هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴ شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین

-خارق العاده اس! بی نظیره! بدون نقصه!

با فریاد بانز، همه به طرف او برگشتند.

-واقعا؟

مسلما نبود...نه خارق العاده بود، نه بی نظیر و نه بدون نقص. ولی به نظر بانز فرصت بسیار خوبی برای ادب کردن لینی بود.
پیشنهاد را هم که خودش داده بود. برای همین مجبور بود تسلیم بشود.

قبل از این که لینی فرصت اعتراض پیدا کند، چهار دست، شاخک هایش را گرفته و روی صندلی نشانده و او را به آن بستند!

-از جات تکون نمی خوری. نفس هم نمی کشی تا معجون هکتور آماده بشه. این روشیه که فقط روی تو امتحانش می کنیم. چون پیشنهاد خودته.

سو که تازه از راه رسیده بود به طرف صندلی لینی رفت.
-نگران نباش...اگه اوضاع خیلی بد پیش رفت و خیلی زشت شدی، کلاهمو...نمی دم بذاری سرت! هنوز نیشی رو که روز اول ورودم بهم زدی فراموش نکردم. پس به نظرم می تونی نگران باشی.

هکتور از شدت شور و شوق نمی دانست چطور دور پاتیلش بدود. ساختن معجون توسط او مورد توافق قرار گرفته بود و خورنده معجون هم لینی بود.

این می توانست بزرگترین فرصت زندگی هکتور باشد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۰:۰۴
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
مرگخواران بعد از اینکه نگاهی که در آن یک فقط متوهم شدنش مونده بود خاص نهفته بود به لینی انداختند و سری تکان دادند، به بحثشان ادامه دادند.
-چاره ای نیست، باید این کارو انجام بدیم.
-من به دماغم دست نمی زنم آ!
- مگه ندیدین ارباب فرمودن حرف مرلین حرف خودشونه؟!

بلاتریکس که تا آن لحظه به پیشواز غم از دست دادن موهایش رفته بود و حرف نمیزد، با آمدن اسم لرد از افکارش بیرون آمد و سعی کرد بر خودش مسلط شود.
-حرف نباشه! به نوبت می شینید و موهاتون رو کوتاه می کنید.
-با چه نوبتی؟
-از کوچیک به بزرگ، لینی بدو بیا.
-من اگه اندازم از بقیتون کوچیکتره دلیل نمیشه که سنم هم کمتر باشه! دیانا بیا که نوبت خودته.
-ام... چیزه، اول بزرگترا موهاشون رو کوتاه کنن که من استرس نگیرم.

همه با لبخندی سرشار از ذوق و هیجان، به طرف مرلین برگشتند. مرلین سعی کرد توجه ها را از خودش دور کند. برای همین حرف بلا را اصلاح کرد.
-کوتاه نمی کنید! کاملا از ته می زنید!
-با چی؟

با این سوال لینی، سکوت کامل در میان مرگخواران حکم فرما شد. هیچ کدام از آنها ماشین اصلاح مشنگی نداشتند. حتی لایتینا! قیچی کراب هم حتی اگر موفق میشد مو کوتاه کند،از ته کوتاه نمیشد.
مرلین ایده بسیار هوشمندانه و خلاقانه ای به ذهنش رسیده بود و آنقدر از بابت آن به خودش می بالید که فراموش کرد حرفش را به سبک پیامبرگونه بگوید.
-لینی، برو و بلای جان ارباب رو بیار. حتما می تونی پیداش کنی. هرکدومتون که چند دقیقه با اون صحبت کنید، نه تنها موهای سرتون، بلکه ابروهاتون هم می ریزه!

لینی اصلا مایل نبود به دنبال سو لی برود و او را به خانه ریدل بیاورد. بدترین بخشش این بود که بخواهد در طول مسیر با او هم صحبت شود! دفعه قبل که با هم صحبت کرده بودند، تا دو روز مثل چشمک زدن های سو بال میزد.
-سو؟ چیزه... ام... اون الآن نیستش. رفته سفر.

