هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷
#44

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
ديانا بازهم مثل همه ى روزايى که حوصلش سر ميرفت روى سقف (پشت بوم )مدرسه نشسته بود،اما امروز يه روز عادى حوصله سربر نبود،چون صداى جيغ ها وگريه هايى از تالار هاى ديگه ميومدن سرگرمش ميکرد...
همونطور که داشت به دانش آموزايى که گريه ميکرد و جيغ ميزدند ميخنديد ،ديد جغدى نفس نفس ميزنه تا به اون بالا برسه،نامه اى هم توى چنگش بود،ديانا طاقت نياورد ،اصلا حوصله ىموجودات کند رو نداشت.
از سقف پايين پريد و پرواز کنان به سمت جايى که جغد پرواز ميکرد.رفت،نامه رو از جغد گرفت و بازش کرد،وبلافاصله اخمى روى پيشونيش نشست.

نقل قول:
ديانا...خيلى خوب شد نفرينم به توهم رسيد👿..تا تو باشى ديگه بقيه رو مسخره نکنى! خب بريم سر اصل مطلب،اوپاتو دزديدم البته يکى شون اينا چرا انقدر زيادن؟ مغز من براى 12نفرجانداره،من موندم قلب تو چجورى براى اين همه آدم جاره!!به هرحال ضمن اطلاعت اونى که چشاى آهويى داره...ساعت4توى جنگل باش وبگيرش.


حلقه اشکى در چشماى ديانا برق زد،دنيا خيلى نامرد وزمين گرد بود،ناگهان تمام قدرت بدنى اش را از دست داد و به سمت زمين سقوط کرد،خب نامه به اين ناجوانمردانگى رو نبايد وقتى بين زمين آسمان معلقى بخونى اينجورى ميشه!
همونطور که درحال سقوط بود ،با هق هق چيزاى نا مهفومى زير لب ميگفت.
-چشم....آهو......لو.....لو....هاااان!...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷
#43

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
در سمت دیگر تالار ریون،فارغ از اتفاقاتی که در خوابگاه دخترها و تالار های دیگر میفتاد.کریس در خوابگاه پسران درحال خمیازه کشیدن بود.با بی حوصلگی از جایش بلند شد.
-اگه من بیدار شدم پس بقیه هم نباید بخوابن!
سپس فریاد زد
-بییییییییییییددددددددددداااااااار شییییییییییینننن
پسر ها وحشت زده بیدار میشوند.تخت ها میشکند و همه مثل مسخ شده ها کریس رو نگاه میکنن.
کریس بی توجه به سمت در خروجی میرود.

-تو نباید بری!
صدای لینی است.از خوابگاه دخترها.کریس فکرمیکند که حتما دوباره این دخترا دعواشون شده...
از تالار خارج میشود.ناگهان الکتو محکم به او میخورد،هردو زمین میخورند.
-چی شده الکتو؟چرا اینجوری...
-من الکتو نیستم!من الکتو نیستم!
و بلند میشود و جیغ زنان به طرف در خروجی میرود.کریس سرش را میخاراند.
به سمت اتاق جارو راه میفتد.
-چرا امروز همه اینجوری...
چشمانش گرد میشود.نیمبوسش در اتاق نیست و به جای آن یک نامه قرار دارد.
-لعنتی!
نامه را برمیدارد و شروع به خواندن میکند
-لودو دعا کن کار تو نباشه...
سلام کریس!چییطووریی کریس؟جاروت تو جنگل ممنوعس!اگه میخوایش بیا اونجا!ساعتش میتونی از لینی بپرسی!حتما اونم چند دیقه دیگه عین تو چشماش گرد شده!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#42

