هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
- تتو کنید؟

رودولف این سوال را پرسید. رودولف به همه چیز شک داشت. تام وقتی شک او را حس کرد، به آرامی و مخفیانه چوبدستی خود را از جیب خارج کرد و زیر لب طلسم فرمان را اجرا کرد.
رودولف لحظه‌ای با چهره‌ای متعجب به تام و بلاتریکس نگاه کرد. سپس ناگهان لباس خود را پاره کرد و با لبخندی که می‌کوشید جذاب باشد، گفت:
- اصلاً شما کل بدن مارو تتو کنید! نه بلا، تو فقط آستینتو میتونی تا آرنج بدی بالا.

تام لبخندی شیطانی زد که البته چیزی از چهره انسانی و جذابش کم نمی‌کرد، سپس شروع کرد به تتو کردن...

در طرفی دیگر، سر گذر هاگزمید:

دامبلدور با چهره‎ای خسته همچنان ایستاده بود. پاهای پیرش از اینکه چندین پست همینطور در این محل ایستاده بود، بسیار درد گرفته بودند و کاملاً علائم پیری را آشکار می‌کردند. اما دامبلدور قصد نداشت تسلیم شود. او دامبلدورِ روزهای سخت بود. پس فکرِ بکری کرد. اگر همینطور با ایستادن نمی‌توانست توجه ملت را به خود جلب کند، باید کاری انجام دهد که توجه ملت را جلب کند. به این فکر خود آفرین گفت، سپس کلاه نوک تیز خود را از سر برداشت، روی زمین قرار داد و با صدای بلندی فریاد زد:
- خونه دار و بچه دار! گالیون رو بردار و بیار... نمایشای جالب فاوکس ققنوس با ریشِ زنده! بیاید و لذت ببرید و سرگرم بشید!

دامبلدور با دیدن مردمی که کم کم به سویش می‌‌آمدند، بسی خوشحال شد. اما بعد، با دیدن یکی از چهره‌ها، لبخند پدرانه‌اش جای خود را به پوکرفیسی عظیم داد.
- فرزندم؟ جیمز؟ تو مگه درس و مشق نداری؟ اینجا چیکار میکنی؟
- با شنل نامرئی اومدم بمب کود حیوانی بخرم پروفسور... چه خوشتیپ شدید امروز.
- یادم باشه بعداً برات کلاس خصوصی بذارم فرزندم.
- غلط کردم پروفسور.
- شوخی کردم باهات. بیا بریم تو کافه، تو دیگه هفده سالت شده. باید در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

دامبلدور سکه‌های موجود در کلاهش را وارد جیب خود کرد، سپس دستش را روی شانه جیمز گذاشت و وی را به کافه سه دسته جارو برد.
مدیر هاگوارتز و دانش آموز، پشت یک میز نشستند. دامبلدور ابتدا با نگاهی عمیق، به جیمز نگاه کرد. سپس گفت:
- فرزندم، یکی از شاگردان سابق من، داره تبدیل به بزرگترین خطر برای جامعه جادوگری میشه و من قصد دارم باهاش مقابله کنم...
- منم عضو گروهم پروف!
- دیگه من رو پروف صدا نکن جیمز.
- نه دیگه... اگر بیام تو گروه شما، پروف صداتون میکنم.
- حله فرزندم... باید اعضای دیگری هم پیدا کنیم ولی!



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از مرگ ندارم هراسی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 137
آفلاین
تام جوان نگاهی به رودولف لسترنج انداخت.
_ چطور جرئت می کنی خانمی به این محترمی رو بزنی؟

قلب بلاتریکس از جا کنده شد.

_ با من بودی جوجه؟
_ اصلا تو می دونی من...
تام حرفش را خورد. او می دانست که برای ابتدا کار نباید خشونت به خرج دهد.
_ آقای محترم! این خانم زیبا چند لحظه پیش به مطب من مراجعه کرد و مشکلش رو برای من تعریف کرد. من به شما پیشنهاد می کنم که به اتاق من بیاین و...
_ حتما این کارو می کنیم آقای دکتر!
_ تند نرو زن! ما تو زندگیمون مشکلی نداریم.
_ چطور می گی نداریم؟ من و تو انقدر مشکل داریم که حسابش از دستم در رفته.
_ هر طور باشه من نمی زارم یه دکتر زپرتی بخواد مشکل منو حل کنه.

