هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#67

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
لاکهارت به ناچار به دنبال گوشت به راه افتاد.جیب هایش را گشت.تار عنکبوت بسته بود.
+هی گیلدروی،هعیـــــی،ببین کارت به کجا کشیده که عنکبوت تو جیبت از تو وضعش بهتره.در دل رابستن رو برای دونستن قیمت بازار سرزنش میکرد و به سنگ های توی راهش لگد میزد.

به جلوی قصابی رسید و با دیدن قیمت ها یک آه خیلی غلیظ کشید.با خود گفت:((بدون لاکهارت احمق اون مغزتو به کار بنداز.ببین کل کار های عمرت به درد چنین موقعیتی میخورن؟))با خودش مرور کرد:اذیت کردن خواهرام که خب نه.خفه کردن گربه مورد علاقه مامانم که اینم نه.مدرسه هم که اوه اوه اوه اصلا حرفشو نزن.اهااااان. جواب توی مشتش بود.

رفت جلوی قصاب ایستاد و شروع کرد به لبخند زدن و خندیدن.اخه میدونید که لاکهارت برنده 5 دوره لبخند برتر است و چهره جذابی هم دارد.همینطور به لبخند زدن ادامه داد.باز هم خندید.
در روایات گفتن هنوزم داره میخنده.

یکم که گذشت قصاب با یه من سیبیل گفت :
- هوی دیوونه چته؟چرا عین احمقا میخندی.نخند شبیه اسمشو نبر شدی.نگا کن ، نگا کن، مسواک گرون شد.
همینطور که داشت غر میزد لاکهارت غرید: گوشت میخوام!!!
- اول پول!
+ندارم.
- پس غلط میکنی وقت منو میگیری.گمشو بیرون ببینم.
لاکهارت که میدونست بدون گوشت برگرده لرد اونو میکشه فکر چاره کرد.
ناگهان چند نفر و دید.
+ آره ، همینه!


گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#66

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۴:۱۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
-عجب خوابی بود!

گلیدوری پتو رو کنار زد و لبه ی تخت نشست.
-وای چقد خوب می شد...فرض کن، لرد سیاهی بیاد ازت خواهش کنه که کاری انجام بدی...چه خواب قشنگی بود.

تق تق!

-کیه؟
-در رو باز کن. اربابم منو فرستاده تورو بگیرم ببرم باغ وحش هاگزمید!

گلیدوری کمی به خوابش فکر کرد.
-حالا یه ذره تغییر که اشکالی نداره! تو باغ وحش ازم خواهش می کنه!

گلیدوری همراه فرستاده ی لرد ولدمورت می ره به سمت باغ وحش.

-خب برای چی منو داری می بری؟
-یکی از یارانشون رو شیر گرفته...ایشونم گفتن بیام سراغ تو!

گلیدوری باید نقشه ی توی خوابشو تغییر می داد.

باغ وحش هاگزمید

-خب گلیدوری این شیر و این میدان...برو و یار ما را بیاور!

گلیدوری می خواست که طبق خوابش پیش بره!
-لرد ولدمورت، من می گم خودتون برین...شما باید یک کیلو گوشت شکار بگیرین و برین توی قفس و بعدش یارتون رو آزاد کنین.
-گوشت شکار؟ دونستن می کنی گوشت شکار چقد بودن می شه؟

رابستن قیمت های بازار تو مشتش بود.

-خودمان فکری کردیم...گلیدوری خودت می روی یک کیلو گوشت می گیری، میایی و یار مارا از چنگ شیر نجات می دهی.

گلیدوری فهمید که هیچوقت نباید به خواب اعتماد کرد ولی دیگه کار از کار گذشته بود.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
#65

