هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰:۱۸ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۶:۳۷
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین

کارایی که باید انجام بدین اینه:

۱- اگه واقعا خوبید، روحیه ی پلید ندارید، قصد شورش ندارین و... به این جبهه بپیوندین.
۲- دلیلتون برای پیوستن به این گروه چیه؟
۳- وقتی عضو شدید، برای دفاع کردن و یا بهتر کردن این جبهه چیکار می کنید؟
۴- چجوری عضو شدید؟ ( کمتراز هفت جمله و بیشتر از چهار جمله)
۵- اخلاقیاتتون رو با حداقل دو جمله و حداکثر سه جمله شرح دهید.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷

امیلی تایلرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۲:۳۱ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
داشتم از کلاس معجون سازی برمیگشتم . از اینکه بعدش کلاسی نداشتم خیلیی خوشحال بودم . اسلاگهورن یه دیوونه ی تمام عیاره . رسیدم به خوابگاه گریفیندور که یهو یه چیز وحشتناک دیدم ... تابلوی بانوی چاق نبود ... ترسیدم ... تا اینکه چشمم به یه اعلامیه افتاد ... وای نههه ... تو اعلامیه نوشته بود :

- به علت افنجار شکلاتی در خوابگاه گریفیندوری ها بانوی چاق قهر کرده و سالن نیز در وضعیت بدی است پس فعلا گریفیندوری های عزیز به خوابگاه هافلپاف مراجعه کنند .

با بدنی خسته به سمت یه هافلپافی رفتم تا بپرسم خوابگاهشون کجاست . به محض اینکه دستم به شونش خورد , با یه لبخند بزرگ برگشت سمتم و شروع به حرف زدن کرد :

- بفرمایید اینم عضو جدیدمون ... خب میبینم که گریفیندوری هم هستی ... وای چقدر عالی یه عضو اضافه .... بدو بریم تا به بقیه نشونت بدم .

در حالی که دستم رو میکشید من رو به سمتی برد که نمیدونستم . به زور گفتم :

- ما ... داریم کجا میریم ؟

_ پیش ارتش دامبلدور , تو اتاق ضروریات

- ارتش چی چی ؟

یهو وایساد.

با چشای گرد برگشت سمتم و گفت :

- ارتش دامبلدور ... یعنی تو نمیدونی

در حالی که چشمام از خوشحالی برق میزد جیغ کشیدم و بغلش کردم . نفهمیدیم چیشد که یه تلسکوپ رو سرم فرود اومد
در حالی که سرم رو میمالیدم چشم غره ای به دختره کردم . ازش پرسیدم :

- حالا اسمت چیه ؟

- آملیا , حالا بدو بیا که منتظرمونن

اینبار خودم با سرعت دنبالش دویدم .

ناگهان جلوی یه دیوار خالی وایساد . در حالی که زیر لب یه چیزایی میگفت یه سری خط رو دیوار درست شدند و بعد به هم پیوستن . حالا خط ها شبیه یه در شده بود . صدایی ریز گفت :

- رمز ؟

- کله سیب زمینی؟!

- خیر

- اممم... دامبلدور دانا ؟!

- نچ

یهو من گفتم :

- آمبریج وزغ !!

در با صدای بلندی جیر جیر کرد و ما پریدیم تو .
در حالی که 30 جفت چشم به ما زل زده بودن یهو صدای جیغ بلند شد .
همه یکصدا فریاد زدن :

- خوش اومدی عضو جدید !._. :) :) :) :) :) :) :) :) :)

یه لحظه فکر کردم که توی خونمونم . حتی یه جای بهتر از خونمون
دیگه وقتش بود که منم وفاداری و شجاعتم رو نشون بدم و ثابت کنم ...



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۶:۳۷
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
در تالار

در خوابگاه را باز کردم. خیلی خوابم می آمد. با چشمانی خواب آلود، در خوابگاه را بستم که ناگهان یکی محکم به شونه ام زد. برگشتم و آملیا را دیدم

+ نزن، خیلی محکم زدی.!!!

- ببخشید ماتیلدا. اممم... تو خوب به نظر می رسی.

+ از چه نظر؟

- از همه نظر. تو مناسبی.

+ برای چی مناسبم آملیا؟ امروز حالت خوبه؟

-بهتر از این نمی شوم
وسریع از تالار بیرون رفت . من با بهت زدگی و همچنین خواب آلودگی به در خیره شدم.

💖💖💖💖

در کلاس معجون سازی

من در گوشه ای در کلاس نشسته بودم و منتظر استاد بودم.ناگهان کسی در صندلی کنار من با صدای بلندی، روی صندلی نشست.