تام جوان از عصبانیت زبانش را گاز گرفت.
_ رودی! به خاطر من! لطفا.
رودولف که دید حریف این ساحره یک دنده و لجباز نمی شود شانه هایش را بالا\ انداخت و گفت:
_ باشه اما اگه راه کارهاش مزخرف بود من می دونم با تو این دکتر...
قبل از این که رودولف بتواند حرفش را تمام کند، تام به آرامی وردی را زمزمه کرد.
_ آخ! این پشه ها جدیدا چقدر بد نیش می زنن.
_ خب بریم؟
_ بریم آقای دکتر.

تام رودلف و بلاتریکس را به مطبش هدایت کرد و نکته هایی درباره زندگی مشترک به آنها گوشزد کرد. کلمات آنقدر خوب بیان می شدند که تام یک لحظه به این فکر افتاد مرگخواری را رها کند و برود مطب بزند. حتی رودولف هم از راه کارهای تام خوشش آمده بود.
_ آقای دکتر من و رودولف به این نتیجه رسیدیم که دعوا رو کنار بزریم و مثل زوجی با وقار با هم زندگی کنیم. فردا هم تمام خاندان بلک رو پیشتون میارم. ازتون متشکرم.
_ وظیفه م بود! فقط قبل از این که برید باید یه چیزی رو دستتون تتو کنم.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۵/۹/۷ ۱۴:۴۴:۵۰

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
- راستی آقای دکتر میشه خانوادگی خدمت برسیم؟
- تام جوان که از خدایش بود گفت:
- بله حتما خانم والده هم تشریف بیارن اصلا می خواین کل ایل تبار بلک بیارین؟
- لطف دارین آقای دکتر ای به چشم. فقط میشه بگم هزینه ش چه قدره؟
- مگه می شه از خانم باشخصیتی مثل شما پول گرفت؟
لپهای بلاتریکس گل انداخته بوددند.
- شما تاج سر مایید آقای دکتر. پس فعلا.
- خداحافظ .

همانطور که بلاتریکس به سمت خانه حرکت می کرد با خود می گفت:
- وای .....چه دکتر باکمالاتی بود. خداکنه مجرد باشه. اگه مجرد باشه از رودولف طلاق می گیرم می رم باهاش ازدواج می کنم. نکنه نیاد خواستگاریم...... اصلا نکنه زن داشته باشه.
بلاتریکس در هپروت بود که ناگهان با یک عدد لوپین برخورد کرد.
- هوی حواست کجاست؟
- وای ببخشید.
- چرا با این عجله؟ کجا میری؟
- کافه سه دسته جارو.
- چه خبر شده؟ من تازه از اونجا اومدم. خبری نبود.
- آلبوس دامبلدور نذری پخش می کنه.
- مناسبتش چیه؟
- سالروز مرگ مرلین.
- حالا چی میدن؟ قیمه؟
- نه بابا. کوبیده می دن.
بلاتریکس که از وقتی شوهر کرده بو د کوبیده نخورده بود گفت:
- اه پس منم میام.

لوپین و بلاتریکس با هم رفتند تا نذری بگیرند. که با صحنه ای بس عجیب مواجه شدند.
- هوی کجا همه کوبیده ها مال منه.
این صدای رودولف بود که قمه اش را می چرخاند.
- من اول از همه اومدم پس همه شون مال منه.
که ناگهان چششمش به بلاتریکس افتاد.
- تو اینجا چیکار می کنی ضعیفه؟مگه بهت نگفتم حق نداری از خونه در بیای بیرون.
- تو اینجا چی کار می کنی؟
- کسب حلال! اومدم برای تو بچه مون نون دربیارم!
- ما که بچه نداریم!
- خب حالا! چه فرقی می کنه؟ بیا بریم من دیگه از خیر کوبیده ها گذشتم. بیا بریم که تو خونه کارت دارم.
- من نمی یام.
- بله بله نفهمیدم چی شد؟
- گفتم نمی یام.
- به شوهرت زبون درازی می کنی؟
و می خواست با قمه اش به فرق بلاتریکس بکوبد که ناگهان دستی دستش را گرفت.
بلاتریکس با شوق گفت:
- آقای دکتر!


