شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هلنا که با خیزش جمعیت به جلو دوباره به عقب رونده شده بود، مجددا از تو دل جمعیت یه عبورِ روحی میکنه و خودشو به اول صف میرسونه! - نه به ظلم علیه هلنا ریونکلاوها!
و یکم صبر میکنه تا شعار همراهی ملت رو بشنوه. ولی نمیشنوه. پس سعی میکنه با بردن مشتاش در هوا شور و حرارت بیشتری بده تا همراهی جمعیت رو به دست بیاره. - نه به ظلم علیه هلنا ریونکلاوها!
اینبار دیگه هلنا خیلی امید داشت که ملت با شعارش همراهی کنن. ولی بازم خبری نمیشه. پس اهم اهمی میکنه انگار نه انگار که از ابتدا چنین قصدی داشته تا یه راست بره سر اصل مطلب. - جناب مرگ سناریو دادم تپل! همزمان مال تلما رو هم هندل میکنه. چون پرونده قتله و کاراگاهی! تازه میتونیم سناریوی آیلین رو هم بذاریم توش! دیگه چی بهتر از این میخوای؟
مرگ کمی فکر میکنه. خیلی فکر میکنه. بیشتر فکر میکنه. در واقع تو کل عملیات فکر کردنش سعی داشت خودشو قانع کنه حق با هلناست. ولی هر کار میکرد نمیتونست با خودش کنار بیاد. چون به نظرش حق با هلنا نبود.
پس مرگ دوباره سلولای مغزشو به کار میندازه تا به راهکاری جدید برای رد مجدد سناریوی هلنا برسه. - بانوی محترم حقا که هوش شما برازندهی نام خاندانتونه. به نظرم یه گوشه وایسین بقیه سناریوها رو هم بشنویم اونم در حالی که شما دارین با مغز خلاقتون این سناریوهای جذاب جدید رو با هم ترکیب میکنین تا یه سناریوی تکمیلی نهایی بدین.
هلنا که تا حالا تو عمرش اینطور هوشش مورد تحسین قرار نگرفته بود، چون همیشه مامانش پیش روش بود که اونو در هر تست هوشی شکست میداد و بعدم که مرده بود کسی نمیدونست اون دختر رووناس، با این تعریف مرگ از هوشش گل از گلش میشکفه. - باشه قبوله!
ممکنه با خود فکر کنین نفر بعدی کی بود؟ باید بگم سوال اشتباهی رو پرسیدین. در اصل اون کی نبود؛ بلکه چی بود؛ یه روباه نارنجی رنگ که داشت توی جمعیت سرک میکشید.
- میرا!
تلما به همه تنه میزنه و از بین جمعیت رد میشه. البته انتظار دیگهای هم نمیشد ازش داشت؛ چون از اون جهت که روح نبود، آپشنهایی مثل رد شدن از وسط آدما رو نداشت. بالاخره تلما بعد یکسری تصادفهای عمدی و غیرعمدی با ملت تماشاگر، خودش رو به روباهش میرسونه و بغلش میکنه. بعد نگاه مشکوکی به اطرافش میندازه. - این همه آدم واسهی چی اینجا جمع شدن؟
مرگ لبخند ترسناکی میزنه. - مستندسازی! - اون وقت شما کی باشی؟ - مرگ!
تلما که خیلی حرف مرگ رو جدی نمیگیره، بلند بلند میخنده. - آره عمو! ما هم تسترالیم حتما. جدا اینجا چیکار میکنین؟ نکنه اینجا محل قتله و شما دارین صحنهی جرم رو بررسی میکنین؟ کمک نمیخواین؟
مرگ از اینکه مورد تمسخر قرار گرفته، عصبی میشه. - مگه ما مسخرهی توییم ای موجود فانی؟ داریم سناریو انتخاب میکنیم.
تلما روباهش رو نوازش میکنه. - میدونین جناب مرگ؛ من علاقهی خاصی به بررسی پروندههای ماگلی دارم.