سپس، با حالتی که انگار فکری درخشان از آسمان بر سرش افتاده باشد،ادامه داد:
-چطوره هکتور معجون از بین برنده ی مو درست کنه؟


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۶ ۱۸:۰۳:۴۸
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۶ ۲۳:۳۵:۰۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
لینی که تمام مدت کنار قیچی کوچک و گران‌قیمت کراب در حال بال‌بال زدن بود، نگاهی به هیکل خودش و قیچی می‌ندازه. مغزش به سرعت در حال تفکر بود که اگه کسی بخواد با قیچی دماغشو از جا بکنه چی می‌شه.
- من اینقدم... قیچی اونقده!

لینی برای نشون دادن اینقد دستاشو به این شکل 👌 در میاره و برای نشون دادن اونقد هم به این شکل 🤲. هرجور حساب می‌کنه پایان خوشی برای خودش نمی‌بینه!

حاصل تفکرات لینی این بود که حتی با ذره‌بین هم نمی‌شد کسی بتونه با قیچی دماغشو از جا بکنه و احتمالا بخش وسیع‌تری از صورتش یا حتی شاید کل سرش قطع می‌شد!
- اما من لینی بی‌کله‌ی خوبی نمی‌شم.

تازه با فرض ممکن بودن این عمل، شاید در حین نزدیک کردن قیچی به صورتش، با بال‌های کوچیکش برخورد می‌کرد و اونو پاره‌پاره می‌کرد.
- نه هرچیو می‌خوای با خودت ببر ولی بالامو با خودت نبر.

اگه دستش وسط راه می‌بود و قیچی اونو می‌برید چی؟ شاید در اون لحظه شاخکاش هم خم شده و روی صورتش افتاده بود و در این صورت شاخکش هم کنده می‌شد! اینطوری تعادلشو از دست می‌داد و تمام سفرهای هواییشو هلی‌کوپتری می‌زد.
- یه پیکسی بدون توانایی پرواز درست؟ چطور ممکنه؟

- لینی تو سه ساعته با کی داری حرف می‌زنی؟

لینی که از حال و هوای اطراف خارج شده بود و کاملا تو تفکرات خودش غوطه‌ور شده بود و حالا با خودش به این نتیجه رسیده بود که قیچی براش گزینه مناسبی نیست، ناگهان با تکونی به خودش میاد و با مرگخوارانی مواجه می‌شه که همگی با تعجب بهش نگاه می‌کردن.
- هیچی هیچی... کجا بودیم؟




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۴ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
کراب قیچی نداشت...البته داشت، ولی فقط به درد مرتب کردن ابروهای پرپشتش میخورد. نمیتوانست موکوتاه کند. قطع عضو هم که عمرا!

کراب کمی نگران قیچی کوچک و گرانقیمتش شد.
-جناب مرلین! سوالی دارم!

مرلین حالت متواضعی به خودش گرفت و جواب داد:
-بپرس فرزندم. همه جواب ها نزد ماست.

کراب به موهای فرفری بسیار مد روز و فشن اش اشاره کرد.
-اینا رو میتونم برم تو آرایشگاه هاگزمید کوتاه کنم؟ جشنواره سه سر بزن دو سر بده دارن. دو تا مرگخوارم با خودم ببرم تخفیف میدن.

مرلین بین آیه هایش دنبال ماده و تبصره مناسب گشت...و سر انجام جواب داد:
-موها باید به طور دائمی از بین برن. تا حالا دیدی ارباب بره هاگزمید و سه سر بزنه و دو سر بده؟ باید فکری دائمی برای موهاتون بکنین.

درخواست های مرلین خیلی سخت بود.

