هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۷:۴۶ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
#11

لاوندر براونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
- آلبوس.جون هر کی دوس داری برو ولدی رو صدا کن بیاد باب!

-ولدی چرا؟


- چون شخصیت ما تو کتابای رولینگ خوب بوده! اون میتونه آوداکداورا بزنه اینا رو جمشون کنه! مگه دستم به رولینگ نرسه!


آلبوس و مرلین رو تخت نشسته اند و نوه نتیجه خلاصه ندیده کور! اه! همونا هم دارن با بیشترین حد صداشون جیغ و داد میکنن و از سرو ریش باب بزرگشون بالا میرن.در همون لحظه بارون وارد اتاق میشه و در حالی که سعی میکنه معجون هایی رو قایم کنه، به سمت تختش میره.

بچه ها: جییییییییییییغ!
بارون: !

البوس و مرلین گوشاشونو میگیرن و بچه ها با دیدن بارون از ترس و وحشت فرار میکنن.مرلین که اصلا باورش نمیشده با حالت :banana: بلند میشه و شروع میکنه بندری زدن.

آلبوس هم که حالش خوب شده بندری میزنه. بارون هم برای اینکه کم نیاره بندری رو استاد میکنه و بعد...نگاه مرلین به پنجره ی اتاق می افته. استین آلبوس رو میکشه.

- هی، هی..اونو نیگا! پنجره.. میدونی چه فکری به ذهنم رسید..؟ راحت میشه از پنجره رفت پایین..تو وایستا بالا، ریشتو بنداز پایین! خب؟ من از ریشت میرم پایین بعد تو بگو ولدی تو رو بیاره پایین.

- ولدی چطوری منو بیاره پایین؟


مرلین: نمیتونم بگم! کتاب هفت رو که نمیشه افشا کرد، میشه؟
البوس و بارون::no:

در نتیجه، آلبوس خم میشه از پنجره به سمت پایین و ریششو میندازه تو هوا. برح بلند نیست ولی کوتاه هم نیست. مرلین روی پنجره میپره! و آهنگ بالاتر از خطر هم پخش میشه(). مرلین ریش البوس رو میگیره و میگه:


-پایین میبینمت!
و بعد، مثل کوها نوردان حرفه ای، با عملیاتی بس شجاعانه به سمت پایین میره. آلبوس چهره اشو از درد ریشش در هم کشیده. مرلین پاشو به دیوار میزنه و مقدار دیگه ای پایین میره.

- اهم اهم!

چهره ی مرلین در حین شنیدن از صدا از پایین:

مرلین سرشو به آرامی برمیگردونه. پرستار دومیه با حالت پایین ایستاده و به مرلین نگاه میکنه.


پرستار: دیدی داشتی فرار میکردی؟
مرلین هم با حالت فریاد میزنه:
-آلبوس! منو بکش بالا...منو بکش بالا صاحابش اومد!()

طی یک عملیات آنتحاری البوس ریششو بالا میکشه و مرلین و ریش هردو با سرعت برق بالا میرن ولی..


افسوس که پنجره لبه داشته و سر مرلین با صدای گرومپی به لبه میخوره. مدتی روی صفحه با قرمز و آبی نوشته بودن بومب!( ) و بعد میره و مرلین در حالی که ستاره هایی دور سرش دیده میشه،از ریش آلبوس آویزونه..


پرستار: وای خدا مرگم بده! بکشیدش بالا من الان میام!
مرلین:


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۳ ۷:۴۹:۴۲

[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
#12

آماندا لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
دامبل مرلین رو کامل کشید بالا . دو دقیقه بعد پرستار رسید .

پرستار : چی شد ؟ مرد ؟!
مرلین : اوا ! زبونتون رو گاز بگیرید خانم پرستار ! من هنوز زندم !
پرستار : آره ؟ چه بد ! خب یالا همین الان قرصاتون رو بخورید بعدشم با بقیه ی هم اتاقی هاتون خدافظی کنید !

مرلین دامبلدور هم زمان گفتند : چرا ؟!!!

پرستار : نگید که نمیدونید ! به خاطر فرار از مقام بالا یی ها دستور اومده منتقلتون کنیم به انفرادی ! تازه اونم با اعمال شاقه !

دامبل : خبرش چقدر زود رفت !

پرستار : پس چی خیال کردید ؟! یالا بجنبین !

و بدین ترتیب مرلین و دامبل با بارون خون آلود وداع کردن و راهی انفرادی شدند .
داشتن میرفتن که یه دفعه سر پرستار جلوشونو گرفت .
سر پرستار : پرستار ؟!

