هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸:۵۰ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۴:۲۹
از اون شاخاش
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 312
آفلاین
ریون در مقابل گریف


هشدار:
این پست حاوی صداهای نا به هنجار و بو های نامطبوع میباشد و خواندنش ممکن است برای همه مناسب نباشد.




تاریخچه پیدایش علامت شوم.


-تام خودت و کنترل کن، داریم میرسیم... تام... تام...
-طاقت بیار تام...

چشمهای تام تیره و تیره تر میشد... نعره های ریموند... جیغ های صورتی شیلا... و خنده های شیطانی فنریر... مدام توی ذهنش پِلی میشد.
تام در حالی که ریموند و شیلا زیر بغلش رو گرفته بودن و روی زمین میکشیدن داشت از هوش میرفت تا اینکه تابلویی از دور دست پیدا شد، انگاری چشمهای تام روشن شده بود،به نا گَه تام از جا کنده شد و به سمت تابلوی مذکور دوید، درب اتاقک رو باز کرد و خودش رو به داخل پرتاب کرد و در رو هم، بست.
ریموند و شیلا که آمادگی کامل داشتن بیرون اتاقک روی زمین شیرجه زدن و سر خودشون رو بین دستهاشون گرفتن و ماسک های ضد گازشون و به صورت گذاشتن.
-یک... دو...

زارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اتاقک از درون ترکیده و از درز های زیر و روی در گاز سبز رنگی به داخل سالن نفوذ کرد، و مثل دودی غلیظ دید رو مختل کرد.
از میان دود و گاز سبز رنگ تام جاگسن از اتاقک، با صحنه ای اسلوموشون بدون نگاه کردن به محل وقوع انفجار با قدم هایی استوار و سری بالا و ماسکی ضد گاز و دو ه خارج شد و از بین نگاه های ریموند و شیلا که هنوز روی زمین پناه گرفته بودند رد شد.
تمام ابهت تام از درز پشت شلوارش خارج شده بود و شلوارش به گودی جای یک توپ جنگی جر خورده بود.



دو روز بعد، جلسه اضطراری کویی، بعد از تمرین

همه ی تیم روی صندلی هایی چوبی و قدیمی و با دسته جاروهایی که زیر هر صندلی یا گوشه اونها قرار داشت دور تا دور تام نشسته بودن.
تام وسط حلقه ی یاران ایستاده و به جاروی قدیمیش تکیه داده بود.
-بچه ها من واقعا متاسفم... من نمیتونم بازی کنم...
-ّتام...
-نه، گوش بده جوز، این یه واقعیته تلخه که من نمیتونم به بازی برسم، من جلوی دروازه ها فضای زیادی ندارم، این ورژن منم که همه جا رو مه آلود و غیر قابل تنفس میکنه، با کوچیکترین تکونی که بخورم باد با قدرت خارج میشه... همین حالاشم جر خوردم...
یا باید درمانی برای این مسأله پیدا کنیم یا بدون دروازه بون بازی کنیم... اووو اووو ماسکاتون و بزنین...

زارتتتتتت

در حالی که همه ماسک هاشون و پایین کشیده بودن، تام دست به جارو و سرفه کنان رختکن کویی رو ترک کرد.

این حق تام نبود، همه چیز از یه شرط بندی و کُری خونی ساده شروع شده بود، تام و فنریر یک هفته قبل از مسابقه ی ریونکلاو و گریفندور بین طرفداری پر شور و شوق تیمهاشون یه مسابقه ی مُچ ساده توی یک کافه ی محلی برگزار کرده بودن، مسابقه ای که بازنده رو مجبور میکردن به خوردن مخلوطی از تمامی سس های موجود در کافه و...

تیم دو جلسه ی دیگه بدون تام تمرین کرد، اما با دونستن اینکه دروازه قراره خالی باشه، تنها امید ریونکلاوی ها پیدا کردن اسنیچ بود، مسلما اون هم قبل از اینکه گریفندور بتونه دروازه ی خالی ریون رو به اتیش بکشه.
اما به جز تام، تمرینات ریونکلاو یه غایب دیگه هم داشت...


پا گذاشتن ما بین سکوت وهم آلود کوچه ی ناکترن، درست در نیمه ی شب و عبور کردن از بین سایه های بد هیبت گوشه گوشه کوچه، نگاه های خیره ی پشت ویترین و جیغ های که به خنده تبدیل میشد... دل و جرأتی میخواست که جوزفین... داشت.
هیکل ریزه میزه و موهای براقش و زیر شنلی توسی کهنه و بلندی که روی زمین کشیده میشد مخفی کرده بود، و تابلوی مغازه های تاریک کوچه ی ناکترن رو در پی یک تابلوی خاص میکاوید.
درست لحظه ای که دیگه داشت نا امید میشد از یکی از مغازه ها درست جلوی جوزفین صدایی بلند شد و پیرزنی رنجور در حالی که بلند بلند ناسزاهایی نثار فروشنده میکرد درب شیشه ای مغازع رو محکم به هم کوبید و با قامت تا زانو خم شده اش در سمت دیگه ی کوچه ما بین تاریکی ناپدید شد، هنوز بوی تلخ و تند بدن پیرزن توی هوا مونده بود.
جوزفین بدون اینکه بدونه چی کار میخواد بکنه درب شیشه ای مغازه رو هل داد و وارد شد.
بر عکس تمام مغازه های کوچه ی ناکترن، کاملا روشن و حتی بیش از حد روشن بود، به سالنی دراز میموند که دو طرفش دو میز بلند و کشیده تا انتهای سالن که پیش خوانی قرار داشت کشیده میشد،
تکه تکه هایی آشنا و غریب روی میز ها با وضعی نا مرتب رها شده بود، رادیوهایی با شکل ناموزون، اتوهایی که به جای دسته اش هم کفه ی اتوی دیگری داشت، ضبط صوت هاییی بدون بلندگو و تّلی از این قبیل وسیله های برقی خراب و یا حتی درستی که مونت کاربرد سالمشون رو نمیدونست چه برسه به این عحیب الخلقه ها.

مسلما باید ادرس اینجا رو به آرتور میداد.

پشت پیشخوان جوزفین دستش رو روی زنگ آهنی کوچک گوشه ی میز گذاشت و شروع به فریاد کشیدن کرد.
همراه با فریاد های مونت مرد قد بلندی از تاریکی پشت پیشخوان جلو اومد و دستش رو روی دست جوزفین گذاشت و با صدایی بلندتر از جوزفین فریاد کشید.
و بالاخره دست خودش و جوزفین رو از روی زنگ عقب کشید.
-آه بانوی جوان... چندیست که تصمیم داریم تعمیرش کنیم...
جوزفین که دستش رو محکم توی دست دیگرش گرفته بود و به رد سیاه سوختگی برق نگاه میکرد سرش رو بلند کرد و البته که به شدت جا خورد.
چند قدمی به عقب برداشت و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و دوباره جیغ نکشه.

مرد پشت پیش خوان با چشم هایی درشت و موهای سیخ سیخ به جوزفین خیر شده بود. دهان مرد با سیم های اهنی زخیمی به هم دوخته شده بود و سوراخ کوچکی زیر چونه اش بود که ازش اب سبز رنگی روی پیشخون میچکید، همون اب چسبناک و سبز رنگی که گوشه ی چشم های مرد جمع شده بود.
اما با همه ی این حرف ها انگار جای درستی اومده بود، با قدم های لرزان جلوی پیشخوان برگشت و ساک دستی بزرگی رو جلوی مرد صاحب مغازه گذاشت.
جوزفین قدمی عقب بر داشت و ماسکش و از زیر شنلش بیرون کشید و روی صورتش گذاشت، ماسکی دیگه هم روی پیش خوان انداخت و به ساک دستی اشاره کرد.
مرد صاحب مغازه ماسک روی میز رو عقب زد و بی درنگ زیپ ساک رو باز کرد، گاز سبز رنگی از دل ساک بیرون زد ولی مرد مو سیخ سیخی محتویات کیف رو بدون کوچکترین توجهی به گاز بد بو خفه کننده بیرون اورد.
-یا مرلین... این... این باسنه...
-هاو... آره، تام خواب بود که رفتم کندمش، نشتی داره، میخوام.

مرد صاحب مغازه باسن تام رو با گوشه انگشت توی ساک انداخت زیپش و کشید و جلوی جوزفین گرفت.
و با تف کردن از زیر چونش رو به مونت کرد.
-جلوی در، کیسه ی مشکی رو بردار برو، جای کیسه هم یه گالیون بذار... حالا برو...

جوزفین که ترس رو گوشه ی چشم مرد میدید معطل نکرد و تا قبل از اینکه بخواد کار احمقانه ی انجام بشه کیسه توسی رنگ جلوی در رو برداشت و از مغازه خارج شد، وسط کوچه ایستاد دور خودش چرخید و غیب شد.
شنل بلند جوزفین وسط کوچه ی ناکترن تابی خورد و روی زمین افتاد.


زیرشیرونی ریونکلاو، انباری رینکلاو


جوزفین زیاد وقت نداشت تا قبل از بیدار شدن تام باید باسنش و بر میگردوند، مگه نه شنیدن جیغ ها تام که کو... باسنم و دزدیدن اصلا زیبا نبود مخصوصا اگه باسن تام دست جوزفین پیدا میشد.
توی کیسه ی سیاه چند توپ فلزی کوچیک بود که جوزفین هیچ ایده ای در موردشون نداشت... شاید مثل تخم مرغ بودن باید میشکستشون... اما سفت تر از این حرفها بودن.
شاید باید... شاید باید چه کار میکرد با سه گوی فلری کوچیک و سفت؟ جوزفین بیشتر به گالیون بی زبونی فکر میکرد که فدای باسن تام کرده بود.
پنج دقیه دیگه تام بیدار میشد، جوزفین باید کاری میکرد.
-نه نه نه این کار و نمیکنم...

جوزفین فکر ناجوری داشت، زیپ ساک رو باز کرد، قیفی که همیشه گوشه ی انبار ریون افتاد بود و کسی کاربردی براش پیدا نکرده بود روی باسن تام گذاشت، گلوله ای توی قیف انداخت.
ورود گاز متوقف شده بود اما مونت ادم مُسرفی نبود و دو گوی دوم و سوم رو هم وارد کرد و قشنگ قیف رو چرخوند تا گوی ها وارد شدن.
-لعنتی خودش بود...

جوزفین سراسیمه باسن تام رو بغل کرد به خوابگاه پسرونه دوید و باسن رو پشت تام محکم کرد...
-چه کار داری میکنی...

جوزفین، وسط خوابگاه پسرونه، ما بین نگاه کل اعضای اتاق تام دست هاش و روی باسن لخت تام گذاشته بود...
-هیچی فقط...

مونت دستش و صاف کرد و محکم زد روی باسن تام.
-پشه بود، کشتمش...


و مونت آروم شلوار تام و بالا کشید و چشم تو چشم تام عقب عقب از اتاق خارج شد.

شب بازی

ریونی ها با نا امیدی برای بازی آماده میشدن، امشب بار دیگه باید برای خالی بودن دروازه آخرین استراتژی هاشون و مرور میکردن.

-بچه ها...
تام در حالی که بغض کرده بود جارو به دست جلوی رختکن ظاهر شده بود.
-فک کنم تموم شد، مسمومیتم برطرف شده... یکم یُبس شدم حتی... ولی مهم نیست، فکر کنم آماده ام.

انگاری که قند توی دل همه آب شده بود، تام دوباره کنترل گوزهاشو به دست گرفته بود.
اما فقط جوزفین میدونست که چه طوری، با مسدود کردن خروجی تام، این اتفاق افتاده بود. جوزفین نبوغ شگرفی به خرج داده بود و این ابداع میتونست به پیروزی تیمش منجلب شه.
البته انگاری که تام کمی متورم شده بود اما به هر حال مهم مسابقه بود.

تام و تیم وارد زمین مسابقه شدن، تام روی جاروش احساس سبکی زیادی داشت، انگاری که باد کرده بود و مثل بادکنک سبک بود، با کوچکترین حرکت جارو خودش رو جلوی توپ مینداخت و جلوی گل شدن رو میگرفت.

نیم ساعت گذشته بود و ریونکلاو هفتاد صفر جلو بود، تام مثل عنکبوتی فرز دروازه رو بسته بود و مهاجمین گریفیندور کلافه شده بودن.
زمان به نفع ریون سپری میشد، ریونکلاو صد و چهل گریفیندور صفر، حالا کار داشت به جاهای باریک میکشید، حتی اگه اسنیچ پیدا میشد گریفندور ممکنه بود با اختلاف چند ده امتیاز ببازه، کاپیتان گریفندور باید کاری میکرد.
چاره ای نداشت و مجبور بود کاری که دور از معرفت یه گریفی بود رو انجام بده، رو به هاگرید کرد.
-هاگرید بزنش...

کاپیتان گریفندور چشمکی هم به هاگرید زد که فقط برای هاگرید مفهوم بود.
-چشمک چشمک چشمک یعنی دیگه نمیتونه ادامه بده، نباید ادامه بده...

هاگرید چوب دستیش و بلند کرد و با تمام قدرتی که توی بازوهای غول مانندش داشت ضربه ای مهلک به بلاجر کوبید، هاگرید بالای دروازه ی گریفندور بود و تام رو درست اونطرف زمین نشونه گرفته بود...

بلاجر چنان شتابی پیدا کرده بود که آتیش گرفته و مستقیم مسیر شکم تام رو هدف داشت.

تام که هنوز متوجه بلاجری که به سمتش میومد نشده بود از سیو آخرش جلوی سرکادوگان خوشحال بود و مشتش رو توی هوا رو به کادوگان تکون میداد که...


زارت(با افکت انفجار بمب اتم)

تام و ورزشگاه همراه منفجر شده بودن.
و حالا ورزشگاه به بیابان خالی و برهوتی خشک و بی آب و علف تبدیل شده بود و خبری از ورزشگاه، تماشاچی ها و حتی نصفه قلعه ی هاگوارتز نبود، جاروی تام هنوز روی هوا بود فس فس کنان در حالی که یک مچ دست، دسته اش رو گرفته بین گاز سبز رنگ توی هوا دور خودش میچرخید.




