هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۰۷:۲۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 907
آفلاین
کمی اونورتر تعدادی مرگخوار دور یه دیگ روی آتیش وایساده بودن و مشغول پختن سوپ بودن. و البته سر آشپزشون کسی نبود جز هکتور معجون ساز. از اون جایی که هکتور فکر می کرد توی پخت معجون لنگه نداره، به محض اینکه حرف از درست کردن سوپ شد پا پیش گذاشته بود و پیشبند و کلاه رو برداشته بود و به بقیه دستور میداد.
- هویج!

لینی که احساس مسئولیت شگفت انگیزی در وجودش به وقوع پیوسته بود، فوری به دنبال هویج میره و نفس نفس زنون یه سبد بزرگ هویج میاره و کنار هکتور قرار میده.

مرگخوار ها یه نگاه به لینی میکنن و یه نگاه به سبدی که آورده بود. با یه محاسبات ساده فکر میکنن چجوری ممکنه لینی چنین سبدی رو بلند کرده باشه و آورده باشه اینجا. بلاخره کراب سوال توی ذهن مرگخوارا رو مطرح میکنه.
- لینی تو چجوری این سبدو بلند کردی دقیقا؟

لینی یه نگاه به سبد میندازه و یه نگاه به کراب و بعد از چند ثانیه خیره موندن بیهوش میشه و تالاپی روی هویج ها سقوط میکنه. گویا تازه متوجه شده بود که قاعدتا نباید می تونست سبد رو بلند کنه.

هکتور که کلا اهمیت خاصی به غش کردن یه مرگخوار، مخصوصا اگه اون مرگخوار لینی باشه، نمی داد، به ادامه پخت و پزش مشغول شد و هویج ها رو تو دیگ رنده کرد و بعد از اضافه کردن مقادیری نمک و فلفل با ملاقه ای مقداری از سوپشو می چشه.
- مزه نداره!
- الان خوشحالی که مزه نداره؟
- نه من ناراحتم! ببین ویبم دو تا چپ یکی راسته. این یعنی ناراحتم.

مرگخوار سوال کننده به خودش زحمت نمیده تا تعداد چپ و راست های ویبره ی هکتور رو بشمره. در واقعا حتی فرصتش رو هم پیدا نمی کنه چون چالش جدیدی توسط هکتور مطرح میشه.
- باید یه مرگخوار بندازیم تو سوپ که بهش مزه بده.

از اونجایی که هیچ کدوم از مرگخوار ها نمیخواستن توسط هکتور سوپ بشن، هر کدوم خودشون رو مشغول کاری میکنن. تنها کسی که حواسش به حرف هکتور نبود، کراب بود، که داشت تقارن خط چشم چپ و راستشو توی انعکاس تصویرش پشت یه قاشق بررسی می کرد. هکتور هم بدون چون و چرا این رو داوطلبی به شمار میاره و کراب رو با کله توی دیگ شوت میکنه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۱۷:۵۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 790
آفلاین
هوريس كم كم داشت خودش هم برشته مى شد. لاكن دستور، دستور لرد بود و بايد به فعاليتش ادامه ميداد. و البته كه انتخابى هم نداشت!
اگر جرئت مى كرد و تغيير شكل مى داد هم، پايش در دست لرد بود و سرش داخل تنور!

لرد هوريس را روى ميز جلوى بلاتريكسى كه پيش بند گل قرمزى به تن داشت، قرار دادند و او، مشغول پهن كردن خمير نآن روى هوريس شد.

-بلاتريكس! اين يكى رو سنگك بزن!
-چشم اربـاب!

-هى... چشمم!

بلاتريكس براى بار دوم انگشتانش را با تمام قوا روى خمير نآن فشار داد.
-مى بخشيد پروفسور اسلاگهورن! نون بايد شكل بگيره... ميدونين ديگه!

و مقاديرى كنجد هم پاشيد. لرد هم هوريس و خميرى كه ديگر آماده بود را روى سنگ هاى داخل تنور كوبيدند.

-اربــــــاب! سووختم!
-در عوض دل ما خنك شد هوريس!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۳۷:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6629
آفلاین
بلاتریکس و هوریس، یکی از شوق خدمت به لرد سیاه و دیگری به امید ساحره ای زیبا رو، در حالی که همدیگر را هل می دادند، از پله های به طبقه پایین سرازیر شدند.

-ارباااااب...طاقت بیارین که اومدم...
-ساحره ها...وسط رو خالی کنین که هوریس داره میاد.