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۱۸ ۱۲:۴۲:۴۹

مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۵

گلرت گریندل‌والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۷:۴۶ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود

خلاصه : تام ریدل جوان مشغول تأسیس گروه مخوفش یعنی «مرگخواران» است. او تا کنون یک جوجه مار یافته و یک لوگو برای گروهش طراحی کرده (علامت شوم). در سویی دیگر آلبوس نیز ققنوسی یافته و سر گذر هاگزمید ایستاده تا عضوی برای محفل بیابد. بلاتریکس که از خیانت های رودولف عاصی شده می خواهد از او انتقام بگیرد و تام ریدل را در سه دسته جارو می بیند ...

آدم ها می خواهند خودشان را تعریف کنند. هر چه ساده تر و واضح تر تعریف کنند راحت ترند. بعضی موقعیت ها دردناک است، چون آدم خودش را مطابق تعریف قبلی حس نمی کند یا تعریفی برای خودش پیدا نمی کند و تا وقتی که آیینه ای رو به روی آدم قرار ندهند، قیافه ی ما می تواند هر چیزی باشد. اما رو به روی آیینه تعریف ها با مرز روشن و ثابت قرار می گیرند ...

- بهم بی توجهی می کنه. منو سوار یه تسترال هم نمی کنه برم بگردم. مجبورم می کنه چادر گل گلی بپوشم. قبلن مرتب قربون صدقه ی کمالاتم میرفت، ولی الان چی؟ ای آقا! با اون خانواده ی عقب افتاده ش! من اگه اسم یه مرد نامحرمو جلوش ببرم سرخ و سفید می کنه خودشو و قهر میکنه از خونه میزنه بیرون پی الوالتی هاش. ولی خودش چی؟ یکیو میگه خواهر اصغره، یکی سوشال فرنده، یکی اکونومیک فرنده، یکی دوست فرهنگی شه، یکی دوست علمی شه! همه ش هم میگه دیشب سفر علمی بودم! ای بر ذات هر چی ناموس دزده لعنت ...

تام ریدل به چشم های بلاتریکس خیره شده بود، ولی اصلاً گوش نمی کرد. داشت فکر می کرد که هدف واقعی اش از خواستن قدرت چیست؟ چه کاری می خواهد دقیقاً بکند؟ چه مسخره بازی ای است راه انداخته؟ برای چی؟ چار تا ماگل بکشد؟ دو سه تا پل نابود کند؟ صرفاً اوج سیاه بودنش این باشد که گندزاده ها را به روز سیاه بنشاند؟ چه فرقی به حال دنیا می کند چارتا ماگل اینور و آنور؟ خب اگر مسئله فقط گندزاده هاست بهتر نیست با روش های مسالمت آمیز تری جلو برود؟ هیچ جوابی نداشت. اینقدر بدش می آمد از این بخش عاقل ذهنش! همیشه نمی گذاشت از هیچ کاری لذت ببرد. می خواست چوبدستی اش را روی سرش بگذارد و طلسم شکنجه را سمت کله ش بفرستد که ...

- ار ... ار ... مرسی ک بغل تو بهم دادی ... ار ... ار ... باب ... بابا ...

و بلاتریکس خودش را در آغوش ریدل جوان انداخت. ریدل با بی میلی اورا تحمل کرد و چند ضربه ای به پشتش زد، سپس از جیبش کارت ویزیتی در آورد :

دکتر تام ریدل، پزشک متخصص امور حیوانی انسانی، دارای مدرک دکترا از خیابان های لندن ( بهترین دانشگاه ها ) با تضمین ِ اجباری، مکان : کافه ی سه دسته جارو، میز آخر



- حتمن با شوهرت بیا، یه سری تکنیک های مشاوره ای بهتون یاد میدیم که با اون ها از پس همه چی بر میاین.
- حتمن میارمش. آقای دکتر عمل های زیبایی چی پیشنهاد می کنین؟ این بینی من پولیپ ه.
- این دیگه پولیکاس! بیار درستش می کنم!


در پناه او
بدرود



ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲۵ ۲۳:۰۷:۱۶

[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۲۸ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۰۱ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
بلاتريكس مي خواست براي انتقام از رودولف هم كه شده است به جبهه اي به اسم محفل ققنوس، که هنوز دنبال عضو بود، بپيوندد. بلاتريکس بعد ها به خاطر حتى خطور اين فکر به ذهنش، چندين بار موهاى فرفرى اش را محکم کشيد.

