هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷
#41

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
همون طور که گریفیندوری ها درگیر مشکلات نامه‌ای خودشون بودن؛ در طرف دیگه، لایتینا وسط تالار عمومی ریونکلاو نشسته بود و تلاش می‌کرد دل روده‌ی توستر رو بیرون بریزه، چون فکر می‌کرد توستر یه صندوقچه‌س و گنج توش مهمه!

- هو هو!
- چه باحال صندوقچه‌ش موزیکاله.

لایتینا حتی زحمت بلند کردن سرش رو هم نداد. اما چندپر روی توستر افتاد.
- هو هو!
- توسترش داره بالغ میشه پر در میاره؟

لایتینا باز هم اهمیتی نداد و پرها رو کنار زد.

- خاک هو بر هو سرت!

این دفعه لایتینا سرشو بلند کرد و با جغدی مواجه شد که نامه‌ رو به طرفش پرت کرد و رفت. لایتینا دستی برای جغد تکون داد و آبی پشت سرش ریخت و بعد نامه رو برداشت و خوند.
-
- آو لات خوب شد اینجایی... ببین یکی از تازه واردا اومده میپرسه پیام شخصیاشو از کجا ببینه، نعلومم نیست کجا قائم شده، ولی بهم پیام شخصی داده بود اینو پرسیده بود! بعد دارم فکر میکنم که چجوری نمیدونه از کجا ببینه، شایدم سر کارمون گذاشته. نظر تو چیه؟ هی اصلا به حرفام گوش میدی؟
-
- هی با توعم ها!
-
- چت شد؟ منقلب شدی از این حجم از ریونی بودن؟
-
- اصلا هیچی نگو منم قهرم.

لیسا رفت و لایتینا موند و نامه. چند ثانیه گذشت... چند دقیقه هم گذشت... چند ساعتم گذشت و باز هم لایتینا بغض کرده بود و ساکت به نامه‌ش خیره شده بود.
تا این که دیگه نصف شب دیگه طاقت نیاورد و ترکید! به چندین ذره‌ی گریان تبدیل شد و در نهایت همه‌ی ذرات پخش شده در هوا و زمین شروع کرد به جیغ و داد کردن.
- ارباب بهم نامه دادن گفتن میخوان جادوگرای واقعی مرگخوار باشن، یکیو نمیخوان که همش با وسایل مشنگی ور بره. من لیاقت مرگخوار بودنو ندارم.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷
#40

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶:۱۹ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
در راهروهای بی‌انتهای هاگوارتز دخترکی تنها و بدون مگس‌هایش، برای سومین‌بار از یادش رفته بود که چرا از خوابگاه خود بیرون آمده است و در راهروها سرگردان است.
لیزا این‌بار راهش را کج و به طرف خوابگاه گریفیندور قدم برداشت که درست پشت سرش صدای جغدی را شنید و برگشت.

جغد دقیقا داشت به طرف او کاملا مستقیم پرواز می‌کرد و اگر شیرجه ناگهانی‌اش نبود جغد او را کشته بود. جغد هم که سرش در اثر خوردن به زمین گیج میرفت گوشه‌ای دراز به دراز افتاد.

لیزا که قلبش تندتر از همیشه میزد به طرف نامه‌ای که جغد آورده بود رفت. خوشحال از اینکه شاید نامه از طرف خواننده موردعلاقه‌اش باشد، نامه را باز کرد:
نقل قول:
سلام ویزلی تقلبی!
نمیخوام زیاد وقت با ارزش من رو بگیری پس سریع و خلاصه باید بهت بگم که مگس‌های عزیزت از چند ساعت پیش توسط من دزدیده شدند. اگه اونارو می‌خوای ساعت هفت بعداز ظهر به جنگل ممنوعه بیا به نفع خودته که دیر نرسی.


لیزا شوکه نامه را دوباره از نظر گذراند و ناگهان ویزو ویزی کر کننده سر داد. رهگذران گریفیندوری که متوجه صدای او شدند به طرفش آمدند. هرمیون سریع‌تر از بقیه قضیه را فهمید و نامه را باز کرد و خواند.
- لیزا رو هم خواسته انگار.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷
#39

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- آی داد!
- هرماینی آروم باش دیگه!
- نه نمی خوام!
- می ریم با هم حسابشو می رسیم دیگه! ای بابا!

