هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷:۳۴ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۱۲:۳۶ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
پیام: 65
آفلاین
تکلیف جلسه سوم ماگل شناسی ترم 24 هاگوارتز

_بابا من اصلا دوست ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اوه عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با مادرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید...
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
_بابا من اصلا حوصله ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اما عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با پدرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
کرم سحرتاب:


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۵۶ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
سال ۱۹۲۰ آفریقای جنوبی

نیوت بخاطر نداشتن جای خواب در جنگل های آفریقا کیفش رو در بالاترین درخت جنگل گذاشت .
تینا و نیوت تا صبح کنار هم خوابیده بودند .
نیوت تا چشمانش رو باز کرد با سر تینا که خیلی آروم روی بازوش خوابیده بود مواجه شد،دلش نیومد بیدارش کنه و در همون حالت موند و به آسمان بالای سرش نگاه میکرد،بعد از گذشتن دقایق بسیار تینا چشمانش رو با دستاش بهم مالوند و بیدار شد.
-سلام ، یکم دیگه بیدار نمیشدی موریانه ها دستمو میخوردن .
-وای ببخشید فکر نمیکردم زود بیدار شی !
-مشکلی نیس! حالا که بیداری بلند شو بریم بیرون ، اومدیم مسافرت باید جاهای دیدنیو نشونت بدم !
-باشه...آههههههه ...آخیش.

هردو بعد از خوردن صبحانه کوتاهی حاضر شدن ولی وقتی بیرون از کیف اومدن روی درخت نبودند بلکه روی بلند ترین تپه آفریقا بودند،نیوت با دیدن این صحنه با تعجب اومد بیرون و تیناهم پشته سرش بالا اومد.

-نیوت!فکر نمیکنم اینجا بوده باشیم!
-صددرصد نیستیم !

از پشت سنگ بزرگی صدای گوریل عصبانس بلند میشه.

-نی نی نیوت!
-هیسسسس!
-نی نی نیوت کیف نیس!

بلافاصله نیوت برگشت و چمدونی اونجا ندید.
-میمون های احمق.

بعد از گفتن این جمله هیکل عظیم الجثه گوریلی از پشت سنگ اومد بیرون و با مشت به سینش میزد،نیوت دست تو جیبش میکنه ولی چوبدستی نبود میگرده و نیست.
-تینا!چوبدستیم دست توئه؟
-ن ن ن ن نه...تو کیف بود.
-وااای!
گوریل همینطور عربده میکشید و به سمت اونا میومد ؛تینا با جیغ خفیفی به همراه نیوت فرار کردند و پشت تپه سنگی قایم شدند؛گوریل دنبالشون میگشت تا پیداشون کنه.
-باید کیفو پیدا کنیم!اینطوری نمیشه.
-اما چطور؟
-معمولا اشیاع ارزشمندشون رو میبرن بالاترین نقطه اما باید اول از شررر این گوریلمون خلاص شیم.
-گوریلش نرره یا ماده؟

نیوت یک نگاه میکنه و برمیگرده.
-مادس!...تینا؟
-نه نه نه فکرشم نکن!
-تینااا باید انجام بدی!
-بایدی در کار نیس!
-خب تو نری من میرم و وقتی من برم اون ماده دنبال یک جنس نره و ادامش +۱۸ خودت میدونی!
-از دست تووووو ! باشه ولی هیج وقت منو تو چنین موقعیت هایی نذار.
تینا به بیرون میره و خیلی مصمم اموزش هایی که نیوت بهش داده بود رو اجرا میکنه و ادای گوریل ها رو در میاره و اونو سرگرم میکنه
-

در همین حین نیوت به بالا میره و میمون هارو میبینه که سعی در باز کردن کیف دارن.
-هوففف مرلینو شکر که باز نشد.

به بالا میره و سینه رو مثل رییس میمون ها جلو میگیره دست ها مشن رو زمین باسن رو به بالا و اخم میکنه و دست هاشو به سینش میزنه.
-هو هو هو هو هو هو.
ترجمه:اینجا رییس منم کیفو تحویل بدین.

میمون ها با همون زبون باهاش صحبت میکنن.
-وا وا وا هووو هوووو واهوو‌.
ترجمه:رییس تو نیستی ،نشونمون بده.

با عصبانیت به سمت میمون ها میره و یه غلت به چپو راست میزنه و بالا پایین میپره ، با این کار قدرتشو نشون میده و میمون هارو دور میکنه و با مشت به سینش میزنه و هو هو میکنه،کیفو برمیداره و برمیگرده پیش تینا.

-آاااااره خودشه حالا بچرخ خانومی اهااااا اره اینه دکتر جونه دکتر ...

تینا و گوریل در حال رقصیدن بودن.
-کردیش کن آقا ...نمیچینوم گلی ...

و با میمون یک دست کردی میرقصن و از خطر دوباره آزاد شدن حیوانات جلوگیری میکنن.

پایان.
توانایی:صحبت کردن به زبان حیوانات.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۵ ۱۹:۰۳:۴۴

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۵۹ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
جلسه سوم ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!

قلعه‌ي هاگواترز گرم‌ترین ساعت‌هاي خود را مي‌گذراند...ترم در حال پايان بود و رقابت گروه‌هاي چهارگانه در اوج حساسيت بودند...بحث بین جادوآموزان بر سر آنكه امسال چه گروهي در پايان بيشترين امتيازات را ازآن خود می‌کند نیز به گرمای حال و هوای قلعه بود. جادوآموزان همه سعی داشتند که حضور پررنگی در کلاس‌ها داشته باشند تا به امتیازگیری گروه خود کمک کنند...
_خب خب خب...میبینم علاقه جادوآموزها به بحث ماگل شناسی فوران میکنه...همه حاضر هستن امروز!
_آخه این جلسه‌ی آخر پیش از امتحانات هست پروفسور!
_خب باشه...منتظر نمونه سوالات امتحانی هستین؟

رودولف لسترنج که تازه وارد کلاس شده بود، طول کلاس را طی کرد تا به سر کلاس و میز تدریسش رسید...
_فکر کنم امروز آخرین فرصت باشه تا بتونید سوالی که در طول ترم داشتید یا براتون در طول ترم پیش اومده و نتونستین بپرسین رو بپرسین...پس منتظرم!

بلافاصله دست یک جادوآموز سال اولی که روبان قرمز رنگ دور آستین ردایش نشان از گریفندوری بودن او داشت، بالا رفت...
_بفرما!
_پروفسور...آیا ماگل ها میتونن از چوبدستی استفاده کنن؟
_معلومه که میتونن...میتونن باهاش گوششون رو تمیز کنن!

دانش‌آموزان زیر خنده زدند...رودولف ادامه داد...
_همونطور که یه خرس میتونه از جارو استفاده کنه برای خاروندن پشتش...شما باید بدونید چوب جادو فقط یه ابزار هست...ابزاری برای جادو کردن...جادوهای بسیاری هست که جادوگرهای خیلی بزرگ و وقوی میتونن حتی بدون چوب جادو اعمالش کنن!
_پس تفاوت ما با ماگل‌ها اینه که ما میتونیم با چوب جادو طلسم بفرستیم، ولی یه ماگل نمیتونه؟
_تفاوت ما با اون ها این هست که ما جادو داریم...اونها نه! جادو خیلی فراتر از چوب جادو داشتن هست.

