هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه


در یک روز زمستانی سرد دانش اموزان هاگوارتز به گردش هاگزمید رفته بودند. مثل همیشه هری با هرمیون و رون بود. هر سه آنها روی برف ها نشسته بودند و مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند.

بعد از این که کمی هوا سردتر شد رون رو به بقیه کرد و گفت:
-من سردمه؛ پاشین بریم.
-آره بهتره بریم.

هر سه آنها از سرجایشان بلند شدند و راهی هاگوارتز شدند.
-هری؟
-چیه؟! چرا اونطور نگام میکنی؟
-رون نگاه کن.

رون مشغول خوردن شکلاتایی بود که تازه خریده بود.
-چیرو نگا کنم.

هرمیون جیغی زد و هم هری و هم رون با نگرانی به او خیره شدند.
-چیه؟! چی شده؟
-رون به صورت هری نگاه کن.
رون به هری نگاهی کرد و سپس جیغی کوتاه کشید.
-این عجیبه
-م... من... صورتم چشه؟!
هرمون چوب دستی هری را بهش داد و گفت:
-بیاین بریم. خودت میبینی.

هر سه وان دوان به هاگوارتز رسیدند و داخل قلعه شدند. هرمیون صورت هری را با شال گردنش پوشانده بود. هری میترسید. مگر صورت او چه مشکلی داشت؟!
هرمیون از استرس دست هایش را مشت کرده بود.هر سه آنها جلو در اتاق اساتید ایستاذه بودند. هرمیون در زد.

-بله؟
-پروفسور، میتونم بیام تو؟
-بله بفرمایید.

هرمیون، رون و هری وارد اتاق شدند. همه با تعجب به آنها نگاه میکردند.
-چیزی میخواین بگین؟
-بله پروفسور هری... هری... بهتره خودتون ببینید.
با گفتن این حرف هرمبون شالش رو برداشت و همه با تعجب به هری نگاه کردند.
-چی شده؟
-یهویی اینجوری شد.
هری به اینه خیره مانده بود! باور نمیکرد. این او بود. ترسیده بود.صورت هری پر خون بود؛ گویی اصلا پوست نداشت!
-چ... چرا اینجوری شده؟ چطور ممکنه؟

ناگهان صدای جیرینگ جیرینگی آمد. هرمیون اطرافش را نگاه کرد، اسنیپ را دید که تازه وارد اتاق شد و در دستش چیزی بود. اسنیپ که گویی تازه آنها را دیده بود آن را در جیب لباس خودش گذاشت و با خشم گفت:
-شما ها اینجا چــیـــــــــــــــکار میکنید؟

بعد این حرف چهره هری را در اینه دید، متعجب شد؛ اما به روی خودش نیاورد.
-چی شده آقای پاتر؟
پروفسور مک گونگال به اسنیپ نگاه کرد و گفت:
-معلون نیس یهویی اینجوری شده. شما چه تشخیصی میدهید؟
-من؟
-بله. شما استاد دفاع در برابر جادوی سیاهید. به نظرتان...
-نه این یه جادوی سیاه نیست.
با گفتن این حرف اسنیپ به تندی بیرون رفت. هرمیون با نگرانی به هری نگاهی کرد سپس به رون نگاه کرد، او هم ترسیده بود و نگران بود. هرمیون گفت:
من چنین چیزی تو کتابام نخوندم.

سروصدایی از بیرون امد، همه گوش ها را تیز کردند.
-شما مدرک دارید خانم لاوگود
-نه ولی خودم دیدم.

صدای اسنیپ و لونا بود. مک گونگال بیرون رفت.
-اینجا چه خبره؟
-هیچی فقط خانم لاوگود... بهتره خودش بگه.
اسنیپ لبخند خبیثانه ای زد و به لونا اشاره کرد. لونا هول شده بود و گفت:
-من... من... فقط میخواستم بگم که من جیرینگ جیرینگمو میخوام که هفته پیش گمش کردم. مطمعنم ایشون برداشتند. چون صداش داشت میومد.
-جیرینگ جیرینگ چیه؟!
-خب طولانیه...
-نه... نه...نمیخواد توضیح بدی این توهین بزرگیه که داری به یه استاد..
-ولی...
-من کار دارم باید برم.

