هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#28

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۶:۵۱ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 322
آفلاین
جيني گفت:
- به نظر من...
- مگه تو هم ميتوني نظر بدي؟
- هي رون تسترال! يه بار ديگه وسط حرفم بپري جوري با چوب دستيم ميزنمت كه با تابلوي بانوي چاق يكي بشي. فهميدي؟

رون كه از جيغ جيني مثل يك تسترال ترسيده بود، خودش را جمع و جور كرد و سرش را به علامت فهميدن تكان داد.
جيني لبخند پيروز مندانه اي زد و رو به جمعيتي كه از ابهت جيني انگشت به دهان مانده بودند، گفت:
- خب، داشتم ميگفتم. به نظر من بهترين كار اينه كه معجون بريزيم تو حلق پروف. بلكه مخش ري استارت شه.

محفليون سرشان را به علامت تاييد تكان دادند.
آمليا گفت:
- خب پس بايد يه نفرو بفرستيم تا از هكتور معجون بگيره. اما كي؟

با اين حرف، محفليون همگي به فكر فرو رفتند كه ناگهان صداي جيني بلند شد:
- نيازي به رفتن پيش هكتور نيس.
- يني چي؟ پس از كي ميخواي معجون بگيري؟

جيني و پروتي درحاليكه لبخند شيطاني بر لب داشتند، با هم گفتند:
- آرسينوس!

محفليون با تعجب به جيني و پروتي نگاه مي كردند.
آن دو زير لب زمزمه كردند:
- كار خودمونه!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۸:۳۴:۴۷

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#27

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
رون گفت :
- مگه تو فکر هم داری جینی؟
- نه فقط تو داری !
آملیا گفت :
- بس میکنین یا میخواین لذت ضربه تلسکوپ من به سرتون رو امتحان کنین؟
جینی گفت :
- باشه آملیا. خب ...با بازسازی این صحنه به جایی نمیرسیم. باید یه وضعیت هیجانی رو بازسازی کنیم مثلا جنگ هاگوارتز. پروف باید ...

همه داشتند به حرف های جینی گوش میدادن که با صدای ناهنجار رون همه نگاه ها به طرف اون که کنار پروفسور نشسته بود افتاد:
- پروف این روزا / فراموشیت عقلمو کم کرده / سیستم مغزم قاطی کرده /...

آرتور با خوشحالی گفت :
- درسته! رون درست گفتی! باید یه کاری کنیم که سیستم مغز دامبلدور قاطی کنه. باهاس یه شوک به مغزش وارد شه. ولی چطوری شوک وارد کنیم ؟ بودن یا نبودن مسئله اینست!
آملیا گفت :
- اگه یه تلسکوپ به سرش بخوره شوک حسابه آیا؟
رون که در لباس های ویکتور کرام قلدر بنظر میرسید گفت:
- نه اونطوری بد تر کله پاش میکنیم .
- خب یه بک آپ از مغزش میگیریم.
- بنظر من باید معجون هکتور به خوردش داد! اون معجونا به بدن آسیبی نمیزنن ولی سیستم مغز رو مختل میکنن! این هم میتونه یه نوع شوک باشه دیگه. نه؟

ملت محفلی نمیدونستن چیکار کنن. تلسکوپ میزدن تو سر پروف یا معجون هکتور به خوردش میدانن؟ ولی هر کار میکردن، باهاس میجنبیدن چون اگه خبر فراموشی گرفتن پروف به گوش مرگخوارا میرسید ، همه جا پر از سیاهی میشد.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۴:۲۱:۲۵



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶
#26

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- ستاره ها ميگن این کارا فایده ای نداره، ببین کی گفتن!
- ما توی هاگوارتز بی فایده بودن رو تحمل نمیکنیم تام!

این بار دیگر کسی به دامبلدور نگاه نکرد، بلکه آرتور را زیر نگاه هایشان له کردند.
- اصلا یکی ديگه بياد پروف بشه.

از اول هم نقش دامبلدور را کم داشتند.
- تام؟ تام کیه؟ آشناست!