من با تعجب به آملیا نگاه کردم: چته؟

- من؟ هیچی!! امروز انرژیم زیاده. خب چه خبر ؟

+ باید خبر خاصی باشه؟

- بیا در مورد کلاس معجون سازی حرف بزنیم، مثلا مخلوط کردن ...

💖💖💖💖

در سالن غذاخوری

یواشکی در گوشه ی میز هافلپاف نشستم که آملیا مرا نبیند. به اطراف نگاهی انداختم. آملیا نبود. رویم را برگرداندم و به پروفسور مک گونگال که داشت حرف میزد، خیره شدم. سرم را برگرداندم و صندلی کناریم کسی جز آملیا آنجا ننشسته بود. صد در صد بدبخت شده بودم

+ آملیا!!

- الان چطوری؟

+ ولم کن.این سوال رو توی کلاس معجون سازی هم پرسیدی، خوبم، خوبم، خوبم!!!

- عالیه که خوبی، چه غذایی دوست داری؟

+الان فهمیدم که دیوونه شدی. امروز وقتی از تختت پا شدی، گلدونی، چیزی، به سرت نیفتاد؟

- نه!! من از غذای...
و باز شروع کرد حرف زدن رو با من

💖💖💖💖

ساعت سه نصفه شب

آملیا از تختش بلند شد و به طرف در رفت. من تمام این مدت به دو دلیل به او خیره شده بودم. اول اینکه اون یه دیوونه بازی دیگه انجام ندهد و دوم این است که به او مشکوک شده بودم. چطور روز قبل با من این شکلی نبود و امروز کلی دوستانه رفتار کرده بود. او از در خوابگاه خارج شد. پس من به طرف او راه افتادم. در خوابگاه را به آرامی باز کردم و نگاهی انداختم. او در تالار را باز کرد و بیرون رفت. پس در را باز کردم.به در تالار رسیدم، از تالار بیرون آمدم. او را پای به پای دنبال کردم. پشت دیوار ها قایم می شدم و دوباره از آنجا بیرون می آمدم. بالاخره آملیا به یک دیوار رسید و چیزی را زمزمه کرد. یه لحظه فکر کردم خواب می بینم. خودم را محکم زدم، اما خبری از خواب نبود. روبروی آملیا، به جای دیوار،در فلزی سبز و قرمز رنگ و حکاکی های نامفهوم روی در، پدیدار شد. آملیا داخل شد. بعد چند ثانیه ،از در و آملیا، خبری نبود. من معما دوست ندارم. پس سریع به سمت دیوار روانه شدم.خب چجوری باید در رو باز می کردم؟ با ورد؟ نه!!!! آملیا چیزی زمزمه کرده بود. پس انواع و اقسام اسم ها را گفتم: مرغ شکم پر ، تلسکوپ،مروارید و...
آخرین چیزی که به فکرم رسید اسم چیزی بود که دوست داشتم :
( پیشوی قلمبه)
در سبز و قرمز دوباره پدیدار شد. در را باز کردم و داخل شدم. غیر از تاریکی مطلق چیزی در آنجا نبود یا حداقل من نمیدیدم. یه دستی محکم به شانه ام خورد.یه جیغ وحشتناک زدم که خودم از خودم ترسیدم!!!!. اول اتفاقی نیفتاد. اما کمی بعد چراغ ها روشن شد و من آملیا را در کنار خود دیدم. او تنها نبود و تعداد زیادی از بچه ها هم آنجا بودند. من بهت زده به همه نگاه کردم.
آنها یک صدا گفتند: خوش اومدی ماتیلدا.

💖💖💖💖

پشت در، قبل از اینکه من بیام.

آملیا گفت: هیسسسس. اون داشت من رو تعقیب می کرد. پس آروم حرف بزنید.
آنها داشتند در تاریکی محض با هم حرف می زدند.
رون گفت: اون کیه؟

+ ماتیلدا استیونز

- اوه خدای من یه هافلپافی؟

+ آره. مشکلی هست؟

-نه! اون ترسیده؟

+ نه!!

-خب... مشکلی که پیش نمیاد؟

+ نه رون!!

- باشه اون الان داره چی کار می کنه؟

+ نمیدونم. چرا انقدر حرف می زنی؟

- یادت نره تو با ماتیلدا هم اینجوری بودی

+ خیله خب... اومد!!
آملیا محکم به شانه ی ماتیلدا زد. ماتیلدایک جیغی کشید که رون با وجود تاریکی، حس کرد آملیا از ماتیلدا فاصله گرفت. رون چراغ ها را روشن کرد و همه قیافه داغون ماتیلدا را دیدند.

همه باهم گفتند: خوش اومدی ماتیلدا.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
- من یه پرنـــــدم! ... آرزو دارم ... کنارم باشی ... تو یارم ...