کتاب رو بست و به فکر فرو رفت، بزرگتری و مهیب ترین حادثه ی دنیای جادوگری، اون همه ترس، زجر و وحشت و مرگ دسته جمعی اونهمه نوگل باغ علم جادو که دست در دست هم به نیستی کشیده شده بودن...

ولدمورت تصمیمش رو گرفته بود، و رو به خالکوبش سری به علامت رضایت تکون داد.

خالکوب لرد، بازوی اربابش رو گرفت و عکس پاره ای که از کتاب تاریخ دنیای جادو جلوش بود رو خوب نگاه کرد.
حرکت دست کنده شده ی تام روی دسته جارو، بین گاز های سبز توی هوا طرحی به جا گذاشته بود، انگار ماری از دهن اسکلتی بیرون اومده بود.






ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۹ ۲۱:۵۷:۱۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۳۰ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۲:۵۴
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 98
آفلاین
مسابقات کوییدیچ ترم تابستان (ترم 24)


مسابقه سوم: از شنبه 22 شهریور تا ساعت 23:59:59 دوشنبه 31 شهریور


ریونکلا - گریفیندور


سوژه های این مسابقه: اختراع - علامت شوم



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴:۴۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۱:۴۱ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
ریون vs هافل

سوژه: تقلب

آیلین داشت از استرس دور خودش می چرخید.
-اگه بلاجر بخوره تو سرم چی! اگه اسنیچ بره تو چشم چی! اگه ببازیم چی؟ اگه ببازیم همه میندازن گردن من!
-آروم باش آیلین! اگه اسنیچ بره تو چشت که برش می داری میبریم. ولی در مورد بلاجر چیزی نمی تونم بگم.
-اصلا دلگرم کننده نبود تام.
بقیه تیم هم همین وضع را داشتند ولی تام قدرت آرام کردن هیچ کدام را نداشت.

فردا صبح

-میریم که ببینیم مسابقه کوییدیچ ریونکلاو و هافلپافو! بازیکنان وارد زمین میشن، سوار جاروهاشون میشن! بازی شروع میشه!

کوارفل دست شیلا بود. شیلا کوارفل را به ربکا داد. ربکا هم آن را به سمت دروازه پرتاب کرد ولی برایان که چهارزانو روی جارو نشسته بود با دست چپ توپ را گرفت و برای وین پرتاب کرد. ارنی بلاجر را دید و آن را به سمت آیلین فرستاد.‌ آیلین یک لحظه استرس گرفت و به صورت خودکار تغییر شکل داد و از بلاجر جاخالی داد.

-پنالتی برای هافلپاف!
-پنالتی؟

وین برای ضربه پنالتی آماده شد و کمی بعد آن را پرتاب کرد. تام دستش را کند و به سمت کوارفل پرتاب کرد ولی دستش به موقع نرسید و ضربه ی وین وارد دروازه شد.آیلین بیشتر نگران شد. داشتند بازی را می باختند و او حتی رنگ طلایی را هم تشخیص نداده بود. فکری به ذهنش رسید. لحظه ای تغییر شکل می داد و دوباره انسان میشد. در همان لحظه ها، او برای یک ثانیه قوی ترین دید را در میان موجودات داشت! حالا اسنیچ را دید و به سمتش رفت ولی رنگ آن طلایی نبود! او اشعه ی خورشید را دیده بود. تا زمانی که او فکر می کرد ریونکلاو سه گل دیگر هم از زاخاریاس و وین خورده بود و تام همه ی دست و پا هایش را پرت کرده بود.
دقیقه های بعد هم همان آش و همان کاسه! و این موقع بود که نویسنده بخاطر استفاده از ضرب المثل مشنگی بر خودش لعنت فرستاد!
آیلین با تمام وجود دنبال اسنیچ می گشت. ولی کاری از دستش بر نمی آمد. چشم چپش می سوخت. خیلی هم می سوخت ولی تحمل می کرد.

-ریونکلاو برنده شد!

تمام بازیکنان هافلپاف و ریونکلاو تعجب کردند! آیلین کی اسنیچ را گرفته بود؟ بعد معلوم شد که اسنیچ همانجوری که آیلین پیشبینی کرده بود توی چشم او رفته بود!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۰۲ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۸:۱۲
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 149
آنلاین
- با توجه به شرایط موجود و با کائنات همسو نبودنِ تیم ها، اینجانب حکمِ...

حالا زمانی بود که باید یک بار چکش دادگاه را روی میز میکوبید و حکم آزادی هافل و ریونی هارا صادر می‌کرد.

برایان نگاهی به اعضای تیمش انداخت. اگلانتاین که بی توجه به قانون جلسات دادگاه پیپ ای خاموش گوشه ی لبش گذاشته بود، حسن مصطفی که "عیح عیح ووی ووی..." گویان کنار پافت نشسته و پشت سرشان وین، زاخاریاس و آیرین با سر و صورتی کثیف و خونین کز کرده بودند؛ و البته خود برایان هم جزئی از آنها بود اما به هر حال دادگاه به مشکل کمبود قاضی بر خورده بود.

در آن طرف سالن اعضای تیم ریونکلاو نشسته بودند. لینی بال شکسته اش را در دست گرفته بود و با غصه به آن نگاه می کرد، تامی که به زحمت دست، گوش و انگشتانش را جمع می کرد و دروئلا که سعی می کرد زخم بقیه اعضای تیمش را التیام بخشد.

چکش سنگین تر از چیزی بود که برایان فکر می کرد. آن را بالا برد و برای یک لحظه کنترل دستش را از دست داد...دو ضربه روی میز زده بود.

فلش بک:

- چرا داری این طوری می کنی؟

اگلانتاین آخرین ضربه را هم با پیپ بر فرق سر تام کوبید و با رضایت گفت.
- به هر حال "کرم از خود درخته"!

پافت فندکش را در میان انگشتانش تاب داد و موقتا از حالت خونسردش بیرون آمد تا زبان درازی ای به جاگسن بکند.

- ولی...ولی تو اول شروع کردی.

راست می گفت. اگلانتاین بود که شروع کرده بود؛ تقریباً اکثر اوقات او بود که بحث ها را شروع می کرد و در آخر گردن تام می انداخت. اما این چیزی نبود که بخواهد به آن اعتراف بکند، پس دوباره شروع کرد به ضربه زدن با پیپ بر فرق سرش.

- هی...هم تیمیه تیکه تیکه شده ی ما رو تنها گیر آوردی پافت؟!

اگلانتاین برگشت و با دروئلایی عصبانی که یک بغل کتاب در دستانش بود، روبه رو شد.
- اهم...نه من غلط بک...

اما دیگر دیر شده بود؛ دروئلا کتاب هارا روی سر پافت ریخت.

- عیح عیح. ووی ووی وووی...نمیخندوما. له له هستم...خانووم روزیه عملتون مورد پسند بنده واقع نشد‌.

حسن مصطفی ای که مشخص نبود چه طور روی شاخه های درختی در آن نزدیکی نشسته، سوت بلندی زد و ثانیه ای بعد چهار هافلی نعره زنان از سمتی و چهار ریونی از سمتی دیگر حمله کردند و مبارزات گلادیاتورها آغاز شد.

پایان فلش بک:

- حکم صادر شد.
- اهم...نه ببینید! شما قدرت فکر بالایی دارید و میدونید که تا سه نشه، بازی نشه و تو همانی که می اندیشی...

مأمور ها نگذاشتند جمله برایان تمام شود. دستبند هایی به مچ دست اعضای هر دو تیم متصل شد.
زندان در انتظارشان بود.

***

طولی نکشید که اعضای هر دو تیم به سلول نه چندان بزرگی منتقل شدند.
تخت هایی آهنی و ملحفه هایی که پنج سانتی متر خاک رویشان نشسته بود.

- بده به من...من بدون اون نمی تونم. بَرش گردون...تستراال!

همه متعجب به اگلانتاینی که میله های سلول را تکان تکان میداد و فریاد میزد، نگاه کردند.
پافت هیچ وقت، برای هیچ موضوعی آن قدر حرص نخورده بود.
- پیپم...پیپمو ازم گرفتن!
- عیح عیح عیح...ووی ووی ووی! ناراحت نباش دادا...با گالیون هایی که بعد از اول شدن توی کویدیچ میبریم، میتونی ده تا پیپ جدید بخری.

پافت غمگین گوشه ی سلول نشست.
- آخه من و اون پیپ از سه سالگی باهم بزرگ...

جمله اش نیمه تمام ماند زیرا صدای فریاد جوزفین بلندتر از حد معمول بود.
- بعد از اول شدن توی کویدیچ؟ زهی خیال باطل...شما واقعا فکر می کردید ممکنه مارو ببرید؟

صدای خنده ی اعضای ریونکلا در میان سوت گوش خراش بلندگو ها گم شد.
- توجه...توجه. ساعت ناهار زندانیان از حالا تا نیم ساعت دیگر ادامه دارد؛ به زندانیانی که در خارج از ساعت مقرر شده به سالن غذا خوری بیاید، غذایی تعلق نمی گیرد. با تشکر!

***

اگلانتاین سینی غذایش را روی میز گذاشت و کنار بقیه نشست.
- پیپ!
- بی خیال اگلا.
- پی...
- گفتم ولش کن دیگه.

پافت بشقاب غذایش را بالا برد و به کپه ی چسبناکی که به عنوان پیراشکی برایش ریخته بودند نگاه کرد.
- نه...این پیراشکیه؟

اگلانتاین به تامی که گوشه ی میز نشسته بود نگاه کرد. جاگسن با پیراشکی انگشتانش را به مچ دستش چسبانده و با خوشحالی آنها را تکان میداد تا قدرت چسبندگی بالای پیراشکی را نشان دهد.

- اَه...من اینو نمی خورم. غذای ناظر آینده باید یه همچین چیزی باشه؟

زاخاریاس سینی اش را هل داد و پشت سر آن به نوبت همه از خوردن غذا طفره رفتند.

- عیح عیح عیح...ووی ووی ووی. نمی خندوما. له له هستم. من به این لب نمیزنُم دایی.

حسن لبخندی مرموز زد و ادامه داد.
- میدونید چی نیاز داریم؟ یه مسابقه...یه کویدیچِ خشن و وحشی! نه از مسابقه های مسخره تو هاگوارتز...ما مسابقات زندانو برگزار می کنیم.
- کی چی اون وقت؟

حسن که انتظار این سوال در ادامه سخنرانی ای به آن با شکوهی را نداشت، خودش را جمع و جور کرد و توضیح داد.
- هر تیمی که باخت باید بره به اون آشپز بگه که غذامون عوض بشه.

آشپز عصبانی نبود...ترسناک نبود...خوفناک نبود...اتفاقا خیلی هم آشپز مهربان و خوش رویی بود. تنها نکته ی کمی آزار دهنده انتقاد ناپذیر بودن آشپز بود...و البته جثه ی بزرگی که می توانست با یک مشت، ریق رحمت را به خوردت بدهد.

- تو خلاق هستی.
- امم...نه این که بترسما، فقط...خیلی خب. باشه قبوله!
- آره آره...منم هستم.
- موافقم...ما که قطعا برنده میشیم.
- عه...واقعا؟

موافقت همه ی اعضا چیزی نبود که حسن انتظارش را داشته باشد اما به هر حال ایده، هر چقدر هم مزخرف، متعلق به خودش بود و نمی توانست پا پس بکشد.

***

- پیپ!
- ببین...بهت قول میدم این بازیو خوب باشی، پیپتو ازشون پس بگریم. باشه؟
- پیپ؟

در طرفی از حیاط زندان هافلی ها ایستاده و سعی می‌کرد به هم تیمی هایشان امید بدهند و در سمت دیگر ریونکلاوی ها جاروهایی که از انبار زندان کش رفته بودند را، چک‌ می کردند.

یوانی که مشخص نبود چطور خود را به زندان رسانده اما به خاطر علاقه ی وافری که به گزارش‌گری داشت، میکروفونی در دست گرفته و روی سطل آشغالی جا خوش کرده بود. زندانیانی که بوی دعوا به مشامشان رسیده و دورتا دور حیاط نشسته بودند و قسمت هایی از دیوار زندان که به عنوان دروازه در نظر گرفته شده بود.

زندانی ای سیبیلو که قصد داوری مسابقه را داشت، درون سوت دمید و ده جارو از روی زمین به پرواز درآمد.

یوان هیجان زده روی سطل آشغال ایستاد و شروع به گزارش کرد.
- حالا سرخگون دست دروئلا و پاس میده به شیلا بروکس...شیلا در یه حرکت اشتباه سرخگونو برای کندرا میندازه و حالا توپ دست مهاجمای هافلپافیه.

کندرا سرخگون را برای وین پرتاب کرد و وین به سمت دروازه هجوم برد.
- گلل...گل برای هافلپاااف! حالا بازی یک هیچ به نفع هافلی هاست.

ربکا سرخگون را در دست گرفت و مهاجمان هافلپاف را جا گذاشت.

- حسن مصطفی بازدارنده ای به سمت ربکا فرستاد که او ازش گذشت و بلهه...بازی یک-یک مساوی میشه.

برایان سعی می کرد با جمله هایی انرژی بخش خود را آرام کند.
- تو سرشار از آرامشی...تو بهترین هارو میسازی...تو زندگی را دوست داری.

بازی کماکان ادامه داشت و نتیجه ۵۶ - ۵۸ به نفع هافلپاف بود.
- بله...امم...گزارش کنم واقعا؟ خسته شدیم بابا.

درست وقتی که بازی در حوصله سربر ترین حالت خود قرار داشت، فریاد شادی یک طرف زمین بلند شد.
- و بلهه...مفتخرم که برنده ی این دوره از مسابقات رو به شما معرفی کنم؛ تیم ریونکلاو به کمک گوی زرینی که توسط آیلین گرفته شد! بزنید کف قشنگ رو...ما هم دیگه رفع زحمت کنیم.

فریاد خوشحالی ریونکلایی ها، در کنار چشم غره و بد و بیراه گفتن های هافلی ها به حسن مصطفی، به چشم نمی آمد.