تلما چشمکی به مرگ میزنه. - از اون پروندههایی که شما خودتون توش نقش اصلی رو دارین. اگه راضی باشین من میتونم یکی از اونا رو بهعنوان سناریو بهتون معرفی کنم.
تلما به مرگ خیره میشه. - نظرتون چیه؟
مرگ به فکر فرو میره. - یعنی میگی نقش اصلی منم؟ شاید خیلی فکر بدی نباشه...
ولی درست لحظهای که میخواست رضایت خودش رو اعلام کنه، چشمش به صف بلند بالای افرادی که میخواستن سناریوی خودشون رو پیشنهاد بدن، میافته. مرگ سرفهای میکنه. - پیشنهاد شما رو بررسی میکنیم. نفر بعدی!
به محض این که مرگ این را گفت، هلنا چینی به ابرو انداخت و از آن جا که نمیتوانست آتشرنگ شود؛ یخرنگ شد و زبانش زنگ آتش گرفت - نه، این چه وضعیه؟ این چه جورشه؟ من میخوام انتقاممو بگیرم.
باد با هوهو حرف هلنا را تایید میکرد. به هر حال، باید پشت سایر پروازکنندگان درمیآمد.
- یعنی چی که...
پیش از آن که فرصت بیابد بگوید نمیداند چه چیزی چه معنایی دارد، دو قامت از میان جمعیت بیرون آمدند: هیکلی لاغر و زنانه با موهای مشکی و تنهای بلند، لاغر و مردانه. مرگ بلافاصله آیلین پرینس و والتر مارتین را شناخت. - خب، دو نفر که صد بار از داسم فرار کردن. اومدن خودتونو تسلیمش کنین یا...
والتر خواست خنجر بکشد که یادش آمد خنجر زدن به مرگ، فرق چندانی با سیخونک زدن به اژدهای ژیان ندارد. اخمی کرد و دستش را روی شانهی نحیف آیلین گذاشت و آمد نگاهی خنجرگون بیندازد که وسط راه کند شد. - اومدیم سناریو بدیم.
مرگ با نگاه ماگلدوستی که برای اولین بار یک تلوزیون دیده، آیلین و والتر را برانداز کرد. - خب، میشنوم!
آیلین لحظهای ساکت ماند. در ذهنش، سناریوی شمارهی یک و سناریوی شمارهی پنجاه با هم گلاویز شدند و سناریوی شمارهی بیست، من هم پایه ام گویان وارد نبرد شد. سناریوهای بیست و دو بیست و سه هم که دیدند اگر دعوا نکنند عقب میافتند، با هم به کتککاری پرداختند.
در نهایت، سناریویی که حتی شمارهاش هم گم شده بود، پاره و خسته از ذهن آیلین بیرون آمد و به لبش رسید. - خب، یه سناریوییه که تموم شخصیتهاش به ترتیب قد چیده شدن و بوی گل، شکوفه و لیمو میدن.
و بیتوجه به نگاههایی که داد میزدند این سناریو نیست، دست والتر را گرفت و گذاشت نفر بعدی بیاید.
با این که هیشکی جلو نمیاد، اما بلافاصله صدایی به هوا برمیخیزه و مرگردان همچون کسانی که در حال برگزار کنفرانس خبری هستن با نگاه جستجوگرش صدا رو دنبال میکنه تا ببینه از بین جمعیت زیادی که جلوشونه کیه که داره حرف میزنه تا باهاش فیس تو فیس بشه، اما هیشکی رو نمیبینه!
