هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۴
#18

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۱۷:۱۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
شیرسرژ تکانی به خود داد و به سمت آشپزخانه رفت.
- خب جرج السلطنه جان چه وکنی؟
- اول منو ویار داخل خونت بعد از خودت احوال پرسی در وکن!
نمیدالملوک در را باز میکند تا جرج السلطنه به درون بیاید.
تق!
در روی صورت نویسنده این نمایشنامه بسته شد و ما دیگر نمی دانیم درون خانه چه رخ داد. تنها صداهایی می آمد از شتلق و شتلوق!

---------------- خانه خان بالاجرره-------------------
اهو اهو... ایجا چه خبر بید؟
ولدالسلطنه زیرشلواری راه راه به پا و در حالیکه دستی به صورت شیش تیغه اش میکشید در افکار خود غوطه ور شده بود روی تختش نشسته بود.
ناگهان در باز شد و یک جنجره* به درون پرید.

- قربان! قربانت وشم! دخترتان از فرنگ آمده بید!
ولدالسلطنه از جا پرید: چه وگفتی؟ دخترم از فرنگ آمده بید؟ ورشو! ورشو وریم به پیشوازش!
- آخه یه مشکلی بید!
- چه مشکلی؟
جنجره با دو دست خود بر سرش میکوبد و میگوید:
- خان پایین جرره دختر شما رو ودزدید! حالا داره مخشو وزیتی! باید جنگ در وگیره قربانت وشم!
ولدالسلطنه فریاد زد: آهوووووی!!! مرلین سالاااار! وکشمت بیخ تا بیخ، گوش تا گوش! وزارمت لای دو تا درخت میدم ای چلمنگا وزننت! ریشته آتیش در وکنم! اوی کراچیر**! ورو به کفگز*** من وگو ویاد کارش ودارم!
- قربانت وشم مه که زبون او کفگز رو بلد نبیدم!
- تو به گور بوآت خندیده بیدی! ورو!
کراچیر با سرعت به سمت یک در کوچک دوید و چند دقیقه بعد با یک مار قهوه ای و بزرگ بازگشت.

- هااا... خوبی ناجانونی****؟ هییسسس... ورو خونه خان پایین جرره ببین چه خبر بید... ورو! یه نیشم به کفه پای او ریش قشنگ در وکن حالش جا ویاد!
مار هیس هیسی سرداد (که مترجم ما هم نفهمید چه گفت) و از در بیرون رفت.
ولدالسلطنه رو به کراچیر کرد و گفت:
- ورو نظام رو صدا در وکن! ورو! دختر منه میدزدن؟ ورچلمبیده ها! ودم وزننشون به کنتور نخود! ورو!

=============
* جن خانگی به زبان جرره ای
** جد کریچر که در آن زمان در خدمت ولدالسلطنه جد ولدمورت بود
*** مارهایی که کف پای افراد رو نیش میزنند و نیششان کشنده است.
**** بزرگترین مار جرره که میگویند جد و پدرجد نجینی مار ولدمورت می باشد.

اهاي ملت.اهاي مرلين. تو ديگه چرا؟
_____
شیرسرژ تکانی به خود داد و به سمت آشپزخانه رفت.
- خب جرج السلطنه جان چه وکنی؟
- اول منو ویار داخل خونت بعد از خودت احوال پرسی در وکن!
نمیدالملوک در را باز میکند تا جرج السلطنه به درون بیاید
_____
مگه شما پستاي قبلي رو نميخونين ..ها؟بابا هزار بار گفتم من شير سرژم و غضنفر پاتر شوهر اين نميدالملوكه...
اگر باورتون نميشه بيا:
**غضنفر پاتر جلوي خانه اشان لنگان لنگان و ناله كنان در حال جارو كشيدن.نميدالملوك سرش را از پنجره بيرون مياورد
نميدالملوك:چرا اينقدر كند جارو در وكني؟ميخواي بيام بيرون جارو كشيدن يادت بدم..هاااااااا؟**
بابا...من يكي ديگم...منو چرا شوهر نميدالوك كردين؟الان هري پاتر غيرتي ميشه كه جدش دو تا شوهر داشته.
به جون خودم يه بار ديگه كسي منو شوهر نميدالملوك كنه به تعداد تمام سلول هاي ريشم توي پوستش نخود ميتپونم.مفهومه؟
نقد مرلين:
ايول...توپ بود ولي پستهاي قبليت قشنگتر بود.
من ميخواسم اين قضيه نجيني رو بكشم وسط كه تو خودت اين كارو كردي.ايول.
ايرادش اين بود كه منو جد منو شوهر نميدالملوك كردي.
وامسيبتا



ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۹ ۱۱:۴۳:۳۳

امضا چی باشه خوبه؟!