***

- برو دیگه...برو بگو بهش!
- فقط کافیه بگی که قرار نیست این پیراشکی هارو بخوریم.
- عیح عیح عیح...ووی ووی ووی! نمی خندوما. له له هستم. چرا من آخه؟ چرا من؟

حسن با قدم هایی شمرده به سمت سرآشپز رفت و سعی کرد به نگاه خیره ی آشپزخانه به خود، توجهی نکند.
- امم...میگم؛ میدونید که من شمارو خیلی دوست دارم دادا! فقط...فقط می خواستم بگوم یکم غذاتون با معده ی من سازگاری ندا...

شترق...

زندگی و مرگ انسان ها دست مرلین است، و به هر حال روزی به پایان می‌رسد. روی تابوت حسن هم می نویسیم، مدیری که به دست وردنه دار فانی را وداع گفت.


ارباب...ناراحت شدید؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۵۴ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

آیرین دنهولم (کج‌پا)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۰۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۸:۲۲ دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
مسابقه ی کوییدیچ تیم هافلپاف و ریونکلا
موضوع:تقلب
اعضای کوییدیچ وارد زمین مسابقه شدن...اعضای تیم هافلپاف ایرین دنهولم ،زاخاریوس اسمیت و ... و اعضای تیم ریونکلا ایلین پرینس و...
-با اینی که گذاشتم تو جاروم به سرعت عقاب میتونه پرواز کنه هعهعهعهعه
+وایسا ببینم !چی... تو داری از قرص های انرژی زای جارو استفاده میکنی
-عوخی گربه کوچولو عصبانی شد..هرهر ...چیکار میخوای بکنی کوچولو موچولو هان؟
+شکایت میکنم
-هع بکن ببینم چیکار میتونی بکنی
شکایتی پذیرفته نیست خانم دنهولم اگر سریع به بازی برنگردید تیم ریونکلا را برنده ی این بازی اعلام میکنم ...این صدای داور بازی بود
+ولی..
ولی بی ولی لطفا سریع به بازی برگردید
+هوفف..ایرین با صدا نفسش داد بیرون.دوباره ایلین همه چیو با پول گرفته بود. تو یه تقلب کاری
-دیگه چیکار کنم هستم دیگه
با سوت بلندی بازی شروع شد
شیلا بروکس.. ببینین چیکار میکنه این بازی کن ..زاخاریوسو با یه حرکت زیرکانه رد میکنه و بلهههه گل
صدا تشویق تیم ریونکلا بلند شد
تعداد گل های تیم ریونکلا همینجوری بالا میرفت تیم کوییدیچ هافلپاف هنوز فقط بیست امتیاز کسب کرده بود
۳۰_۲۰،،۳۵_۳۰،،۴۰_۳۵
+کجاست کجاست کجاستتتت؟؟
_هعی ایرین حرص نخور جوش میزنی..راستی مگه گربه ها جوش میزنن هی هی هی
+خفه شو ایلین
در همین حال که اینو گفت یچیزه طلایی با سرعت نور از بغلش رد شد
+ارع همینه
در همین حال که ایلین داشت حرف های مسخره کنند میگفت گویو دید و حرفاشو قطع کرد..
اون دوتا یه لحظه روبه روی هم بدون هیچ حرفی وایسادن
-خوابشو ببینی بزارم بگیریش
+کور خوندی
و دوتاشون با سرعت نور به سمت توپ شیرجه ور شدن
+ای جاروی لعنتی زور بزن زوررر بزنننننننن
ایرین هر کاری میکرد نمیتونست سریع تر از ایلین جاروشو برونه..همه ی صداها دیوانه وار دور سرش میچرخید..حالا هافلو،حالا ریونو،حالا میزنن یه حرکت خفنو
ایلین داشت توپو میگرفت که یهو جارو از حرکت وایساد و توی هوا برای یک ثانیه معلق ماند
-چه اتفاقی داره میوفته؟؟
و در همین حالا جاروش با سرعت هر چی تمام دنده عقب رفت و ایلین در افق محو شد
و ایرین از فرصت استفاده کرد و جستی زدو توپ گرفت
همه ورزشگاه به صدا درومد
ارععععع..همینههههههه...افرین ایریننننن
نههههههههههههه..چراااا اخه... اخخخخ
و همین شد که هافلپاف با امتیاز 250_251مسابقات برد
همه ی تیم ایرین روی دوششون گرفته بودن و به سمت رختکن میرفتن
ارعع.. افرینننن
+راستی چیشد که جاروی ایاین قاطی کرد؟؟
زاخاریوس گفت :انگار همه چیو نمیشه با پول خرید.. انگار جرج همیشه سر رفاقت با تو حفظ میکنه اون قرص قلابی به ایلین داده بود و ... دیگه بقیشو خودت میدونی
+ارع..ارع ..دیدم و در همون حال از رفاقت با جرج خوشحال بود



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲:۴۲ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۳:۰۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4860
آفلاین
ریونکلاو

vs
هافلپاف


سندرومِ دستِ بی‌قرارِ حاصل از تقلب



- همونطور که می‌بینین...

سر کلیه‌ی بازیکنای تیم کوییدیچ ریونکلاو، اعم از ذخیره و اصلی اتوماتیک‌وار به سمت ربکا می‌چرخه.

- به صورت کاملا یکهویی ربکا دچار سندروم دست بی‌قرار شده و ازونجایی که مهاجمه و قصد نداریم وسط بازی اشتباهی کوافلو با دست بی‌قرارش تقدیم تیم حریف کنه، مجبوریم جاشو با یکی از بازیکنای ذخیره عوض کنیم.

پنه‌لوپه نگاهی به لینی می‌ندازه، اما انتظار نداشته باشین لینی هم بهش نگاهی بندازه. چون این نگاه حاصل از سردرگمی پنه‌لوپه و تشکیل این علامت سوال تو ذهنش بود که یعنی کدوم یکیشون قراره به جای ربکا توی این مسابقه شرکت کنن؟

اما لینی کاملا مطمئن بود که خودش انتخاب نمی‌شه و بنابراین دلیلی نمی‌بینه این نگاه سردرگم رو به پنه‌لوپه بندازه. به جاش نگاهشو به ربکا می‌دوزه که برای معرفی جایگزینش در حال حرکت به سمتشون بود.

- ممنونم لینی که به جای من تو این مسابقه شرکت می‌کنی!

ربکا ضمن گفتن این حرف دستشو جلو میاره تا دست لینیو به نشانه تشکر بگیره اما در عوض سیلی‌ای حواله‌ش می‌کنه!

- عه وا ببخشید خودت که می‌دونی، بی‌قراره.

در کسری از ثانیه چندین اتفاق پشت سر هم افتاده بود که هضمش برای یک حشره قاعدتا آسون نبود، ولی لینی فقط یک حشره نبود. بلکه یک حشره ریونکلاوی بود! بنابراین به سرعت ضمن ماساژ لپش که توسط دست بی‌قرار ربکا مورد عنایت قرار گرفته بود، قضیه رو هضم می‌کنه و رو دو بالش به هوا بلند می‌شه.

- تام؟ این بود آرمان‌های روونا؟ مگه نمی‌دونی اونا آیرین که گربه‌س رو دارن؟ اگه وسط مسابقه منو یه لقمه چپ کنه چی؟ هان؟ تو پاسخگویی؟
- از کی تا حالا پرنده(*) شدی لینی؟
- گربه‌س می‌فهمی؟ گربه! منم بال دارم و پرواز می‌کنم. شاید در نگاه اول نفهمه من یه حشره‌م و نه پرنده! کی امنیت جانی منو تضمین می‌کنه؟
- نگران نباش در نگاه دوم می‌فهمه و تو رو تف می‌کنه بیرون. مطمئن باش جون سالم به در می‌بری!

قبل از این که لینی بخواد اعتراض دیگه‌ای سر بده، آیلین خمیازه‌ای می‌کشه و ازونجایی که موضوعی است واگیردار، به دنبال اون سایر بازیکنای تیم هم خمیازه می‌کشن که به ختم قضیه منجر می‌شه.

- بریم بخوابیم دیگه همه خسته شدیم. برای مسابقه فردا آماده باش لینی!

بازیکنا یکی یکی اونجا رو به مقصد خوابگاهشون ترک می‌کنن و توجهی به لینی که همچنان در حال غر زدن بود نمی‌کنن.

روز بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو:

- همونطور که می‌بینین...

مجددا سر کلیه‌ی بازیکنا اتوماتیک‌وار به سمت کاغذپوستی خالی‌ای که وسط رختکن پهن شده بود می‌گرده.

- مثل همیشه ما نه نقشه‌ای داریم و نه تاکتیک خاصی. روونا بختکی کوییدیچ می‌زنیم ببینیم چی می‌شه.

لینی که دچار شوک حشره‌ای شده بود، برای چند ثانیه همچون حشرات تاکسیدرمی شده سرجاش خشکش می‌زنه.

- لینی واکنشت یجوریه انگار با موضوع عجیبی رو به رو شدی. ببین اگه متوجه نشدی بذار برات توضیح بدم که وقتی نقشه یا تاکتیک خاصی نداشته باشی در واقع انگار برگ برنده دست توئه!

لینی از شوک خارج می‌شه.
- چطوری اونوخ؟
- اونا هیچ ایده‌ای ندارن ما چی کار می‌کنیم که بخوان خنثی‌ش کنن. ما کاملا غیر قابل پیش‌بینی هستیم و این برتری ما رو نشون می‌ده. در حالی که ما نوع بازی اونا رو مث کف دستمون می‌شناسیم و می‌تونیم ضدش عمل کنیم.

لینی به شدت سعی می‌کنه کمی تا قسمتی ابری قانع بشه. کم بی‌راه نمی‌گفتن! به جز این بخش که حتی خودشون هم نمی‌دونستن چی کار قراره بکنن!

- نکنه اونم می‌خوای تو زمین بازی بیاری؟ تقلب؟

شیلا که در تلاش بود مطمئن شه بند کیفش به اندازه مورد نیازش تنظیم شده، با دیدن لینیِ جاخورده در کیفشو باز می‌کنه تا فس‌فس مارهای داخلش به گوش برسه.
- تو به این می‌گی تقلب؟ این کیف جادویی جزئی از شخصیت منه. کی گفته تو مسابقه باید شخصیتتو جا بذاری؟
- تازه منم چند تا شاخ گوزن اضافه کردم به سرم. شاخ خودمم تیزتر کردم!
- منم تلاشی برای سرهم نگه داشتن بدنم قرار نیست بکنم.
- اینم کتابیه که هاگرید سال سوم هری پاتر برای تدریس ازش استفاده می‌کرد!

برای لینی عجیب‌تر از اینکه همه سعی داشتن تقلب‌های همراهشون رو در قالب ویژگی‌های شخصیتیشون به خوردش بدن، این بود که نمی‌دونست چرا به طرز عجیبی هی داشت قانع می‌شد. فرزندان روونا واقعا موجودات زرنگی بودن!

- نبینم کم‌کاری کنی لینی. نقشه تو چیه تو زمین بازی؟
- نقشه؟ مگه قرار نبود نقشه نداشته باشیم؟
- نقشه بازی نداریم، نقشه استفاده از ویژگی‌های شخصیتیمون رو که داریم. تو چطوری می‌خوای به تیمت برا دک کردن اونا کمک کنی؟

لینی با دیدن شش جفت چشمی که بهش زل زده بودن کمی هول می‌شه و هرچی ویژگی شخصیتی داشت و نداشت از یاد می‌بره. برای همین به سرعت سایت جادوگرانو باز می‌کنه و بعد از لاگین کردن، پروفایل خودشو باز می‌کنه تا در مورد خودش بیشتر بدونه.

- نیش! من نیش می‌زنم!
- عالیه!
- معرکه‌س!
- کارت حرف نداره!

و لینی بین دست‌ها و تشویق‌های ریونکلاویون غرق می‌شه.

زمین بازی:

ازونجایی که لینی پیکسی بود و حشره، قصد داشت پروازکنان همراه سایر بازیکنای تیم از رختکن خارج بشه، ولی چون شروع مسابقه با پرواز به آسمون بود، حس کرد شاید حرکتش غیرقانونی تلقی بشه و برای همین با اون هیکل کوچیکش پشت سر بقیه رو زمین راه می‌ره.

به محض ورود به زمین با آفتاب داغ تابستونی مواجه می‌شه که بی‌شک دشمن درجه یک هر بستنی یا هرگونه خوردنی یخی‌ای بود. اما به دلیل شیوع جرونا و برگزاری مسابقات بدون تماشاچی، هیچ تماشاگری نبود که بابت این موضوع شاکی و دلخور بشه.

بنابراین نگاهشو از جایگاه خالی تماشاچیا برمی‌داره و به رو به روش می‌ندازه که حالا تقریبا به وسط زمین رسیده بودن و بازیکنای هافلپاف در انتظارشون ایستاده بودن. مروپ و ماروولو گانت هم در نقش داوران مسابقه، برای آخرین بار سرگرم اطمینان پیدا کردن از صحت و سلامت توپ‌های مسابقه بودن.

در همین حین که بازیکنای هافلپاف سخت مشغول گرم کردن خودشون بودن _لینی رو بیش از پیش نگران می‌کرد که چقد هافلپاف برای مسابقه آماده‌س و تمرین کردن_ ناگهان صدای فریادی بلند می‌شه.

- آخ! شاختو نگه‌دار! نگاه کن، عرقگیرم سوراخ شد. زمان سالازار مگه کسی جرات داشت به نواده‌ش شاخ بزنه که حالا تو زدی عرقگیرشو پاره کردی؟ اگه زمام این حکومتو به من داده بودن، به شما اصیل‌نزاده‌ها نشون می‌دادم طرز رفتار درست...

همه مشغول تماشای عذرخواهی‌های متوالی ریموند و گله‌های ماروولو از این دوره زمونه بودن که توجه لینی از ماروولو برداشته می‌شه و به شیلا جلب می‌شه. شیلا در حالی که با زیپ کیفش بازی می‌کرد به سمت مروپ گانت که از چک کردن توپا فارغ شده بود می‌ره.