این همه انرژیِ ذوقی و شوقی در طول راه تبدیل به سرعت شد! در حدی که هنگام رسیدن به مقصد، نه بلا و نه هوریس قادر به متوقف شدن نبودند.
هوریس که اندکی بد شانس تر بود با لرد سیاه و دیس میوه اش برخورد کرد و بلاتریکس که اندکی از بدشانس هم بدشانس تر بود، روی هر سه(لرد و هوریس و دیس) فرود آمد.

و اینجا بود که مسئول هتل پیدایش شد!
-اینجا چه خبره...چرا کل پیست پر انگور شده؟ پوست موز انداختین زیر پای مردم؟

بلاتریکس لبخند زنان از جا بلند شد.
-نـــــــــه! نگین که شما با این هتل زیبا و مدرن، از حرکات مرسوم بین جوانان نسل جدید بی اطلاع هستین!

-اممم...خب...نمی گم!

-خوبه. داشتم نگران می شدم که نکنه از رسم میوه پراکون خبر ندارین. حالا که به خوبی اجراش کردیم می تونیم بریم سراغ...

-شام! الان وقت شامه...برین آشپزخونه ببینین همه چی مرتبه یا نه. نونا رو هم بپزین دیگه. وقتشه. باید داغ بیان سر میز. تو...کچله...خودت این کار رو انجام بده...موهات نمی ریزه توی نونا.


دقایقی بعد...


لرد سیاه پارچه ای گلدار به سرش بسته بود و پارویی را داخل تنور می کرد.
-اگر چوب دستیمان پیشمان بود...اگر تحت تعقیب نبودیم...رد کن بیاد...

هوریس در حالی که خودش را باد می زد سرش را از داخل تنور خارج کرد.
-ارباب...به مرگ رودولف من اصلا منظوری نداشتم. می خواستم از صحت و سلامت شما اطمینان حاصل کنم. بذارین بیام بیرون. اینجا جام اصلا خوب نیست!

-نون هوریس...برشته باشه!





پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱:۰۹ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۳۳ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 279
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخوارا بعد از فرار از زندان تو یه جزیره گیر بومیا میفتن ... بعد از فرار از آدمخوارای جزیره به یه هتل می رسن. مسئول هتل فکر می کنه که اینا کارکنای هتل هستن و به کار می‌‌گماردشون! لرد سیاه مشغول پذیرایی از مهمونای عروسیه.

تصویر کوچک شده


- کجا؟

دور از لرد سیاه و سبد میوه‌اش، بلاتریکس در اتاق مدیریت کارکنان با چماغ بالای سر رودولف ایستاده بود.

- کمک ارباب!
- می‌خوای بگی ارباب به کمک کسی احتیاج دارن و به تنهایی از پس کاراشون برنمیان؟
- بیا خودت این نقشه مشنگی رو ببین ...

بلا به صفحه مانیتور خیره شد. رودولف به علائم موجود در قابی که نشانگر تالار عروسی بود اشاره کرد.

نقل قول:
🍇🍓👶🍎🍐🍊🍌


- به نظرت ارباب بین این همه میوه چه احساسی دارن؟

نگاه بلاتریکس اما به بخش دیگری از نقشه معطوف شده بود.

نقل قول:
💃💃👙💃💃👗💃💃🍸💃🍷💃💃💃


- پاتو اون‌‌جا نمی‌ذاری رودولف.

- به به ... بانو راست می‌گن رودولف. من زحمتشو می‌کشم.

- شما به زحمت می‌‌‌‌افتید پروفسور اسلاگهورن ... اجازه بدید من همراهیتون کنم.

- بیخود! همین الانشم انقدر تند تند پست زدید به حموم عمومی نرسیدم. یکیتونم اسم منو نیاورد اون‌جا. خدمت رسانی به ساحره‌های جوان و مستعد رو دیگه از دست نمی‌دم.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۷:۳۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5099
آفلاین
همکاری بی‌نظیری بین نجینی و لرد شکل می‌گیره. نجینی میوه‌ها رو تو ظرف می‌چینه و لرد هم ظرف‌های پر از میوه رو می‌بره تا بین مهمونا پخش کنه.
اما خب به هر حال لرد، لرد بود و تجربه‌ای در زمینه‌ی این کارا نداشت. پس طبیعی بود اگه حتی مسیر درست برای حرکت بین مهمونا رو هم انتخاب نکنه!

- برین کنار میوه داره میاد... کنار برو خانوم... آقا پشت سرتو نگاه کن میوه‌ها میفته!