دیانا لپ تاپ کوچکی روی پایش قرار داده بود و درباره ریشه موها و عمقشان در پوست سر جستجو میکرد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
سوژه جدید


تق... تق... تق...
صدای کوبیدن میخی به دیوار، توجه ساکنین خانه ریدل ها را به خود جلب کرد. مرگخواران یکی پس از دیگری در حالیکه هوریس را به خاطر بیدار کردنشان در ساعت ده صبح نفرین می کردند، به سمت تابلوی اعلانات خانه ریدل ها می رفتند تا اطلاعیه ی جدیدی که در حال نصب بر روی تابلو بود را بخوانند. هوریس بعد از تمام کردن نصب اطلاعیه، به سمت مرگخوار ها چرخید و گفت:
- این اطلاعیه رو همین الان ارباب پرینت گرفتن و دادن به من که نصبش بکنم. فرمودند که به شما اطلاع بدم که از اون لحظه ای که این اطلاعیه رو خوندین، باید اجراش کنین.
- پس من نمی خونم.
- منم نمی خونم. وقتی ندونم چیه که نمی فهمم باید چی رو اجرا کنم.
- خیلی خب پس... کسی نخونتش. زود جمع کنین بریم!

هوریس که ماموریت خودش رو در خطر میدید، نفسش رو در سینه حبس کرد و با صدای بلند و به سرعت، از روی متن اطلاعیه خوند:

نقل قول:
از: ما، ارباب بلامنازع تمام جامعه جادوگری
به: شما، مرگخواران وفادار ما
موضوع: مرگخواران ما، با توجه به بازگشت مرلینمان و بازگشایی شعبه جدید بارگاه ملکوتی، از این پس ترتیبی اتخاذ کرده ایم تا بخشی از تصمیماتی که ما روزمره میگیریم را مرلین به شما اطلاع بدهد. پس به حرف های مرلین که همان حرف های ماست که به اسم خود سعی دارد بزند، گوش بدهید.


هوریس اطلاعیه را خواند و نفس راحتی کشید و به سمت مرگخواران لبخند پهنی تحویل داد.
- خب دیگه، حله. من ماموریتم تموم شد. برم استراحت کنم.
- نامرد! چرا باید بخونی آخه؟
- مگه تو مرگخوار نیستی؟
- کریم به خدا تو مسلمون نیستی کریم... .

مرگخواران بعد از مقداری فحش دادن به بخت بد خودشان که در این چنین وضعیتی گیر افتاده بودند و دعوا کردن با هوریس که متن اطلاعیه را خوانده بود، به سمت اتاق های خود حرکت کردند تا خوابشان را ادامه دهند.

45 دقیقه بعد:

تق... تق... تق...

دوباره صدای تق تق از سمت تابلوی اعلانات برخواسته بود، ولی اینبار هیچ مرگخواری از اتاقش بیرون نیامد. مثل اینکه خاطره خوشی از تق تق هایی که ساعت یازده صبح بلند میشد، نداشتند!

20 دقیقه بعد از اون 45 دقیقه:

تق... تق... تق...

و همچنان مرگخواران به نشنیدن صدای تق تق اهتمام ویژه ای می ورزیدند.

25 دقیقه بعد از اون 20 دقیقه ای که بعد از 45 دقیقه هه بود:

تق... تق... تق...

و باز هم هیچ خبری نبود!
- ببینین، اگه بیرون نیایین تا فردا صبح هم ما همینطوری اینجا تق تق می کنیم و میخ می کوبیم. به نفع خودتونه که بیایین بیرون وگرنه دفعه بعد میایم رو پیشونی تون نصب می کنیم اطلاعیه رو!

مرگخواران با شنیدن این تهدید، در حالی که چشمهایشان را می مالیدند تا اینگونه القا کنند که خواب بودند، تک تک و گاهی جفت جفت، از اتاق خواب هایشان بیرون آمدند و این بار، با صحنه ای متفاوت با دفعه قبل مواجه شدند.

- خیلی خوشحالیم که تشریف آوردین بیرون. امیدوارم همگی خواب خوبی رو سپری کرده باشین!
- آره ارواح عمه ت! خواب خوب! مگه میذارین؟
- ما عمه نداریم، ولی باشه، ارواحش برای شما. باشد که توسط ارواح عمه ها تسخیر بشی و همیشه فحش خورت ملس باشه!

مرگخوار مورد نظر در کسری از ثانیه دچار تشنج خفیفی شد و بعد از آن، همیشه فحش خورش ملس شد!