بدون نام
فردي ناشناس درون ميدان اصلي ايستاده.
ذكريا:هان چيه؟چرا اينجا وايستادي؟
ناشناس:اين نخودريك دره كجا بيد؟
ذكريا:برو پايين...ته اين كوچه بيد.
ناشناس:خجالت ودادين.
ذكريا:خواهش دروكردم.
-----------------درون نخودريك دره-----------------
ناشناس در ميزنه.
نميدالملوك:شيرسرژ برو وبين كي دم در بيد؟
شير سرژ:بابا چند بار وگم...من كروموزوم هام درحال تكثير ويدن...نميتونم حركت وكنم.
نميدالملوك:ميري يا وبرمت؟
شيرسرژ:ورم.
شير سرژ در رو باز ميكنه يه ناشناس پشتش رو كرده به در.
شير سرژ:تو كي بيدي؟
ناشناس بر ميگرده.
شيرسرژ:به به...جرج السلطنه!چي شد ياد ما كرده بيدي؟
نميدالملوك:سرژ كيه؟
سرژ:حدس در وكن.
نميد الملوك ميياد دم در.
-به...سلام در وكردم داداش جون!
جرج السلطنه:سلام...نميخوايد تعارف در وكنيد؟
نميدالملوك:وفرما تو...وفرما.
شير سرژ و نميدالملوك ميرن كنار تا جرج السلطنه رد بشه.همه ميرن توي خونه و ميشينن روي زمين.
نميدالملوك:خب چي وشد از اينجا سر در اوردي؟
جرج السلطنه:وقتي مامان وديد درسم تموم وشده و من بيكارم پيشنهاد دروكرد من بيام اينجا.
شيرسرژ:خب وخواي اينجا وموني؟
جرج السلطنه:نه وخوام يه خونه كنار خونه شما وسازم.
نميدالملوك:من خوشحالي در وكنم.سرژ ورو سه تا ليوان چاي ويار.
__________________________________________________
سرژ جان ببخشيد خودمو چسبوندم بهت...اگه مشكلي پيش مياد يا برنامه ها و سوژه هات به هم ميريزه اين پستو پاك كن(البته بعد از اينكه نقدش كردي)

ميبينم كه هافلپافي ها دارن اين تاپيك رو آباد ميكنن
من نميدونم چرا هافلي ها چرا اينجا موقع پست زدن انرژي نميزارن.تو تالار كه پستاشون خيلي توپه..اينجا فكر كنم استرس دارن.
چون پستهاي تو تالارت بهتر بود پس براي من اين پست هيچ نقاط قوتي نداشت.
جرج جان.مگر من شوهر نميدالملوكم؟
بابا غضنفر پاتر شوهرشه...معلومه كه پستهاي قبلي رو خوب نخوندي.جا داره كه الان نخودتپونت كنم.
اين پست هم مثل پست قبل تر از تو از قفدان سوژه جالب رنج ميبرد.بابا براي رفع مسئوليت پست ميزنين؟من اون نقد هارو براي كي مينويسم؟يه خورده جون بزارين ديگه.
اگر حوصله ندارين و ميخواين همينجوري پست بزنين برين تاپيكهاي مثل پارك جادوگران،يا از اين مغازه ها.اينجارو بيخيال شين.
البته جرج جان.من اين حرف رو به همه زدم.شما فقط به خودت نگير.به همه گفتم.
بعدا كلا پستهاي كه در سطح خوبي قرار نداشتن پاكيده ميشه.
اها داشت يادم ميرفت.جرجالسلطنه؟اي كاش يه اسم بهتر انتخاب ميكردي.مثلا «جير جيرك» يا «جاجيش»((اولي شوخي بود))
در ضمن.برنامه هاي من نيست كه پست پاك كنم.من به وظيفه نظارتم عمل ميكنم.ولي چون كمكي با مرلين در مورد اين تاپيك سخت وارد گفتگو شدم و قرار شد اين تاپيك از ويروس هاي رايج در سايت(خاله بازي)واكسينه بشه پس سختگيري بيشتره
دوستاني كه بعدا ميبينن پستاشون پاكيده شده ناراحت نشن.ايشالا بهتر پست بزنين تا پاك نشه
((براي بار 100 ميگم..من برگ پيازي بيش نيستم ...و كلا ادعا هم ندارم.اين حرفهارو بايد بزنم چون منو تحديد كردن كه كه اگر اين تاپيك به وضع تاپيكهاي مشابه در بياد خونوادمو شپلخ ميكنن))


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۹ ۱۰:۱۶:۰۶


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴
#16

هلگا هافلپافold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
در همان هنگام كه ملوك وخواست بره جرره كسي را در راه وديد كه داشت از خودش دو سه تايي شادي دروكرد!

ملوك:اااووو...تو كي كي بيدي؟
ناشناس:ها..من گل هلگا بانو بيدم!وتوني من رو از خودت هلگا در وكني!
ملوك:وخواي كجا وري؟
گل هلگا بانو:ها..من عاشق نخود بيدم!وخوام ورم جرره از خودم نخود دروكنم
ملوك:راه را وداني؟
گل هلگا بانو:نه!
ملوك:ها.. مزرعه هاي نخود احتياج به آبياري داشته بيدن....
گل هلگا بانو:از خودم قصدي در وكنم؟
ملوك:ها..خب اشكال نوداشته بيد دروكن!
گل هلگا بانو:حالا جرره از كدوم طرف بيد؟
ملوك:من دارم ورم اونجا انتقام دروكنون بيد!
گل هلگا بانو:واال جان من كشته دعوا وزيتم
ملوك:ها..از لهجت خوشم ويامد با كلاس بيد!تو هم با من ويا وشو پرستار آوليا!
گل هلگا بانو:درختهاي جرره آبياري وخوان...
ملوك:شوهر خدابيامرز من مث تو دست و دلبازي از خودش درنوكرد...خو ..تو بيا وشو معاون خان بالا جرره!
گل هلگا بانو:ها..حالا بهتر بيد...

