جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1403 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید در کرانه آسمان در حال غروب بود. سرخ و سوزان، در حال محو شدن در خط افق، طوری که انگار داشت آخرین وداعش را با زمین و پرندگان می گفت.
دراکو در حالی که از پنجره قطار با بی حوصلگی به بیرون نگاه می کرد چوبدستی اش را در دستش فشرد. احساس می کرد قلبش از خشم دارد می سوزد اما در عین حال هم، احساس نوعی پوچی و نا امیدی داشت. درست مثل خورشیدی که روبه رویش بود، انگار قلبش داشت همزمان می سوخت و محو می شد.

اون پاتر احمق!!...این دفعه دیگه بهت نشون میدم کی واقعا بهتره!...به من مسئولیتی سپرده شده که باید انجامش بدم!!...من خوانواده ام رو نا امید نمی کنم، من حتما انجامش میدم...این بار حتما...میکشمش...آلبوس دامبلدور!!

"هی دراکو داری چی کار میکنی؟...چرا انقدر توی فکری؟"

صدای پانسی پارکینسون ناگهان رشته افکارش را به هم زد.

"یکم شیرینی میخوای؟...هم شکلات قورباغه ای دارم هم لوبیا های برتی باتز...کدومو دوست داری؟"
اه...دوباره این پارکینسون احمق!!

"چی ازم میخوای پارکینسون؟"

پانسی که کمی از پاسخ دراکو جا خورده بود، با لحنی زیرکانه گفت:" چی؟...خب من...منظورم اینه که...ما الان دیگه سال ششم هاگوارتزیم و...خب میدونی...اگه ذهنت مشغوله میتونی هر وقت خواستی با من حرف بزنی...چون منم بالاخره شکلاتایی که گالیون گالیون خرجشون کردم رو به هر کسی نمیدم...ما...بهم نزدیکیم درسته؟"

دراکو ناگهان از جایش بلند شد و شال سبز رنگ اسلیتیرین را دور گردنش گره زد.
"من حالم ازت بهم میخوره پارکینسون...دیگه نزدیک من نیا!"
سپس با قدم هایی سریع از کوپه قطار خارج شد.

دختره احمق...فکر می کنه همه مثل خودش بیکارن...من...وظیفه ای دارم...کی حوصله این مسخره بازی ها رو داره؟...من یک اصیل زاده واقعی ام!



قشنگ بود!

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/25 18:08:06
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1403 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که با چشمان *سبز*م که همیشه عجیب و غریب و حتی ترسناک خطاب میشد از پنجره بخار گرفته *قطار* به *آسمان* *تاریک* خیره شده بودم آهی از سر آسودگی سر دادم ، بلخره بعد از سالها نگرانی و دلشوره و ترس از اینکه نکند حرف جان پیشگو درست باشد و من نتوانم مانند والدین و اجدادم در *هاگوارتز* تحصیل کنم از شر همه ی آن حس ها خلاص شدم و اکنون سوار بر *قطار* سریع و سیر به سمت *هاگوارتز* در حرکت بودم . آخر اینکه در خانواده ای اصیل زاده متولد شوی و هیچ نشانه ای از جادو در تو نباشد و همه اطرافیان تو را فشفشه خطاب کنند قطعا گرفتن نامه *هاگوارتز* آن هم در حالی که *چوب دستی * در دستانت است قطعا عبور از منجلاب *تاریکی* به *آسمان آبی * است .
شدیداً غرق در افکارم بودم که ناگهان در کوپه با سر و صدایی سر سام آور به صدا در آمد، در را که باز کردم در بلافاصله با گاری بزرگی از خوراکی ها رو به رو شدم و سریعا ده با پرداخت ده *گالیون * یک شکلات *پرنده * قورباغه ای خریدم و شروع به خوردن کردم و همزمان *گردنبند * شانس آوری که مادرم به من هدیه داده بود را در دستانم فشردم .
در هر حال قرار نبود ادامه مسیر هم برایم راحت باشد.:)