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
بعد آن ها به بازدید از بقیه باغ وحش سرگرم شدن.هنگامی که از جلوی قفس میمون رد میشدند، میمون، دستش را دراز کرد و لینک را گرفت و برد تو قفس.لامذهب چه میمونی هم بود2 برابر یه گریزلی بود.خلاصه لرد به یارانش گفت باید این میمون را متقاعد کنیم که لینی رو پس بده.
یارانش هم که زبون میمون بلد نبودن دنبال کسی گشتن که بلد باشه و در آخر به آدرسی رسیدند.لرد به تنهایی به اون آدرس رفت.روی در نوشته بود: پروفسور گیلدروی لاکهارت.
لرد زنگ در و زد.
-بله؟
+من لرد ولدمورت سیاه ترین ارباب تاریک...
-الان وقت ندارم بعدا بیا.
لرد از این حرف لاکهارت خیلی تعجب کرده بود و بیشتر از تعجب خشمگین شده بود.ناگهان در را شکوند و وارد شد.
-گفتم که وقت ندارم.باید جواب نامه طرفدارا رو بدم.خیلی خب.بشین.
+من وقت نشستن ندارم! یه میمون یار وفادار منو گرفته حالا هم باید با میمون حرف بزنم تا اونو آزاد کنه.
-خب از اول میگفتی.فکر کردم اومدی آرایشگاه:)
آن دو با هم به باغ وحش رفتند.هنگامی که به جلوی قفس میمون رسیدند ، لرد گفت:خیلی خب بهش بگو.
-من زبون میمونی بلد نیستم ولی راهی بلدم متقاعدش کنیم.
+بگو ببینم نقشت چیه؟
-ببین ولدی، من 50 تا موز بهت میدم.2 ساعت وقت داری تا کاری کنی اون حرف بزنه.خب شروع کنیم.
لرد با 50 تا موز رفت تو قفس.
2 ساعت بعد گیلدروی اومد دیدم میمون داره آروغ میزنه و فهمید لرد کل موز هارو داده میمون.
+نشد.من همشو دادم بهش که متوجه محبت من شه.ولی نشد.
-خب اون میمونه خر که نیست.حالا بشین نگا کن من چیکار میکنم!
لاکهارت با 50 تا موز رفت تو قفس.
2 ساعت بعد لرد اومد دید لاکهارت 49 تا موز خورده و میمون داره با بغض میگه:داداش جون مادرت اون یه دونه موز و بده من.قول میدم اون آدمرو آزاد کنم.
اینطور شد که لینی آزاد شد و لرد از لاکهارت تشکر کرد و گفت:
بریم سراغ قفس بعدی●•●



گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#64

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۴:۱۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا نصفه شب برای بازدید به باغ وحش هاگزمید رفتن. بعد از بازدید از قفس چندین حیوان(اسب آبی، گراز، میمون، کرکس، پاندا و زرافه)، اشتباها معجونی روی لرد سیاه ریخته می شه، که باعث بزرگ تر شدنش می شه!
مرگخوارا تصمیم می گیرن برای برگردوندن لرد به اندازه عادی، از روش له شدگی توسط فیل استفاده کنن، ولی فیل اشتباها پاشو روی مرگخوارا می ذاره.

****

لرد از این که مرگخواراش رو پیدا نکرده بود خیلی غصه خورد ولی برای اینکه لینی نفهمه که یارانش براش مهمن، این غصه رو توی خودش ریخت...انقد توی خودش ریخت که سنگین شد...انقد سنگین شد که به استخونا فشار اومد...انقد به استخونا فشار اومد که تاب نیاوردن و کوتاه شدن...انقد کوتاه شدن که لرد به اندازه همیشگیش رسید. لرد برای اینکه دیگه کوتاه تر نشه، دیگه غصه نخورد.
-پیکسی ما...به دنبال یاران ما بگرد و پیدایشان کن!

لینی همه جا رو گشت ولی چیزی پیدا نکرد.
-ارباب من چیزی پیدا نکردم ولی از قفس میمون ها براتون موز آوردم تا بخورین!

لینی موز رو به لرد داد.
فیل که گشنه بود، تا موز رو توی دستای لرد دید به سمت اون رفت تا بخوره. وقتی فیل اولین قدمشو برداشت مرگخواران له شده، دیده شدن.

-ارباب...پیداشون کردم...البته فک کنم خودشون نیستن، پوستراشونن!
-ینی چه که "پوستر"؟

بالاخره سوالای رابستن به درد خورد.

-بعدا توضیح می دهیم رابستن!

لرد بعد از گفتن این جمله متوجه خرطوم فیل شد که توی یک سانتی متری موز بود...لرد فکری به ذهنش رسید.

-پیکسی تو زبان فیل ها رو می فهمی؟
-بله ارباب...ما پیکسی ها خیلی چیزا بلدیم.
-خب پس بهش بگو اگه یاران ما را باد کند این موز رو بهش می دهیم.
-قبوله!

فیل فارسی بلد بود.

