هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۰۷ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۳:۴۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
بعد از خارج شدن مرگخوارا از مطب ،مرگخوارا و لرد با بهت عجيبى به هم زل زده بودند.
پس از چند ثانيه سکوت لينى سکوت حاکم شده را شکست.
-اوومم..خب حالا چيکار کنيم؟

لرد سرش را تکانى داد ،که موجب پريشان شدن موهاى نارنجى اش روى پيشانى اش بود.
-آفرين لينى....حالا چيکار کنيم؟ما که الکى به شما حقوق نميديم ،يه فکرى کنين ديگه!

هکتور با هيجان به حالت ويبره به سمت لرد روانه شد ،اما توسط بلاتريکس وسط را خنثى شد.
-معجون بدم؟تغيير رنگ مو؟کچل شدن دوباره؟

بانز که کمى اين طرف تر سمت چپ....يا شايد آنطرف تر سمت راست ايستاده بود ،به هکتور تشر زد.
-کى به تو گفت حرف بزنى هکتور؟

هکتور از حالت ويبره به حالت تدافعى تغيير شخصيت داد.
-خوووودممم،اصن کى به تو گفت نامرئى باشى بانز؟

لينى پيام بازرگانى گونه ،ميان مشاجره آن دو پريد.
-اهم ،هکتور اصن رو اينحورى نمينويسن اينجورى ⇦(اصلا )مينويسن!

لرد ناراضى از ستيز مرگخواران شکايت کرد.
-اينارو کم داشتيم فقط!
-ارباب هستين بدون هيچ کم داشتى!

لرد که انگار انرژى بهش برگشته بود موهايش را در هوا پريشان کرد.
-خودمون ميدونيم سو!

ناگهان صداى گريه کودکى ؟که بيشباهت به گربه نبود ،توجه مرگخواران را به خود جلب کرد.
ديانا با چشم هاى خيس از اشک به کله ى لرد سياه زل زده ،و به خود ناسزا ميگفت.
-همش....همش تقصير من بود....انقد اين رون ويزلى رو مسخره کردم اينجورى شد ،حتى تو فرم مرگخوارا هم به اون گفته بودم هويج خال خالى ،حالا....حالا ارباب موهاش نارنجى شدههههه😿🙀

با اين حرف ديانا همهمه ميان مرگخواران بيشتر شد،به راستى اين تشابه مسخره به دليل چه بود؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۰۴ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۴:۱۲ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
بعد از چند ساعتی که دکتر روی سر لرد داشت کار می‌کرد، تونسته بود نصف سر لرد رو مو بکاره. تو این مدت همراه های لرد خسته شده بودن و خوابیده بودن و لرد هم نگاه سهمگینش رو به سقف انداخته بود و سقف در نزدیکی ریزش بود. لرد که دید این کار به ضرر خودشه نگاهش رو به سمت دیوار گرفت.

-
- چی شده ادوارد؟ چرا جیغ می‌زنی؟
-
- تو به ما بگو بلا.
-
- یکی از یکی بدتر. چرا دهنت باز شده؟ لینی؟ پیکسی ما. تو بگو چرا این دوتا ااینجوری شدن.
-

دکتر و لرد، همچنان متعجب به سه مرگخوار نگاه می‌کردن که ادوارد، جیغ زنان حرف زد.

- مو هاتون ارباب.
- مو هامون؟ مو هامون چی شده؟

همزمان با این حرف لرد آینه‌ای ظاهر کرد.

- چرا داری ما رو ویزلی می‌کنی؟
- ویزلی؟
- محفلیِ ماگل. با ارباب چی‌کار کردی؟
- مو...

ولی دکتر نتونست حرفش رو کامل کنه. چون دست ادوارد از پشت سر دکتر رد شد و از چشم و دهنش بیرون زد و صحنه حال به هم زنی رو به وجود آورد.

-آفرین ادوارد. خوب کاری کردی. الان همه مساوی شدین. حالا بیایین بریم تا فکری برای مو هایمان بکنیم.