با انگشتان بلند و باریکش آرام کناره های مجسمه ی زره پوش را گرفت و محتاطانه رون ویزلی را دید زد ، که بی توجه به اینکه کسی تعقیبش می کند ، در حالی که دست هایش را در هوا تکان می دهد و آواز می خواند در راهرو ها جولان می دهد . با ناپدید شدن رون پشت پیچ راهرو هستیا نیز از مخفیگاهش بیرون آمد و پشت سر رون راه افتاد و مواظب بود ، حداقل دنباله ی شنل رون را در راهرو های نیمه تاریک هاگوارتز گم نکند ...

فلش بک :

- هــــی... پیس ..پیس .. اَه بابا پیشته ... منو نیگا ..پیــــــسسس !

هستیا در حالی که کتاب هایش را بغل کرده بود و به سمت کلاس تاریخ جادوگری حرکت می کرد ، با تعجب سرش را بلند کرده و در جهت صدا چرخاند و چشمش به دختر هافلپافی جوانی افتاد که از پشت مجسمه ی بارناباس ریشو به او اشاره می کرد تا نزدیکش برود .
هستیا لحظه ی کتاب هایش را زمین گذاشت و به طرف آملیا رفت که به طرز ابلهانه ای نیشخند می زد .
- با من بودی ؟
- یِـــــــس!
- حالا چی کارم داری؟
- ستاره ها می گن تو دختر خیلی خوبی هستی!
-
- وا چرا مثل تسترال زل زدی به من ؟ امروز ، ساعت شش ، رونالد ویزلی رو تعقیب کن !
- ها ؟... یه دقیقه وای...

ولی تا هستیا بخواهد حرفش را تمام کند آملیا غیب شده بود .
همان لحظه صدای زنگ پایان کلاس ها در محوطه پیچید و هستیا غرغر کنان دوباره کتاب هایش را در آغوش گرفت ...

پایان فلش بک

آملیا نگفته بود باید انتظار چه چیزی را داشته باشد ولی این ماجرا آنقدر جالب و هیجان انگیز به نظر می رسید که از رفتن به کلاس آمبریج خیلی مفرح تر بود !
به آرامی خودش را درون فرو رفتی داخل دیوار جا داد و سعی کرد خودش را با سایه ها استتار کند ؛ و در صورت به رونالد ویزلی مو قرمز زل زد که با طرز ابلهانه ای جلوی یک دیوار در طبقه ی دوم ایستاده و با حالتی طلبکارانه به آن نگاه می کند . انگار که هر لحظه ممکن است اتفاق خارق العاده ای درون دیوار روی دهد که .... خب ... روی داد!
در مقابل چشمان حیرت زده ی هستیا بخشی از دیوار برجسته شده و شکل دری را به خود گرفت . رون در حالی که نیشخند می زد ، دستگیره ی در را گرفت و کمی لای در را باز کرده و خودش را به داخل سر داده بود . هستیا حاضر بود قسم بخورد رون ، قبل از وارد شدنش به او چشمک زده بود! انگار می دانست هستیا تعقیبش می کند!

- یا پوتین مرلین !

چند دقیقه ای از رفتن رون گذشت و در هنوز آنجا بود که هستیا تصمیم گرفت فک مبارک را جمع کرده و به آرامی و روی پنجه ی پا به آن طرف راهرو و به سمت در حرکت کرد. با حالتی مردد به بالا و پایین راهرو نگاه کرد و انگشتان جستوگرش را که بار ها دور اسنیچ های زیادی حلقه شده بود ، دور دستگیره ی طلایی و جواهر نشان و صد البته سرد در اسرارآمیز پیچید .
نفس عمیقی کشید و ... دستگیره را هل داد.
در باز نمی شد ! دوباره دستیگره را به طرف داخل فشار داد . ولی رون که قبل از رفتن در را قفل نکرده بود !

- شاید رمز داره !

ولی ... رون هم قبل از ورود رمز یا کلمه ی خاصی را زمزمه کرده بود؟؟

- هووووم از اون جایی که این ماجرا همش به آملیا و رون ربط داره شاید ... اررر.... تلسکوپ شاعر !

ولی در باز نشد !

- آمم ،نه؟ ... پس ستاره ... هافلپاف ... گریفندور ... ویزل .. ویزلی ... امم .. اونی که سرور و پادشاه مونه ویزلیه ... چیز امم ... آهان ...آملیا نابغه !

در همچنان بسته بود و هستیا چوبدستی اش را در آورد ! در حالی که هرچه طلسم شوم از عمه اش یاد گرفته بود به در می زد ، با لگد به جان چوب بدبخت در افتاد .

-دِ بازشو دیگه ... اَه ... آلوهومورا .. لعنت بهت ! ... دیگه چی بگم ؟؟... رمز نداری ... قفل نداری ...