هرمیون هنوز به صورت هری خیره بود.
-هری عینک...
-عینک چی؟
-عینکی که الان از فروشگاه شوخی خریدی...
با گفتن این حرف هری سریع عینکش را در اورد و به اینه نگاه کرد. مدتی بعد صورت هری درست بود. درست عین اولش.
-این بد ترین شوخیه.

هرمیون که گویی راحت شده بود با خوشحالی گفت:
-حالا بی جنبه بازی در نیار همه رو ترسوندی.
-نمیخواین برید بیرون؟
-اوه ببخشید یادمون رفته بود.

هرسه با خوشحال بیرون رفتند و هری عینکش را شکست و دور انداخت.


Only Raven


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۴

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۶ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
از دور دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 44
آفلاین
مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه





-سلام موسسه ی جرینگ جرینگ لاوگود بفرمایین
-سلام خانوم جهت استخدام مزاحم اوقات شریف شدم
-باشه . لطفا خودتون رو معرفی کنید .
-به نام خدا لرد ولدمورت هستم سنم دقیق یادم نیست فارغ تحصیل از هاگوارتز البته شما میتونین ولدی صدام کنین .
-وا مگه تو نمرده بودی ؟
-اها نه اون یه اختلاف کوچیک بود خدا رو شکر حلش کردیم .
-چه جوری ؟
-هیچی دیگه . من بودم دامبلدور و رفقامو رفاقاشو هری اره و اینا خیلی بودیم . خلاصه از اونا اصرار از ما انکار . هر چی میگفتن یه چی دیگه میگفتیم .خلاصه بحث بالا گرفت . گفتم بروبچ اماده باشین که الان جر میشه . همینطور که داشتم حرف میزدم هری چوبدستیشو کشید منم خلع سلاحش کردم اما چشت جادوگر بد نبینه دامبلدور با کله زد وسط ملاجم اقا نقش زمین شدیم . تا رفقام اومدن بیان کمکم گرفتنمون زیر بار کتک از چپ از راست از همه ورسیاه و کبودم کردن ولی خوب منم زدم شیشه ی عینک دامبلدورو شکوندم یه مشتم زدم به دماغش که شونصد بار شکسته بود .بعد که بلند شدم واسه جنگ اصلی یه حساب که کردم دیدم رفقاش دو برابر رفقای منن دیگه گفتیم کاری که با زبون حل میشه رو چرا با چوبدستی حل کنیم .خلاصه رفتیم اینورش ماچ کردیم اونورشو ماچ کردیم دیگه تموم . حالا ما به همه گفتیم زدیم شما هم بگو زده خوبیت نداره جلو در همسایه منتفتی که ؟
-بله خوب شما مدرکتون چیه ؟
- ما راسیتش سه تا کلاس مشنگی خوندم تو هاگوارتزم که زمان ما درس خوندن مد نبود بیشتر دعوا مد بود خانوم.امان از دست دوست نا باب ما هم که وارد نبودیم افتادیم تو باتلاق رفاقت . وگرنه زمان ما هر کس به یکی میگفت رفیقمی میگرفتش زیر بار کتک تا جا داشت میزدش .
-یعنی مدرک ندارین ؟
-شما هم دو تختت کمه ها نیم ساعت داشتم چی میگفتم ؟
-متاسفم بدون مدرک نمیشه ؟
- البته یه چیزی یادم رفت اسکریم جیور سلام رسوند گفتش کار این رفیق ما که منظورش من باشم رو راه بندازین .
- پس شما دوست جناب وزیر هستید .
-بععععععله
-باشه بفرمایید لباساتونو دربیارید-
-چی ؟ یعنی چی ؟ بدون لباس که زشته .
-اونجا لباس مخصوص کار هست .
-اهان از اون نظر .
-بفرمایید بخش عجیب ترین مقالات رییستون هم اقای پیتر پتی گرو هست .
-چی پیتر ؟ بابا این پیتر یه عمر تو سری خور من بوده (البته قبلا که جوون بودم ) اف داره برم زیر دستش تمام عقده هاشو سرم خالی میکنه .
-متاسفم تنها جای خالی اونجاست و هفته نامه ی بی جنبه که رییسش
- رییسش کیه ؟
- متاسفانه رییسش از شما متنفره به خاطر این که دلش رو شکستی با هاش عروسی نکردی ؟
- یا مرلین پر ابهت . بلاتریکس ؟
-بله
- ناموسا همه ی روانی های زنجیری رو استخدام کردین البته ریسس موسسه که لاوگود ها باشن دیگه تهش معلومه ماندانگاس فلچرو الستور مودی و سیبل تریلانی هم هستند .اصن کار نمیخوام با تشکر خدافظ




پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۷:۱۱ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه


- مدرک فوق لیسانس؟!
- بله آقای پاتر!
- دو هفته س منو معطل کردی، حالا میگی باید فوق لیسانس داشته باشم؟!
- متاسفم این جزو قانون استخدامی مجله ست.
- ببین کارمون به کجا کشیده... برای استخدام تو مجله ی زپرتی لاوگودها هم باید فوق لیسانس داشته باشی... بابا، زمان ما هاگوارتز تا دیپلم بیش تر نیاورده بود. حالا یه کاریش بکن دیگه. من پسر برگزیده م ها!

مسئول استخدام می خواست یک چیزی به هری بگوید که ناگهان صدای جیرینگ جیرینگی توجه هر دوشان را جلب کرد؛ لونا در حالیکه لباسی سکه دوزی پوشیده و عینکی عجیب به چشم زده بود و چوبدستی اش را در مشت می فشرد به هری نزدیک شد: می بینم که اومدی تو مجله ی من استخدام بشی پاتر. چطور روت شده پاشی بیای اینجا؟
- اولا که علیک سلام! بعدشم چیه مگه؟ آگهی استخدام زدی منم اومدم کار کنم یه لقمه نون ببرم سر سفره م؛ پنج نفری سق بزنیم. خلافه؟
- حقته! وقتی به جای اینکه بیای منو که بابام پولدار و صاحب مجله و نفوذ و رسانه بودو بگیری، میری دختر پاپتی ویزلیا رو می گیری بایدم شیب ملایم روت اثر بذاره. حالا هنوز روزای خوبته. بذار قبض برق این برج بیاد، یارانه ت هم قطع کنن، بعدش چقد بخندم من!
- ای خدا! به یکی پست و مقام میدی، جنبه شم بده! بابای خل و چل تو کجاش پولدار بود؟ اصن من تو رو دوس نداشتم. من چو چانگو دوس داشتم، با هرمیون صمیمی بودم، میرتل بهم نظر داشت، آخرشم جینی رو گرفتم، تو چی میگی این وسط خودتو قاطی می کنی؟