یه مقدار اشکال نگارشی دیدم ولی مطمئنم با ورود به ایفای نقش بهتر میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/23 22:51:46
گاهی اوقات تاریکی از جایی به وجود می آید که انتظارش را ندارید🌑
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1403 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترک در حالی که گریه میکرد از آن یتیم خانه‌ی لعنتی بیرون دوید و سراغ مخفی‌گاه همیشگی اش رفت، غاری که میتوانست با مار های کوچکی که تازه به دنیا امده بودند حرف بزند و بازی کند، همه‌ی حیوانات از او میترسیدند و فرار میکردند ولی این مار های شگفت انگیز و "سبز" رنگ به راحتی با ان دختر دیوانه که کسی با ان دوست نمیشد دوست شده بودند.
این بار صدایی از درون غار می‌آمد ولی دخترک ترس بر خود راه نداد زیر میدانست مار ها از او حفاظت میکنند؛
درون غارِ "تاریک" قدم گزاشت و چیزی جز یک "پرنده" ندید، نام این پرنده را به خاطر نمی‌آورد ولی به هر حال عجیب بود که پاکتی را به نوک گرفته است.
همین که چشم پرنده به دخترک خورد به سوی او پرواز کرد و روی دستش نشست، دخترک خوشحال از این که توانسته است با حیوانی غیر از مار ها ارتباط بگیرد روی سر او دست کشید ولی پرنده بعد از اینکه نامه را جلوی پای دخترک انداخت پر کشید و به سوی "آسمان" رفت.
دخترک دیگر از این رفتار حیوانات ناراحت نمیشد و بدون اهمیت به آن پرنده‌ی عجیب سراغ پاکت رفت ...
سه نامه به همراه یک تیکت "قطار" درون آن بود، یکی از نامه ها را فردی که مدیر مدرسه ای به نام "هاگوارتز" بود و دوتای دیگر از معاون آن مدرسه بود.
دخترک اولین بار بود که چیزی تحت عنوان جادو یا جادوگری یا جادوآموزی میشنید، او دعوت شده بود که در ترم جدید این مدرسه به عنوان سال اولی حضور یابد ... ولی او فکر نمیکرد که مدیر‌ یتیم‌خانه به اون مجوز رفتن به جایی را بدهد.
نامه‌ی بعدی را باز کرد و چیز هایی تحت عنوان وسایل و کتاب‌های مورد نیاز را نوشته بود و اون حتی نمیتوانست بعضی از ان کلمات رو بخواند.
در نامه‌ی اخر که از آن معاون بود نوشته بود که نماینده‌ای به زودی برای بردن او به مدرسه‌ی هاگوارتز در یتیم‌خانه حاضر میشود و برای آن دخترک مقداری پول که "گالیون" نام دارد می‌آورد تا بتواند "چوبدستی" و دیگر لوازم مورد‌نیاز حضور در هاگوارتز را تهیه کند ...
دخترک در حین خواندن نامه احساسات مختلفی را به طور هم‌زمان تجربه میکرد، "شیرینی" دوری از آن کودن هایی که اورا مسخره میکردند، ترس از ورود به جایی جدید و دلتنگی برای مار‌ها؛
اما دخترک تنها چیزی را که می‌دانست این بود که باید برود و شروعی جدید داشته باشد، او در خوابش دیده بود که جایی بزرگ و با عظمت که در تاریکی شدید فرو می‌رفت و توسط کسی که چهره‌اش را نمی‌توانست به یاد‌آورد و فقط "گردنبند"ی را با نماد مار در گردنش به یاد می‌آورد، دخترک این را هم میدانست که این خواب ربطی به آن نامه ها و مدرسه دارد.
او از همین حالا بی صبرانه منتظر آومدن آن نماینده بود.