و در همان لحظه فکری به سر هستیا خطور کرد . شاید اسم رمز اینجا هم مثل دفتر پروفسور دامبلدور خوراکی بود؟! در حالی که اسم هر خوارکی ای را که بلد بود پشت سر هم ردیف می کرد ، پشت در راه رفت .
- آب کدو حلوایی ... خود کدو حوالیی... حلوا ... حلیم ... تخم مرغ ... تارت توت فرنگی ...

در همچنان بسته بود . هستیا دوباره قدم زدنش را از سر گرفت.
- تخم تسترال آب پز ... قورمه سبزی مامان پز ... سوپ پیاز !... عه سوپ پیاز ؟!

بله.... گویا با گفتن "سوپ پیاز "در باز شده بود و جمعیت رنگارنگ پشتش را چه گریفندوری و هافلپافی چه اسلیترینی و ریونکلاوی نمایان کرده بود و هستیا هم ... خب اون ... پشت در خشکش زده بود و با بهت به جمعیت پیش رویش خیره شده بود که یکی از بین جمعیت فریاد زد:
- به ارتش دامبلدور خوش اومدی ! در واقع ... به جمع ما خوش اومدی!

و پشت بندش چند اسلیترینی که هم گروهی هایش بودند، هلهله کردند .



پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷

پادما پاتيل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۰۳ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
بیکار وایساده بودم و داشتم ترک های نداشته ی هاگوارتز و میشمردم که یهو یکی مثل جن جلوم ظاهر شد و گفت:


- سلاممممممممم


داد زدم :


- تو دیگه کدوم خری هستی قلبم وایساد با این اومدنت نمیدونم چرا امروز همه مثل جن شدن خب مثل آدم بیا دیگه!


نیششو باز کرد و تند تند گفت :


-اولا من خر نیستم و آملیا جون هستم (چه خودشیفته)دوما من مثل جن نیومدم تو توی افق محو بودی سوما بیا بریم جای خلوت کارت دارم فوق العاده مهم !


منم که همیشه فضوووووول سریع دنبالش رفتم اون جای خلوتی که میگفت اونم شروع کرد به حرف زدن:


- ببین پادمای عزیز ما یه گروه راه انداختیم به اسم ارتش دامبلدور که تو هم قراره توش باشی البته اگه بخوای! اگه میخوای بیا اتاق ضروریات توی طبقه دوم منتظرت هستیم


و بعد همانطور که اومده بود غیب شد و من موندم کلی سوال اول یه ذره فکر کردم اگه آمبریج یا فلیچ توی اون راهرو منو ببینن که بدبختم و منو به اسم اغتشاش گر میگرن ولی اگه نبینن و برم عضو این ارتش بشم میتونم کلی طلسم یاد بگیرم اونم از کی از هری پاتر بزرگ و با لرد سیاه رو در رو بشم برای همین بعد یه ذره فکر کردن تصمیم گرفتم برم


راه افتادم به سمت طبقه دوم وقتی رسیدم اومدم برم سمت اتاق ضروریات که یادم افتاد اصلا نمیدونم اتاق ضروریات کجاست


یه نفس راحت کشیدم و اومدم برگردم که صدای اقای فلیچ رو شنیدم و زیر دلم خالی شد دویدم توی راهرو ها توی دلم گفتم:


_ خدیا کاش میشد الان یهو اتاق ضروریات جلوم ظاهر بشه و من برم پیش ارتش


که یهو دیدم یه در کوچولو جلوم ظاهر شد و دوباره توی دلم گفتم :


- خدایا دمت گرم


ولی هرچی دستگیره رو پایین میکشیدم در باز نمیشد صدای قدم های فلیچ هم هی نزدیک تر میشد یهو یه صدا توی مغزم گفت:


- خنگول جونم شاید باید یه رمز بگی


منم سریع رمزی که همه جا واسه خودم میزارم و گفتم:


- تیکه اجر پاره ی سیاه با اژدهای اسکاتلندی رفتند پیک نیک


و دوباره دستگیره رو کشیدم و در باز شد منم خودمو پرت کردم تو و سریع در رو بستم نفس حبس شدمو دادم بیرون و آروم برگشتم که با سی تا چشم کنجکاو روبه رو شدم و سی تا چوبدستی که منو نشونه گرفته بود ولی اینا مهم نبود چون پرفسور مک گونگال با چشمای خشمگین من و هری پاتر و آملیا رو نشونه گرفته بود و نزدیک بود بخورتمون بعد داد زد :


- خانم آملیا امیدوارم به اره و اوره و شمسی کوره هم خبر داده باشین چون تا اون جایی که من میبینم تموم افراد هاگوارتز اینجا جمع هستند


آملیا خندید و گفت :


- پرفسور تا وقتی که خودتون هم عضوید نمیتونید به من غر بزنید


و با این حرف صورت پرفسور قرمز تر شد و تمام افراد اتاق زدن زیر خنده !!!!!!



پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۷

اسكورپيوس مالفوىold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۴ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
من و آلبوس که از سفر های قبلی زمانمون نتیجه خوبی نگرفته بودیم، برای بار چهارم اقدام کردیم به گذشته برگردیم و به عضویت الف . دال در بیاییم بلکه بتونیم گند هایی که قبلا توی سفر هامون زده بودیم رو جبران کنیم
برای همین آلبوس دوباره زمان برگردان وزارتخونه رو از کشوی باباش کش رفت...

آلبوس:اسکورپیوس چقدر زر میزنی زودباش دیگه

زمانبرگردان رو تو دستام گرفتم بعد از اینکه برای بار هزارم وراندازش کردم سه بار در جهت عقربه های ساعت چرخوندمش و حس کردم زیر پام خالی شد انگار به یه دنیای دیگه پا گذاشته باشی مطمئنم آلبوس هم همین حس رو داشت...
بعد از چند ثانیه دوباره زمین رو زیر پامون احساس کردیم.
اطرافمو نگاه کردم ما تو هاگوارتز بودیم؛ اما دقیقا بیست و دو سال پیش پس ما موفق شده بودیم

بعد از اینکه به خودمون اومدیم خواستم به آلبوس بگم تا کسی ما رو ندیده زودتر راه بیفتیم که دیدم چیزی از جیبش درآورد به همین دلی از شدت فضولی سکوت اختیار کردم تا بفهمم اون چی چیه
آلبوس: کاش مغز تو هم انقدر کار میکرد، اسکور شنل نامرئی کننده ی بابامو همراهم آوردم میدونستم یه جا عصای دستمون میشه.
اعتراف میکنم سورپرایز شدم من حتی به فکرم نرسید که ازش بخوام شنلو کش بره
شنلو ازش گرفتم و انداختم رو جفتمون و آروم به راهمون ادامه دادیم مقصدمون اتاق ضروریات بود برای همین هم نمی دونستیم کجای قلعه دنبالش بگردیم همینطور که ویلون و سیلون تو راهرو ها حرکت میکردیم و تو ذهنمون این جمله رو تکرار میکردیم < من به جایی نیاز دارم که اونجا همه چیز مخفی باشه> یه دفعه به چند تا از
دانش آموزای ریونکلاو برخوردیم که همینطور اینور و اونور رو نگاه میکردن و مراقب بودن کسی تعقیبشون نکنه به سمت یک دیوار رفتن بعد از چند ثانیه دری روبروشون باز شد و وارد اون اتاق شدن من و آلبوس هم دنبالشون دویدیم انقدر سرعتمون زیاد بود که حس کردم کفش هامون از زیر شنل جادویی معلوم شد ولی خوشبختانه موفق شدیم قبل از بسته شدن در وارد اتاق ضروریات بشیم وقتی در کاملا بسته شد شنل رو از سرمون برداشتیم برای اینکه ناگهانی در اتاق ظاهر شدیم تعدادی از بچه های حاضر توی اتاق از جمله هری،رون و هرماینی و یه دختری که نمیشناختمش ولی معلوم بود کاره ای تو الف دال هست.
پروفسور مک گوناگال هم اونجا بود و تا قبل از اینکه ما اونجا برسیم به هر دلیلی که نمیدونم داشت سر رون و هری و هرمیون جوان داد و بیداد میکرد...
بگذریم همه ی بچه های حاضر چوبدستی هاشونو به طرفمون گرفتن هری پاتر پرسید شما ها کی هستین آمبریج فرستادتون نه؟
آلبوس پیشدستی کرد و پاسخ داد: نه من پسرتم آلبوس. اینم پسر دراکو مالفوی اسکورپیوسه دوست صمیمیم ما با زمان برگردان اینجا اومدیم تا عضو الف دال بشیم پدر.
همه ی نگاه ها رو به هری جوان قفل شد هری که به تته پته افتاده بود گفت: تو پسر منی ؟
آلبوس:بله من پسر شمام و جینی ویزلی هم مادرمه
چشم های رون که رگ غیرتش زده بود بالا رو به هری و جینی نگاه خشم آلودی انداخت و گفت:جاننن
فرد (فاتحه بفرستین دیگه)و جرج که از خنده ریسه میرفتن گفتند:جینی ما دایی شدیم؟؟؟
جینی که کنار لونا ایستاده بود بدون اینکه حرفی بزنه لبخند محوی رو لب هاش افتاد و بعد از خجالت سرخ شد
هری گفت: اگه تو پسر منی اولا بگو ولدمورت رو شکست میدیم یا نه ؟ دوما تو غلط کردی با پسر مالفوی اینور و اونور میری
منم که تا اون موقع ساکت بودم گفتم یسه دیگه ما میخوایم عضو بشیم میشه یا نه؟؟؟
دختری که نمیشناختم رو به من و آلبوس گفت :من آملیا هستم فکرامو میکنم بهتون میگم.
من هم به عنوان آخرین حرفم بهش گفتم: آملیا جون ما منتظریم زووووود باش.