رودولف سکوت کرد...مشخصا جادوآموزان کمی گیچ شده بودند...
_یک موقعیت رو تصور کنید...فرض بگيريد كه صبح از خواب بیدار می‌شيد و مي‌بينيد كه يه ماگل شدين...جادويي نمي‌تونيد بكنيد...همین الان تصور كنيد توي ذهن خودتون!

رودولف چند ثانيه اي به جادوآموزان وقت داد كه آن موقعيت را در ذهن خود مجسم كنند...

_واي پروفسور...خیلی بد می‌شد!
یه فرض دیگه...فرض کنید صبح از خواب بیدار شدین و چوب‌دستی خودون رو گم کردین...به هیچ چوبدستی‌ای هم دسترسی ندارین...حالا این موقعیت رو تصور کنید!

مثل دفعه‌ی پیش رودولف باز هم دقیقه‌ای به جادوآموزان فرصت تخیل چنین موقعیت را داد...
_اینم خیلی وضعیت بدی هست پروفسور!
_ولی کدوم بدتره؟
_خب...اینکه هیچ جادویی نداشته باشیم!

رودولف نفسی از روی آرامش خاطر کشید...به نظر می‌رسيد به آنچه كه مي‌خواست رسيده...
_خب...فكر كنم حالا فهميدين كه وجودتون به عنوان يه جادوگر ارزشمنده، نه صرفا داشتن يك چوب دستي...شما اگه جادو هم نکنید جادوگرید!

این بار نوبت یک جادوآموز ریونکلاوی بود که سوال بپرسد...
_ببخشید پروفسور...ولی تفاوت با ماگل ها فقط وقتی معلوم میشه که جادو کنیم!
_یه جادوگر حتی اگه جادو هم نکنه، متفاوته...نه صرفا با یه ماگل...بلکه با هر چیز دیگه ای...انسان که هستیم؟ هر انسانی ویژگی های خاص خودش رو داره...شما حتی اگه جادوگر نباشی، حتی اگه چوب دستی نداشته باشی، باز هم ویژگی هایی داری که هر کسی نداره...

رودولف به سمت تخته رفت و ادامه داد:
_برای درک بهتر حرف‌هام، یک تکلیف خواهید داشت که آخرین تکلیف کلاسی هم هست...

سپس با چوب دستی تکلیف را روی تخته نوشت و بعد از کلاس خارج شد!

تکلیف:
یک رول بنویسید که توی اون چوب دستی ندارید (اینکه چرا ندارید رو هم توضیح بدین!)، ولی ویژگی های شخصیتتون بدون اینکه جادویی بکار ببرید، نمایان بشه!



------------


توضیح: اینکه دامبلدور با ققنوسش میتوه غیب بشه یک ویژگی جادویی هست، ولی اینکه باهوشه ویژگی جادویی نیست. اینکه لرد ولدمورت جانپیج داره و به این سادگی های نمی‌میره ویژگی جادویی هست، ولی اینکه خبیثه ویژگی جادویی نیست. یا اصلا یه سوژه سایتی، اینکه تام جاگسن اعضای بدنش جدا میشه یه ویژگی جادویی هست، ولی اینکه ریاضی دانه یه ویژگی انسانی هست!
توی رول تکلیفتون دنبال این هستم که این ویژگی غیر جادویی شخصیتتون رو ببینم.




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹:۴۲ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
نمرات جلسه دوم ماگل شناسی




آرتمیسیا لافکین

آرتمیسیا...متاسفانه شما یه چند روزی برای اینکه تازه‌وارد محسوب بشی، اضافه داری...و خب جدای از اون تکلیفت رو هم قبل از تاریخ مورد نظر فرستادی...پس متاسفانه تکلیفت نمره‌دهی نمیشه، لکن میتونم این رو بگم که خیلی خیلی خوب نوشته بودی و اون چیزی که میخواستم رو انجام دادی و اگه نمره دهی میشدی، نمره‌ی بالا یا شاید هم کامل میگرفتی!





هلنا ریونکلاو


خب هلنا...رول خوبی بود...اصول رول نویسی رو رعایت کردی، فقط یک چیزی توجه ام رو جلب کرد...معمولا وقتی میخواییم دیالوگ بنویسم، دیالوگ رو اگه با خط قبلی مرتبط باشه، با یک اینتر جدا میکنیم..نه دو اینتر..مثلا تو نوشته بودی:
نقل قول:
سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.

_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟

در حالی که باید اینطور می‌بود:
"سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.
_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟ "


این از این...در مورد نقطه ضعف...قلقلکی بودن طبیعتا خیلی نقطه ضعفی هست که میشه ازش استفاده کرد و ساخت چنین نقطه ضعفی برای شخصیتت اقدام بدی نیست...ولی حواست به شخصیتت باشه...تو هلنا ریونکلاوی...یک روح یا شخص افسرده...یک آدم عاشق...یه جادوگر اصیل...هیچ مشکلی نداره که تو صفت قلقلکی بودن رو برای شخصیتت انتخاب کنی، منافات خیلی ناجوری با شخصیت اصلی که توی داستان وجود داشت نداره...فقط خواستم بگم حواست باشه که شخصیتت به خودی خود کلی پتانسیل داره که میتونی ازشون استفاده کنی...مطمئنا به مرور زمان پخته تر مینویسی و ایفای نقش میکنی...

نمره: 16





گابریل تیت


به‌به...خانوم تیت...خوش اومدی...رولت بد نبود گابریل...یه سری اشکالات داشت البته که بهشون می‌پردازیم تا بتونی برای رول‌های آینده‌ات اصلاحش کنی.

چزی که به چشم میاد در وهله اول، استفاده نکردن از علائم نگارشی هست...این علائم برای بهتر خونده شدن نوشته اس...در مورد "نقطه" صحبت میکنم بیشتر...خیلی جاها از رولت جمله‌ای تموم میشه، ولی خبری از نقطه که نشون دهنده پایان جمله باشه نیست...و اینطوری خواننده متوجه نمیشه که جمله کی تموم شده و ممکنه نفهمه که چی شد!
یه مثال میزنم:
نقل قول:
صدای خنده هایی ترسناک میومد گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت...

حالا جمله پایین رو بخون:
"صدای خنده هایی ترسناک میومد. گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت..."
دیدی چقدر بهتر شد؟ تنها و تنها یه نقطه اضافه شد...

نکته مهم بعدی...خیلی از توصیفاتت و دیالوگ هات اضافه اس....یعنی اگه نباشن هیچ تغییری توی اصل داستان ایجاد نمیشه....هیچ نکته خاصی ندارن...نه فضا سازی میکنن، نه نکته جالبی داره و نه طنز خاصی داره...صرفا ممکنه باعث بشه حوصله خواننده سر بره...مثلا:
نقل قول:
گابریل خیلی ارام شروع کرد به پوشیدن لباس و بعد از چند ثانیه به راهرو ها رسید، اون باید میرفت به سمت طبقه ی سوم تا از انبار جاروها،جاروشو برداره و باز برگرده طبقه ی اول.