و آن دو به سوي بالا جرره حركت وكردن..

******************************************
سرژ هر كاري كه ميخواهي با اين نمايشنامه من بكني بكن چون من ناراحت نميشم حسابي بررسيش بكن كه من تجربه بگيرم خب؟
هلگا جان.تيكه گل هلگا بانو به مياد..باهال بود.
ولي پستت نقد زياد داره:
پر از ديالوگ.و بدون فضا سازي.
موضوعي تقريبا گنگ((خود موضوع مشخصه ولي در هنگام شرح دادنش كمي آدم گنگ ميشه))
كلا سوژه جالبي رو بكار نبريد.اي كاش سوژه بهتري بود.من كه رول تورو تو تالار هافل ديدم..خيلي بهتر مينويسي..چرا همه بروبچز سايت همه جا خوب مينويسن ولي اينجا زياد مايه نميزارن...تورو خدا رو پستاتون كمي فكر در و..نه منظورم كمي فكر كنين.

بروبچز...پستهاي مرلين رو خوندين؟
پسته كالين رو خوندين؟
از اين به بعد پستهاي كه از نظر سطح رول خيلي پايين تر از اون پستها باشه پاك ميشه.

لطفا در هنگام پست زدن كمي فكر كنيد و بگين كه طرفي ميخواد بخونه بايد لذت ببره.خودتون هم بي طرف بخونني كه ايا خوشتون مياد يا نه..باي رفع تكليف پست نزنين
((بازم ميگم..من چغندري بيش نيستم...اين نقد هاي تقريبا خشن رو مرلين منو اغفال ميكنه و من مامورم.من خودم از همه شما بدتر پست ميزنم.پس نگين تو خودت بدتري))

.


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۹ ۰:۲۰:۴۸

هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴
#15

آوریل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۷ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
از کارتن!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 792
آفلاین
روزی روزگاری در ویزاردتون (این آبادی زیر سلطه آمریکاییانی بوده که در ایران میباشند) دو جوان با هم ازدواج کردند. یکی از این دو جوان پسری آمریکایی به نام آبراهام لاویگن و دخترک جوانی ایرانی به نام ملوک اسلطنه بود که قبلا در جرره زندگی میکرد و به خاطر توهین به مامورین آمریکا به انجا اورده شده بود. این دو با هم ازدواج کردند و پس از 1 سال دختری بدنیا اوردند ولی دعوای بزرگی بر یر اسم به راه افتاد.
آبراهام : من میگم باید اسمش رو لیا بذاریم.
ملوک : ها...باز از خودت این لهجه مزخرف را دروکردی؟ تو چرا نمیفهمی؟ وگوئم اگه از این اسمها از خودمان دروکنیم کل ایل و تبارم منه وکشن. باید از این اسمای ایرانی باشه.
آبراهام :به من میگن ابراهام. باید از روی جنازه من ردشی که اسمش رو بذاری ربابه یا آمنه یا هرچیزه دیگه.
ملوک : اولا که تو آبراهام نبیدی. از وقتی ایرانی شده بیدی اسمت به ابراهیم تغییر وکرده. دوما اسم به این قشنگی. یا اسمش رو ربابه وزاریم یا من اینه وگیرم و روم جرره.
ابراهیم : اصلا برو جرره....زنی که تو روی شوهرش واسته باید بره....
ابراهیم برمیگرده و میخواد بره تو خونه که صحنه آهسته میشه....یه تیر از توی جنگل در میاد.....ملوک میگه :
نـــــــــــــــــه و میدوه طرف شوهرش. ابراهیم برمیکرده که ناگهامن تیر تو قلبش فرو میره خونش مثه آتشفشان فوجی یاما فوران میکنه. (از صحنه آهسته دراومد)
ملوک جیغ میزنه و میره بالا سره ابراهیم و میبینه یه کاغذی به تیر هست که روش نوشته:
ها....ما این آمریکایی بی خاصیت رو وکشتیم چون جندتا از عزیزای ما رو وکشته بید. این انتقام ما بید. تا او باشد که دیگر از این کارا نوکنه.
ملوک گریه و گریه میکنه و بعد از مراسم ابراهیم تصمیم میگیره راهی جرره بشه تا انتقام خون شوهرش رو هم بگیره.
و به یاد شوهرش اسم دخترش رو آولیا میذاره.

_______________________________________________
سرژ عزیز......لطفا تا جایی که میتونی نقد کن تا کمکم کنه بهتر بنویسم....حتی اگه لازم میدونی پاکش کن تا من بهتر بنویسم

خوب بود.آفرين.تيكه ابراهام كه مياد ايران ميشه ابراهيم باهال بود.نشون ميداد كه روش كمي فكر كردي نه؟
نيازي نيست حالا همه در پست اول خودشون خودشونو ربط بدن.حالا ربط دادين هم اشكالي نداره.ولي كمي سوژه بسازيد.سوژه هاي كه در روز براتون اتفاق ميافته رو ياد داشت كنين و در نمايشنامه بكار ببريد((نه..نزنين منو...اصلا قصد نصيحت و راه نشون دادن نيست..من احدي نيستم كه بخوام از اين حرفا بزنم..شرمنده))
ولي كلا اوريل جان..آفرين خوب بود.
ولي مشكلي داره اينه كه احساس ميكنم زياد كار نكردي رو پستت.چون من رول تورو تو اچ سي او((فكر كنم يه بار پست زده بودي)) ديده بودم و خيلي توپ نوشته بودي پس انتظار بيشتري ازت دارم و ميدونم خيلي بهتر از اينا ميتوني بنويسي..فقط موقع نوشتن از جونت مايع بزار و روي هر تيكه فكر كن كه ايا خواننده خوشش مياد يا نه.



ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۹ ۰:۱۹:۱۶

[size=small]جادوگران برای همÙ


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴
#14

پنه لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 240
آفلاین
پنی ناز بانو در اوایل زندگی مشترکش با ولدمورت السلطنه دچار مشکل شده بود... ولدمورت:یه کار نکن طلاقت ودما! پنی ناز بانو:وده!به درک.منو وگو که از فرنگ کوبیده بیدم اومده بیدم ور دل تو.به من وگوئی از خودم بچه دروکنم؟ ولدمورت:هرکی ندانه من که میدانم تو فرنگی نبیدی.یه سال رفتی به خیال خودت درس دروکردی همه چیت عوض شده بید.اصلا تو که اسمت پنی نبید!سحر ناز بید. پنی ناز:ها...منو ضایع وکنی؟ پنی ناز همی افسرده شد.انقدر به روی خان تف همی کردندی که تبعیدش کردندی به سرره.که جایگاه ساحره های بدکاره بودندنی وخان بالایش مردی بود به نام شیر عباس ریون کلاو.وخان پایینش ابوالقاسم فردوسی هافلپافی.شیرعباس پنی ناز را به همسری خود دراوردندی . چون پنی ناز شصتاد ساله شدندی فیلش یاد هندوستان کردندی ودلش بچه خواست.چون خدا هم در ان زمان فرت و فرت از خودش معجزه دروکرد پنی ناز را کودکی داد که او را شیر مارلون براندوی ریونی نام نهادند. مارلون از کودکی به بازیگری علاقه داشت.در مواقع بیکاری هوس میکرد اتوبوسی داشته باشد به نام هوس.گاهی هم دلش میخواست پدر خوانده شود. یکی از شیفتگان مارلون دختر 99ساله اش را قالب کردندی به مارلون.مارلون تو کف بودندی که با این همسر نابالغش یعنی سکینه چه کند. زمان گذشت و سکینه شصتاد ساله شدواز خود بچه درکرد.که او را ماریا نام نهادند.ماریا پیش از انکه بترشد و در کودکی(درسن39سالگی)با استنلی کلیر واتر که دورگه ای بیش نبودندی ازدواج کرد وصاحب دختری شد به نام ساناز.که بعدها به دلیل وجوه مشترکی که با پنی ناز بانو داشت پنه لوپه نام گرفت. __________________________________ در درسهای بعدی زندگی هر زوج را به طور کامل شرح خواهیم داد. الكي براي خودم كار درست كردما...چه غلطي كردم گفتم نقد ميكنم سرره.که جایگاه ساحره های بدکاره بودندنی سوژه جالبي بود من تو كف ربط دادن خودت با پني ناز موندم.واقعا چقدر سرش فكر كردي؟قدرت خدا..چه ساحره هاي پيدا ميشن.اگر جاش باشه خودشونو به هيتلر هم ربط ميدن. باهال بود نشون دادي كه بهتر هم ميتوني بنويسي. ولي ايرادات: پاراگراف بندي در حد افتضاح و اگر من مجبور نبودم نميخوندم چون اين طرز پاراگراف بندي اعصاب آدمو قاتي ميكنه ديگه چيزي به عنوان ايراد نديدم.ولي نميدونم كجاش منو اذيت ميكنه..شايد سام بياد اونم نقد كنه بهتر بشه. ولي كلا خوب بود.آفرين به خدا من وقتی فرستادم جدا جدا نوشته بودم.نمیدونم چرا اینطوری شد.واقعا شرمنده م.ببخشید.


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۹ ۰:۰۸:۱۹
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیر واتر در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۹ ۱۲:۴۳:۰۳


