شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مدیونید که فکر کنید حالا که مدیر فکر میکرد وقت زیادی ندارد یعنی اینکه الان قضیه تمام میشود و ان جوجه ی پدرسگنارلک به اغوش گرم خانواده اش بر میگردد. نه خیر در عوض جوجه فریادی محکم زد.
-آههـــــــــــــــــ ولم کنین.
به خاطر فشار زیادی که به خودش اورد. پوشکش باز شد و هر چه گل و چمن تویش بود بیرون ریخت. مدیر درجا صورتش سبز شد و سطل رنگ را اورد تا تویش بالا بیاورد. اما نارلک با صدای لطیف و مهربان داد زد. -پسرمــــ. اخخخخ.
هنوز حرفش تمام نشده بود که سیلی از گردشگران از روی نارلک رد شد و به سمت بچه رفتند.
-نگاه کنید. نگاه کنید. از دل این چاه فاضلاب تخم های طلا بیرون میاد.
بین مردم هلهله ای شد و هر کسی سعی میکرد جلوتر بیاید و عکسی بگیرد و اگر توانست کمی طلا بردارد.
-نگاه کنید نگاه کنید. این فاضلاب نیست. تهش میخوره به شکم اون جوجه. بریم بگیریمش تا برامون تخم طلا بذاره.
نارلک و مدیر تا امدند بگویند که این جوجه مال انهاست. جمعیت انهارا لگد مال کرده و رد شدند.
نیم ساعت بعد
مدیر و نارلک التماس میکردند تا مردم اجازه دهند که انها جوجه را ببرند.
-ببرید؟ کجا ببرید؟ جوجه ی چی؟ کشک چی؟ اون جوجه از الان جز اثار ملی کشور چینه. خود جکی چان رو هم گذاشتیم مراقبش باشه. حالا جرئت دارین ببرین.
مدیر و نارلک با بهت و حیرت به جوجه نگاه میکردند که مردم اورا تمیز و معطر کرده بودند و باد میزدند و خوراکی های خیلی لذیذی برایش اماده کرده بودند تا میل کند و شکمش کار کند.
در واقع مدیر موزه ایده ای به ذهنش نمیرسه تا بتونه جوجه رو قانع بکنه، پس تصمیم میگیره از کلک همیشگیش استفاده کنه یعنی خالی بندی: - ببین عزیزم، منم اول مثل تو بودم ولی بعدش بینی خودم رو عمل کردم و شدم همینی که میبینی. -
بنظر میومد جوجه قانع نشده ولی این زیاد مهم نبود چون بو هر لحظه بیشتر میشد و این باعث میشد هیچکی از یک کیلومتری موزه هم رد نشه و این برای مدیر موزه اصلا مسئله خوبی نبود.
مدیر موزه که تمام کارهاش شکست خورده بودن و دیگه نمیدونست چیکار باید بکنه با صدای خنده جوجه به خودش میاد. مدیر موزه به پشت سرش نگاه میکنه و نارلک رو میبینه که داره با کوبیدن سرش به زمین جوجه رو میخندونه و انگار تو خندوندن جوجه موفق تر از خودشه. تو همین گیر دار مدیر موزه صدای گردشگران رو میشنوه که دارن وارد موزه میشن و این یعنی وقت زیادی نداره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
جوجه نگاهی تحقیرآمیز به مدیر می اندازد. جوجه دیگر از این حرکات مدیر خسته شده بود. او که بود؟ مادرش که بود؟ این دو سوال، سوالی بود که سخت ذهن دو وجبی جوجه را به خود مشغول کرده بود. جوجه اشکی در چشمانش حلقه زد و اشک هایش پس از چند ثانیه سرازیر شد. اشک هایش از روی نوک نسبتاً بلندش می گذشت اما به دلیل انحراف نوکش از کنار نوکش اشک هایش سقوط می کردند.
در همین حین فریادی دوباره و با صدایی شبیه، از جلوی در شنیده شد. - پــســـرم! به نوکت نگاه کن! فرم نوک تو هم مثل منه، کجه!