بلاتريکس داشت مى رفت که با دامبلدور دست دوستى بدهد، بلاتريكس داشت آينده اش را نابود مي كرد، بلاتريكس داشت خاله ي معنوي ويزلي ها مي شد، بلاتريکس داشت فرزند دامبلدور مى شد که ناگهان فرد بلند بالا و چشم و ابرو مشکى اى را از دور ديد. قلب بلاتريکس مثل گنجشک داخل ساعت، از قفسه ى سينه اش آمد بيرون، شکلک قلب را نشان داد و بازگشت. موهاى فرفرى اش به شکل قلب درآمدند. لپ هايش گل انداختند.

بلا يک نگاه به قيافه ى دامبلدور با بينى شکسته، عينک هلالى، ريش داع.شى انداخت و بعد يک نگاه به فردى که از دورتر ديده بودش. قد بلند، موهاى مشکى و حالت داده شده، بينى خوش فرم.

بلاتريکس دست دوستى اش را از مقابل دامبلدور عقب کشيد. دامبلدور نااميدانه اسم بلاتريکس را از ليستش خط زد.

چند قدم جلوتر، در واقع آن تام ريدل جوان بود که بلاتريکس عاشقش شده بود. تام مدام ليستش را بالا و پايين مى کرد اما جز مار کوچکش که توى جيبش وول مى خورد و نشان گروهى که نقاشى کرده بود، هيچ کس عضو گروهش نبود.

- سلام. دستتون كاغذ هست؟ دنبال آدرس مى گرديد؟ من بلاتريکسم. کمکتون کنم؟

تام اولين عضو را بايد وارد گروهش مى کرد.
- اوه بله گم شدم.
-


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۳۲ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 321
آفلاین
اما همين كه آن پسر چشمانش را از روي برگه ها برداشت و سرش را بلند كرد، بلاتريكس با ديدنش هوشيار شد. انگار نه انگار كه همين چند دقيقه ي پيش چندين بطري با دوز بالا خورده بود.

- ريگولوس تويي؟ خيلي وقته نديدمت!

- بلاتريكس؟

- سلام رفيق قديمي. حال و احوال؟

- ممنون، تو اينجا چيكار ميكني؟

- جريانش خيلي مفصله. حالا بعدا واست توضيح ميدم. چه كارا ميكني؟ چطوري اينقدر جوون شدي؟

- راستش يكم از معجون هاي جواني آرسينوس رو كش رفتم. ولش كن اين حرفا رو، بيا بريم واسم تعريف كن ببينم اينجا چيكار ميكني؟

ريگولوس و بلاتريكس هر دو از كافه خارج شدند. در راه همينطور كه بلاتريكس داشت درباره ي مشكلاتش با ريگولوس صحبت ميكرد، با شنيدن صدايي هر دو متوفق شدند.

- محفل ققنوس مياي؟ خيلي حال ميده ها! ضرر نميكني. مجاني تعليمت ميدم.

آن دو باشنيدن اين صدا بسيار تعجب كردند.

- اين صداي دامبلدور نيست؟

- چرا... فكر كنم خودش باشه.

آنها كه بسيار كنجكاو شده بودند به سمت صدا رفتند و با ديدن دامبلدور كه يك زنجير به دست گرفته بود و هي آن را ميچرخاند چشمانشان بيش از حد مجاز باز شد.

- پروفسور دامبلدور؟!

دامبلدور با صداي بلاتريكس كه از روي حيرت او را صدا ميزد، به پشت سرش نگاه كرد.

- بلاتريكس؟ ريگولوس؟ شماها اينجا چيكار ميكنين؟

- آلبوس خودتي؟ اينا چيه داري بلغور ميكني؟ محفل ققنوس؟

- راستش، ارباب شما داره تجديد قوا ميكنه. منم كه نميتونستم وايستم اون هركاري كه دوست داره، بكنه، واسه همين شروع كردم به راه اندازي يك محفل.

- مطمئني ارباب داره تجديد قوا ميكنه؟

- آره... دروغم چيه! بعدشم، مگه شما ها خبر نداشتين؟

بلاتريكس زير لب زمزمه كرد:
- اي رودولف نامرد. حتما خبر داشته هيچي به من نگفته.