- بانو! من اخیرا با مارهایی مواجه شدم و ازونجایی که شما از خاندان اصیل و ماردوست اسلیترین اومدین می‌خواستم ازتون بخوام مهر تاییدی بر اصالتشون بزنین.

به نظر میومد مروپ علاقه‌ای به این کار نداره، اما شیلا از قبل تحقیقات خوبی به عمل آورده بود. پس اضافه می‌کنه:
- نمی‌دونم چرا اینقد به میوه‌ها علاقه نشون می‌دن، نکنه اینا دلیلی بر...
- بده ببینمشون خیارای مامانو!

شیلا با لبخندی شیطانی که از دید مروپ پنهان می‌مونه، کیفشو بهش نزدیک می‌کنه و می‌شود آنچه باید بشود...

دقایقی بعد ماروولو، ریموند رو رها کرده و این‌بار سرگرم خالی کردن غراش بر سر مروپی بود که اصرار داشت داوری رو رها کرده و بره غذایی برای شونزده نفرشون تهیه کنه که بعد از مسابقه جهت رفع خستگی میل کنن. نتیجه‌ش می‌شه ترک زمین توسط مروپ همراه با عرق‌گیر پاره.

- پیس پیس... چی کارش کردی؟

شیلا چیزی نمی‌گه و فقط زیپ کیفش رو دوباره باز می‌کنه. این‌بار علاوه بر صدای مارها، بوی یه عالمه میوه که داخلش جاسازی شده بودن هم بیرون می‌زنه. به همراه چندین دستور پخت غذا که به نظر میومد چندتاشو قبلا مروپ برداشته و رفته.

طولی نمی‌کشه که بالاخره وضعیت به حالت عادی برمی‌گرده و مسابقه با سوت تک‌داور مسابقه، یعنی ماروولو آغاز می‌شه.

- سلام! درسته که شاید فک کنین مسابقه‌ی بدون تماشاچی، نیازی به گزارشگر نداره، اما یوآنِ خوش‌صدا برای نوازش گوش‌های بازیکنا و روحیه‌بخشی به اونا هم که شده دست از امید و آرزوش برنمی‌داره. حالا کوافلو می‌بینیم که وین همراه با وعده‌ی نظارت به زاخاریاس پاسش می‌ده و اونم یکراست به سمت دروازه شوتش می‌کنه! اممم... خب خود تام که نه، بلکه دستش با جهشی از جاش کنده می‌شه و با برخورد به کوافل موجب گل نشدنش می‌شه!

تام راضی از خودش، دستور جداسازی اون یکی دستشو می‌ده تا بره کوافلو بقاپه و برای دروئلا پرتاب کنه. دروئلا به محض دریافت کوافل، اونو به شیلا پاس می‌ده. شیلا با دریافت کوافل، اونو در آغوش مارهای داخل کیفش می‌فرسته تا ببینه کی جرات داره بیاد کوافلو ازش بگیره.

- کندرا رو می‌بینیم که به قصد گرفتن کوافل به سمت شیلا می‌ره، اما با دیدن مارایی که کوافلو احاطه کردن از این کارش پشیمون می‌شه و فقط به تماشا می‌چینه. آزاده همچین کاری آقای گانت؟

ماروولو که حالا عرقگیر تازه‌ای از عوامل پشت صحنه گرفته بود و سرگرم پوشیدنش بود، اصلا متوجه نمی‌شه که چی تو زمین رخ داده و همین موجب می‌شه تیم هافلپاف فکر کنه حتما کاری مطابق با قوانین بوده!

تیم کوییدیچ ریونکلاو چندین بار با تکرار همین دو کار، هم مانع گلزنی هافلپاف می‌شه و هم مانع از دست دادن کوافلی که به شیلا سپرده شده بود. لینی که تا قبل از این بازی عضو ذخیره بود، حتی تو این بازی هم با نرسیدن کوافل بهش حس ذخیره بودن بش دست می‌ده.

- 80 به 0 تیم ریونکلاو جلو افتاده و همچنان هیچ‌کدوم از مهاجمای هافلپاف شجاعت گرفتن کوافل از شیلا رو پیدا نکردن و موقع گلزنی هم که نمی‌تونن حدس بزنن کدوم عضو تام قراره به کدوم سمت پرتاب شه تا دورش بزنن و گلی به ثمر برسونن! جناب گانت هم که اصن توجهی به بازی نداره و الانم داره طلسم انسولینیوس رو خودش اجرا می‌کنه.

مدافعای هافلپاف چند بار سعی می‌کنن با پرتاب بلاجر به سمت شیلا، کوافلو از چنگش در بیارن. اما شاخ‌های پیاپی ریموند و حرکات تند جوزفین که از اونا پیشی می‌گرفت، اونا رو حتی تو این عمل هم ناموفق می‌ذاره.

- شیلا داره می‌ره گل بعدیو به ثمر برسونه، اما این‌بار برایان کاملا آماده‌ی گرفتن کوافل به نظر می‌رسه. نه صبر کنین! یه کتاب به برایان حمله می‌کنه و گل! شمار گل‌های ریونکلاو به 110 می‌رسه. اعضای هافلپاف اعتراض خودشونو نشون می‌دن، اما جناب گانت همچنان توجهی به جریانات بازی نداره. تو همین مدت ریونکلاو یه گل دیگه هم می‌زنه و بهتره هافلپاف به اعتراضاتش پایان بده و حواسشو به بازی جمع کنه تا بیشتر گل نخورده.

همه چیز به نفع ریونکلاو داشت پیش می‌رفت و فقط گرفته شدن اسنیچ توسط هافلپاف بود که می‌تونست پیروزی اونا رو با خطر مواجه کنه و این خطر توسط شاخ‌های ریموند که جلوی لینی قد علم می‌کنه اطلاع‌رسانی می‌شه.

- ببین لینی، من که شاخمو زدم تا بتونیم به کمک جوزفین مروپو حذف کنیم، تام، شیلا و مدافعامون هم که دارن نقش خودشونو تو این بازی نشون می‌دن، این وسط وقتش نشده تو هم یه خودی نشون بدی؟

لینی قبل از این که ته جمله رو بشنوه، وسط جمله نکته‌ی قابل توجهی پیدا می‌کنه.
- جوزفین؟ فک کردم شیلا بود که...
- ایده‌ش از جوزفین بود و تنها عمل از شیلا بود!

ریموند دیگه چیزی نمی‌گه و فقط با اشاره‌ای به آیرین که گویا اسنیچ رو دیده بود، سعی می‌کنه به لینی منظورشو بفهمونه. آیرین جلوتر از آیلینی بود که با نوک زدن به آیرین می‌خواست اونو عقب برونه. اگه لینی کاری که ازش خواسته شده بود رو انجام نمی‌داد، احتمالا آیرین زودتر از آیلین اسنیچو به چنگ می‌نداخت.

پس سریع به سمت آیرین اوج می‌گیره و در حین حرکت از کنار آیرین مطمئن می‌شه که نیشش با تمام قدرت داخل دمش فرو بره... که می‌ره!

- یک لحظه غفلت آیرین و پرت شدن حواسش به دمش کافیه تا آیلین ازش جلو بیفته و تمام! بله، اسنیچ به نوک آیلین گیر می‌کنه و پایان مسابقه رو داریم با نتیجه 270، 50 به نفع ریونکلاو متقلب و همچنان جناب گانت بی‌توجه.

شب تالار خصوصی ریونکلاو:

اعضای ریونکلاو مشغول جشن و پایکوبی بودن، اما بازیکنای ریونکلاو گوشه‌ای نشسته بودن و هر از گاهی دست یکیشون بی‌قراری می‌کرد.

دروئلا که سخت سرگرم مطالعه کتابی بود، بالاخره کتابو می‌بنده و گوشه‌ای می‌ذاره.
- نیست! سندورم دست‌بی‌قرار ویروسی نیست و امکان نداره از ربکا گرفته باشیم! برای همین هیچ ایده‌ای ندارم که چطوریه که الان هر هفت نفرمون دستمون بی‌قرار... اوه!

دست بی‌قرار دروئلا به کتابش که گوشه‌ی میز قرار داشت برخورد می‌کنه و باعث افتادنش به زمین می‌شه. به محض بلند شدن صدای گرومپ برخورد کتاب پهناور با زمین، در تالار خصوصی ریونکلاو هم باز می‌شه و با قدم گذاشتن ماروولو گانت به داخل، شادی ریونکلاویون متوقف می‌شه.

- متقلبا! هی به من گفتن تو این دوره اصیل‌نزاده‌ها و گندزاده‌ها هرچی مسابقه هست و نیست رو با تقلبشون به گند می‌کشن، اما من باور نکردم. حقا که گردن زدن شما امری است واجب! کجایی سالازار که نواده‌ت تو چنین روزگاری زندگی می‌کنه!

بازیکنای ریونکلاو که از شنیده‌هاشون مطمئن بودن که ماروولو هیچ مسابقه‌ای و حتی مسابقه خودشون رو توجهی بش نداشته، با اطمینان از جاشون بلند می‌شن.

- این چه حرفیه، ما اصلا هم تقلب نکردیم. این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه.
- پس چرا دست همه‌تون بی‌قرار شده؟ این طلسمیه که من روی تک تک بازیکنا از چند روز قبل از مسابقه اجرا کرده بودم. هرکی تقلب کنه، چند ساعت بعد سندروم دست بی‌قرار می‌گیره و شما هم که همه‌تون گرفتین.

لینی با تعجب به مرور اتفاقات می‌پردازه. سندروم دست بی‌قرار با ربکا آغاز شده بود در حالی که اون اصلا تو مسابقه شرکت نکرده بود. ربکا که گویا ذهن لینی رو خونده بود تو گوشش می‌گه:
- من بودم که از اول نقشه‌ی تمام این تقلبا رو کشیدم، چون هرکار می‌کردیم مهارتمون به پای هافلپاف نمی‌رسید، گفتم شاید اینطوری ببریم. اونا راضی نبودن و منم با خوروندن این فکر بهشون که فقط دارن از ویژگی‌های شخصیتیشون استفاده می‌کنن، راضیشون کردم این کارو بکنن.

- و جزای متقلب چیه؟ شما بازی رو با نتیجه 300، صفر به هافلپاف واگذار می‌کنین. تا شما باشین و از اعتماد من به عدم تقلب شما تو مسابقات سوء استفاده نکنین. از فردا هم تک تک مسابقاتو با دقت داوری می‌کنم تا مجبور نشم چنین طلسم‌هایی به کار ببرم. حالام برین پیش پروفسور اسنیپ تا گردنتون بزنـ... درمانتون کنه! زودباشین.

---
(* کسی به پرنده بودن آیلین اشاره نمی‌کنه چون عقابه و خب گربه زورش به عقاب نمی‌رسه.)




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳:۰۵ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

برایان سیندر فورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 24
آفلاین
هافلپاف
و
ریونکلا

تقلب


لرد یک جایی گفته بود آدم نباید برای یک پست بیشتر از یک ساعت وقت بگذارد، و بوس به لرد، چرا که برایان بیشتر از یک ساعت وقت نداشت. در واقع برایان کمتر از یک ساعت وقت داشت. مثل تک تک پست های کوییدیچ برایان، که تقریبا تمام چیزی هم هستند که از بدو ورودِ کاراکتر انیمه ای و ضعیفش نوشته، بازی در حال شروع بود و کاراکتر ها ایستاده بودند دور هم و داشتند یک نقشه ی احمقانه میریختند.

هافلپافی ها عصبانی بودند؛ بگذارید اینطوری بهتان بگویم، هافلپافی ها دیگر آن اوس موسای سابق نبودند. هافلپافی ها دیگر حاضر نبودند بگذارند کاربران زیر دماغشان تقلب کنند و فنریر از یخچال رختکنشان گوشت بدزدد. سدریک به نشانه خشم پتوی سرخ رنگی به دور خودش پیچیده بود، خانم اسپراوت از عصبانیت کِهیر زده بود و گابریل ترومن مثل همیشه مشخص نبود اصلا برای چی آنجاست. حسن مصطفی ماچ آبداری از گونه ی گابریل ترومن برداشت و لبخند ملیحی زد.
_گم شدی پسرم؟ عیبی نداره، چون حالا دیگه من پیدات کردم.

یادتان است گفتم برایانِ آنلاین چشم هایش برق می زد و فلان، قرار بود برگردد و فلان؟ خب این الان آن است. برایان، برایان را یک گوشه ای سر به نیست کرده و بازگشته بود تا یک بار دیگر، فلان. برای همین پلید بود، پس دیگر من تکرار نکنم باشه؟ برایان که رگ هایش از عصبانیت بیرون زده بودند و چشم هایش همرنگ پتوی سدریک شده بودند، میان شعله های آتشی که پیرامونش زبانه میکشیدند، دستانش را بالا برد و فریاد کشید.
_خیانت! خنجر زدنِ برادر به برادر... بیدادِ ستم، برنمیتابیم!

چهره اش چهره ی یک رهبر بود، برایان حاضر بود در راه این آرمان کشته شود. برایان حاضر بود تک تک گریفیندوری ها، تک تک ریونکلایی ها و تک تک اسلیترینی ها و تک تک-

_چی رو برایان کوچولو؟

برایان چند ثانیه سکوت کرد. معمولا کسی اصلا به او گوش نمیداد که بخواهد برایش سوال پیش بیاید. دست هایش هنوز توی هوا بودند و چشم هایش هنوز شعله میکشید.
_کسی اگه میدونه دستشو بیاره بالا.

گابریل ترومن که هنوز هم آنجا بود فقط برای این که این یک دیالوگ را بگوید و برای باقی پست به عدم بپیوندد چون نویسنده حتا اسم هم تیمی های خودش را هم یادش نمی آید و همانطور که میدانید بیشتر از یک ساعت وقت ندارد، بسرعت دستش را بلند کرد و دیالوگش را تحویل داد.
_تقلب رو عمو حسن، تقلب رو! بی عدالتی رو، کاربر فنریر رو!