مرگ خیلی دوست داشت الکی به یکی زل بزنه و وانمود کنه گوینده رو پیدا کرده، ولی از پیامداش که طرف داد بزنه آقا داری اشتباه میزنی، من گوینده نیستم، دست به این کار نمیزنه. به جاش عرق سردی شروع میکنه روی پیشونیش نشستن. چرا یک پرسش ساده باید تبدیل میشد به چنین موقعیت ناخوشایندی؟
اصلا چرا منبع صدا باید مدام در حرکت میبود؟ مگه میشه تو این جمعیت زیاد که ملت با فاصله کم از هم وایساده بودن اینقد سریع بشه بین جمعیت جا به جا شد؟ نه به روونا، واقعا که ممکن نبود. همین باعث میشه سیمپیچای مغز مرگردان شروع به گوریدن در هم بکنن. مرگردان چنان اوضاع رو ناجور میدید که میترسید مغزش اتصالی کنه و دود ازش بزنه بیرون و آبرویی که از بدو بوجود اومدن خلقت برای خودش خریده بود، در یک آن بریزه و نابود بشه.
اما درست قبل از این که همه چیز تبدیل به یه رسوایی بزرگ برای مرگردان بشه که شروع نشده پایانش رقم بخوره، فکری به ذهنش خطور میکنه. - بانوی محترم، بهتر نیست جلوی صحنه بیاین تا همه شما رو ببینن و بهتر به سخنانتون گوش بدن؟
مرگردان تو هرچی در چند دقیقهی پیش شکست خورده بود، در تشخیص جنسیت صدا که میدونست میتونه خوب عمل کنه! اما با دیدن شخصی که بین جمعیت تاب میخوره و جلو میاد یکی میزنه رو پیشونی خودش که چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود تنها موجودی که میتونه وسط این جمعیت صداش در حرکت باشه روح بود خب؟
هلنا بعد از این که حسابی با عبورش از تو بدن ملت سطل یخ روشون خالی میکنه، بالاخره به جلوی جمعیت میرسه و سخنانی که از ابتدا زده بود ولی چون مرگردان حواسش نبوده بود رو میزنه: - سناریوی بارون خونآلود که بود و چه کرد! آیا وقتش نشده پروندهی باز بارون خونآلود رو بیرون بیاریم و به حسابش برسیم؟ که چرا یه دختر بیگناهو کشت؟ بعدم اومد بیخ گلوش تو هاگوارتز مستقر شد؟ آیا اون دوران پلیس نبود حکم حفظ فاصله وضع کنه؟ ازین استاکرتر داریم آخه اصن؟ فیلمشو بسازین و در ملا عام پخش کنین رسوای خاص و عام شه.
مرگردان که به نظر چندان به سناریو علاقمند نشده بود شروع به صاف کردن گلوش میکنه. - نظرتون چیه اول پیشنهادات همه رو بشنویم و بعد تصمیم بگیریم سراغ چه سناریویی بریم؟
همیشه بفرماییدها، بفرمایید ساده نیستن! گاهی بفرمایید کنجدی هستن. گاهی بفرمایید با سس اضافه هستن. گاهی بفرمایید دو نونه هستن. حتی گاهی بفرمایید بگ هستن و خیلی گله گشاد به نظر میان. خلاصه که این بفرمایید، بفرمایید ساده نبود. یه بفرمایید ناساده بود.
معجون درون پاتیل که به رنگ بنفش خوش رنگ در اومده بود، خیلی زود تغییر رنگ داد. اما کسی متوجه نشد. سبز خوش رنگ شد. کسی متوجه نشد. زرد خوش رنگ شد. کسی متوجه نشد. طلایی خوش رنگ شد. اما باز؟! آفرین! بلدیا... کلک! کسی متوجه نشد. اما وقتی به سیاه خوش رنگ تبدیل شد، همه متوجه شدن. چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
- عه... ارباب؟!
مشکی همیشه رنگ عشق نیست. مثل رنگ چشای مهربونت! مشکی گاهی اوقات رنگ خطره! مثل رنگ پیشونی پتونیا- هکتور! معجون توی پاتیل که سیاه خوش رنگ شده بود، شروع کرد به قلیدن و قل قل کرد و بالا اومد و کوسه خورده فاز تن ماهی گرفت و لپ چند نفر رو کشید و به چند نفر تیکه انداخت و بالاتر رفت و رفت و رفت و رفت و... انقد رفت که نه تنها بالاتر از سیاهی رنگی نبود، که دیگه کلا هیچی نبود. و بعد...
