هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۴۸:۴۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 223
آفلاین
خلاصه:
شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا متوجه میشن که شونه لرد دست دامبلدور و محفلیاست و در خونه گریمولد، نقش شونه دامبلدور رو ایفا میکنه. برای همین تصمیم گرفتن فکراشونو روی هم بریزن و تصمیم بگیرن که باید چیکار کنن.
__________________________________
-بهترین کار اینه که از دامبلدور اون شونه رو بدزدیم!

کتی با صدای بلند این نقشه را در جمع مرگخوارها مطرح کرد و پس از چندثانیه صداهای تایید و خوشحالی از رسیدن به یک نقشه واحد در گروهشان پخش شد.
-آره دقیقا!
-چه نقشه‌ خوبی! مطمئنم میتونیم موفق شیم!
-بزن بریم!

و به این ترتیب، مرگخوارها که به یک نقشه واحد رسیدند، برای گرفتن حق و شانه اربابشان، بلند شدند و تصمیم گرفتند که با اعتمادی بیش از اندازه به خودشان، با خوشحالی از رسیدن به حقشان و با در نظر گرفتن دستور اربابشان که کمک میکرد آتش امیدواری در دلشان بسوزد، به سمت خانه گریمولد راه بیوفتند و به طبقه‌ای که دامبلدور در آن اقامت داشت نگاه کنند.
-دقیقا همونجاست!
-شونه اربابمون اون بالاست! بالاخره میتونیم حقمونو پس بگیریم!
-پیتر، حرفی نداری قبل از اینکه مأموریتت رو انجام بدی؟

مرگخواران در راه، تصمیم گرفتند که پیتر را که توانایی تلپورت را در اختیار داشت برای برداشتن شانه انتخاب کنند؛ چون بالاخره آنجا دنیای واقعی بود، مأموریت غیرممکن نبود که با وسایل پیشرفته دایره در پنجره اتاق دامبلدور ایجاد کنند و از سقف آویزان شوند. با یک پیتر ساده، که میتوانست آنجا تلپورت کند و شانه را بردارد کارشان راه می‌افتاد.
پیتر روی یک جعبه ایستاد و سرش را با افتخار بالا گرفت:
-برای من، افتخار زیادیه که بتونم برای اربابم با محفل مقابله کنم و برای کارم، شونه ارباب عزیزم که الحق از هر اربابی بهتره رو بگیرم، هممون میدونیم که شونه لردمون، پر از قدرت و ابهته و دامبلدور هم اینو میدونه، برای همین باید هرچه زودتر از جامون بلند شیم و برای گرفتن حقمون بجنگیم. داستان منو برای بچه مرگخوارا تعریف کنین! بگین که از جاشون بلند شن و برای آرزوشون بجنگن!
-تلپورت کن دیگه.

پیتر سرش را تکان داد وتلپورت کرد و برای مرگخواران، صبر کردن سخت بود. آن‌ها صبر کردند و صبر کردند، به هم نگاه کردند و سوت زدند، تام تیکه‌هایش را تف‌مالی میکرد و ایوا که حوصله‌اش سر رفته بود، میخواست که چیزی برای خوردن پیدا کند.
بالاخره پیتر پیدایش شد، اما نه به شکل معمول، مرگخواران با دیدن صورت آشنای پیتر به سمتش دویدند ولی وقتی به صورت کامل تلپورت شد. جا خوردند و به او نگاه کردند.
-تو چرا اینجوری شدی؟!
-چطور؟
- چرا نصف شدی؟!

پیتر نصف شده بود. و نصفی از بدنش که از شانس بدشان شانه را در اختیار داشت، در خانه گریمولد گیر افتاده بود و آنها با یک پیتر نصفه روی دستشان، باید هرچه زودتر و قبل از رسیدن دامبلدور به بدن نصفه پیتر و فهمیدن نقشه‌شان، شانه و بدن پیتر را برمی‌داشتند.