آلکتو با صدای جیغ و دادی که از تالار عمومی گریفیندور بلند می شد از خواب پرید.
- اینا دیگه چشونه این وقت صب! اصن احترام محترام حالیشون نی!
پس گفتن این حرف از جایش بلند شد. موهایش را بدون شانه زدن به صورت خرگوشی بست ردایش را پوشید و همین که می خواست چوب بیسبال و چوبدستی اش را بردارد، جغد خاکستری اش اورِن، کنار پنجره ایستاد و به این معنا بود که نامه ای دارد. آلکتو نامه را از پایِ اورِن باز کرد و شروع به خواندن کرد. هنگام خواندن نامه چشمانش لحظه به لحظه گشاد تر می شد.

تالار عمومی گریفیندور

- حالا به نظرتون کی این نامه ها رو بهمون فرستاده؟
فنریر این را در حالی گفت، که داشت استیکی را که از آشپزخانه کش رفته بود می خورد.

- نمی دونم فنریر-سان ولی هر کی بوده یا خیلی مریض بوده یا می خواسته بهمون اطلاع رسانی کنه.
- به نظر من...

صدایِ جیغِ بلندی حرف هرماینی را قطع کرد.
- چی بود؟

خیلی طول نکشید که آستریکس جواب سوالش را یافت. آلکتو فریاد زنان و سراسیمه در حالی که نامه ای در دست داشت، از پله های خوابگاه دختران پایین آمد. گریفی ها خیلی تعجب کرده بودند؛ زیرا آلکتو هرگز فریاد هم نمی کشید چه برسد به جیغ.

- چی شده آلکتو چرا جیغ می کشی؟
- مگه نمی بینی دستش نامه س؟
- تو هم؟ مگه تو نامه ت چی نوشته؟

آلکتو در حالی که یک جیغ فرا بنفش دیگر می کشید، سعی می کرد بغضش را فرو بخورد، اما چندان موفق نبود.
- ببینین اینجا چی نوشته!
-خب بخون دیگه!
نقل قول:
- سلام پالکتو دینامیک کارو! طبق تحقیقاتی که من کردم و همه اینا درسته، تو آلکتو کارو نیستی، حتی کرو هم نیستی! آلکتو کرو از این جهت نیستی. آلکتو کارو هم از جهت این نیستی، موقعی که بدنیا اومدی پرستار تو رو با پالی چپمن عوض کرد. بله! تو پالی چپمنی، پالی چپمنم آلکتو کاروئه! خب حرفم تموم شد پالی چپمن! اوه نه تموم نشد... ساعت نه و سه چهارم بیا جنگل ممنوعه منو مدارک، شاهد و پرستارت اونجا منتظریم! فعلا پالی!

آلکتو نامه را با جیغ دلخراشی به پایان رساند.

- خب نمی خواد اونجوری جیغ جیغ کنی آلکتو!
- من آلکتو نیستم! حتی آلکتو کارو هم نیستم! من پالـــــــــــــــیم!
-عه! دقت کردین نگفتم ما؟
- دقت کردین یارو گفته ساعت نه و سه چهارم اونجا باش؟
- راست می گیا! فکر کنم منظورش یه چی تو مایه هایِ عبور از زمانِ.
- می فهمین چی می گم! من پالــــــــــــیم! تمام مدت پالیـــــــــــــی بودم! هواااااار!

گریفیندوری ها که از جیغ های آلکتو عاصی شده بودند، دست هایشان را روی گوششان گذاشتند و از تالار بیرون رفتند.


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۹ ۱۵:۵۲:۵۳

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۳:۵۹ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷
#38

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-احمق نباشید! جداً به خاطر یه مشت چرت و پرتِ کسی که حتی نمی دونید کیه، میخواید برید جنگل ممنوع؟
هرماینی درحالی که کتاب قطوری دردست داشت و روی کاناپه تالار عمومی گریف لم داده بود، سری به نشانه تاسف برای رون که مدام ازاین طرف به آن طرف می رفت، تکان داد. چیز جدیدی نبود. از آن روز صبح تقریبا همه گریفیون با حالت عصبی این طرف و آن طرف می رفتند و زیر لب چیزهایی می گفتند، که قابل پخش نبود.