پرستار : بله سر پرستار ؟!

سر پرستار : اینارو کجا میبری پرستار ؟!

پرستار : دارم میبرمشون انفرادی سر پرستار !

سر پرستار : با چشای باز پرستار ؟

پرستار : بله سر پرستار !

سر پرستار : چند بار بگم منفردی ها رو چشاشون رو ببند بعد ببر ! اینجوری راه رو یاد میگیرن فرار میکنن !

پرستار : آخ یادم رفت سر پرستار همین الان این کارو میکنم !
و بعد با استفاده از چوبدستی اش دو چشم بند سیاه را ظاهر کرد . ( در راستای هری پاتری شدن داستان !)
چشم دامبل و مرلین رو بست و بعد آن ها را به اتاق هاشان (!) برد . اتاق مرلین دامبل درست کنار هم بود اما چون چشم هردو آنها بسته بود متوجه نشدند !
پرستار : برنامه ی کاریتون اینه ! هر روز راس ساعت 5 صبح بیدار میشید . قرص هاتون رو کوفت میکنید و بعدش هم صبونه ی بخور و نمیری رو هم دوباره کوفت میکنید . بعد یه گونی سیب زمینی ، دو گونه سبزی آش و سه گونی پیاز میارم براتون . باید همشون رو تا ساعت 12 پوست بکنید و پاک کنید . در ضمن دونه به دونه ی سیب زمین و سبزی و پیازا شمرده شدن . حتی دونه دونه ی برگای سبزی ها ! پس اگه کم بشن یه وقت فکر میکنیم شما دزدیدیدشون !
راس 12 وقتی کاراتون رو کردید ناهار و دوا هاتون آمادس ! اونا میخورین . اگه گونی ها رو تا دوازده تحویل نداده باشید تا وقتی تموم نشن از ناهار خبری نیست . تازه فردا هم تعداد گونی ها دو براربر میشه !
بعد کارا نیم ساعت کپه اتون رو میذارید ! بعدش هم سپزی سیب زمینی پیازی که صبح پاکشون کردید رو میارم باهاشون یه آش شوله قلم کاری بپزید که هر کس میخوره یه انگشتش هم با غذا بره پایین !!!

دامبل و مرلین :


تصویر کوچک شده


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۵۱ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
#13

اسکاور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
از کارخانه ی دستمال سازی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
یک نکته برای اعضایِ معلولِ ذهنی!: این پست به پست های قبلی هیچ ربطی نداره!
----------------------------------------------------



-هشتاد سال بعد!-
-حیاط خانه ی سالمندان-



-ما علیلیم!...ما ذلیلیم!
-به من بیچاره ی سالمندِ بدبخت کمک کنید!!
-من دارم میمیرم!...من خیلی سالمند شدم!


تمام سالمندان و پرستاران همگی در حیاط خانه ی سالمندان جمع شدن تا یه هوایی بخورن و سالمندان رو از اون یکنواختی و کهن گرایی در بیارن!(به واقع من یاد دومبولیسم افتادم هنوز شروع نکرده!!)

در این بین سه دوست قدیمی و معروفِ خانه ی سالمندان بر روی چمن های حیاطِ خانه ی سالمندان نشستن و دارن مسخره بازی در میارن!


مرلین: یکی منو بگیره من دارم ویبره میرم از شدت سالمندی!!
آلبوس: ایول ایول خیلی خنده بود مرلین جووون!...بخورمت!:bigkiss:


آلبوس بر روی مرلین میفته و تنفس مصنوعی های مربوطه رو میره که در این بین دوستِ سوم، یعنی گریندل والد هم به این جمع اضافه میشه و یه تنفس مصنوعی ِ دسته جمعی هم با هم به مدت پنج دقیقه میرن!

ناگهان از جلوی ساختمان اصلی خانه ی سالمندان فریادی شنیده میشه!

-مگه نگفتم این مسخره بازیا رو بزارید کنــــــــــــــــــار!


زنی هشتصد نهصد ساله به صورت کَت واک! به سمت قسمتی که سه دوست مذکور هستن میاد و با قیافه ای خشن به اونا نگاه میکنه!
سه دوستِ مذکور که دست از تنفس مصنوعی برداشته بودن به صورت مظلومانه ای به زنِ مربوطه! نگاه میکنن!


مدیر خانه ی سالمندان!: هزار دفعه بهتون گفتم اینجا بــــوق نیست!...اینجا خانه ی سالمندانه!...دست از این خل و چل بازیاتون در بیارین!... شما بی ناموس ترین سالمندایی هستین که تا حالا تو عمرم دیده بودم!
گریندل والد: خانمِ محترم ما که کاری نکردیم!