خب...این جمله بالا رو اگه حذف کنی اتفاق خاصی میوفته؟ نه...اتفاقا رول بهتر هم میشه...جاهای دیگه هم اینا تکرار شده...مثل چندتا از دیالوگ ها... یه جا سه خط داشتیم سلام علیکی که بین دامبلدور و گابریل رد و بدل میشد رو میخوندیم!
توجه کن به این نکته برای دفعه های بعدی!

در مورد شکلک ها...قبلا گفتم که شکلک ها معمولا برای دیالوگ ها استفاده میشن فقط...و توی اینجا شکلک هات کم بودن، اون شکلک هایی که استفاده کردی هم اکثر برای قسمت های غیر دیالوگ بود...که گفتم...نباید اصلا استفاده میکردی!
این تکرار "ههههه" ها هم توی ذوق میزد...و برای اینکه این تکرار پیش نیاد، میتونستی از شکلک خنده شیطانی که همون اول استفاده کردی، ته جملات اون لولوخورخوره استفاده کنی و خواننده میفهمید که لحن این دیالوگ همراه با خنده های شیطانیه مثلا!

خلاصه که شما هم با کمی تلاش بیشتر و کسب تجربه میتونی به زودی خیلی خوب بنویسی!

نمره:14





گابریل ترومن


آقای ترومن...بنده سوالی دارم...آیا پست قبلی رو ادامه دادی؟
بسیار رول بدی بود...مشخصه که اصلا مسلط نیستین به رول نویسی...ولی اشکالی نداره... اینجا هستی که رول نویسی یاد بگیری...به شرطی که حرف گوش کنی و چیزهایی که بهت گفته میشه رو به کار ببندی!

اول از هر چیزی...از لحاظ ظاهری کاملا بد عمل میکنی. هیچ علامت نگارشی استفاده نمیکنی...غلط های املایی هم خیلی زیاده...برای دیالوگ ما اسم طرف رو قبلش نمیاریم، بلکه از خط فاصله استفاده میکنیم...از شکلک های پشت سر هم استفاده نمیکنیم و در وسط دیالوگ ها هم اینتر نمیزنیم...دیالوگ یک شخص باید پیوسته باشه!

یک بخش از رولت رو بازنویسی میکنم با رعایت این نکات تا متوجه بشی منظورم چیه!

"-خب باید برین دنبال کتاب هیس قورباغه ها قار قار نمیکنن،تاریخچه سیاه هاگوارتز ،تاریخچه کوییدیچ درزمان قاجاریه و‌...

تیت همینطور داشت اسم کتاب میگفت. و نزدیک به بیست تا کتاب که به سختی پیدا میشن روبه اونا سپرد.

-خب این تاریخچه سیاه هاگواردس به چه دردش میخوره

ترومن خیلی یواش گفت:
-بچه ها بیاین اینجا!

همه رفتن و ادامه داد:
-تیت میخواد حرص ساعت ۴رو خالی کنه، اینجوری گفته اذیت شیم!

بعد حالت مغرورانه‌ای گرفت به خودش و ادامه داد:
-ازونجایی که تو کلاسای معجون سازی استادم دوتا معجون دارم همیشه!
-چی میگی کاری نکن دوباره قهر کنم!
-لیسا!
-خیله خب حالا ادامه بده!

ترومن از جیبش درمیاره...که یکدفعه صدای تیت میاد:
-پیدا کردین؟"


اگه دقت کرده باشی جمله بندیات هم بعضیش عوض شده، چون توی اون هم اشتباه میکنی!

یک چیز دیگه‌ای رو باید توجه کنی...وقتی رولی مینویسی باید منطقی باشه...حتی اگه طنز باشه، باید منطق طنز رو رعایت کنه...شخصیت ها نباید خلاف شخصیتشون رفتار کنن!

و در آخر....من ازت خواستم نقطه ضعفی رو نشون بدی بهم از شخصیتت در رول...کو؟ چیزی نمی‌بینم و فکر کنم اصلا پست تدریس رو نخوندی!

نیاز به نوشتن و نقد خواستن و از اون بیشتر، گوش کردن به نکات و توصیه های نقاد داری گابریل!

نمره: 8





لاوندر براون


علیک السلام لاوندر....هرچند نیاز به سلام علیک نیست....خب...بریم سراغ رولت!

حقیقتش رو بخوام بگم، باید اذعان کنم که پیشرفتت واقعا عالی بود...پستت واقعا چیزی کم نداره...شخصیتت رو داری خوب میشناسی و میشناسونی و اصول رول نویسی رو هم داری رعایت میکنی و میدونی چی به چیه...حقیقتا رولت قسمت های قشنگ زیادی داشت، مخصوصا پایانش.

رولت میتونست رول جدی باشه...و توی رول جدی ما از شکلک استفاده نمیکنیم...ولی میدونی برای رول جدی خوب چی کم داشت؟ دیالوگ های قوی تر و پخته تر...که مطمئنم به زودی با این سرعت پیشرفت به اون پختگی لازم هم میرسی!
یک نمره اضافی بابت پیشرفتت مستقیما به گروه گریفندور اضافه میشه!

نمره:18 به علاوه 2 نمره اضافی حاصل از پیشرفت!





الکساندرا ایوانوا


علیک اسلام ایوا....واقعا نیاز به سلام کردن نیست!

خب خب خب...اینجا چی میبینم؟ یه رول جدی خیلی خوب!
فقط یه نکته‌ي خيلي خيلي خيلي مهم...حواست باشه...توي رول هاي جدي بعضي ها به آفتي دچار ميشن كه اگه بهش عادت كنن، ديگه ترك كردنش سخته...و اون اضافه نوشتنه...يعني طرف فكر ميكنه كه چون داره جدي مينويسه بايد يك سري جملات سنگين و اضافه به كار ببره...يا توصيفات بيش از حدي به كار ببره...يا به صورت ناشيانه حتي تلخ نويسي رو وارد ميكنن. تو بايد حواست باشه كه دچار اين آفت نشي...نه! اين رولت دچار اين مشكل نبود، ولي خب ميشه رگه هايي ازش رو ديد كه ممكنه دچارش بشي...پس ازت ميخوام حواست رو جمع كني كه دچار اين مشكل نشي!
رولت خوب بود...مشكلي نداشت...نقطه ضعفت مناسبت رو به وضوح نشون دادي...و يك نمره اضافي بابت پيشرفتت مستقيما به گروهت اضافه ميشه!

نمره:19 به علاوه 1 نمره اضافی حاصل از پیشرفت!





ماریوس بلک


تازه وارد با استعداد چي ميگه؟ خوش اومدي ماريوس...رولت واقعا من رو شگفت زده كرده...خيلي خوب بود...فقط دوتا نكته ميتونم بگم...

نكته‌ي اول...اگه توضيحاتم رو براي الكساندرا خونده باشي، مي‌بيني در مورد مشكلاتي كه ممكنه رول جدي داشته باشه يه سري توضيحات دادم....كه مشمول تو هم ميشه...مخصوصا بخش اخر...تلخ نويسي...براي اين رولت قابل درك بود و خوب بود حتي...مشكلي نداشت طبيعتا..فقط ميخوام حواست رو جمع كني كه قاطي نكني اين دو مقوله رو...جدي نويسي لزوما نبايد تلخ باشه!