عمو حسن ماچ آبداری از گونه ی گابریل برداشت.
_چه جواب شیوا و غرایی گابریل کوچولو، کاملا روشن شدم.

اعضای تیم هافلپاف به وجد آمدند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
_و همچنین تام جاگسن رو، اعضای بدنش همش میفتن رو ما!
_و همینطور یوآن ابرکرومبی، انقدر میخندوندمون که اعضای بدنمون میفته رو تام!
_و همچنین...

سدریک از زیر پتویش دستش را بالا آورد و چند باری تکان داد.
_بچها... بچها. ما باید انتقام بگیریم.

هافلپافی ها دوباره به وجد آمدند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
_کاربر فنریر باید اعدام بشه!
_کاربر گیبن باید بلاک بشه!
_در حق ما ظلم شده...
_پس ما هم باید در حقشون ظلم کنیم!

کاربر برایان زیاد تاریخ نخوانده بود اما نود درصد اطمینان داشت تک تک جنگ های جهان با همین جمله آغاز شده اند، "در حق ما ظلم شده پس ما هم باید در حقشون ظلم کنیم." از آنجا که زمان در پست های برایان سیال بود، اعضای تیم هافلپاف پنج دقیقه مانده به بازی پنج ساعت در این باره صحبت کردند که چطور تقلب را با تقلب پاک کنند.

رختکن ریونکلا

بطرز مرموز و اعجاب انگیزی، این بازی خبری از بذله گویی های هوشمندانه و طبع ظریف یوآن ابرکرومبی نبود. اعضای تیم ریونکلا در رختکن ایستاده و منتظر شروع بازی بودند. تام برای آخرین بار به پورت های اعضای بدنش چسب میزد و جوزفین از آن کارها میکرد که جوزفین ها میکنند. ریموند که آن روز بنظر ملنگ می آمد، دور تا دور رختکن راه می رفت و گه گاهی به بازیکنان سقلمه میزد. کنار شیلا ایستاد و لبخندی زد که خبر از یک شوخیِ بسیار بامزه ی قریب الوقوع میداد.
_شیلا، تابحال تن ماهی شیلات خوردی؟!

شیلا تابحال تن ماهی شیلات نخورده بود، اما اگر کمی اسید دم دستش داشت حتما بدون فوت وقت میل میکرد. تام اعضای تیم را دور خودش جمع کرد تا سخنرانی کند.
_تاکتیک هامون رو یادمونه بچها؟
_زودتر تاک تیک هاتون رو جمع کنید چون تیک تاک، زمان داره میگذره بچها.

تام پس از چند ثانیه مقاومت قهرمانانه، در برابر میل فزاینده اش به مرگ شکست خورد و در یک چشم بهم زدن، هر عضو بدنش لای موهای یکی از اعضای تیم گیر کرده بود.

توی زمین

چشمان اعضای تیم هافلپاف از شرارتِ انتقام می درخشید؛ پوستشان چند درجه شفاف تر و کمر دردشان برطرف شده بود. آنها این بار قرار نبود ببازند، چرا که حالا دیگر طمع انتقام جلوی چشمانشان را گرفته بود و انگیزه ی شاد کردن خلق خدا را به دست فراموشی سپرده بودند. نویسنده در اینجا متوجه شد کاراکترش اصلا حضور فعالی در طول پست نداشته است، برای همین هم برایان که در حلقه ی وسطیِ دروازه معلق بود، سرخگون را دید که هوا را می شکافت و به سمتش می آمد. برایان در اولین پست کوییدیچی اش، که اولین پستِ ایفای نقشش هم هست، چرا که این کاربر بجز کوییدیچ بازی کردن هیچ کار دیگری نکرده، اذعان داشت که اصلا کوییدیچ بلد نیست، که خب، چه کنایه آمیز، اما بهرحال، برایان کوییدیچ بلد نبود. برایان میترسید دماغش را از دست بدهد. عمو حسن در هوا کنار برایان متوقف شد و ماچ آبداری از گونه ی برایان برداشت.
_نترس برایان کوچولو، این توپ ها رو باید خورد تا مرد شد.

نفسش حبس شد، قلبش از تپش ایستاد و به آخرین امیدش، ریموند، خیره شد که روی جارویش می تاخت و دم نارنجی رنگی پشت سرش به احتزاز در آمده بود. ریموند در هوا جلو آمد، ریموند در هوا عقب رفت، ریموند به سرخگون نگاه کرد و خندید.
_میگما، کاش اسمش بود گُرخگون، چون الان برایان کاملا گرخیده!

سرخگون در چند سانتی متری بینی برایان در هوا متوقف شد، تغییر جهت داد و با تمام سرعت به سمت ریموند پیشروی کرد تا به امید خدا دل و روده اش را از هم بشکافد. کمی آن طرف تر، جلوی در ورزشگاه، نگهبان ها به ریموند گفتند تیمش بدون او پریده. ریموند در هوا متلاشی شد؛ خون، دمِ نارنجی، قطرات حجیم و سیاه رنگ معجون مرکب پیچیده.

انتقام پشت پلک های هافلپافی ها زبانه میکشید و حالا شعله های پیروزی هم به آن اضافه شده بودند.



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۵۳ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۴:۲۹
از اون شاخاش
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 312
آفلاین
ریون در مقابل هافل

سوژه: تقلب


***

ریموند یه سال اخری بود، یه سال اخری با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنه، اما ریموند دست و پنجه هم نداشت.
شاید باید جای یه گوزن بود تا فهمید چی میگه!


فلش بک یک سال قبل


-برو پایین برو پایین برو پایین...

ریموند با نهایت تلاشش زبون گوشتالو و درازش و دور موس پیچیده بود و توی مرورگرش پاین و بالا میشد!
استفاده از سُم روی موس باعث آب گرفته شدن موس میشد و این زیبا نبود.
-دا دا دا دام! دیدمش!

موس چسبناک و لزج با راهنمایی زبون ریموند روی سایت سنجش شاخداران کلیک کرده و مراحل ثبت نام رو طی میکرد!

-ثبت نام شما با موفقیت انجام شد، تاریخ کنکور سراسری شاخداران دهم شهریور سال آینده!
در صورت تمایل برای ثبت نام در دانشگاههای غیر انتفاعی باید کد ثبت نام جدا گانه خرید کنید...



پایان فلش بک


شب از نیمه گذشته بود و قمر در عقرب جا گرفته بود، ریموند تاس های استخونیش و روی سنگ فرش سرد سالن عمومی ریون ریخته بود با هر نگاه به یک ستاره از پشت پنجره ی خیلی خیلی خاک گرفته ی ریون، نگاهی هم به تاس ها می انداخت، آب دماغی بالا میکشید، و با خودش تکرار میکرد:
-فردا شرایط اصلا خوب پیش نمیره...

فلش بک شیش ماه قبل

جلوی تابلوی اعلانات کوییدچ غلغه ای به پا بود، بچه ها گروه گروه و اکیپ اکیپ جلو میرفتن و تاریخ شروع مسابقات و نگاه میکردن، برای خرید بلیط باید از همین الان به فکر میبودن.
اما ریموند که معمولا به خاطر داشتن دو پای اضافه نمیتونست جزوه هیچ گروه یا اکیپی باشه در رسیدن به تابلوی اعلانات مشکل داشت و هر چند هم که بسیار تنومند و نخراشیده و نک تیز بود، اما بین جمعیت هیجان زده جلوی تابلوی اعلانات کاری از پیش نمیبرد.

در همین شرایط بود که پدرامی کوتاه قامت و خپل، از گوشه چشم ریموند گذشت.
ریموند طی یک اقدام ضد پدرامیتی، پدرام و سُم انداخته، گرفته، مچاله کرده و به شکل یک ساک دستی در آورده و به وسط جمعیت پرتاب کرد.
-ال..له اکبررررر....

ثانیه بیش نگذشته بود که جز لنگه کفشهای جامونده و مقنعه های جر خورده و کتاب های پاره پاره شده و البته یک عدد ساک دستی کاملا له و لورده با طرح و شمایل پدرام چیزی جلوی تابلوی اعلانات باقی نمونده بود.
ریموند جلوی تابلوی اعلانات قرار گرفت و تاریخ اولین مسابقه اش رو نگاه کرد...
-هولی پدرام... دهم شهریور...

پایان فلش بک

ریموند تاس های نامرتبش رو روی زمین رها کرده بود و گوشه سالن ما بین کاه های خشکیده اش کز کرده بود، هر از گاهی آب دماغی بالا میکشید و سرفه ای میزد، چند ساعتی بیشتر تا شروع کنکور نمونده بود، فردا صبح اول وقت!
از طرفی زمان شروع مسابقه کوییدیچ هم از قضای روزگار درست با زمان شروع کنکور مچ شده بود.
اما شاید هیچکدوم از اینها مهم نبود،چون ریموند در حال مردن بود، ویروس جرونا حالا تا اعماق شاخ های ریموند نفوذ کرده و شاخگیرش کرده بود.

بله! ریموند یه سال آخری بود، یه سال آخری همیشه جزو بدشانس ترین موجودات زمینه، موجوداتی بی انگیزه که گاها از ترس رفتن به خدمت مقدس شاخبازی مجبور به ثبت نام در کنکور مقطع بالاتری هستن، موجوداتی که باید ترم آخر تحصیلیشون و رو همراه با ترم اولی ها، سر کلاس ریاضیات جادویی بگذرونن و جک های مسخره ای که من باب همین موضوع از استاد های نمک ترشح میشه رو با یک لبخند پاسخ داده و هضم کنن.
یا موجودات فوق العاده بدبختی که باید تمام گالیون های خاک خورده توی گاوصندق های گرینگوتزشون و بیرون بکشن تا شهریه های عقب افتاده تحصیلیشون رو در مدتی معین پرداخت کنن، که بتونن مدارک تحصیلی درخشانشون رو از یک کشوی خاک گرفته به یک کشوی خاک گرفته ی دیگه انتقال بدن، یا اینکه قاب گرفته و به سر در اداره کار و کارورزی وزارت جادو متصل کنند.

ریموند البته یه سال اخری با معضلات پیچیده تر بود! یک سال اولی اقلیتی!
اقلیت چهارپایان و یا شاخداران از عدالت منطقی دانشگاه ها برخوردار نبودند.
و همین باعث میشد که ریموند فردا باید با بدنی مریض و رنج دیده و دود چراغ خورده و بلاجر به زیر بغل کشیده در یک زمان در دو مکان حاضر میبود.
یحتمل زمان برگردندون ها رو هم برای استفاده یک گوزن طراحی نکرده بودن!
چون جای هیچ سمی روی اونها تعبیه نشده و اگر همه اره، امانت دادن اون به یه گوزن نه!

عقربه ثانیه شمار هم که کورس سرعتی گذاشت بود که نگو و نپرس، و مدام سبقت میگرفت، سبقت میگرفت وسبقت میگرفت، تا خط پایان چیزی نمونده بود...

عررررر عرررررر عررررر(زنگ تلفن ریموند(باید شاخ بصیرت داشت تا درک کرد))
-عررر؟
-عررر...
-عرررر...
-عر عر.
.
.
.
پایان مکالمه ی گوزنی لبخندی به لبان ریموند نشونده بود، روش رو به سمت آسمان کدری که از پشت پنجره دیده میشد انداخت، نفس عمیقی کشید و خیلی ملایم به سمت آسمون بلند شد!

-من دارم پرواز میکنم!

The end


ریموند مُرد، ریموند منتظر یک تلفن بود تا بمیره، تلفنی که بار مسئولیت رو از روی شونه اش برداشته بود و جون دادن رو براش آسون میکرد، البته هنوز کارهایی برای انجام دادن مونده بود...


فردا صبح، رختکن کویی، پنج دقیقه به شروع بازی

تام سراسیمه بود، بازیکن ها همه آماده ی ورود به زمین بودن ولی هنوز خبری از ریموند نبود، جایگزینی یک بازیکن ذخیره به جای ریموند ضربه ی مهلکی به تیم میزد، ریموند برای دفاع ساخته شده بود، کار با بلاجر رو بهتر از هرکس دیگه ای بلد بود و فکر کردن به نبودش تام و مضطرب میکرد!
-خیلی خب تو بازی میکنی... میریم توی زمین!

تام و تیم بدون ریموند وارد زمین میشدن...

-نه، صبر کنید! هنوز هست گوزنی که بار مسئولیت هاش رو خودش، به دوش بکشه... آه ای خدای بزرگ، به موقع رسیدیم. (با افکت جملات هندی خوانده شود)

نگاه تیم به ریموند صورتی دوخته شده بود، ریموند تغییر رنگ داده بود و حالا به پلنگ صورتی میموند تا یه گوزن قهوه ای.
-آه نگاه نگاه نکنید! مد جدیده!

برای تام مهم نبود که ریموند صورتی باشه یا بنفش، شاخدار باشه یا بی شاخ، هندی شده باشه یا مثل رمال ها صحبت کنه، مهم این بود که بتونه تو کله ی بلاجر ها بکوبه و بس!


-یووووآااان ایز ابرکرو...
بازی الان دیگه شروع میشه، کاپیییتان ها دارن به هم دست میدن، اوه اوه نگاه کنید! کاپیتان هافل از دست دادن به تام جاگسن مورمورش شده...

یوان با نگاه متأسفم برای ذهن مریضت از دور کاپیتان هافل، به گزارش ادامه داد.
-ریموند و ببینید چه مد قرتی ای زده، اخرین باری که یه بازیکن برای مسابقه رنگ پوستش و عوض کرده بود جام جهانی 1980 بود که ....

یک ساعت بعد

امتیاز های روی بیلبورد درشت ورزشگاه صد صد مساوی بود، مهاجمین و مدافعین تیم با هم برابری میکردند، پیروز شدن هر دو تیم فقط به اسنیچ بستگی داشت، اسنیچی که هنوز دیده نشده بود و جست و جو گر های تیم رو بیکار تر از همیشه کرده بود.
آیلین تمام گوشه کناره های زمین رو دیده بود و حالا نیم نگاهی هم به جست و جوگر حریف داشت... خیلی مشکوکانه اطراف سکوی تماشاچی هی ریون میچرخید.