هيلارى ارسكين


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۰۴ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۸
از همراه با ذهنم قصری دست و پا کردم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
حال به صبح می رسیم وقتی که دیگر لایتینایی وجود نداشت .چند تخت آن ور تر هیلاری از خواب بیدار شده بود و مشغول کشیدن خمیازه بود . هیلاری از جا برخاست و به سمت کتابخانه حرکت کرد . کتابخانه به طرز عجیبی خلوت بود .هیلاری به سمت قفسه ی آخر رفت و کتاب «چگونه مغز خود را پرورش دهیم ؟»را باز کرد و شروع به خواندن کرد.ناگهان صدای تق تقی ارامش را به هم ریخت.هیلاری با شنیدن صدا از جا برخاست.چوب دستش را برداشت و به سمت صدا حرکت کرد.با هر قدم چوب دستیش را بالا تر می آورد.هیلاری با دیدن جغدی که به در و دیوار می خورد عصبانی شد.
-چرا این قدر گیج می زنی ؟
-برات نامه آوردم.
-بده عزیزم
-باهات قهرم
-یا ریش مرلین.تو از دوستای لیسایی؟
-نه ولی باهات قهرم

ولی جغد تا اخم هیلاری رو دید نامه را داد و فرار کرد .هیلاری نامه را باز کرد:
«««سلام هیلی!
ما در تمام نقاط قصر افرادمان را گذاشتیم تا ،تا شب تمام نمرات تو را به ۰تبدیل کنند تا به این صورت از ریون اخراج شوی .اگه دوست نداری این اتفاق بیفتد ساعت ۴به جنگل ممنوعه بیا »»»
-هیلی کی برات نامه نوشته ؟
-
-کی بود ؟

لینی نامه را از دست هیلاری گرفت و بعد از خواندن گفت :
-الهی امین!
-کور خوندی من می رم حاضر شم برم جنگل
-


Only Raven



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷
#41

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
همون طور که گریفیندوری ها درگیر مشکلات نامه‌ای خودشون بودن؛ در طرف دیگه، لایتینا وسط تالار عمومی ریونکلاو نشسته بود و تلاش می‌کرد دل روده‌ی توستر رو بیرون بریزه، چون فکر می‌کرد توستر یه صندوقچه‌س و گنج توش مهمه!

- هو هو!
- چه باحال صندوقچه‌ش موزیکاله.

لایتینا حتی زحمت بلند کردن سرش رو هم نداد. اما چندپر روی توستر افتاد.
- هو هو!
- توسترش داره بالغ میشه پر در میاره؟

لایتینا باز هم اهمیتی نداد و پرها رو کنار زد.

- خاک هو بر هو سرت!

این دفعه لایتینا سرشو بلند کرد و با جغدی مواجه شد که نامه‌ رو به طرفش پرت کرد و رفت. لایتینا دستی برای جغد تکون داد و آبی پشت سرش ریخت و بعد نامه رو برداشت و خوند.
-
- آو لات خوب شد اینجایی... ببین یکی از تازه واردا اومده میپرسه پیام شخصیاشو از کجا ببینه، نعلومم نیست کجا قائم شده، ولی بهم پیام شخصی داده بود اینو پرسیده بود! بعد دارم فکر میکنم که چجوری نمیدونه از کجا ببینه، شایدم سر کارمون گذاشته. نظر تو چیه؟ هی اصلا به حرفام گوش میدی؟
-
- هی با توعم ها!
-
- چت شد؟ منقلب شدی از این حجم از ریونی بودن؟
-
- اصلا هیچی نگو منم قهرم.

لیسا رفت و لایتینا موند و نامه. چند ثانیه گذشت... چند دقیقه هم گذشت... چند ساعتم گذشت و باز هم لایتینا بغض کرده بود و ساکت به نامه‌ش خیره شده بود.
تا این که دیگه نصف شب دیگه طاقت نیاورد و ترکید! به چندین ذره‌ی گریان تبدیل شد و در نهایت همه‌ی ذرات پخش شده در هوا و زمین شروع کرد به جیغ و داد کردن.
- ارباب بهم نامه دادن گفتن میخوان جادوگرای واقعی مرگخوار باشن، یکیو نمیخوان که همش با وسایل مشنگی ور بره. من لیاقت مرگخوار بودنو ندارم.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷
#40

لیزا چارکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
در راهروهای بی‌انتهای هاگوارتز دخترکی تنها و بدون مگس‌هایش، برای سومین‌بار از یادش رفته بود که چرا از خوابگاه خود بیرون آمده است و در راهروها سرگردان است.
لیزا این‌بار راهش را کج و به طرف خوابگاه گریفیندور قدم برداشت که درست پشت سرش صدای جغدی را شنید و برگشت.

