هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
دانگ و فرد براي به دست آوردن جادويي قوي اي كه بتواند پيمان ناگسستني يشان را با مادر شياطين دور بزند، تنها به يك جا مي توانستند بروند، كوچه ي منفور ناكترن!

كوچه ي ناكترن از صد و يك راه معقول و غير معقول قابل دسترسي هست، از شيوه ي هري پاتري (پودر پرواز) گرفته تا ظاهر شدن وسط سيني پر از چشم تسترالِ عجوزه ي دست فروش!

كه البته راه اول لذت بخش تر از شنيدن جيغ و داد كَر كننده ي عجوزه است اما دانگ و فرد تصميم گرفتند به اين شيوه به ناكترن بروند. پيرزن دست فروش هم كه آن روز كاسبي خوبي نداشته بود، بر سر آن دو داد كشيد و حرف هايي به لاتين زد:

- *********

فرد كمي به دانگ و بعد به پيرزن نگاه كرد و بعد با داد پرسيد:

- اين داره چي مي گه؟
- داره فوش مي ده احتمالاً.

كه البته دانگ هم نمي فهميد و فقط از حالت پيرزن حدس مي زد كه عمه يشان را مورد لطف قرار داده باشد. دانگ يك قدم به عقب برداشت و نگاه كرد به عجوزه. دو ثانيه ي بعد گام بعدي و بعدترش! اما دقيقا زماني كه فكر مي كرد فرار كرده پيرزن چهره ي چروكش را در هم كشيد و با جيغ توجه همه را جلب كرد:

- دزدا! كجا مي رين؟ برگردين!

فرد انگشتش را بيشتر دورن گوشش فرو برد و پرسيد:

- چيكار كنيم تا بذاري بريم؟
- بايد ازم خريد كنين تا بذارم برين!


بلاخره فرد با بدبختي پانزده سيكل را از دست مشت شده ي دانگ در آورد و با دو جشم لزج در پلاستيكي به راهشان ادامه دادند. جلوي در بورگن، پيرمرد گوژ پشتي جلويشان را گرفت و اخ له كنان پرسيد:

- دنبال...چييييي...هـَ هـَ هستين؟
- هيچي پدرجان!

پيرمرد از دور گردنش گردن بند گوي مانندي را در آورد و حريصانه رويش دست كشيد و نوازشش كرد:

- عزيــــــزم...بهـــ من...دروغ نمي گه!..هيچ وقت! مادر شــيــــاطـين، كسي...نيس كههـ...فكرش وووو...ميكنيــن. وحهـشت ناك...ترهـــ! به سادگي نميــ تونين...دوررررش بزنين!

فرد به دانگ نگاه كرد، اما دانگ هم نمي دانست پيرمرد از كجا مي داند آنها دنبال چي هستند.

- گفتــم كه! عزيــزم....مي دونهــــ!
- خب بايد چيكار كنيم حالا؟

پيرمرد بي توجه به دانگ حرفش را ادامه داد:

- مادر شيــــاطين، اول مادر انســـان ها بودهـــ...اما! اما عين ابليســـ...به جَهَنَّم تبعيــــد ميشهـ...و مي شهـ مادرِ همه ي...شــيــــاطـين !

دانگ سرش را خاراند و به چشم هايي كه از توي پلاستيكي كه دست فرد بود، خيره شد. فرد پاكت را دست دانگ داد و از پيرمرد پرسيد:

- خب بايد چيكار كنيم حالا؟

پيرمرد به ناخن هاي خشك شده اي كه كمي آن طرف تر بسته بسته روي زيرانداز پاره بود اشاره كرد و اين طوري شد كه به چشم ها، ناخن هم اضافه شد. پيرمرد كه ناخن هايش را قالب كرده بود چند جمله اي گفت و غيبت زد:

- تنهــــآ راهشّ...شيــطانيه كهـ...از خودشّ نباشه...مرلينْ...اووون مي تونهـهـ...كمك كنهــ!

