هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۲:۱۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#53

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 34
آفلاین
سوروس راه دفتر مودی را در پیش گرفت اما در میان راه با ساحره ای مواجه شد.دست در ردایش برد اما تا او را دید چوب دستی را سر جایش گذاشت.
_سلام خواهر بسیجی .
_سلام برادر. شما یه صدای جیغ نشنیدید؟
_شنیدم اتفاقا منبع صدا رو هم فهمیدم .
_کجا بود؟هان ؟

سوروس که عجله داشت کل ماجرا را خیلی سریع برای هلنا تعریف کرد.

_خب با این وضع باید زود بریم پیشِ برادر مودی، بگیم بیاد کمک کنه.

آن دونفر راه دفتر را در پیش گرفتند . به در دفتر رسیدند اما تا آمدند در را باز کنند ،مودی از دفترش بیرون آمد و به آن دونفر زل زد.
_چه خبرِ؟ چرا مثل ابولهول به من زل زدید ؟
_برادر مودی ما به شما زل نزدیم شما به ما.. :
_حرف اضافی ممنوع . شما صدای جیغ خواهر الیسا رو نشنیدید؟

هلنا کل ماجرا برای مودی تعریف کرد و مودی بدون اتلاف وقت همراه آن دونفر به سمت کلاسی رفتند که سوروس چوب دستی آرتمیسیا را در آن پیدا کرده بودند.



ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۲۰:۴۲:۳۶

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
#52

سوروس اسنیپ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۷:۲۱ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 218
آفلاین
شنیدن داد و بیداد های لیسا نوید بخش نتایج خوبی میتوانست باشد.
سیوروس از پشت ستون های کناری درب اتاقی که اخرین بار بسیجی ها واردش شدند بیرون آمد و به درون اتاق نگاهی انداخت.
اتاق خالی بود، درست مثل ویزلی ای که خالی بود!
با توجه به صدا هایی که شنیده بود باید با حفره ای مواجه میشد اما همه چیز سر جایش بود.

-اپارسیوم.

سیوروس اندکی منتظر ماند اما طلسم آشکار سازی هم کار ساز نبود.
با شنیدن واضح تر صدای جیغی مطمئن شد حفره وجود دارد اما پنهانست.

از همان جا بیرون از چهار چوب در ، چوب دستی آرتمیسیا را دید که در گوشه اتاق افتاده بود.
با طلسم مومبیلارموس چوب دستی را به محل ایستادن بسیجی ها آورد و روز زمین قرار داد، چوب دستی بی حرکت باقی ماند و این یعنی حفاظی وجود داشت.
به یاد آورد که آرتمیسیا طلسمی را اجرا کرد و سپس همه ناپدید شدند.
احتمالا راه باز کردن حفره باید اجرای طلسم داخل اتاق می بود.

باخودش فکر کرد بهتر است برگردد و فقط گزارش ها را تحویل مودی بدهد اما از پاسخ دادن به این سوال که چرا آنها را نجات ندادی میترسید!


نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli



پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
#51

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۱۳:۴۷ سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۱
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
۶ نفر در راهروها سرگردان بودند و مدام به دنبال بو به این طرف و آن طرف و از کلاسی به کلاسی دیگر می‌رفتن. در این بین آنها به کلاسی رسیدن که زمزمه‌هایی از درون آن شنیده می‌شد. جوون بودن و جاهل و زرت در کلاس رو باز کردن.
-یا مرلین این چیه!
-بالاخره نمردیم و روح عجیب‌الخلقه هم دیدیم!
اما فلور نمی‌دانست با گفتن این حرف چه غلطی کرده است! زن موخاکستری به طرفشان شیرجه رفت!
-به کی گفتی روح؟ هان؟ روح عمته!
فلور و لیسا و اما که از واکنش سریع آرتمیسیا لافکین شوکه شده بودن نتونستن جوابشو بدن! اما زاخاریاس گلویی صاف کرد.
-اهم اهم اهم. آرتی عزیز خشنودیم از دیدارتان. چه شده که شما را در اینجا ملاقات می‌کنیم؟!
اگلانتاین، تام، لیسا،‌ اما و فلور با چشم‌های از حدقه درامده به زاخاریاس خیره شدن! این لحن حرف زدن از او بعید بود! با این حرف زاخاریاس چهرهٔ آرتمیسیا باز شد و لبخندی بزرگ بر لبانش نشسته و موهای خاکستریش بر روی صورتش ریختند. اکنون چهرهٔ دلنشین‌تری داشت!
-اوه زاخار! فرزند دلبندم! من به دنبال بو هستم!
-وای مرلین چه سعادتی! آیا شما در پیدا کردنش موفق بودید؟
-اندکی.
لیسا در این بین با دلخوری به فلور و اما گفت: ایش... تو رو مرلین نگاش کنین با این کاراش چجوری می‌خواد مخ زاخاریاسو بزنه!
آرتمیسیا ناگهان چهره‌اش به سرخی گرایید، موهایش به هوا رفت و با خشم به جفت چشم‌های لیسا خیره شدند!
-کی می‌خواد مخ زاخارو بزنه؟!
لیسا می‌خواست بگوید تو! اما نمی‌دانست چه اتفاقی برایش افتاده است! انگار کنترل زبانش را نداشت. تلاش زیادی کرد ولی از زبانش در رفت!
-عمه‌‌ام!
دوباره چهرهٔ آرتمیسیا دلنشین شد!
-احسنت فرزند دلبندم!
و زاخاریاس و آرتمیسیا دوباره مشغول گپ زدن شدن! تام و اگلانتاین که در تمام این مدت مشغول خندیدن به لحن زاخاریاس و قیافهٔ عصبانی دخترا بودن نمی‌دانستند که دارند مانند تسترال بر مخ آرتمیسیا یورتمه می‌روند! آنقدر به کارشان ادامه دادن تا دیگه کار از کار گذش! آرتمیسیا چوب‌دستی‌اش را دراورد و به طرفشان نشانه گرفت!
-به عمه‌اتون بخندین پسرای بی‌ادب!
و طلسم مخصوصش را بطرف آنها فرستاد! اما فرستادن همانا و خالی شدن زیر پاهایشان همانا! هر ۷ نفر به سمت پایین سقوط کردن!
-وای چه بوی گندی!
-چقد گرمه!
-اینجا کجاس؟
-کی اینجاس؟!
وقتی غبار از بین رفت و آنها توانستند اطراف خود را ببیند نزدیک بود سکته کنند! سایه‌هایی در برابر آنها بود که به آنها زل زده بودند و دیگی در کنارشان مشغول جوشیدن بود که بوی تعفن از آن می‌آمد. دقایقی به سکوت سپری شد تا اینکه یکی از سایه‌ها به حرف آمد.
-خب خب خب... ببین اینجا چی داریم! ۷ تا غذای خوشمزه که جون می‌دن برای کباب کردن! دیگه زحمت شکار رو هم نمی‌کشیم! یوهاهاها!
و سپس سایهٔ کنار آن با ۷ سیخ و طناب به جلو آمد تا آنها را برای کباب شدن در آن معجون تعفنی آماده کند! لیسا شروع به داد زدن کرد!
-وای مرلین! سایه‌های دیوونه یه اکیپ تشکیل دادن! اکیپ جادوگرخواری! بوی تعفن از معجون اوناس! ما باید اینو به الستور بگیم! ما پیداش کردیم! کمک! کمک! نجاتمون بدین! ما پیداش کردیم! اونایی که رفتین طبقهٔ هفتم! آهای! کمک کنین جن‌ها، ترول‌ها، جادوگرا، ایها الناس کمک!
اما او دیگر نتوانست فریاد بزند زیرا یکی از سایه‌‌ها طنابی را در حلقش فرو کرد! آن ۷ نفر چاره‌ای نداشتن جز اینکه امیدوار باشن بقیهٔ بچه‌های بسیج فریاد لیسا رو شنیده باشن و به کمکشون بیان تا وقتی کباب نشده‌ان!