=====
اسکورپیوس عزیز!
متاسفم که منتظرت گذاشتم.

خب... باید دقت کنی که توی توصیفاتت نباید شکلک بذاری؛ گذاشتن یه علامت نگارشی کافیه و توی دیالوگ هات هم از یه شکلک استفاده کن. این حالت عادی پسته.

دیالوگ هات رو هم به این صورت بنویس:

هری گفت:
- اگه تو پسر منی...


با دابل اسپیس هم یه کم بیشتر کنار بیا، اینقد سخت نگیر بهش! بعدا یه توضیح کامل در این مورد میدم بهتون.
راستی، آخر جمله هاتون حتما علائم نگارشی بذار.

تایید شد!

اما انتظار میره خودتون رو خوب نشون بدین توی ماموریت ها.


ویرایش شده توسط اسكورپيوس مالفوى در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۱ ۲۱:۳۹:۰۸
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۵ ۱۶:۲۷:۵۷

اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

Only slytherin


پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶

مینروا مک گونگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۶ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۳۷:۴۹ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 27
آفلاین
مینروا مک گونگال در راهرو های طبقه دوم به سرعت حرکت می کرد به او خبر داده بودن که چند تن از بچه های گریفیندور در یکی از این راهرو ها در حال شیطنت هستند. او باید آن ها را قبل از آمبریج پیدا می کرد.

شک نداشت که یک ویزلی همراه آنهاست زیرا این کار ها فقط از پس فرد و جرج ویزلی یا هری پاتر و رون ویزلی بر می آمد.

نفسش بند آمده بود که به یکی از دیوار ها تکیه داد تا نفسی تازه کند. با خود فکر کرد که اگر آنها را پیدا کند مجبورشان کند که تمام راهرو های این طبقه را بشورند که یادش افتاد فلیچ از این کار خوشحال می شود ولی او نمی خواست فلیچ بویی از ماجرا ببرد. به یاد دامبلدور افتاد، اگر او بود در این شرایط چه می کرد.

ناگهان دری را در مقابل خود دید، آیا این در از اول اینجا بود یا او خیالاتی شده است.
در را باز کرد و وارد شد.

رون:آملیا تو از پروفسور مک گونگال خواستی عضو شه؟

آملیا:ممم...من

پروفسور مک گونگال: پاتر و ویزلی هافکر نمی کردم 4تاتونو با 20 نفر دیگه ببینم. بگید ببینم اینجا چه خبره؟ شماها اینجا دردسر درست کردید؟ می دونید چه قدر دنبالتون بودم که قبل از آمبریج یا فلیچ پیداتون کنم.

آملیا:معذرت می خوام پروفسور فکر کنم وقتی داشتم می اومدم تو خیلی سر و صدا کردم که شما فکر کردید ما دردسر درست کردیم.

پروفسور مگ گونگال:خانم فیتلوورت، خانم جانسون به من خبر دادند که شما به کمکم نیاز دارید نه اینکه خودتون دردسر درست کردید.

آملیا:آنجلینا!

هرمیون: می گی چی شده آملیا؟

آملیا: منو آنجلینا داشتیم در مورد یه فرد با استعداد به عنوان وردست هری حرف می زدیم ولی منظور من یه پروفسور نبود.

پروفسور مک گونگال: پس اینجا ارتش دامبلدورو راه انداختید؟ میشه منم عضو شم؟

آملیا: ولی پروفسور شما که اینا رو بلدید؟

پروفسور مک گونگال: ولی من تا حالا رو در رو با ولدمورت مواجه نشدم حالا میشه یا نه؟

=====
ببخشید طول کشید پروفسور!
توضیحات با پخ ارسال شد.

تایید شد!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۵ ۱۶:۳۵:۰۴

به پانمدی فکر کن، از مهتابی یاد بگیر، شاخدارو فراموش نکن، ازدم باریک انتقام بگیر.


پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
بعدازظهر آفتابی و بهاری زیبایی بود.بیشتر دانش آموزان هاگوارتز زیر سایه درختان کهن سال و چروکیده ی درون محوطه نشسته یا دراز کشیده بودند.

گَهگاهی صدای خنده و همهمه چندین دانش آموز بلند می شد ویا یک نفر با بازیگوشی از دست دیگری فرار می کرد.

