هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ دوشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
خلاصه:
آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره. آنتونین اژدهایی گیر میاره و بعد از مردنش می‌خواد قلبشو برداره که قلب دو پا در میاره و فرار می‌کنه. پس آنتونین یه فیلو مسئول دنبال کردن قلب می‌کنه تا پیداش کنه.
حالا آنتونین فیلو گم کرده و با یه مگس مواجه شده که در ازای شریک شدن با ته مونده‌ی غذای آنتونین، حاضره بهش برای پیدا کردن فیل کمک کنه...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آنتونین به مگس که میگسونی نام داشت نگاهی که نشون از انتظار بود می‌ندازه. مگس با تعجب هی سعی می‌کنه نگاهشو از آنتونین بدزده، ولی می‌بینه نگاه خیره‌ی آنتونین قصد نداره دست از سرش برداره.
- چیه خب؟ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟

آنتونین اشاره‌ای به آسمون می‌کنه.
- برو بالا دیگه. پرواز کن و اوج بگیر و از اون بالا ببین فیله کجا رفته. قبل از اینکه بفرستمش سراغ قلب، دنبال سیرک می‌گشت! پس اگه سیرکم دیدی خوبه، شاید اونجاس.

مگس بال‌هاشو باز می‌کنه و بال می‌زنه و می‌زنه و می‌زنه... تا اینکه به چند متر بالاتر از سر آنتونین می‌رسه.
- حداقل تا 10 متر جلوترمون که نه فیلی هست و نه سیرکی.

آنتونین دست به سینه سرجاش وایمیسه.
- گرفتی ما رو مگس؟ 10 متر جلوترو که خودمم می‌تونم ببینم. بیشتر پرواز کن، بالاتر برو. بالاتر از جنگل. بعد کل محوطه رو چک کن و بگو این فیل ما کجاس.

مگس اشاره‌ای به هیکل و بال‌های کوچیکش می‌کنه.
- تو در مورد من چی فک کردی مرد حسابی؟ من قهرمان پرواز مگس‌ها هستم و از من مگس بهتر پیدا نمی‌کنی که بتونه بالاتر از این پرواز کنه! این اوجشه.

و این چنین می‌شه که آنتونین ناگهان حس می‌کنه وارد معامله‌ی بدون سودی با مگس شده.

- نترس آنتی! من که گفتم همکار خوبی هستم. بزن بریم فیله رو پیدا کنیم.

مگس ویز ویزکنان شروع به حرکت می‌کنه و آنتونین آهی می‌کشه و با بی‌میلی به دنبالش راه میفته.




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
نداى درون دالاهوف پس از شنيدن سخنان مگس که کمتر پند و اندرزى را ميتوانست در آن پيدا نمود ،شروع به هشدار دادن به دالا کرد.
-اگه حرفش رو قبول کنى علاوه بر اينکه صبح تا شب مختو با ويز ويزاش به همراه غذاهاتو ميخوره ،بلکه شبا يا شايد هم بيست و چهار ساعت شبانه روز توى دماغ و گوشات تاتى تاتى بره هاااا......از من گفتن بود دالى جون حرف نداى درونتو گوش کن!

پس از شنيدن سخنان نداى درون ،دالاهوف به اين نتيجه رسيد که پيدا کردن ريسه اژدها به همه چيز مى ارزد و يه مگس آنقدر ها که ندا بزرگش کرده بود ،نميتوانست رو مخ و اعصاب باشد ،بنا براين جواب نداى درون خود را اينگونه داد.
-ببين ندا جون تو زيادى دارى سخت ميگيرى يه مگس که اندازه انگشت کوچيکه منم نيست نميتونه انقدر که تو ميگى بد باشه ،بعدشم اگه انقدر فاز منفى باشى از کله ام ميندازمت بيرون ميرم پارميداى درون ميگيرم تازه هم فازش مثبته هم انرژى بيشترى بهم ميده!

ندا پس از شنيدن سخنان بى رحمانه دالاهوفش تصميم به گرفتن روزه ى سکوت کرد تا دالوهوف به سخنانش برسد و اورا با پارميداى درون تهديد نکند ،به هرحال دالاهوفش ديگر بزرگ شده بود و بايد با مشکلاتی مواجه ميشد و درميافت که زندگى به مراداو نميچرخد.