نكته‌ي دوم...كه چيز خاصي نيست...صرفا براي ديالوگ هاي پشت سر هم از يك اينتر استفاده كن...نه دوتا...ظاهر رولت بهتر ميشه و همچنين خواننده متوجه ميشه كه اين ديالوگ ها پشت سر هم هستن و وقفه ای بین گفتگو دو نفر یا چند نفر ایجاد نشده!

نمره: 18





سوروس اسنیپ


ببینید کی اینجاست...پورفسور اسنیپ افسانه ای!
رول خیلی خوبی بود...فقط یکی دوتا مشکل ریز داشت...اول اینکه طنز خوبی داری...چرا اصرار میکنی یه جاهایی بیش از حد طنز به کار ببری؟ کجا مثلا؟ اینجا:

نقل قول:
*و شخص مورد نظر سوسکی وار پیش از آنکه مورد اصابت ترکش های خشم و غضب سیوروس قرار گیرد، از صحنه خارج میشود.*

خب چرا؟ خیلی راحت میتونستی بدون اینکه این جمله رو بذاری توی ستاره یا اون کلمه سوسکی وار رو استفاده کنی، منظورت رو برسونی و هیچ مشکلی نداشته باشه....این سوسکی وار گفتن و داخل ستاره گذاشتن جمله یه چیزی هست توی مایه های اینکه از عمد بخوای توجه جلب کنی و داد بزنی "ببیند چقدر بامزه است!" و این خودش نتیجه عکس میده...یعنی حتی اگه بامزه هم باشه، اینکه تو بیایی قبلش بگی چقدر بامزه اس، توی ذوق میزنه!

بارها گفتم...ایفای نقش شخصیت های شناخته شده میتونه از ایفای نقش نقش‌های دیگه سخت تر باشه...چون تو یه چارچوبی داری که دست و بالت رو می‌بنده وقتی شخصیتت شناخته شده اس...کاری که باید بکنی استفاده از پتانسیل شخصیته...و تو توی این رول به خوبی اون رو انجام دادی...

نمره: 17





زاخاریاس اسمیت


خب زاخار...بی انصافیه اگه بگیم پیشرفت نکردی...به وضوح پیشرفت کردی...مخصوصا از جهت ساخت شخصیتت...عقده‌ی مرکز توجه بودن هم خیلی خیلی خیلی خوب بود...خیلی از جاهای رولت رو من واقعا خندیدم...ولی خب...هنوز شوخصیات جای کار داره و یه جاهایی ضعیفه.

این داستان خیار شدن هم یه تیغ دو لبه اس واقعا...میتونه خیلی خوب بشه و میتونه خیلی بد بشه...پیشنهاد من اینه که تا وقتی که تسلط بیشتری روی ایفا و شوخی های مناسب ایفا پیدا نکردی، زیاد ازش استفاده نکنی...البته اگه قصد استفاده ازش رو داری!
بابت پیشرفتت هم نمره اضافی که مستقیم به گروهت تعلق میگیره رو لایق هستی!

نمره:16به علاوه 1 نمره اضافی حاصل از پیشرفت!





آیرین دنهولم (کج‌پا)


خانوم کج پا...رولتون اشکالاتی داشت و نقطه قوت هایی...قوت‌اش این بود که نقطه ضعف مناسبی پیدا کردین برای خودتون...و اینکه روایت کردن داستان رو بلدین!
اشکالاتش چیه؟ بزرگترین اشکالش همون روایت هست، در اصل قالب روایت...روایت و رول نویسی اینجا یه قالبی داره که بهتره از اون قالب استفاده کرد. علائم نگارشی، تفکیک جمله ها، فاصله بین جملات و غیره..این ها رو شما رعایت نکردی. که البته چیز خاصی نیست و اگه رول های دیگران رو بخونید و چنتا رول دیگه سعی کنید در این قالب بنویسی، مطمئنم زود راه میوفتی...

حالا من ابتدای رول شما رو هم با توجه به این نکات اصلاح میکنم که بهتر متوجه بشی...

"روزی افتابی بود و ایلین داشت توی حیاط قدم میزد...
-هعی....کمک! کمک کنین! کمکم کنینننننن...

ایلین با سرعت هرچه تمام تر وارد جنگل ممنوعه شد...
...آی کمک، الان منو میکشه!

وقتی به داخل غاری تاریک در جنگل ممنوعه رفت، هیمسو رو دید. یه گربه نر خوشگل که ایرین عاشقش بود...
ایرین تا هیمسو رو دید با عشوه رفت جلوش و گفت:
_ چطوری هیموس؟
-کمکم کن ایرین... کمکم کن... ممد گربه! ممدگربه! تا سه دقیقه دیگه قراره بیاد اینجا منو بکشه!
_چی؟

ممد گربه شرور ترین گربه بین گربه ها بود که اصلا نباید باهاش درافتاد. در افتادن با اون برای گربه ها معنی مرگ حتمی میداد...
-من کاریش نداشتم. فقط دیدم به تیکه گوشت افتاده رو زمین. منم که گرسنه بودم خوردمش. بعد دیدم ممد گربه بالا سرم وایساده!دستامو بست، الانم رفته چوبدستی بیاره!
_تو چیکار کردی؟
_تقصیر خودم نبو... وای! نههههههه...
-خوب خوب ببین کی اینجاست؟! ایرین نفرین شده اومده کمک دوست دزد کوچولوش!
_چیکار میخوای باهاش بکنی؟"


شکلک هات معمولا خوب بود...اگه تکالیف قبلی که تصحیح کردم رو هم بخونی خیلی خوب میشه...چون اشکالاتی که بقیه داشتن رو تو هم داشتی...
اشکلات دیگه ای هم بود...در مورد گربه بودن، در مورد اینکه گربه ها چطور از چوبدستی استفاده میکنن و اینا...ولی فعلا تمرکزت رو بذار روی درست نوشتن و بعدا کم کم باقی اشکالتت رو هم رفع میکنیم...چون مشخصا میتونی خوب بنویسی و اینده خوبی داری!

نمره: 11





سو لى


بیا برو خجالت بکش!

نمره:20




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۵۲ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۱:۱۸ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
تکلیف جلسه دوم ماگل شناسی

-ارباب؟

صدایی نیامد.

-ارباب، فقط یه لحظه! نمیشه؟

هیچ جوابی شنیده نشد. ولی سو ناامید نشد. کاغذی از زیر کلاهش بیرون آورد و دست به کار شد.
-حالا دو بار از این قسمت تا میزنم... یدونه تای دیگه... و تمام!

سو با رضایت به نتیجه کارش نگاه کرد. آن را چرخاند و با دقت بررسی کرد.
-به نظرم وقتشه!

با حرکت سریع دست سو، موشک کاغذی به پرواز درآمده و اوج گرفت. دقیقا همانطور که سو پیش‌بینی کرده بود، وارد بزرگترین پنجره ساختمان شد که کاملا باز بود.
دقایقی در سکوت سپری شد. چشمان سو به انتظار کوچکترین جوابی به پنجره خیره شده بودند.

-سول؟
-ارباب!
-این چرا هیچی نداره؟ موشک رو باز کردیم و همه نقاطش رو بررسی کردیم. موشک خالی می‌فرستی؟ درخواست ورود نداری؟ ما رو به سخره گرفتی؟!
-آخ! ببخشید، ارباب. یادم رفت.