رون به هرماینی که خونسرد کتاب می خواند، چنان چشم غره ای رفت که بیم آن می رفت چشمانش از کاسه بیرون بیفتد.
-باورم نمیشه، یعنی زیرسر کی میتونه باشه؟ بلاخره امروز عصر تو جنگل ممنوع میفهمم و حسابشو کف دستش میذارم.

هرماینی حتی سرش را از روی کتاب بلند نکرد.
-هرکی باشه هدفی نداشته جز کشوندن شما به جنگل، و الان داره از حساسیتتون لذت میبره... بسه دیگه رونالد. سرگیجه گرفتم از بس جلوم راه رفتی!
-تو اصن نمی فهمی! تو که نامه نگرفتی.
-اگر هم بگیرم اجازه نمیدم انقدر رو اعصابم...

هرماینی نتوانست جمله اش را کامل کند، چون در همان لحظه جغد بلوطی رنگ و آشفته ای از پنجره باز خوابگاه به داخل آمد و هوهوکنان نامه ای روی دامن هرماینی انداخت و به بیرون رفت.

رون:
-برای تو هم اومد! بازش نکن!

هرماینی:
-

پاکت نامه فاقد هیچ آدرس یا امضایی بود. هرماینی با احتیاط آن را باز کرد. او از نامه های نفرت انگیز درس های زیادی گرفته بود. کاغذ درونش کوچک و نفرت انگیزتر از چرک خیارک غده دار بود.

رون:
-چی نوشته؟ خوبی هرماینی؟!

هرماینی اول اخم کرد و بعد رنگش به کل پرید. لحظاتی بعد دهانش مانند ماهی ای که بیرون آب افتاده باشد، باز و بسته میشد.
-

-صدات چرا درنمیاد؟ دارم میترسما. چی نوشته؟
رون با بی صبری کاغذ را از دستان دوستش قاپید.

احساس امنیتی که میکنی بیهوده ست ماگل زاده. من شواهدی دارم که تو بیرون از مدرسه جادو کردی! شایدم یه جن تو خونه ت اینکارو کرده باشه. چه فرقی داره. به هرحال، تو قوانینو میدونی. از هاگوارتز اخراج میشی! یا غروب آفتاب به دیدن من تو جنگل ممنوع میای. من و شواهدم منتظرتیم!

-پناه بر ریش مرلین! شاید فقط داره بلوف میزنه هرماینی.
-
-منم باهات میام که حالشو سر جاش بیارم. تو...خوبی؟
-
-حداقل... با صدا فریاد کن.
-


lost between reality and dreams


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#37

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
خلاصه:
ماجرا از این قرار که پیوز - سان تصمیم گرفته سر به سر هاگوارتزیون بذاره و با نامه های سرکاری و ترسناک اذیتشون کنه. همچنین همه رو دعوت کرده که به بهونه ای به جنگل ممنوعه برن. دانش آموزای وحشت زده هم مدام به هوریس - کُچو* مراجعه می کنم و می خوان که این مشکل رو باهاش درمیون بذارن...

_______________

گادفری میدهرست هنوز کاملا از در خارج نشده بود که جسم نوک تیزی در شانه اش فرو رفت. به سرعت خودش را کنار کشید و با دختر سامورایی ای مواجه شد که کاتانایش را روی یک انگشت و تعدادی خنجر را به صورت عمودی بر روی انگشتان دیگرش چیده بود و زیر لب زمزمه می کرد:
- تمرکز... تمرکز... تمرکز...

جادوگر ریونکلاوی می خواست کلاهش را برای ساحره بردارد اما فراموش کرده بود که فقط یک مایوی مشکی به تن دارد و انگشتانش در هوا به طرز ناخوشایندی غافلگیر شدند. گادفری که از این بدبیاری اشک در چشمانش حلقه زده بود و در تحت تاثیر قرار دادن دختر شکست خورده بود، پرسید:
- اینجا چکار می کنین؟

تاتسویا بدون این که نگاهش را از روی انگشتانش بردارد، پاسخ داد:
- تمرکز، گادفری - سان.