دانگ رو به فضايي كه تا چند دقيقه ي قبل پيرمرد ايستاده بود، داد كشيد:

- حقه بازِ دغل كار! پولمو پس بده!

فرد دست دانگ را كشيد و سعي كرد او را از وسط كوچه به كناري بكشد و در همين حين
به خواهر زاده اي كه مي بايست كنارش مي بود، گفت:

- ليلي جان...به مامانت چيزي نگي كه اومدي اينجا ها ! باشه؟

و برگشت تا ليلي را نگاه كند اما با فضاي خالي مواجه شد. ليلي اونجا نبود! وحشت كرد. او را اينجا گم كرده بود يا به ناكترن نياورده بود؟ در هر حال كه ليلي گم شده بود و پيرمرد هم رفته بود و آنها را با يك راه حل تقريبا غير ممكن تنها گذاشته بود.

دانگ و فرد يا بايد به عالم بالا مي رفتند و از مرلين كمك مي خواستند و يا راه ديگري پيدا مي كردند كه در هر دو صورت بايد مي فهميدند ليلي كجاست!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۴ ۱۲:۰۷:۵۴




پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۳

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:دانگ و فرد با مادر شیاطین قرارداد شومی امضا میکنن تا در قبال سالم بیرون اومدن خودشون از شیون اوارگان،یک جادوگر سفید رو قربانی کنن..اما فرد ویزلی به دانگ میگه که بهتره دنبال یه راه حل برای دور زدن و گول زدن مادرشیاطین پیدا کنن!

-----------------------------------------


_تو رو به خدا نگاه کن!میخواستیم شیون آوارگان رو تصرف کنیم آخرش به اینجا رسیدیم که باید روح یه جادوگر سفید رو تقدیم به مادر شیاطین بکنیم!
_حالا اینها رو بیخیال دانگ چه طوری از شر پسر مادر شیاطین خلاص بشیم؟!

گفتگوی دانگ و فرد با وارد شدن پسر مادر شیاطین ناتمام موند...اما پسر مادر شیاطین اونقدر ها هم ترسناک نبود...بیشتر شبیه یه پسر بچه ده دوازده ساله بود تا یه شیطان...پسر مادر شیاطین به محض اینکه فرد و دانگ رو دید،ازشون پرسید:
_هی!شما کی هستین؟!اینجا چیکار میکنید؟!مامان من کجاست؟!
_خب چیزه...میدونی؟!ما اومدیم که...اومده بودیم با مادرت یه قرارداد ببندیم...آره...قرار شد که ما بریم برای مادرت جادوگر سفید بیاریم...آره!

پسر مادر شیاطین نگاه عاقل اندر سفیهی به دانگ و فرد کرد و گفت:
_خب!موفق باشید...من باید دنبال مامانم بگردم...
_اااا....مرسی...خب دیگه ما هم باید بریم...لیلی...بیا اینجا دیگه باید رفع زحمت کنیم...

لیلی از دوستان جدیدش خداحافظی کرد و به فرد و دانگ پیوست تا از این ساختمان مخوف خارج بشن...

وقتی که به اندازه کافی از شیون اوارگان دور شدن دانگ گفت:
_ووووه!در رفتیم از دستشون...خب حالا از کجا یه جادوگر سفید گیر بیاریم؟!
_منظورت چیه دانگ؟!
_خب!یادت رفت که ما یه قرارداد با مادر شیاطین بستیم و اگه به اون وفادار نباشیم...خودت میدونی بعدش چی میشه!
_آره...ولی فکر کردی من واقعا این کار رو میکنم؟!این جا دنیای جادوگریه...حتما یه راهی هست که از شر این قرارداد بدون مرگ کسی خلاص بشیم...باید بریم دنبال اون راه...
_اما...اما اون صندوق پر از سکه؟!
_دانگ؟!
_باشه...باشه...بریم دنبال راه حل...به اون خواهرزادت هم بگو دنبال اون تسترال بیچاره نکنه...