ملت:

- هاگوارتز؟

گرنت عینکش را پایین داد و گفت:
- همون جایی که تازه ازش اومديم ديگه پروفسور!
- کجا؟

مغز خوشگل گرنت، بند و بساطش را جمع کرد و بدون خداحافظی خارج شد. گرنت هم در افق محو شد.

- جدی پروف حافظه کوتاه مدتشو هم از دست داده؟
- یعنی ديگه هرچي یادش بياريم زرتی یادش ميره؟

انگار قرار نیست سوژه به پایان برسد. [] اما...

- وایسین ببینم!
- چیشده جینی؟
- يه فکری دارم!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#25

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
دامبلدور شانه هايش را بالا انداخت.
-نميدونم!

ملت به طور هماهنگ، آهى كشيدند.
-
-
-

و با اتمام آه كشيدن ها، نمايش شروع شد.

-فرزندان روشنايى...ميخوام از جام، سه نفر برگزيده رو اعلام كنم! حاضريد؟!

آمليا چشم غره اى به آرتور كه از خود بى خود شده بود، رفت. آرتور به سرعت خودش را در خودش فرو كرد، چكشش را به كنارى انداخت و آغوشش را رو به تماشاچى ها گشود.
لحظه اى بعد، دامبلدور خودش را در آغوش آرتور انداخت.

-پروفسور؟ چيكار ميكنين؟

دامبلدور از آرتور جدا شد.
-خودت آغوش باز كردى!

آرتور آهى كشيد.
-اين نمايشه پروفسور...اينم بخشى از نمايش بود.

و دامبلدور دلشكسته را روى صندلى نشاند و به روى سن نمايش برگشت.



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#24

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
خلاصه:

پروف فراموشی گرفتش و تلاش گرنت برای برگردوندن حافظش با نشون دادن دفتر کارش، بی فایدست. () دافنه تصمیم میگیره بهش کمک کنه، اونم با بازسازی اتفاقاتی که افتاده.
=====
اما از آنجایی که آملیا حوصله نداشت نقش فلور دلاکور را بازی کند، نمایش تا دقایقی کنسل شد. دافنه روی صحنه رفت و آملیا را به کناری کشاند.

- چرا نمیای جلو؟
- حوصله ندارم بلند شم!
- چطور الان بلند شدی؟
- تو بلندم کردی.

دافنه کمی به مغزش فشار آورد؛ درست است هوش ریونکلاوی نداشت ولی یک هافلی سخت کوش بود! چه ربطی داشت؟

- خب تو برو جای من بشین تا من فلور بشم.
- برم جای تو بشینم، نمیخواد هیچ کاری بکنم؟
- نه بابا! فقط نگاه کن!
- باشه.

آملیا روی صندلی دافنه نشست و دافنه روی سن رفت؛ اما خبری از "سه... دو... یک... اکشن!" نشد. دافنه سرش را چرخاند تا کارگردان را ببیند، که دید کارگردان، خیره و باعلاقه به آنها خیره شده.

- پس چرا شروع نمیکنید؟
- تو باید بگی ما کی شروع کنیم.
- آه! فرزندان روشنایی، اینقدر بحث نکنید! نیروی عشق خودش راه رو نشون میده!

همه با تعجب به سمت دامبلدور برگشتند، که مشاهده کردند همچنان با تعجب به جایی خیره شده. با دنبال کردن نگاهش، به آرتور با گریم دامبلدوری اش رسیدند.

- خب چیه؟ مگه نباید براش خودشو بازسازی کنیم؟ اینم یه تلاش بود دیگه!

البته، کسی به فکر آرتور نبود؛ بلکه همه به دامبلدور نگاه میکردند که حالا حالت چهره اش عوض شده بود.
- فرزندان روشنایی؟ من این عبارتو کجا شنیدم؟

ظاهرا شرایط کم کم رو به امیدواری میرفت؛ البته، ظاهرا!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۲۹ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#23

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
آملیا که نگرانی در چهره اش موج میزد، به آرامی گفت:
- یه مشکل بزرگ! 