بعد از اینکه باد کردن مرگخوارا تموم شد، لرد موز رو خورد. فیل هم که خر شده بود، عر عر کنان به سمت محل استراحتش حرکت کرد.

-به سمت قفس بعدی می رویم.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۴ ۲۲:۴۲:۵۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۴ ۲۳:۰۵:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷
#63

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
يک ثانيه طول کشيد ،ياد شايد هم چند ثانيه ولى وقتى مرگخواران متوجه شدند ديگه خيلى دير بود.
لينى خيلى سريع نيشش را در قسمت انتهايى فيل فرو کرد .
فيل خرطومش را در هوا معلق و صداى کر کننده اى را ايجاد کرد.
ملت مرگخوار حتى وقت نکردند گوش هاى خود را بگيرند.
لرد سياه ،منتظر بود تا به اندازه واقعى برگردد و کوچک شود.
لينى احساس پيروزى ميکرد و فرصتى ميخواست تا از نيش هاى تيزش تشکر کند.
فيل اما مطابق میل مرگخواران رفتار نکرد ،به جاى پا گذاشتن و کوچک کردند لرد ،پس از يک تازش که بى شباهت به اسب نبود، پايش را روى مرگخوارانى که آن سوى لرد بودند ،گذاشت.
مرگخوران له شدند.
مرگخواران حس نداشتند.
لينى تشکرش را از نيشش پس گرفت.
لرد ميخواست دماغش را عمل کند ،ولى کوچک نشده بود.
وضعيت خوبى نبود ،تنها مرگخوار سالم لينى بود که پشت فيل ايستاده بود.
لرد اما به له شدن مرگخواران اهميتى نميداد ،او ميخواست دماغ داشته باشد.
-لينى چى شد ؟چرا ما کوچيک نشديم؟چرا دماغ نداريم؟ياران ما کجان؟

لينى جوابى نداشت که به لرد بدهد.
به فيلى که انگار قصد نداشت پايش را از روى مرگخواران بردارد نگاهى انداخت.
لينى دلش گرفته بود ،صدايش ميلرزيد.
-انگار اين ايده خوبى نبود.....اشکالى نداره...اگه پاشو از رو مرگخوارا برداره....اگه مرگخوارا هنوزم زنده باشن...ميتونيم يه فکر خوب بکنيم و براى شما ترتيب عمل دماغ بديم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
#62

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۱:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5867
آفلاین
-خب این جوری که نمی شه. ما بزرگیم! اول باید اندازه مون عادی بشه.

هوریس با یک دست یکی از قیچی های ادوارد را بالا گرفت.
-ارباب، یعنی اگه بزرگ نبودین می شد؟

لرد سیاه از وقتی بزرگ شده بود، عقل و منطق درست و حسابی نداشت.

-یعنی ایشون قبل از بزرگ شدنشون عقل و منطق درست و حسابی...

یک لاشخور شیهه کشان پرواز کرد و هوریس را که کم کم داشت حرف های اضافه می زد به منقار گرفت و باغ وحش را ترک کرد.
قول داد که بعدا پسش بیاورد.
اهمیتی هم نداد که او لاشخور می باشد و هوریس هنوز زنده است.

لرد سیاه باید کوچک می شد. مرگخواران این را می دانستند. برای همین لرد را کنار پای فیل جاسازی کردند.

-ارباب همینجا خوبه...شما اصلا تکون نخورین. وینسنت؟

کراب از کیفش نخ و سوزنی در آورد. نخ را کنار گذاشت و سوزن را به طرف لینی گرفت.
-خدمت شما. اینو می بره تو یه ناحیه مناسب فیل فرو می کنی که پاشو بلند کنه و بذاره رو ارباب که ایشون کوچیک بشن. خوب تنظیم کن که پاشو زیاد فشار نده!

لینی سوزن سرخود داشت...سوزن کند و سوراخ دار کراب به نظرش کاملا بی مصرف بود. نیشش را تیز کرد و با تمام سرعت به سمت قسمت های انتهایی فیل حمله ور شد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۵:۰۶ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
#61

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
لینی هوش ریونیش رو به کار انداخت و شروع به تحلیل دقیق پست قبل کرد تا با نگاهی ریزبین و نکته سنج و با تکیه بر این نکته که «جواب در سوال نهفته است»، راهی برای فریب لرد سیاه استخراج کند.