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۱۲ ۲۰:۵۰:۵۱



پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۷:۲۴ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۳

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
ماندانگاس مى خواست دست ليلى رو بگيرد که ناگهان..

- مااااااامااااااان..ماااماااان!

دانگ سریع به جاى ليلى دست فرد را گرفت و گفت:

- زهرم ترکيد..چقدر زود برگشت!

فرد که بعد عمرى، مامان بودن رو خوب از مالى ياد گرفته بود با حرص فریاد زد:

- اى درد..اى مرض..اى مرگ..چته بچه؟ چيه باز؟!
- مامان نوشيدنى عسلی آوردم.
- حالا برو نوشيدنى کره اى بيار!
- مامان خسته شدم.
- حيف اون همه سال زحمت، بچه مردم عصاى دست مامان هاشونن اونوقت تو چى؟ بشکنه اين دست که نمک نداره.
- ببخشید مامان! رفتم، رفتم.

فرد که صدایش مى لرزيد به سمت دانگ بازگشت.

- مى بينى منو چه عذابى ميدن دانگ؟
- فرد؟
- جان فرد؟
- فرد؟ چت شده؟
ها..چيز ببخشید رفتم تو حس. خب بريم؟
- ميگم فرد اگه انقدر راحت مى تونيم بريم چرا مامان شيطان بزرگه ما رو تنها گذاشت؟
- راس ميگى, حتما يه تله اى هستش. بذار يه ذره فك كنم.

و به فكر عميقي فرو رفت.

- ماااااماااان..ماااامااان!
- :vay:


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۷ ۹:۵۹:۵۵

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۲ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
از ایفای نقش حالم بهم میخوره
گروه:
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
دانگ كه از شنيدن اين صدا وحشت كرده بود همان مسيري كه رفته بود با سرعت برگشت و پشت سر فرد مخفي شد، در حالي كه صدايش ميلرزيد دم گوش فرد گفت:
-شيطون آخريس!! بدو يكاري كن!!

فرد كه گيج شده بود پرسيد
-شيطون آخري چيه؟؟ اين چرا داد زد مامان؟
-به اين چيزا كار نداشته باش! فقط يكار كن نياد تو! ادا مادرشو در بيار بفرستش بره!!

فرد با تعجب به دانگ نگاه كرد اما تصميم گرفت فعلا به حرفش گوش بدهد، پس به آرامي صدايش را صاف كرد، به سمت در چرخيد و درحالي كه سعي ميكرد صدايش زنانه به نظر برسد گفت:
-آره پسرم، خونم، ولی نيا اينجا الان مهمون دارم!

صدا جواب داد:
-اما مامان شكلات قورباغه اي هايي كه گفتيو گرفتم!! چيكار كنم الان؟؟

فرد نگاهي به دانگ انداخت و زمزمه كرد:
-شيطوني كه شكلات قورباغه اي ميخوره؟؟ مطمئنی طرف مادر شیاطینه؟؟

سپس خطاب به صداي ناشناس بلند گفت:
-الان نوشيدني عسلي ميخوام برای خودمو مهمونم! سريع برو برام بگير بيا!! ميتوني شكلاتارم تو راه بخوري!
-اما مامان ميخوام يكم استراحت...
-استراحت بي استراحت!! همين الان ميري ميخري و مياي مرد جوان!!

دانگ با ترس لرز به فرد سقلمه زد.
-زياده روي نكن مرد!! لو ميريما! ميفهمه مادرش نيستي!

اما در كمال تعجب دانگ صدا با ناراحتي جواب داد.
-چشم مامان، الان ميرم ميگيرم...

فرد چشمكي به دانگ زد و آرام به او گفت:
-برو ليليو بردار که مام پشت سر اين يارو از اينجا بريم تا كس ديگه نيومده.


ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۶ ۲۲:۲۶:۵۹
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۶ ۲۲:۴۲:۴۶

ex Marcus Flint
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۳

لیلی لونا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۲۰ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
- دایی؟

فرد و دانگ هم زمان، سرشونو بالا گرفتن و با صحنه ی بس عجیبی مواجه شدن.
لیلی کوچک با نیش باز، همراه با اون دوتا دختر مجهول الحال، روی لوستر قدیمی شیون آوارگان نشسته بود.
فرد چوب دستی دانگ رو از دستش قاپید و به سمت اون دوتا دختر گرفت.

- لیلی؟اینجا چی کار می کنی؟چطوری اومدی اینجا؟زود باش از اون دوتا دختر فاصله بگیر!

نیش لیلی بسته شد، با اخم روشو از فرد برگردوند که همین حرکت باعث شد لوستر تکون شدیدی بخوره.

- تعقیبت کردم خو! این دوتا هم دوستامن.خیلی دخترای باحالین!ولی مثل این که نمی تونن حرف بزنن چون هر بار که اسمشونو پرسیدم، همین جوری خیره شدن تو چشام. برای همین خودم براشون اسم گذاشتم.اسم این کوچولو جوجوئه و...

به بزرگتره اشاره کرد و ادامه داد:

- اینم ژیگوله!

فرد با ناباوری به لیلی خیره شد و دهنشو باز کرد تا چیزی بگه؛ اما نتونست و دوباره دهنشو بست.

دانگ دستشو رو شونه ی فرد گذاشت.

- آروم باش فرد!بابا این از همون شیطون، مِیطوناست دیگه !لیلی اینجا چی کار میکنه آخه؟والــــــا!پاشو بریم یکیو گیر بیاریم بدیم به این ننه هه!پاشـــو!آفرین!

فرد با شک به لیلی نگاه کرد و چنگی به موهای قرمزش زد.

- حق با توئه!بریم.

لیلی دست اون دوتا دختر و گرفت و سه تایی باهم، پایین پریدن. سقف به خاطر پرش اون سه تا، لرزید. لوستر پایید افتاد و صدای بس ناجوری تولید شد.

دانگ نگاهی به لوستر انداخت و سعی کرد از اون سه تا دختر فاصله بگیره.
دست فرد رو گرفت و با هم به سمت در خروجی حرکت کردن.

- من حرفاتونو با مادر شیاطین شنیدم!

ماندانگاس و فرد برگشتن و به لیلی خیره شدن.

- خب، چی کار کنیم؟
- اگه یه درصد من لیلی واقعی باشمو و برم به بقیه بگم، چی؟بالاخره که یه جوری از اینجا میرم بیرون.

دقیقه ای سکوت..

فرد رو به ماندانگاس کرد و گفت:

- چی کار کنیم؟
- اصلا فرض می کنیم اون لیلیه واقعیه!می تونیم همین الآن بریم بدیمش به ننه ی شیاطین!

فرد عصبی شد و ابرویی بالا انداخت:

- لیلی برادر زادمه ها!

دانگ شونه ای بالا انداخت.

- فراموش کن چی گفتم.بیا بریم! احتمالش کمه اون لیلی باشه.

و نگاهی به لیلی انداخت که روی زمین نشسته بود و با اون دوتا دختر، نون بیار کباب ببر بازی می کرد.

- ولی اگه واقعا لیلی باشه چی؟!

ماندانگاس کلاهشو از رو سرش برداشت و به زمین کوبید.

- نمی دونم! من میرم تو هم هر کاری دوس داری بکن!اصن وایسا اون شیطون آخریه بیاد بخورتت.به من چه اصن!
- شیطون آخریه کیه؟
- برو اون تابلو هه که اون وسط آویزونه نگاه کن. خودت متوجه میشی.

و راهشو از میون اون همه تار عنکبوت باز کرد و به سمت در خروجی رفت ولی با شنیدن صدایی بم و کلفت متوقف شد..