گادفری جادوگر باهوشی بود زیرا نمی خواست خودش را درگیر کارهای دخترک عجیب و غریب کند اما متاسفانه، او اصلا خوش شانس نبود؛ زیرا ساحره ی کوچک جستی زد و با دستِ آزادش یقه ی اورا در دست گرفت.

- نوشته... نوشته که من تمرکز ندارم! برای همین... از صب تا حالا این کاتانا و آیکوچی* هارو روی انگشتام نیگر داشتم! فردا هم قراره مبارزه ی تمرکز تا سر مرگ را تو جنگل ممنوعه باهاش داشته باشم!

در این لحظه مدیر اسلاگهورن که به دلیل شب بیداری های اخیر و همچنین نوشیدن بسیار به مشکلات خواب دچار شده بود، خرناسِ بلندی کشید و طلسم مرگی از چوب دستی اش - که به طور اتفاقی به سمت دو دانش آموز بود- بیرون جهید و جادوگر و ساحره غلت زنان از مقابل آن جاخالی دادند.

_________
* کُچو: مدیر
* آیکوچی: خنجر سامورایی


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۲۱:۰۴:۲۷
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۲۱:۰۵:۱۲

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#36

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۱:۵۵
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
خورشید به گرمی می تابید و تلألو انوار آن بر سطح دریاچه دیدنی بود. گادفری لبخندزنان، مشغول شنا کردن در وسط دریاچه بود و سعی می کرد به زردمبوهایی که مرتب ساق و ران پایش را گاز می گرفتند، توجه نکند. همان طور که پا کرال می زد و به خاطرات خوش زندگی اش فکر می کرد، جغدی نامه بر پرواز کنان مقابلش فرود آمد. گادفری قبل از آنکه نامه داخل آب به خمیر تبدیل شود، آن را از پای جغد باز کرد. پرنده ی بیچاره که خیس آب شده بود، شروع کرد به دست و پا زدن. زردمبوها پر و پاچه ی گادفری را رها کردند و به جغد حمله ور شدند. گادفری بدون توجه به جیغ های پرنده و ملچ مولوچ کردن های زردمبوها مشغول خواندن محتوای نامه اش شد.

- آقای میدهرست، با احترام به استحضار می رساند که جواب آزمایش شما مثبت می باشد. متأسفانه شما به ایدز، هپاتیت، سرطان و انواع امراض دیگر مبتلا می باشید. اگر می خواهید از مدت زمان باقی مانده به مرگتان مطلع شوید، امروز ساعت سه بعد از ظهر به جنگل ممنوعه مراجعه کنید.

گادفری از شدت یأس نعره ای کشید که باعث شد زردمبوها لحظه ای از خوردن جغد دست بردارند و با تعجب به او خیره شوند. میدهرست، در حالی که هم زمان قورباغه، پروانه، دوچرخه و همه ی مدل های دیگر شنا را اجرا می کرد، با عجله خود را به ساحل رساند. بدون اینکه لباس هایش را بپوشد، دوان دوان به سمت دفتر مدیر رفت.

دفتر مدیر

اسلاگهورن که به تازگی از خواب بیدار شده بود، بطری نوشیدنی جدیدی را باز کرد. هنوز آن را به سمت لبش نبرده بود که در دفترش به شدت باز شد و دانش آموزی که تنها ملبس به مایوی مشکی و دستکش سفید بود، داخل پرید.

دامبلدور که بافتن ریش هایش را از سر گرفته بود، با دیدن دانش آموز مزبور چشمانش از حدقه خارج شد و گفت:
- چی شده فرزندم؟ نکنه شکست عشقی خوردی؟

گادفری که دچار حالتی هیستریک شده بود و هم زمان می خندید و گریه می کرد، پاسخ داد:
- نه پروفسور!.. من دارم می میرم.. ایدز و هپاتیت و هزار تا درد و مرض دیگه ریخته به جونم ...