جغد دقیقا داشت به طرف او کاملا مستقیم پرواز می‌کرد و اگر شیرجه ناگهانی‌اش نبود جغد او را کشته بود. جغد هم که سرش در اثر خوردن به زمین گیج میرفت گوشه‌ای دراز به دراز افتاد.

لیزا که قلبش تندتر از همیشه میزد به طرف نامه‌ای که جغد آورده بود رفت. خوشحال از اینکه شاید نامه از طرف خواننده موردعلاقه‌اش باشد، نامه را باز کرد:
نقل قول:
سلام ویزلی تقلبی!
نمیخوام زیاد وقت با ارزش من رو بگیری پس سریع و خلاصه باید بهت بگم که مگس‌های عزیزت از چند ساعت پیش توسط من دزدیده شدند. اگه اونارو می‌خوای ساعت هفت بعداز ظهر به جنگل ممنوعه بیا به نفع خودته که دیر نرسی.


لیزا شوکه نامه را دوباره از نظر گذراند و ناگهان ویزو ویزی کر کننده سر داد. رهگذران گریفیندوری که متوجه صدای او شدند به طرفش آمدند. هرمیون سریع‌تر از بقیه قضیه را فهمید و نامه را باز کرد و خواند.
- لیزا رو هم خواسته انگار.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷
#39

آلکتو کرو old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- آی داد!
- هرماینی آروم باش دیگه!
- نه نمی خوام!
- می ریم با هم حسابشو می رسیم دیگه! ای بابا!

آلکتو با صدای جیغ و دادی که از تالار عمومی گریفیندور بلند می شد از خواب پرید.
- اینا دیگه چشونه این وقت صب! اصن احترام محترام حالیشون نی!
پس گفتن این حرف از جایش بلند شد. موهایش را بدون شانه زدن به صورت خرگوشی بست ردایش را پوشید و همین که می خواست چوب بیسبال و چوبدستی اش را بردارد، جغد خاکستری اش اورِن، کنار پنجره ایستاد و به این معنا بود که نامه ای دارد. آلکتو نامه را از پایِ اورِن باز کرد و شروع به خواندن کرد. هنگام خواندن نامه چشمانش لحظه به لحظه گشاد تر می شد.

تالار عمومی گریفیندور

- حالا به نظرتون کی این نامه ها رو بهمون فرستاده؟
فنریر این را در حالی گفت، که داشت استیکی را که از آشپزخانه کش رفته بود می خورد.

- نمی دونم فنریر-سان ولی هر کی بوده یا خیلی مریض بوده یا می خواسته بهمون اطلاع رسانی کنه.
- به نظر من...

صدایِ جیغِ بلندی حرف هرماینی را قطع کرد.
- چی بود؟

خیلی طول نکشید که آستریکس جواب سوالش را یافت. آلکتو فریاد زنان و سراسیمه در حالی که نامه ای در دست داشت، از پله های خوابگاه دختران پایین آمد. گریفی ها خیلی تعجب کرده بودند؛ زیرا آلکتو هرگز فریاد هم نمی کشید چه برسد به جیغ.