- بانز لباسش رو برای اهداف برتر درمیاره؟ منافع مهم‌تر؟ یعنی هدف وسیله رو توجیه می‌کنه؟ آیا ما این عبارت رو پیش‌تر از دامبلدور نشنیدیم؟ آیا این منطق یک منطق دامبلی نیست؟ چرا بانز از اصطلاحات دامبلی استفاده کرد؟ آیا بانز با دامبل در ارتباطه؟ آیا بانز اصلا خود دامبلدوره که شنل نامرئی پوشیده و بین ما نفوذ کرده؟

در این هنگام که لینی با پشکار تمام، جای اشتباهی به دنبال پاسخ می‌گشت و دست آخر طبق معمول بانز را در ذهن خود متهم می‌کرد؛ ادوارد دست قیچی نکته به درد بخورتری یافت! به نظر می‌رسید لرد «با اون دماغ درازش!» را از سر حسادت گفته بود. ادوارد گستاخ نبود که این نکته را بیان کند. هیچ یک از مرگخواران نبودند ...

- ارباب اتفاقا ایشون تمایل داشتن دماغشونو با شما نصف کنن تا هر دو به حالت نرمال برسید. زودتر حرکت کنید تا من عمل پیوند عضو رو شروع کنم!

هوریس که از فرصت استفاده کرده و خودش را به شکل یک جفت دمپایی لاانگشتی درآورده بود، خودش را مقابل پای لرد انداخت و گفت:

- دیدین چی شد ارباب؟ کفشتون هم با ما و بقیه شهر کوچیک شد و از پای مبارکتون درومد! بپوشین منو تا زودتر بریم.

کراب نیز برای از بین بردن ترس و تردید احتمالی او اضافه کرد:

- دکتر دست قیچی از حاذق ترین جراحان و متخصصان قطع و پیوند عضو هستن ارباب. من خودم زیر دست ایشون آخ نگفتم! نه درد، نه خونریزی.

خود بانز نیز از قافله عقب نماند و افزود:

- ارباب از شما چه پنهون منم چندین و چند عمل زیبایی با دکتر داشتم. سر بالا مد شد دادم بالا، از مد افتاد دادم پایین. مد شد دادم بالا، افتاد دادم پایین. دادم بالا، دادم پایین. بالا، پایین.

لرد نگاهی به فیل انداخت و سپس به مرگخوارانی که پیشنهاد عمل دماغ داده بودند ...


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷
#60

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-خب ارباب...حرکت میکنیم به سمت محفل. اول یک قدم رو بذارین...بعد قدم بعدی رو!

لرد سیاه بزرگ از بالا نگاهی به دیانا میندازه.
-ما راه رفتن بلدیم! برای چی داری دستتو لیس میزنی؟ غیر بهداشتی!

دیانا که این کار رو دقیقا برای بهداشت انجام میداد کمی دلخور میشه. ولی دلخوریشو تو اعماق قلبش دفن میکنه.

لرد سیاه اولین قدم رو به سمت در خروجی برمیداره.
ولی تو همون اولین قدم میزنه قفس یه عقاب و یه میمون کمیاب در حال انقراض رو با خاک یکسان میکنه.

-خب...ما کمی دچار عدم تعادل شدیم! نمیدونیم چرا...ولی شدیم. ما رو متعادل کنین.

مرگخوارا میدونن که دلیلش بزرگ شدن غیر عادی لرده. ولی کیه که بتونه اینو به ارباب تاریکی بگه!

لرد به قدم زدن ادامه میده و قدم زدنش باعث خرابی های بیشتر میشه.
اگه مقر محفل مرئی و قابل دیدن بود، مرگخوارا خیلی هم از این وضعیت استقبال میکردن. لردو میبردن و با یه حرکت محفلو رو سرشون خراب میکردن...
ولی اینجوری...
چیز زیادی هم برای پز دادن وجود نداشت. برای همین تصمیم میگیرن دستور لرد رو اجرا، و اربابشونو متعادل کنن.

لرد رو به آرومی به طرف قفس فیل میبرن.

-ارباب...عذرمیخواییم. اون حیوون گنده هه خیلی اصرار داشت با شما آشنا بشه. میگه از بچگی آرزو داشته شما رو از نزدیک ببینه. از خیلی نزدیک. خیلی خیلی نزدیک...شما که از این افتخار محرومش نمیکنین؟

-میکنیم! ما اصلا تمایلی به دیدنش نداریم. با اون دماغ درازش!