بعد به پای اسلاگهورن افتاد و ادامه داد:
- پروفسور!.. خواهش می کنم از مدرسه اخراجم نکنین .. بذارین آخرین روزای عمرمو اینجا باشم.. گفتم روز؟ .. نه شاید هم ساعت.. شاید هم دقیقه.. یا شاید هم ثانیه...

گادفری پس از گفتن این حرف جیغ بلندی کشید که باعث شد اسلاگهورن و افراد حاضر در تابلوها، شنوایی خود را از دست بدهند.

اسلاگهورن نامه ی خیس و مچاله را به زور از دست گادفری بیرون کشید و بعد از خواندن محتوای آن، دستش را بالا برد و حالت موعظه گونه ای به خود گرفت. اما قبل از آن که بتواند چیزی بگوید، مردمک چشمانش چرخید و سرش روی میز فرود آمد.

گادفری در حالی که می لرزید از جایش بلند شد و به سمت در رفت تا خودش را برای قرار ملاقات در جنگل آماده کند و بفهمد چه مدت تا پایان عمرش باقی مانده. قبل از اینکه از دفتر خارج شود، دامبلدور همان طور که در گوشش قطره می ریخت، چشمکی به او زد وگفت:
- فرزندم! اگه مشکل عشقی داشتی بیا با خودم مشورت کن ...


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۱۶:۲۰:۰۳


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#35

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۷:۱۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 389
آفلاین
آشوبی که هاگوارتز و معده های اکثر دانش آموزان را در بر گرفته بود، هنوز به سرسرای بزرگ نرسیده بود.
پنجره های سرسرای بزرگ را کاملا بسته بودند و حتی کولرهای عظیم جادویی در آن نصب کرده بودند که گرمای مرگبار هوا وارد آنجا نشود.
ساعت تازه دوازده ظهر بود. هنوز حتی وقت ناهار هم نشده بود، اما یک نفر به تنهایی و با آرامش در سرسرای بزرگ نشسته بود و داشت استیک نیم پز را با سس، آبلیمو و سبزیجات، نوش جان میکرد.
با آرامش، برش دیگری از استیک را در دهان گذاشت، سپس مقداری سبزیجات را پشت سر آن، وارد دهان کرد.
صدای ملچ و مولوچ، سرسرای بزرگ تقریبا خالی را پر کرد.

ملچ و مولوچی که ناگهان با یک ضربه عظیم به در سرسرا، قطع شد، و سپس جغدی که روی سرش چند عدد ورم بزرگ به خاطر ضرباتش به در سرسرا ایجاد شده بود، وارد شد. جغد با آخرین حد توانش، شیرجه زد به سمت آن استیک خور قهار، و سپس بی حال، افتاد روی میز و در کنار استیک ها.

- اوه... وعده دوم ناهار؟ جغد خام رو هنوز امتحان نکردم!

فنریر گری بک، استاد درس تغییر شکل، میخواست با کارد بزند کله جغد را بپراند، که ناگهان متوجه نامه بسته شده به پای جغد شد.
چوبدستی اش را کشید و با طلسمی، پاها و بال های جغد را بست، سپس نامه را از پای او باز کرد و شروع به خواندن کرد.
هرچه بیشتر میخواند، دهانش بیشتر باز میشد و گویی زیر چشمانش بیشتر گود می افتاد.
نامه را خواند، سپس به سرعت، چهار دست و پا، دوید به سمت دفتر مدیریت مدرسه.

چند دقیقه بعد، ناگهان در دفتر مدیریت با لگد باز شد و فنریر با قیافه پر از اضطراب خود، دوان دوان، به صورت چهار دست و پا وارد شد.
هوریس از خواب پرید و بطری نوشیدنی که در دستش بود را روی میز ریخت.
تابلوی دامبلدور هم که داشت ریش هایش را میبافت، تمرکزش را از دست داد و دیگر نتوانست ببافد.
هوریس، که چشمانش به خاطر خواب آلود بودن و نوشیدنی کره ای، خمار شده بودند، با صدای آرامی گفت:
- باز جوگیر شدی فنریر؟ الان که گرگ نیستی...

سپس متوجه قیافه فنریر شد.
- واسه تو هم نامه اومده؟ من اگر به یه نامه دیگه گوش کنم، اصلا نمیتونم و زیر حافظه م درد میگیره حتی.