- چی شده آلکتو چرا جیغ می کشی؟
- مگه نمی بینی دستش نامه س؟
- تو هم؟ مگه تو نامه ت چی نوشته؟

آلکتو در حالی که یک جیغ فرا بنفش دیگر می کشید، سعی می کرد بغضش را فرو بخورد، اما چندان موفق نبود.
- ببینین اینجا چی نوشته!
-خب بخون دیگه!
نقل قول:
- سلام پالکتو دینامیک کارو! طبق تحقیقاتی که من کردم و همه اینا درسته، تو آلکتو کارو نیستی، حتی کرو هم نیستی! آلکتو کرو از این جهت نیستی. آلکتو کارو هم از جهت این نیستی، موقعی که بدنیا اومدی پرستار تو رو با پالی چپمن عوض کرد. بله! تو پالی چپمنی، پالی چپمنم آلکتو کاروئه! خب حرفم تموم شد پالی چپمن! اوه نه تموم نشد... ساعت نه و سه چهارم بیا جنگل ممنوعه منو مدارک، شاهد و پرستارت اونجا منتظریم! فعلا پالی!

آلکتو نامه را با جیغ دلخراشی به پایان رساند.

- خب نمی خواد اونجوری جیغ جیغ کنی آلکتو!
- من آلکتو نیستم! حتی آلکتو کارو هم نیستم! من پالـــــــــــــــیم!
-عه! دقت کردین نگفتم ما؟
- دقت کردین یارو گفته ساعت نه و سه چهارم اونجا باش؟
- راست می گیا! فکر کنم منظورش یه چی تو مایه هایِ عبور از زمانِ.
- می فهمین چی می گم! من پالــــــــــــیم! تمام مدت پالیـــــــــــــی بودم! هواااااار!

گریفیندوری ها که از جیغ های آلکتو عاصی شده بودند، دست هایشان را روی گوششان گذاشتند و از تالار بیرون رفتند.


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۹ ۱۵:۵۲:۵۳

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۳:۵۹ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷
#38

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-احمق نباشید! جداً به خاطر یه مشت چرت و پرتِ کسی که حتی نمی دونید کیه، میخواید برید جنگل ممنوع؟
هرماینی درحالی که کتاب قطوری دردست داشت و روی کاناپه تالار عمومی گریف لم داده بود، سری به نشانه تاسف برای رون که مدام ازاین طرف به آن طرف می رفت، تکان داد. چیز جدیدی نبود. از آن روز صبح تقریبا همه گریفیون با حالت عصبی این طرف و آن طرف می رفتند و زیر لب چیزهایی می گفتند، که قابل پخش نبود.

رون به هرماینی که خونسرد کتاب می خواند، چنان چشم غره ای رفت که بیم آن می رفت چشمانش از کاسه بیرون بیفتد.
-باورم نمیشه، یعنی زیرسر کی میتونه باشه؟ بلاخره امروز عصر تو جنگل ممنوع میفهمم و حسابشو کف دستش میذارم.

هرماینی حتی سرش را از روی کتاب بلند نکرد.
-هرکی باشه هدفی نداشته جز کشوندن شما به جنگل، و الان داره از حساسیتتون لذت میبره... بسه دیگه رونالد. سرگیجه گرفتم از بس جلوم راه رفتی!
-تو اصن نمی فهمی! تو که نامه نگرفتی.
-اگر هم بگیرم اجازه نمیدم انقدر رو اعصابم...

هرماینی نتوانست جمله اش را کامل کند، چون در همان لحظه جغد بلوطی رنگ و آشفته ای از پنجره باز خوابگاه به داخل آمد و هوهوکنان نامه ای روی دامن هرماینی انداخت و به بیرون رفت.

رون:
-برای تو هم اومد! بازش نکن!

هرماینی:
-

پاکت نامه فاقد هیچ آدرس یا امضایی بود. هرماینی با احتیاط آن را باز کرد. او از نامه های نفرت انگیز درس های زیادی گرفته بود. کاغذ درونش کوچک و نفرت انگیزتر از چرک خیارک غده دار بود.

رون:
-چی نوشته؟ خوبی هرماینی؟!