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۴
#13

هپزيبا اسميتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1002
آفلاین
سايه اي روي درختان جرره بود
اما :‌وگوئم ها دختران جرره ترشيدگي هم عالمي داشته بيد بياين همه وترشيم تا به مردا وخنديم
يكي از دخترا:‌جرره هي ياش خنده شيطاني در وكنن(محمدي هاش صلوات )
ونجلي:‌معذرت مي خوام اوم
اما :‌وه تو كي بيدي ديگه اين حرفي كه وزيتي يعني چه
ونجلينا:‌اوم من ونجلينا ام سالها تو فسا بودم بعد ها بهم گفتن اصليتم مال اينجاست
اما:چه لحجه هشتبلكويي داشته بيدي دختر
ونجلي:‌هشتبلكو يعني چي اونوقت خانم محترم
اما:‌ها به من وگفتي خانم محترم چه طور جرأت مي كني ها چلمنه مزخرف
:‌اما :‌بچه ها وزنيتش
ونجلينا :‌نه خواهش مي كنم نكنين من هم دهاتي تونم
دخترا :‌چولمن اينجا شهر بيد
ونجلي:‌من بايد چي كار كنم ؟
اما : ها حالا اين وشد حرف حساب بايد عين آدم حرف وزني
ونجلينا
‌اما :‌اينجا ريخن خون غير بومي ها مجاز بيده فميدي اگه تا حالام بهت رحم وكرديم واسه اينه كه
دخترا :‌اما دعوا شده بيد دو تا از دخترا سر اينكه موژه كدوم بلند تر بيد دعوا از خودشان در وكردن وزن بريم
اما :‌مزنين
ونجلينا :‌منم بيام دعوا
اما : مگه تو هم دعوا بلد بيدي
ونجلينا :‌آره من يه كلكسيون چاقو دارم
اما :‌انگاري تو هم عاشق دعوا بيدي
ونجلينا :‌هوم من خوب راستش آره ورزش مورد علاقه من دعوا هستش نه وبخشين دعوا بيده
اما :‌خوب وزن بريم
همه ريختن سر دو تا دختر و زدن كه زدن (پسر ها يواشكي نيگاه كنن)ها
ونجلينا يكم نگاه نگاه مي كنه بعد اونم مي ره وسط
بعد دعوا
اما :‌برره اي ولدي يا نه
ونجلي :‌نه بلد نيستم
اما :‌بايد وگي بلد نبيدم
ونجلي:‌چي كار وكنم (ايول درست شد )هوم
اما :‌ما بايد يادت وديم پول داشته بيدي يا نه
ونجلي:‌داشته بيدم ولي نمي دم
اما : به اين اخلاقت شبيه خودمون بيده هاولي بايد ودي تا يادت وديم فميدي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اين كه اصلا خوب از آب در نيومد اما حالا يه پيشنهاد دارم كه يه كلاسم بزارين براي ما ها كه برره ياد بگيريم


اول از همه براي يه عضو تازه نفس و جديد خيلي خوب بود.افرين..براي اينكه تعريف كردن زياد مفيد نيست ميخوام اشكالات از ديد خودم بگيرم
-كمي تا مقداري با سريال شب هاي برره قاتي شده.اصلا مشخص نيست اون اول كجا هستن؟
-هر كسي داره يه جور خودشو ربط ميده.البته حق ميدم.چون منم خودمو ربط دادم.ولي اي كاش كمي توضيح ميدادي.
-فسا؟بابا يهو بيا كل ديالوگ هاي سريال شبهاي برره رو كپي پيست كن ديگه
-من هيچ جاي از نمايشنامه فضا سازي نديدم و فقط ديالوگ بود.و اصلا مشخص نبود دعوا كجا بود.
-و همچنين استفاده از شكلك ها بجاي توصيف حالت طرف.(شكلت زيادي ممنوع)
-هيچ سوژه جديدي وارد داستان نشد.و فقط از همون سوژه هاي شبهاي برره استفاده كردي
دوست عزيز هم گروه.
براي يك تازه وارد خوب بود.كلا در رول پلينگ سايت سعي كن هر پستي كه ميزني از پست قبليت بهتر باشه و خودت مقايسه كن.حتي سعي كن از پست قبلي كه شخصي قبل تر از تو زد هم بهتر باشه(البته اگر قبل تو ويليام ادوارد پست زده باشه قضيه فرق ميكنه)
-در مورد پيشنهادت بايد بگم كه اين تاپيكي هست براي رول نوشتن و كلاس اموزش نيست. و همچنين رول پلينگ سايت فقط جرره نيست كه بخواييم كلاس هم بزاريم.

فلور جان.چون خودت گفتي سخت نگير پستتو نقد نكردم
در مورد سختگيري..
فلور عزيز.اگر سختگيزري نكنم اين تاپيك هم چيزي ميشه بيه كلاس رقص و يا پارك جادوگران.يا مغازه هاي رايج در سايت و يا چرا راه دور بريم؟همين اچ سي او.سختگيري نكردم كه تاپيك خاله بازي داره ميشه.
سام وايز عزيز..چند روزي است كه نميتونه زياد آن بشه و بعد از اون فكر كنم بتونه اونم نقد كنه.


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۸ ۱۴:۲۸:۳۲

پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱:۵۵ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۴
#12

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۴۳ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
یک روز آفتابی توی فرنگ
فلاور:می گم که می خوام برم هواخوری چرا گیر می دی؟
و فلاور این پا و اون پا می کنه(اصطلاحش درسته؟)
مسئول دم خوابگاه: من باید بدونم تو کجا می ری!
ناگهان فلاور خشمش بالا می گیره و یک چکش از تو جیبش در می یاره و می کوبه وسط فرق سر مسئول
مسئول تلپی می یوفته رو زمین
فلور با خودش و وجدانش: ها می گن بعضی وقتا خون جرره به کارم می یاد این از این!
وجدانش: وگوئم درست حرف در وکن چلمنگ/پچل/اوهو لهجش چقدر ضایع بیده
فلاور: می گم خفه شو کشتی منو که
و یک دفعه چکش می زنه تو سرش و دور سرش گل می چرخه