سو، با دو دست روی سر خود زد.
-حالا می‌تونم بیام، ارباب؟
-خیر! حق نداری پاتو از در داخل بذاری. موشک خالی برای ما می‌فرسته!

لرد سیاه از پشت پنجره کنار رفته و آن را با صدای بلندی به هم کوبید. این بار هم تلاش سو بی نتیجه مانده بود.
همانطور که کنار در، به دیوار تکیه داده بود، سر خورد و روی زمین نشست. زانوان غمش را بغل گرفت و سرش را روی آن‌ها گذاشت.

-سو؟ می‌خوای دیگه امروز بری داخل؟

سو سرش را بالا گرفت تا با فرشته نجاتش آشنا شود که به محض دیدن او، تمام امیدش بر باد رفت.
-نه! اصلا! من دیگه گول نمی‌خورم رودولف. صد بار با این حرف گولم زدی که آدرس ساحره ها رو به جغدت یاد بدم؛ دویست بار مجبورم کردی بلا رو با بهونه های الکی ببرم بیرون از خونه و کروشیو تحمل کنم؛ هفتصد بار هم وقتی ارباب گفتن صدای کی باعث شده خوابشون به هم بریزه گردن گرفتم و گفتم اون صدای خشن و وحشتناکِ من بوده! دیگه امکان نداره بهت اعتماد کنم!

از فکر اینکه در آن زمان بلاتریکس آن اطراف بوده و حرف های سو را شنیده باشد، رنگ به صورت رودولف نمانده بود. بعد از اینکه خیالش از بابت دور بودن همسرش راحت شد، نفسی کشید و رو به سو کرد.
-نترس! این دفعه که کار خاصی نیاز نیست انجام بدی. فقـ...
-فقط نداره. من دیگه باور نمی‌کنم.

رودولف با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و همانطور که شعر بی محتوایی می‌خواند، به طرف دکه اش راه افتاد.

-سو؟ چرا نشستی اینجا؟ نمی‌خوای بری داخل؟
-رودولف، گفتم بر...

سو با دیدن گوینده، به یاد آورد که اصولا صدای رودولف باید تفاوت زیادی با صدای گابريل داشته باشد.
-گب؟ دوباره چی از جون من می‌خوای؟
-هیچی بابا! چیزی نمی‌خوام. فقط...
-نه! ادامه نده! دستام پینه بسته از بس پنجره ها رو سابیدم. دیوارای دور تا دور عمارت مثل آینه شده‌ن انقدر که تمیزشون کردم. ببین زیر پاتو! به نفت رسیدم از بس جارو کشیدم اینجا رو! دیگه نمی‌تونی با این وعده ها منو خام کنی. هیچوقت کمک نکردی... برو گب! برو!

گابریل با ابروهایی که از تعجب به میانه‌ی پیشانی‌اش رسیده بودند، نگاهی به سو انداخت و بدون هیچ حرفی از کنارش رد شد.
باز هم سو ماند و غصه‌ی دوری از اتاقش در عمارت ریدل ها. به وسایلش فکر می‌کرد که ماه ها بود از آنها دور افتاده بود؛ کمد کلاه هایش، جاروبرقی هدیه ارباب و تخت راحتش.

-سو؟ اینجا نشستی چکار کنی؟ واقعا که! زمان سالازار دختر جرئت نداشت پاشو از در بذاره بیرون. چرا نمیای...
-نه! عمرا! توی جیبم هیچی نمونده دیگه. هی گفتین بیا بریم با جارو یه چرخی بزنیم، یه بادی به سر و کله‌ت بخوره که غم و غصه‌تو فراموش کنی، اومدم؛ نه تنها یادم نرفت، با اون همه کرایه ای که آخر مسیر ازم گرفتین بیشتر هم شد غم و غصه‌م! نمیام! هیچ جا نمیام!

ماروولو چشمانش را ریز کرد، زیرشلواری راه راهش را بالاتر کشید و به طرف جاروی پارک شده اش راه افتاد.

-سول؟

تنها کسی که سو به آن جواب رد نمی‌داد، نامش را صدا زد.

-ارباب!
-چرا نیومدی داخل؟ لج می‌کنی با ما؟!
-بیام داخل؟ آخه... شما که گفتین نمی‌تونم بیام!
-ما سه نفر رو فرستادیم بهت بگن می‌تونی بیای تو. چون قبلا تصمیم گرفته بودیم وقتی هزارمین موشک رو فرستادی، بهت اجازه ورود بدیم.

گل از گل سو شکفت. چشمانش پر از اشک شد و با ذوق به پنجره اتاق لرد سیاه چشم دوخت.
-واقعا، ارباب؟! یعنی... الان می‌تونم بیام تو؟
-نه، سول. ما همین الان تصمیم گرفتیم اون موشک رو حساب نکنیم. چون روش یادداشت نبود. درنتيجه... وقتی می‌تونی بیای تو که هزارمین موشکت وارد اتاق ما بشه.

لرد سیاه پنجره اتاقش را باز، رها کرد و از جلوی آن کنار رفت.
سو دست و پایش را گم کرده بود؛ ولی سعی کرد خیلی سریع بر خود مسلط شده و موشک هزارم را آماده کند.
-کاغذام... تموم شدن!

خب یک بسته کاغذ هزارتایی هم تمام می‌شود دیگر!

-در ضمن! ما اصلا هم منتظر موشک کاغذی تو نیستیم!

سو مطمئن نبود این حرف لرد سیاه نشانه خوبی‌ست، یا نه. تنها چیزی که می‌دانست، این بود که باید هر طور شده یک تکه کاغذ به دست بیاورد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۲۳:۵۵:۴۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۳۰ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