بوم!
ترکید! آره دیگه... ترکید! به همین سادگی! بعد از اینکه ترکید و همهی مرگخوارا و محفلیا رو به اینور و اونور پرت کرد و همهشون به جاهایی رفتن که روز از نو، سوژه از نو! اونموقع بود که پاتیلی که معجون توش بود زوزه کشان و درحالیکه از تهش دودی سیاه رنگ بیرون میزد توی هوا چرخید و چرخید و دود هاش تشکیل یهچیزی توی آسمون دادن شبیه:
پایان سوژه!
و بعد پاتیل همینطور زوزه کشان به سمت پایین زمین سقوط میکرد و انقد با سرعت میرفت که آتیش گرفت و بعد آبی شد و بعد سبز شد و بعد قرمز شد و همینطور که سقوط میکرد، توی آسمون شبیه ستاره دنبالهدار شد و چشمکی زد و یکسری پیر و جوون با دیدنش آرزو کردن و چون اون پاتیل هکتور بود و ستاره آرزو نبود، آرزوها قاطی شدن و ناگهان یه خانوم خیلی جوون و موجه افتاد روی یه پسر و پسر دچار چندین شکستگی درجه دو و سه شد و پیرمردی با دوچرخه ویوا نمره ۲۶ به ته دره سقوط کرد.
همزمان با صدای فریاد سقوط پیرمرد، پاتیل هم زوزه کشان با نقطهای از زمین برخورد کرد و انفجاری مهیب رخ داد و دود انفجار به آسمون رفت و یهچیزی توی آسمون شکل داد شبیه به:
سوژه جدید!
نویسنده که از خلاقیت خودش خیلی خوشش اومده بود و حال کرده بود و خوش خوشانش شده بود که تونسته بود توی یه پست، هم سوژه قبل رو ببنده و هم سوژه جدید بده، دیگه نتونست و نشست و مغزشو از توی سرش درآورد و کلی ماچ مالیش کرد و مغز خفنش رو اهدا کرد به موزه و چون دیگه مغز نداشت، نتونست درست تایپ کنه و ینیویجنجبوی قنصشنسجوفحلبتیجثنینیحثث...
و بعد یهو فهمید که اینجوری دیگه اصلا نمیتونه و برگشت و مغزش رو گرفت و گذاشت سرجاش و تصمیم گرفت یه خلاق ساده باشه، نه یه خلاق کنجدی!
مرگ که گروه مستندسازی خودش رو تشکیل داده بود و به محله پریوت درایو آورده بود تا از حیات وحش پریوت درایو، یه راز بقای ملس در بیاره، شاهد همه این ماجراها نبود و اصلا از چیزی خبر نداشت و دنبال چیزای سرگرم کننده نبود و هرکی گفته که اون لحظه ارواح عمه مرگ از کنار کادر رد میشده واقعا چقد بیتربیته و حقشه بدیمش دادلی گازش بگیره و شوتش کنیم تو اتاقش و فیلم جشن بلوغش رو براش پخش کنیم و بذاریمش رو دور تند!
- خب خب خب! حالا اینجاییم تا مستندمون رو بسازیم و مشخصا همه چیمون روی برنامهس و تا سالها برنامه رو بستیم. پس اول یکی بیاد بگه سناریو چیه؟ کارگردان کیه؟ فیلمبردار کیه و از کجا شروع کنیم؟
و بعد مرگ که کلاه کارگردانی رو روی سرش گذاشته بود و مرگردان شده بود، به جمعیت حاضر و گیج و منگ نگاه کرد و منتظر بود یکی بیاد جلو و حرف بزنه.
