هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۳:۰۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
#64

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
کیف چرمی و مشکی رنگی که پر آمده بود، اینبار چیزی برای بردن نداشت. پر آمده بود، با دنیایی عشق، امید، به دوستی ها...

گذشت، کیف چرمی رنگ به رخسار نداشت. سطح براق و صیقلی اش اینبار پوست پوست شده بود. خسته بود از افتادن تکه های سیاههرنگ پوستش ، خسته بود از جاروی روزگار، جارویی که تکه پوست هایش را میرفت، از بین میبرد.



خسته بود از دستی که هیچگاه نوازشش نکرد، خسته بود...



روز اول را به یاد داشت، تازه از مغازه خارج شده بود، در دستان صاحبش، پر از عشق و صفا، داخل کوپه قطار شد. تماسش با سطح سرد کوپه، شادی خاصی به دلش انداخت. دیگر از آن مغازه بزرگ و اما دلگیر رها شده بود. دیگر مجبور نبود هر روز صبح، چمدان های بزرگی که مدام گوشزد میکردند که چطور ژست بگیرد تا بپسندنش را تحمل کند. اینبار دوستان جدیدی پیدا میکرد. که برای خودش میخواستندنش، نه برای جایی که میگرفت، وزنی که داشت، یا سطح صاف و صیقلی اش.


خاطره محو شد، باد پوسته های کنده شده را تکان میداد. دیگر وقت رفتن بود، میدانست...
همان روز که بیرون گذاشته شد، همان روز که به چمدان های برزنتی ِ نو و رنگارنگ ترجیح داده شد، بوی رفتن را حس کرده بود.


سبک بود، سبک تر از همیشه، خالی تر از همیشه، تنها تر از همیشه. تلقین میکرد : آره اینجوری بهتره، سبک، راحت، بی درد.
- تو پوست پوست شدی، پس زده شدی...
- مهم نیست، هر چیزی تاریخ مصرفی داره.
-...
- تمومش کن!


دیگر اجازه ورود خاطرات را به ذهنش نداد، خود را کشان کشان به سمت سطل کوچک گوشه حیاط بزرگ برد. نگاهش را به ساختمان بزرگ و سنگی دوخت و منتظر جدا شدن آخرین تکه های پوسته صیقلی و براق از بدنش شد...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#63

جرج  ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۶ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از مغازه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 685
آفلاین
از پنجره به بیرون نگاه میکرد، ابرها جلوی خورشید را گرفته و از تابیدن نورش جلوگیری میکردند! قطار با سرعت زیاد راهش را ادامه میداد! پیرمرد نگاهش را به پنجره دوخته بود و به دور دست ها نگاه میکرد... ذهنش درگیر بود، لحظه ای در حال و لحظه ای دگر در گذشته پرسه میزد!! به روز افتابی فکر میکرد که چندی پیش وقتی برای اولین بار سوار این قطارمی شد، از پنجره دیده بود! روز طلایی که حتی انبوهی ابر سیاه در مقابل ان، دود سیگاری بیش نبودند!! موهای سیاهش که سپید شده بود و چشمان گیرایی که اکنون کور سویی بیش نداشتند ... به حال بازگشت، فقط صدای حرکت قطار بر روی ریل شنیده میشد که هر لحظه بر سرعت خود می افزود تا به مقصد برسد، دفترچه کوچکی از کیفش در اورد و مشغول ورق زدن شد، با نگاه به ان خاطراتش مانند فیلمی از جلوی چشمانش می گذشتند، با یاد اوری انها لبنخدی برلبانش نقش بست ... به تدریج از سرعت قطار کم میشد... سرانجام به مقصد رسید! هنگام پیاده شدن مصمم بود، چه خالی میرفت این قطار برای برگرداندن مسافری خسته !!


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۶ ۱۵:۰۳:۵۸

اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۰:۰۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#62

ماركوس فلينتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۳ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۵ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
از ايفاي نقش حالم بهم ميخوره
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 316
آفلاین
و چه خالی میرفت قطار با اینکه چندین و چند نفر سوار آن بودند.