خیلی جالب و خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/22 14:45:47
Hell is empty and all the devils are here.
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1403 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سرما به جانم رسوخ کرده بود. پاهایم را احساس نمیکردم. انگار از همان اول پایی نداشتم. به علاوه، انگار روی تشکی از پر خوابیده بودم. جایم راحت بود اما نمی توانستم تکان بخورم.
ابر ها مثل مار، کف آسمان می خزیدند و هوای زمستانی را به سوی تاریکی می بردند. به گمانم زود است. نمی دانم ساعت چند است اما همین تازگی بود، که در کوپه شماره شش واگن دوم از قطار زیناریچ مسکو، به سمت ایستگاه مرزی زومیخ می رفتم؛ و همراه با شیمانوف -یار غار و عزیزم- صبحانه خوردم. اما نمی دانم چه شد.. آه. مزه مربای هویج را هنوز روی لبم احساس میکنم. در میان بوی مرگ و این جنازه های تکه پاره، تنها شیرینی زندگی ام بود. سرم را به زحمت تکان دادم. منظره فاجعه بار قطاری که چپه شده و در آتش می سوخت، به میان چشمانم آمد. فکر کنم بدانم چه شده؛ همه ش زیر سر همان قاتل کثافت است. فکر نمیکنم چند گالیون بی ارزش، به منهدم کردن یک قطار سیصد نفری بیارزد. به هر حال. فعلا که از نظر مغز احمقش ارزیده. صدای پایش را می شنوم. خود پدر سوخته اش است. از گوشه چشم نور سبز چوبدستی اش را می بینم. اوه... شیمانوف. شیمانوف کجایی... به زور قفل لبانم را باز کردم. جز صدای ضعیفی، چیز دیگری در نیامد. صدای قدم ها نزدیک تر شد. داشت از بین جنازه های پخش و پلا و تکه پاره -افتاده روی زمین- به سمتم می آمد. خدایا. خب او الان چه غلطی می خواهد بکند. شاید.. شاید من یه غلطی بتوانم بکنم. اوه.. گردنبند زمان برگردان. اوه دوست من. قرار است حسابی عصبانی بشوی. اما این دست فلج من.. به آرامی بالایش آوردم و روی سینه ام انداختمش. برجستگی گردنبند را از روی ردا احساس می کردم. قاتل لعنتی.. همان قاتل سیاه. از همان فاصله پوزخند می زد. انگشتانم را مثل کرم هایی فلج مادرزاد، فرو کردم زیر ردا. اوه. خدایا. احتمالا این احمق فکر میکند می خواهم به رویش چوبدستی بکشم. خب دیگر زمانی نیست. خداحافط عزیزم. من دیگر رفتم. هر غلطی می خواهی بکن. شاید هم چند گالیون بین جنازه ها پیدا کنی.


خیلی خوب بود! لطفا به جغدی که برات فرستادم مراجعه کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/22 12:07:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/22 12:08:25
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
_جودی! من با این مشکل ندارم که چرا داری گالیون گالیون از پولای منو چیز میز می خری. با این مشکل دارم که چرا واسم شیرینی تنوری سبز باطعم لجن گرفتی!
جودی چشمانش را گشاد کرد و به قیافه درهم رفته برادر کوچک ترش، استینک نگاه کرد و با خونسردی گفت:« نگران نباش لاستیکی. این دقیقا همون شیرینی تنوری سبزیه که از پشت تلفن جیغ می زدیش. فقط...فقط بجای اینکه فلفلی باشه لجنیه. آقای کوکر خودش گفت"بعد فلفلی، این خوشمزه ترین شیرینیشه". فلفلی تموم کرده بود.»
استینک لبخند کج و معوجی زد و کیشه شیرینی را از دست جودی قاپید:«باشه.اصلا به جهنم. راستی جیمز هم اونجا بود؟»
خواهر دومتری اش سرتکان داد و در حالی که داشت با چوبدستی کمرش را می خاراند، پاسخ داد:«البته البته که دیدمش.اونم فردا مثل تو میره هاگوارتز. ولی شک دارم مثل تو، احتمال اینکه توی گروهی جز گریفندور بیوفته وجود داشته باشه.اونجا ترسو ها رو راه نمیدن.»
استینک بچه ترسویی نبود؛ فقط کمی با تاریکی، ارتفاعات و پرندگان مشکل داشت. همین ننگ بزرگی بود بر پیشانی اش. کوئیدیج برای خانواده اش بسیار اهمیت داشت و می دانید تا وقتی بیش از یک متر از زمین بلند نشوی، نمیتوانی مثل ادم بازی کنی. همین موضوع باعث شده بود خواهرش اورا از برج بیاندازد تا ترسش بریزد، اما ظاهرا نه تنها وضعیت بهتر نشده، بلکه بدتر هم شده بود و او بیشتر می ترسید.

تماممم!

جالب بود.
مطمئنم که با ورود به ایفای نقش حتی بهتر هم میتونی بنویسی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/14 20:19:50
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/14 20:19:50
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی [تاریک] در [هاگوارتز] بود...زخم هری وز وز میکرد و بیشتر از همیشه درد میکرد. به [آسمان]تاریک نگاه کرد.. چیزی میدید؛ نشان شوم!
ترسیده بود.. نشان شوم؟ آن هم در هاگوارتز؟ [چوب دستی] را در آورد و آرام آرام به دفتر دامبلدور رفت..
دامبلدور نبود.. [پرنده] دامبلدور، ققنوسش هم غیبش زده بود.. باید چکار میکرد؟ رفت پیش ران؛ ران داشت مخفیانه [شیرینی] میخورد.. و حواسش به نشان شوم نبود.. هری به گفت که نشان شوم راببینید و بعد هم تعریف کرد که دامبلدور نبود. ران وحشت زده گفت: اوه رفیق... باید بریم پیش یکی از اعضای محل ققنوس.. اما هیچکدام (حتی اسنیپ!) در هاگوارتز حضور نداشتند.. در خوابگاه رفتند و ترسیده بودند ناگهان هرماینی را دیدند و آن هم مثل خودشان می لرزید... هرماینی [گردنبدی] که از مادرش هدیه گرفته بود را محکم در دستانش گرفته بود و گریه میکرد..
ناگهان ران تبدیل به ولدمورت شد و هرماینی تبدیل شد به دم باریک... هری ترسیده بود میخواست فرار کند و ناگهان... هری بیدار شد و جینی را خبر کرد، جینی او را سوال پیچ کرد ولی هری میدانست که این خواب نشانه ی خوبی ندارد..