مرگخوارا دورسلیا رو کشتن و وارد خونشون شدن. محفلیا هم بخاطر کمبود بودجه اومدن خونه ی دورسلیا. برای همین لرد خودشو به شکل آقای دورسلی، هکتور خانم دورسلی و گابریل دادلی و بقیه مرگخوارا هم وسایل خونه شدن! لرد محفلیا رو به بهانه فردا امتحان داشتن دادلی از خونه بیرون انداخته. اما یه عالمه دست ریموس از در و دیوار ظاهر میشن و به مرگخوار-دورسلیا شکلات تعارف میکنن! گابریل برخلاف دستور لرد شکلاتها رو میخوره. حالا هکتور میخواد با معجون درمانش کنه!
_______
- به نفعته حرفت با عملت یکی باشه هکتور، چون تا پنج دقیقه دیگه معجون آماده نباشه، لوزالمعدت رو به محتویات معجونت اضافه میکنیم تا حسابی جا بیفته.
ویبره های هکتور شدت گرفت و به پاتیل هم منتقل شد. حالا اگر یکی از همسایه های فضول دورسلیها سرش را از پنجره بیرون آورده و به داخل خانه سرک میکشید، فکر میکرد که پتونیا دورسلی با قابلمهاش در حال بندریزدن است و سریعا به تیمارستان زنگ میزد، اما در آن گرمای بیسابقه پریوت درایو هیچکس حتی جرعت کشیدن پرده های خانهاش را نداشت و مرگخواران از آزار همسایهها در امان بودند.
مروپ در حالی که با کفگیر، ماهیتابه و سایر سلاح های سرد با دست های مجهز به شکلات ریموس مقابله میکرد، لحظهای از ضربه زدن دست کشید و بعد ماهیتابه را محکم پشت کله هکتور کوبید. - واحد اندازه گیری مزرعه مامان معجون مرکب مامانو دزدید! اول مامان پتونیا بود! اگه سر هلو انجیری مامان شلوغ نبود مامان هکتور رو از پشت بوم مینداخت پایین تا مامانو از سوژه بیرون نندازه، اما مامان به خاطر خیر و صلاح گیلاس یکییدونش از این قضیه چشم پوشی میکنه.
هکتور بدون توجه به ضربهای که سرش را از پشت مانند عروسک های پلاستیکی له کرده بود، به همزدن پاتیل ادامه داد اما چیزی که از چشمان او دور ماند، دست ریموس بود که در یک لحظه شکلات دیگری به پاتیل اضافه کرد که بر خلاف شکلات های قبلی، باعث شد که معجون رنگ بنفش پررنگی به خود بگیرد. - بفرمایید ارباب!
هکتور-پتونیا به سرعت به سمت آشپزخونه حرکت میکنه تا پاتیلی بر روی اجاق گاز قرار بده. در این لحظه اگه یکی از همسایههای فضول سرشو از پنجرهش بیرون میاورد و به داخل خونه دورسلیا سرک میکشید، خیال میکرد پتونیا در حال بار گذاشتن غذایی مفصل برای تعداد زیادی از مهمانان هست.
اما از این خبرا نبود!
هکتور-پتونیا مستقیما گابریل-دادلی رو هدف قرار داده بود و با این که تنها یک نفر خورندهی معجونش بود، اما هیکل غلط انداز و تو پرُِ دادلی، باعث شده بود هکتور پاتیلی در ابعادی بسیار بزرگ رو براش در نظر بگیره. در حالی که هکتور به سرعت از تو جیبش انواع و اقسام مواد اولیه عجیب معجونهای مختلف رو بیرون میکشید و به پاتیل اضافه میکرد، گابریل-دادلی هنوز در حال شکلاتخوری بود.
این وسط هر از گاهی دست ریموس که از سوراخ سنبههای آشپزخونه راهی به داخل پیدا میکرد، به اشتباه شکلاتی داخل پاتیل مینداخت و میرفت! به نظر نمیومد هکتور هم اعتراضی به اضافه شدن شکلاتها به معجونش داشته باشه...