مدیر یه شلاق در میاره! و به صورت گریندل والد میکوبه!
بر اثر این حرکتِ انتحاری آلبوس ناگهان غیرتی میشه!!


آلبوس: چی؟!...چـــــــی؟!...گریندی جونِ منو زدی؟!
گریندل والد: ولش کن آلبوس زنیکه ی بی فرهنگو!
آلبوس: باشه گریندی جون...من به هیچ کس کاری ندارم...فقط تو!...فقط هری!...فقط هاگرید!!!!!:bigkiss:
گریندل والد: یعنی روزی میرسه که هاگریدم بیاد اینجا پیشِ ما!؟
آلبوس: هاگرید خودش دوریِ مارو نمیتونه تحمل کنه عزیزم...به زودی اونم میاد پیش ما...حتی اگه شده با کلک و حقه بازی!:bigkiss:
گریندل والد: ریشاتو!

مدیر مربوطه که از دیدن این صحنه ها زنگ زدن به بخشِ مبارزه با بی ناموسی و فسادِ وزارت سحر و جادو رو بهتر از هر تنبیهی میدید، سریعاً و پرش کنان! به سمت دفتر خودش میره!




-دفتر مدیر مربوطه-

بیپ بیپ بیپ...بیپ بیپ...بیپ بیپ بیپ بیپ!

مدیر: الو الو...سلام آقا...من مدیر خانه ی سالمندان هستم...بله بله...همونی که مختلطه!...اینجا یه مورد بی ناموسی پیش اومده!...باید سریعاً خودتونو برسونید!...چی؟...نه نه نه!...ربطی به مختلط بودن نداره...جنس موافق...موافق موافق...بله بله...باشه...بای!


مدیر گوشی تلفن رو میذاره و لیوان آبی رو که بر روی میزش بود رو سر میکشه!

مدیر: نمیدونم دیگه از دستِ اینا چی کار کنم!


ناگهان از داخل حیاط صدای جیغِ یکی از پرستارها شنیده میشه و پس از یک لحظه یکی دیگه از پرستارها به داخل اتاق مدیر میپره!


پرستار: جناب مدیر...جناب مدیر...بیاین ببینین بیرون چه افتضاحی درست کردن!!
مدیر: چی شده چی شده!؟
پرستار: من واقعاً از گفتنش شرمم میشه...بهتره زنگِ ستاد مبارزه با بی ناموسی رو به صدا در بیاریم!(نکته: این زنگه مثل همون زنگایی میمونه که تو بانک ها کار گذاشتن تا در مواقع اضطراری به صدا در بیارن و پلیس از راه برسه!)
مدیر: نه من خودم با ستاد تماس گرفتم...بهتره خونسردیِ خودمون رو حفظ کنیم...اونا با ما کاری ندارن...اونا دارن به روح خودشون آسیب میرسونن!
پرستار: ایول ایول!


مدیر یه نگاهِ "چکشتو بنداز زمین برو سر کارت!" به پرستار میندازه و پرستار هم سریعاً از اتاق خارج میشه!

مدیر قدم زنان و با آرامش به افتضاحی که در حیاط خانه ی سالمندان در جریانه فکر میکنه...


[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶
#14

سرژ تانکیان old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
بععععع بووووو بععععع بووووو بععععع بووووو!

_مامور مخصوص مبارزه با بيناموسي و فساد وزارت سحر و جادو صحبت ميكنهه! عجب اسمي داريم! خلاصه ما صحبت ميكنيم!احترام بگذاريد!! اينجا در محاصره است! تكون نخوريد!
يكي از سالمندان: آقا ما يخورده تكون بخوريم؟!
_نه آقا تكون نخوريد! آهاي با تو‌ام تكون نخور! نه انگشتتم تكون نده! بي شعور مگه با تو نيستم؟!سرباز ققي! بگيرش بعد بكِشش بعد بكُشش!
_اطاعات فرمانده!

بعد از سه روز محاصره خانه سالمندان بالاخره فرمانده تانكيان متوجه ميشه كه جريان از چه قراره و خيلي وقته جنگ تموم شده و اصلا براي اين اومده بود كه سه نفر بيناموس رو تنبيه كنه!خلاصه بروبچز ضايع حذبي كه بالاخره با هر دوز و كلكي كه بود يك كار درست حسابي واسه خودشون جور كرده بودن،تصميم مي‌گيرن با هليكوپتر توي حياط خانه سالمندان فرود بيان!