دالاهوف که ديد ديگر صدايى از ندا نمي آيد ،روبه مگس کرد که همچنان منتظر شنيدن پاسخ او بود.
-خب....باشه مگس جان قبوله تو کمکم ميکني و منم به تو غذا و جا ميدم. اسم من آنتونين دلاهوفه و تو ؟

مگس که بخاطر گرفتن نقشه اش لبش به پهناى نيشخندى باز شده بود ،خودش را معرفى کرد.
-منم ميگل جانسون هستم ملقب به ميگسونى تو هم چون رفيقمى منو ميگسونى صدا کن!

آنتونين دالاهوف پس از معرفى و آشنايى به مگس يا همان ميگسونى ،تصميم گرفت که وقت را تلف ننمايد و با راهنمايى ميگسونى سيرکى که فيل به آنجا رفته بود را پيدا نمايد...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
آنتونین تصمیم میگیره در اولین قدم هویت صدا رو مشخص کنه.
-خودتو نشون میدی یا...

-یا چی؟

آنتونین تهدید مناسبی برای یه صدا نداره، ولی وانمود میکنه که داره.
-وگرنه هر چی شنیدی از گوش خودت شنیدی. من شوخی سرم نمیشه. ده تا صدا مثل تو رو خفه کردم.

صدا این دفعه از فاصله ی نزدیک تری به گوشش میرسه.
-من صدا نیستم. هویت دارم. شخصیت دارم. ببین منو.

آنتونین سرشو میچرخونه و یه مگس زشت سیاه رو میبینه که روی شونه ی راستش نشسته. درست نزدیک گوشش.
-پس تو بودی! آماده ی مرگ باش.

مگسه دستاشو میماله به هم.
-کشتن من برات چه فایده ای داره؟ تو دنبال ریسه ی قلب اژدهایی میگردی که از دستت فرار کرد. برای پیدا کردنش هم باید فیل رو پیدا کنی. بیا با هم بریم دنبال فیله. من همکار خوبی هستم. کافیه ته مونده ی غذاتو بدی بهم. گاهی هم وقتی خوابی اجازه بدی برم تو گوش و دماغت و اذیتت کنم. قبوله؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
تنها یک راه برای دالاهوف باقی مانده بود! به دنبال قلب فراری اژدهای قبلی برود.

راهش را هم می دانست!

فیلی که در پی سیرک بود. چون با چشمان خودش دید که فیل به دنبال ریسه فراری قلب اژدها دوید. شاید هم آن را گرفته بود.
برای همین سریعا به مکان قبلی آپارات کرد.
کمی دور و برش را نگاه کرد. بجز لاشه اژدهایی که در همان محل قبلی افتاده بود چیزی ندید.

-دنبال چی می گردی؟

سرش را پایین گرفت...بالا برد...چپ را نگاه کرد...راست را نگاه کرد...
ولی کسی را ندید!
-کیه که با من حرف می زنه؟

-تو کاری به این کارا نداشته باش. بگو ببینم دنبال چی می گردی؟

-خب...یه فیل!

صدا برای مدت کوتاهی ساکت شد. ظاهرا داشت فکر می کرد.
-هوم...کار سختیه. پیدا کردن یه فیل در این جا مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه.