جینی گفت:
-چه مشکل بزرگ تری از اینکه پروفسور کاملا گیج شده و گذشته ی خودش را فراموش کرده.

آملیا گفت:
-رییس وزارت سحر و جادو غیبش زده،قطاری که به سوی هاگوارتز روانه میشد خراب شده و دیگر کار نمیکند ،لوسیوس مدیر هاگوارتز شدههههههه.

جینی گفت:
-جانننننن؟!

در همین زمان دافنه وارد خانه ی ویزلی ها میشود و گفت:
-سلام به همگی،جینی تا پیامت به دستن رسید سعی کردم هر چه زودترخودم را به اینجا برسونم،پروفسور چه اتفاقی براش افتاده؟

جینی گفت:
-او گذشته ی خودش را فراموش کرده.

دافنه :

جینی گفت:
-تازه فقط این نیست،رییس وزارت یحر و جادو غیبش زده،قطار خراب شده،لوسیوس مدیر هاگوارتز شده.
دافنه گفت:
-حالا باید چیکار کنیم؟

آملیا گفت:
-گرنت پروفسور را به دفترش برد،هاگوارتز را به او نشان داد ولی فایده ای نداشت،او اصلا هیچ چیزی یادش نیامده،ما باید یک کاری دیگر را انجام دهیم تا او حالش خوب شود.

دافنه گفت:
-من یک فکری دارم،میتوانیم صحنه هایی که قبلا برای پروفسور اتفاق افتاده است را شبیه همان ها را جلوی چشم او انجام دهیم ،فقط به کمک هری و هرمیون هم احتیاج داریم.

جینی گفت:
-فکر خوبی است،من الان به رون میگم که هری و هرمیون را خبر کند.روووووننننن،روووونننننن.

رون گفت:
-بلهههههه.

جینی گفت:
-چرا داد میزنی؟

رون گفت:
-تو چرا داد میزنیییییی؟

جینی گفت:
-نمیدوننممممم.

رون گفت:
-خوب منم نمیییدوووننمممم.

جینی گفت:
-حالا بیخیال این حرف ها،برو هری و هرمیون را خبر کن بیایند اینجا،بگو کار مهمی داریم،بگو زود بیایند ایجا.
رون گفت:
-باشد.

یک ربع بعد هری و هرمیون امدند،هرمیون گفت:
-سلام،پروفسور چه اتفاقی برایش افتاده؟

دافنه گفت:
-هیچ چیزی از گذشته اش به یادش نمیاید.ما میخواهیم یک سری از خاطرلتش را برای او به صورت نمایش بازی کنیم شاید اگر ببیند این نمایش هارا چیزی یادش بیاید،به کمک شما ها خم نیاز داریم.

هری گفت:
-سلام ،باشد ما حاضریم هر کاری را برای بهبود پروفسور بکنیم.
انها دست به کار شدند و خواستند،خاطرات سال چهارم را اجرا کنند ان قسمتی که هری به عنوان قهرمان چهارم معرفی میشود را اجرت کنند،آملیا شد فلور دلاکور ،گرنت شد سدریک دیگوری،رون شد ویکتور کرام و فقط یک پروفیور دامبلدور کم داشتند تا اعلام کند که چه کسانی انتخاب شدند و آرتور ویزلی نقش پروفسور را قبول کرد،دافنه هم شد نظاره گر و کسی که نورها و صدا ها را تنظیم میکند و از این جور کار ها میکند.او دیالکگ هر شخص را گفت .
در این لحظات که بقیه داشتند برنامه ریزی میکردند و نقشه میکشیدند ،پروفسور مغزش قاطی کرده بود و مدتم میگفت:
-چرا همه من را پروفسور صدا میکنند؟
نمایش شروع شد....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۳۹ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶
#22

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
گرنت پوکر فیس به دامبلدور نگاه کرد، هی نگاه کرد، هی نگاه کرد...

- ای بابا! درست گزارش کن! توروخدا این الان داره نگاه میکنه؟! نه، توروخدا داره نگاه میکنه؟! داره سرشو میکوبونه تو دیوار!
- ببخشید! خوب، کجا بودیم؟ آها!