فنریر تنها کاری که کرد، این بود که جلو آمد و دندان های نامرتب و تیزش را نشان داد.

- البته تو که استثنائی و من همیشه دوست داشتم به نامه هایی که برات میرسه گوش کنم.

فنریر همانطور ایستاده، شروع کرد به خواندن نامه اش:
- با درود بر پروفسور گاری بک تیز دندان، اومدم یه سری چیز میزارو بگم بهت... مثلا اینکه کل گرگینه ها قراره از بین برن. هیچ راهی واسه درست کردنش هم نیست. ساعت پنج هم بیای جنگل ممنوع، بازم نمیشه نجاتشون داد حتی.

فنریر با چهره همچنان مضطرب خود به هوریس نگاه کرد.
- بهم گفت گاری بک... میفهمی هوریس؟ بهم گفت گاری بک! گری بک نیستم اگر ساعت پنج بعد از ظهر نرم تو جنگل ممنوع زوزه بکشم!

و پس از آن، فنریر با خشم از دفتر مدیریت خارج شد و هوریس هم دوباره روی میز شروع کرد به خر و پف کردن!



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱:۰۷ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#34

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
صدای جیغو دستو هورا همه جارو برداشته بود منی که تازه سه ساعت از خوابم می گذشت دیگه نمیتونستم چشم رو چشم بزارم. از تخت پایین اومدم و متوجه نامه زیر تختم شدم. اینجور که از سروصدای ملت معلوم بود حتما چیز خوبی توی نامه در انتظارم نیست.
بعد از اینکه نامرو خوندم , داخل پاکتش گذاشتم و شروع کردم به پوشیدن لباسام. شلوار جین سیاه , تی شرت سفید و یه کتونی مشکی. از تالار خصوصی زدم بیرون و به طرف دفتر مدیر راهی شدم.
وقتی به جلو دفترش رسیدم همزمان ماتیلدا استیونز رو دیدم که عصبی و شوک زده از دفتر بیرون میومد معلوم بود صحبت های خاصی میونشون ردوبدل شده. بعد از رفتن ماتیلدا چند بار در زدم و بدون منتظر موندم برای کلمه بفرمایید , کلمو انداختم زیرو وارد شدم.

_ اوه... تویی استریکس... تو هم نامه داری؟... توهم مثل بقیه بخون منتظر نمون.

اقای هوریس بضور کلماتشو گفت و میون حرف زدنش بوی نوشیدنی کره ای میومد , معلوم بود که حالش روبه راه نیست. نامرو از جیب پشتی شلوار جینم در اوردم و شروع به خوندم کردم.

_ سلام آستریکس.

اومدم تا بهت چند تا چیز میز بگم.
یه چیزی که تو همه نامه ها نوشتم اینه که،
هاگوارتز رو به سیاهی میره. قاطی پاتی میکنه،
بعدشم که نابود میشه.
تو نمیدونی من کیم ولی من تو و همه بچه های توی هاگوارتزو میشناسم , دونه به دونه.
ببین! , من میدونم وقتی که تو این نامرو میخونی هاگوارتز قاطی کرده ولی از اینم بیشتر قاطی میشه وقتی که هاگوارتز بیوفته به جون خودش.
من نمیخوام زیاد بگم چون دیگه مزش میره. امممم... میخوای رازیو بگم؟!
امشب بعد ظهر بیا به جنگل ممنوعه. اونجا همو ملاقات کنیم. بنظرم موقعیت خوبی برای معرفی دوستای جدیدم باشه.

بعد اینکه خوندن نامه تموم شد به اقای هوریس نگاه کردم ولی مثل اینکه نامرو فقط برای خودمو تابلو پروفسور دامبلدور خونده بودم.
_ اقای هوریس؟!... اقای هوریس؟!
_ دییییییش

صدای افتادن و شکستن شیشه نوشیدنی کره ای توی فضای اتاق پیچید و بجای اقای هوریس که خوابش برده بود می گفت که ازش کاری ساخته نیست و به خودتون پایبند باشید.
نامرو تو جیبم کردم و از دفتر مدیر خارج شدم. دیگه خواب از سرم پریده بود. میخواستم بعدظهر خودمو به جنگل برسونم و ببینم این اتفاقا زیر سر کیه , سر هرکی باشه به سزای عملش میرسونم و همینطور دوستاش... عبدا بزارم دوستاش قصر در برن.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۱:۱۳:۱۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷
#33

