هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱
#28

Napoleon


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۸ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۰ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
از فعلا ايران.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 76
آفلاین
دور یک تور جادوگران - کارخونه دستمال سازی اسکاور !


فصل ١:مرگخواران بر ميگردند!!!
همه چي از يه روز صبح در ماه سپتامبر شروع شد.من با صداي زنگ ساعت بلند شدم و شروع به اه و ناله كردن كردم كه چرا انقدر زود صبح شده.
با خودم گفتم:تا يه ساعت ديگه فيلم برداري شروع ميشه،پس بهتره زودتر اماده ي رفتن شم.
از رخت خواب بلند شدم و رفتم تا دست و صورتم رو بشورم كه يه نامه اي كه جلوي در ورودي افتاده بود نظرم رو جلب كرد.
(كلا نامه اي مستقيما به دستم نمي رسيد مگر اينكه در كلوب هوادارانم تاييد شده باشه)
وقتي نامه رو به دست گرفتم و ديدم اثري از مهر تاييد كلوب هواداران نيست،تعجب كردم!!!
كنجكاو شدم ببينم تو نامه چي نوشته شده.
هر چقدر سعي كردم كاغذ نامه پاره نشد كه نشد.
اخر گفتم بهتره برم يه گوشه ي اين نامه رو اتيش بزنم تا ببينم تو نامه چي نوشته شده.
رفتم يه فندك اوردم و گوشه ي نامه رو اتيش زدم.زود با دستم اتيش رو خاموش كردم و نامه رو پاره كردم.
وقتي نامه رو پاره كردم فهميدم تو خيابان يه سر و صدايي شده.
به صداها توجه نكردم و نامه رو از پاكت خارج كردم.
وقتي شروع به خوندن نامه كردم فكر نمي كردم با خواندن اين نامه به زودي وارد نبردي خواهم شد كه خواب اون رو هم در نميديم و تمام دوستانم رو هم درگير خواهم كرد.

"كساني كه دنياي جادوگران رو به تمسخر بگيرند،به زودي كشته خواهند شد.
"جو لمب"تو هم به خاطر اينكه در سري فيلم هاي هري پاتر نقش اصلي رو داشته اي كشته خواهي شد.همچنين دوستاني كه در سري فيلم هاي هري پاتر داشتي هم كشته خواهند شد."
بالدوين پاونيس؛اخبارگوي دنياي جادوگران"
اولش فكر كردم يه شوخي مسخره باشه اما علامتي شك منو به يقين تبديل كرد:
"حركت علامت مرگخواران" در پايان نامه.
بعدش، نامه يكدفعه تو دستم شروع به ريز،ريز شدن كرد.
عقب،عقب رفتم و افتادم روي زمين.اصلا باورم نميشد دنياي جادوگران وجود داشته باشه.بدنم سرد شده بود و شروع به لرزيدن كردم،ميدونستم همون طور كه نامه گفته بود:
جزأي كساني كه دنياي جادوگران رو به تمسخر بگيرند"مرگ"هست.
يه دفعه سر و صداي خيابون من رو به خودم اورد.
حدود يه ١٠،١٥ دقيقه اي ميشد تو خيابون سر و صداي زيادي بود.
رفتم كنار پنجره و پرده رو كنار زدم.(چيزي رو ديدم كه اصلا باورم نميشد اون رو ببينم)
وقتي توي خيابون رو بررسي كردم ديدم همه ي مردم دارند به اسمون نگاه ميكنند.با كمال تعجب بسيار ديدم كه "جغد ها دارند به سمت زمين شيرجه ميرند"
ترس همه ي وجودم رو فراگرفته بود،سرم داغ كرده بود،داشتم هزيون مي گفتم.
يه لحظه به خودم اومدم.رفتم اب به سر و صورتم زدم تا شايد از خواب بلند شم.
به خودم گفتم همه ي اينها فقط يه خواب بوده اما باز چشمم به اون پاكت نامه افتاد.
به خودم گفتم"ولش كن بابا،هرچي بادا باد"
رفتم لباس هايم رو پوشيدم تا برم سر فيلم برداري.
وقتي سوار ماشينم شدم باز اتفاق ديگه افتاد!!!
"پرواز جادوگران در اسمان."
دهنم از تعجب باز مونده بود كه ياد يه جمله اي در نامه افتادم.
"همچنين دوستاني كه در سري فيلم هاي هري پاتر داشتي هم كشته خواهند شد."
به خودم گفتم؛ جون دوستانم از فيلم برداري مهم تره.؛
به همين خاطر پام رو گذاشتم رو گاز و با تمام سرعت رفتم دنبال"باني رايت"
پايان فصل اول.