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۲۰:۰۴:۲۰
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱:۰۶:۱۰
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱:۱۱:۵۵
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱:۱۶:۳۶
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۰:۵۷:۴۹

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
#50

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۵۹:۵۷ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 196
آفلاین
آنها با احتیاط در راهرو حرکت می کردند تا منشا آن بو را پیدا کنند.

_ خسته شدم.بهتره هر چه سریع تر بفهمین این بو از کجا میاد واگرنه با همتون یه قهر حسابی می کنم.

_ به نظرم اگه همه ی این جاهایی که تا الان رفتیم رو با هم جمع کنیم به یک منشا بوی جامع می رسیم.یکی نیست رو این چیزا نظارت کنه که این اتفاقا نیفته.اگه نظارت اینجا دست من بود نمیذاشتم هیچ بوی بدی بلند بشه.

_ فکر کنم داریم به یه جاهایی می رسیم .بو داره بیشتر میشه .خیلی بیشتر.از سمت اون راهرو میاد.

آنها به سمت راهرو به راه افتادند اما در ورودی آن با دیدن سایه ای متوقف شدند.
_ دو نفر اونجان .اینجا هیچ نظارتی روش نیست .همه دارن ول می چرخن.

_ساکت ببینم کیه.

آنها با آرامش جلو تر رفتند که ناگهان زاخاریس فریاد زد.
_ من اونا رو می شناسم.

زاخاریس این جمله را با صدای بلند در گوش تام گفته بود و باعث شد تام پهن زمین شود و دستش دوباره از جایش در آمد اما از آنجایی که تازه چسبیده شده بود و چسب طبیعی خاصیتش بیشتر است دوباره سر جایش وصل شد.تام گفت:
_ می شناسی که می شناسی .برای چی داد می زنی ؟

آن دو شخص که در سایه بودند اما و فلور بودند و با شنیدن صدای آنها بیرون آمدند.
فلور گفت.:
_شما یه دفعه کجا غیبتون زد.
زاخاریس گفت:
_ از اونجایی که ما بسیجیان خودجوشی هستیم ، تصمیم گرفتیم خودمون دست به کار بشیم.
اما در حالی که بینی اش را گرفته بود گفت:
_ ما هم همینطور .و فکر کنم داریم به یه جاهایی می رسیم.

_ و اگه می خواین با ما بیاین باید بگم که ترجیح می دیم خودمون بریم.
_ ما هم نخواستیم دنبالتون بیایم .از اول داشتیم این راهو می رفتیم .پس اینطوری شما دارین دنبال ما میاین و اگه می خواین بیاین بهتره هر چه سریعتر حرکت کنیم چون پنج دقیقه و سی و پنج ثانیه است داریم این بو رو تحمل می کنیم.

با این پاسخ فلور تام برای لحظه ای حس کرد دستش دوباره در حال جدا شدن است ولی آن را سر جایش محکم کرد و بعد از اعلام قهر لیسا با هم در راهرو به راه افتادند و چند متر جلو تر روبه روی یک در لجن گرفته و زنگ زده متوقف شدند.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۰:۳۴ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#49

مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۴:۵۵ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 516
آفلاین
- هی!
- هوی!
- من نگو هوی میزنمتا!

این گفتگوی کوتاه بین شخص ناشناسی در سایه ها و زاخاریاس اسمیت بود.
ناشناس جلوتر آمد. بالاخره چهره ی لیسا پدیدار شد.
- چطور تونستید بدون من دنبال بو بگردید؟ واقعا انگار دلتون میخواد باهاتون حرف نزنم.

در واقع هر سه نفر دوست داشتند لیسا با آنها حرف نزند و بگذارد بروند به کارشان برسند. اما قطعا عواقب جبران ناپذیری داشت.

- نمیشه!

به نظر میرسید زاخاریاس به خوبی با عواقب قهر آشنا نبود.

- نمیشه؟ یعنی چی که نمیشه؟ اصلا خوبه برم فلیچو صدا کنم بیاد؟ الان میرم. دارم میرما!

- واقعا چرا اون حرفو زدی؟

آگلانتاین و تام که میتوانستند ادامه ماجرا را تصور کنند، سری به نشانه تاسف تکان دادند.