ارباب!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-چی کار کنیم؟!
یکی از مرگخواران با صدایی پر از تعجب گفت و بعد بلا در پاسخ بهش گفت:

-احمممق! یعنی چی چی کار کنیم؟! ضایع است دیگه باید دامبلدور و اون ویزلی ها رو از وسط نصف کنیم!

-اما خب بلا... رفتن پیش محفلی ها مصادف با رفتن پیش عجل آدم هست!

-ترسوووووو ها! ما قوی تریم! خیر سرمون جادوی سیاه بلدیم!

-اما بلا...

و بعد بلا با عصبانیت چوبدستی اش را در آورد و می خواست یک کروشیو نسیب آن مرگخوار فلک زده کرد که ناگهان مرگخوار گفت:
-بلا... اگه می خوای منو بکشی باید شرطم رو اجرا کنی!

-چییییی؟! شرط میذاری برای من؟! من وفادار ترین مرگخوارم، ناسلامتی!
-هر کی که می خوای باش! باید به من قل بدی که جیگرم رو به ارباب بدی بخوره!

-چیییییییییی؟! گوشت یک موجود پست بره زیر دندون های پر تبرک ارباب؟! معلوم هست چی میگی؟!

-شرط من اینه! وسلام نامه تمام!

و بعد در حالی که مرگخواران داشتند مرگخوار فلک زده چشم بسته رو می دیدند و بلا را که موهایش داشت سیخ می شد را، بلا با عصبانیت گفت:
-خفههههه شووووو! کررررررروشششششششییوووو!
و بعد آن مرگخوار به رحمت مرلین رفت!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۲۱ چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
مرگخواران استعداد سیاهی داشتن خوبشم داشتن ولی در مورد بازیگری این مورد برعکس بود و مرگخواران بویی از بازیگری نبرده و صحنه را با طویله تسترال تام اشتباه گرفته بودند.
هر یک از مرگخواران به نحوه خود قصد اسیب به صحنه و بودجه فیلم را داشت.

_نه!نه!نکن...این دکور بود چرا خوردیش؟ پشت صحنه دو ساعت وقت برای درست کردنش گذاشته بودند.

_وضعیت تاهلتون چجوریاست؟
_به دوربین دست نزن!د نکن دیگه!

تمام عوامل فیلم یک دل و یک صدا مرگخواران از صحنه بیرون کردند و خواستند بروند که با چهره های خشمگین مرگخواران روبه رو شدند.
مرگخواران شاید بی استعداد بودند ولی در گرفتن حقشان بسیار با استعداد برخورد می‌کردند .
_شونه رو بده بیاد!
_دست من نیست به یه پیرمرد دادمش که نیم ساعت پیش اومد گفت که شونه رو برای ریشش میخوادو من از سر ناچاری شونه رو دادم بهش چون تو ریشش کلی بچه مو نارنجی بود و اگه نمیدادمش یه بلایی بدتر از شما سرم میومد.
مرگخواران حلقه ای تشکیل دادند.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۳۰ ۱۲:۳۷:۳۶
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۳۰ ۱۲:۴۰:۴۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۸:۵۹:۰۲ سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
- بله حتما! شونه رو به عنوان یادگاری بهتون میدیم! البته اگه کس دیگه ای اون رو نخواست!

مرگخواران که چون قرار بود بازیگر شوند ذوق زده شده بودند به نکته ی آخر هیچ توجهی نکردند و همه قبول کردند.

در این بلبشو یکی از مرگخواران وسط پرید و گفت:
- ببخشید...بلا...شونه دقیقا به چه درد ارباب می خوره؟

دیگر کسی آن مرگخوار بخت برگشته را ندید.

- خب! صحنه ی اول رو شروع میکنیم! بیل تو باید دنبال شونه ی فلور باشی! سارقین شونه رو دزدیدند و تو باید دنبالش باشی. میریم سه...،دو...،یک،حرکت!

-صبر کنید ای سارقین! شانه ی فلور عزیزم را پس بدهید!