و دامبلدور درحالیکه با بی هدفی به او نگاه میکرد...

- خودت میدونی داری چی میگی؟! به همون قبلیه بگین بیاد لااقل از حرفای خودش یه چیزی میفهمید!
- نه! بوق خوردم! از الان به بعد درست گزارش میکنم! تورو به ریش مرلین قسم من زن و بچه دارم!

خوب... دامبلدور نگاهی به گرنت کرد و با خنده گفت:
- در تاریکی به دنبال روشنایی بگرد!

گرنت با عصبانیت ایستاد و گفت:
- روشنایی؟! اسیر شدیم به مرلین! الان بیام یه روشنایی نشونت بدم که...

در با تکانی ناگهانی باز شد و آملیا فیتلوورت، دختر هافلپافی سال پنجمی وارد شد. از عرقی که از سر و رویش میبارید، مشخص بود که اتفاق بدی افتاده. بدون مقدمه فریاد زد:
- پروفسور! پروفسور یه مشکلی پیش اومده! طبقه پایین!

دامبلدور خندید و از خنده، به پشت روی زمین افتاد و درحالیکه شکمش را گرفته بود، بدون توجه به نگاه های متعجب آملیا، بریده بریده گفت:
- چرا همه... منو پروف.... پروفسور صدا می... میزنن؟!

و از خنده روده بر شد. آملیا نگاهی مثل غولهای غارنشین به گرنت انداخت و گفت:
- این چشه؟

گرنت شانه بالا انداخت و گفت:
- اممم... مرلین میدونه! حالا اون پایین چه خبره؟

آملیا که نگرانی در چهره اش موج میزد، به آرامی گفت:
- یه مشکل بزرگ!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶
#21

گرنت پیج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۴:۳۳ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
از مغز خوشگل من هر کاری بر میاد
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 74
آفلاین
صبح روز بعد، حدود ساعت 10 صبح، زنگ خانه ی پیج ها به صدا در آمد.

-گــــرنت! بیا ببین کیه!

گرنت بدن خود را به زور از تخت خواب کَند. با چشمان نیمه باز دست در موهای ژولیده اش برد و سرش را خاراند. بی توجه به اینکه موهایش شبیه انیشتین شده بود، در حالی که عینک خود را بر چشم میزد از اتاق خارج شد.

- الو؟
- سلام.
- شما؟
- منم!
- خب تو کی ای؟
- جینی ام.
- منم گرنتم!
- مسخره بازی در نیار گرنت! جینی ویزلی ام. ببین من دارم از دست این دامبلدور دیوونه میشم تو رو خدا بیا اینو ببرش!
- از تجربیاتش استفاده کن به دردت میخوره.
جینی در پشت تلفن سکوت کرد و منتظر ماند تا گرنت خودش به نکته صحبت هایش پی ببرد.
گرنت پس از لحظه ای، با چشمان گرد شده و متعجب پرسید:
- دامبلدور خونه شما چیکار میکنه؟ این وقت روز؟
- همین دیگه. دامبلدور اصلا نمیدونه دامبلدوره. آلزاییمر گرفته. بیا اینجا ببین میتونیم یک کاری بکنیم این حافظش برگرده یا نه.
- الان میام.
گرنت گوشی را قطع کرد و متعجب به نقطه ای خیره شد. باور کردن این که مدیر هاگوارتز آلزاییمر گرفته باشد، خیلی سخت بود.

چندی بعد- خانه ویزلی ها


زینگ!

- من درو باز میکنم!
دامبلدور، با لباس خواب راه راه و کلاه زنگوله دار، لی لی کنان در حالی که آوازی را زیر لب زمزمه میکرد به سمت در رفت و آن را به روی گرنت باز کرد.

-سلام پروفسور!
- پروفسور؟ پروفسور کیه؟ اشتباه اومدی اینجا خونه شنگول و منگول و حبه انگوره!

ناگهان جینی و رون و آرتور در وسط صحنه ظاهر شدند.
- این الان به ما گفت بز؟
- یک چیزی تو همین مایه ها!