مدیر با شنیدن این حرف نگاهی متعجب به جوجه انداخت. نارلک راست می گفت، نوک جوجه واقعا کج بود. اما این واقعه دلیل نمی شد که او مادرش نباشد. پس مدیر دستش را به سمت بینی اش برد و شروع به فشار دادن آن به سمت راست کرد. شاید در این صورت بینی او هم کج می شد و می توانست این فکت را در علیه مادر نبودن خودش از بین ببرد.
جوجه دوباره با حرکت مدیر موزه تو فکر فرو میره. ولی این فکر کردن زیاد زیاد نتیجه عکس میزاره و ثانیه ای بعد بوی بدی بلند میشه.
مدیر موزه و نارلک در جا رنگشون سبز میشه و به حالت گیجی می رن. اما در همین حین به ذهنشون میرسه که این فرصت خوبیه و باید از این فرصت استفاده بکنن تا مهرشون به دل جوجه بیفته.
- بیا بابایی، بیا پیش من. - نرو پیش اون، بیا پیش من.
مدیر موزه و نارلک که سینه خیز قصد داشتن که به طرف جوجه برن یکدفعه سرعت سون رو زیاد میکنند و به طرف جوجه میرن و آماده میشن که دست بکار بشن که:
شپلق!
جوجه فرصت نمیده و با یه قدرتی که معلوم نیست از کجا آورده می زنه زیر گوش نارلک و نارلک سه متر میره هوا و با صدا بوم به زمین میخوره. بلاخره حقش بوده، چون به فضای شخصی جوجه دست زده و جوجه سر این موضوع حساسه و با کسی شوخی نداره.
مدیر موزه که از سرنوشت نارلک درس عبرت گرفته سعی میکنه از این فرصت استفاده کنه و در غیاب نارلک سعی کنه خودشو تو دل جوجه جا کنه و برای این کار هم فرصت کمی داره چون هم نارلک بلاخره قراره برگرده و هم گاز ایجاد شده از جوجه داره بیشتر پراکنده میشه و این به مذاق گردشگران موزه خوش نمیاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
و نارلک نمی خواست گل پسر پر طلاییشو از دست بده، بخاطر همین روی میز پرید و گریه صحنه سازی شده مدیر متوقف شد. جوجه سرش رو به سمت نارلک برگردوند.
- گل پسرم! تاج سرم! آخه خودت یه نگاه به این یارو بنداز! تو کجات شبیه اینه؟ چجوری این که اصلا شبیهت نیست می تونه مامانت باشه؟ عوضش منو ببین! جفتمون پر داریم، نوک داریم! من زاییدمت نه این مردک جوجه دزد!
نارلک جمله آخرشو فریاد زد و باعث شد جوجه به فکر فرو بره. هرچند، در حالت عادی یه جوجه یه روزه نمیتونست حرفا رو متوجه بشه چه برسه به اینکه بخواد به فکر فرو بره! ولی خب این جوجه عادی نبود. طلایی بود! یه لک لک سخنگو زاییده بودش! توقعات ازش بالا بود!
جوجه نگاهشو بین دوتا مادر احتمالیش چرخوند. مادری دلسوز و اشک ریز در یک طرف، و مادری پرنده شبیه به خودش در طرفی دیگه.
مدیر از گیجی جوجه استفاده کرد و سطل رنگی رو که معلوم نبود از کجا یهو ظاهر شده برداشت و وقتی جوجه به نارلک نگاه می کرد، سطل رو روی خودش خالی کرد.
- کی گفته ما شبیه نیستیم پسرکم؟ منم عین خودت طلایی ام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1400/11/17 10:00:31
Together we do whatever it takes We're in this pack for life We're wolves We own the night!
Hell is empty And all the devils are here William Shakespeare
خلاصه: اوضاع اقتصادی موزه خرابه و مدیر موزه قصد داره وسایل قدیمی و با ارزش مردم رو بخره. هر کسی چیزی برای فروش میاره. نارلک تخم طلایی رو تحویل داده بود که الان پشیمون شده و قصد پس گرفتنش رو داره اما مدیر موزه حاضر به پس دادنش نیست. این وسط تخم میشکنه و جوجه به دنیا میاد و به مدیر میگه مامان. نارلک نمیپذیره و برای این که مشخص شه جوجه متعلق به کیه، جوجه رو میذارن وسط و مدیر و نارلک دو طرف قرار میگیرن تا ببینن جوجه کیو انتخاب میکنه... ~~~~~~~~
در حالی که مدیر و نارلک در دو طرف در تلاش بودن تا جوجه رو به سمت خودشون جذب کنن، جوجه اما جیکجیککنان سرجاش وایساده بود و قصد هیچگونه انتخاب یا حتی حرکتی رو نداشت.