- چيزي گفتي بلاتريكس؟

بلاتريكس با صداي ريگولوس به خود آمد و گفت:
- نه نه. چيز خاصي نبود. راستي آلبوس، تونستي كسي رو وارد محفل بكني؟

- راستش هنوز نه. هيچ كس نميدونه محفل ققنوس چي هست! وقتي بهشون ميگم بياين محفل، فكر ميكنن ديوانه شدم. مشنگن ديگه، كاريش نميشه كرد.

بلاتريكس لبخندي شيطاني زد. به نظرش اين بهترين راه بود كه ميتوانست از آن رودولف نامرد انتقام بگيرد. پس با صداي بلندي گفت:
- خب عيبي نداره. من ميشم اولين عضو محفل ققنوس.

-

-


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۲۱:۵۲:۱۹

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۹:۰۴ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵

باروفیو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۲ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
از محصولات لبنی میش استفاده کنید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 191
آفلاین
خلاصه: تام ریدل جوان مشغول تأسیس گروه مخوفش یعنی «مرگخواران» است. او تا کنون یک جوجه مار یافته و یک لوگو برای گروهش طراحی کرده (علامت شوم). در سویی دیگر آلبوس نیز ققنوسی یافته و سر گذر هاگزمید ایستاده تا عضوی برای محفل بیابد.

تصویر کوچک شده


زن جوان به چهره‌ای برافروخته وارد خانه شد و در را پشت سرش محکم به هم کوبید.

- تف به غیرتت!

عینک دودی بزرگی که نیمی از صورتش را پوشانده بود را از چشم برداشت و به گوشه ای انداخت.

- بی شرف بی لیاقت!

چادر گل گلی سفیدش را از سر کشید به زیر پا انداخت.

- خاک تو سر من!

کفش‌هایش را درآورد و با پرتاب یک لنگه، تصویر خودش در لباس سفید و با لنگه دیگر، قاب عکس کناری که تصویر مردی در آن نمایان بود را شکست.

- حیف جوونیم!

روی مبل ولو شد و زد زیر گریه ... مدّتی زار زار گریست در حالی که لابلای هق‌هق‌هایش با خودش حرف می‌زد.

- هی هر روز می‌رم باشگاه ... با بچّه‌ها می‌ریم بولینگ عبده ... می‌رم مأموریت ... من تسترالو بگو ... من تسترالو بگو که نفهمیدم و حرفاشو باور کردم ... تسترال بودم که این همه سال نشستم کنج خونه جوونیمو ریختم به پات ... فکر کردی من نمی‌تونم؟ بر و رو دارم که دارم ... صد تا خواستگار بهتر از تو داشتم ...

زن از جا برخواست و اشک‌هایش را پاک کرد. دیگر اثری از غم در چهره‌اش دیده نمی‌شد، شعله‌ی آتش انتقامی که در دلش روشن شده بود به وضوح در چشم‌هایش نمایان بود.

زن به اتاقش رفت و مدّتی بعد با ظاهر کاملاً متفاوتی خارج شد. خشم چهره‌اش حتّی از پشت انبوه لوازم آرایشی روی صورتش نیز دیده می‌شد. به جای چادر گل گلی‌اش یک دست لباس مجلسی مشکی رنگ پوشیده بود و موهای همیشه لختش فر شده بود. یک جفت کفش پاشنه بلند پوشید و در حالی که در حفظ تعادلش هنگام راه رفتن مشکل داشت با حالتی که دست کمی از جنون نداشت، برای تلافی از خانه خارج شد. تلافی خیانت‌های مکرّر و ناپاکی چشم رودولف.

تصویر کوچک شده


کافه سه دسته جارو مملو از جمعیت بود. بلاتریکس که پس از نوشیدن چندین بطری با دُز بالای کره تلو تلو می‌خورد اندکی چشم گرداند و متوجّه پسر جوان جذّاب و دلربایی شد که کنج کافه نشسته بود و بی توجّه به اطراف به کاغذ پوستی مقابلش نگاه می‌کرد.

- اهم ... تنهایین؟ می‌تونم به یه نوشیدنی کره‌‌ای دعوتتون کنم؟


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۵:۲۹ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۸:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
دفتر تبلیغاتی

- و خب ترجیح میدم همه اون حس قدرت و مرگ که توضیح دادم از دهنش بزنه بیرون. یعنی مثلا از گوشها و دماغش نباشه. میدونی که گوش اصلا چیز جالبی نیست. ممکنه جن های خونگی علیه ما شورش کنن بخاطر اینکه بزرگترشو دارن و دماغِ گابلینها هم در این زمینه حرف اول رو ..