آیرین دنهولم (کج‌پا)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۰۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۵۴:۳۶ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
روزی افتابی بود و ایلین داشت توی حیاط قدم میزد
هعی کمک کمک کنین کمکم کنینننننن
ایلین با سرعت هرچه تمام تر وارد جنگل ممنوعه شد
ایی کمک الان منو میکشه
وقتی به داخل غاری تاریک در جنگل ممنوعه رفت هیمسو دید یه گربه نر خوشگل که ایرین عاشقش بود
تا هیمسو دید با عشوه رفت جلوش و گفت چطوری هیموس
کمکم کن ایرین کمکم کن ممد گربه ممدگربه! تا سه دقیقه دیگه قراره بیاد اینجا منو بکشه
چی؟
ممد گربه شرور ترین گربه بین گربه ها بود که اصلا نباید باهاش درافتاد در افتادن با اون برای گربه ها معنی مرگ حتمی میداد
من کاریش نداشتم فقط دیدم به تیکه گوشت افتاده رو زمین منم که گرسنه بودم خوردمش بعد دیدم ممد گربه بالا سرم وایساده دستامو بست الانم رفته چوبدستی بیارع
تو چیکار کردی؟؟؟
تقصیر خودم نبود واییی نههههههه
خوب خوب ببین کی اینجاست ایرین نفرین شده اومده کمک دوست دزد کوچولوش
چیکار میخوای باهاش بکنی؟
هایی ویویویوی گربه لوساعم واس ما ادم شدن نترس بابا بیا کار تورو خودم درست میکنم بیا ببین غذا شنیدم خوب واسه غذا میمیری
نههههههههههههه توروخدا ایرین گولشو نخور
ایرین که دیگه هیچی نمیشنید فقط به غذا فک میک یه دقیقه یاد حسش به هیموس افتاد ولی صدایی درونش گفت ولش کن بابا پسره ی مو خروسی غذارو بچسب بین عجب گوشتیه اما یاد موقعیتی افتاد که چیکار میکرد که به هیموس نزدیک تر شه پس با خودش گفت نه نه دیگه گول غذاهایی رو که میارن نمیخورم انگار برام عبرت نشده که چقدر بخاطر همین غذا ها صدمه دیدم و بلند داد زد:
اگه یه قدم دیگه بهش نزدیک شی...
وای نه اگه یه قدم دیگه به دوست دزدش نزدیک شم منو با چنگولا چنگ میزنه وای مامانی
نه چنگ نمیزنم این راها قدیمی شده یخورده بروز باش ممد
و چوبدستیه هرماینی رو که کش رفته بود بیرون اورد
ببین اگه نک اون چوبدستیو بیاری نزدیک من خودت میدونی
عععع اینطوریاس مامادراامامادرا(همون اواداکاوادا خودمون به زبون گربه ای)
نههههههههههههه
و ممد گربه افتاد زمین مرد
تو تو منو نجات تتت دادی یو هو تو منو نجات دادی ممنونم ایرین نیگا حالا که دختر شجاعی هستی فردا ساعت ۷ تو هاگزمید میبینمت(و در همین حال موهاشو عشوه گرانه بالا میداد)
اوه باشع حتما
کجپا کجپا کجایی بدو بیا
اوو اون صاحابمه من باید برم پس میبینمت
و با ارامش کامل و در نهایت ریلکسی به سمت هرمیون رفت و فک کرد که برای فردا چی بپوشه



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۳۰ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۶:۵۴
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


روزی نبود که زاخاریاس در مرکز توجه نباشد. بعد از فاجعه ای که در کلاس ماگل شناسی رخ داد و خطر ریز ریز شدن از بیخ گوشش گذشت، هر روز پسرانی از گروه های دیگر میامدند تا از او راز تغییر شکلش به زاخاریاسه را بپرسند. درست بود که بازدید از هاگزمید را از او گرفته بودند اما ارزشش را داشت. بعد از گذشت چند هفته دیگر کسی به سراغ زاخاریاس نمیامد تا او از آنها گالیون بچاپد و راز تبدیل به زاخاریاسه را بگوید. دیگر او تبدیل به دانش آموز معمولی شده بود، مانند دانش آموزان معمولی درس میخواند و تفریحات معمولی داشت. دیگر داشت زاخاریاس دیوانه میشد:
-من عادت ندارم کسی به من توجه نکنه. دیگه حتی هافلپافی ها هم به من توجه نمیکنن. دختری هم ندارم که جهیزیشو آتیش بزنن. آخه این درسته؟

دیگر حتی آنقدر هم نمره اش بد نمیشد که به خاطر آن در مدرسه سوژه شود.چند بار زاخاریاس سعی کرد امتحانش را بد بدهد تا باز هم سوژه شود اما انگار امتحانها به طرز عجیبی آسان شده بودند.
-بذار ببینم نمره امتحان ماگل شناسیم چند شده.

روی تابلوی اعلانات مدرسه کاغذی پوستی حاوی نمرات دانش آموزان کلاس ماگل شناسی گذاشته بودند و زاخاریاس دنبال نمره اش میگشت:
-پرنگ، دیگوری، پافت، آهان اسمیت!

طبق معمول نمره شانزده گرفته بود. نه خوب و نه بد. کاملا متوسط. اما اسمش روی تابلو توجهش را جلب کرد:
-زاخیار؟زاخیار اسمیت؟

اسمش را روی تابلو اشتباه نوشته بودند. بالاخره چیزی پیدا کرد که به خاطر آن در مرکز توجه باشد. از تک دانش اموزان میپرسید:
-اسم منو بخونید رو دیوار. ببینید چی نوشته؟
-نوشته زاخاریاس اسمیت.
-نه با دقت تر ببین.
-اهان نوشته زاخیار. هه هه.

همان خنده زورکی تنها چیزی بود که نصیب زاخاریاس شد. ناراحت شد. دوباره به سراغ چیزی رفت که با آن جلب توجه کند که ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:
-خیار.... آره خودشه. باید زاخیار اسمیت بشم. میوه نمای خیار.

کلاس اصول سلامت و تغذیه جادویی

-که گفتی میخوای میوه نما بشی زاخاریاس مامان؟
-آره لطفا یاد بدید چجوری من میوه نما بشم. میخوام خیار بشم.
-اما من بلد نیستم میوه نما بشم.زاخاریاس مامان.
-پس چرا دیروز دیدم تنهایی توی کلاس داشتین تبدیل به خربزه عسل میشدین؟

مروپ داشت وسایلی که برای محاکمه غذای مضر اورده بود جمع میکرد. از سیریشی زاخاریاس خوشش نیامد. به طور کاملا اتفاقی از روی قصد پایش به پاتیلی پر از آب جوش خورد و روی پای زاخاریاس ریخت.
-ای وای سوختی عزیز مامان؟ ببرمت پیش خانم پامفری؟

زاخاریاس انقدر مشتاق بود که با وجود آتش گرفتن پایش مدام به مروپ نزدیک و نزدیک تر شد:
-من میخوام میوه نما بشم. به هر قیمتی که شده. اگه نظارت این کلاسو داشتم...
-خیلی خب. پس باید مهمون میوه پارتی مامان بشی.

روز بعد

با این شکم زاخاریاس از میوه باد کرده بود اما به گفته خودش ارزشش را داشت. جلوی در حیاط هاگوارتز نشسته بود و منتظر طعمه بود. ناگهان دختری جست و خیز کنان دید که به سمت کلاسش میرفت. فرصت را غنیمت شمارد و تبدیل به خیار شد:
-آخ جون خیار. جیییییییییغ. یه دماغ روی خیار هست!

بار اول گند زده بود. حالا همگی میفهمیدند که خیار جلوی حیاط را نباید بخوردند چون دماغش را هنوز نتوانسته بود در خیار بیاورد. اینبار جلوی زمین کوییدیچ منتظر بازیکنان تیم رقیب ایستاد. ایندفعه بازیکنان تیم هافلپاف به سمت ززمین برای تمرین میرفتند که گربه ای که ردای کوییدیچ پوشیده بود او را دید.و از آنجایی که گربه ها از خیار به طرز نامعلومی میترسند، گربه به در زمین خورد و بیهوش شد.
-آیییییریییییین!
-بد بخت شدیم! جست و جو گرمون رو از دست دادیم.
-پس این زاخاریاس کجاست؟ مرلین لعنتش کنه.همیشه دیر میاد.