کتی آرام دستش را به سمت شانه برد اما اصغر با یکی از میکروفون های دسته دار،محکم پشت دستش زد.
اما نگاهش سریع دوباره روی کتی برگشت.
- هی خانم مو نارنجی!
تو باید بیای اینجا و نقش جینی ویزلی رو بازی کنی!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۴۸:۴۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 223
آفلاین
-این یعنی چی؟
-یعنی اینکه ما این قسمتو با حضور شما ضبط کردیم و خیلی از تماشاگرا عاشق بازیگریتون شدن، شماها جوری بازی میکنین انگار واقعا دنبال یه شونه‌این!
-ما واقعا دنبال شونه‌ایم خب.
-علاوه بر اینکه بازیگرای خوبی هستین بامزه هم هستین!

بلا عصبانی شد.
-ببین آقای هرچی که اسمت هست...
-فرهادی هستم.
-به هرحال، ، ببین آقای فرهادی، ما دنبال یه شونه‌ایم که دقیقا شبیه اون شونه رو شما توی وسایل بازیگری دارین..
-شونه‌ی فلور.

بلا بیشتر گیج شد، کمی جلوتر آمد و با نگاه‌ عصبانی که از اربابش یاد گرفته بود به کارگردان زل زد.
-شونه‌ی فلور چیه؟ شونه‌ی اربابمونه!
-شونه‌ی فلوره توی فیلم. بیل باید دنبال شونه‌ی فلور باشه.
-ما اون شونه رو میخوایم!
-خب هنوز فیلم تموم نشده، باید تمومش کنیم تا به عنوان یادگاری بهتون بدمش.

بلا چشم‌غره‌ای به کارگردان رفت و به سمت مرگخواران برگشت تا با آن‌ها درمورد نقشه دزدیدن شانه مشورت کند. همه مرگخوارن حلقه زدند و شروع کردند به مشورت کردن.
-میخوایم شونه رو بدز...
-آقا من میخواستم همیشه یه بازیگر بشم! میتونیم تو فیلمش بازی کنیم و شونه رو بعدا ازش بگیریم.
-آره! حتما خیلی خوش میگذره!
-تازه میتونیم اعمال سیاه‌گونه‌مون رو از طریق رسانه به همه نشون بدیم!

مرگخواران با ذوق و شوق درمورد بازیگر شدن با هم صحبت کردند و قبل از اینکه بلا حرفی درمورد اشتباهشان بزند و جلویشان را بگیرد پیتر از حلقه بیرون آمد و جلوی کارگردان ایستاد.
-تصمیم گرفتیم. من و دوستام میخوایم توی فیلمتون شرکت کنیم به شرطی که بعدش بهمون شونه‌ رو به عنوان یادگاری بدین.


ارباب!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

ایزابلا سامربای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۰۱ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
بلا به روش جومونگ واری به سارق حمله کرد.

_شونه ارباب رو میدزدی؟ بدم فنریر خودتو تبدیل به شونه کنه؟
_الان باید چی میگفتم؟
_کات.


مرگخواران به گروه فیلم برداری که از گوشه و کنار بیرون می‌آمدند نگاه کردند.

_اخه این چه وضعیه! دو تا خط دیالوگ رو نمیتونی حفظ کنی؟

ناگهان فردی ناشناس از شدت شوق مشتی به بازوی تام زد که باعث درآمدن کل دست تام شد و سپس فرد ناشناس رو به مرگخواران پوکر فیس کرد.

_بنده اصغر فرهادی هستم؛ کارگردان فیلم جدایی بیل از فلور. اجرا و هماهنگیتون عالی بود. از طرف کی اومدید؟ تهیه کننده؟

بلا به نمایندگی از مرگخواران جواب فرد ناشناس که درواقع دیگر ناشناس نبود و بلکه خیلی شناس بود را داد.

_تهیه کننده کیه دیگه؟ ما دنبال شونه اربابمونیم.