هرماینی اول اخم کرد و بعد رنگش به کل پرید. لحظاتی بعد دهانش مانند ماهی ای که بیرون آب افتاده باشد، باز و بسته میشد.
-

-صدات چرا درنمیاد؟ دارم میترسما. چی نوشته؟
رون با بی صبری کاغذ را از دستان دوستش قاپید.

احساس امنیتی که میکنی بیهوده ست ماگل زاده. من شواهدی دارم که تو بیرون از مدرسه جادو کردی! شایدم یه جن تو خونه ت اینکارو کرده باشه. چه فرقی داره. به هرحال، تو قوانینو میدونی. از هاگوارتز اخراج میشی! یا غروب آفتاب به دیدن من تو جنگل ممنوع میای. من و شواهدم منتظرتیم!

-پناه بر ریش مرلین! شاید فقط داره بلوف میزنه هرماینی.
-
-منم باهات میام که حالشو سر جاش بیارم. تو...خوبی؟
-
-حداقل... با صدا فریاد کن.
-


lost between reality and dreams


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#37

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۲۴ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
خلاصه:
ماجرا از این قرار که پیوز - سان تصمیم گرفته سر به سر هاگوارتزیون بذاره و با نامه های سرکاری و ترسناک اذیتشون کنه. همچنین همه رو دعوت کرده که به بهونه ای به جنگل ممنوعه برن. دانش آموزای وحشت زده هم مدام به هوریس - کُچو* مراجعه می کنم و می خوان که این مشکل رو باهاش درمیون بذارن...

_______________

گادفری میدهرست هنوز کاملا از در خارج نشده بود که جسم نوک تیزی در شانه اش فرو رفت. به سرعت خودش را کنار کشید و با دختر سامورایی ای مواجه شد که کاتانایش را روی یک انگشت و تعدادی خنجر را به صورت عمودی بر روی انگشتان دیگرش چیده بود و زیر لب زمزمه می کرد:
- تمرکز... تمرکز... تمرکز...

جادوگر ریونکلاوی می خواست کلاهش را برای ساحره بردارد اما فراموش کرده بود که فقط یک مایوی مشکی به تن دارد و انگشتانش در هوا به طرز ناخوشایندی غافلگیر شدند. گادفری که از این بدبیاری اشک در چشمانش حلقه زده بود و در تحت تاثیر قرار دادن دختر شکست خورده بود، پرسید:
- اینجا چکار می کنین؟

تاتسویا بدون این که نگاهش را از روی انگشتانش بردارد، پاسخ داد:
- تمرکز، گادفری - سان.

گادفری جادوگر باهوشی بود زیرا نمی خواست خودش را درگیر کارهای دخترک عجیب و غریب کند اما متاسفانه، او اصلا خوش شانس نبود؛ زیرا ساحره ی کوچک جستی زد و با دستِ آزادش یقه ی اورا در دست گرفت.

- نوشته... نوشته که من تمرکز ندارم! برای همین... از صب تا حالا این کاتانا و آیکوچی* هارو روی انگشتام نیگر داشتم! فردا هم قراره مبارزه ی تمرکز تا سر مرگ را تو جنگل ممنوعه باهاش داشته باشم!

در این لحظه مدیر اسلاگهورن که به دلیل شب بیداری های اخیر و همچنین نوشیدن بسیار به مشکلات خواب دچار شده بود، خرناسِ بلندی کشید و طلسم مرگی از چوب دستی اش - که به طور اتفاقی به سمت دو دانش آموز بود- بیرون جهید و جادوگر و ساحره غلت زنان از مقابل آن جاخالی دادند.