بعضی از علائم نگارشی داخل پستت در جای اشتباهی استفاده شده ولی مطمئنم با ورود به ایفای نقش، قواعد استفاده درست ازشون رو یاد میگیری.

تایید شد.

مرحله بعد‌
گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/10 21:01:13

Şťęfāñ
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره ان روز رسید . روزی که میا چندین سال بود منتظرش بود . خیلی استرس داشت اما خواهر بزرگترش کنارش بود تا به او ارامش دهد . میا و خواهرش در یک یتیم خانه زندگی می کردند . پس از اینکه بالاخره به ایستگاه کینگز کراس رسیدند خواهر میا یعنی امیلی به او یاد داد که چطور از سکوی نه و سه چهارم عبور کند . امیلی دو سال بود که از هاگوارتز فارغ التحصیل شده بود . پیش از اینکه میا سوار قطار شود , امیلی به او پنجاه گالیون داد . استرس وجود میا را فرا گرفته بود . وارد قطار شد و توی یکی از کوپه ها که در ان دختری نشسته بود نشست . میا پرسید :{ اسمت چیه ؟} دختر :{ من دنیز هستم و شما ؟} میا :{از اشنایی باهات خوشوقتم . منم میا ام . } دنیز گفت :{وردی هست که توی تابستون تمرین کرده باشی ؟} میا چوبدستی اش را بیرون اورد و گفت :{وینگاردیوم لوی اوسا } ناگهان قلم پر دنیز که کنارش قرار گرفته بود شناور شد . هوا کم کم تاریک شده بود و چیزی نمانده بود تا به هاگوارتز برسند.کمی بعد به هاگوارتز رسیدند و مردی قد بلند و بزرگ که ریشی بلند و قهوه ای داشت ان ها را به سرسرای بزرگ هدایت کرد . روی میز ها انواع کیک و شیرینی چیده شده بود و هر طرف سالن با چهار رنگ سبز, قرمز , زرد و ابی تزئین شده بود . زنی به نام پروفسور مک گونگال توضیحاتی به بچه ها داد و بعد هم مدیرمدرسه سخنرانی کرد . پس از گروهبندی ای پر هیجان , بچه ها به خوابگاه رفتند . ان روز یکی از هیجان انگیز ترین روز های زندگی میا بود .


خوب بود. حواست باشه علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می چسبن و با اسپیس از کلمه بعد از خودشون جدا میشن.

تایید شد.

مرحله بعد‌
گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/10 13:49:07
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ماریا وارد «قطار» شد و گشت تا اتاقک خالی پیدا کنه. به «آسمان» «تاریک» و زیبا پر ستاره خیره شد و به تپه های «سبز» رنگ زیر نور مهتاب خیره شد. برای بار دوم شروع به چک کردن وسایلش کرد. کیف رو دوشیش رو باز کرد و از بودن «چوب دستی»ـش که توی جعبه بود و «گالیون»هاش که توی کیسه ای گذاشته بود مطمعن شد. به «پرنده»ها خیره شد و نفس عمیقی کشید و با خودش زمزمه کرد "وقتی که به «هاگوارتز» رسیدی باید خوب تلاشتو بکنی..نباید این فرصت طلایی رو از دست بدی...باید تلاشتو بکنی که هم از رازای قلعه با خبر بشی هم اینکه امتحانا رو خوب بدی...شاید راز های هاگوارتز تونستن کمکت بدن تا بفهمی خانوادت کیا بودن. فقط سعی کن توی خلوت و تنهایی خودت، با کتابات لحظات «شیرینی» رو بسازی" دستش رو سمت گردنبند برد که معتقد بود مال مادرشه.. حداقل امیدوار بود. به هر. حال اون هرگز نه دوستی داشت و نه پدر و مادرشو دیده بود... ولی از وقتی یادش میومد توی یتیم خونه و هرجا که بود اون «گردنبند» همراهش بود...