این وسط بانز سرگرم در آوردن لباساش میشه! ولی برای اهداف برتر! زیر لب به مرگخوارا میگه:
-شما راضیشون کنین برن کنار فیل. منم که دیده نمیشم این سوزنو فرو میکنم کف پای فیل...فیله هم عصبانی میشه و تنها شخصی که کنارشه رو زیر پاش له میکنه و ارباب کوچیک و فشرده میشن. نقشه ی بی نظیریه!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷
#59

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
اما مرگخواران وقتى کمى بيشتر فکر کردند ،متوجه شدند كه ارباب مطمئنن اجازه نميده که زير پاى حيوون خرطوم دار کوچيکش کنن پس تصميم گرفتن يه حقه بزنن و اربابو به قفس اون حيوون بندازن.لينى پرواز کرد تا به ارباب برسه.
-ارباب ميخوايم روشهر معجون بزرگ کننده بريزيم يه فيل بزرگ توى اون قفس هس....واسه همين ميخوايم قد شمارو با اون اندازه بگيريم ،يه لحظه با من مياين تو قفس؟

لرد کمى فکر کرد ،بهتر بود تا وقتى مردم هم خودشونو اندازه اون در نياورن از فرصت بزرگ بودنش استفاده کنه و مشنگ هارو تحقير کنه .پس روبه لينى کرد.
-لينى! ما بايد تا وقتى تمام مردم از ما کوچيک ترن از فرصت ها استفاده کنيم ،وکمى در شهر بچرخيم وبه مردم پز بزرگ بودنمان رو بديم!

لينى خواست مخالفت کنه اما فکر کرد حق با اربابه ومتونن کمى از اين فرصت استفاده کنن.
-ارباب ،شما خيلى باهوشين پس تا وقتى شمارو زير فيل له.... يعنى مردمو بزرگ کنيم..بريم به جادوگرا پز بديم!

چند دقيقه بعد لينى ،کل مرگخواران رو جمع کرد وهمراه مرگخوارا به سمت اولين جايى که بايد پز ميدادن حرکت کردند.(محفل)


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷
#58

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۱:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5867
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارا نصفه شب برای بازدید به باغ وحش هاگزمید رفتن. بعد از بازدید از قفس چندین حیوان(اسب آبی، گراز، میمون، کرکس، پاندا و زرافه)، اشتباها معجونی روی لرد سیاه می ریزه که باعث بزرگ تر شدنش می شه!

.......................

صبر کنین ببینم! الان کی بزرگه و کی کوچیک؟

این سوال را کراب، به عنوان کم هوش ترین عضو جمع پرسیده بود.
یکی دو ریونکلاوی سرگرم بررسی ماجرا شدند.

-خب...اول ارباب کوچیک شدن...
-بعد بزرگ شدن...ولی در این راه بسیارثابت قدم بودن و بزرگ شدنشون متوقف نشد و هی بزرگ تر شدن!
-بعد ارباب فرمودن که خودشون کاملا عادی هستن و این ماییم که کوچیک شدیم!
-و ما قانع شدیم!
-از این موضوع به چه نتایجی دست پیدا می کنیم؟
-اول این که الان ما عادی هستیم و ارباب، بزرگ هستن...و دوم این که رو معجونای هکتور نباید حساب کرد!

مرگخوارات تصمیم گرفتند نتیجه دوم را جدی تر گرفته و منتظر هکتور که برای ساختن معجون مشخص نبود به کجا رفته، نمانده و مشکل را خودشان حل کنند.

آنها در باغ وحش بودند...و می توانستند راه حلی باغ وحشی بیابند!

ریونی ها فکر کردند و فکر کردند...و خیلی زود به نتیجه رسیدند.

-یه راهش اینه که ارباب رو با آب داغ بشوریم. ردای تابستونی من همینجوری کوچیک شد. ولی این راه خطرناکه. ممکنه ارباب بسوزن. راه بهتری وجود داره! اون حیوون بزرگه...که خرطوم داره...ارباب رو می فرستیم تو قفس اون. بعدم یه جوری وادارش می کنیم پاشو بذاره رو ارباب که ارباب کوچیک بشن. من یه بار کفش ورزشیمو به همین شکل فشاری کوچیک کردم...عالی نیست؟



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.