- داشتیم می گفتیم. می خواستیم اولین آیات آسمانی بعد از بازگشتمون رو بهتون اعلام کنیم. دفتر قلم بردارین یادداشت کنین!

مرلین این را گفت و به حالت خلسه مانندی فرو رفت و آیاتش را خواند:
- و به مرگخواران می گوییم که بدانید و آگاه باشید، رستگاری و سعادت هر دو دنیا در راه پلیدی و شرارت است. همان راه است که سعادت شما را در بارگاه ملکوتی تضمین و به هر کدامتان به تعداد افرادی که کشته اید، حوری خواهد داد. و بدانید که لرد سیاه همان فرد وعده داده شده ای است که خواهد آمد و شما را از روشنایی و دوستی، به پلیدی و تاریکی هدایت خواهد کرد. و چه خوب مرگخواری است که در عمل به حرف های اربابش بر دیگران پیشی بگیرد و نیکوترین مرگخواران، آن فردی ست که خود را شبیه ترین فرد از نظر ظاهر به لرد سیاه بکند!

مرلین آیاتش را تمام کرد و سعی کرد با تکیه به دیوار، تعادل خود را باز یابد. بعد از چند لحظه گفت:
- خیلی خب فرزندان تاریکی. بروید و قیچی هایتان را بیاورید و از شر دماغ ها و موهایتان برای همیشه خلاص شوید!
-


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۸ ۱۴:۳۲:۵۱


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
(پست پایانی)


لرد سیاه دفترچه را باز کرد.

سلام...من تام ریدل هستم!

لرد سیاه تعجب کرد. او هم تام ریدل بود. و در حالی که او تام ریدل بود، هیچ موجود زنده و غیر زنده ای نباید جرات می کرد تام ریدل باشد. برای همین قلم را برداشت و شروع به نوشتن کرد.
-سلام...من تام ریدل تر هستم!

دفترچه عصبانی شد و سعی کرد لرد سیاه را گاز بگیرد. ولی با فشار نوک قلم روی صفحه اش، متوجه شد که قدرت در دست کیست!
دست از گاز گرفتن برداشت و پیام دیگری را روی صفحه اش ظاهر کرد.

اگه تو واقعا تام ریدل باشی، من هورکراکس تو هستم...معنیش اینه که قسمتی از روح تو...

لرد سیاه بدون این که در انتظار پایان جمله بماند قلم را عمدا بیشتر روی صفحه فشار داد و نوشت:
-ما به خوبی واقف هستیم که هورکراکس چیست. ما هفت هورکراکس داریم و تو یکی از آن ها نمی باشی! ما هیچ روحی درون تو ننهادیم...

دفترچه لو رفته بود...حالا شخصی پیدا شده بود که می دانست او دفترچه ای بی خاصیت است که سعی می کند از لرد سیاه تقلید کند.

حالا می خوای با من چیکار کنی؟

لرد سیاه کمی فکر کرد...
-فکر می کنیم به درد بخوری. ما می دونیم هورکراکس نیستی. ولی اونا که نمی دونن. اگه روزی بطور اتفاقی تعداد هورکراکس های ما رو بفهمن، تو رو هم یکی از اونا حساب می کنن...و این به نفع ماست!


دفترچه را برداشت...و به سمت خانه لوسیوس مالفوی حرکت کرد.


پایان.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
لرد سیاه بین قفسه ها گشت و گشت و گشت.
-خب...رمان های عاشقانه که هرگز! داستان زندگی که عمرا! زندگی خودمون از همشون آموزنده تره. جادوهای آپدیت شده که لازم نداریم. ما بطور خودکار به روز رسانی میشیم...

-اهم و اوهوم!

صدای از بین قفسه ها به گوشش رسید.

اهمیتی نداد.

گاهی پیش می آمد که کتاب های درسی حوصله شان سر میرفت و برای جلب توجه بازدید کننده ها صداهای نامفهوم از خودشان در می آوردند.