خودش متوجه نبود اما آیلین اسنیچ و دقیقا پشت سر دنهولم دید. همراه با حرکات دم گربه ی درشتِ سوار جارو، جابه جا میشد، آروم و بی صدا و مثل سایه پشتش بود.

اگه آیلین شیرجه میزد مسلما دنهولم متوجه اسنیچ میشد و با یه دست دراز کردن اسنیچ توی مشتش بود.

-بزنششششش!

ریموند که میرفت بلاجر و راهی سر زاخاری که آماده پرتاب کوافل بود کنه، با اشاره ی آیلین با تمام قدرت بلاجر و در هم کوبید.
-نامرد بابات و که نکشتم...

بلاجر ناله کنان روی کمر دنهولم نشست و گربه ی بخت برگشته رو به بغل تماشاچی های ریون پرتاب کرد.
-اوخ الهی... چه پیشی ملوسی...

این همون لحظه ای بود که آیلین با شیرجه ای حساب شده اسنیچ و به چنگ گرفته بود.



-بسته شما رو به اتمام است!

ریموند با شنیدن نجوای فوق توی گوشش هراسان جاروش و به سمت جنگل ممنوعه چرخوند،هیچ وقتی برای خوشحالی بعد از بازی نمونده بود،پس مثل باد ما بین درخت های در هم تنیده غیب شد و لحظه ای بعد نور صورتی درخشانی از دل جنگل چشمک زد!

فلش بک، زمان شروع مسابقه کویی، محل برگزاری کنکور!


ریموند با عینکی ته استکانی وارد حوزه امتحانی شده بود، تلألو رنگ سبز روی پوستش همه چشم ها رو خیره میکرد. ریموند علاوه به تغیر رنگ مثل ریموند همیشگی نبود، انگار که بیشتر آدم بود تا گوزن، سم هایش به دست های پف آلود آدمی خواب آلود میموند.
انگاری در حال تغییر بود...

سوالات عمومی و تخصصیشو یکی بعد از اون یکی تیک میزد، وقت زیادی نداشت باید سریع تر از این میبود...
دو ساعت از شروع امتحان گذشته بود که ریموند پاسخنامه شو تحویل داد و سراسیمه وارد دستشویی ها شد و انفجار نور سبز از دسشویی ها به چشم اومد.


مرکز پشتیبانی کلون ها*

هدایت کننده های ریموند ها، پشت سیستم کش و قوصی به خودشون داده و ریموند های مجازی رو خاموش کردن.
هدایت کننده ی شماره یک لیستی که جلوش بود رو چک کرد همه ی گزینه ها تیک خورده بود به جز....
((تحویل نتایج کنکور به تحویل گیرنده))
اسمی از تحویل گیرنده نیومده بود، جلوی پاراگرف فقط یه کلمه نوشته بود...
Coming soon!







....
*همسانی که مجازیه و وجود واقعی و یا دائمی


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۱۸:۲۸:۲۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۱۲ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۱۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 313
آفلاین
ریونکلا vs هافلپاف


موضوع سندروم دست بیقرار


اینبار همه چیز عادی بود. نه از نامه ای تهدید آمیز خبری بود و نه از غیبت دیگر بازیکنان زیرا مسابقه قبل را به دلیل اینکه وین در زمین حاضر نشده بود باختند. هنوز هم زاخاریاس کاپیتان تیم بود و اینبار کمتر غر میزد که روحیه بازیکنان بالا بماند:
-برایان، یادت نره قبل از بازی انرژی های مثبت رو در هوا پخش کنی. حسن بلاجر حالش چطوره؟

از بازی قبل زاخاریاس خیلی تغییر کرده بود. آن نامه تاثیر زیادی در او گذاشته بود و مهربان تر شده بود. اما هنوز چیزی از نفرت او نسبت به ریونکلا کم نشده بود و هنوز هم به آنها شک داشت. شب تا صبح آیلین را زیر نظر میگرفت تا آیرین جستجو گر تیم را با چنگال هایش مصدوم نکند، زهر ماری درست کرده بود و به همه اعضای تیم داده بود تا وسط زمین نیش نخورند و حتی حشره کشی هم در جیبش گذاشته بود تا در هر جای هاگوارتز از خطر نیش لینی در امان بماند ! اما آنروز هیچ اثری از چیز مشکوکی نبود و زاخاریاس برای همین خوش اخلاق شده بود.
-اشکال نداره وین فدای سرت. اینبازیو قراره ببریم.
- ا زاخاریاس ایندفعه قرار نیست منو بازی بدی؟
-چرا اگلا حتما. حالا که کندرا رفته به تو هم بازی میرسه.

زاخاریاس نگاهی به بیرون انداخت. هوا آفتابی و عالی بود و تا چند ساعت دیگر مسابقه شروع میشد. همه چیز خوب به نظر میرسید تا اینکه خفاشی در آسمان دید که دستی را گرفته بود و کتابی هم داخل دست بود. ناگهان چشم های زاخاریاس تار شد. آنها نشانه های ریونکلا بودند و هر چیزی که به ریونکلا مربوط میشد حال زاخاریاس را بد میکرد. دستش را به کابینت گرفت و نشست. تمام اینها در نظر زاخاریاس نشانه تقلب بود. ریونکلا... گروهی که از آن بدش میامد، داشت تقلب میکرد. قرار بود یک مسابقه دیگر را هم ببازند و از دست بدهند. قرار بود صد و پنجاه امتیازی که برای گروهشان کسب میکرد از دست برود....
-زاخاریاس؟ زاخار؟ پا شو.

زاخاریاس چشمانش را باز کرد و گابریل را بالای سر خود دید. زاخاریاس به مدت چند دقیقه بیهوش شده بود و روی زمین افتاده بود. تمام تیم هافلپاف دور تا دور او جمع شده بودند و با نگرانی به او نگاه میکردند. تصمیم گرفت به عنوان یک کاپیتان از خود ضعف نشان ندهد. بلند شد و مغرورانه گفت:
-چیزی نیست. بریم زمین.

زمین کوییدیچ هاگوارتز

نکته: از اینجا تا انتهای رول به زبان یوآن آبرکرومبی روایت میشود.

سلاااااام. خوش اومدین به برنامه کوییدیچ برتر. با یه مسابقه دیگه در خدمتتون هستیم. مسابقه ریونکلاااااا هافلپااااااف.
بازیکنان مسابقه از دو طرف وارد زمین میشن و کاپیتان های دو تیم دارن میرن تا با هم دست بدن. تعجب داره که چرا با اینکه زاخاریاس با این شدت دست تام رو فشار میده، هنوز دستش کنده نشده! مقررات خاصی برای این باز تعیین شده از جمله اینکه حمله با شاخ و چنگال و پنجه ممنوعه و تام هم باید هر دو ساعت یکبار تفشو عوض کنه.
داور مسابقه ماروولو گانت، با جاروی نیمبوس جوانانش در حالی که قاب آویز اسلایترین بهش وصل شده وارد زمین میشه و با ذکر به نام سالازر بازی شروع میشه.زاخاریاس کوافلو دستش میکره و به سمت دروازه تام جاگسن میره. از بلاجر جوزفین جا خالی میده و با یه شیرجه قشنگ توپو از سه کنج حلقه رد میکنه. یه گل انفرادی عالی از اسمیت. دوباره کوافل دست زاخاریاس میافته اما ایندفعه به گابریل پاس میده و گابریل هم با یه ضربه زیبا کوافلو از حلقه وسط رد میکنه. هافلپاف بیست هیچ پیش افتاده. ایندفعه توپ دست شیلا بروکسه . ارنی رو جا میزاره اما یه دفعه بلاجری با ذکر وی وی وی وی وارد میشه و به قسه سینه شیلا میخوره. چه میکنه این بازیکن.چه میکنه این هافلپاف

دوباره توپ دست زاخاریاس میافته و از پنجاه متری توپو درون حلقه چپ میاندازه. تام دستشو پرت میکنه اما توپ بازم داحل حلقه میره. گللللللل. هافلپاف عالی کار میکنه. سی به صفر.

یک ساعت بعد

تا به حال هافلپاف نود به ده از ریونکلا جلوئه. همه بازیکنا از برایان تا زاخاریاس عالی کار میکنن اما هنوز حتی اثری از اسنیچ هم دیده نشده و جستجوگرای هر دو تیم دارن در به در دنبالش میگردن. توپ دست زاخاریاس میرسه پاس میده به وین ، وین توپو پرتاب میکنههههههه و تام توپو میگیره، نه صبر کنید، چی شد؟ ماروولو گانت توپ رو محکم در دستش گرفته و رها نمیکنه. هر چی بازیکنا به ماروولو نزدیک تر میشن تا توپو ازش بگیرن ماروولو فریاد میزنه:
-ولد مشنگای پدر سگ. نزدیک نشید. به مرلین ما اگر خرد داشتیم، زین چه چنین سر انجام بد داشتیم؟

مروپ گانت وارد میشه تا با ورد انسولینیوس به پدرش انسولین بزنه. انسولین وارد بدن ماروولو میشه اما هنوز ماروولو توپ رو ول نمیکنه. گابریل بهش نزدیک میشه تا کوافلو از دستش بگیره... یا پیژامه مرلین! ماروولو گابریلو تو هوا از گردن گرفته و ول هم نمیکنه. صدای اعتراض تماشاگرا بلند میشه و ماروولو هم انگار خل میشه چون داره داد میزنه:
-ونکککک. ونک کسی نبود؟

به زور ماروولو رو از زمین مسابقه میبرن بیرون تا مداواش کنن اما اینبار داره نیمبوس جوانانش رو در آغوش میگیره. اصیل زاده های اسلایترینی داخل زمین میریزن تا ماروولو رو از جارو جدا کنن و بالاخره موفق میشن. ماروولو بیرون میره و مروپ داور مسابقه میشه. در همین حین اگلانتاین پافت جای گابریل ترومن وارد زمین میشه و مسابقه از سر گرفته میشه.
ریونکلا به بازی بر میگرده. دروئلا روزیه از بلاجر ارنی مک میلان جا خالی میده و کوافلو به ربکا لاک وود میده. ربکا هم با یک ضربه زیبا از لای دست برایان توپ رو وارد حلقه میکنه. ایندفعه پنه لوپه ای که به جای شیلا وارد زمین شده بود، کوافل رو از زاخاریاس میگیره و به دروئلا پاس میده و دروئلا هم با شوتی دیدنی دروازه برایان رو از راه دور باز میکنه. چه گلللللییییی چهل نود به نفع هافلپاف. ریونکلا داره به بازی بر میگرده. روحیه هافلپافی ها به خاطر از دست رفتن گابریل ترومن نابود شده.

یک ساعت بعد

نتیجه نود صد به نفع هافلپافه. ریونکلا تا اینجا عالی کار کرده و تنها گل هافلپاف هم روی ضربه پنالتی بوده.
بله... تام جاگسن کنار زمین میره تا رودولف لسترنج تف هاشو آپدیت کنه اما مثل اینکه رودولف علاقه ای به تف زدن به تام نداره. حواس رودولف به سمت راست خودشه. مثل اینکه ساحره با کمالاتی دیده. مروپ گانت آناناسی به سمت رودولف پرت میکنه اما رودولف هنوز هم حواسش به سمت راسته. اینبار مروپ دست به کار میشه و هندونه پرت میکنه. ماشالمرلین بر این شیر زن خطه... بله دارن از اتاق فرمان اشاره میکنن که حرف اضافه نزنم. بر میگردیم به مسابقه. وین توپ رو به سرعت از زاخاریاس میگیره و وارد دروازه ریونکلا میکنه. تام جاگسن داخل زمین بوده و طبیعتا گل پذیرفته است اما مروپ گانت پافشاری عجیبی میکنه روی اینکه گل قبول نیست. بازیکنای هافلپاف به سمت مروپ میرن برای اعتراض .... یا ریش مرلین! مروپ گانت دست توی کیسه همراهش میبره و میوه به سمت بازیکنای هافلپاف پرتاب میکنه. آناناس و نارگیل و پرتقال دارن به سمت بازیکنای هافلپاف پرتاب میشن. چهره مروپ گانت نشون میده که خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه اما دستش که اینجوری نمیگه. اعضای هافلپاف پشت دروازه و سوراخ سنبه های زمین پناه گرفتن و هر از گاهی حسن رو به عنوان مقابله به مثل پرتاب میکنن. برایان بمب انرژی منفی دستش گرفته وبا ذکر fire in the hole! به سمت مروپ پرتاب میکنه. وین بیل ak47 رو دستش گرفته و با گفتن cover me داخل زمین میپره اما نارگیلی محکم به سرش برخورد میکنه و روی زمین میافته. دیگه اعضای هافلپاف صبر نمیکنن و همه با بمب انرژی منفی به سمت مروپ حمله میکنن اما همه از حرکت وایمیسن چرا که آیرین دنهولم به سرعت به سمت اسنیچ در حال حرکته. آیلین پرینس خیلی ازش فاصله داره و امکان نداره به اون برسه. یه گل یه گل گلللللل گللللللل نه گل نمیشه چون یکی از خیار های مروپ به آیرین برخورد میکنه و از روی جارو میافته. حالا آیلین داره اسنیچو میگیره و گرفت. اعضای تیم ریونکلا داخل زمین میپرن . تمام اعضای ریونکلا دارن دیوانه وار جیغ میکشن و تامو به هوا پرتاب میکنن. مثل اینکه تف تام چینی بوده. زاخاریاس اونطرف زمین دیوونه شده. حسن و ارنی رو به عنوان دو بلاجر انسان نما دستش گرفته و به سمته مروپ هجوم میبره. اما هیات مدیره هاگوارتز مانعش میشن. لینی داره پوزخندی تحویل زاخاریاس میده. داره زاخاریاس فریاد میزنه:
-تک تکتون بی نظارتید. شلاقتون میزنم. سخت نظارتتون میکنم. من یه روزی این فسادو بر ملا میکنم . ولللللم کنید. نمیزارم این مافیای مرگخواری_ریونی ادامه پیدا کنه. تک تک اعضای دولت آسلامی رو نظارت میکنم.