- اصلا چه دلیل داره باهامون بیاد؟ باز هم ریون سالاری؟ همه ی افتحارات فقط به اسم ریون ثبت میشه. من این ظلمو قبول ندارم.
- ریون سالاری؟ همه افتخارات حقمونه. تازه همین الانم شما خودتون دو تا هافلپافی هستین و یدونه ریونکلاوی. منم باید بیام تعداد مساوی بشه. قبول میکنین یا قهر کنم؟

حرف لیسا با وجود غیرمنطقی بودنش، قانع کننده بود.
لیسا هم با تام، زاخاریاس و اگلانتاین برای یافتن منشا بو همراه شد.


!Don't talk to me


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#48

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۰۷ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
همانطور که از آشپز خانه دور میشدند به دنبال راهی میگشتند تا دوباره به داخل برگردند و منبع بو را پیدا کنند.
آرام آرام و پنجره به پنجره از پنجره های بین تالار تا بیرون آن را سپری کردند تا مبادا به فلیچ که همچنان سمج وار منتظرشان بود بر نخورند.
بعد از مدتی به در پشتی ای که در هاگوارتز باستان بود رسیدند و از همانجا به داخل باز گشتند.

_برادر تام میگم به نظر شما الان که برگشتیم بو تشدید نشد.
_چرا اتفاقا منم داشتم به همین فکر میکردم به نظرم هم داره از طبقه های بالا میاد.
و بعد بر روی پله های متحرک رفتند و همینطور به بالا رفتن از پله ها ادامه دادند تا اینکه به طبقه پنجم رسیدند و صدای انفجار عجیبی توجه آنها را به خود جلب کرد.

_این دیگه صدای چی بود؟
_نمیدونم ولی هرچی که بود بوی باقالی میداد.
_آره. باید خودش باشه. آخه مگه بو از این بدتر داریم.

کمی جلوتر جلوی درب کلاس معجون سازی...


_آه... خب انتظار اینو دیگه نداشتم.


ظاهرا به دلیل نبود نظارت صحیح بر اصطبل دو تسترال کوچک وارد اتاق معجون سازی شده بودند و کل کلاس را بهم ریخته بودند و خب به دلیل عدم کنترل بر روی برخی کار کرد های فیزیولوژیک بدنشان کمی هم آثار ناخوشایند از خود در آنجا به جا گذاشته بودند. و آن طور که معلوم بود گویا حتی معلم دلیر کلاس هم از پشت سنگر میز خود حریفشان نبود.

_میگم بهتره مزاحمشون نشیم.
_آره اصلا چه کاریه؟...ما برای اهداف والاتری به این دوران اومدیم.
_دقیقا هیچی نمیتونه مارو از هدفمون دور کنه.

و همانطور که ترک کردن آن صحنه ناگوار را برای خود توجیه میکردند به مسیری که پیش از این میرفتند بازگشتند و از پله هایی که گره حقیقت را برایشان باز میکرد بالا رفتند.


ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۲۱:۵۷:۵۲

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#47

مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۷:۲۵ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 408
آفلاین
دود غلیظی و بدبویی از آشپزخونه‌ی تالار اسلی زده بود بیرون و سه تا بسیجی‌ای که هیچ ایده‌ای نداشتن که چجوری باید از پیشینه‌ی این بو آگاه بشن زل زدن به مروپ که سعی داشت با گفتن "گذاشتم غذام بسوزه چون این دود برای بدن مفیده. " خودش رو توجیه کنه.

- البته مرلین رو شکر این دود باعث می‌شه چشممون به نامحرم نیفته.
- اصلا دود همه جورش خوبه‌.
- برادرای مامان، اگه مسخره‌بازیاتون تموم شد بیاین اینجا کمکِ من!

اگلانتاین و زاخاریاس که هنوز تام تیکه پاره رو حمل می‌کردن نگاهی به هم انداختن و از اونجا که توی دوران باستان چسبی جز چسب‌های طبیعی یافت نمی‌شه، با مقدار خفیفی کثیف‌کاری بهم چسبوندنش و به داد و بیدادهاش که حاکی از نارضایتیِ زیادش بود هم توجهی نکردن.