آنتونین نمی فهمید این دو مثال چه ربط و تشابهی به هم دارند. صدا هم نمی دانست. صرفا مدتها بود از این ضرب المثل خوشش آمده بود و دنبال جایی می گشت که از آن استفاده کند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۱۴:۰۶ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از دهکده بلک تورن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 52
آفلاین
- دالاهوف ! امیدوار بودم متوجه باشی که چقدر وضعیت جدیه و نوک چوبدستیتو بی دلیل سمت هر جایی که میبینی نگیری !
- میدونی مشکل چیه پیرمرد ؟ ما 3 روزه که تو جنگلیم و تا حالا حتی یه رد پا هم از اژدها پیدا نکردیم !
- مرد جوان تو واقعا اینطور فکر میکنی ؟! خیلی نشونه ها هست که دیدیم ! فکر میکنی چطوری تا اینجا اومدیم ؟
- اوممممم ! پس بهتره بهم بگی که الان چرا پشت این بوته ها قایم شدیم ! کمرم خشک شد ! من اژدهایی نمیبینم !
- حالا چی ؟ الانم نمیبینی ؟
دالاهوف سرش را به اطراف میچرخاند و اژدهایی سبز رنگ که کم کم به حیطه دید او وارد میشود را میبیند ...
- خب حالا دیدمش ! الان کارشو تموم میکنم !
- چی ؟ اوه دالاهوف ... تو خیلی مرد نادان و عجولی هستی ! فکر میکنی میتونی با اون طلسمای شومت یه اژدها رو بکشی و ریسه قلبشو در بیاری ؟ شرم آوره !
- میشه انقدر با من مثل بچه هایی که یه بابابزرگ نصیحتشون میکنه حرف نزنی ؟! اگه بلدی خودت بکشش !
پیرمرد سرش را برمیگرداند و دالاهوف ادایش را در میاورد .
پیرمرد همانطور هم که پشتش به دالاهوف است با لحنی که نشان دهنده احساس خاصی نیست میگوید :
- صورت قشنگیه دالاهوف ! میتونم بهت بگم که تقریبا برای بار اول عالی بود ! فقط کمی رو حرکت ابرو هات کار کن !
دالاهوف که از اینکه تحقیر شده عصبانی است تصمیم میگیرد داد بزند که یکهو به یاد میاورد در چند متری اش یک اژدهای گرسنه وجود دارد . پس با صدایی آرام ولی همچنان عصبانی میگوید :
- چطور جرئت میکنی ؟ من یه مرگخوارم و ...
پیرمرد که کوچکترین اثری از ترس در چهره اش نیست میگوید :
-و چی پسرم ؟ و میتونی منو بکشی ؟ خب بکش ! منتظر چی هستی ؟
دالاهوف به یاد میاورد که بدون پیرمرد نمیتواند به ریسه قلب اژدها برسد پس سکوت میکند .
پیرمرد نگاه سردی به دالاهوف میکند و بعد گیاهی که چند دقیقه بعد از ورودشان به جنگل به جنگل از یک بوته عجیب قرمز چیده بود از جیبش در میاورد و به او میدهد : این موقتا میکشتش تا ریسشو در بیاریم . اگه بکشیش نیروی داخل ریسش هم از بین میره ... چون اونو موجودات مخصوصین . اژدها های قرمز رو میگم . اینو بزار جلوش تا بخوره .
دالاهوف که مردد است چند قدم جلو میرود و از پشت بوته گیاه را جلوی موجود میندازد . اژدها کمی به آن نگاه میکند و بویش میکشد اما در نهایت آنرا میخورد .
چند دقیقه بعد پیرمرد و دالاهوف خوش حال و خندان با ریسه قرمز رنگی که در دست دارند در حال خروج از جنگلند .
.
.
.
.
جلوی در خانه دالاهوف
- خب دالاهوف ! قرارمونو که یادت نرفته !
- چه قراری ؟
- فکر نمکنی 10 گالیون بهم بدهکاری ؟
دالاهوف چهره اش را در هم میکشد : اما تو کاری نکردی ! خودم اون برگو انداختم جلوش ! ممکن بود بکشتم ! آثاری از ناراحتی در چهره پیرمرد پدیدار نمیشود . فقط میگوید : اوه پسرم راست میگی ! تو چیزی بهم بدهکار نیستی . فقط یه چیزیو یادم رفت ! این معجونو بگیر و قبل از استفاده از ریسه روش بریز . نیروشو بیشتر میکنه . موفق باشی .
دالاهوف با تردید معجون را میگیرد و پیرمرد بشکنی میزند و محو میشود .
خب باید قبول کنم که اینکا دالاهوف خیلی احمقانه بود . آخه کی بعد از اینکه میفهمد یکی حقش را خورده معجونی بهش میدهد که نتیجه کار را بهتر کند ؟! اما به هر حال دالاهوف معجون را روی ریسه ریخت . در کمال بهت ریسه در چشم به هم زدن خاکستر شد و بعد خاکسترش به یک یادداشت کهنه با عکسی از چهره خندان پیرمرد تبدیل شد که در آن نوشته شده بود : اون تنها اژدهای قرمز منقرض نشده بود پسرم !


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۷:۳۲:۳۴
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۹:۱۴:۲۴

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
آنتونین که سخت سرگرم بیرون انداختن اندام داخلی بدن اژدها به همراه حیواناتی که خورده بود به بیرون بود، متوجه ضربه‌ای که به شونه‌ش وارد می‌شه، می‌شه، اما ترجیح می‌ده به کنکاش ادامه بده.
- ای بابا کو پس این قلبش؟ گفتی اگه بفهمه ریسه‌شو بخوایم در می‌ره؟

مرد که همچنان بی‌نام و نشون مونده بود، به سرعت جلو میاد و دستشو جلو دهن آنتونین می‌گیره.
- هیس! ساکت باش. گفتم که اگه بفهمه ریسه‌شو می‌خوایـ... نه!