زاخاریاس رو از زمین بیرون میبرن. کم کم تمام تماشاچی ها هم دارن ورزشگاه رو ترک میکنن و تماشاگرای هافپاف فحش هم میدن. بازی دویست و چهل به صد به نفع ریونکلا تموم میشه. چرا ماروولو گانت داره دست خودشو و مروپو به نیمبوس گوجه ای میبنده؟

پایان


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۲۲:۰۲:۰۵


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۶:۳۴:۱۴ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۵:۴۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 501
آفلاین
ریونکلا vs هافلپاف


- همه‌چی دیگه آماده‌ست. آب معدنی که اینجاست، طناب هم که دارم می‌بندم؛ فقط زاویه 64درجه یادم بمونه دیگه حله.

تام طنابی را به دور خودش و تخت چوبی‌ای که در وسط اصطبل برپا کرده بود می‌بست و زیرِ لب لوازم موردنیازش برای سفر کوتاهش به بُعد موازی را با خود تکرار می‌کرد.

اگر این سفر به درستی انجام میشد پژوهش‌هایی که در تالار ریونکلا انجام داده بود نتیجه می‌داد و می‌توانست بدون نیاز به ادامه تحصیل، در همین سال سوم با رونمایی از نتایج تحقیقاتش از هاگوارتز فارغ‌التحصیل شود و وقت گران‌بهایش را صرف خدمت به اربابش به جای تلف کردن در مدرسه بکند.
- خب؛ حالا یه قاشق از اینو باید بخورم و بعد از پنج ثانیه اُربیس‌تِرَفِرتو.

تام حق داشت چشم‌هایش را به آن شکل با اعتماد به نفس تکان دهد. موفق شده بود تا راهی برای سفر بین دنیاهای موازی اختراع کند و این... واقعا قابل افتخار بود!
قاشقی از ماده لزج درون قوطی‌اش خورد و آرام روی تخت دراز کشید.

هزار و یک... بدنش شروع به گرم شدن کرد. قطرات عرق بر روی پیشانی‌اش خودنمایی می‌کردند و احساس گز گز شدن در ساق پای چپش او را آزار می‌داد.

هزار و دو... ناگهان حس کرد چیزی به مانند الکتریسیته از انگشتان پایش شروع شده و بالاتر و بالاتر می‌آید.

هزار و سه... از شدت گرمایی که حس می‌کرد نمی‌توانست چشمانش را باز نگه‌دارد و تصمیم به بستن آن‌ها گرفت.

هزار و چهار... در یک لحظه تمام گرمایی که حس می‌کرد از بین رفت و جای خود را به سرمایی طاقت فرسا داد که باعث شد لحظه‌ای از جایش بپرد، که با از قبل بسته شده بودنش به تخت از این اتفاق جلوگیری شد.

هزار و پنج... تمام احساساتی که داشت از بین رفت. همه چیز... عادی بود! لحظه‌ای شک کرد نکند اشتباهی رخ داده باشد که چیزی نظرش را جلب کرد. همه چیز در حال تکان خوردن بود. فهمید که روحش در حال جداشدن از تن است و با تمام توانی که داشت فریاد زد:
- اربیس‌ ترفرتو!

و بعد از تکانی سخت، به بُعد موازی‌ای از دنیا منتقل شد.

****


بعد از شرارت وجودی و ارادت به اربابشان؛ یکی دیگر از نقاطی که تمام مرگخواران در آن اشتراک داشتند، یک چیز بود.

- بذار سر راه یکمی سر به سر تام هم بذارم.

آزار دادن تام!
آزار دادن تام‌جاگسن چیزی بود که تمام مرگخواران از انجام دادنش لذت می‌بردند و زنگ‌تفریحی برای بازیابی روحیه بود. حتی شواهد نشان می‌داد این اتفاقات فراتر از مرگخواران رفته و حتی جادوگران کوتوله و جنیان و گاهی ماگل‌ها هم با القابی به مانند "پدرام" و با دیالوگ هایی به مانند: "ماچ... اینم به یاد پدرام. " سعی در آزار او داشتند!

سو کلاهش را در زاویه‌ی درست قرار داد و چوبدستی‌اش را در جیب ردایش گذاشت. سپس هم‌راهِ امروزش، قوطی الکل را محکم در دست گرفت و چنان لبخندی زد که میشد گواه داد فرار کردن پرندگان از روی سیم برق به دلیل درخشش دندان های نه‌چندان سفید او بود.
قصد داشت تا قبل از اینکه تام از خواب بیدار شود با ریختن الکل روی مفصل های تازه به هم چسبیده‌اش آن‌ها را از هم جدا کند و بعد شادمان به سمت محل زندگی‌اش، یعنی ورودی خانه ریدل‌ها، برود و امروز دوباره شانسش را برای گرفتن اذن ورود امتحان کند.

در همین افکار بود که خود را جلوی درب پوسیده و خاک گرفته‌ی اصطبل دید.
حالت عادی باز کردن یک در این است که دستگیره اش را بچرخانی و سپس وارد شوی. اما در آن لحظه، نه سو آدمی عادی بود و نه در روبرویش دری عادی. سو که عادت داشت درهای ترقی و ورود به رویش بسته باشند و بعد از التماس هایی بسیار وارد اماکن شود، به رسم عادت سر جایش ایستاد و رو به در کرد.
- میشه بذاری بیام داخل؟

از آنجایی که جوابی نشنید، دوباره حرفش را تکرار کرد.
- نمیشه؟

بالاخره دو ناتی‌ش افتاد.
- وقتی دارم برا اذیت کردن میرم که اجازه نیاز ندارم.

پس آرام در را هل داد و برای اینکه نور تام را از خواب نپراند؛ سریعاً بعد از ورودش آن را بست.

و بالاخره چشمش به قد و بالای رعنای تام افتاد.
اگر راوی قصد کلیشه نویسی داشت بعد از جمله ی قبلی و آوردن قد و بالای رعنا از عبارت "اون گل باغ تمنا رو بنازم" نیز استفاده می‌کرد و بعد از رفرنس خفنش مشت هایش را در هوا تکان می‌داد و فکر می‌کرد چه کار شاخی کرده است؛ اما راوی کلیشه‌نویس نیست و درصورتی چنین کارهایی در پستش انجام دهد، از طرف داوران دهانش سرویس است پس از این‌کار منصرف شد و تصمیم گرفت کارش را بر روی اصول جلو ببرد.

از اصل ماجرا دور نشویم، سو بعد از ورود به اصطبل در جای خود خشکش زد.
بدن تام سرد و سفید شده بود.
شاید اگر سو کمی داناتر می‌بود و به جای ور رفتن با کلاهش در کلاس‌ها به دروسش گوش فرا می‌داد؛ متوجه میشد که سفیدی تام و قوطی بالاسرش ارتباط مستقیم با یک‌دیگر دارند و بعد از خواندن عبارت "سفر میان دنیاها" از روی برچسب با تف چسبانده شده قوطی می‌فهمید که تام به خواست خود سفری به دنیایی دیگر انجام داده.
اما به جای این‌ها، سو به مانند همیشه سطحی ترین برداشت را از اتفاقی که افتاده بود کرد.
- یا روونا! این که مرده!

و از آنجایی که یک سو و یک تام هیچ‌وقت دوست خوبی نمی‌شدند؛ نمیشد انتظار داشت سو آنجا بایستد و برای احیای تام تلاش کند.
به جای آن، او سریعاً سعی در فرار از اصطبل گرفت تا از مظنونین قتل تام نشود. به هر حال هرچقدر هم که طرف مقابل تام باشد، جان مرگخوار مهم است و دلتان نخواهد خواست تا از مظنونین قتل یک مرگخوار باشید.
به همین دلیل با بلند ترین قدم‌ها به سمت در برگشت و آن را باز کرد.

- بگیر که اومد!

سطلی پر از رنگ زرد بر روی سرش خالی شد و تمام لباس‌هایش را در بر گرفت.

- سو...؟

****


دنیای موازی... واژه‌ای بزرگ بود.
تام می‌دانست که باید انتظار هر چیزی را داشته باشد. دایناسور ها؟ شاید! آخرالزمان؟ شاید! دنیایی که در آن بانو مروپ میوه به خورد لرد ندهد و رودولف به چشم‌چرانی مشغول نباشد؟ خب... احتمال به وقوع افتادن این چیزها نزدیک به غیرممکن بود!

اما غیرمنتظره ترین اتفاقی که می‌توانست رخ دهد؛ همان اتفاقی بود که افتاد. تام چشم‌هایش را باز کرد و در دنیایی موازی سر از تخت برداشت. دنیایی که...

- تام من گوشنمه. پوروف میگن بورو مورغ بخر. بینظرت گاو بِیتَر نی؟

دنیایی که در آن عضوی از محفل ققنوس بود!
زبان تام بند آمده بود. اتاقی که در آن چشم باز کرده بود به رنگ صورتی بود و بالای سرش هاگرید را می‌دید که اکنون به فاصله‌ی چند میلی‌متری صورتش رسیده بود و تام می‌توانست قسم بخورد که باقی‌مانده هایی از همبرگر را در سمتی و قطعاتی شکلات جویده نشده را در سمتی دیگر از دندان های هاگرید، که اکنون با لبخند عمیقش کاملاً قابل مشاهده بودند، می‌دید.
سعی کرد نفسش را حبس کند تا از بوی فنگ‌مرده‌ی دهان هاگرید درامان باشد و در همان حالت ناله کرد:
- یکمی... برو... عقب.

هاگرید که دست‌پاچه شده بود، خود را به سرعت از بالای سر تام کنار کشید که این کنار کشیدن باعث شد تا به روی پای تام بیفتد و فریاد تام به هوا برود.
- آخخخخ!

هاگرید با تلاش بسیار از جای خود بلند شد و در همان حالت به دل‌جویی از تام مشغول شد.
- موکَدَر شودی تام؟
- نه فقط له شدم!

و از آن‌جایی که هنوز از مکدر بودن یا نبودن تام اطمینان کافی نداشت، اولین راهی که به ذهنش رسید را امتحان کرد و این شد دلیل تف‌مالی شدنِ چهره‌ی تام!

- بابا ولم کن!
- حالا دیه موکدر نیسّی؟
- نه نه. از اولم نبودم.

تام در حالی که از جایش بلند میشد، اتاق را زیرچشمی بررسی می‌کرد. علاوه بر شکل و شمایل صورتی آن، که مسلماً به دلیل حضور هاگرید در آن اتاق بود، ردایی زرد رنگ و با نشان هافلپاف از چوب‌لباسیِ کنار تخت تام آویزان بود.
تام به وضوح گیج شده بود. ردای هافلپاف؟ اتاق او؟

- تام! پاشو ببینم! امروز بازی داریم مثلا.

با صدای از خودراضی زاخاریاس جوابش را گرفت. در آن دنیای موازی او هافلپافی بود و اکنون هم بازی کوییدیچ داشت! هیچ چیز دیگری نمی‌توانست روزش را خراب‌تر از این کند.

- بورو تا ناظرتون موکدر نشوده تام. خودم رو مورغ و گاو فک می‌کنم.

زاخاریاس اسمیت ناظر هافلپاف بود! و این بدین معنا بود که تام باید از او دستور می‌گرفت.
تصمیم گرفت دیگر به بدتر نشدن روز فکر نکند زیرا تا اینجا به او ثابت شده بود که هرچیز بدتری ممکن است برایش اتفاق بیفتد.
سرش را پایین انداخت و پشت سر زاخاریاس به راه افتاد.
- خب حالا کجا باید بازی کنم؟
- حالت خوبه تام؟! خب معلومه! مهاجم تیم. نکنه انتظار داری در حضور یکی مثل من جستجوگر باشی؟

تام تصمیم گرفت حرف دیگری نزند. اینجا قدرت با اسمیت بود و وظیفه‌ی‌تام اطاعت؛ اما به خود قول داد در دنیای خودش جواب زاخاریاس را بدهد.

*چندی بعد*

اعضای تیم هافلپاف در رختکن زمین بازی کوییدیچ آماده حضور در زمین می‌شدند و چیزی که واضح بود امید به برد در چهره‌ی آن‌ها بود.
بالعکس همیشه حتی ذره‌ای خستگی در چهره‌ی سدریک دیده نمیشد؛ کج‌پا سربند "میومیو، میو یو یو"یی به سرش بسته بود، و زمانی که از او توضیحش را خواستند گفت:
- یه میوزیک قدیمیو و حمیوسی بین گربه هاست؛ واسه دوئل بین گربه های غرب وحشی استفاده می‌شده.

برایان گوشه‌ای نشسته بود و انرژی مثبت‌هایش را با خود تکرار می‌کرد و حسن مصطفی... حسن مصطفی خسته در گوشه‌ای نشسته بود.
تام به سمتش رفت.
- خسته‌ای حسن؟
- نه! لِهِ لِه هستُم! این دادا ماروولو به ما گفت می‌خواد هاگوارتز تعمیر کنه کمک اولیا می‌خواد. این والدین ما هم از مصر بلند کردن صد گالیون گنجینه به گنجینه کردن براش؛ حالا آقو رفته باهاش دیسک‌وصفحه پیکانشو عوض کرده. یعنی خُرد شدُما!

تام آماده شده بود تا بلایای دنیای عادی خودش را در این دنیا بر سر حسن تلافی کند که با دیدن حالِ لِهِ له او، از این‌کار منصرف شده و به جای خود در کنار سدریکِ سرحال برگشت.

- همتون جمع‌شین اینجا.

زاخاریاس با اعتماد به نفسی در چهره‌اش، که تام دوست داشت هرچه زودتر با سقوط و یکی شدنش با زمین از بین برود، این را رو به همه اعضای تیم گفت. وقتی همه جمع شدند، برایان شروع به سخنرانی پایانی کرد.
- شما با اراده هستید. تصویر کوچک شده


هافلی‌ها هم یک‌صدا بعد از او تکرار کردند.
- ما با اراده هستیم.
- شما ریونکلا را شکست می‌دهید. تصویر کوچک شده

- ما ریونکلا را شکست می‌دهیم.