- مـــامــــان؟ مـــــــــامــــــــان؟خونه ای؟




ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۵ ۱۴:۵۱:۳۰
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۵ ۱۶:۲۱:۱۰



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


لولو ارزشی

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳

کرنلیوس آگریپاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۰۱ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
ناگهان فرد متوجه شد که مادر شیاطین دیگر آنجا نبود...اما دور تا دور فرد و فلچر را خاکستر گرفته بود. فرد به خود گفت که احتمالا تمام این داستان یک سراب بوده و در اثر زیاده‌روی از نوشیدنی‌ کره‌ای این چیز‌ها را دیده بود. همینطور که این توجیهات را در ذهنش تکرار میکرد دستانش را به بر روی چسمانش گذشت تا شاید وقتی‌ که آنها را بردارد این بار در اتاق خوابش در قلعه بیدار شود. اما با کمال تعجب متوجه شد که یک نقطه سیاه و کریه به اندازهٔ یک نخود در وسط دست چپش پدیدار شده.

با وحشت به طرف فلچر نگاه کرد و متوجه شد که او هم با قیافه‌ای که به نظر می‌رسید در هر آن غش خواهد کرد به داستانش خیر شده بود. ناگهان فرد یاد قولی‌ افتاد که همین یک دقیقه پیش داده بود... و مهم تر از همه به یاد دلیل دادن این قول افتاد. آیا موندانگاس واقعا قادر بود که روح تمام شاگردان هاگوارتز را برای یک جعبه جواهر بفروشد؟

- فلچر! تو چطور جرات کردی این کارو بکنی‌؟ من به تو اطمینان داشتم... حتی تورو دوست خودم میدیدم.

- فرد تو متوجه نیستی‌...من... یعنی‌... به این پول نیاز دارم.

- نیاز داری؟! این حرفا چیه؟ مگه دیوونه شدی؟ لعنت به این افرادی که حاضرن نه این که روح خودشونو برای پول بفروشن بلکه روح بقیه رو فدای حرصشون بکنن!

- به هر حال هرچی‌ بگی‌ فرقی‌ به واقعیت نخواهد کرد... من و تو الان توی یک گروهیم!

فلچر خوشحال بود که توانسته بود مانع سرزنش‌های بیشتر فرد بشود. او از سرزنش‌های افرادی که خیال میکردند که از او بهترند و بیشتر می ارزند خسته شده بود. تا کی‌ قرار بود که بعله گوی کسانی‌ باشد که خود را با ارزش تر از او می‌دیدند ؟ این دوران باید پایان می‌‌یافت. شاید این جعبه پر از ثروت باعث شود که به او بیشتر از یک موجوده بی‌ مصرف نگاه کنند و بالاخره احترامی را که سال‌ها در حال جستجویش بود پیدا کند.

- بیا باید بریم ... تو قول دادی که یک جادوگر سفید دیگرو بیاری و جایگزین کنی‌... جادوگر سفید اینورا زیاد پیدا می‌شه... همشونم که خیلی‌ برای جامعه جادوگری مفید نیستن. انتخاب با خودته ، چه کسی رو بیاریم اینجا؟

...




ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۵ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از م نپرس!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 125
آفلاین
این صدای فرد بود که ماندانگاس را صدا می زد.مادر شیطاطین با خونسردی پرسید:

-اینم یکی از اون بچه مدرسه ای هاست؟!

رنگ از روی ماندانگاس پرید.

-ک...کی؟صد..صدایی نیومد که!

مادر شیاطین با چشمانی سر به او نگاه می کرد:

-مگه من گفتم صدا اومد؟!

ماندانگاس چشمانش را با بیچارگی بست:

-نه!

-ولی انگار به خاطر تو اومده اینجا.این میتونه اولیش باشه.

ماندانگاس تردید داشت.مادر شیاطین بازهم به صندوق اشاره کرد.چشمان ماندانگاس برق زد:

-میتونه اولیش باشه!