وجدان:اوهو اوهو ورم وخوابم بهتر بید
******************************
سه کیلومتر دورتر از فرنگ یک قاطر ایستاده عرعر می کنه
فلاور: خب خوشگل مامانی می خوایم بریم جرره آها بو بکش بو جرره مشامیدی؟حالا راه بیفت
ناگهان فلاور و قاطر ناپدید می شن و می یوفتن تو آب
فلاور: چه سرعتت زیاد بود خبر نداشتیما
قاطر: عرعری.... عرعروری....
فلاور از تو حوض در می یاد و قاطره رو تو حوض ول می کنه
فلاور: فکر کنم میدون اصلیه!
می ره زیر آفتاب می ایسته تا خشک بشه ابر می یاد جلو خورشید
فلاور: می گم برو کنار واگرنه با من طرفی ها!
ابر: هه هه...لهجشو چقدر ضایع بید از لج تو هم که بیده از جام جم نوخورم تا جونت در ویاد هه هه
و خنده ی وحشتناکی می کنه
فلاور پاشو می کوبه زمین و می گه: به درک
و با همون لباس خیس راه می یوفته تا بره خونه بابایش
وجدان یکدفعه دوباره پیداش می شه
وجدان: وگوئم من از خواب وپاشیدم وگوئم کجاوری؟ اوهو چلمن اینکه پایین جرره بید از جون خودت سیر وشدی؟
فلاور:گفتم خفه شو پایین و بالا نداره همش جرره است دیگه
وجدان: وگوئم نرو دعوا وشه ها وگوئم نویمده شر نونداز
فلاور: گم شو بو می دی
وجدان:چه وگفتی؟ آها یادمه قدیما وجدان بابات وگوفت همیشه جوراباش بو وده جوری بید که وجدان بابات بی هوشی در وکرده
فلاور: می گم خفه شو
و با چکشش می زنه به سرش و گل می چرخه دور سرش
وجدان: اوهو ورم یک سر به وجدان بابات وزنم خبرش وکنم ویمدی تازه راهمم نزذیک شده بید
وجدان پا می شه با حالت قهر می ره
فلاور: ای گاد شکرت
ناگهان مرلین سالار جلوش سبز می شه که با عجله رد می شه دوباره بر می گرده
مرلین سالار: تو دیگه کی بیدی لباساشو چه مدلی بیده بازی خاله خاله وکردی؟
فلاور: ام....ام.. من از فرنگ امدم دخترخان بالا جرره هستم حالا دارم می رم پیش باباییم
مرلین سالار: اوهوووووووووووووووووووووووو ..ملچ ...ملوچ.. به چه اجازه ویمدی تو ملک من؟ اوهوووووووو لهجه رو ورو اوهوی چلمنگها دخترخان بالا جرره فرنگی حرف در وکنه موهااااااا موهاااا ..... الولدمورت السلطنه ضایع شده بید! موهااااااااا وهاااااااااااااااااااها
همه ی ملت برره یکباره دور فلاور و مرلین سالار جمع می شن
همه: موهاها موهاها
مرلین سالار: اییی چلمن بی اجازه ی مه وارد ملکم وشده من فتوا در وکنم جنگ بیده
دوربین کالین عکس می گیره و عکس در تاریخ جرره ثبت می شه
و این چنین شد که جنک جرره 2 به راه افتاد
دیری وروری دیری اینوری دیری اونوی
****************************************
ادامه اش بدید و از وقتی جد جد جد جد جد من وارد جرره شده بهش فلاور ناز صدا کنید! وسلام(سرژ سخت نگیر)

فلور جان.اين تيكه اي كه وجدانش لهجه جرره داشته باشه و فلاور لهجه عادي خيلي باهال بود.دقيقا به خون جرره ميخوره.يعني جرره جماعت هر جا برن اصليتشون همراهشون هست و ذاتشون همون جره ايه.

با اون تيكتم كلي حال كردم كه فلاور و قاطر ميافتن توي حوض...
ولي همش منتظر اين بودم كه كلمه«قاطر» رو به«فلاور» ربط بدي..چون تقريبا هم وزنن....كمي باهال ميشد.

ابر باد مه خورشيد فلك همه در كارند...تا فلاور داغان شودوما هم خنديم.(اين تيكه ابر هم باهال بود)

اين رابطه وجدان هارو خيلي باهال آوريد..
كلا بايد بگم كه سوژه هاي باهال انداختي تو جرره.
آفرين.من كه خيلي خوشم اومد از پستت
(بازم ميتوني بهتر بزني)
ولي حالا ايرادات:
متاسفانه با استفاده بيش از حد شكلك باعث شدي اين نوشتت كمكي مسخره به نظر بياد در حالي كه زيبا نوشته بودي ولي اين شكلك ها كمكي از زيبايي نوشته كم ميكنه..


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۲۱ ۱۳:۲۳:۴۰

[u][b][size=x-large][color=FF3300]دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيش


شب های جرره
پیام زده شده در: ۷:۰۷ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
#11