- فقط بخاطر هدف والامون دوتاتونو توی چسب طبیعی‌ غرق نمی‌کنم برادرا.
- اینو ول کن، بو چی شد؟

توجه دو برادر دیگه به آگلانتاین که با بغض این رو گفته بود جلب شد و به دنبالش، به قابلمه‌ای که آب توش می‌ریخت و تنها سرنخشون رو هم از بین می‌برد.

- برادرا، اینجا موندن دیگه جایز نیست. باید بریم دنبال بوهای بیشتر... ما می‌توانیم!

و این شد که اگلانتاین، تام و زاخاریاس، شامه‌ی قوی‌شون رو دوباره به کار انداختن و همگام با جاخالی دادن از جاروهایی که مروپ به سمتشون پرت می‌کرد، از پنجره‌ی آشپزخونه پریدن بیرون.


گب دراکولا!


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#46

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۵۴:۱۳ جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 425
آفلاین
-آهای...سرتونو انداختین دارین میاین توی تالار جد مامان چیکار؟!

اگلانتاین، زاخاریاس و تام خیلی خوب می دانستند که تا رفتن فیلچ از پشت در تالار اسلیترین باید وقت تلف کنند.
-مادرم اول حجابت را...

مروپ چادر سفید گلداری را سر کرد.

-دوم اینکه شما چسب نواری ندارین این برادر جاگسن رو بچسبونیم؟ اصلا الان چسب نواری اختراع شده؟ فقط با تکون دادن سر جواب بدین چون ممکنه اصوات نامحرم در گوش ما طنین انداز بشه و ما رو از راه و منش برادر آلستور منحرف کنه.

مروپ که حواسش به حجابش بود با گیجی سرش را به نشانه نفی تکان داد.

-چسبم که ندارین...راستی این بوی چیه؟ اه اه چه بوی بدی!
-بو فرزندان مامان؟ کدوم بو...اوا مرلین مرگم بده...غذام سوخت!

مروپ به سرعت نور به سمت آشپزخانه به راه افتاد. اگلانتاین، زاخاریاس و تام با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.

نکند این همان بوی تعفن بود؟

-چرا اونجا وایسادین فرزندان مامان؟ بیاین کمک کنید قابلمه مامانو بشورید. این برادر آلستور که میگین، کمک به همنوع رو بهتون یاد نداده؟

این بهترین راه بود. اینگونه، هم می توانستند وقت تلف کنند تا فیلچ از پشت در تالار اسلیترین برود و هم می توانستند با ورود به آشپزخانه و شستن قابلمه سوخته مروپ مطمئن شوند که سر منشا بو آن قابلمه بوده یا باید همچنان به دنبال دلیل بوی تعفن هاگوارتز جستجو کنند.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۹:۱۷:۱۶


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#45

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۵ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 349
آفلاین
خلاصه:دانش آموزان بسیجی با زمان برگردانی به عقب برگردونده شدن تا دنبال منشا بویی تو هاگوارتز بگردن. 3 نفر دانش آموز در دستشویی میرتل گریان با فیلچ برخورد میکنن و در میرن که البته پای چپ تام در موقع فرار در میره و دوستاش مجبورن حملش کنن.

دو دوست تام در واقع خیلی هم دوستان تام نبودند. زاخاریاس با اکراه پای تام را حمل میکرد و اگلانتاین هم بدن سنگین تام را روی دوشش انداخته بود و با تمام سرعتش میدوید و صد البته پیپ هم میکشید. هر دو با سرعت به سمت دخمه ها در حرکت بودند تا در انجا بتوانند فیلچ را قال بگذارند.
-مثل اینکه هاگوارتز باستان یه طور نظارتی میخواد.اگه من ناظر هاگوارتز بودم فیلچی تو هاگوارتز وجود نداشت.
-در این مورد باهات موافقم زاخاریاس. به نظرت اگه دست تامو بندازم فیلچو گمراه میکنه؟

تام با نگاه «آخه این درسته؟» گونه، نگاهی به اگلانتاین انداخت و گفت:
-حق بسیجی به مرلین خوردن نداره برادرا. پس شعار «المومنونه اخوه» ما کجا رفته؟

تا حالا سه نفر، شش طبقه پایین رفته بودند و تقریبا به زیر زمین رسیده بودند اما فیلچ هنوز از تعقیب آن سه دست نکشیده بود.