لونا که دید با احساساتش بازی شده و پربیراه هم بازی نشده و یک جورایی هری راستش را گفته و جلوی پرسنلش ضایعش کرده با چوبدستی اش یک اکسپلیارموس به هری زد که باعث شد هری خلع سلاح بشود و... و... و... و بعدش چی؟ من رول محفلی و سفید و اینا بلد نیستم. ما همیشه تو خانه ریدل کروشیو و آوادا می زنیم قضیه ختم به خیر میشه، همه سریع متفرق میشن، اینجا باید چیکار کرد واقعا؟... خب... باعث شد که هری خلع سلاح بشود و بعد به لونا و بابایش فحش بدهد و بدود بیرون دفتر و یک پاره آجر بخواباند توی سکوریت مجله و بعد هم یک شیشکی درکند و آپارات کند خانه شان!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
بسم مورگانای کبیر.
امروز،28 نوامبر سال 2014 می باشد.با گزارشی از مراسم جیرینگ جیرینگ با شماییم!
این مراسم که از قرن ها پیش توسط لاوگود ها پایه ریزی شده بود،سال گذشته عنوان عجیب ترین جشن تاریخ جادوگری را کسب کرد.مدرک این ادعا در سایت پیام امروز موجود است!در این جشن که در هفته آخر نوامبر برگزار می شود،جادوگران و ساحره های باجنبه از سر تا سر دنیا گرد هم می آیند و بدترین شوخی ها را با چوب دستی انجام می دهند.از جمله حرکات عجیب این جشن،تعویض لباس با عینک است.اما این حرکت چگونه انجام می شود؟تنها مورگانا میداند چرا که این اتفاق در اتاقی در بسته انجام می پذیرد.



پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۳:۰۲ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه

در نوزده سال بعد، هفته نامه جیرینگ جیرینگ تبدیل به یکی ازجالب ترین و عجیب ترین هفته نامه های دنیای جادوگری شده بود. صاحب امتیاز و سردبیر مجله، لونا لاوگود بود. او یک کاراکتر منحصر بفرد و غیرقابل پیش بینی بود. عینک قورباغه ای و البته زنده اش! بهمراه چوبدستی پر شترمرغش، اولین چیزی بود که در اولین نگاه به او جلب توجه میکرد. او عقیده داشت شترمرغ خاصیت جادویی دارد و البته برای اثبات آن هنوز مدرکـی نداشت. خیلی ها عقیده داشتند که او خانمی با جنبه است و البته خیلی ها معتقد بودند او بیش از اندازه راحت است زیرا لباسش چیزی نبود جز یک مشت پر قو!


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۲۸ ۱:۴۱:۰۱


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

تروی کینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۲ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
از شهر سالوادور ایران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
داشتم می خوابیدم عینک را سر جایش گذاشته بودم قرصم را خوردم و به خواب فرو رفته بودم هنوز من 10دقیقه هم نمیشد که به خواب رفته بودم کهناگهان صدای عجیبی که شبیه (جیرینگ جیرینگ)بود امد اما توجه ای نکردم حتما دوست دخترم بود که بیاید بخوابد اما بدتر دیدمم سایه ها دارند تکان می خورند لباس من سایه اش از چب به راست و از راست به چب می رفت. ترسیدم تا خواستم عینک خود را بزارم دیدم چوب دستی به سمتم نشانه گرفته شده بود اری ولدمورت بود از ترس خوشکم زد نمی دانستم چه کار کنمبعد ناگهان مشتی بر صورتم برخورد کرد و بیهوش شدم وقتی چشم باز کردم دیدم یک اتفاق عجیب افتاده عنی چی پدر مادرم چرا اینجان تازه فهمیدم مردم دیگه هیچی .
داستان رو حال کردی اگه جنبه داری تایید کن باشه


زندگی
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳

کلاه گروهبندی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۷ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۳:۱۳:۱۱ سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 740
آفلاین
کلمات جدید:

مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه



* یک داستان کوتاه با حداقل 7 کلمه از کلمات داده شده بنویسید.

* بهتره کلمات رو به صورت درشت، زیر خط دار یا با یه رنگ دیگه بنویسید که توی متن مشخص باشه.

* پست زدن در این تاپیک آزاده و بازی با کلمات، دیگه جزو مراحل ورود به ایفای نقش نیست. برای آگاهی از قوانین ورود به ایفای نقش به تاپیک مربوطه مراجعه کنید.

* کلمات به صورت تصادفی از جلد دوم کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ انتخاب شدن.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲۸ ۲۳:۱۹:۵۱
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲۸ ۲۳:۲۱:۲۶

بلندپروازی ، پشتکار ، شجاعت ، فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!