-خوبه...پس قرارمون سر جاشه...

و دست ماندانگاس را فشرد.اینبار با صدایی خوفناک زمزمه کرد:

-فلچر تو می دونی که وقتی با یه شیطان عهد می بندی در هر صورت ناگسستنیه؟

ماندانگاس وحشت زده به او نگاه می کرد.اما نگاه مادر شیاطین هنوز سرد بود.

-مانی؟!کجایی تو؟!

اینبار صدای فرد نزدیک تر بود.پشیمانی بر چهره ی ماندانگاس سایه انداخت.

دستی بر شانه ماندانگاس نشست:

-این جا چیکار میکنی؟!

صدایی به سردی یخ در شیون آوارگان پیچید:

-اوه!خوش اومدی فرد!اون داشت با من معامله می کرد.

چشمان فرد درشت شد.رو به ماندانگاس کرد و ناباورانه زمزمه کرد:

-مانی؟تو که روحتو به اینا...

اما جمله اش را ادامه نداد.رو به مادر شیاطین کرد و گفت:

-اون...اون اشتباه کرد!میشه به جاش منو...

قهقه ی مادر شیاطین شیون آوارگان را به لرزه در آورد:

-خدای من!چه مهربون!پسره ی احمق!تون سر روح تو و دانش آموزان هاگوارتز با من معامله کرد.و الان هم راه چاره ای وجود نداره!یا مرگ ماندانگاس یا روح تو...و جادوگر سفید داستان ما کدوم رو انتخاب می کنه؟

فرد ناباورانه به ماندانگاس نگاه کرد:

-امکان نداره!اون...نه!همچین کاری رو نکرده!

-وقت زیادی نداری!

عرق سردی بدن فرد را در بر گرفت.شاید از سردی صدای مادر شیاطین بود یا شاید از...نمیدانست...گیج بود!

صدای مادر شیاطین خوفناک تر و جدی تر از همیشه شد:

-انتخاب کن!

نگاه متحیر فرد بین ماندانگاس و مادر شیاطین در نوسان بود.لحظاتی بعد صدای مرددش در شیون طنین انداخت:

-مگه من یک روح نیستم؟

لبخند خبیثی صورت سرد مادر شیاطین را در بر گرفت:

-منتظر بودم که بپرسی.بنا بر این تو یک جادوگر سفید دیگه رو به اینجا میاری.تو که به مرگ ماندانگاس راضی نیستی؟!

نگاه ملتمس و نادم فلچر،فرد را عذاب میداد.او راضی به مرگ هیچکس نبود!اما شاید اگر یک نفر از جادوگران سفید،سیاه یا بدتر از آن؛شیطان میشد...متوجه نشد این حرف چگونه از دهانش در آمد:

-میارم!

و با مادر شیاطین دست داد...



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۳

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
ماندانگاس در حالی که در حال قالب تهی کردن بود،صدای جرینگ جرینگی از سمت مادر شیاطین به گوشش رسید...و هرجا که صدای جرینگ جرینگ و سکه و پول و طلا به گوش برسه،ماندانگاس خوشبختترین و سر حال ترین آدم روی دنیا بود!

ماندانگاس در حالی که سعی میکرد صداش و لحنش مودبانه باشه گفت:
_ااااا...سلام عرض میکنم سرکار خانوم...فلچر هستم...ماندانگاس فلچر...مدیر این قصر خراب شده اونور دهکده...

ماندانگاس در حالی که منتظر بود تا اتفاقی بیفتد و یا مادر شیاطین حرفی بزند،به دست سمت چپ مادر شیاطین خیره شد که توی دستش داشت با دو سکه طلا بازی میکرد خیره شد.اما هیچ اتفاقی نیفتاد و مادر شیاطین هم هیچ حرفی نزد.همینطور واستاده بود وبه ماندانگاس خیره شده بود...ماندانگاس سرفه ای کرد و گلوش رو صاف کرد و گفت:
_راستیتش قرار نبود بی اجازه وارد بشم اما من برای مساله مهمی اینجا اومدم...اومدم تا یه معامله ای انجام بدیم.