این بار بیشتر گند زده بود. ایندفعه او خودی را مصدوم کرده بود. پس بعد از اینکه بازیکنان سمت درمانگاه رفتند، زاخاریاس پاشد و ایندفه داخل قلعه رفت.
-مثل اینکه بدبختی های من تمومی نداره. نه حسن دسترسی منو میده نه مافلدا منو مدیریتو تقدیم من میکنه. حالا هم که زدم بازیکن کوییدیچ خودمونو مصدوم کردم. آخه این درسته؟

بالاخره زاخاریاس جایی مناسب در قلعه پیدا کرد. راهرویی شلوغ که در ان همه به راحتی او را میدیدند و میتوانست او آنها را سر کار بذارد. اولین کسی که او را دید فیلچ بود که گفت:
-امان از این بچه ها. خیار هاشونم که اینجا میریزن روی زمین تا منو اذیت کنن. پس کی اینا آدم میشن؟

فیلچ خیار را در سطل آشغالی انداخت و سطل آشغال هم حخیار را بلعید و در اعماق شکمش حبس کرد. با این که زاخاریاس از شکل میوه نمایش در آمده بود، اما هنوز هم در سطل گیر کرده بود. زاخاریاس فریاد زد، کمک خواست و اشک ریخت. اما کسی به داد او نرسید.


روز ها بعد بچه ها تمام درباره ناپدید شدن پسری هافلپافی حرف میزدند که عقده جلب توجه داشت.





هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۵۰ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۳:۴۵
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 199
آفلاین
*ارائه تکلیف جلسه دوم*


■کلاس ماگل|باکمالات|شناسی■

●با تدریس پروفسور لسترنج●


گاهی در زندگی روز هایی میرسند روایت گر تلخی، با خود میگوییم امروز روز من نیست.
این روز من نیست ها میشود،ماه،ماه من نیست و یا حتی سال سال من نیست.
البته لازم نیست حتما تلخ باشند، همین که ناخوشایند باشند یا حامل اتفاقات و لحظاتی که کاممان شیرین نباشد ،کفایت میکند.

-داری اینجا چیکار میکنی؟
-عه! چه زود اومدی سیوروس.
-یادم میاد ازت فقط پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟
-من؟
-آره دقیقا تو.
-خوب من، من چیز دیگه!
-چیز؟
-چیز،چیز ینی چیز خب...آها چیز دیگه.
-دارم خسته میشم.
-نه، نه، ببین خب تو دیر کردی گفتم من بجات چند خطی بنویسم تا برسی، قلم پر و کاغذ هم که بود، منم خَیر!
-لازم نکرده! برو بیرون.

*و شخص مورد نظر سوسکی وار پیش از آنکه مورد اصابت ترکش های خشم و غضب سیوروس قرار گیرد، از صحنه خارج میشود.*

کاغذ نوشته های پسرک پاچه خار را از روی میز بر میدارد.
در همین حین که پیش از مچاله کردنش با چشم های تیز بینش سطل زباله را هدف میگیرد کنجکاوی عنان از دست داده و بر سیوروس چیره میشود برای خواندن تکلیف نیمه نوشته شده.

*چند دقیقه بعد*

-زیبا بود اما برازنده ی سطل زباله. حالا میتونی به نگاه کردن پنهانی از درز در و زمین دست بکشی چون من واکنشی برای خزعبلاتت نخواهم داشتم.
-

پس از برخورد کاغذ مچاله شده به سطح تهتانیه سطل، پسرک ناامیدانه مسیر راه رو را در پیش گرفت و در افق ناپدید شد.
سیوروس خسته تر از پیش روی صندلی نشست و سرش را روی دست های گره خورده اش که میز را تکیه گاهی محکم یافته بودند گذاشت.
فکر کردن به اتفاقات امروزش کلمات کاغذ مچاله شده را برایش ملموس تر میکرد.

*فلش بک: چند ساعت پیش - حیاط هاگوارتز *

دانش آموزان، با جنب و جوش و ذوق و شوق فراوان جیغ میکشیدند و ابراز خوشحال میکردند.
صف دانش آموزانی که برای خواندن تابلو اعلانات جمع شده بودند به قدری زیاد بود که سیوروس وقت و حوصله پیوسطن به آن ها را نداشته باشد.

- هی سیو میخوای بدونی اونجا چخبره؟
- برام اهمیتی نداره. شاید بعدا برای خوندنش بیام الان فرصت ندارم.
-نمیخواد خودم بهت میگم. برای اولین بار مدیریت مدرسه میخواد که با خانواده هامون به اردو بریم. این خیلی خوبه مگه نه؟
- نه.

دانش آموز لرزان با بهت به مسیر رفتن سیوروس خیره شد. با خود فکر میکرد حتی این خبر هم سیوروس سرد را به وجد نیاورده، آیا او اصلا میتواند خوشحال شود؟
در سوی دیگر سیوروس با غبار سیاهی از افسردگی که اطرافش را فرا گرفته بود با قدم هایی بی هدف بی اختیار به سمت تپه های اطراف بید کتک زن میرفت.
کلمه خانواده احتمالا درد ناک ترین زخم را به روح او وارد میکرد.
نقطه ضعفی که از نداشتن ها بر انگیخته شده بود،
از حسرت ها.

*پایان فلش بک*

باید تکلیف این جلسه را مینوشت!
سرش را از روی میز بلند کرد و قلم پرش را در دست گرفت.

*پایان*


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۱:۱۱:۴۴
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۱:۱۷:۱۸
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۰ ۳:۵۷:۴۲

نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۴۲ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

ماریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۷:۳۱ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۶:۰۱ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تکلیف 2


به حرکت انگشتان کشیده اش روی بدن گربه خیره شد. مالکانه نوازشش می کرد. عادتش بود. خودش را مالک همه چیز و همه کس می دانست... مالک این خانه، این ثروت و این خاندان.

- میدونی چرا اینجایی مگه نه؟

می دانست. ولی آدمی است دیگر. اعتقادی به توضیح دادن خودش ندارد.

-از اول نحس بودی. مشئوم و نامبارک. الان هم آبرومون رو به بازی گرفتی طالع نحس! اونا میگن من یه فشفشه بزرگ کردم. یه موجود بدیمن و بی استعداد. البته بدیمن که هستی، ولی بی استعداد هم هستی ماریوس؟

نبود. ولی استعداد هایش توی زمینه ای نبودند که فینیاس بپسندد.

- چرا با آبروی من بازی می کنی؟

- داشتن یکم انسانیت باعث میشه با آبروتون بازی کرده باشم؟

بالاخره سرش را بالا آورد. برق ناخوشایندی توی چشم های روشن بلک مسن تر بود.

- تو یه بلکی یا یک ماگل؟

جواب های واضح را هم باید با صدای بلند بیان کرد؟
***


آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند. دسته ی اول آدم هایی هستند که عجیب بودنشان کاملا واضح و مبرهن است و دسته ی دوم، سعی می کنند تفاوت هایشان را پنهان کنند. کلا چیزی به نام انسان عادی وجود ندارد.

- فینیاس باهاش حرف زده. دیشب. لزومی نداره تو دخالت کنی!
- یه جوری صحبت نکن انگار این مسله به ما ربط نداره!

با شنیدن صدای جر و بحث عموزاده هایش متوقف شد . وقتی آنقدر بلند صحبت می کردند که صدایشان در تمام خانه پیچیده بود هم کارش استراق سمع محسوب می شد؟

***


- تا حالا شده احساس کنی از اطرافیانت متنفری؟ انقدر متنفر که میخوای تنها باشی و هیچکس رو نبینی ولی بخوای یکی باشه که در مورد این تنفر باهاش حرف بزنی؟


انتظار جواب نداشت. هنوز موفق نشده بود گیاهان سخنگو پرورش دهد.