ققي سوار بر هلي‌كوپتر همراه با سرژيا...در حال فرود!
ققي: خدايش عجب هلي‌كوپتريه ها!
سرژيا: تو خودت هلي‌كوپتري عزيزم!
ققي:!!!!!
سانسور!
به علت همين سانسور بالا ، هلي‌كوپتر از كنترل خارج ميشه و به طرز وحشتناكي فرود مياد! صداي ناله چند سالمند و خورد شدن استخان هاي پوكشان از زير هلي‌كوپتر به گوش ميرسه!حذبي ها از صندوق عقب ميپرن بيرون به سمت سه بيناموس بزرگ قرن ميرن!

سرژ:بـــــــــــــه!بچه ها آلبوس! آره همون آلبوس دامبلدور خودمون! چطوري جيگر؟ تو كه مرده بودي! نه؟
آلبوس در آغوش گريندل والد:آره اما رولينگ طي يك مصاحبه اعلام كرد كه شخصيت من چند روز بعد از مرگ ولدمورت از تو قبرش مياد بيرون و به ترويچ فساد ميپردازه!
سرژ:بازم ايول رولينگ! من شنيدم قراره يكي دو روز ديگه اعلام كنه، يك روز كه هري از خواب پا ميشه، ناخن شصت دست چپ يكي از دانش آموزان هاگوارتز كه حتي اسمش هم نيومده، مي‌شكنه!
مرلين: هر هر هر!
سرژ: خب بچه ها راحت باشيد!! ما كم كم رفع زحمت كنيم! خيلي خوشحال شدم از ديدنتون! خداحافظ!
همه: خداحافظ!

---
در راستاي خشك شدن ذوق هميشه خشك رول نويسي اينجانب!



خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶
#15

اسکاور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
از کارخانه ی دستمال سازی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
سرژ سوت زنان به سمت هلیکوپتر میره و به ققی اشاره میکنه که استارت هلیکوپترو برای پرواز بزنه!

تررررررت...ترررررررت!(صدای استارت زدن!)

سرژ: دوباره بزن!
ققی: روشن نمیشه!

سرژ به سمت کاپوتِ هلیکوپتر! میره و پس از چند دقیقه ور رفتن با چیز میزِ هلیکوپتر، در حالی که از ریشاش داره روغن میچکه کاپوتو میبنده!

سرژ: چسبونده!...کاربراتورشم کثیفه!
ققی: خب چی کار کنیم؟
سرژ: پیاده میریم!!(نکته: آپارات کردن تو مرام بچه های حذب نیست!)


بروبچزِ حذب در حالی که همه با هم آواز میخوندن به سمت درب خروجی خانه ی سالمندان حرکت میکنن که ناگهان پرستارها دور سرژ و ققی رو میگیرن!

پرستار 1: منم میخوام!!
پرستار 2: یه امضا بده مو!(این پرستاره همشهریِ کورنِ آبادانیه!)
پرستار 3: چیز...

سرژ و ققی یه نگاهِ "عجب پرستارهای باصفایی داره این خانه ی سالمندان!" به هم میکنن و صد و هشتاد درجه تغییر جهت میدن و به سمت اتاق های مخصوص سالمندان حرکت میکنن!


-در همین لحظه-
-وسط حیاط-

آلبوس: گریندی جون...خیلی پیر شدی...چروک شده کل پوستت...دیگه دارم کم کم ازت خسته میشم...نمیخوای یه حرکتی واسه من بکنی؟
گریندل والد: مثلا چی عزیزم؟
آلبوس: خب عزیزم برو این پوستتو بکش...ری استور کن این بدنتو!
گریندل والد: باشه عزیزم...پس باید اعتراض بکنیم که برامون یه قسمت جراحی پلاستیک بزارن اینجا!
آلبوس: نذارن پدرشونو در میارم!...ریشاتو!!:bigkiss: (منابع موثق خبر دادن که گریندل والد هم ریش داشته...ریشاشم خیلی گولاخ بوده!)



-نیم ساعت بعد-

بچه های حذب در حال توجیه کردن مدیر خانه ی سالمندان هستن!

سرژ: ما باید یه چند شبی اینجا بمونیم و رفتار این سه نفر رو مورد ارزیابی قرار بدیم!
مدیر: خیلی خوبه خیلی خوبه!
سرژ: البته ما باید رفتار بقیه رو هم زیر نظر داشته باشیم...شبانه روز!
مدیر: خیلی خوبه خیلی خوبه!
سرژ: ایول...باشه!

سرژ مدیر رو تنها میذاره و به سمت ققی میره!