مادر شیاطین لبخندی زد.سپس با صدای که بیشتر شبیه صدای غول های وحشی باشه گفت:
_اومدی تا روحت رو به ما بفروشی؟

ماندانگاس رنگ از رخسارش پرید و گفت:
_چی؟!نه... اما...ها؟!یعنی روح آدم رو میخرید؟!خب اگه بحث پوله میشه بپرسم قیمتش چنده؟!

مادر شیاطین حرفی نزد و فقط به سمت صندوقی که پر از جواهرات بود اشاره کرد...

ماندانگاس در حالی که چشماش برق میزد گفت:
_خب!من که به روحم نیاز دارم ولی میتونم براتون بچه های مدرسه رو بفرستم!ببینم؟!قیمتش که فرق نمیکنه؟!

مادر شیاطین لبخندی زد و دستش رو جلو اورد تا با ماندانگاس به نشانه توافق دست بده...اما همین که ماندانگاس هم دستش رو جلو اورد تا با مادر شیاطین دست بده صدایی از بیرون امد:
_ماندانگاس؟! اینجایی؟!




پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲:۴۶ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
چکیده:
ماندانگاس فلچر به همراه لشکری از جن های خانگی به سوی ساختمان ترسناک و مخوف هاگزمید یعنی "شیون آوارگان" حرکت میکند تا آن جا را تصرف کند. در این راه با ماجراهایی مواجه میشود، از جمله اینکه با یک گرگ درگیر میشود ولی در نهایت به ورودی شیون آوارگان میرسد...


ماه کامل بود و نمایان میتابید. ابرهای سیاه آسمان را در بر گرفته بودند و ستاره ها سوسوی کم سویی میزدند. ماندانگاس و جن ها پاورچین پاورچین به در ورودی "شیون آوارگان" نزدیک شدند. جالب اینجا بود که حتی جن ها از این عمارت جن زده میترسیدند. شایعه های زیادی درباره شیون آوارگان وجود داشت.

ماندانگاس وقتی خوب به در نزدیک شد متوجه شد قابی بزرگ در بالای آن آویزان است و به جلو و عقب میرود...
تصویر کوچک شده


ماندانگاس که خوف کرده بود به یکی از جن ها گفت:
_ هوی تو! میدونی این چیه؟

جن:
_ ارباب، این عکس مادر مقدس شیاطینه. مادر مثلث و دایره. مادر مولود این دو یعنی شیطان آخر.
ماندانگاس:
_ نمیفهمم چی میگی!!
جن:
_ ارباب، معلومه شایعه ای که در مورد اینجا وجود داره رو نشنیدی. میگن اینجا نحس ترین مکان روی زمینه. روزی پسری که از همه جا رانده شده بوده به تنهایی به اینجا میاد و هفت شب و روز در اینجا میمونه. پسر در واقع میخواسته خودکشی کنه ولی مادر مقدس شیاطین به شکل یک حیوان در میاد و از پسر مراقبت میکنه تا اونو تبدیل به شیطان آخر کنه...
ماندانگاس:
_ بینیم بابا... اینا زاده ذهن های مریضه...من که الان میرم تو...

ماندانگاس دسته در را چرخاند، چوبدستیش را درآورد، آرام زیر لب گفت "لوموس" و در سایه نور چوبدستی وارد خانه نحس شد. همه جا خاک گرفته و مریض بود. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد یک تابلوی بزرگ در وسط خانه بود...
تصویر کوچک شده