آنتونین که جوابشو گرفته بود با خوشنودی وسط حرف مرد می‌پره و با بیشترین توانش فریاد می‌زنه:
- ریسه‌ی قلب این اژدها کجاست تا ازش چوبدستی بسازم!
- تو دیوونه‌ای مرد!

آنتونین یکی می‌زنه پس کله‌ی مرد.
- به من نگو مرد که با تو قاطی می‌شم! فعلا تو این سوژه اسم تو مرده و من آنتونین و اینم پوزی!

و با انگشتش اشاره‌ای به اژدهای مرده می‌ندازه. همون موقع تکونی تو شکم اژدها مشاهده می‌شه و ناگهان چیزی که احتمالا قلب بود، دو پا در میاره و شروع به دویدن به سویی مخالف آن دو می‌کنه. این‌بار نوبت مرد بود تا یکی بزنه پس کله آنتونین.
- قلب بود نه؟ بیا دیدی؟ در رفت!
- شایدم نه!

آنتونین اینو می‌گه و به سمت فیلی که مدتی پیش به شونه‌ش ضربه‌ای وارد کرده بود برمی‌گرده.
- اون قلبه رو می‌بینی؟ اگه نذاری در بره منم بهت می‌گم که سیرک کجاست!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
-کارمون دقیقا چیه؟ یعنی...ریسه قلب رو از کجا در میاریم.

مرد که طی این همه پست حتی یک اسم هم برایش انتخاب نشده بود باز متعجب شد!
-از مغزش! آخه این بر خلاف تو مغز داره!...اسمش روشه خب. ریسه قلب. از توی قلب در میاد.

آنتونین سر تا پای پوزی را بررسی کرد.
-خب من جادوگرم...جانورشناس که نیستم. این...قلبش...کجاشه؟

این بار مرد هم کمی گیج و مردد به نظر می رسید. نگاهی به شکم پوزی انداخت. با حالتی مستاصل سرش را خاراند.
-خب...منم نمی دونم. ولی حتما یه جایی تو شکمشه دیگه. بازش می کنیم ببینیم چی از توش در میاد. فقط تو اگه قلب رو دیدی بپر روش و سفت بگیرش که در نره.

آنتونین سعی کرد با نگاه کردن به چهره مرد میزان جدیت جمله اش را بسنجد.
-شوخی کردی دیگه؟

-نه، نه...قلبای اینا اینجوریه. فرق می کنه. برای همین ازشون چوب دستی می سازن. اگه بفهمه می خواییم ریسه شو در بیاریم حتما فرار می کنه. بذار کارمو شروع کنم.

و شمشیر بزرگی را وارد شکم پوزی کرد و سعی کرد شکمش را باز کند.
-اووووه...این تو چه خبره!

انبوهی از جانوران نیم خورده شده و درسته بلعیده شده از شکم پوزی به بیرون دویدند. البته که درسته بلعیده شده ها خوش شانس تر بودند. بجز تعدادی که قبل از بلعیده شدن، نیم سوز شده بودند.