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
من در حالی که جیغ می کشیدم، نامه ی خودم که واقعا معلوم نبود از کجا آمده، را می خواندم. بقیه ی هافلی ها، حالشان بهتر از من نبود. چون آنها هم مثل من ، وقتی از خواب بلند شدند، زیر تختشان، یه نامه که درونش هر چه خبر بد و مزخرف در دنیا است، وجود داشت. هنوز نمی توانستم از جیغ زدن، دست بردارم.

بعضی ها هم از شدت عصبانیت، به دستشویی، مراجعه کرده بودند.اصلا نمی توانستم از خشم، از جایم تکان بخورم چه برسد که امروز بروم کلاس. می خواستم که آن نامه را به ترتیب، تکه تکه، پا گذاشتن روی آن به طوری که کلا سیاه شود، انداختن در کاسه توالت، سیفون را کشیدن و راحت شدن، کنم.

انقدر جیغ کشیده بودم که دیگر صدایم در نمی آمد. پس، از جیغ کشیدن، دست کشیدم. نامه را مچاله کردم و ته جیبم انداختم. با قدم هایی از عصبانیت، به طرف در رفتم. دستگیره را محکم چرخاندم. از تالار خارج شدم . در را محکم پشت سرم، بستم و بقیه هافلی های وحشتزده را، تنها گذاشتم.

💚💔💜💛

در راهروی هاگوارتز، همه جیغ کشان، اینطرف و آنطرف می رفتند.
چه پسر، چه دختر. فکر کنم که همه مثل ما، نامه دریافت کرده بودند. اگر می فهمیدم که چه کسی اینکار را می کند، همان کاری را با او می کردم، که بعد نشان دادن نامه به هوریس، با نامه می کردم. هوا به طرز وحشتناکی، دلگیر و ناراحت کننده بود. هنوز اخم هایم در هم بود. فکر کنم بعد این اتفاق ها، باید بوتاکس می کردم.

به در اتاق هوریس رسیدم. از قیافه ی در معلوم بود که هوریس هم حال خوبی نداشت. به هر حال وارد شدم. کلی بطری نیم پر و خالی نوشیدنی کره ای، اتاق را پر کرده بود. هوریس بر صندلی خود، لم داد بود و باز هم نوشیدنی مخصوص خود را می خورد. او خیلی وضعش بد بود. شاید خیلی ها قبل از من، به هوریس مراجعه کرده بودند.

- آقای اسلاگهون...

- اومدی که درباره ی نامه ات حرف بزنی؟ الان دیگه هر کی میاد، می خواد درباره ی نامش حرف بزنه! البته قبلا هم هر کی از در می اومد می گفت که یه اتفاق بد افتاده هوریس! اما به هر حال... بیا بشین.

او به صندلی ای که روبرویش بود، اشاره کرد. من به جلو رفتم. صندلی را با عصبانیت کشیدم و رویش نشستم. به او نگاهی انداختم و شروع به حرف زدن کردم.

- خب... از خواب پاشدم و این نامه مزخرف رو دیدم.

من نامه را از جیبم در آوردم. آن را باز کردم و در دستانم گرفتم.

- بخونم؟

- حتما.

من گلویم را صاف کردم و شروع به خواندن کردم:

"سلام ماتیلدا.

اومدم تا بهت چند تا چیز میز بگم.
یه چیزی که تو همه نامه ها نوشتم اینه که،
هاگوارتز رو به سیاهی میره. قاطی پاتی میکنه،
بعدشم که نابود میشه.
اما فکر کن که این سیاهی از کجا میاد؟ خب...
همه تو رو اذیت می کنن و تو میزنه به سرت. بعد میزنی کل هاگوارنز رو نابود می کنی.
ازت یه در خواست دارم. بیا به جنگل. بعدش... من خود خوشگلم
رو نمایان میکنم.
میگم که باید برای من کار کنی وگرنه خانوادت میمیرن. مطمئن باش این اتفاق میفته.
باید هر کاری که من می گم رو انجام بدی. همه کار...
ساعت سه نصفه شب اونجا باش گوگول.
منتظر رفاقتت با خودم هستم."

