرفتند نمیتوانستند سیب زمینی پیدا کنند، تا اینکه ناگهان پیتر دوباره تکان خورد و با صدای بلند گفت:
-بوی سیب زمینی میشنوم! سیب زمینی چقدر قشنگه!

و به سمت کوچه ی سمت راست دوید، مرگخواران به او نگاه کردند و به دنبالش دویدند، سعی کردند همانند فروشنده با طلسم یا حتی دست تام جلوی پیتر را بگیرند ولی پسر همچنان تکان میخورد و از طلسم ها و دست ها جاخالی میداد. تا اینکه بالاخره به جایی رسید. یک فست فود که در آن سیب زمینی سرخ میکردند.

مرگخواران روی پیتر پریدند و او را گرفتند. دیگر نمیتوانست فرار کند. خواستند از همان سمت به راهشان ادامه دهند که تام چیزی گفت.
-میگم.. میتونیم از همینجا سیب زمینی بخریم، مگه سیب زمینی سرخ نمیکنند؟ خب باید سیب زمینی داشته باشن که بتونن سرخش کنن!

بقیه به هم نگاه کردند، ایده خوبی بود. بلا از گروه خارج شد و به سمت آنجا رفت، و پس از چنددقیقه با یک گونی سیب زمینی برگشت. کمی سخت بود، ولی بلا هم یک محفلی نبود، طلسم فرمان را برای همین ساخته بودند.

مرگخواران با پیروزی سیب زمینی را روی دوششان گذاشتند و همراه با پیتری که میلرزید به سمت محفل حرکت کردند. حالا میتوانستند دامبلدور را بگیرند.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۲۵ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۰۸
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 51
آفلاین
واقعا چه اتفاقی برای آنها پیش می آمد به جز اینکه پیتر که حال خوشی نداشت با تکان کوچکی که به چوبدستیش داد تمام آن سیب زمینی های فلک زده را منفجر کرد؟!
- نه! نه پیتر! بگین من خواب میبینم! آخه این چطور تونست؟ همش باید میرفتیم و اونا رو برمیداشتیم!
- پیتر تو یه احمق کله پوک (سانسور شده)....
- پلاکس آرامش خودتو حفظ کن!
-ای وای! تمام سیب زمینی هام جزغاله شدن! هوا هم که ابری نیست پس چطور...
-ابلیویت! ایمپرویوس! خب حالا برو به مغازت و تا سه ساعت دیگه بیرون نیا!
- ریداکتو!
شــــــــــــــــــــــپــــــــــــلققققققق!!!!
( با این اتفاق تمام مرگخواران به کنار پرتاب شدند و فروشنده هم از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد)
- دیگه چرا پیتر؟! ایییییییییییی مرلییییییییییییین!
- باید پیترو به حالت اول برگردونیم! هی فروشنده! باید یه چیزی...واستین ببینم فروشنده کوش؟
- اون الان همین جا بود! من نگهش داشته بودم! لعنت بهت پیتر!
- دیگه اینجوری نمیشه! باید دو سه تا کروشیو بخوری...نه ولم کن گب! ولم کن تا این پیترو جزغاله کنم! فقط باید میرفتیم اونور خیابون و یه گونی سیب زمینی بر میداشتیم!
- وایسین! من یه فکری دارم! ببین بلا! تو الان اون با طلسم فرمان جادو کردی؛ بهش دستور بده یه گونی سیب زمینی برات بیاره.
- آفرین! فکرت عالی بود پلاکس!
- وایسین الان میام.
(درون مغازه)
- هی فروشنده! زود باش یه گونی سیب زمینی برام بیار.
- جلوی در هست خانم!
- اممم...نه اونا رو فروختی.
- اما من دیگه سیب زمینی ندارم خانم.
- پس کجا دارن؟
- این موقع هیچ کسی سیب زمینی نداره!
- باشه!

- چی شد بلا؟ چرا دستات خالین؟
- این یارو سیب زمینی تموم کرده؛ ازشم پرسیدم که از کجا میتونم گیر بیارم. گفت فعلا امروز هیچ جایی سیب زمینی ندارن. ای لعنت بهت پیتر!
- چرا شما ها لباس نپوشیدین؟ با این برفی که الان داره میاد یخ میزنین! بیاین برین تو چادر من!
- این چی میگه پلاکس؟
- پیتر؟ حالت خوبه؟
- من چه بدی دارم؟ زود برین داخل چادر اونجا غذام هست.
- باید بریم دنبال سیب زمینی!
- نه رودولف! اول باید فروشنده رو پیدا کنیم، یا حداقل یه راهی پیدا کنیم که این پیترو به حالت اول برگردونیم! شاید این پیتر دوباره یه گندی بالا آورد.


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.