تام ریدل که بسیار جوان بود، حین توضیحاتی که برای طراح میداد کمی سکوت کرد و نگاه خیره ای به جعبه بزرگی انداخت که روی میز قرار داشتو مرد لاغراندامی بدون هیچ صحبتی مدام به آن جعبه نگاه میکرد. البته تام فکر میکرد مرد از بیماری عجیبی رنج می برد که دستش جسم کوچکتری را دستش گرفته بود و روی میز میلغزاند.

- خب کجا بودم؟ آره میگفتم! میخوام همه حسش رو یه جوری برام طراحی کنی که از دهن اون جمجمه که اولش گفتم بپاشه بیرون! مثل یک .. مثل یک .. خب .. همم ..

تام که از لحظه ای که بیرون در دفتر تبلیغاتی حس میکرد جیب شنلش شروع به سنگینتر شدن کرده، دست از ادامه صحبتهایش برداشت و نگاهی به درون جیب انداخت. مار بزرگی که درون جیبش بود اصلا شباهتی با ماری که ساعتی پیش پیدا کرده بود نداشت! به چشمان مار خیره شد و نگاه مجددی به طراح انداخت که بدون هیچ اهمیتی درحالی که همزمان با ریتم آهنگی که از شنیده میشد سرش رو تکان میداد.

- الان دقیقا میدونم میخوام چطوری باشه اون حس قدرت و مرگ که گفتم! شبیه یک مار!


دقایقی بعد

تام جوان در حالی که برای گذشتنِ وقت، وردهای پیچیده و سیاهی رو مرور میکرد که در کتاب جادوی سیاه پیشرفته ای که قبل از تعطیلات از کتابخونه هاگوارتز کِش رفته بود، دیده بود، با تکیه زدنِ ناگهانی طراح به صندلی کمی در جای خود جابجا شد و از روی شنل مار درون جیبش را نوازش کرد.

طراح تصویری رو درون جعبه بزرگ به او نشون داد:

تصویر کوچک شده


- خوشتون میاد آقای ریدل؟

- خوشم میاد؟! دارم میمیرم از خوشحالی اصلن!! این چیه احمق! ما یک جمجمه خواستیم! نه یه قیافه مسخره و خوشحال که شبیه کیکِ پنیر باشه!!


دقایقی بعدتر

طراح درحالی که سرش باندپیچی شده بود مجدد تصویر درون جعبه بزرگ رو به او نشون داد:

تصویر کوچک شده


- هوم! کار مهمی نکردی! صرفا چیزی که درون ذهن باارزش ما بود کشیدی. حس میکنیم وقت ما تلف شد. برای جبران خسارت مبلغ دستمزدت رو از حقوق این ماه خودت کم کن و به شماره حسابی که برات اس ام اس میکنم واریز کن.

سپس جعبه بزرگ رو با خودش برداشت و در جای خود چرخید و از دفتر تبلیغاتی غیب شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۵:۴۳:۵۳
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۷:۳۲:۱۸
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۸:۰۸:۱۰
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۸:۱۱:۳۷

?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲:۳۶ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵

دیوید کراوکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۶ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۱۴ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
از تو عبور میکنم . . .
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
- پیس پیس، دختر کوچولو... با توام، پیس...هوووی . عجب دوره زمونه‌ای شده‌ها، هرچی صداش می‌کنم محل نمی‌ذاره و میره.

دامبلدور که دیده بود مورچه‌ها هم دعوت او را نمی‌پذیرند بعد از تفکری چند در نشانه‌های عالم به این نتیجه رسید که بهتر است سر گذر هاگزمید را امتحان کند. بنابراین با یک پای تکیه زده به دیوار گذر و زنجیری چرخان در دست، پیس پیس کنان سعی در اغفال جوانان ها... سعی در ارشاد جوانان هاگزمید و دعوت آنان به جبهه‌ای که بی‌شک در آینده‌ای نه چندان دور تبدیل به حق خواهد شد و تنها نوری خواهد بود در برابر سیاهی که جهان را به یقین خواهد بلعید.

- داداش، خوشتیپ، یه دقیقه وقتت رو بهم.... خواهرم، شما، یه لحظه میشه... پسرجون، آره خودت، همین تو که سیفید میفید هم هستی، یه لحظه بیا... ای بابا، اینم که رفت.