جایی نامعلوم در دخمه ها

-مادر، ما میخواهیم در تالار خصوصی ما همین الان باز شود.
-غصه نخور هلو انجیری مامان. فرزند با ابهت مامان به تالار خصوصی اسلایترین نیاز نداره.خودم براش تالار درست میکنم.

لرد ولدمورت از همان یازده سالگی هم با ابهت بود و روی دیگران تاثیر میگذاشت. اما اکنون نمیتوانست با ابهت در تالار خصوصی اسلایترین را باز کند.
-ما چه نیازی به آب پرتقال داریم مادر. در را برایمان باز کنید.
-زرد آلو مامان غصه نخوره. خودم این تالار بی تربیتو جوری تربیت میکنم که برای عزیز مامان اتوماتیک باز بشه.

بلافاصله دیوار از هم باز شد و تالار اسلایترین نمایان شد. رمز تالار تربیت بود. مروپ رفت برای فرزندش تخت روانی بیاورد تا روی آن فرزندش را حمل کند که ناگهان دو نفر که فرد دیگری را حمل میکردند به درون تالار اسلایترین پریدند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#44

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۱:۴۱ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 641
آفلاین
دانش‌آموز در راه پیوستن به دوستان دیگر‌ش لحظه ای به فکر فرو رفت...

به راستی دور شدن از مقر او را به چه چیزی تبدیل کرده بود؟ آیا هنوز یک بسیجی بود؟ آیا یک بسیجی با خط فکری بریتانیایی-آسلامی این‌طور عمل می‌کرد؟ مگر همیشه فریاد به عقب برنمی‌گردیم سر نمی‌دادند؟ با یک تهدید و صورتک شیطانی تمام آن شعارها و باورها از بین رفته بودند؟
برایش غیر قابل پذیرش بود!

پس سرعتش را کم کرد. نفسش را در سینه حبس کرد. آبی که در گلو داشت را مانند سنگی که به میان دریا میفتد، فرو داد. انگشتانش را درهم گره کرد و با سرعت در جهت برگشت رو به فیلچ، پیچشی به کمرش داد.
- آخخخخخ!

می‌دانید... گاهی اوقات همه‌چیز آن‌طور که می‌خواهید پیش نمی‌رود.
گاهی اوقات درست در آن لحظه‌ای که از روی صندلی‌تان نیم‌خیز شده اید تا بازیکن کوییدیچ مورد علاقه‌تان با پرتابی نرم کوافل را از میان حلقه رد کند و مشتتان به آسمان برود و فریاد پیروزی سر دهید، بلاجر به میان ابروهایش برخورد می‌کند و صحنه ی دراماتیک و هیجانی را خراب می‌کند.

اکنون هم اتفاقی مشابه افتاده بود.

آن دانش‌آموز که تام‌جاگسن بود؛ آماده بود تا با چرخش پرغرورش فیلچ را تحت تاثیر قرار دهد، ورق را به نفع خودش برگرداند و به اهداف جهادی‌اش برسد.
اما درست همان لحظه‌ای که این اتفاق درحال افتادن بود، پای چپش که در سفر میان تاریخ دچار پیچش شده بود و با دویدن پیچِشَش تشدید شده بود، دیگر توان مقابله با فشار چرخش را نداشت و لحظاتی بعد از تصمیم چرخش به سمت فیلچ، تام تعادلش از دست داده بود و با صدای نه چندان خوش‌آیندی پایش از تنش جدا افتاده بود.

بعد از فریاد حاکی از دردش، برادرانِ هم‌جبهه‌ای اش به سمتش آمادند و اکنون نه‌تنها کمکی بهشان نشده بود، بلکه با وزن اضافیِ پای تام در دست یکی و بدنش در دست دیگری در حال دویدن بودند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۵:۰۰:۳۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۵:۲۵:۲۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.