-اممم...فقط یک ثانیه وقتتونو بگیرم؟

لرد سیاه به طرف کتاب کهنه و فرسوده ای که از داخل قفسه خم شده بود و او را نگاه میکرد، برگشت.
-ساکت باش. اینجا کتابخونه اس. فرهنگ نداری؟

کتاب سرخورده و ناامید شد و سر جایش برگشت. ولی نگاه لرد سیاه روی دفترچه ای با جلد سیاه رنگ باقی ماند.
-این...برای ما مناسب به نظر میرسه! باید ببینیم توش چی نوشتن.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱:۰۱ سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
خلاصه:

دفترچه لرد(همونی که هری رفت توش) افتاد دست محفلیا. دامبلدور هم دفترچه رو به کتابخونه اهدا کرد.
مردم دفترچه رو می گیرن...توش چیزی می نویسن...و دفترچه که در واقع قسمتی از لرد سیاهه، باهاشون حرف می زنه و جواب می ده.

.......................

مسئول کتابخانه هر دو آرنجش را روی میز گذاشته بود و چانه اش را به دست هایش تکیه داده بود و فکر می کرد که دقیقا کجای زندگی اش تصمیم گرفت شغلی به این خسته کنندگی و بی تحرکی و بی هیجانی و یکنواخت برای خودش برگزیند!

-ما تشریف فرما شدیم!

مسئول کتابخانه کل حرف های پاراگراف بالا را پس گرفت و درسته قورت داد.
-ل..ل...ل...

-بلی...ما لرد سیاه، ارباب تاریکی هستیم...تشریف آوردیم!

مسئول کتابخانه که فقط عادت به دیدن دانش آموزان خسته کننده هاگوارتز داشت وحشت زده شد و زبانش بند آمد.
-ش...شما...اینجا...برای چی...چه...جور...ک...کتابی...

-ما کتاب رنگ آمیزی می خواهیم! مایلیم اوقات فراغتمان را به نحو احسن پر کنیم.

مسئول کتابخانه نمی دانست که لرد سیاه جدی می گوید یا او را به سخره گرفته!

-ما کمکت می کنیم که بدانی...تو را به سخره گرفتیم! ما فقط اومدیم اینجا وحشت بیافکنیم و یه نگاهی هم به اطراف بندازیم. شاید کتابی چیزی توجهمان را به خود جلب کرد.

و شروع به حرکت بین قفسه ها کرد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۰:۰۴
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
دیانا از کتابخونه بیرون رفت. اون میخواست صاحب دفترچه رو پیدا کنه. هر چند قدمی که میرفت، برمیگشت و به افرادی که اطرافش بودند نگاه میکرد و سعی میکرد حدس بزنه چه کسی ممکنه صاحب اون دفترچه باشه.

همینطور که در راهرو ها قدم میزد چشمش به اشلی افتاد که جملاتی رو با خودش تکرار میکرد:
_آره... من اینکارو انجام میدم... دیگه تصمیممو گرفتم... هیچ چیزی من رو منصرف نمیکه... همین امروز این کارو میکنم...

شنیدن همین جملات کافی بود تا دیانا کاملا ماجرای دفترچه رو فراموش کنه و راه بیوفته دنبال اشلی تا از کارش سر در بیاره.

از طرف دیگه، سو لی که برای تحقیق درباره ی یک معجون ممنوعه به کتابخونه رفته بود و قفسه ها رو دنبال کتاب معجون های پیشرفته زیر و رو می‌کرد، چشمش به دفترچه ای افتاد که روی یکی از میزها بود. اول فکر کرد مال یکی ازبچه هاست که بعد از یادداشت برداری، یادش رفته دفترچه اش رو با خودش ببره، اما بعد، وقتی که داخل اون رو دید تعجب کرد.
هیچ نوشته ای داخل اون دفترچه نبود.
سو فکر کرد که شاید دفترچه صاحبی نداره. پس می‌تونست از اون برای نوشتن خلاصه مطلبی که می‌خواست استفاده کنه و کتاب بزرگ معجون ها رو با خودش بیرون نبره.