قانون دوم نيوتن ميگه:اگه تو خيابون راه ميرين يه دفعه يه چيز گرمو نرم رو سرتون احساس كردين...مطمئن باشين ك از اون بالا كفتر ميايه.

شيطان هر كاري كرد آدم سيب نخورد!رو كرد ب حوا گفت:بخور واسه پوستت خوبه!!
لعنت به دمنتور!!!!


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
#27

ویکتور کرام old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۸ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲:۳۵ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
از گیلیمت دراز تر نکن اون پاهاتا.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 115
آفلاین
دخترک زیر لب وردی خواند را شی را برای امنیت بیشتر با جادو جا به جا کرد و بر روی میز گردی که در وسط آشپزخانه قرار داشت گذاشت. او به شی نزدیک تر شد و با دقت به آن نگاه کرد. روی آن با خط قرمز و درشتی نوشته بود" برای سالمندان و یا بیماران قلبی توصیه نمی شود. " دخترک از حس کنجکاوی دوباره با زمزه وردی در جعبه را باز کرد ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. سپس صورتش را جلو تر برد و تا داخل آن را ببیند اما به محض اینکه صورتش رو به روی در جعبه قرار گرفت جعبه با صدای پقی منفجر شد و آدمکی از آن پدید آمد.

آدمک هر لحظه بزرگتر میشد تا اینکه به اندازه یک انسان واقعی در آمد و گفت:
- ممنون از اینکه از وسایل فرد و جرج ویزلی خریداری کردید.

با تمام شدن حرفش، آدمک با صدای بلندی ترکید و از دود قرمز رنگی که بوجود آمد واژه"فرد و جرج ویزلی" درست شد.

دخترک که هنوز در شُک بود، به فکر فرو رفت. یعنی چه کسی میتوانست این شی را اینجا بگذارد؟

چند کیلومتر آن طرف تر، کوچه دیاگون

ایگور و پسر اسکاور در کوچه دیاگون در حال قدم زدن بودند که توجهشان به جوانی تقریبا کم مو، هیکلی و ورزشکار و با قدی متوسط جلب شد که در تخته ای که در دستانش بود، نوشته بود"کارگری میکنیم با حداقل هزینه".

ایگور اشاره ای به جوان تخته به دست کرد و به پسر اسکاور گفت:
- این خوبه برای کارگری به نظر من. نظر تو هم که نه برای من و نه برای هیچ کس دیگه ای نیست. پس تصویب شد.

سپس با قدم های بلندی به سمت جوان تخته به دست رفت و سر صحبت را با او باز کرد:
- خب پسرم. اسمت چیه؟

- کرامم قربان، ویکتور کرام. البته نوکر شماییما.

- ویکتور کرام؟ بهترین جستوجو گر کوییدیچ؟

- بله قربان. البته نوکر شماییما.

- پس چرا اینجا داری دنبال کار میگردی؟

- کار نیست خو قربان. الان وزیر سحر و جادو هم میخواد بیاد عملگی کنه. کار نیست برای ما جوونا به مرلین.

ایگور که دلش برای ویکتور سوخته بود با لحنی غم انگیز گفت:
- اشکالی نداره پسرم. من همین الان بهت یه کار میدم بیا توی کارخونه ما کار کن. بیا عزیز دلم. بیا جیگرم.

سپس دست ویکتور را گرفت و با هم مشغول حرکت شدند. ویکتور نیز جوری که ایگور و پسر اسکاور نفهمند رویش را برگرداند و چشمکی به همراه لبخندی شیطانی رو به دور بین زد.


امضا نمی دم.


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
#26

سالازار اسلایتیرین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
پسر اسکاور دستش را بر روی میزی که کنارش بود کشید و سپس رو به ایگور گفت :

- بیا پدرجان، یه دستی روش کشیدم ، دیدی اتفاقی نیافتاد، حالا برو بیرون بزار منم به کارم برسم .

ایگور نگاه عاقل اندر سفیهی به پسر انداخت ، سپس نگاهی به در و دیوار و دوباره نگاهی به پسر، دوباره نگاهی به درو دیوار اندخت ولی با این فرق که اینبار نیم نگاهی هم به میز انداخت ، سپس دوباره به پسر ، در، دیوار، میز و اینبار نیم نگاهی به دختر و سپس نگاهی به دختر انداخت و دیگر به هیچ جا نگاهی نیانداخت .