من نامه را برای هوریس خواندم و او با تعجب به من خیره شد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷
#32

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۳:۰۵
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 207
آفلاین
سوژه جدید


خورشید با بی رحمی وسط آسمان ایستاده بود و با چنان شدتی می‌تابید که هیچ بنی بشری جرات خروج از قلعه را نداشت ... البته اگر ارواح را بنی بشر محسوب نکنیم! پیوز با کوهی از کاغذکاهی زیر بغل، مرکب در دست، قلم پر به لب و لبخند شیطانی همیشگی‌اش از قلعه خارج شد و به صورت شناور روی هوا مسیرش را به سوی خانه جغدها باز کرد. به محض ورود پیوز، جغدی که بالای در کمین کرده بود فضله‌ای رها کرد. اگرچه فضله مذکور از پیوز رد شد و به او نخورد، اما این باعث نشد پیوز به او ناسزاهای غیرقابل نگارش نگوید.

- لعنت بهت لعنتی!

پیوز که به سر مردم خرابکاری می‌کردی همه عمر ... دیدی چگونه جغد به سرت خرابکاری کرد؟!

- پند و اندرز و پیام اخلاقی مال آخر سوژس ... روایتتو بکن شعر نگو بابا!

پیوز سنگی به سمت آسمان پرتاب کرد و این ... آخ! را گفت. سپس همانجا نشست و در حالی که سرخوشانه آوازی زیر لب زمزمه می‌کرد، با سرعتی مثال زدنی مشغول نوشتن شد. با شروع هر برگه جدید، چند لحظه متوقف می‌شد، به فکر فرو می‌رفت و پس از قهقهه‌ای مستانه ادامه می‌داد. خورشید هنوز وسط آسمان بود که کاغذها یکی پس از دیگری پر شدند.

تصویر کوچک شده


- فنگ ... فنگ! من سواد درس درمون ندارم، بیا اینو بوخون ببین چی‌چی نوشته.

- دِه واق واز هاپِر ... ده هاپ واز واقِر ... وِن پارس هاپ هاپ!

فنگ در حالی که با ترانه‌ی بند مورد علاقه‌اش همخوانی می‌کرد به سمت هاگرید آمد و پاکت را از او قاپید و شروع به خواندن کرد. هرچقدر که چشم فنگ روی کاغذ پایین تر می‌رفت، دهانش بازتر، چشمانش گشادتر و بزاقش روان‌تر می‌شد.

- ده بوگو چی‌چی نوشته جون به سرم کردی پسر!

فنگ دیسک پینک فلوید را از گرامافون جادویی بیرون آورد و فلش حاوی فول آلبوم مجید خراطها را به آن متصل کرد.

- واق واق واق هاپ هاپ! هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ!

- نه ... نه ... نگو فنگ ... دروغ می‌گی ... ناموسا؟ ای مرلیییین!

هاگرید که اشک مانند سیل از چشم‌هایش جاری بود، کلبه اش را ترک کرد و دوان دوان به سمت قلعه رفت.

- هوریـــس ... هق هق هق هق ... هــــــوریـــــــــس!

در دفتر مدیر با لگد هاگرید باز شد. هوریس پشت میزش از حال رفته بود و سرش وسط میز قرار داشت. یک بطری خالی نوشیدنی کره‌ای سگی در دست راست و یک پاکت نامه نیز در دست چپش بود. پشت سر او آلبوس دامبلدور درون تابلویش نشسته بود و ریش‌هایش را نخ به نخ می‌کند و شیون «واققنوسا ... وامحفلا!» سر می‌داد. شاید اگر سر نمی‌داد، هاگرید متوجه جیغ‌هایی که از خوابگاه‌های دخترانه به گوش می‌رسید می‌شد. ظاهرا آن روز خیلی‌ها در هاگوارتز نامه دریافت کرده بودند.

پیوست:


zip Peevz.zip اندازه: 8.95 KB; تعداد دانلود: 69


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.