به یادش آمد که چگونه به اینجا آمد، چگونه این پله ها را طی کرد.
جوخه...اسلیترین...دوستان...دشمنان و خیلی های دیگر.

و سپس با خودش فکر کرد که تمام این ها تنها به خاطر دروغی است که به خودشان میگویند.
قدرت، نابود میکند و تنها چیزی که دیگران به دنبالش هستند قدرت است.

پس تصمیم خود را گرفت و تنهایی را برگزید.
حال قطار دیگر باید برود، چه با مسافر، چی بی مسافر.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداحافظی من از ایفای نقش رو بپذیرید دوستان.
از مدتی که بینتون بودم خوشحال شدم.
ولی متاسفانه بنا به بعضی دلایل ترجیح میدم دیگه همراهتون توی ایفای نقش نباشم.
وقتی میبینم به خاطر اینکه رنک ها یا هر چیز دیگه رو به دست بیارید چه قدر با هم دعوا میکنید و همدیگه رو میکوبید و خرد میکنید قلبم به درد میاد.
امیدوارم که موفق و موعید باشید و همیشه با هم دوست.
به خدا قسم که خودم هم نمیخواستم از ایفای نقش برم ولی به خاطر اینکه نمیتونستم دیگه تحمل بکنم این وضع رو از ایفای نقش خداحافظی میکنم.
شاید یه روزی برگردم ولی فعلا از ایفای نقش میرم تا وقتی که حس کنم جو ایفای نقش بهتر شده.


تصویر کوچک شده


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#61

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
قطار میخواست مثل همیشه خالی سفر کند، اما اینبار تصمیمش را گرفت و سوار شد...

نه خوشحال بود و نه ناراحت، حس عجیبی بود. چهارسال تمام در هاگوارتز تحصیل کرده بود و دیگر وقت آن بود که پا به دنیای مشنگ ها بگذارد...

ساک رنگ و رو رفته اش را در گوشه ای نهاد و خود نیز نشست...

قطار سوت کشید و آرام آرام به حرکت افتاد و با سرعت کمی از میان خاطراتش گذشت...

عضوی تازه وارد... هاگوارتز... گریفیندور... محفل ... وایت تورنادو ... هافلپاف... الف دال ... حذب... ریونکلاو... سو استفاده از اشیا مشنگی... نظارت... نقد... سرزمین امپراطوری تاریکی... کوئیدیچ... بسته شدن 11 روزه ی سایت برای تغییر سرور... نوشتن مقاله... پاورداس... مسابقه رول و مقاله تابستانی... پاورداس... دیوکور...

سرعت قطار بیشتر میشد...

برگشت دوباره... نظارت... مک گونگال... کوئیدیچ با سریوس و جینی( اسم تیم یادم نیست)...ارباب!... مدیریت... ویزنگاموت... مشاوران... وزارت... کل کل... خوشی ... دعوا... رفتن... برگشتن... خوبی... رفتن...بچه ها... برگشتن... وزارت ... بچه بازی، غر غر، جوگیری، بی ملاحظه گی، عصبانیت... رفتن ...

قطار با سرعت زیادی مسیر را طی میکرد؛ کم کم آخرین خاطرات نیز محو میشدند. دلش نمیخواست اینگونه تمام شود، میخواست آخرین چیزی که به یاد می آورد، زیباترین چیز باشد...

قطار داشت به پیچ نزدیک میشد...

سرش را از پنجره بیرون برد و به دورترین خاطراتش نگاه کرد، زمانی که کابری ساده بود و تنها ذوقش رسیدن به خانه و پست زدن، تفریح کردن و خندیدن... نگاهی انداخت به محفل، حذب، ریونکلا، زمین بازی کوئیدیچ و مطالب، و بهترین خاطراتش را مرور کرد، تا جائیکه امکان داشت به آن روزها خیره شد...