بعد از این حرف، لرد که طرف راست سرش پر بود از مو های نارنجی و طرف چپ سرش خالی بود به بیرون رفت. لینی هم ادوارد رو که از شدت حال به هم زنی صحنه مردن دکتر، غش کرده بود رو با خودش می‌کشید و بعد بلاتریکس از مطب خارج شد.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۳۱ پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶:۵۹ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۷:۵۷ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
انها وارد اتاق شدند. یک دکتر خانم در حال نگاه کردن به آینه و بالیدن به موهای خود بود.
_تو دکتر کاشت مویی دیگه؟
_بله.
_باید واس ارباب مو بکاری.
_الان دستم بنده.
_یا واس ما مو می کاری یا میمیری!
_راستی ما می خواستیم روش ایمپریو اجرا کنیم.
_ فک نمی کنید اول باید این اقا رو ببرید جراحی پلاستیک زیبایی، که از این زشتی در بیاد، بعد به فکر مو هاش بیافتید؟
_چطور جرات می کنی صورت مبارک مارا زشت خطاب کنی؟ آوادا...
_ارباب! اگه دکترو بکشید کی براتون مو بکاره؟
_چی؟ آ...آها! خودمان میدونستیم. می خواستیم ببینیم هواستون هست یا نه.
دکتر که نگاه کردن به آینه را به کل فراموش کرده بود و به کله ی لرد خیره شد بود گفت:
_بسه دیگه! تو! کچل! بیا اینجا بشین. انگاری وضعت خیلی خرابه! کچلی باعث شده عقلت رو از دست بدی!
_چطور جرات می کنی...
_یعنی دیگه می کاری؟ ایمپریو نمی خواد روت اجرا کنیم؟
_جان؟
_اممم هیچی.
لرد روی صندلی نشست و دکتر شروع به کار کردن روی کله لرد شد.


ویرایش شده توسط هانا آبوت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۷ ۲۰:۳۷:۳۴


-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶:۱۹ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲:۱۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
در حالی که از پله ها بالا می رفتند صدایی آمد

- به مطب دکتر عبیدی خوش آمدید لطفاٌ خودتون رو معرفی کنید .

ولدمورت و دستیارانش ( به جز هکتور ) چهره ای شبیه پیدا کرده بودند .

ولدمورت فریاد زد :
- یا خود مرلین کبیر این دیگر چه بود

و آواداکداورا های فراوانی را به سمت دیوار ها پرتاب کرد .

هکتور که از خنده شبیه لبو شده بود گفت :
- ار... ار... ارباب این اسمش پیغام گیره فقط باید خودتونو معرفی کنین .

ولدمورت نگاهی عاقل اندر سفی ( البته نمیدونم درست نوشتم یا نه ) به هکتور انداخت و گفت :
- خودمان میدانستیم ، میخواستیم ببینم شما در شرایط بحرانی چه کار میکنید

و به راهشان ادامه دادند تا به سالن شلوغ مطب رسیدند .
و بعد به سمت منشی دماغ عملی حرکت کردند .
- اسمتون چیه ؟ واسه چه کاری او ....

و یک آواداکداورا از لینی ک حالا به پیکسی تبدیل شده بود بهش خورد .

- آفرین لینی ، ایده خوبی بود

و وارد دفتر دکتر شدند



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
لرد با عصبانیت هرچه تمام تر فریاد زد:
_بس است دیگر وگرنه تک تکتان را..تک تکتان را...
بلاتریکس سریع گفت:
_میکشید
_اوه اره میکشیم بدم میکشیم ما فکر کردیم حالا که این راه حل جواب نداد ومطمعنیم هیچ وقت نمیدهد از راه حل گویل استفاده کنیم!
بلاتریکس جلوی دهانش را گرفت و گفت:
_یعنی بریم پیش یه ماگل ارباب؟این در شان شما...
_مجبوریم بلا!درضمن حال هم میدهد!به اسم مو کاشتن که نمیرویم میزنیم کسایی که انجا هستند را میکشیم بعدم رو دکتر طلسم ایمپریو اجرا میکنیم که مثلا خشن به نظر بیاد فردا تو پیام امروز بنویسن.
بلاتریکس که نظرش عوض شده بود با لبخندی ترسناک گفت:
_چشم ارباب بریم!
همه مرگخوران بلند شدند
لرد فریاد زد:
_مگه داریم میریم عروسی؟؟بنشینید سرجاتون باو!بلا و هکتور و لینی با من بیان.ادوارد تو هم بیا که رعب و وحشت ایجاد کنی
یادت باشد برای این پیشنهاد مسخره ای که دادی هم سر فرصت یه طلسم نابخشودنی روت به اجرا درآوریم.
ادوارد که محزون شده بود گفت:
_باشد ارباب فقط چرا شما گاهی کتابی و گاهی بسیار عامیانه سخن میگویید.
لرد یک نگاه خیره ای که یعنی من باید به توهم جواب پس بدم؟کرد و گفت:
_برویم...