هرماینی که بند کیف پوست اژدهای سنگینش را روی شانه اش جا به جا می کردو در راهرو سنگی پیش می رفت، با حسرت به دخترهای کنار دریاچه نگاه کرد.
-از قصد کلاسای گریفندور رو دوبل کرده،اونم تو این موقع از سال...قورباغه ی صورتی متعفن!

با صدای جیرینگ و جیرینگ و ظاهرشدن چیزی،سرش ناخودآگاه به سمت راست پیچید.خشم و حسرتش جایشان را به کنجکاوی دادند.

به طرف صدا راه افتاد و با دیدن چیزی در انتهای راهرو دهانش بازماند.
-پناه بر کراوات مرلین!

دری باشکوه و طلایی با شیشه های زاویه دار و یاقوتی رنگ و دستگیره های برنجی جلوی رویش تا سقف کشیده می شد.

-اتاق ضروریات!

کلاس آمبریج به کلی از یادش رفت.
-من به چی نیاز داشتم؟یه جورایی مضحکه که تو قبل از خود آدم می فهمی که به چی نیاز داریم!

دستگیره برنجی را گرفت و چرخاند ولی در از جایش تکان نخورد.

-قفله...یعنی باید اسم رمز بگم؟خب داشتم غر می زدم که ظاهر شدی.پس رمز میشه هرماینی غرغرو؟

در همچنان قفل مانده بود.

-مربوط به آمبریجه پس...آها...سانتورصورتی!

در تقی کرد و باز شد و هرماینی با لبخند به داخل سرک کشید و وارد شد.

چندین صورت خندان در اطراف سالنی به بزرگی سرسرای اصلی هاگوارتز درحال طلسم کردن و حرف زدن بودند.

هرماینی از پشت سرش صدای پارس سگی شنید و یکهو کله پا شد.

همونطور کله پا پاترونوس سگ رون را دید که دور تالار چرخ می زد و صورت لبخند به لب خودش هم بعدازلحظاتی در حالی که دستش را برای کمک دراز کرده بود جلویش ظاهرشد.
-به به ببین کی اینجاست

هرماینی که ردایش را می تکاند مشتی به بازوی رون زد.
-حالا دیگه تنها تنها به جاهای خوب قلعه میای؟اینجا کجاست؟

صدای شاد دیگری جواب داد:
-به به عضوجدید!به الف دال خوش اومدی

=====
جای هری پاتر خالیه واقعا!
البته، خودش ریاست الف دال رو داد به من ها!

راستش اولش من احساس کردم پستتون جدیه، آخرش متوجه شدم طنز بود. بهتره تکلیف پست از همون اول مشخص باشه. آخرش نفغهمیدم طنز بود یا جدی.
درسته که هر کس میتونه رمز خودش رو داشته باشه؛ اما میتونست یه چیزی باشه که به هرمیون بخوره، چون تو کتاب شناخت کمی ازش نداریم. یا حالا که خیلی با هرمیون فاصله داشته، جالب بود پیدا کردنش یه کم بیشتر طول میکشید و با توضیحات بیشتر.
یه کم از شدت توهین که نمیشه گفت... یه کم ملایم تر مورد عنایت قرار بدین مردم رو!

به هر حال، این اشکالات در حدی نبود که نگم...
تایید شد!
نقل قول:
-به به عضوجدید!به الف دال خوش اومدی


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۷ ۱۷:۱۱:۰۴
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۷ ۱۹:۲۴:۱۰

lost between reality and dreams


پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۷:۱۵ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸
از جایی بدون ستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
خوب ، منتظرین عزیز لطفا دوباره صبر کنید و منتظر بمونید تا عضو جدید از راه برسه هیچ نگران نباشید
- هی نویل ، خودتو خسته نکن الان یه ، یه ساعتی هست بچه ها خوابیدن ... به نظرت عضو جدید کی میرسه
- یه لحظه صبر کن ...
وبعد نویل شروع به خواندن کرد :
عضو جدید فرا خواهد رسید عضو جدید میاد رسید
نویل ادم خوشبختی بود چون اگر دیگران بیدار بودند تا الان حالش را جا میاوردند
هی بچه ها بلند شین یه صدا هایی میاد...