بلاخره قطار پیچید و هاگوارتز در هاله ای از خاطرات محو شد...

نفسی عمیق کشید و به دور دست ها خیره شد، حال می توانست تنها برای خود باشد.
خندید و کتابی را کیف جدیدش بیرون کشید و صفحه ی اولش را باز کرد. اما قبل از انکه شروع به خواندن کند، نگاهی به مسیر انداخت که مملو از زیبائی ها بود، خوشحال شد که به جای بدی نمی رود.

قطار سوت کشید...

بلاخره نگاهش را به صفحه ی کتاب معطوف کرد و چنین خواند:

" آینده، بنائیست که با گذشته، بر روی حال می سازیم...


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
#60

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
و چه خالی می رفت...
اتوبوس سرخ رنگ بدون مسافر در هوايی بارانی به سمت لندن در حركت بود.همچون اسب با سرعت به سمت لندن می دويد.

و من اتوبوس خالی از مسافر را نگريستم و به ياد خاطرات كودكی خويش گريستم.آن زمان برای سوار شدن در قطار سرخ رنگ استرس زيادی داشتم...

و زمان چه زود گذشت و چه خالی گذشت مثل قطاری بی مسافر.



Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۸۷
#59

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
میگن یک دیوونه یک سنگی رو انداخت توی چاه که هزارتا عاقل نتونستن درش بیارن ! بیچاره ها با مشقات فراوان آب چاه رو میکشیدن و غربال میکردن و با کلی احساس در هاون میکوبیدند ولی در نهایت آب از که تکون نمیخورد هیچ ، براشونم آب و نون نداشت !


حالا اینکه چرا آن دیوانه آن سنگ را در چاه انداخت و نه چیز دیگر را و کلا چرا چاه را انتخاب کرد و اصلا چرا دیوانه اینکار را کرد کاری نداریم اما اینکه ان عاقلان چه کار به کار دیوانه داشتند یا آن سنگ بی ارزش به چه کارشان میآمده مساله صحبت ماست ...

کلاه مساله نگه کردن عاقل اندر سفیه است و اینکه آن عاقلان عقلشان به قد دیوانه نمیرسید که اون برای رهایی از آن سنگ بی ارزش آن را در چاه انداخت و ان به ظاهر عاقلان عمر خود را بر سر بیرون کشیدن سنگ از چاه صرف کردند ...

و اینکه کلا چرا آرزوی آنها بیرون کشیدن سنگ بود و چرا در نهایت ماندد شتر فقط در خواب دیدند پنبه دانه و گاه مشت و مشت و گاه دانه دانه خوردند و از این خوردن چیزی جز چاقی و کلسترول و اسید اوریک و قند بالا حاصلشان نشد و ثمرشان نیامد !

و کلا این حکایت شتر چیست که گاهی هم در خانه امثال دیوانگان میخوابد و گاهی در خانه عاقلان و اصلا چرا این شتر مذبور چنین کینه شتری ای دارد و درد و بلایش چیست که دنبال گرفتن عقل عاقلان و جان دیوانگان است و اصلا چرا میگویند دیوانه چو دیونه ببیند خوشش آید ...

سرتان را درد نیاورم ... تمام این احادیث و حکایات کلاهی گشاد است که بر سر شما میگذارند و من چقدر از کلاه داران متنفرم ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷
#58

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
و چه خالی میرفت !

سوسوی آن نیز تا فرسنگها گوش نواز بود ، از درون و بیرون ... اما آنچه که مشهود بود کسی به خالی رفتنش توجهی نداشت ، فقط صرف این بود که بایستی بچه ای کلاس اولی لغتهای خود را فرا میگرد...

همانطور که پدرش با چوب بلندی بالای سرش ایستاده ، میگفت بخوان :

اِی ، بی ، اِس ...