سرژ: ققی این مدیره خیلی خوبه خیلی خوبه!
ققی: باشه یادم میمونه!


در این لحظه یکی از پرستارها به سمت بچه های حذب میاد و در مورد خانه ی سالمندان براشون توضیح میده!

پرستار: خب اونجا دست شویی مردونست...پشتشم دست شویی زنونست...اون قسمت هم دستشویی مخصوص آلبوس و گریندل والد و مرلینه!!!
سرژ: ببخشید خانم پرستار جون...ما باید کجا بخوابیم شبا؟!
پرستار: شما...شما...شما میتونین هر جا که میخواین بخوابین!...البته...

در این لحظه آلبوس و گریندل والد و مرلین به صحنه میان!

آلبوس: پرستار جون سرژ پیش ما میخوابه!:bigkiss:(نکته: این تنفس مصنوعی متعلق گریندل والد بود!)
سرژ: ققی منو تنها نذار!
ققی: من سرم شلوغه...متاسفم سرژ!


آلبوس و گریندل والد و مرلین به سرژ نزدیک میشن و در حالی که یکی دست راست دیگری دست چپ و آن دیگری ریششوو گرفته، سرژ رو به سمت اتاق مخصوصشون در خانه ی سالمندان میبرن!


[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶
#16

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱
از خونمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
جررررررررر(صدای باز شدن در اتاق مخصوص!)

آلبوس: هی...هوی..گریندل اون چراغو روشن کن!
گریندل: چراغ نداریم!داریم؟!میخوای شمع روشن کنم؟!
آلبوس: احمق شمع میخوایم چی کار..اون قدر سالمند نیستیم که با تکنولوژی پیش نریم..روشن کن اون چراغو!
گریندل: خب من نمیدونم کجاست!من سرژو بغل میکنم یه وقت پاش به ای طرف و اون طرف گیر نکنه..تو روشنش کن!
آلبوس هم میره تا چراغو روشن بکنه!

در روشنایی ناگهانی!

سرژ یه نگاه اجمالی به دور و برشش میندازه تا جایی برای خواب پیدا بکنه..اما جایی پیدا نمیکنه...اتاق مخصوص تشکیل شده از یک تخت، درست وسط اتاق و یه بالش روی زمین.سرژ یه نگاهم به اون دو تا سالمند که دلشون همچنان جوانه میکنه.
آلبوس: سرژ کبیر!!به اتاق حقیرانه ی ما خوش اومدی...زیاد خوب نیست ولی خیلی باصفاست! تو هرجا دوست داری بخواب...اتاق مال توئه...
سرز: خب من میتونم روی تخت بخوابم؟!
گریندل: آهااااا..دست گذاشتی روی نقطه ی حساسش! این تخته دست نخورده باقی میمونه..
سرژ:چرا؟!
آلبوس: هعععیییی...چی بگم؟!من و گریندل هر شب با هم دیگه سر این تخته درگیریم!این منو میزنه..من اونو میزنم...که یکی روی تخت بخوابه....اما آخرش صبح میشه و ما حتی یه چرتم نخوابیدیم!همه ش تقصیر این بشر بیجنبه هستش دیگه!تخته از اول مال من بوده!
گریندل: جمع کن خودتو..تخت منه!
سرژ برای رنگی کردن فضا: بیخیال حالا...تخت بمونه برای مواقع ضروری!فعلا همین یه بالش هستش..شما هم روی همدیگرو ببوسین و برای سلامتی حذب تا صبح سکوت کنید!
آلبوس رو به گریندل میکنه !!!!

سانسور!(البته در این حین شما میتونید تصاویری که از گل و چمن و صحرا و مناظر طبیعی استفاده کنید!)

سرژ:بسه بابا!بسه...ملت مردن از بس گل و چمن دیدن..منم خسته شدم، بگیر بخواب!

چراغ خاموش میشه و سرژ یه گوشه ای تلاش میکنه که بخوابه!

--

صبح

سرژ قبل از طلوع آفتاب بیدار میشه که خودش رو برای ادامه ی عملیات آماده بکنه!ریشاشو میذاره توی جیبش که صداش اون دوتا رو بیدار نکنه و میره بیرون!
به طرف راهی برای یافتن ققی!
سرژ با خودش: خب من بخواب ققی رو پیدا کنم...قضیه از چند تا حال مشخص خارج نیست..پیدا کردنش باید راحت باشه،تنها کاری که باید بکنم اینه که در تک تک اتاقا رو باز کنم،یه نگاه بندازم ببینم کجاست!

جررررر(صدای باز شدنه در!)