جلوی در مرکز کاشت موی دکتر عبیدی شعبه لندن

لرد نگاهی به در انداخت و گفت :
_وارد میشویم

به محض ورود دربان به سمت انها حرکت کرد و گفت:
_بفرمایید؟
_آوادا کداورا!
_آفرین بلا هرکه امروز بیشتر ماگل بکشد برنده است!بلا یک هیچ فعلا از شما جلو است!
و سه نفری به سمت پله ها میروند...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۴:۱۲ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
ادوارد که به خاطر اینجوری حرف زدن زیر گلوش درد گرفته بود و کمرش گرگ به گرگ شده بود، بغض کنان رفت یه گوشه نشست و شروع کرد به ماست خوردن و تماشای عملیات کاشت مو.

ملت مرگخوار عملاً هیچ‌کاری نمی‌کردن و فقط به صورت موازی می‌دویدن. تو یه خط بلاتریکس دنبال یه دسته مو که روی هوا معلق بودن می‌دوید و داد و هوار راه انداخته بود.
- بانز! اون مو ها حساسن. نباید اونجوری نگهشون داری.

تو یه خط دیگه هکتور درحالی که توی پاتیلش نشسته بود معجون هاشو به افراد خط های کناریش تبلیغ می‌کرد.
- معجون مو نگهدار بدم؟... معجون آب رودخونه ساز بدم؟

لرد که داشت این خط ها رو نگاه می‌کرد، به این نتیجه رسید که اینطوری نمی‌شه مو کاشت. پس یکی از اون نگاه های خوف انگیز و ترسناکش رو به مرگخوارا نشون داد.
-

ملت مرگخوار:


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۳:۴۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
کمی بعد وقتی همه از شدت فکر کردن بالای سرشان علامت سوال درآمده بود.... یکی از مرگ خواران بلاخره به حرف آمد.

ادوارد:ارباب پروسه ی رشد مو اینگونه است:اول موهایی که از بلاتریکس بریدیم را در یه لیوان آب میگذاریم تا 3روز بماند و ریشه در بیاورد..بعد باید از باغچه ی حیاط مدرسه خاک حاصلخیز
بیاوریم و در روی کله شما بگزاریم شاید مجبور باشیم با چسب این کار را انجام بدهیم چون فکر نکنم خاک روی کله ی بزرگوارتان بماند....
درمرحله بعدی باید گیس های بریده شده ی بلاتریکس را در خاک سر شما بکاریم و بقیه کار هم خودش انجام میشود فقط باید روزی 2بار شب و صبح به موهایتان آب بدهید.
.
.
-هووم..

گویل:ارباب به نظر من باید موهای بلاتریکس رو به یه دکتر موبدیم تا روی کله ی شما بکارتش ایجوری قابل قبول تره.

-اووم اما ما از نظر ادوارد بیشتر خوشمان آمد پس زود باشید پروسه رشد موی مارا زودتر به انجام برسانید.

مرگخواران:

-من میرم از رودخونه آب میارم که بهتر رشد کنه.

-منم موهای بلاتریکس رو شونه میزنم تا صاف باشه.

گویل:اما اینطوری که مو نمی کارن گل میکارن.

بلاتریکس:میشه یکی به هکتور بگه بیاد اینو خفه کنه این بچه هیچی از مو کاشتن نمیدونه فقط تو دستو پای مائه.

-اما....

هکتور:گویل ببین عمو هکتور اومده بیا باهم بریم بهت معجون ساختن یاد بدم

-باشه خر شدم میااام

واینگونه بود که پروسه کاشت مو لرد سیاه شروع شد.....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵ جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۲:۲۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 508
آفلاین
مرگخواران نمى دانستند!
هر كدام كنج عزلتى را برگزيده و آنجا زانوان غمشان را بغل كرده بودند و سعى مى كردند در مغزشان نشانى از نحوه كاشت مو بيابند. لاكن چون فايلى تحت عنوان "كاشت مو" در بايگانى مغزشان وجود نداشت، و البته بخشى به عنوان بايگانى هم نداشتند حتى، ناخودآگاه مشغول فكر كردن به كارهاى بدشان و چگونگى بهبود بخشيدن به كيفيت آنها شده بودند.