برای مشاهده ی تصاویر کارگاه نمایشنامه نویسی اینجا را کلیک کنید.


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۰۸ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳

تروی کینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۲ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
از شهر سالوادور ایران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
مخمصه، کارمند، دودکش، ناگهان، خسته، وزارتخانه، صبح، سنگفرش، پیکار، نهایت.
خب خب باز صبح شد و من بد بخت باید بیام وزارت خونه سرک کشی اخه واسه چی ادم باید بره تو شومینه مردم خوب فضولی نکنید والاه اه باید استفعا بدم .
باز باید الان این کلید لعنتی رو فشار بدم
طبقه ی اول صدای اسانسور خوش امدید
اه اعصابم خورده حالا حرفم می زنه خسته شدم ان قدر با این اومدم خوب عوض کنید اه
اه اه چه قدر سنگفرش ها کثیف ن اصلا صبر کن بزار برم پیش دود کش بشینم نامه استعفا مو بنویسم ادمو بخاطر این کار ها تو مخمصه می نازن واللاه اه
کارمند هم کارمندهای قدیم شغل داشتند با پول اضافه ما ها باید بینهایت کار کنیم اخر هم هیچی به هیچی اه اصن میرم پی کار خودم اه چه را خودکار رنگ نمیبده
حرف های یک جادوگر پیر بود که ناگهان مردی را در پشتش دید و تعجب کرد او گفت:اه سلام رعیس بعد رعیس به او گفت بیا تو اتاقم بعد مرد با لعن و نفرین به خود می گفت لعنت بر دهان تندم


زندگی
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳

AmirSlaYeR


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۷ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۲۰ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
کلید , جادو , چوب دستی , عشق , اسمشو نبر , هری پاتر , نیرو , بالا ترین , زیبا , تمام ,

(اسمشو نبر ) تنها کسی بود که توانست بعد از دامبلدور (به چوب دستی) ارشد دست پیدا کند اما چون او فکر میکرد که (کلید) (جادو) فقط ( چوب دستی ) ارشد میباشد اما نمیدانست که (بالاترین ) و ( زیبا ) ترین (جادو) در دنیا را فقط چند نفر مانند ( هری پاتر ) رون ویزلی و هرماینی گرینجر پیدا کرده بودند ان هم چیزی نبود جز ....... ( عشق ) ........

در آخر هم آنها توانستند با نیروی ( عشق ) لرد ولدرمورد را شکست دهند ....


زنده باد ( عشق )



پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۳:۱۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
آخرین بار اسفند سال پیش در اینجا کلمات جدید داده شده

من واسه خودم ده تا کلمه میدم و در موردشون مینویسم:
زشت، باد، رنگ، عجیب، بیماری، اردک، ماه، پرواز، خیال، جوجه

قوی سفید بال های بزرگ و سپید رنگش را گشوده بود و در کنار جفتش پرواز میکرد. جفت ماده او، سیاه رنگ بود. مقصدشان نامشخص بود. باد در بین بال های فراخشان میدوید و آن ها را به جلو میبرد. شب بود. چیزی مشخص نبود، جز ماه بزرگ، سفید رنگ و کامل که مانند چراغ، در میان آسمان آویزان بود. اگر شخصی کمی خیال پرداز و عجیب بود، فکر میکرد که آن ها به سوی ماه پرواز میکنند...

قوی سیاه، بال هایش را به بال های همسرش میسایید و او را آرام میکرد. قوی سفید بعد از سال های سال، احساس سبکی میکرد. چشم هایش را بست، آرام بال هایش را به بال های همسرش سایید(خلبان اتوماتیک را فعال کرد ) و همینطور که از روی غریزه ناخوداگاه پرواز میکرد بفکر فرو رفت. چه دورانی داشت. چه دورانی در بین اردک های بیمار و پلید داشت. بالاخره رها شده بود اما هیچ وقت از یاد نمیبرد زمانی را که یک جوجه اردک زشت و سیاه بود...











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.