- ببین پسر جان ، من نمیذارم که پسر دوستم از راه منحرف شه و بره توی باقالی ها ، عمرا نمیذارم توی دفتر بابات از این بی ناموسی بازیها در بیاری .

پسرک با این حرف ایگور نگاه غمگینی به دخترک انداخت و با سر علامت داد که " تو برو، هروقت این جلبک رفت میام دنبالت و با هم برمی گردیم". (پسره خیلی حرفه ای بوده )

دخترک کیفش را برداشت ، کمی خودش را مرتب کرد و خواست برود که ناگهان ایگور جلویش را گرفت و گفت :

- ما به همه ی نیروهامون برای راه اندازی کارخونه نیاز داریم .


یک ساعت بعد

ایگور حدود یک ساعتی بود که برای پیدا کردن چند کارگر کارخانه را ترک کرده بود ، البته برای جلوگیری از حوادت پسر اسکاور را با خود برده بود .
در این مدتی که ایگور و پسر برای یافتن چند ممد و کور ممد رفته بودند دخترک مشغول تمیز کردن آبدارخانه شده بود ، آی پُد جادوییش را روی اسپیکر گذاشته بود و مشغول گوش دادن به آهنگ بود که ناگهان در کابینت بالایی کابینت پایی متوجه شیشه ای عجیب شد .


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱:۳۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
#25

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
دور یک تور جادوگران - کارخونه دستمال سازی اسکاور !


ایگور که بعد از مدت ها به کوچه دیاگون باز گشته بود ، علاقه زیادی داشت که به تمام مغازه های رفیق های قدیمیش سر بزنه و احوال پرسی بکنه .

به عنوان اولین مقصد ، کارخونه دستمال سازی اسکاور رو انتخاب کرد . به نزدیکی کارخونه که رسید دهانش از تعجب باز موند . خبری از چمن های سر سبز اطراف کارخونه نبود ، گل ها پژمرده شده بودن ، ماهی های حوض بزرگ رو به روی کارخونه مرده بودن و آب حوض رو لجن فرا گرفته بود . قدم هاش کمی سست شد و به طرف در کارخونه رفت . از سر و صدای همیشگی کارخونه و فریاد های اسکاور بر سر کارگر ها هم خبری نبود . به آرومی در رو باز کرد و داخل رفت .

کارخونه در تاریکی فرو رفته و تار عنکبوت دستگاه ها و وسایل رو پوشونده بود . نور کم سویی از ته کارخونه نظر ایگور رو جلب میکنه . به امید اینکه بتونه شخصی رو پیدا کنه و جواب تمام سوال هاش در مورد کارخونه رو بگیره به طرف منبع نور کم سو رفت . کمی که نزدیک تر شد اتاق رو شناسایی کرد ، اتاق مدیریت اسکاور !

کمی امید به ایگور برگشت ، با قدم های تند تر به طرف اتاق پیش رفت . کمی که نزدیک شد ، سایه دو نفر رو دید . کمی ترس برش داشت و به همین خاطر چوب دستیش رو در آورد . به آرومی در اتاق رو باز کرد و به درون اتاق رفت .

- :bigkiss:

ایگور که از راز و نیاز ساحره و جادوگر غریبه در دفتر دوست عجیبش متعجب شده بود ، به سختی دهنش رو باز کرد و گفت :

-شما ها اینجا چیکار دارین میکنید ؟ اسکاور کجاست ؟

دو جوون که تازه متوجه ایگور شده بودن ، کمی خودشون رو جمع و جور و لباس هاشون رو مرتب کردن . پسر جوان به ایگور نزدیک تر شد و گفت :

-تو کی هستی ؟ این خانوم زنم هستا ما کار خلاف نمیکنیم ! :worry:
-من کاری ندارم شما چیکار میکنید ، من رفیق قدیمی اسکاور هستم . شما ها کی هستید ؟ اسکاور کجاست ؟
-من پسر اسکاور هستم ، پدرم چند سال پیش ناگهانی غیب شد و خیلی وقت هست دیگه اثری ازش نیست .
-چرا آخه ؟ اونکه در آمدش خوب بود و از زندگیش راضی بود !!
-آره ولی چند سال پیش ، یکی از مشتری های بزرگمون به مقام مدیریت رسید بالاخره و دیگه خریدش رو قطع کرد ، همون موقع بدبختی ها شروع شد . بعد از مدتی پدر نتونست دیگه تحمل کنه و کارخونه رو بست . یه سری میگن مشکل روانی پیدا کرد و از خونه فرار کرده ولی من فک میکنم رفته که با یه راه حل جدید برگرده .