-ياران كنج عزلت برگزيده ما!... نتيجه چه شد؟
-آخ نگم براتون ارباب... من تازه فهميدم اون ماگله چرا نترسيد از من... من موقعى كه هدفم ايجاد رعب و وحشته، نبايد رژ لب صورتى بزنم... اون چهره ام رو مليح مى كنه، بايد قرمز بزنم كه خشن جلوه بده من رو!
-ولى من نفهميدم هنوز سرورم! يعنى اون روز، من نبايد آدم فروشى مى كردم؟... البته دست خودمم نيست ها... عادته عادت... و خب ترك عادت هم موجب مرض ميشه...

-رژ لب چيه؟... آدم فروشى چيه؟!... كاشت مو ياران بى خرد ما! كاشت موى ما چه شد؟!

مرگخواران تازه يادشون آمد كه به چه منظور كنج عزلت گزيده بودند!
آنها شرمگين شدند... از شدت شرم سرخ شدند... خيلى سرخ شدند و حتى بعضا آتش گرفتند و سايرين، با پتو و آگوامنتى و بيل، سعى در خاموش كردنشان كردند تا خاكستر نشوند... لاكن تمام اين كارها صرفا پروسه كاشت مو را به تعويق مى انداخت و آنها پس از خاموش كردن هم قطارهايشان، بايد برنامه كاشت مويشان را براى لرد سياه توضيح مى دادند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱:۳۲ پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
مرگخواران ادوارد را به جمع شپش ها هل دادند!
-بفرمایید...این شما و این هم آرسینوس. دخلشو بیارین! ریز ریزش کنین!

شپش ها ادوارد را تحویل گرفتند...و اصلا هم از او خوششان نیامد...چون دست های تیز شپش کشی داشت.

ادوارد برای مجازات شدن، به همراه شپش ها وارد موهای بلاتریکس شد.

و خیلی زود خارج شد!

مرگخواران توقع این اتفاق را نداشتند.
ادوارد تیغ های قیچی اش را فوت کرد.
-حله...یک دسته مو از ریشه کندم و آوردم. شپشا رو هم تهدید کردم که اگه حرف اضافه بزنن کل موهای بلاتریکس رو از ته می تراشم! در نتیجه متحول و مودب شدن. الان دست به سینه نشستن همون تو.

ادوارد دسته مو را کف دست یکی از مرگخواران گذاشت.
-من وظیفه مو انجام دادم. قسمت سخت کار تموم شد. حالا فقط باید چند سوراخ عمیق تو سر ارباب ایجاد کنین و اینا رو یکی یکی اونجا بکارین.

سوالات مشترکی در ذهن مرگخواران شکل گرفت...

-بکاریم؟
-خاک معمولی کافیه یا کود هم لازمه؟
-بعد مرتب باید آب بدیم یا ارباب رو بذاریم زیر بارون؟
-ارباب زین پس به چه میزان نور خورشید نیازمندند؟



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۵۴:۱۲ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
فکر خوبی بود. ولی نه برای کسی که قرار بود همراه شپش ها بره. چون شپش ها مال بلاتریکس بودن و همراه شپش ها رفتن به پشت مشتای مو های بلاتریکس، خطر هاش زیاد بود.

- خب...کی می‌خواد با شپش ها بره؟

هیچ کس نمی‌خواست.


-
-
-
-
-

البته نه همه. بعضی ها هم خیلی علاقه دارن که با شپش ها برن پشت مشتا. مخصوصاً یه دست قیچی. برای یه دست قیچی، پشت مشتا رفتن با یه شپش براش حکم بهشت رو داره. چون هرچی نباشه خونه شپش ها داخل مو هاست و یه دست قیچی علاقه عجیبی به مو داره.

- دست قیچی؟ می‌خوای بری؟
- آره.
- باشه. هرچی خودت بخوای.
- ببرین منو. سریع تر ببرین منو.

پس ملت مرگخوار شاد از نرفتن داخل مو های بلاتریکس، ادوارد رو به سمت مجمع شپش ها بردن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.