تام در دل"شما غلط زیادی می‌کنید"‌ای گفت، که چون در دلش گفته بود کسی نشنید.
بالاخره سخنان گهربار برایان با چاشنی خودستایی‌های زاخاریاس به پایان رسید و بازیکنان جارو به دست وارد زمین سرسبز کوییدیچ هاگوارتز شدند.

- درود بر شرف شما بینندگان! درود بر یَک یَکتون که نشستید این بازی رو می‌بینید. من دکتر پله‌ای هستم و امروز با شعار مرگ بر کلیت و تمامیت مستبد زوپس بازی رو برای شما گزارش می‌کنم.

حالات گزارشگرِ میان‌سالی که کت‌شلوار پوش بر روی سکویی نشسته بود و بازی را گزارش می‌کرد، چندان عادی به نظر نمی‌رسید.
- از سمت راست زمین ریونکلایی هارو می‌بینیم که وارد میشن. اون مگسه که از همون فاسدای زوپسیه جلوی همشون داره بال بال می‌زنه. پشت سرش یه گوزنیه بزیه نمی‌دونم چی‌ایه. اصلاً همشون یه مشت گوساله‌ان اینا. ارزش گزارش ندارن ننه سیریوسا. بذارین جا دیدن قیافه‌ی نحسشون یه خاطره تعریف کنم از همین مصطفی که اونور کله‌ش رو انداخته پایین مث حیوون داره میاد تو. من واقعاً نمی‌دونم این با نود سال سن چجوری می‌خواد بازی کنه. قدشو نگاه کن شما! مثل قورباغه می‌مونه مرتیکه کوتوله! یه فیلم ازش دیدم با همین قدش که اندازه کف دست چپ من به زور میشه همچیـــــــن این دستو گذاشته بود مث پرگار وسط بشقاب کیکو داشت می‌لمبوند! اصلاً نمیدونم چجور می‌خواست پس بده اینارو بی...

مروپ گانت، معاون هاگوارتز، که می‌دید اگر به گزارشگر جدید چند دقیقه‌ی دیگر وقت بدهد، شرفی برای هیچ بازیکنی باقی نمی‌ماند؛ به سرعت هندوانه‌ای در دهان او چپاند که در نهایت منجر به خفگی‌اش شد و خود به جایش نشست.
- بل... بل... بله تماشاگرای مامان! پله‌ایِ مامان یکمی مشغله براشون پیش اومد مجبور شدن یهویی ترکمون کنن و مامان به جاشون گزارشو ادامه میده.

در پس چهره‌ی مصممش، مروپ در حال آب شدن و فرو رفتن در زمین بود و اگر دمای هوا زیر صفر نمی‌بود؛ یقین داشت که تا کنون چیزی از کالبد فیزیکی‌اش باقی نمانده بود. با پایش هندوانه را درون گلوی گزارشگر سابق فشار بیشتری داد تا دقیقا جلوی نایش را بگیرد، به سختی گلویی صاف کرد و به ادامه گزارشش پرداخت.
- همونطور که گزارشگر قبلی گفتن؛ بازیکنا وارد زمین شدن و آماده سوت داور هستن که بازی‌شون رو شروع کنن. بالاخره پدر... یعنی آقای گانت توی سوتشون می‌دَمَن و بازی شروع میشه. زاخارِ مامان کوا... کورا... کو... این توپه که شبیه هلو دو ایکس‌لارجه اسمش چی‌بود تماشاگرای مامان؟

تماشاگران در حالی که تاسف می‌خوردند یک‌صدا فریاد "کوافل" سر دادند.

- آهان. با تشکر از تماشگرای مامان. زاخاریاس کوافل رو توی دستش داره. حالا پاسش میده به تام. تام گور به گور نشده مامان رو می‌بینید که داره از بلاجر ها جاخالی میده. چه می‌کنه این تام چندتیکه‌ی مامان!

تام تمام سعی خود را می‌کرد تا به بلاجر ها برخورد نکند و در همین حین بازیکنان دیگر را دریبل می‌داد اما حواسش به جوزفین، که درست پشت سرش آماده ضربه بلاجر بود، نبود.

- تام مامان همینطور داره جلو میره. اوه! جوزفین با چماقش به بلاجر می‌زنه و... آه! تام مامان با کتلت ته‌گرفته یکی شد. چرا انقدر بازی‌های خشن می‌کنید جوونای مامان؟ به بازی‌های آروم‌تر و هیجانی‌تر مثل یه قل دوقل رو بیارید خب! الان خوبه بچه مردم دهانش باران شد؟!

فریاد های راضی تماشاگران نشان از خوب بودن این ماجرا در نظرشان می‌دادند؛ پس مروپ بعد از تکان دادن سری به نشانه تاسف برایشان، گزارش را ادامه داد.
- تام مامان تعادلش رو از دست داده و داره روی جاروش مثل کدوقلقله‌زن تو هوا قل می‌خوره. سدریک مامان کوافلی که داره میفته رو با یه حرکت سریع می‌گیره. حالا تا دروازه فاصله‌ی چندانی نداره. حالا کوافل طالبی‌شکل مامان رو پرت می‌کنه!

سدریک کوافل را درست از بین فاصله بین نیش و بالچه‌ی لینی رد کرد و اولین گل را برای هافلپاف به ثمر رساند.

- گل اول برای هافلپافیای مامان. اونجارو ببینید! زاخاریاس داره دنبال اسنیچ طلایی میره. داره مث یه فلفل چیلی تند به سمتش میره. خیلی نزدیک شده... می‌گیره یا پاس میده؟ می‌گیره یا پاس میده؟! آهان... گل‌گاوزبونای مامان از روی سکو اشاره می‌کنن این مال اینجا نبود. بخواد پاس بده هم اصلاً نمی‌تونه.

در همین هنگام که مروپ دانش‌های کوییدیچی‌اش را جمع‌و‌جور می‌کرد و زاخاریاس تنها لحظه‌ای با موفقیت و برد تیمش فاصله داشت، تام تصمیمی حیاتی گرفت.
تصمیم گرفت حال که قرار نیست در این دنیای موازی ماندگار باشد، لااقل کاری کند تا با تقلب هم که شده ریونکلا برنده بازی شود و روح روونا را شاد کند. به همین دلیل درست در لحظه‌ای که زاخاریاس در حال گرفتن اسنیچ بود نقشه‌ی خود را عملی کرد.
- اونجارو! زوپس استخدامی مدیریت گذاشته!

تام در فاصله چند سانتی‌متری زاخاریاس با یک‌جمله حواس او را پرت کرد و باعث شد تا اسنیچ را از دست بدهد.
یک‌ساعت به پایان رسیده بود و تام حالا می‌توانست بدون دردسر به زندگی خود برگرد.

- خائنِ متقلب!

اما جیغ کج‌پا که درست پشت سر تام ایستاده بود نشان از یک چیز داشت... بدون دردسر نامربوط‌ترین واژه به حال آن لحظه تام بود!
بعد از جیغ کج‌پا، نگاه تمام هافلپافی ها به سمت تام برگشت. لحظه‌ای تعلل... و بالاخره زاخاریاس و باقی ماجرا را فهمیدند. البته تام آرزو می‌کرد ای کاش نمی‌فهمیدند!
چون در همان لحظه ده‌ها هافلپافی عصبانی به دنبال او به راه افتادند. تام همانطور که روی جارو تعادل خود را حفظ می‌کرد و از بلاجر ها و صندلی‌ها و گوجه ها جاخالی می‌داد، سعی کرد تا با کالبدش در دنیای خود ارتباط برقرار کند.
- زاویه‌ای که دنبالش بودم چند درجه بود؟! 42؟
- تلاش نکن فرار کنی تام. تو متوجهی که فرار بسه دیگه. تصویر کوچک شده


بعد از اتفاقاتی که افتاده بود، تام حق داشت تا زاویه 64درجه را به یاد نیاورد؛ و هنگامی حتی چیزی به این مهمی را به یاد نمی‌آورد، نشنیدن حرف های برایان بسیار عادی بود!

- چند بود لعنتی؟! 79؟

باز هم تلاش و بازهم اتفاقی نیفتاد.
سرش را برگرداند تا شرایطش را بسنجد که بلاجری را در فاصله یک‌وجبی صورتش دید و تنها چیزی که توانست در آن لحظه بر زبان بیاورد یک جمله بود:
- لعنت بهت زاخار!

****


اگلانتاین با افتخار به سطلی که روبرویش بود نگاه کرد. سطلی مملو از رنگ زرد که قصد داشت آن را در هنگام خروج تام از اصطبل روی سرش بریزد و روزش را خراب کند.
- عالـــــی میشه! فقط بذار از اون طویله‌ش بیاد بیرون.

اگلا سطل به دست به درب اصطبل رفت و منتظر ماند. ناگهان در باز شد و او هم بدون لحظه‌ای مکث رنگ را به صورت طرف مقابلش پاشید.
- سو...؟

به طرز عجیبی شخص خارج شده از اصطبل تام نبود! بلکه این سو بود که از اصطبل خارج میشد و اکنون با رنگ زرد تماماً پوشیده شده بود.
- چه مرگته آخه اگلا؟! ببین چه بلایی سر لباسم آوردی!
- آخه من... فکر کردم... تامه.

اگلا این را گفت و از پشت سر سو نیم‌نگاهی به درون اصطبل انداخت و بدن سفید و بی‌حرکت تام را دید.
- باهاش چه کار کردی؟

با فریاد اگلا ناگهان توجه تمام مرگخواران به آن‌سو جلب شد و آن‌هایی هم که در حیاط خانه ریدل‌ها نبودند، به حیاط آمدند و دیری نپایید که اصطبل پر از مرگخواران تعجب‌زده شده بود.

- چه بلایی سرش اومده یعنی؟
- من... من واقعا نمی‌دونم. وقتی اومدم داخل دیدم این‌طوری دراز کشیده.
- حداقل اون طناب هارو از بدنش باز کنید تام مامان بعد از مرگش تو اسارت نباشه!

اگلانتاین درحالی که پیپش را گوشه‌لبش گذاشته بود و آرام و در سکوت از آن می‌کشید، به سمت تام رفت و طناب های دور دست و پایش را باز کرد.
اما موضوعی که اکنون در توجه مرگخواران نبود حرکت دستان مروپ بود.
دست راست او از شوک عصبی دچار حرکات ناهماهنگ و غیرطبیعی‌ای شده بود و رفته رفته سرعتش افزایش می‌یافت. مروپ که این مسئله را تشخیص داده بود، ماهیتابه‌ای در دستش گرفت تا از لرزش بیفتد.

- دیگه اینجا موندن فایده نداره... بیاین بریم ارباب رو خبر کنیم ببینیم باید با جنازه‎اش چیکار کنیم. پیشنهاد من که سوزوندنشه.

حتی اکنون هم افکار شیطانی درمورد تام به سراغ اگلا می‌آمدند!

- اگلا درست میگه. بلند شین تا بریم پیش ارباب.

مرگخواران آرام آرام از جای خود بلند می‌شدند و پشت سر سدریک، که مهم‌ترین هدفش در آن لحظه استراحت و رهایی از تهییج محیط بیرون بود، می‌رفتند تا تام را در اصطبل تنها بگذارند.
اکنون دیگر حواس هیچ‌یک از مرگخواران متوجه تام و مهم‌تر از آن، پیپی که در کنارش افتاده بود، نبود. چیزی که تام به دنبالش می‌گشت همین بود... یک جرقه!

نقل قول:
برای برگشتن به دنیای خود شخص، یک شوک نیاز است. شوک‌های پیشنهادی: آتش. شوک الکتریکی. آبِ یخ.


زاویه‌ای که تام دنبالش بود نیز همین بود!
اگر کسی تمرکز می‌داشت، که در آن لحظه هیچ‌یک از مرگخواران نداشتند، سطل آب‌یخ را در زاویه 64درجه‌ی بالای سر تام می‌دیدند که آماده ریختن بود و تام هم به دنبال این بود تا همین زاویه را به یاد بسپارد؛ اما موفق نشده بود.
برای اولین بار در عمرش، اگلانتاین ناجی تام شد. پیپی که کنار جسد تام جا مانده بود باعث شد تا شلوار او دچار آتش‌گرفتگی‌ای خفیف شود و همین آتش‎گرفتگی او را به این دنیا برگرداند.

نقل قول:
هنگام برگشت به دلیل سرعت بالای روح به هنگام ورود به جسم، جسم دچار حرکاتی سریع غیرعادی خواهد شد.


دلیل اینکه تام خود را محکم به تخت بسته بود نیز همین بود.
اما متاسفانه اکنون از آن‌جایی که اگلا برای آزادی روح تام طناب را باز کرده بود، دیگر طنابی موجود نبود و شوک به‌هوش آمدن تام او را به جلو پرتاب کرد. درست پشت سر مروپ.
- بانو؟

مروپ برگشت.
شوکِ چیزی که می‌دید بیش از حد انتظارش بود و همین بود که کار دست تام داد...
سندروم دست بی‌قرار مروپ که از زمان حرص‌های کودکی‌اش شروع شده بود، با میوه نخوردن آناناسش در وعده‌های‌روزانه بیشتر شده بود، و با خبر مرگ تام شدت گرفته بود؛ ناگهان به بالاترین حد خود رسید و بی‌اختیار ماهیتابه‌ای که در دست داشت را با بیشترین قدرت چرخاند و محکم به نزدیک‌ترین شیءای که دید کوباند.
به... سر تام!

- آخ!

و تام... مرد. این‌بار... واقعا.
خب، اگر زنده بود و نظرش را می‌خواستید؛ مرگ از بازیکن کوییدیچ هافلپاف بودن زیرنظر زاخاریاس، پدرام صدا شدن، فندک‌کشی های اگلا و تحقیر های سو بهتر بود.
اصلا اگر زنده بود خودش از بانو مروپ بابت این لطف تشکر می‌کرد و به نشانه قدرشناسی تمام سوپ شلیل هایش را یک‌نفس سر می‌کشید!

پایان


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۶:۳۸:۰۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۶:۴۲:۲۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.