مدیر سعی میکنه آرامش خودش رو حفظ کنه و به تلاشش برای جذب جوجه ادامه بده. - پسر قشنگم، بیا بغل مامان. ببین چی کارا بلدم بکنم!
مدیر چندین جفتک تو هوا میندازه و حرکات مسخرهای میکنه و با هزار امید و آرزو به سمت جوجه برمیگرده تا برداشته شدن قدمهای جوجه به سمت خودش رو ببینه. اما در کمال تعجب جوجه حتی نگاهش هم نکرده بود و توجهش به نارلک جلب شده بود که با خوراکیهای خوشمزه از جوجه دعوت به عمل میاورد تا به سمتش بره!
جوجه جیکجیکش رو متوقف میکنه و به سمت نارلک به حرکت در میاد. نارلک که حرکت جوجه رو میبینه با خوشحالی چندین کرم دیگه به کپه غذای جلوش اضافه میکنه.
جوجه نزدیک میشه، نزدیک و نزدیکتر... تنها چند قدم با نارلک و پیروزی اون فاصله وجود داشت.
- بشکنه این دست که نمک نداره. مرلین نصیب هیچکس نکنه. پسرم به خاطر چهارتا کرم داره بهم پشت میکنه. تقاص چه گناهی رو دارم پس میدم من؟
گریه و زاری مدیر جواب میده و جوجه در آخرین لحظه جهشی میکنه و اینبار به سمت مدیر به حرکت در میاد. مدیر خوشحال از این که خوب تو نقشش فرو رفته و جوجه رو گول زده، با آستینش اشکای خیالیشو پاک میکنه و آغوششو رو به لکلک میگشایه.
اینبار جوجه قدم به قدم در حال نزدیک شدن به مدیر بود اونم در حالی که ذکر "مامان" از دهنش نمیفتاد. اگه نارلک ورق رو به سمت خودش برنمیگردوند، قطعا بازندهی میدان میشد.
- باشه، خیلی ساده است. جوجه کوچولو رو وسط میذاریم و اون خودش انتخاب می کنه، کی مامانشه. اوی قربونش برم! کوچولوی من، پسرک گوگولی من!
مدیر اشکال عجیبی و غیرطبیعی را در می آورد. نارلک که از جنگولک بازی های مدیر خسته و پشتش از کیف سنگین جوجه که بر رویش بود، کوفته شده بود؛ کیف بچه را بر روی زمین انداخت. قولنجش را شکست و سعی کرد سینه عضله های شکمش را جوری به درون و بالا بدهد، که انگار از جوانمردان سینه کفتاری است. اما چندان موفق نبود، چون پس از مدتی دوباره شکمش مانند توپ شیطونک بالا و پایین می افتاد.
مدیر هم سعی کرد مانند افراد سیکس پک دار رفتار کند، اما به این دلیل که کل عمرش را در موزه گذرانده بود، چندان عضله ای نداشت که بتواند سیکس پک داشته باشد. مدیر پس از اندکی بالا و پایین کردن شکمش و به حالت قهرمانان بوکس درآوردن دستان بی عضله و نحیفش، جوجه را در دو متری نارلک گذاشت و خودش نیز روبهروی نارلک و جوجه ایستاد. البته مدیر به جوجه نزدیک تر شده بود و دغل بازی را در این بازی دخالت داده بود، اما نارلک متوجه هیچ چیز نشده بود. هر چه باشد او لک لک پاک طینت بود و چنین دغل بازی هایی را نمی شناخت.
مدیر با انگشتانش تا سه شمرد و سپس با صدای نسبتاً بلندی گفت: - شروع!
حال دوئل تعیین مادر شروع شده بود. مدیر دائما حرکات موزون انجام می داد و نارلک نیز کرم های باقی مانده اش از غذا ها را برای جوجه می ریخت. دوئلی بی تماس طرفین بود!