بیرون در اتاق ضروریات و من از همه چیز بی خبر

- هی شنیدی چه اتفاقاتی داره میفته؟
- نه ، چه اتفاقی؟؟
- منم نمیدونم!! تو میدونی؟؟
- چی!!
- چی ، چی ؟؟
- چی ، چی یعنی چی ؟؟
- ها
- چی ها؟؟
- اهان
- اَه دیگه بسه آملیا حالا ولم کن برو بزار راحت باشم ... اَه
از دست آمیلا عصبانی بودم برای همین راه افتادم و رفتم رفتمو رفتمو رفتمو رفتمو رفتمو رفتم تا اینکه خسته شدم و به یه دیوار تکیه دادم و نشستم .
احساس میکردم کمرم میخاره و اون موقع بود که به یکی احتیاج داشتم تا کمرمو بخارونه ولی ناگهان
- وایی ... هوی ... اون ورتره ، آره آره خودشه
دیوار داشت کمرمو میخاروند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ ولی ناگهان پشتم خالی شد و من با مغز خوردم زمین
- اخخخخ .... سرم
سکوت بدی بود انگار همه مرده بودن و مدرسه خالی بود... ولی بمب صدا ناگهان منفجر شد
- هورااااااااااا یه عضو جدید ، یه عضو جدیییددد
- سلام همیشه به جمع ما خوش اومدی این رمز توعه برای این که یادت نره توی این پاکت ثبت شده به غیر از خودت کسه دیگه ای نمیتونه توشو ببینه پس نگران نباش
نامه رو باز کردم و داخل نامه نوشته‌شده بود :
«وایی ... هوی ... اون ورتره ، آره آره خودشه»
- چی ... چیشده ؟؟ اینجا کجاست؟!!!!!!!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!
=====
خب خب خب... عصبانی؟ از من؟
مورد خاصی برای اشاره نداشت، جز اینکه خیلی سریع پیش رفته بودی. روند ماجرا خیلی سریع بود. و اینکه به علائم نگارشیت بیشتر دقت کن. مثلا:
نقل قول:
دیوار داشت کمرمو میخاروند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

تکرار علامت، معنیش تشدید احساسات نیست.
و... خب... با توجه به اینکه هدف از عضویتتون پیشرفته...
تایید شد!
خوش اومدین.


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۷ ۱۴:۴۶:۴۱

عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
تغییر در نحوه عضویت در الف دال:

این سوژه رو در همین تاپیک، درمورد خودتون ادامه بدین.

*سوژه جدید*

توجه: این تاپیک فقط برای عضویت اعضای الف دال هست و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد.

- پس کی میاد؟! خیر سرش رهبر ارتشه!
- میاد حالا؛ ببینید، این شعره رو تازه نوشتم. میخواید...
- نه رون، نخون!
-

رون از استقبال این همه الف دالی به وجد اومده بود. پس گرفت و نشست و منتظر رئیس شد تا بیاد. کلی نقداش طول کشیده و کلی برای تایید پستش منتظر مونده بود، پس انتظار اومدنش، زیاد هم سخت نبود.

چند دقیقه طول کشید. نیومد. یه ساعت گذشت، بازم نیومد. خیلی منتظر شدن، بازم نیومد. اعضایی که داخل مونده بودن دیگه خسته شون شده بود. مگه پیدا کردن عضو جدید چقد طول میکشید؟! فقط قرار بود دو سه تا عضو جدید برداره بیاره. آدر دستای پشت پرده شو فرستاد دنبال آملیا.

پشت اتاق ضروریات

- من واقعا نیاز دارم برم پیش اعضای تیمم!
- هنوز اسم رمز رو نگفتی!
- یادم نمیاد آخه! اصلا چرا باید بعد از ورود به اتاق، کلمه رمز رو بگیم؟!
- نمیدونم... خودت گذاشتی؟
-

الان اعضای تیمش چی فکر میکردن؟! حتما اونو خیلی آدم بی مسئولیتی میدونستن. هرچند، خیلی هم در اشتباه نبودن!

- ستاره هاااااا کجایین؟!
- تبریک میگم! رمز مخصوص خودتون رو گفتین! میتونین وارد شین!

آملیا وارد شد و در پشت سرش بسته شد. اگه تلسکوپشو آورده بود، این همه اتفاق نمی افتاد. اما ورودش، برخلاف تصورش، با استقبال زیادی مواجه شد.
-
- ام... خب... اعضای جدید الان میان! البته... شاید یه کم، فقط یه کم ها، طول بکشه!

و اولین عضو، درحال نزدیک شدن بود.

توجه: اعضای الف دال، که برای ثبت نام میان، همینجا یه پست در مورد اینکه چطوری رسیدن به اتاق ضروریات، چطوری پیداش کردن، کسی رو دیدن اصلا؟ قبلش با خود آملیا حرف داشتن؟ در اون حین، داخل چه خبره؟ یا چیزایی از این قبیل بنویسن.
چیزایی که توی رولتون باید استفاده بشن:
1. چطور رسیدین به اتاق ضروریات؟
2. رمز عبور خاصتون چیه؟ سریع پیداش میکنید؟
3. حتما حتما پست خودتون رو تموم کنید، طوری که نفر بعد بتونه درمورد خودش بنویسه.


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.