گرنت نگاهی از سر تا پا به دامبلدوری که حالا بیشتر شبیه پیرمردهای باز نسشته خانه نشین شده بود تا یک پروفسور انداخت و گفت:
- فکر کنم وضع از چیزی که فکر میکردم هم خیلی بدتره.

دامبلدور به افق نگاهی انداخت و گفت:
- مطمئنم قدمی برای روشنایی دل هاست!

گرنت پوکر فیس نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
- خوشم میاد این یکی شامل آلزاییمر نشده!
سپس ادامه داد:
- جناب پروف... اصلا ولش کن! آقای محترم. لطفا برید لباس هاتون رو عوض کنید با هم بریم یک گشتی بزنیم حال و هواتون عوض شه.
- برای روشناییه؟
- روشنایی کیلو چـــ... آره برای همون روشناییه!
- ولی من لباس دیگه ای ندارم.
- اصلا نمیخواد بیا با همینا بریم!

سپس، گرنت فریاد بلندی زد تا به گوش همه اهالی خانه برسد:
- من دارم دامبلدور رو میبرم هاگوارتز! شاید اگه دفتر کارش رو ببینه یه چیزایی یادش بیاد.


ساعتی بعد- هاگوارتز- دفتر دامبلدور

- این جا کجاست؟
-این چیه؟
-اینا کین؟
-برای چی منو آوردی اینجا؟

و اینها سوالاتی بود که دامبلدور مدام از گرنت میپرسید و گرنت تا جایی که ممکن بود جوابش را می داد تا بلکه دامبلدور روزهای خوش گذشته را به یاد بیاورد ولی انگار نه انگار! گرنت در آن لحظات طاقت فرسایی که از خانه ویزلی ها تا دفتر دامبلدور، با او گذرانده بود فهمیده بود که دامبلدور اگر دامبلدور نبود، چه موجود اعصاب خورد کنی میتوانست باشد.

- وااای چه جای قشنگی! اینجا کجاست؟
- دفترته پروفسور! واقعا یادتون نمیاد؟
- مگه باید بیاد؟
گرنت که داشت روانی می شد، سرش را به دیوار کناری اش کوبید.
- صبر کن ببینم تو اصلا اسمت یادت میاد؟
- معلومه! مگه میشه ادم اسم خودشو ندونه؟
-اسم چیه خب؟
- تربچه!
- ها؟
- ادامشو بگو دیگه من عاشق این شعرم!
- ای وای!
گرنت پس از چندین بار کوبیدن سر خود به درو دیوار و میز اتاق، دوباره صاف ایستاد و گفت:
- خب. من یک سری اطلاعات کلی از خودتون بهتون میگم. اسم شما آلبوس دامبلدوره. شما پروفسور هستید و بهترین در جادوگری. شما مدیر اینجا هستین. اینجا هم دفترتونه. حالا یکم فکر کنین ببینین چیزی یادتون میاد.

ناگهان دامبلدور دست خود را بر سرش گذاشت و چشمانش را بست و کمی در اتاق چرخ زد و از خود ادا های عجیب غریبی در آورد و ناگهان در همان حال که چشمانش را محکم بسته بود و سر خود را نگه داشته بود و تمرکز میکرد گفت:
- یک چیزهایی داره یادم میاد...

ناگهان گرنت کنترل خود را از دست داد و جیغی از خوشحالی کشید:
- وای مرگ من؟

دامبلدور چشمان خود را باز کرد و دست خود را از سرش برداشت.
- ای وای دیدی چی شد؟ باز یادم رفت.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
#20

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۶:۵۱ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 322
آفلاین
- روووووووون! ميكشمت!

صداي جيغ جيني فضاي خانه شماره دوازده گريموند پيچيده بود. رون و جيني در ميان جمعيت انبوه دنبال يكديگر مي دويدند. صداي جيني براي هزارمين بار بلند شد اما اين بار پدرش، آرتور، را خطاب قرار داد:
- بابااااا! يه چيزي به رون بگو ديگه!