ایگور کمی سرش گیج رفت و چند قدم عقب رفت . شاید اگر برای مدتی زیادی ترک نمیکرد میتونست که به دوستش کمک کنه . کمی فکر کرد و بعد سکوت رو شکست و گفت :

- خب من به بابات قول دادم که این کارخونه رو زنده نگه میدارم . نمیتونم ولش کنم همینجوری ، بیایید یه دستی بهش بکشیم و دوباره راش بندازیم برای مدتی . شاید باباتون برگشت و مشکلات حل شد .


------
هدفی از این پست ندارم ، دنبال تخریب کسی هم نیستم .برای همین اسمی از کسی نیاوردم ، لطف کنید جبهه نگیرید !



بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۳:۰۷ شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹
#24

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱:۰۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
عمارت اربابی مالفوی

از گوشه و کنار عمارت، صدای دلنشین قار قار کلاغ های سیاه و البته از نظر مرگخواران، زیبا! بلند شده است. کلا مرگخواران علاقه فراوانی به کلاغ ها دارند چون این موجودات سیاه هستند و ذاتشان هم خرده شیشه دارد. :bat:

از اشتراکات کلاغ ها و مرگخواران که بگذریم، یعنی از محوطه بیرونی عمارت وارد اندرونی آن بشویم ... مرگخواران دور یک میز نشسته اند و راجع به کارخانه دستمال سازی اسکاور صحبت می کنند:

لینی: پس پاشیم بریم کارخونه رو پس بگیریم بعدشم بزنیم به نام ایوان. حله!

آنتونین با مشت روی میز میکوبد، دستش درد میگیرد و همینطور که دور میز میدود فریاد میزند: آخ دستم!

بعد از چند دقیقه که آنتونین آرام میشود، لونا میگوید:
_ چت شد یدفعه؟ مگه مرض داری میزنی رو میز؟

آنتونین: _هووم من اعتراض دارم. چی چیو اون کارخونه رو بزنیم به نام ایوان! اون کارخونه برا منه. اصلا موسسش با من لج بود میخواست منو مسخره کنه این کارخونه رو زد ... که بگه من پاچه خوارم!

ایوان: اونکه بله هستی. موهاتم مثل پشم سیاه میمونه.

آنتونین: تو ببند! تو ببند ... عزرائیل، لولوخرخره، اسکلت متحرک!

در اینجا لینی مانند یک فرد عاقل و بالغ وارد بحث میشود و میگوید:
_دعوا نکنید. اصلا ده بی سی چهل، میکنیم. باسم هر کی افتاد کارخونه مال اونه.

ایوان: هووم ولی گفتیم باید اسمش شامپوسازی ایوان باشه ها! بعدشم من و آنتونین دعوا نداریم اصلا! کارخونه رو با هم نصف میکنیم. مگه نه آنتونین؟

آنتونین: بلی!

لینی: نعلی! زرشک. حالا دیگه باید قرعه کشی کنیم. هر کی موافقه دستش بالا.

دست همه مرگخواران غیر از ایوان و آنتونین مغموم بالا رفت.



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰ جمعه ۳۰ مهر ۱۳۸۹
#23

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۰:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4861
آفلاین
خانه ی ریدل - اتاق لرد:

تمامی مرگخواران با چهره هایی عبوس روبه روی لرد ایستاده بودند و با خشم به ایوان خیره شده بودند. ایوان نیز از ترس سرش را پایین انداخته بود و به این فکر میکرد که چگونه میتواند خرابکاریش را درست کند.

بالاخره بعد از گذشت چند دقیقا لرد با نگاه های شیطانی و تاثیر گذارش تک تک مرگخواران را از نظر گذراند و گفت: وضعیت کارخونه چه طوره؟

لودو با ناراحتی گفت: دامبلدور رفت شکایت کرد و الان درش بسته س!

و سپس چشم غره ای به ایوان رفت. لرد با عصبانیت کروشیوی نثار ایوان کرد و گفت: بهتون تا فردا صبح وقت میدم تا یه راهی برای درست کردن این گندتون پیدا کنین. اون دامبلدور بوقی ...