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
شيرسرژ:عجب حالي وده امشب....چه دلداري وده امشب
-هــــــاي شيرسرژ باز شروع كردي؟
شيرسرژ:هـــــــاي ذكربا...آخ كجا ورفتي تا حالا؟اين قسمت پشت كمرم درد وكرده بيد اومدم دم در دكونت نبيدي.الان ويام خوب بيد؟
ذكريا:هـا بيا شيرسرژ.فقط يادت باشه پيل يادت نره.
شيرسرژ:بيا اينم پيل.
و پولهايي رو كه دزديده بود رو در دست ذكريا ميگذارد.
ذكريا:الحق كه دزد قابلي بيدي!ولي من بازم سر حرفم بيدما.دزدي نوكن(نكن) شيرسرژ.ويا(بيا) من نصف پيلامو بهت ودم با هم دكونمو وچرخونيم.
شيرسرژ:من هم چند بار بهت وگفتم كه من محتاج پول تو نبيدم.من وخوام رو پاي خودم وايستم.فهميده بيدي؟
ذكريا:حالا من گفته بيدم.به من ربطي نداشته بيد.
شيرسرژ:وبينم راستي شنيده بيدم كه وخواي وري يه آبادي ديگه.راست وگفته بيدن؟
ذكريا:هــا...راست گفته بيدن!وخوام برم كارنيوال
شيرسرژ:كارنيوال؟چي چي بيد؟
ذكريا:جا پولدارا بيد!
شيرسرژ:باز پيل پيل كرده بيدي؟
ذكريا:داشته بيدم پزشم ودم.من كه دلم نبياد كه تورو خفه وكنم ولي ايشاالله كه نوم نوتو خفه كرده بيد و نسلتو از رو زمين ورداشته بيد
همون موقع دوربين كالين نزديك ميشه.
دوربين كالين:هــــاي شيرسرژ....هـــــاي ذكريا(توضيح:قابل توجه كساني كه ذكرياي رازي و خليج فارس رو براي خودشون ميدونن...بفرما اين ذكرياش!)....وبينم....شما سالار رو نوديدين؟
ذكريا:هــــا چرا من ديده بيدم.اندر ميدان اصلي بزميلينگ شهر ديده بيدمش.از پايين جرره رفته بيد بالاجرره.
دوربين كالين:كا باهاش وبيد؟
ذكريا:غضنفر پاتر و نميد الملوك
دوربين كالين:چي كار وداشته بيدن؟
ذكريا:آنطور كه من فهميدم مثل اينكه نميدالملوك حالت بدي بهش دست داده بيد بردنش شهر.
دوربين كالين:هـــــــا!چرا نوياوردنش پيش تو؟
ذكريا:من خونه خواب وبيدم تو مطب نبيدم.
دوربين:قربانت شوم ذكريا.ممنان.مارا يه نخودفرنگيپول نوزني؟
ذكريا:هـــا چرا فكر وكنم كه احتياجت بيد.بيا مطبم بهت يه نخودفرنگيپول وزنم تا حالت جا وياد.
--------------------------
نميد الملوك چه حالتي بهش دست داده بود؟
چرا آنها به دنبال ذكريا نگشتند؟
چرا آنها به سمت بالا جرره رفتند در حالي كه راه خروجي جاي ديگري هم بود؟
دوربين كالين چرا به دنبال سالار مرلين ميگشت؟
ذكريا و شيرسرژ با همديگر همكاري ميكنند؟در چه كاري؟
آيا ذكريا به يك نفر زيرميزي ميدهد؟
اينها سوالاتي هست كه نوشتن براي نفر بعد رو آسون تر ميكنه!

خب اول از همه بگم از اين به بعد در انجمن هاگزميد در آخر پستاتون سوال موال مطرح نكنيد كه خيلي بدم مياد..تو دياگون بكنيد اشكالي نداره.چون اونجا ناظر كمكي هستم.
پس چي؟سوال نبينم از اين به بعد....اتافاق اين ها سوالاتي هست كه نفر بعدي به قول خودت زاهي،تو منگنه ميزاره،به جاش ميتونين جملات كيليدي بزارين كه به خواننده بفهمونين رو جملاتتون چقدر كار كردين.
حالا نقد ذكريا..نه.نه...زاخارياس.
ايول.اسم ذكريا رو براي جد خودت انتخاب كردي اخره تيكه بود.
مخصوصا اون تيكه كه نوه تو نوه منو داغون كنه.
نخودفرنگيپول
خيلي تميز بود..ايول
خيلي خوب بود فقط چند تا نقطه ضعف داشت:
پيچيده كردن رول دليل بر اين نيست كه سوالاتي بزاري بدون سر نخ و بعدي بايد از خودش جواب بده.اگر بعدي نخواست رول تورو ادامه بده چي كار كنه؟
يه روش قبلنا به كار ميرفت(تا اونجاي كه من يادمه..البته گزرا بود)در او نمايشنامه مشكوك شروع ميشد و در ذهن خواننده سوالاتي مطرح ميشد،كه در آخر نمايشنامه با زيباي هر چه تمام تر بطور غير مستقيم بهش جواب داده ميشد.
يا مثلا نوشته هاي هري پاتر و بقيه اعضاي قديمي طوري بود كه هر سوالي كه بوجود مياورد در ذهن خواننده در همون پست بطور غير مستقيم سر نخ هم ميدادن.

بروبچزي كه پست ميزنن پستشون پاك شده.تقصير من نيست...من مامورم معذور.مازور.موضور.معضورمعزور...اه كدوم درسته؟...
ملت..براي زاخي رو چون رفيق هستيم زياد نقد كردما.فردا نگين چرا براي اون زياده براي من كم... .


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۵ ۹:۵۳:۳۱


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۴
#10

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
در «نخودريك دره»
غضنفر پاتر جلوي خانه اشان لنگان لنگان و ناله كنان در حال جارو كشيدن.نميدالملوك سرش را از پنجره بيرون مياورد
نميدالملوك:چرا اينقدر كند جارو در وكني؟ميخواي بيام بيرون جارو كشيدن يادت بدم..هاااااااا؟
غضنفر پاتر:اخه چيزه نميد جان...اين كروموزوم ها در حال تكثير بيدن.نميتونم زياد تند حركت وكنم.