آرتور كه هنوز گيج بود بدون اينكه متوجه حرف جيني شود، گفت:
- هان؟
- بابااا!
- هان؟
- فهميدي چي گفتم؟
- هان؟
- ميگم يه چيزي به رون بگو... كش موهامو برداشته و بهم نميده!
- هان؟
- باباااا؟
- هان؟
- قرص هان خوردي؟
- هان؟
- بابااااااااا؟

با اين جيغ آرتور كاملا از گيجي بيرون آمد و گفت:
- چيزي گفتي جيني؟
- ميگم رون كش موهامو برداشته و بهم نميده! يه چيزي...
- جيني... الان يه موضوعي مهم تر از كش موي تو هست!

با شنيدن اين حرف، جيني جيغ فرابنفشي كشيد و گفت:
- چه موضوعي ميتونه مهم تر از كش مويه من باشه؟ تو هميشه...

آرتور زير لب گفت:
-جيني... پروف آلزايمر گرفته!

اين بار نوبت رون وجيني بود كه با صداي بلندي گفتند:
- هان؟
- ميگم پروف فراموشي گرفته... يه نگاه بهش بندازين!

با اين حرف رون و جيني كه تا آن موقع متوجه حضور دامبلدور نشده بودن، به سمت او نگاه كردند. آن دو با ديدن دامبلدور، آن هم با لباس خواب بسيار تعجب كردند. جيني گفت:
- پروف؟ شما اينجا چيكار ميكنين؟ مگه الان نبايد توي هاگ منتظر ما باشين؟
- منتظر شما؟ چرا بايد منتظر شما باشم؟

دامبلدور اين حرف را زد و مقابل چشمان متعجب رون و آرتور و جيني به سمت تخت خوابش رفت و خوابيد!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۶ ۰:۰۵:۳۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
#19

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
سوژه ى جديد

صبح ديگرى آغاز شده بود و ملت مشنگ ساكن ميدان گريمولد، يكى پس از ديگرى، از خانه هايشان خارج ميشدند تا به دنبال كسب و كارشان بروند و شب، با لقمه نانى حلال، به خانه هايشان برگردند. و شايد بچه هارا خانه ى عمه مورگانشان گذاشته و همراه با همسرشان، به كليسايى براى عبادت رفته و براى عاقبت به خيرى همگان دعا كنند.
در اين ميان، ساكنان خانه ى شماره دوازده گريمولد نيز، رخت و بار ميبستند تا به ايستگاه قطار كينگزكراس رفته و سوار بر قطار هاگوارتز، به سمت كسب علم و دانش بروند تا آنها هم در آينده براى خودشان كسى بشوند.

-جوراب قرمزه ى من كـــــو؟!
-كسى نقطه ى منو پيدا نكرد؟!
-باز كى جاروى منو برداشته ؟!

در ميان جيغ و داد ملتى كه به هر سو، به دنبال بار و بنه ى خويش ميگشتند، آرتور ويزلى از اتاقى به اتاق ديگر سر ميزد و اوضاع و احوال بچه ويزلى هاى بيشمارش را بررسى ميكرد. كه ناگهان...

-پروفسور! شما اينجا چيكار ميكنين؟! شما مگه نبايد ديشب ميرفتين هاگوارتز؟

دامبلدور، با رداى خواب و كلاه منگوله اى رو به روى آرتور ايستاده بود.
-من؟ من كه فارغ التحصيل شدم! واسه چي برم هاگوارتز؟!

آرتور دقايق بسيارى را صرف توضيح دادن مديريت دامبلدور به او كرد.

-پروفسور شوخيتون گرفته؟! هاگوارتز...مديريت...سخنرانى اول سال...!

ولى جواب دامبلدور، يك چيز بود:
-

گويا سن زياد دامبلدور، باعث آلزايمرش شده بود.

او واقعا به ياد نمياورد كه مدير هاگوارتز است...

آيا اين به اين معنا بود كه هاگوارتز بى مدير مي ماند؟
آيا اين پايان هاگوارتز بود؟
و يا محفلى ها چاره اى پيدا ميكردند؟

جواب تمام اين سوال ها را در پست بعد بيابيد!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.