خانه ی گریمولد:

جیمز با خوش حالی دستانش را از لابه لای ریش های مرتب دامبلدور رد کرد و با لبخندی گشاد به محفلی های شاد نگاه کرد.

ریموس بشکنی زد و گفت: عالی شد! حالا دیگه هر فعالیتی که مرگخوارا کنن ملت فک میکنن که مثل کارخونه دستمال سازی ایوان از آب درمیاد.

تدی تایید کرد و گفت: حالا دیگه اعتماد مردم به ما بیشتر میشه.

جیمز یویویش را در هوا تکان تکان داد و پرسید: حالا ما میتونیم کارخونه دستمال سازی اسکاورو بگیریم؟

با خارج شدن این جمله از دهان جیمز ناگهان برقی در چشمان تمامی محفلی ها نقش بست.

دامبلدور عینکش را صاف کرد و گفت: چرا این فکر به ذهن خودم نرسید؟

قصر مالفوی ها:

لودو با صدای پقی در حیات قصر ظاهر شد و بعد از آن با عجله به درون خانه هجوم برد. نفس نفس زنان رو به ملت مرگخواری که برای پیدا کردن راهی آنجا جمع شده بودند گفت:

- همه چی خراب شد. محفلیا میخوان کارخونه رو به نام خودشون کنن!

ایوان بلافاصله از روی مبل بلند شد و فریاد زد: چی؟ کارخونه ی نازنین منو؟

بلا با تاسف سرش را محکم گرفت و گفت: حالا چی کار کنیم؟ باید به ارباب خبر بدیم!

- چی؟ مگه دیوونه شدی؟ ارباب میکشدمون!

آنتونین بعد از کمی فکر کردن گفت: ایوان به چی معروفه؟

روفوس نیشخندی زد و گفت: شامپو!

آنتونین با هیجان گفت: ما میتونیم کارخونه رو پس بگیریم و اسمشو بذاریم کارخونه ی دستمال و شامپو سازی ایوان! مسلما اگه ما بریم بگیم میخوایم کارخونه رو با عنوان دستمال سازی پس بگیریم بمون نمیدن و محفلیا پیروز میشن اما اگه دو تا شو بگیریم شاید شانس داشته باشیم. من قبلا با اسکاور دوس بودم و یکی از دستورای دستمال اولیه شو دارم!

ایوان که امیدوار شده بود گفت: منم دستور یکی از شامپوهای موفقمو آماده میکنم.

- پس الان فقط قاپیدن کارخونه از دست محفلیا مهمه!




Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹
#22

ریموس جین لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱:۲۱ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹
از مرگ نمی ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 126
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد

سپس ایوان از سر جایش بلند شد و به بیرون از پنجره نگاهی انداخت اما تا سرش را از پنجره بیرون کرد سنگی به طرف او پرتاب شد.ایوان بسیار عصبانی شد و از عصبانیت صورتش سرخ شده بود،گفت:

-مرتیکه عله مگه خودت خواهر و مادر نداری،که سنگ پرتاب میکنی ؟
هری که از این حرف ایوان بسیار ناراحت شده بود گفت:
-ببخشیدا،یعنی جنابالی داری ؟ اگه داری رو کن؟
ایوان که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند با عصبانیت
سریع از پله ها بیرون رفت و خودش را به بیرون رساند و گفت:

-چی میگی داش ؟ دوئل میخوای ؟ بیا وسط اگه راست میگی ؟
در همان حوالی دعوای ایوان با مردم و هری سرو کله ی لرد از پشت مردم پیدا شد.لرد که یک چیزایی از ماجرا با خبر شده بود،با عصبانیت تمام گفت:

-ببینم ای ایوان،چه خبر شده ؟ چه بلایی سر کارخونه ی اسکاور آوردی ؟
ایوان که جوابی نداشت که به لرد بده و ترسیده بود گفت:
-بلایی سرش نیومده،تازه راش انداختم داره خوب کار میکنه
در همان موقع لودو،که معاون ایوان در کارخانه بود و چشم دیدن ایوان را هم نداشت گفت:

-قربان به عرض برسونم که،جناب ایوان این کارخانه را در نبود اسکاور به نام خود کرده و فرمول دستمال کاغذی ها را عوض کرده و نتیجه ی آن را خودتان مشاهده میفرمایید که چه اتفاقاتی افتاده،همین مونده دامبل بیاد.
لرد که بسیار عصبانی شده بود،گوش ایوان را محکم پیچاند و گفت:

-حالا من به مردم چی بگم مرتیکه ؟ میخوای چیکار کنی ؟
ایوان چشم قره ای به لودو کرد ولی لودو توجهی نکرد و همانطور ایستاده بود().
در همان لحظه که هری به آلبوس زنگ زده بود و شکایت کرده بود،سرو کله ی او نیز پیدا شد و اوضاع بدتر شد.دامبلدور با دفترچه ای که به دست داشت همه چیز را برسی کرد و نوشت.بعد از این ماجرا ها تصمیم که پلم کردن کارخانه گرفت.لرد بسیار عصبانی شده بود به همین دلیل تصمیم گرفت که کارخانه را دوباره باز کند و کلی معروف شود ...

.
.
.
ادامه بدین ...


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۳ ۱۶:۰۸:۴۵
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۳ ۱۶:۴۰:۲۲
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۳ ۱۷:۱۱:۳۴

مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
#21

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۶:۲۵ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
سوژه جدید:

ایوان با لبخندی موزیانه چوبدستیش را درآورد و نوشته ی روی تابلو را تغییر داد " کارخانه دستمال سازی ایوان"

سپس همان طور که با خود حرف میزد از آن جا دور شد.

- از این بعد این جا مال ِ منه!!

چند ساعت بعد -- اتاق ایوان:

- فهمیدی جنه؟باید اون کارخونه ی قدیمی رو روبراش کنی و هر چی عکس اسکاور هست رو به عکس من تبدیلش کنی!دو روز بیشتر وقت نداری تا همه چیزو درست کنی!

- بـله قـــربــ...

اما ایوان بدون توجه به پاسخ جن گوشی را قطع کرد!

سه روز بعد--اندرون کارخونه:

ایوان در حالی که بالای سطل آشغالی واستاده بود برای کارکنان کارخونه سخنرانی میکرد.

- ازین به بعد لباسایی با آرم ِ شامپو ایوان میپوشین و طبق اون برنامه ای که واستون نوشتم دستمال درست میکنین!مفهومه؟و در ضمن ازین به بعد من رئیستونم!از همین الانم کارتون شروع میشه!

سپس کارکنان با عجله سر پست های خود رفتند و مشغول کار شدند.

چند روز بعد:

- جـــــــــیغ!!

جینی با وحشت از دستشویی بیرون آمد و با قیافه ای ترسناک به هری نگریست.و هری با تعجب و در حالی که نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند گفت:چه اتفاقی افتاده؟!

همان لحظه--در دفتر ایوان:

در با شدت باز شد و یکی از کارکنان وارد شد.

- مگه نگفتم هر وفت وارد میشی در بزنی؟

- ولی قربان...همه بیرون ِ کارخونه جمع شدن و علیه شما شورش کردن!

- واسه چی؟

- دستمالایی که بهشون فروختیم..روی صورت و دستاشون تاولای بزرگی درست کرده!

ناگهان صدایی از پنجره ایوان را سرجایش میخوکوب کرد.

- آهای ایوان؟بیا پایین ببینم!صورت جینی رو بهم پس بده...


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
#20

آبرفورث دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
20مین بعد...

- برم؟نرم؟برم؟نرم؟

اسکاور کنار تل بزرگی از برگ گل سرخ ایستاده بود و این کلمات را نکرار میکرد.
- ...برم؟نرم؟بر. چی؟برم؟وااااااااای نه.بزار دوباره امتحان کنم.

اسکاور به سرعت گل دیگری از باغچه کنار مغازه چید و شروع به کندن گلبرگ های آن کرد.
مرد مغازه دار که به شذت عصبانی شده بود فریاد زد : هوووووووووووووووی عمو،خوشی؟کجایی تو؟معجونو میخوای یا ببندم برم؟

- برم؟نرم؟برم؟نرم؟...

مرد به آرامی چوبدستیش را از جیبش بیرون آورد که ناگهان اسکاور فریاد زد : نرم یوووووووهوووووووو بالاخره درست شد.اگه اول میرفتم دستشویی بعد اینجا ممکن بود مغازه ببنده اما الان که نرم اومد اول میرم مغازه بعد میرم دستشوی

با وقار خاصی موجی به ردایشداد و از پله های مغازه بالا رفت.مرد به تندی از سر راه او کنار رفت و او وارد مغازه شد.
در پشت شیشه های خاک گرفته و کثیف مغازه،انبوه قفسه ها و بطری هایی قرار داشت که بدون شک هریک برای به ثمر نشاندن نقشه ای شیطانی ساخته شده بودند.