ولی بچه را لغتی بلد اما هرگز نبود ، فقط دو یا سه کلمه را میتوانست ادا کند که آن هم برای زبانهای رهسپار شده‌ی انگلیسی اصلاً قابل قبول نبود .
پس روزی سعی کرد علمی فرا بگیرد که بر دهان دنیا بزند ، شایدم هم روزی کتابی نوشت که آن را پنهان و پاره کرد ، آخر میگویند آنقدر مزخرف بود که کسی آن را نخواند ، شاید هم به کسی آن را نشان نداد ...

اما از مریلین نگذریم آخر کار دست به چنان پولی زد که تا کنون دست نزده بود ، آنقدر کثیف و آلوده که تا شش ماه دستهایش را فقط و فقط میشست !

خوش سر باشد ! مرلینا !


ویرایش شده توسط مری باود در تاریخ ۱۳۸۷/۹/۱۹ ۲۱:۴۳:۵۲

خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶
#57

سرژ تانکیان old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
خبر مهم

ديروز «غضنفر اردكوني» طي مصاحبه اي اعلام كرد: رولينگ يك دزد است! سوژه هري پاتر را از داستان هاي من ربوده است!
در ادامه گفت:من نويسنده مشهوري در شهرمان هستم و هفت هفت تا ميشه چهل و نُه جلد كتاب داستان در مورد زندگي «علي شاطر» نوشته ام!
او ماجراي دزدي رولينگ را اينگونه شرح داد:رولينگ 40 سال پيش يك بار آمد شهر ما و داستان چهل و نُه جلدي مرا دزديد و در رفت!من هر چقدر داد زدم اي دزد! بگيريدش،اما متاسفانه كسي نگرفتش!


آقاي اردكوني كه به گفته خودش هميشه آدم آينده نگري بود از قبل يك كپي از آن چهل و نُه جلد داشت، آن را نزد ما آورد و تكه اي از آن را خواند، اينگونه:
===
-كتاب بيست هفتم-علي شاطر و قدرت چوب ها!
فصل شصت و چهارم-بازگشت درد سياه!

علي شاطر در سكوت كوچه اي بن بست و تاريك راه مي‌پيمود كه ناگهان فشار چيزي سفت و محكم مثل چوب جادو را بر پشت خود احساس كرد!ترسيد و برگشت!حاج فتوحي پير را ديد و پي برد كه حاج فتوحي پشت آن عينك نيم‌دايره و ريش هاي بلند نقره فام، پير مردي بس جذاب است!!
علي شاطر غرلندكنان! گفت:چي شده؟ چرا فشار ميدي حاجي؟
فتوحي تبسمي كرد و گفت: هيچي پسرم! خواستم بترسونمت! هر هر هر!
علي شاطر:حاج فتوحي! اين چيه تو دستتون؟!
فتوحي گفت: چوب جادو!
علي: چرا اينقدر...
علي ناگهان احساس كرد زخمش دارد سر باز ميكند و از شدت درد به خود پيچيد و فريادي دردناك برآورد!ناگهان صداي جيغ دردناكي شنيد و خاطرات هولناك دوران كودكي در ذهنش مجسم شد و وحشتي بي سابقه تمام وجودش را در بر گرفت!

فتوحي: چي شده؟ چي حس كردي پسرم؟!
علي: درد سياه برگشته! درد سياه برگشته!
===

آقاي فرهاد اردكوني در آخر گفت: اين تنها قسمتي از اين چهل و نُه كتاب بود و بعدها اگر فرصتي بود در دادگاه جلوي روي خود رولينگ چند قسمت ديگر را هم ميخوانم! او يك دزد است!



Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۴:۵۵ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶
#56

کالین کریوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۲:۰۵ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
از لندن-یه عکاسی موگلی نزدیک کوچه دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 707
آفلاین
باد سردي در هوا جريان داشت...با هر وزش تازيانه هايش را بر صورت مرد فرود مي آورد....او چاره اي نداشت چيزي جز يک ساک در دستش و آفتابه اي از خاطرات بر دوشش ديده نمي شد....صداي سوت قطار در فضا پيچيد و صداي هو هوي باد آن را در خود گم کرد...
مردي کريه با برچسبي که بر روي آن نوشته بود "طاقتم طاق شده داداش" از قطار پياده شد....چشمش به مسافر تازه و آفتابه اش افتاد که به سوي وي پيش مي آمد...گفت:پاسپورت،بيليت،مدارک شناسايي
کالين نگاهي به وي انداخت و گفت بفرماييد:اينم مدارک!
مرد لحظه اي به پاسپرت و مدارک شناسايي خيره شد که کاغذهايي بودند که روي آن به نحو بچه گانه اي عکس يک آفتابه و مقداري ريش و يک گراپ کشيده شده بود...سپس آن ها را با عصبانيت به سمت کالين پرت کرد و داد و کشيد:"اين چيه نقاشيه يا پاسپرت؟"
کالين در حالي که کيسه اي از گاليون در جيب مامور مي گذاشت گفت:ما سوات موات نداريم داداش خودت يه جوري درستش کن باقي مدارک رو چک کن
مرد به بيليت خيره شد...هيچوقت چنين بيليتي جلوي چشمش نيامده بود...بيليتي براي پارک کودکان...گفت مرد مومن مطمئني درست اومدي؟
کالين گفت:مگر اينجا خالي نمي رود؟من هيچوقت تو ايستگاههاي ديگر جا براي نشستن پيدا نکرد...
مرد گفت:آي کيو منظورش کساني است که از سايت مي روند...
کالين:به کجا؟
مرد گفت:هر جا که عشقشان بکشد
کالين:چه جالب يعني منو شهر بازي مي بري؟
مرد:به خرج خودت؟
کالين:همانا من مرد آسلامم و خرج نمي کنم...
مرد پس آن گاليونها چه بود که به من دادي؟
کالين:ساده اي اي فرزند آنها همه تقلبي مي باشدي
گفتن اين حرف همانا و پرت شدن کالين به بيرون قطار همانا...
و پيچيدن صداي مرد به همراه زوزه باد که مي گفت:تو غلط ميکني بخواي از سايت بري مرتيکه!من رو سرکار مي زاره!!!
و بدينسان بود که قطار خالي رفت و کالين از سايت نرفت
با تشکر از خودم
مسئول قطار بدل کاري که به جاي من خودشو بيرون پرت کرد
با تشکر از همه کسايي که بر مي گردن وسايت خودشونو تنها نمي زارن


هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
#55

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
ریل باز ناله سر داد، قطار به چند باره شروع به حرکت کرده بود.

کسی از پنجره ها بیرون را نگاه نمی کرد. کسی بیرون از قطار اشک نمی ریخت. خالی بود، همه جا خالی بود. کسی به خداحافظی نیامده بود. مسافران قطار این حقیقت تلخ را خوب می فهمیدند، برای همین بود که سر به بیرون نمی بردند. خوب می دانستند که کسی برایشان دلتنگ نمی شود.
قطار حرکت می کرد، و صدای حرکت بر ریل آهنی همچنان به گوش می رسید. قطار می غرید، غرشش صداهای دیگر را در خود فرو می برد...ولی درون قطار، کسی حرف نمی زد که صدایش بخواهد شنیده نشود. همه ساکت بودند...همگی صمیمانه دوست بودند، ولی حرف نمی زدند. کلمات نمی توانستند سنگینی ای که بر دلشان سایه افکنده بود را بیان کنند. سکوت به تنهایی قادر به همه چیز بود. و بنابراین، فقط سکوت بود، و سکوت، و سکوت، و سکوت.....

---------
این پست مربوط به هیچ کس و هیچ چیز نبود...لطفا به خودتون نگیرین....و منم نمیرم از سایت...



پ.ن.آلبوس...متاسفم...قضیه چیه؟ میری یا شناسه عوض می کنی؟ نِمیری که یه وقت...!؟


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۱۳ ۲۳:۵۷:۱۹

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.