-بوق...بوق...چرا نصفه صبحی بیدار میکنی ملتو؟!
-(همون حرفای بالا!)

سرژ با نا امیدی تنها در باقی ماننده رو باز میکنه و چشمش به ققی میفته!
-ققی! پاشو...بسه!
ققی:هوووم؟خوابما..بیدارم کردی...ولی باشه بلند میشم..هرچی باشه این ماموریت مهمیه! خیلی هم هیجان داره
از اتاق میاد بیرون و سرژ یه مشت در گوش ققی میخوابونه: چرا منو تنها گذاشتی؟هان؟!میدونی دیشب به من چی گذشت؟!من دیگه امشب اینجا نمیمونم..ماموریت بی ماموریت!
ققی: نمیشه که..نگو این حرفو!ما مسئولیت داریم..مدیرا ما رو به حذب سپردن...حذبو به ما سپردن؟!ما خوبیم؟ و شعارهایی از این دست!!!
سرژ: من میرم..
و میره که بره سوار هلی کوپتر بشه.
ققی: صبر کن! ببین من حاضرم باهات بیام..به یه شرط!
-هان؟!
-اگه تا زمانی که ما سوار هلی کوپتر نشده باشیم سرژیا صدامون بزنه ، ما میمونیم تا دامبلدورو یه کاریش بکنیم..ترکش بدیم..اگر نه که میریم!
سرژ: باشه،

و به طرف هلی کوپتر میرن.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۸۶/۸/۱۰ ۲۲:۰۹:۰۶

همه چیز همینه...
Only Raven


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷
#17

ممد زاده ی ممدآبادیِ مملی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰ جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
از یورقشاخر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
ماه در افق غروب میکرد و دو پیرمرد، آلبوس دامبلدور و کرام در روی تخت دونفره شان در یک اتاق فراخ در خانه ی سالمندان در حال اماده شدن برای خواب بودند.
دامبلدور با نگاهی به اندام فریبای کرام گفت:
-دوست من پایه ای؟
کرام میخواست با تبسمی آمادگی خود را اعلام کند که ناگهان صدای پقی برخاست و دو پیرمرد نگاهی به جغد سفیدی کردند که قصد وارد شدن به اتاق را دارد.
دامبلدور لرزان بلند شد و بعد از گذشت کسری از ساعت، پنجره ی اتاق را باز کرد. جغد وارد شد و نامه را روی پای کرام انداخت و رفت.
بعد از کسری دیگر از ساعت، دو پیرمرد موفق به باز کردن نامه و خواندن آن گردیدند.
"سلام پیرمرد
من دیشب که رفته بودی توی اتاق یکی از دوستای پیرت، من با کمک مارم از شما فیلم گرفتم و الان میخوام اونرو توسط مرگخوارهام پخش کنم.
هاهاه-لردسیاه"
چهره ی دامبلدور نیلی، سبز و خاکستری شد و به گلبهی گرایید.
با صدای لرزان داد زد:
-ولی تمام آبروم...
کرام جواب داد:
-پیرمرد پات لب گوره آبروت کجا بود آخه؟
دامبلدور سرش را تکان داد و گفت:
-آخه آبروی طرفی که دیشب با هم بودیم توی خطره. نمیتونم کمکش کنم.
کرام نگاهی به دامبلدور کرد و گفت:
-مگه کی بود؟
دامبلدور آهی کشید و به کرام نگاه کرد... سپس بلند شد و گفت:
-باید فرار کنم و اون فلیم رو از تام پس بگیرم وگرنه آبروی هدویگ در خطره.
کرام به فکر فرو رفت... حتما باید راهی برای پیدا کردن فیلم میکردند.


ممنون ازینکه ادامه میدید.


We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
#18

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید(طنز)

اشک از گونهایش جاری شده بود.اه جانسوزی کشید و دوباره به عکس خیره شد. آلبوس اشکهای خود را با ته ریشش پاک نمود و همان طور که به عکس مینگریست، گفت:
ای پسره بوقی! با اون عینک بیریختت. الان پنج ماه هست من پیرمرد رو اووردی تو این خراب شده و یک بار نیومدی ببینی زنده هستم یا نه!پوووف...وای از این روزگار! یادمه اون روزها که مدیر بودم هر روز سه ساعت تو دفترم ولو بودی. هی از ریش و موهام تعریف میکردی. حالا که پیر شدم منو انداختی این تو و دیگه فراموشم کردی.من پیرمرد چه کارها که برای تو نکردم! باید میذاشتم تو همون خونه پیش اوم ورنون خپل و اون زنیکه میموندی! باید میذاشتم تام تو سال اول ازت خورشت قیمه بادمجون درست میکرد! باید میذاشتم اسنیپ....