Only Hufflepuff


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۴۸:۴۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 223
آفلاین
خلاصه:
شونۀ موی لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شونه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانۀ ریدل بر نگردن. مرگخوارا یه سرقت مسلحانه میبینن و روی کمر یکی از سارقین شونه‌ای هست که خیلی شبیه شونه‌ی اربابشونه. سارقین وارد یه پاساژ شلوغ میشن و مرگخوارا برای کم کردن تعداد مشنگا آژیر خطر رو میزنن ناغافل از اینکه سارقین هم با مشنگا میان بیرون. کتی که توسط یه آرایشگر موهاش نیمه نارنجی نیمه سوخته شده و از مرگخواران جدا شده بود، موقع بیرون اومدن از پاساژ یکی از سارقین رو میبینه و میره و به مرگخوارایی که دارن توسط مدیر پاساژ برای زدن آژیر بازخواست میشن خبر میده.
***

-من امثال شمارو خوب میشناسم، بی‌هیچ دلیلی آژیر خطرو میزنین تا یکم سربه‌سر بقیه بذارین و احساس بامزه بودن بکنین. ولی اینجا همچین اتفاقی نمیوفته! الان به پدرومادرتـ... چرا همتون بزرگسالین؟

بلا دهنش را باز میکنه تا یه چیزی رو بگه ولی قبل از اینکه حرفی بزنه کتی به سمتشون میدوئه و توجه همه بهش جلب میشه.
-بلا! دزدا رو پیدا کردم! اون بیرونن!

مدیر پاساژ به کتی که نصف موهاش نارنجی شده بود خیره شد.
-دزد؟
و یکی از مرگخوارا که مرگخواری بود فرصت طلب سعی کرد از این موضوع استفاده کنه.
-بله بله دزد! ما پلیسای مخفی هستیم که متوجه شدیم توی پاساژتون یه سری دزد وجود دارن که اگه آژیر خطرو نمیزدیم ممکن بود به مشتریا آسیب برسونن و پاساژ رو بدنام کنن!

مدیر پاساژ به گروه عجیب غریب مرگخوارا خیره شد و خواست حرف بزنه ولی قبل از حرف زدن مرگخوارا به سمت خروجی پاساژ دویدن تا سارقا رو پیدا کنن. کتی دوباره تونست یکی از اون سارقا رو توی جمعیت مشنگا ببینه.
-اونجاست!

سارق تا گروهشون رو دید کتی رو از بینشون شناخت و سعی کرد فرار کنه ولی ایوان یکی از دست‌های استخونیش رو به سمت سارق پرت کرد و سارق روی زمین افتاد. مرگخوارا با لبخند بالای سر سارق زمین‌گیر ایستادن.
-گیرش انداختیم.


ارباب!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۹:۲۰ پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۸:۵۹:۰۲ سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
فلش بک(ادامه ی صحبت آلبوس)
دزد ها برگشتن و به کتی نگاه کردن.
کتی ای که نصف موهاش سوخته و تو هوا بود و نصف دیگش نارنجی.
کتی ای که موجود عجیبی رو دور گردنش پیچیده بود.
کتی ای که چشم هاش از حدقه بیرون زده بود و با حالتی دیوانه وار به دزد ها نگاه میکرد.
ظاهر کتی کلا از هر نظر شکل دیوونه ها بود.
دزد ها-
کتی-

-هی با شما هستم! به نام قانون ایست!

دزدها با شنیدن نام قانون،دوپا داشتن دوپای دیگه هم قرض گرفتن و با تمام قدرت دوییدن بدبختا فکر کردن بودن الان یه ارتش پلیس میوفته دنبالشون!
پایان فلش بک
(اونطرف پاساژ سمت بلا اینا)
کتی به سمت بلا میدوئه و در حالی که نفس نفس میزنه جیغ میزنه
-بلاااااا!