فاوکس که نظاره‌گر عضویابی آلبوس خاکستری بود سری تکان داد و پرواز کرد تا بتواند بر لبه‌ای بلندتر بنشیند.
آلبوس که ناامیدی را از چشمان فاوکس خواند گفت:

- جون داداش اینا توجه ندارن، وگرنه یکیشون بیاد جلو یک سخنرانی براش می‌کنم از نتورک مارکتینگیا بهتر.

سپس تیریپ کامبیز باقی پشت موهای خاکستریش را تکانی داد و بعد زنجیر چرخانیش را از نو آغاز کرد.



در سویی دیگر تام ریدل مار کوچکش را در آغوش کشیده بود و با او صحبت می‌کرد.

- چقدر بامزه‌ای، مثل یک انگشت باریکی.
- عوضش از انگشت هرپایی مقتدرترم.
- نه چندان... راه هم که نمی‌تونی بری.
-من می‌تونم تو رو چنان جای دوری ببرم که هیچ‌کشتی نمی‌تواند ببرد. هرکسی را لمس کنم به خاکی که ازش آمده برمیگردد، اما تو پاکی و از یک سیاره دیگه آمده‌ای...

تام ریدل با شنیدن این دیالوگ چنان جا خورد که فورا عصبانی و قرمز گشت، در حدی قرمز که گویی پاتیلی از استرومپگامسوز را قورت داده است.

- بی‌شعور، من به این خفنی رو با اون فسقل بچه اشتباه گرفتی

مار سریع خودش را جمع و جور کرد و سعی داشت نگاهش را از چشمان پسرک بدزدد.

- بدو برو تو جیبم، باید برم یه جا سفارش لوگو بدم.

چند ثانیه بعد از جهش مار به جیب پسرک، با صدای پاقی منظره زیبای آنجا از هرگونه بنی بشری خالی گشت.



بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ققنوس پرواز کرد و کرد. خیلی از دامبلدور دور شد...بعد یهو به فکر فرو رفت!
-مگه من جغدم؟ من برای چی باید برم پیغام برسونم؟ من ققنوس محترمی هستم.
و عصبانی شد. خواست پرواز کند و کلا بی خیال دامبلدور بشود که فکر جدیدی به ذهنش رسید.
این سوژه مال گذشته بود. مال دورانی که هنوز نه محفلی وجود داشت و نه مرگخوارانی. پس جینی و هری و بقیه از کجا پیدایشان شده بود؟ اصلا این اشخاص چه کسانی بودند؟

ققنوس خشمگین به طرف دامبلدور برگشت و پیرمرد را در حالی یافت که روی نیمکتی در پارک نشسته بود. این موضوعی بسیار طبیعی بود. پیرمرد ها همواره به نشستن در پارک علاقه داشتند. دامبلدور روی زمین خم شده بود و با خودش حرف میزد.

ققنوس به طرف دامبلدور رفت و نوکش زد. دامبلدور در حالی که محل نوک زدگی را گرفته بود به طرف ققنوس برگشت.
-چی شده پرنده زیبا؟ مگه نمیبینی؟ دارم این مورچه های زحمتکش و فداکار رو دعوت به عضویت در گروهم میکنم.

نه ققنوس میتوانست آدمی حرف بزند و نه دامبلدور ققنوس زبان بود. برای همین دامبلدور متوجه علت خشم ققنوس نشد. ولی این اهمیتی نداشت. او باید برای گروه جدید و فداکار و سفیدش عضو پیدا میکرد.


سمت سیاه:

تام ریدل کاغذ پوستی بزرگی روی زمین پهن کرده بود و سرگرم کشیدن نقشه های پلید بود. اگر شخصی از نزدیک به کاغذ نگاه میکرد متوجه میشد که این کاغذ پوستی است! پوستی! پوست واقعی...پوست انسان!
تام در حال کشیدن نقشه های پلید برای تشکیل ارتش سیاهش بود که ناگهان صدای خش خشی از لای بوته ها توجهش را به خود جلب کرد.
تام جادوگر جسوری بود. فرار نکرد. به بوته ها خیره شد. درخشش یک جفت چشم سبز رنگ را از لای بوته ها تشخیص میداد.
-تو چی هستی؟...یه مار؟! چقدر کوچولویی. ولی مهم نیست. مار ماره. مار من میشی؟


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۸:۲۰:۱۰
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۸:۲۰:۵۷

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.