نوع نگارش و علائم نگارشی یکم ایراد داره ولی مطمئنم با ورود به ایفا حتما بهتر میشه.

تایید شد.

مرحله بعد‌
گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/9 11:19:20
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/9 11:20:22
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 خرداد 1403 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از شب‌های پاییزی زیبا بود و «آسمان» پر از ستاره‌های زیبا شده بود. «قطار» قبلا به «هاگوارتز» رسیده بود و دانش‌آموزان در مدرسه مشغول خوردن دسر بودند. اما دو نفر آنجا نبودند و درواقع روی تپه‌های «سبز» رنگ, قدم می‌زدند. نام آنها لونا و مایکل بود.

هوا دیگر «تاریک» شده بود و لونا و مایکل یواشکی و دور از چشم بقیه، در آنجا قدم می‌زدند. «گالیون»ها در جیب مایکل جرینگ‌جرینگ می‌کردند و او واقعا دوست داشت برای لونا چیزی بخرد، اما آن اطراف هیچ مغازه‌ای نبود. لونا دختر بسیار زیبایی بود؛ با موهای سیاه و چشم‌های آبی. «گردنبند» یاقوت کبودی هم همیشه دور گردنش بود.

مایکل گفت:
- نظرت چیه بریم داخل و «شیرینی» بخوریم؟

لونا محکم «چوبدستی»اش را در دستش گرفت و گفت:
- باشه. تو برو، منم بعد از اینکه به «پرنده»م غذا دادم می‌آم.

سپس رفت.

جالب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/8 15:22:08
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1403 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره از سکوی نه و سه چهارم عبور کردم.هه هیچکی نیومده منو به مدرسه جدیدم بدرقه کنه.واقعا اینقد از من بدشون میاد؟ مگه من چیکار کردم؟ من یه پسر کوچولوی تنهای دورگه ام که همیشه اذیتم میکنن البته به جز یه نفر یه دختر با چشمای سبز و موهای خوشرنگش.
بالاخره با انزجار ازمیون همه اون آدما گذشتم و خودمو پرت کردم تو قطار یه نفس عمیق کشیدم و به سمت آخرین کوپه حرکت کردم. همشون پر بودن و البته خیلی شلوغ و پر سرو صدا که هیچ به مذاقم خوش نمیومد.بالاخره یه کوپه خلوت پیدا کردم یه دختر که شنل مشکی رنگی پوشیده بود و به آسمان نگاه میکرد.بی سرو صدا نشستم روبروش و منتظر حرکت شدم.عجیب بود هیچ کس دیگه ای به کوپه ما نیومد .یهو یه صدای ضعیفی گفت : تو کی هستی؟ سرمو برگردوندم دیدم همون دخترست:خودت کی هستی؟ یه نیشخند زد و گفت : خوبه اول من اینجا بودم. اون لحن طلبکارش حرصمو درآورد:که چی ؟ مگه اینجا رو خریدی؟
با همون نیشخندش گفت: هیچ کس طرف کسی که پدر و مادرش مشنگن نمیاد!
با صدای آروم گفتم : واو.
اینبار خیلی معمولی گفت:نگفتی کی هستی؟
جواب دادم: من سوروس اسنیپم.دورگه.
برای اولین بار لبخندشو دیدم:منم لی لی اونزم.
لی لی؟ آشناس....آشنا...
یهو با صدای بلند گفتم : تو؟؟
دوباره لبخند زد:برام عجیب بود که منو نشناختی سوروس.
لبام به خنده باز شد چه تصادف عجیبی! دختری که دوسش داشتم باهام تو راه هاگوارتز بود!همون لحظه چرخدستی خوراکی ها اومد:سلام سلام سال اولی های کوچولومون! چی میخورین؟برای سال اولی ها سه گالیون تخفیف داریم!
برای خودم و لی لی شیرینی قورباغه ای گرفتم.یادمه قبلا باهم خورده بودیم.دقیقا اونروزی که برای اولین بار همو دیدیم.زیر درخت.همون روزی که چشمای سبزش منو افسون کرد.
لی لی همونطور که مشغول بود پرسید: راستی حیوون خونگی داری؟
-آره پرنده دارم.
من هنوز انتخاب نکردم.حقیقتش دوست نداشتم تنهایی برم فقط تونستم وسایل ضروریمو بخرم.
به روش لبخند زدم:قول میدم باهم بریم. خوبه؟
خندید.مثل همیشه زیبا:دوست دارم.

قشنگ بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/7 16:53:05