لرد بدترین مسیر ممکن، یعنی عبور از بین محوطه‌ای که ملت در حال رقص و پایکوبی بودن رو انتخاب می‌کنه و طبیعتا با تعداد زیادی مانع انسانی بر سر راهش مواجه می‌شه.
خوشبختانه ملت به قدری غرق در آهنگ و رقصیدن بودن که فریادهای لرد به گوش هیچ‌کس نمی‌رسه. اما مشکل اونجایی شروع می‌شه که پول ریختن آغاز می‌شه... !

لرد دقیقا در وسط معرکه قرار داشت و حتی به طرز شگفت‌انگیزی مقادیری پول داخل جیب رداش، لا به لای میوه‌ها و حتی روی سرش می‌شینه. همین لرد رو طعمه‌ی مناسبی برای همگان می‌کنه!

- پول ریختن! حمله کنین!
- حـــمـــلــــه!

آخرین صحنه‌ای که لرد قبل از احاطه شدن می‌بینه، مشتی بچه هستن که ناگهان به سمتش یورش می‌برن.
چندین دست بچه مشنگ بر سر مبارک لرد کشیده می‌شه تا اون یه دونه پولی که رو سرش فرود اومده بود رو به چنگ بیارن. اما قضیه به اینجا ختم نمی‌شه و به جیب‌های رداش هم رحم نمی‌کنن و حتی دیده شده پوست میوه‌ها رو هم می‌کنن تا اطمینان حاصل کنن پولی از قلم نیفتاده.
بعد از جمع شدن پولا، بچه مشنگا از سر و کول لرد پایین میاد.

- نامردا، ما لرد هستیم. ما اربابیم. این رفتار در شان ما نبود!
- هی آقاهه. تو مگه نباید میوه‌ها رو روی میزا بذاری؟ پس اینجا چی کار می‌کنی؟




پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۷:۳۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5099
آفلاین


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
مسئول هتل از اتاق خارج شد، در رو هم بست. بلافاصله بعد از این اتفاق، نجینی خودش رو از پنجره کشید تو، دهنش رو هم با آستین ردای لرد پاک کرد. از شکم باد کرده ش مشخص بود که عصرونه مفصلی نوش جان کرده.

- باید بریم عروسی... کارمون دارن.

نجینی لبخند زد، عروسی به معنای غذای بیشتر بود. ولی قیافه لرد همونطور جدی و باابهت باقی موند.
- اگر یه وقت ازمون کار چرت و پرت خواستن، جا برای عصرونه دوم داری؟

لبخند نجینی عریض تر شد و لرد این رو به عنوان جواب مثبت برداشت کرد. بعدش هم نجینی رو برداشت، انداخت دور گردنش و رفت به سمت سالن عروسی.

چند دقیقه بعد، لرد و نجینی به سالن عروسی رسیدن. لرد برای چندثانیه جلوی در وایساد. داشت میزان ریسک پاره شدن پرده های گوشش به خاطر صدای بلند آهنگ رو محاسبه میکرد.
محاسبات لرد داشت به خون ریزی گوش و کم کم خارج شدن مغزش از گوشش میرسید که یکهو در سالن جلوش باز شد و یه نفر با کت و شلوار و پیشبند گارسون ها، با لرد چشم تو چشم شد.
- شما همونی هستی که مدیر هتل فرستاد؟
- کس دیگه ای هم میتونیم باشیم؟
- نه. خب... بیا، ببین کاری که برات سراغ دارم، یکم همچین ساده س... شاید هم یکم سخت باشه. ولی بهرحال ما بهت ایمان داریم.
- چی کار باید بکنیم؟
- هیچی دیگه، ببین... اولا که سیگار کشیدن غیر مجازه، ولی ظاهرا یه عده دارن یواشکی میکشن، بعد اینکه میوه هم باید بین مهمونا پخش بشه، ما هم که ساعت استراحتمونه و فعلا خدافظ.

پشت سر گارسون، ده بیست تا گارسون دیگه هم از سالن دویدن بیرون و قبل از اینکه لرد بتونه سوال بپرسه یا حرفی بزنه، رفتن به طبقه بالا و لرد رو پوکرفیس همونجا گذاشتن.
لرد به نجینی نگاه کرد.
- بله، بایدم بخندی، واسه تو که بد نشد، غذا زیاده اونجا.



پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
مشنگ با تعجب به لرد نگاه میکنه.
-چی میگی بابا...کولر مگه سرما میخوره؟ حرفایی میزنیا...

لرد سیاه دستش رو روی شونه ی گولر میذاره.
-ولی خورده. خودش هم تایید میکنه. نه کولر؟

کولر با خوشحالی سرشو تکون میده.
-البته که خوردم. ولی نگران نباشید. با کمی دم کرده ی گل گاو زبون و یه سونای بخار عین روز اولم میشم.