_________
* کُچو: مدیر
* آیکوچی: خنجر سامورایی


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۲۱:۰۴:۲۷
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۲۱:۰۵:۱۲

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#36

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۱۱
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
خورشید به گرمی می تابید و تلألو انوار آن بر سطح دریاچه دیدنی بود. گادفری لبخندزنان، مشغول شنا کردن در وسط دریاچه بود و سعی می کرد به زردمبوهایی که مرتب ساق و ران پایش را گاز می گرفتند، توجه نکند. همان طور که پا کرال می زد و به خاطرات خوش زندگی اش فکر می کرد، جغدی نامه بر پرواز کنان مقابلش فرود آمد. گادفری قبل از آنکه نامه داخل آب به خمیر تبدیل شود، آن را از پای جغد باز کرد. پرنده ی بیچاره که خیس آب شده بود، شروع کرد به دست و پا زدن. زردمبوها پر و پاچه ی گادفری را رها کردند و به جغد حمله ور شدند. گادفری بدون توجه به جیغ های پرنده و ملچ مولوچ کردن های زردمبوها مشغول خواندن محتوای نامه اش شد.

- آقای میدهرست، با احترام به استحضار می رساند که جواب آزمایش شما مثبت می باشد. متأسفانه شما به ایدز، هپاتیت، سرطان و انواع امراض دیگر مبتلا می باشید. اگر می خواهید از مدت زمان باقی مانده به مرگتان مطلع شوید، امروز ساعت سه بعد از ظهر به جنگل ممنوعه مراجعه کنید.

گادفری از شدت یأس نعره ای کشید که باعث شد زردمبوها لحظه ای از خوردن جغد دست بردارند و با تعجب به او خیره شوند. میدهرست، در حالی که هم زمان قورباغه، پروانه، دوچرخه و همه ی مدل های دیگر شنا را اجرا می کرد، با عجله خود را به ساحل رساند. بدون اینکه لباس هایش را بپوشد، دوان دوان به سمت دفتر مدیر رفت.

دفتر مدیر

اسلاگهورن که به تازگی از خواب بیدار شده بود، بطری نوشیدنی جدیدی را باز کرد. هنوز آن را به سمت لبش نبرده بود که در دفترش به شدت باز شد و دانش آموزی که تنها ملبس به مایوی مشکی و دستکش سفید بود، داخل پرید.

دامبلدور که بافتن ریش هایش را از سر گرفته بود، با دیدن دانش آموز مزبور چشمانش از حدقه خارج شد و گفت:
- چی شده فرزندم؟ نکنه شکست عشقی خوردی؟

گادفری که دچار حالتی هیستریک شده بود و هم زمان می خندید و گریه می کرد، پاسخ داد:
- نه پروفسور!.. من دارم می میرم.. ایدز و هپاتیت و هزار تا درد و مرض دیگه ریخته به جونم ...

بعد به پای اسلاگهورن افتاد و ادامه داد:
- پروفسور!.. خواهش می کنم از مدرسه اخراجم نکنین .. بذارین آخرین روزای عمرمو اینجا باشم.. گفتم روز؟ .. نه شاید هم ساعت.. شاید هم دقیقه.. یا شاید هم ثانیه...

گادفری پس از گفتن این حرف جیغ بلندی کشید که باعث شد اسلاگهورن و افراد حاضر در تابلوها، شنوایی خود را از دست بدهند.

اسلاگهورن نامه ی خیس و مچاله را به زور از دست گادفری بیرون کشید و بعد از خواندن محتوای آن، دستش را بالا برد و حالت موعظه گونه ای به خود گرفت. اما قبل از آن که بتواند چیزی بگوید، مردمک چشمانش چرخید و سرش روی میز فرود آمد.

گادفری در حالی که می لرزید از جایش بلند شد و به سمت در رفت تا خودش را برای قرار ملاقات در جنگل آماده کند و بفهمد چه مدت تا پایان عمرش باقی مانده. قبل از اینکه از دفتر خارج شود، دامبلدور همان طور که در گوشش قطره می ریخت، چشمکی به او زد وگفت:
- فرزندم! اگه مشکل عشقی داشتی بیا با خودم مشورت کن ...