لرد-ورونون از وضعیت موجود راضی نبود. بنابراین غرولندکنان به آشپزخونه میاد. - چی کار میکنی هک؟ فقط قراره یه نفر از اون معجون بخوره واسه چی پاتیل به این بزرگی بار گذاشتی؟
هکتور چشم وزغی رو با اشتیاق به پاتیل اضافه میکنه و پاسخ میده: - ارباب یه نگاه به هیکلش بندازین! اگه کم به خوردش بدیم اثر نمیکنه. - یه کلمه بگو معجونات کیفیت ندارن و فقط کمیت دارن و خلاصمون کن.
ولی هکتور پرروتر از این حرفا بود که به چنین چیزهایی اعتراف کنه. به جاش در حالی که یکی میزنه پس دست ریموسی که قصد افزودن شکلات دیگری به داخل پاتیل داشت، لحن غرورآمیزی به خود میگیره. - ارباب فقط پنج دقیقه دیگه صبر کنین و ببینین که چطور معجون من همه مشکلات رو براتون در یک چشم به هم زدن حل میکنه!
تمام سرها با شنیدن این جمله، به طرف هکتور-پتونیا برگشت. با وجود این که در شرایط عادی، کسی علاقه ای به ایده های هکتور نشان نمی داد، ولي اکنون شرایط عادی نبود و حتی ایده های فضایی هکتور، می توانستند نجات بخش باشند.
- بگو، ولی اگر ایده ات کارآمد نبود، خودت را در آن پاتیلت می اندازیم تا با معجونت بپزی. - به من اعتماد کنین ارباب، تا حالا شده من ایده بدی داشته باشم؟
قطعا تعداد ایده های بد هکتور کم نبود، در واقع حتی از تعداد تارهای موی بلاتریکس هم بیشتر بود. اما خب، گابریل-دادلی همچنان شکلات می خورد و علاوه بر خطر بیرون زدن بیشتر و بیشتر دست های ریموس، ممکن بود دیابت بگیرد و هزاران خرج روی دست مرگخواران بگذارد.
- نظر من اینه که بذارین یه معجونی چیزی براش درست کنم، بلکه این شکلات خوردن از سرش بیفته.
لرد فکر کرد که درخواست هکتور را بپذیرد یا نه. آنقدر فکر کرد که از کله کچلش بخار بلند شد، مرگخواران به اندازه کافی طعم معجون های هکتور را چشیده بودند، ولی به نظر نمی رسید راه دیگری موجود باشد. هکتور که سکوت لرد را نشانه رضا تلقی کرده بود، بساطش را برپا کرد و گفت: - پس با اجازه من کارمو شروع کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
بعضی وقتا، بهای برنده شدن، خودش یک شکست کامله. و این زمان، از همونا بود. همونطور که زمان مثل آدامس چسبیده به کف کفش، کش اومده بود و مرگخوارا در حال شیرجه زدن بودن و شکلات در حال نزدیک شدن به دهان گابریل و دستای ریموس در حال تشویق گابریل و بای بای کردن با شکلات، لرد سیاه فهمید که حتی اگر شکلات از دست گابریل گرفته میشد، مرگخوارا موقع شیرجه زدن وقارشون رو از دست داده بودن و مثل انسانهای غارنشین که به سمت شکارشون شیرجه میزدن، شده بودن. لرد سیاه نمیتونست این رو بربتابه.
بنابراین نفس عمیقی کشید، چشماش رو بست، دستاش رو به سرش کشید، و روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت، لرد سیاه انقدر خفن بود که اسلوموشن شدن زمان روش تاثیری نداشت و کاملا عادی حرکت میکرد. چند دقیقه به مرگخواراش که در حال شیرجه زدن بودن نگاه کرد، و همینطور به شکلاتی که هر ثانیه به دهان گابریل نزدیکتر میشد.
لرد سیاه پیشونیش رو ماساژ داد تا تنشی که توی ابروهاش جمع شده بود و ممکن بود در آینده پوستش رو چروک کنه، جلوگیری کنه. و بعد، تصمیم گرفت سرنوشت رو قبول کنه و چشماشو بست. زمان به حالت عادی برگشت، و گابریل دقیقا لحظهای قبل از اینکه مرگخوارا دور و برش فرود بیان، شکلات رو گاز زد و جوید و قورت داد.