ماندانگاس دوباره "جن دانا" را صدا زد و گفت:
_ این یارو کیه؟

جن:
_ ارباب، همون شیطان آخره. میگن مادر سیاه مقدس، عکس پسرش را همیشه در اینجا نگه میدارد.
ماندانگاس:
_ حالا آخرش که چی؟ اون یارو هفت روز اینجا موند بعدش رفت کجا؟
جن:
_ هیچکس نمیدونه...بعضیا میگن هنوز اینجاست و مادر مقدس شیاطین مواظبشه تا به حد کافی قوی بشه.
ماندانگاس:
_ قوی بشه که چی بشه؟
جن:
_ باز هم هیچکس نمیدونه ارباب. ولی مادر مقدس شیاطین اسمش روشه. اون مادر همه شیاطین و نیروهای منفی در جهانه. هیچوقت کاری رو بدون دلیل نمیکنه. شاید نقشه بزرگی داره. شایدم میخواد بقیه رو سر کار بذاره...واقعا هیچکس نمیدونه...فقط همه میدونن که نباید به این خونه وارد شن چون آخرین نفری که وارد شد یعنی همون پسره دیگه هیچوقت خارج نشد...
ماندانگاس:
_ برو بابا، همه ش شایعه س...من باید گنجی که اینجا مدفون شده رو بدست بیارم حتی اگه خود عمو شیطان اینجا خوابیده باشه!! به من میگن ماندانگاس فلچر نه برگ چغندر...

ماندانگاس با بیخیالی به جلو حرکت کرد که ناگهان دو دختر در جلویش ظاهر شدند...
تصویر کوچک شده


همه لشکر جن های خانگی با دیدن دو دختر و بدون هیچ مقدمه اس پا به فرار و جیغ و داد گذاشتند. جن دانا هم در حالی که چشمانش گشاد شده بود و مانند یک اسب میدوید زیر لب زمزمه میکرد:
_ شیاطین..شیاطین...مادر شیاطین...

ماندانگاس فلچر که عملا هنگ کرده بود و از ترس میخکوب شده بود فقط توانست همانجا بصورت سیخ و عمودی بایستد...



پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱:۵۹ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
از همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
من پست ونوگ جونز رو درک نمیکنم پس ادامه ی پست فرد جرج رو مینویسم

-----------------------


لشگر ممد و فاطی پاترا همراه ماندانا و تدی و هلگا راه شیون رو در پیش گرفتن . وقتی به دم در شیون رسیدن ، همه با افکت هم دیگه رو نگاه کردن . رفتن تو ، اونجا یکی دو تا ممد پاتر برای جو دادن جیغ زدن . ماندانا جمع رو با صدای " اهم و اوهوم " آروم کرد و گفت :

- سریع با بیل و کلنگاتون بیوفتین به جون اینجا ، بجنبین .

همه ی ممدا و فاطیا بر فرض اینکه ماندانا قبلن یه جایی براشون بیل و کلنگ گذاشته ، کله خونه رو زیر و رو کردن ولی چیزی پیدا نکردن . بعد از دو ساعت گذشتن ، یکی از فاطیا ماندانا رواینجوری صدا کرد :

- جناب مدیر ، کدوم بیل و کلنگ ؟

- مگه با خودتون نیوردین ؟

- نه .

ماندانا میخواست خشم اژدها یعنی خودش رو نشون کارگرا بده ولی تدی پرید وسط و گفت :

- من یه جایی رو تو حیاط هاگوارتز میشناسم که پر از بیل و کلنگه . فاطیا اینجا باشن و تمیز کاری کنن ، تا من و ممدا بریم ، بیل و کلنگ بیاریم .

- باشه . زود برین و برگردین .

تدی خیلی سریع ممدا رو جمع کرد و با هم از شیون در رفتن .

اونور داستان جیمز ، ویول ، الا ، نویل ، ویکی . چند تا دیگه از بچه ها یه جایی دور و بر خونه ی هاگرید که دیگه کمی از شیون نداشت ، با بیل و کلنگ کنار یه چاله شبیه قبر وایساده بودن . وقتی تدی رسید ، الا با عجله پرسید :

پس جسد ماندانا کو ؟


شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.