چند قطره اشک دیگر از صورت آلبوس بر روی عکس هری پاتر ریخت. دامبلدور مجددا آهی کشید و دوباره ادامه داد:
ای...رفتی به اون ویزلی گوجه مو چسبیدی منو فراموش کردی؟اون بچه جیغ جیغوت هم که هی میگفت من هر روز میام پیشت...الان پنج ماهه من تنهام! من...

ناگهان، صدای هق هق فرد دیگری از اتاق کناری شنیده شد. دامبلدور اشکهای خود را پاک نمود و با عجله گوش خود را به دیوار چسباند. صدای لرد ولدمورت به خوبی شنیده میشد:

هیی بارتی...خدا کنه مونتگومری خودش تورو کفن کنه!اینه رسم پدر داریِ؟ که بیای پدر پیرتو اینجا بندازی و شیش ماه بهش سر نزنی؟ اون قدیما که لرد بودم یک لرد میگفتی و صدتا لرد از این ور اون ورش درمیومد!هر روز سه ساعت مخمو میخوردی تا برات آب نبات بخرم! من بیچاره تمام موهامو در راه بزرگ کردن تو شهید کردم و تو اینجوری جواب زحماتم رو میدی؟

آلبوس که با شنیدن صدای لرد کنجکاو شده بود، از اتاق خارج شد و یواشکی،از لابلای در نیمه باز اتاق لرد ولمورت، به وی نگاه کرد. لرد ولدمورت عکس بارتی را در دست گرفته بود و همان طور که نفرینهای کروشیو را بسوی عکس روانه میساخت، اشک ریزان با خود حرف میزد.دامبلدور دلش برای وی سوخت و با دستان باز بسوی وی حمله ور شد:
تام....میدونم چی میکشی این هری پاتر بوقی هم همین کارو بامن داره میکنه.

لرد ولدمورت با وحشت با دامبلدور، که وی را بقل کرده بود نگاه کرد و با عصبانیت گفت:
پیرمرد خرفت...منو ول کن! چند بار بگم هی منو بقل نکن. تو این چندماهی منو کشتی از بس هی هر روز مو بقل کردی.

لرد خود را از دستان آلبوس نجات داد و با غرور ساختگی گفت: تازه مگه بارتی مثل پسر تو هست.همین دیرو اومده بود پیشم...
لرد نگاهی با دامبلدور کرد و گفت:
راست میگی...خیلی نامرده.اصلا به دیدنم نمیاد.هی من پیر رو داره زجر میده.دیگه خسته شدم دامبل

دامبلدور گفت:
نگران نباش،تام!ما دوتا باهم میتونیم جفتشونو ادب کنیم.اگر ما باهم کار کنیم میتونیم از این خراب شده بیرون بریم و بزنیم خوردشون کنیم!میتونیم مغز این بارتی رو از تو گوشش بیرون بکشیم! میتونیم اینقدر بهش لوبیا پخته بدیم که حالش بد بشه! میتونیم دماغ بارتی رو بشکونیم تا ...
- هووووش....در مورد پسرم داری صحبت میکنیا!
-به هرحال...میتونیم ادبشون کنیم!

لرد دستی به چانه خود کشید و گفت: فکر بدی نیست! میریم از ایجا بیرون و ادبشون میکنیم....ما دوتا باهم


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#19

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
پس بدو!تصویر کوچک شده

-پس نقشه اینه:تو فردا میری سر این پرستار تنبل رو گرم میکنی تا من برم بیرون.بعد من از رو پشت بوم با یه حرکت آرتیس بازی میپرم پایین و تو رو نجات میدم!

-ای پیرمرد کم دان!!آخه تو با این سن و سالت میخوای چی کار کنی؟

-حالا میبینیم!!(چشمک!)

صبح روز بعد:

یه روز دیگه هم مثل روز های دیگه شروع میشه و پرتو های آفتاب مستقیم میخوره توی چشم پرستار و اونو بیدر میکنه!مثل همیشه آروم آروم بیدار میشه و شل و ولانه شروع میکنه به سر زدن به پیر و پاتال های خونه!!دامبلدور با درست کردن یه نور به دامبل علامت موفقیت میده.دامبل هم بهش چشمک میزنه!

بلاخره پرستار میرسه به تخت دامبل و خرت و پرت های صبحانه رو میریزه روی پاش!!دامبل خیلی دست پاچه شده بود و با نگرانی داشت به ولدی نگاه میکرد!انگار که نمیدونست باید چی کار کنه!بدون اینکه اختیاری داشته باشه شروع میکنه به حرف زدن!