- شماها هم شکلات بخورید! خیلی خوشمزهس!
لرد سیاه چشمای سرخ و عصبانیش رو باز کرد و به مرگخوارا که داشتن سعی میکردن خودشون رو از روی زمین جمع و جور کنن نگاه کرد. - ببندیدش به جارو، ازش برای دور کردن دستای این مردک لوپین استفاده کنید، درس عبرت بشه برای بقیهتون. - من خیلی دوست دارم درس عبرت بشم!
گابریل که احتمالاً نمیدونست معنی درس عبرت شدن چیه، گفت. و البته که خودش زحمت کشید طناب و جارویی که دورسلیها ازش یک زمان برای بستن و کتک زدن هری استفاده میکردن رو آورد و حتی تلاش کرد خودش رو به جارو ببنده، که البته ناموفق بود و مرگخوارا مجبور شدن بهش کمک کنن.
و چندثانیه بعد، مرگخوارا داشتن با گابریل بسته شده به جارو، دستای لوپین رو که از هر سوراخ سمبهای همراه شکلات وارد میشدن، دور میکردن. و البته گابریل - دادلی هم همینطور شکلاتها رو میگرفت و میبلعید.
- صبر کنید ببینیم! ما میخواستیم این تنبیه شه شکلات نخوره. این که همینطوری داره شکلات میخوره! هی تو! بگیر اون شکلاتو از دست این بچه!
لرد سیاه عصبانی بود. مرگخوارا باید راه دیگهای برای تنبیه گابریل و جلوگیری از شکلات خوردنش پیدا میکردن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
مرگخوارا هرکدوم به سمت یه سوراخی از خونه حرکت میکنن که دست ریموس ازش بیرون زده بود یا احتمال بیرون زدنش بود.
الستور جلوی یکی از دستا وایساده بود و عصاشو همچون ارکسترهایی که جمعیت زیادی رو رهبری میکنن تکون میداد. دست ریموس با هر حرکت عصا انگار که برق میگرفتش و شکلات تو دستش آب که نه، بلکه بخار میشد. اما نه الستور کوتاه بیا بود و نه دست ریموس. چرا که دست به سرعت با شکلاتی دیگه برمیگشت و الستور همچنان با خیالی آسوده چشماشو بسته بود و از ارکستی که به راه انداخته بود لذت میبرد.
مروپ هم سراغ دستی که از شیر ظرفشویی بیرون زده بود رفته بود و یکی پس از دیگری با ملاقه، قابلمه، ماهیتابه و هر وسیلهی دیگهای که به دستش میرسید یکی میکوبید رو دست ریموس. این حرکت باعث میشد شکلات از دست ریموس رها بشه و روی زمین بیفته. ولی ریموس با شکلاتی دیگه برمیگشت اونم در حالی که اونقد کپهی شکلاتها زیاد شده بود که مروپ کم کم داشت به سقف آشپزخونه میرسید.
همینطور که مرگخوارا هر کدوم به شیوهای درگیر "نه" گفتن به تعارف شکلاتیِ دست ریموس بودن، ناگهان چشمان تیزبین لرد صحنهای رو میبینه که نباید میدید! گابریل-دادلی چون موفق شده بود تو نون بیار کباب ببر از دست ریموس ببره، بعنوان جایزه شکلاتی بهش تقدیم میشه و البته که گابریل سادهتر از اون بود که دست رد بهش بزنه. - وای مرسی از محبتت! - یارانمان! جلوی گابریلو بگیرین!
بله، گابریل شکلات رو تحویل میگیره و شاهد صحنهای اسلوموشن هستیم که دست گابریل شکلات رو لحظه به لحظه به دهنش نزدیک میکنه و سایر مرگخوارا که دستها رو رها کرده و به سمت گابریل یورش میارن و هر لحظه بهش نزدیکتر میشن. به این شکل!