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۱۶:۲۰:۰۳


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#35

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۱۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 526
آفلاین
آشوبی که هاگوارتز و معده های اکثر دانش آموزان را در بر گرفته بود، هنوز به سرسرای بزرگ نرسیده بود.
پنجره های سرسرای بزرگ را کاملا بسته بودند و حتی کولرهای عظیم جادویی در آن نصب کرده بودند که گرمای مرگبار هوا وارد آنجا نشود.
ساعت تازه دوازده ظهر بود. هنوز حتی وقت ناهار هم نشده بود، اما یک نفر به تنهایی و با آرامش در سرسرای بزرگ نشسته بود و داشت استیک نیم پز را با سس، آبلیمو و سبزیجات، نوش جان میکرد.
با آرامش، برش دیگری از استیک را در دهان گذاشت، سپس مقداری سبزیجات را پشت سر آن، وارد دهان کرد.
صدای ملچ و مولوچ، سرسرای بزرگ تقریبا خالی را پر کرد.

ملچ و مولوچی که ناگهان با یک ضربه عظیم به در سرسرا، قطع شد، و سپس جغدی که روی سرش چند عدد ورم بزرگ به خاطر ضرباتش به در سرسرا ایجاد شده بود، وارد شد. جغد با آخرین حد توانش، شیرجه زد به سمت آن استیک خور قهار، و سپس بی حال، افتاد روی میز و در کنار استیک ها.

- اوه... وعده دوم ناهار؟ جغد خام رو هنوز امتحان نکردم!

فنریر گری بک، استاد درس تغییر شکل، میخواست با کارد بزند کله جغد را بپراند، که ناگهان متوجه نامه بسته شده به پای جغد شد.
چوبدستی اش را کشید و با طلسمی، پاها و بال های جغد را بست، سپس نامه را از پای او باز کرد و شروع به خواندن کرد.
هرچه بیشتر میخواند، دهانش بیشتر باز میشد و گویی زیر چشمانش بیشتر گود می افتاد.
نامه را خواند، سپس به سرعت، چهار دست و پا، دوید به سمت دفتر مدیریت مدرسه.

چند دقیقه بعد، ناگهان در دفتر مدیریت با لگد باز شد و فنریر با قیافه پر از اضطراب خود، دوان دوان، به صورت چهار دست و پا وارد شد.
هوریس از خواب پرید و بطری نوشیدنی که در دستش بود را روی میز ریخت.
تابلوی دامبلدور هم که داشت ریش هایش را میبافت، تمرکزش را از دست داد و دیگر نتوانست ببافد.
هوریس، که چشمانش به خاطر خواب آلود بودن و نوشیدنی کره ای، خمار شده بودند، با صدای آرامی گفت:
- باز جوگیر شدی فنریر؟ الان که گرگ نیستی...

سپس متوجه قیافه فنریر شد.
- واسه تو هم نامه اومده؟ من اگر به یه نامه دیگه گوش کنم، اصلا نمیتونم و زیر حافظه م درد میگیره حتی.

فنریر تنها کاری که کرد، این بود که جلو آمد و دندان های نامرتب و تیزش را نشان داد.

- البته تو که استثنائی و من همیشه دوست داشتم به نامه هایی که برات میرسه گوش کنم.

فنریر همانطور ایستاده، شروع کرد به خواندن نامه اش:
- با درود بر پروفسور گاری بک تیز دندان، اومدم یه سری چیز میزارو بگم بهت... مثلا اینکه کل گرگینه ها قراره از بین برن. هیچ راهی واسه درست کردنش هم نیست. ساعت پنج هم بیای جنگل ممنوع، بازم نمیشه نجاتشون داد حتی.

فنریر با چهره همچنان مضطرب خود به هوریس نگاه کرد.
- بهم گفت گاری بک... میفهمی هوریس؟ بهم گفت گاری بک! گری بک نیستم اگر ساعت پنج بعد از ظهر نرم تو جنگل ممنوع زوزه بکشم!

و پس از آن، فنریر با خشم از دفتر مدیریت خارج شد و هوریس هم دوباره روی میز شروع کرد به خر و پف کردن!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.