خيابان جرره-كافه شبهاي جرره
چند مرد در ان جا با حالتي خفن نشسته هستند.يكي از انها كه چهره اي ريشو عجيب غريب:همه اب نخود مهمان من بيدن
ديگري كه ريشش را مانند شاخ گاو گيس كرده بود:شيرسرژ...چرا زحمت وكشني؟بزار ايندفه رو من..
شير سرژ:واهاااااااااااااااا.ملچ مولوچ...حرف حرف من بيد...واهوااااااااااااا..ملچ مولوچ..هوي..با توام...براي همه اب نخود بيار.
مردي براي همه آب نخود مياورد به جز شير سرژ
يكي از انها:من به عنوان رئيس اچ دبليو او اعتراض داشته بيدم..چرا شير سرژ اب نخود نخورده بيد
شير سرژ:واهااااملچ مولوچ ...
همه شروع به خوردن ميكنند...آب نخود تمام ميشود و چشمهاي همه خواب الود
همان مردي كه براي همه آب نخود آْورد:شير سرژ....حالا نوبت «گيتار نخودي» تو بيد....
شير سرژ از پشت وسيله اي در مياورد كه شباهت بسياري به گيتار الكتريك امروزي دارد.
سرژ شروع به زدن ميكند و آن مرد:ميخوايم بروم دشت كدوم دشت؟همون دشتي كه خرگوش...( mikhaim borom daisht.kodom daish?hamoo daishty ki khargoosh)
همه به خواب عميق ميروند.
شير سرژ:شروع كن
هر دو به طرف ملت رفته و جيب هاي آنها را خالي كرده
صداي در مغز آن مرد:هاي؟چي كار داري وكني؟داري دزدي وكني؟ها؟
مرد:تو كي بيدي؟
شير سرژ:من كي بيدم؟
مرد:نه...يكي ميگه دارم دزدي وكنم...
شير سرژ خنده اي ميكند:هه...هيچي نيست.وجدانت بيد...براي منم گاهي وقتا شاخ بيده...ميخواي از دستش راحت شيدي؟
مرد:اره
شير سرژ چوبدستيش را بالا مياورد و به طرف مغز مرد ميگيرد:نخودكداورا
نوري نخودي رنگ از چوبدستي سرژ بيرون ميايد به مغز مرد ميخورد و مرد روي زمين ميافتد.قبل از رسيدن به زمين مرد مرده بود.
شير سرژ با خونسردي پولهاي مرد را ميگرد و در ميرود
_____________________________________
اهم...اهم.چيه؟منم ميخوام نقد كنم.حرفيه؟
خب خود سوژه خيلي تميز بود و ديالوگاهم عالي بود.طنزم كه زياد داشت,مخصوصا تيريپ گيتار نخودي و اون شعر و وجدان خيلي باحال بود,در كل همه چي خوب بود ولي پاراگراف اول يه ذره سركاري بود و بيشتر به نظر ميرسيد نوشتي كه نمايشنامت زيادتر بشه.در آخر من عددي نيستم ولي خب يه نيمچه نقدي بلديم بكنيم


ویرایش شده توسط سام وايز در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۵ ۰:۵۰:۲۰


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱:۱۶ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
#9

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۱۷:۱۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
فراموش نکنید زمان هم زمانه قدیمه!

-----
صبح شد و بار دیگر خورشید نور خود را بر تمامی جرره مستولی داشت.
مرلین سالار ریشش را که در حنا گذارده بود تمیز کرد و خمیازه و کش و قوس کشان از خانه بیرون بشد.

- عجب صبح دل انگیزی بید!

کمی جلوتر چشمانش به دوربینکالین افتاد که مشغول عکاسی از قسمت انتهایی جرره بود.
- اوهوی چلمیتینگ!
کالین که بسیار با کلمه میتینگ بخصوص از نوع چل آن حساسیت داشت بربگشت و بر مرلین سالار نظر افکند.
- از چه عکس در وکنی! اونجا منطقه نظامی بید!
دوربین کالین دوربینش را غلاف کرد و گفت: همی منکرات قزوین نیاز به این عکسها دارد.
مرلین سالار چوبدستی خود را درآورد و گفت: اگه یه دفعه دیگه این لهجه مزخرف از خودت در وکنی یه نخوداورا نثارت وکنم که تا سه روز گیج وزنی!
دوربین کالین که کمی ترسیده بود و رنگ از رخسارش برفته بود پی مرلین سالار به راه افتاد.
-ها! سلام سالار!
دوربین کالین دماغش را گرفت و گفت: بوی ترشیدگی می آید همی!
- اختیار در وکنی.. ترشیدگی از خودتان بید
مرلین سالار گفت: برو دختر ورپریده! دیگه نبینم توی کوچه از خودت عشق در وکنی! و تو کالین! اینجا رسم بید هر کی عشق در وکنه در جواب یه گالیون بهش در وکنن..
دوربین کالین که به چوبدستی مرلین سالار خیره شده بود یک گالیون به اما داد.
کمی جلوتر رفتند و متوجه شدند که گویا نمیدالملوک مشغول کوباندن فردی به کنتور نخود جرره بود.
- ها چه میکنی نمیدالملوک؟
- دارم یه کم این غضنفر رو آدم وکنم.. واسه من زز بازی از خود در وکنه!
بومب بومب بومب..
و به کوباندن سر غضنفر به کنتور نخود ادامه داد..

در میدان شهر شارزاس به چشم میخورد که برای مردم شاخ و شانه می کشید.
...


امضا چی باشه خوبه؟!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.