بلا و مرگخواران برمیگردن و به کتی نگاه میکنن...
کتی ای که...که... شکل ویزلی ها شد بود!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۱:۰۸ دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۳۵:۳۴ یکشنبه ۳ مهر ۱۴۰۱
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
آن طرف پاساژ در آرایشگاه...
- خب عزیزم. اول باید موهاتو بشورم.
- ببینین خانوم من سریع باید برم...
- میری عزیزم. خب سرتو بزار اینجا! آفرین!
لیندا با آرامش و وسواس خاصی موی کتی را می شست و چیزهایی با خود زمزمه میکرد.
- بابت تمام این کارا ازت پول میگیرم. اندازه تک تک تار های موت باید پول بدی. خب عزیزم! بیا سرتو با حوله خشک کن و بعدش اونجا بشین.
کتی سعی کرد هرچه سریعتر موهای خود را خشک کند که ایمکار باعث شد دسته ای از موهایش کنده شوند!
- وااای عزیزم! داری چیکار میکنی؟ بیا اینجا.
لیندا موهای کتی را بست و گیره هایی در به آن بست.
- خب عزیزم! رنگ نارنجی واقعا به موهات میان!
- چـــــــــــــــی؟ نارنجی؟ ببین خانم اصلا فکرشم نکن که این کار رو با موهای عزیز و نازنین من انجام بدی!
- این کار هیچ آسیبی به موهات نمی زنه عزیزم! بیا اینجا! بیاا!
لیندا شروع کرد به رنگ کردن موی کتی. کتی زیاد از این کار مطمئن نبود. اما خب! خودش هم بدش نمی آمد که ظاهری جدید را امتحان کند.
ووووووووووووویییییییییییییییییییییییییییی!ویووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!
- این صدای چیه؟
- ای وای! کمک! زلزله! آتشفشان! سونامی! الان غرق می شیم! داریم میمیریم! باید سریع تر بریم بیرون عزیزم!
لیندا دست کتی را که نصف موهایش رنگی بود را گرفت و با خود به بیرون کشاند. آن دو درحال خروج از پتساژ بودند که کتی متوجه چیزی شد! کتی یکی از دزدان را دید! در آن شلوغی کسی حواسش به کتی نبود که دستش را در ردایش برد و لیندا را بیهوش کرد.
- هی شماها! وایسیین!


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۲۰ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۱ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
-باید آژیر خطر رو فعال کنیم! اینجوری همه میرن بیرون!
-ایده ی تام یک... کسی نبود؟ پس ایده ی تام تصویب شد! آژیر خطر رو فعال می کنیم!

بلا آنقدر از رد شدن ایده ی گابریل خوشحال بود که متوجه نشد منظور تام از "همه" همه ی جمعیت بود، یعنی حتی دزد ها.

-خب گابریل تو برو آژیر خطر رو بزن ما هم میریم دنبال دزد ها!
- چیییییییی؟؟؟؟ من عمرا دستمو به اون آژیر خطر کثیف که همه بهش دست میزنن نمیزنم فکر کردی!

نزدیک بود بلا از کوره در بره که گابریل گفت
-باشه بابا میرم.فقط الکلمو بده!
-نسوزونی آژیر رو ها!
گابریل رفت و چندی نگذشت که آژیر به صدا در اومد
همه ی مردم ماگل بیرون دوییدن
پاساژ سوت و کور شد.....

-پس این دزد ها کوشن؟؟؟؟
-بلا...... فکر کنم با مردم ماگل رفتن بیرون

-چییییی؟؟ واییییییییییی زنگ خطر رو که زدیم اونها هم رفتن!!!!
کدوم تسترالی گفت که زنگ خطر رو بزنیم هاااا؟؟؟؟؟

حالا توی این هاگیر واگیر مدیر پاساژ پیداش شد!
-که شما زنگ خطر رو زدین اره؟


𝓗𝓪𝓹𝓹𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼,𝓬𝓪𝓷 𝓫𝓮 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴𝓮𝓼𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓯 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓻𝓮𝓶𝓮𝓶𝓫𝓮𝓻𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ✨







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.