چنددقیقه بعد، وقتی که سو مطلب مورد نظرش رو پیدا کرد، مرکب و قلمش رو بیرون آورد تا شروع به نوشتن کنه.
_این معجون، از سخت‌ترین و پیچیده ترین معجون های سری برای افزایش قدرت است...
خب بعدش چی بود؟ آهان! برای تهیه... چی ؟! چرا نوشته هام پاک شدن؟ این دیگه چیه؟

کدوم معجون؟

سو تعجب کرده بود. این دفترچه جواب میداد.
_ امکان داره تله ای برای به دردسر انداختن من باشه.
با تردید قلمش رو توی مرکب برد و نوشت :
_تو کی هستی؟

من دفترچه ‌‌ی فرزند نیمه تاریک هستم، یه زحمتی به خودت بده و روی جلدمو بخون.

_میخوای بگی تو جبهه تاریکی هستی؟

نه پ،عضو محفل ققنوسم! حالا میگی کدوم معجون؟

_چرا باید بگم؟

اگه بگی هرچی بخوای بهت میدم!

_یجوری حرف میزنی انگار لرد سیاهی! من وقتمو با نوشتن توی تو به هدر نمیدم ! اصلا برو ببینم...

و دفترچه در هوا به پرواز درآمد و سو بی توجه به جملاتی که پشت سر هم روی صفحات آن نقش می‌بست کتابخونه رو با کتاب معجون ها که توی کیفش گذاشته بود، ترک کرد...


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۹ ۴:۳۸:۲۲

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۱۷ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
-آخ جون بلاخره يه جاى آروم پيدا کردم .
ديانا درحالى که از دست بچه هاى مدرسه و سرصداهاشون خسته شده بود ،به کتاب خونه رو آورد جايى که تو مدرسه هاى قبيليش تقريباً خونه اش به حساب ميومد،چون هميشه آروم ترين وخرخون ترين شاگرد کلاس بود،هميشه، يه روى تاريک داشت که به کسى جز خوانوادش نشون نمیداد ودر حالت عادى آدم خاکسترى بيش نبود. هگوارتز اورا عوض کرد،ديگر از اون آدم منزوى خبرى نبود ،اون آدم جاى خودشو به دياناى واقعى داد چيزى که خودش بود،ديگه بدون اينکه ازچيزى بترسه کارهاى شرورانه اى انجام ميداد،براى اولين بار خنديد،براى اولين بار دوست هاى جديد خوب پيدا کردو سرنوشت خودشو که خدمت به ارباب بود پيدا کرد ،تصميم گرفت کمى کتاب بخونه قبلاً خيلى ميخوند اما از وقتى توى هگوارتز اومده بود ،انقدر سرش گرم بود که وقت کتاب خوندن نداشت ،کتاب ها عنوان جالبى نداشتن:
هرچيزى که بايد راجع محفل بدانيد-زندگى نامه مخفى اسنيپ-گنج هگوارتز -همه چيز راجع به هرى پاتر-دفترچه خاطرات يک نيمه تاريک-کلاه...اوه صبر کن،فک کنم دفترچه خاطرات يک نيمه تاريک با حال باشه!
کتاب رو باز کرد،خالى بود.
-اينکه خاليه!!
ناگهان کتاب شروع به نوشتن کرد،انتظار دارى پر باشم شماچه زياده خواهين من آخر دست يه آدم درست حسابى نيوفتام!!
-صبر کن....ببينم،تو ميشنوى من چى ميگم؟؟
-مگر ما کرولال هستيم که نشنويم چه ميگويى؟
-اوومم وايسا نيمه تاريکى يعنى کى توتالار نيمه تاريکه؟اسم صاحبتو بگو تا بهش برت گردونم!
دفترچه.که گول اين حرف هارو نميخورد و لرد سياه را لو نميداد،گفت: ما نميتوانيم بگوييم ،توکنجکاوى،پس خودت پيدا کن.
-اوه باشه پس فعلا تورو سرجات ميزارم وميرم صاحبتو پيدا کنم،حواسم بهت هست....


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.