پیشخوان بلند و باریک مغازه،مرزی میان مشتری و فروشنده ایجاد میکرد.

- اهم،هوووم،خووووب بدی بینیم چی داری؟
مرد که گویی به شنیدن اینگونه صحبتها عادت نداشت گفت : بینیم؟میدونی بینیم 6ماه حبس داره؟
- چــــــی؟با منی؟میدونی من کی ام؟

امپراطور ییهو تو ذهن اسکاور ظاهر میشه و میگه : بوقی ما هنوز که کسی نیستیم،وقتی وزارتو بگیریم کسی میشیم.

اسکاور : آو بله،هووووم مردک،میدونی من کی خواهم بود؟
دوباره امپراطور : باو برو سر اصل مطلب!

- آها اوکی،بله من یه معجون میخوام که بیهوشی خفن ایجاد کنه،بالای 72ساعت.
مرد تکان مختصری به اندامش داد و گفت : 72 ساعت؟نمیدونم دووم بیاره یا نه،اما میدونم تا 35 ساعت و 20دقیقه کاملا موثره.

اسکاور اندکی اندیشه کرد و گفت : اوکی،خوبه،از همون بده یه دو سه کیلویی.

مرد سریعا دست به کار شد و در بطری بزرگی مدار مورد نیاز از معجون را ریخت.
- خوب چقدر شد حاجی جون؟
- جووون؟
- عرض کردم چقدر شد؟

.
.(به دلیل مباحث بی ناموسی سانسور شد)
.

اسکاور بعد از مشتی که به صورت مرد زده بود با دستی خون آلود از وغازه خارج شد و سریع به کارخونه آپارات کرد.
امپی : خوب چی کردی؟
اسکاور : گرفتم باب،فقط بدونین،ما جاست 35ساعت و 20مین وقت داریم.اگه یه مینم دیر بشه کامون زاره.

امپراطور :


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
#19

بادراد ریشوold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
از شیرموز فروشی اصغر آقا!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
کوچه ناکترن!

کوچه ناکترن یکی از کثیف ترین و خلافکار پرورترین مکان های دنیای جادوگری بود. با مغازه هایی پر از اجناس ممنوعه و دوره گرد هایی که بی هدف در کناره های خیابان حرکت می کردند.

به محض ورود اسکاور سیل دست فروشان به طرفش حرکت کرد.
- تخم اژدها می خوای؟
اسکاور با لبخندی درخواست اول را رد کرد ولی دوره گرد ها بسیار زیاد بودند.
- شیر تک شاخ چطور؟
- معجون های سمی! هم؟
- تو چی می خوای؟
- تو منو می خوای؟

اسکاور به زور از میان ولگرد ها فرار کرد.
- یعنی چی تو منو میخوای بوقی؟ مگه نمی دونی الان عصر، عصر بی ناموسی ستیزیه؟ ها؟ برو بوقی! من یک چیز دیگه میخوام!

و سپس در حالیکه صدایش رو بالاتر می برد با صدای نسبتا بلندی گفت.
- اگر کسی معجون بیهوشی مضمن رو داره پول خوبی گیرش میاد! کسی هست که این معجون رو داشته باشه؟

دست فروش ها :

امید اسکاور در حال نابودی بود که در نزدیک ترین مغازه باز شد و مردی با ریش و پشم بسیار زیاد در آستانه در دیده شد.

ولگرد ها با دیدن فروشنده : جیــــــــــغ! الفرار!

اسکاور با تعجب فراوان دست نزدیک ترین ولگرد هراسان رو گرفت.
- چی شد؟ چرا فرار می کنین؟

ولگرد که سعی در رهایی از دست های اسکاور رو داشت به سختی آب دهانش رو قورت داد و گفت : باب به این یارو میگن اسمال معجون! یارو خیلی قاتیه! البته هر معجونی رو داره ولی هرکسی رفته پیشش برنگشته!

اسکاور نیم نگاهی توام با ترس به اسمال معجون انداخت. اسمال معجون لبخند پلیدی زد و گفت : زود باش بیا تو! معجونتو دارم!

اسکاور :


[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.