-ا....سلام پرستار!خواستم بگم که....

در همین حال ولدمورت با عصبانیت داشت اونو نگاه میکرد!دامبلدور یه پشت چشم انداخت طوری که میخواست نشون بده میدونه باید چی کار کنه!

-چیه داآش؟!سریع تر بگو دیگه!

-...آره!خواستم بگم که تو میدونی قاب عکس من کجاست؟!

-خوب معلومه!!ایناهاش!

-خوب...تو میتونی برام شیر با بیسکویت به همراه کمی آبنبات شیرین بیان بیاری؟!

-البته!!بفرما!

دامبل ناگهان خونش به جوش اومد و موهاشو کند!!اعصابش خراب شده بود!در همین حال ولدمورت با یه آوادامداورا کار بدبخت رو تموم کرد و بدون این که سر و صدایی داشته باشه!دامبلو برداشت و پاورپچین پاورچین از پنجره خارج شدن!

در خانه ی سالمندان شیش هفت تا نگهبان دشت که داشتن از ی در محافظت میکردن!!دامبل و ولدی اندوهگین داشتن به نگهبان های هیکلی خانه نگاه میکردن!هر دو شون یه گوشه الی قایم شدن و آروم گرفتن!!

...

یک ربع بعد:

از بیرون در یه مرد هیکلی دیگه دیده میشه!دامبل و ولدی با تعجب داشتن به اون نگاه میکردن!!باورشون نمیشد!!اون بارتی بود!!

-نگاش کن چه هیکلیه!گوگولی من!الحق که بچه ی خودمه!

-پیرمرد!انگار چشات لوچ میبینن!!اون هری منه که داره میاد!!

-اصلا فرقی نمیکنه!!بذار بهتر ببینم....آره!!!اون بارتی یه!نگاه کن بلا سوخته داره چی کار میکنه!

و ناگهان دهن هر دو تاشون به نشانه ی تعجب باز میشه!!بارتی تونسته بود همه ی نگهبانا رو بکشه و وارد خانه بشه!!از اون دور تر هری هم به تازگی به اون منتقل شده بود!!

ولدی که هنوز دهنش باز بود بلاخره سکوت رو شکست!

-زود باش پیرمرد بیا بریم!!

و دو پیرمرد به سرعت و مخفیاه شروع میکنن به خروج از دروازه ی خانه!از شانسشون بارتی سرش به یه گل گرم شده بود و حواسش به دامبل و ولدی که از کنارش رد شدن نبود!!

پس در نتیجه دامبل و ولدی از خانه خارج شدن و بارتی و هری که از دنیا بی خبر بودن و بعد از سی سال میخواستن بیان پیش پیرپاتال ها تازه رفتن توی اتاق سراسری خانه!


چند دقیقه بعد:

-ا...میگم ولدی جون.....بارتی و هری توی خونه ان ها!!!

-ا....راست میگیا!!

-پس بریم به خانه!

-تصویر کوچک شده

...


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#20

دابیold7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۷:۱۰ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
از تو چه پنهون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
- صبر کن پیر مرد
- واس چی تام؟
- مگه ما نمیخواستیم این بچه ها رو ادب کنیم ریشو؟
- چرا کچل.
- خوب بذار ما رو پیدا نکن یه کم ادب شن، اگه بریم پیششون که آدم نمیشن.
- هری من آدمه، بارتی خودتو بگو
- خیلی خوب به هر حال نباید بریم.
- اوکی

همان موقع - خانه ی سالمندان

- دامبلدور کجاست؟ من بابامو به شما سپرده بودم
- بابا ولدی من کجاست؟ به تو هم میگن نگهبان؟ کروشیو
- همین الان این جا بودن.
- آواداکداورا
- به نظرت پدرم کجاست؟
- به من چه پدر ریشدراز تو کدوم گوریه، بابای عزیزم کو؟
- من چه میدونم بابای کچل دماغ ماریت کجاس.
- به بابای من میگی کچل؟ کروشیو
- اکسپلیارموس

یک ربع بعد

- ولدی جون دلم برای هری میسوزه بیچاره اومده باباشو ببینه، بیخیال شو و بذار بریم.
- عجب نفهمیه ها، بذار هری لوست یه ذره ادب بشه.
- برو بابا من رفتم.
- صبر کن پیری.
- عمرا
- پس به بارتی نگو من کجام
- میگم
- صبر کن بابا تو حق نداری
- الان میگیرمت.


امضاء: دابی ، جن







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.