فیلی با خرطومش چند ضربه به شانه آنتونین زد.
-ببخشید عمو...سیرک کدوم طرفه؟



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
جنگ شروع شده بود و دالاهوف داشت از دور صحنه ی نبرد رو نظاره میکرد.
- آوادا....آوادا بزن.... بد میزنی دیگه دقت کن.
آن مرد در حالی ک داشت با پوزی(تخلص پوزه کوچیکه) مبارزه میکرد گفت:
- من یادم نمیاد قبل نبرد بهت گفته باشم نیاز به مربی دارم.
- حرف نزن مبارزتو بکن... من مدرک A مربیگری دارم.
- عه! چه جالب! پس ساکت باش.
- ... پس گزارشگری میکنم
دالاهوف چوب دستیشو میزاره روی گلوش تا صداشو بلند تر کنه و شروع میکنه به گزارشگری:
- با سلام خدمت دوست داران مبارزه. امروز یه مبارزه بین "آن مرد" و "پوزی" داریم. همون طور که مشاهده میکنین دارن همدیگرو برانداز میکنن تا نقطه ضعف همدیگرو بفهمن. خب انگار آن مرد میخواد شروع کنه، بله اولین طلسمو به سمت پوزی شلیک میکنه ولی پوزی هوشیاره و جاخالی میده ، حالا پوزی دهنشو باز میکنه و آتشی سوزان بسمت آن مرد میفرسته ولی رفلکس بدنی آن مرد بالاست و سریع به سمت دیگه شیرجه میزنه تا آتش بهش نخوره. دوباره آن مرد یه طلسم به سمت پوزی شلیک میکنه ولی بازم به پوزی برخورد نمیکنه! چه چغر بد بدنیه این پوزی!! پوزی دوباره دهنشو باز میکنه ولی مرد سریعا یه آوادا شلیک میکنه و.... توووووووووووووی دهن... توووووووووووووی دهن.... چقد خوبیم ماااااااااا.... خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان.
- خسته نشدی انقد حرف زدی.... مگه نمیدونی حرف زدن طولانی خواننده رو خسته میکنه.
- چیه مگه... بده مبارزتو هیجانی کردم؟؟؟
- خیلی ممنون... واقعا این جنگ به هیجان احتیاج داشت
- اووووووووف.... سریع بیا ریسه ی قلبشو برداریم که خیلی خسته شدم.
-
- ریسه قلب چیه؟
- تو جادوگری؟؟؟؟ تو چوب دستی از نزدیک دیدی؟ تو میخوای اسمشو نبرو بکشی؟
- دونستن ریسه ی قلب ربطی به کشتن نداره که.
- اصلا این بحثو فراموش کن ... بریم کارمونو تموم کنیم.



Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 60
آفلاین
وقتی به کوه نزدیک شدند ؛ دالاهوف منطقه ای سیاه و عاری از هرگونه اسید چرب ترانس ( عه ببخشید داشتم تبلیغ نگاه میکردم )

- میگم ... م م میخوای من اینجا وایسم پشتیبانیت کنم ها !؟

- جناب دالاهوف من که گفتم نترسید من کاملا ...

و حرفش نیمه تمام موند چون همین لحظه پوزه کوچیک با قد بلندش ، چشای قشنگش ، مست و ملنگش ( اِم بازم ببخشید ) از راه رسید

- اِ اِ این پوزه کوچیکه ؟ این که شش تا ارباب تو دهنش جا میشه !

آنتوان وقتی آتیش اژدها رو دید نزدیک بود شلوارش رو زرد کنه

- ح ح حالا چیکار میخوای بکنی ؟ دکمه گه خوردم کجاس ؟!

- نترس آقای دالاهوف

و به سمت اژدها حمله کرد



پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
خلاصه: آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستی‌ساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه می‌تونه لردو شکست بده. الیواندر برای هسته‌ی چوبدستی به ریسه‌ی قلب اژدها نیاز داره و آنتونین برای تهیه‌ش، با فردی مواجه شده که ادعا می‌کنه در ازای دریافت گالیون، اژدهایی رو شکار و ریسه‌ رو بهش می‌ده...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مرد به محض گرفتن موافقت آنتونین، دستشو می‌چسبه و در یک چشم به هم زدن به وسط دشتی پهناور آپارات می‌کنن.

آنتونین نگاهی به اطراف می‌ندازه. خبری از هیچ غار و صخره و سنگ بزرگی برای پنهان شدن نبود. اونجا عاری از هرگونه پناهگاهی برای فرار بود!
- فوق‌العاده‌س! اژدها میاد و با یه نفس آتشین هم ما رو هم این دشتو خاکستر می‌کنه. ممنون اما من نیستم!

آنتونین اینو می‌گه و میاد چوبدستیشو برای آپارات و بازگشت به کوچه ناکترن آماده کنه که مرد دوباره دستشو می‌گیره.
- فراموش نکن که من و تو با هم قراری گذاشتیم.

قبل از اینکه آنتونین بخواد اعتراضی بکنه، مرد ادامه می‌ده:
- نگران نباش! اون کوه‌ها رو می‌بینی اونور؟ قراره اونجا به شکار اژدهای پوزه کوچیک ژاپنی بریم! من استادم چی فک کردی!

آنتونین در حالی که در دل دعا می‌کرد آتیش اژدها درست مثل پوزه‌ش کم‌وسعت باشه، به دنبال مرد راه میفته تا ببینه سرنوشت چه اتفاقاتی رو براش رقم زده.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.