مشنگ دیگه میترسه!
با چشمای گشاد شده عقب عقبی میره...و تعادلش به هم میخوره و از پنجره پرت میشه پایین!
صدای تالاپش هم به گوش میرسه.

-جسد؟...ما تحت تعقیبیم و تو این موقعیت از جسد خوشمون نمیاد..جسد یعنی دردسر! نجینی...عصرانه!

درست تو همین لحظه در باز میشه و مسئول هتل میاد تو.
-چه خبره اینجا؟ این بوی پیتزا چیه؟ آوردن غذا به اتاق ها ممنوعه! کولر درست شد؟

کولر دهنشو باز میکنه که درباره ی وضعیت سلامتیش توضیحات کاملی بده که لرد جلوشو میگیره.
-کولر در نهایت صحت و سلامتی هستن.

و مسئول هتل خبر بعدی رو میده.
-خب...پس وسایلتو جمع کن بدو پایین. تو سالن عروسی کارت دارن. ظاهرا باید یه کاری انجام بدی.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۹ ۱۵:۴۱:۱۰
ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۹ ۱۵:۴۳:۵۵

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۱ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۳:۵۶
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 328
آفلاین
لرد هر سیم دوشاخه ای که اطرافش بود‌ رو به درون سطل آب می انداخت و به جیز و ویز ها و جرقه ها توجهی نداشت. او هیچوقت اشتباه نمی کرد. او لردی بود کار درست.

-آقای محترم. کولر گازیه، چطور با آب درست میشه؟!
-ما در همه چیز مهارت داریم. کولر شما دچار کم آبی و سو تغذیه بود. همین دختر ما هم وقتی پیتزا بهش نمی رسه اینجوری میشه... .

لرد در حین این توضیحات پیتزایی که روی میز بود رو با دقت و ظرافت در دهانه کولر جا میده. کولر هم با صدایی آرام شروع به کار کردن میکنه.

-درست شد.
-اینجا دیوونه خونه ست!

-هپچااااو.

-الان هم مشخص شد که کولر شما سرما خورده. ما لردی هستیم تشخیص دهنده.


اگه نجنگی، هیچوقت پیروز نمیشی.


پاسخ به: انفرادی
پیام زده شده در: ۰:۵۷ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۰۷:۲۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 907
آفلاین
وسیله ی مورد اشاره شامل یه جعبه مستطیل شکل بود که چند تا سیم ازش آویزون شده بود. مرد مشنگ به سمت لرد اومد و کنترل کولر رو تو دست لرد گذاشت.
- اینم کنترلش.

لرد نگاهی به شی توی دستش میندازه، نگاهی به مشنگ و نگاهی به کولر. روی کنترل توی دست هاش حداقل بیست دکمه مختلف در ابعاد و شکل و رنگ های متفاوت بود. لرد نمیدونست باید با اون وسیله چی کار کنه ولی اون لرد بود و هیچوقت کم نمی آورد بنابراین به شانسش رو کرد و یکی از دکمه ها رو فشار داد.
کولر بعد از مقادیری خر خر و سر و صدا های دیگه لریزد، نیم کیلو گرد و خاک روی سر لرد خالی کرد و خاموش شد!
لرد که نگاه های سنگین مشنگ رو روی خودش حس میکرد با اعتماد به نفس زیادی گرد و خاک روی لباسش رو تکون داد.
- ما متوجه شدیم که مشکلش از این بخش نبود.

این بار لرد دکمه بزرگ و سیاهی رو نشون میکنه و اون رو برای گزینه بعدیش انتخاب میکنه و فشار میده.

کولر این بار صدای بوم بلندی میده و یک خروسِ زیرشلواری به پا رو مستقیم از درون خودش روی سر مرد مشنگ تف میکنه. خروس با تعجب اطرافش رو نگاه میکنه و با صدای بلندی مشغول خوندن میشه.
- قووووووووووو قولی قو قو؟

لرد که متوجه شده بود صورت مرد مشنگ به لبویی تغییر رنگ داده، تصمیم میگیره کنترل رو کنار بذاره و وارد اقدام عملی بشه.
- حالا که مشکل از این بخش هم نیست احتمالا مشکل از همون سیمه!

لرد ضمن گفتن این حرف جلو میره و اولین رشته ی نرمی که از کولر بیرون زده رو میگیره و مشغول بررسی سرش میشه.
- هوم این شبیه زبون دخترمونه! دو شاخه هم هست. ولی خشک به نظر میاد. شاید آب میخواد. باید بهش آب بدیم.

لرد این رو میگه و در بین بهت و شوک مرد مشنگ سیم رو توی سطل آب کنار دستش فرو میبره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.