- میدونی مشکل چیه ماری؟ اینه که مهم نیست چه بلایی سرت میاد. مهم اینه که چجوری از پسش برمیای. راهکارت براشون مهم تره.

برگ های سبز رنگ گیاه را نوازش کرد. رشد کرده بود و به مرحله ی بهره برداری نزدیک می شد. برعکس خودش خواهان هم زیاد داشت. برعکس خودش که توسط بزرگ خاندان بلک حمایت نمی شد و طرد شده بود. برعکس خودش که وقتی حسابش در گرینگوتز بسته شد مجبور شد دنبال یک راهکار جدید برای کسب درآمد برود و گویا راهکار تازه اش مورد پسند خانواده اش نبود.

- می دونی چیه... من یه دسته جدید از آدم ها کشف کردم. متاسفانه این دسته فکر می کنن متفاوت بودن یه ضعفه! چون باعث میشه توسط جامعه طرد بشی و آبروی خانوادتو ببری. نمی فهمم چرا یه همچین تفکری دارن. موجودات متحجر!


قیچی کوچکی برداشت و برگ های قابل استفاده ی گلدان را برید. اینکه او با گلدانش درد و دل می کرد به دلیل صمیمیت بین شان نبود. از سر ناچاری بود.

- ولی می دونی چیه... هر چقدر هم که ذهنم رو درگیر کنه به نظرم تفاوت داشتن بد نیست و اینم می دونم که نباید طبق الگوی بقیه پیش برم ولی...

سکوت کرد. جمله ی بعد از این "ولی" از فهم گلدان خارج بود. گلدان خانواده نداشت. گلدان درک نمی کرد که چگونه ممکن است از اطرافیانت متنفر باشی و در عین حال احساس مسئولیت کنی. گلدان نمی دانست که خون، خون را می کشد... که ماریوس هر چقدر هم با اصول خانواده اش مخالف باشد باز هم پسر کیگانوس بلک است. و باز هم نام این خاندان را یدک می کشد.


.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵:۵۶ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۳:۰۴
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 162
آفلاین

سلام پروفسور لسترنج.

تکلیف جلسه دوم کلاس ماگل"باکمالات"شناسی:

ایوانوا با آن موها پَلَشت و چشمان از حدقه بیرون زده اش از کلاس ماگل شناسی بیرون آمد. خسته و گرسنه بود. البته گرسنه بودنش چیز جدیدی به حساب نمی آمد. نگاهی به بچه های اطراف کرد که تا او وارد میشد، خود را پس میکشیدند. سری تکان داد.
-برام مهم نیست.

برایش مهم نبود.
وارد خوابگاه دختران شد. نگاهی به اطراف انداخت. عجیب بود تا حالا دقت نکرده بود... همه ی آنها محدوده ی مربوط به تخت و وسایلشان را تزئین کرده بودند. به محدوده ی لاوندر نگاهی انداخت. کمد کوچکی را مخصوص لباس های مدرسه اش گذاشته بود و روی کمد برچسبی چسبانده بود که رویش نوشته بود: "لباس های مدرسه". صندوقچه ای هم مخصوص قلم پر ها گذاشته بود. آینه ی کوچک و زیبایی هم روی یک میز کوچک قرار داشت.
به محدوده ی خودش نگاهی انداخت... وقتی بیدار شده بود به خود زحمت جمع کردن تختش را نداده بود و به همین منظور ملحفه و رو تختی اش در هم پیچیده شده بودند. در ضمن تعدادی قلم پر شکسته هم میان ملحفه ها به چشم میخورد.
آهی کشید و روی کپه ی ملحفه ها نشست. بعد از چند دقیقه خم شد تا لباسش را که طی کلاس ماگل شناسی بوی عرق گرفته بود، عوض کند. اگر کس دیگری بود با باز کردن در کمدش به وحشت می افتاد. تمام لباس ها، از رداها گرفته تا لنگه کفش هایش با هم در کمد چپانده شده بودند. به زور ردایی کهنه را از میان لباس ها بیرون کشید.
دوباره روی تختش نشست منتها این بار صدای شکستن چیزی به گوشش خورد. بلند شد و آینه اش را که شکسته بود از زیر ملحفه ها بیرون کشید. در آینه نگاهی به خودش کرد. به صورت دراز و موهای کثیف و دهان گشاد و چشمان از حدقه بیرون زده اش نگاه کرد.
خودش را دوست داشت. خیلی. ولی این مهم نبود. مهم این بود که دیگران دوستش داشته باشند.
-مهم نیست.

برایش مهم بود. خیلی. میخواست دیگران دوستش داشته باشند. ولی او عجیب بود. مثل بقیه نبود. یا حداقل مثل اکثریت. میخواست مثل بقیه دختران نگران موها و ناخن هایش باشد. و نگران رنگ لباس شبش.
از خوابگاه بیرون آمد و به سوی حیاط مدرسه به راه افتاد. تا وارد شد جمعی از دختران کنار کشیدند.
-اَه اَه! باز این دختر شلخته پیداش شد!

حس بدی پیدا کرد.
-شلخته!

بر خلاف همیشه که سرش را بالا میگرفت و بدون اعتنا میگذاشت، درخودش فرو رفت. او شلخته به معنای واقعی بود! همه اورا به خاطر شلختگی اش مسخره میکردند. ولی او همینطوری به دنیا امده بود و نا مرتب بودن و شلختگی تو وجودش بود. ولی اگر میخواست دیگران دوستش داشته باشند، باید تغییر میکرد. ولی خودش را با همین ویژگی هایش دوست داشت نه جور دیگری.
وسط حیاط ایستاد. نیم ساعت به شروع کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی مانده بود. ساندویچی از توی کیفش برداشت و شروع به خوردن کرد. چند دقیقه بعد چشمش افتاد به تام و آگلانتاین که با هم به سوی او می آمدند.
چشمانش برق زد.
-سلام الکس.
-سلام چطوری؟

نگاهی به آگلانتاین، پیر مرد ژولیده و کثیفی که موهایش را شانه نزده بود انداخت. و یک نگاه به تام که اعضای بدنش را با تف غلیظ رودولف سر جایش نگه داشته بود. جای دو تا دست تام با هم عوض شده بود. لبخندی به پهنای صورت کج اش زد.
-ارباب کارت دارن. برو خونه ریدل ها. گفتن عجله کن. من به بانو مروپ میگم چرا سر کلاس حاضر نشدی. حتما میفمن.
-اوهوم... باشه مرسی.

لبخندی بین آن سه نفر رد و بدل شد.

خانه ریدل ها...

-ارباب؟!
-کیه؟!
-منم. الکساندرا ایوانوا.
-اها! بیا تو کج و کوله.

لحظه ای درنگ کرد...ارباب به او میگفت کج و کوله. با این حال اورا احضار کرده بود تا ماموریتی به او بدهد. مرگخواران او را در خانه ریدل ها کنار نمیزدند. خیلی از آنها عجیب و نا متعارف بودند و همین ویژگی هایشان آنها را دوست داشتنی میکرد.
کج و کوله؟ آره او کج و کوله و بی نهایت شلخته بود! این ویژگی اش بود. و او خودش را به همین صورت دوست داشت.

"ایوا"









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.