هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۱۴ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۴:۴۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 564
آفلاین
یک رول بنویسید و توی اون خاطره یکی از دفعاتی که مورد آزار قرار گرفتید رو برامون تعریف کنید. این آزار میتونه هرچیزی باشه. هرچیزی که باعث شده شما ناراحت شید. قرار نیست حتما یه چیز منطقی باشه. دقت کنید هدف اینه که ابعاد متفاوت شخصیتتون رو ببینید. چه چیز در کاراکتر شما با بقیه متفاوته؟ چه چیزی میتونه خیلی آزارتون بده؟ و حتما در رولتون واکنشتون نسبت به این آزار دیدن و طریقه مواجهه و رفع این احساس رو برامون بنویسید. در انتخاب سبک نوشتاری (جدی یا طنز) آزادید. (۳۰ نمره)

روزی که آن اتفاق افتاد، وحشتناک‌ترین روز زندگی سدریک به شمار می‌رفت. همه چیزِ آن روز نحس، تیری بر قلب پاک و مهربان پسرک بود و معصومیت از دست رفته‌اش را می‌توان از نتایج آن دانست.
روزی که نه تنها دستش، بلکه تمام وجودش به خون آلوده شد...

صبح سرد زمستانی دیگری در خانه ریدل شروع شده بود. هر یک از مرگخواران به دنبال بهانه‌ای بودند که اندکی بیشتر در رختخواب بمانند‌. هرگونه صدایی در اطرافشان را طوری نادیده می‌گرفتند که گویی تمام عمرشان کر بوده‌اند.

در این میان، سدریک در اثر لرزشی از فرق سر تا نوک پایش از جا پرید. پیش از آنکه حتی چشمانش باز شوند می‌توانست حس کند که چیزی درست نیست.

- هی! پس پتوم کو؟

درست است که سدریک وابستگی زیادی به اندازه‌ی بالشش به پتو نداشت و نود درصد مواقع اصلا از آن استفاده نمی‌کرد، اما کاملا مطمئن بود که شب قبل، در آن سرمای سوزناک زمستانی آن را روی خود انداخته بود.

غرغرکنان و درحالی که پشت سر هم به خودش وعده‌ی خواب بیشتری می‌داد تا بابت نیمه رها کردن خواب لحظاتی قبلش ناراحت نشود، به دنبال پتویش به راه افتاد.

دقایقی نه چندان کوتاه سپری شد تا اینکه در آشپزخانه با چیزی که به زحمت میشد آن را بقایای پتو نامید، مواجه شد.
- این...دیگه چیه؟

تکه‌ی باریکی از پارچه‌ی زرد رنگ و مقادیر زیادی نخ، چیزهایی بود که از پتو باقی مانده بودند.
چشمانش سیاهی رفت. آشپزخانه با وسایلش دور سرش چرخیدند. توان از پاهایش خارج شده و با مغز به استقبال زمین رفت.

- عه سلام سدریک! اومدی دنبال پتوت؟ شرمنده، برای یه کاری مجبور شدم ازت قرضش بگیرم...خودت خواب بودی و من چشمای بسته‌ت رو به نشونه‌ی موافقتت در نظر گرفتم.

سدریک با تعجب و ناباوری به اسکورپیوس خیره شد‌.

- خب راستش، می‌خواستم لباسایی که شستمو پهن کنم، دیدم بند رخت نداریم، از این طنابایی که لباسای خیسو روش آویزون می‌کنن...بخاطر همین مجبور شدم پتوی تو رو که جلوی چشمم بود به یه سری بند نازک تبدیل کنم که بشه لباسا رو روش انداخت. از وقتی بانو مروپ رفته کارا خیلی سخت‌تر شدن؛ میدونی که.

دنیا همچنان دور سر سدریک می‌چرخید.
- تو...پتوی منو...رشته رشته کردی؟ مرلینا...حالا این به کنار، بقیه‌ش...کو پس؟
- اوه بقیه‌ی پتو؟ همون لحظه که داشتم تو حیاط اون بندای پتویی رو وصل می‌کردم به درخت، یه گردشگر خیلی پولدار رد شد و از طرح هیپوگریفی که روی باقیمونده‌ی پتوت بود خیلی خوشش اومد، منم ده هزار گالیون فروختم بهش. دیگه کجا می‌تونستی اون پتوی کهنه‌ و نصف شده رو با همچین قیمتی بفروشی بره؟

سدریک تلوتلوخوران از آشپزخانه بیرون رفت.

- ناراحت نباش بابا، ده گالیون سهم تو رو هم میدم!

بی‌توجه به صدای اسکورپیوس که از داخل آشپزخانه به گوش می‌رسید، به اتاق خوابش برگشت.
شوکی که بابت از دست دادن پتویش تجربه کرده بود، در برابر احساسی که با دیدن صحنه‌ی مقابلش در اتاق به او دست داد، هیچ بود.

آنجا درست جلوی چشمانش، جسد پاره پاره‌ی بالشش قرار داشت. پرهای داخلش در سراسر اتاق پخش شده و چیزی از روکش پشمی و نرمش باقی نمانده بود.

- فکر کنم، این اسمش...حمله‌ی قلبیه!

درست در همین هنگام، پلاکس از جلوی در اتاق رد شد و قلمویی را در هوا تکان داد.
- دمت گرم سدریک بابت اون پرها! به لطفت تونستم این قلموهای نرم و جدیدو داشته باشم که با اون پرهای قوِ مرغوب توب بالشِت درست شدن!

پلاکس چیز بدی را نشانه گرفته بود. با این کار، حکم قتل خود به دست سدریک رد با همان قلموها امضا کرده و حالا خوشحال و خندان روبه‌رویش ایستاده بود.

- این کارا...آزار روحی محسوب میشه! شما از خط قرمزای من عبور کردین! به احساساتم لطمه زدین! باعث شدین احساسِ...ناراحتی من برانگیخته بشه!

درست در همین هنگام، سدریکی که از شدت ناراحتی چهره‌اش مچاله شده بود، روی پلاکس پرید و قلمو را از دستش بیرون کشید.
- بهت...نشون...میدم! نشون میدم درست کردن قلمو با پرهای بالش من چه عاقبتی می‌تونه برات داشته باشه!

در این لحظه، انتظار می‌رفت سدریک دست به قتل‌های زنجیره‌ای زده و خون پلاکس و اسکورپیوس و هر شخص دیگری که سر راهش سبز میشد را بریزد؛ که درواقع همین کار را هم کرد، اما اندکی متفاوت‌تر.
قلمو را در سطل رنگ قرمز فرو کرد و آن را سرتاسر بدن پلاکس مالید. حتی به دهان و چشم‌هایش هم رحم نکرد و تک تک قسمت‌های سر و صورتش را رنگ کرد.

سپس به سراغ اسکورپیوس رفت و همین کار را با او هم تکرار کرد. در مسیرش به رامودا، نارلک، کتی، لوسی و لینی هم برخورد و آنها را با صورت‌هایی قرمزرنگ بدرقه کرد.

و درنهایت، به اتاقش برگشت و بالش زاپاسش را از زیر تخت بیرون کشید.
- آخیش...خودمو خالی کردم و الان تقریبا میشه گفت راحت شدم.

هنوز هم خشمگین بود، اما میزان عصبانیتش بطور قابل توجهی فروکش کرده و کم‌کم جای خود را به احساس شیرین خستگی می‌داد.
طولی نکشید که پلک‌هایش بسته و سدریکِ خشمگینِ جهنمی ناپدید شد. و بجایش، سدریک دیگوریِ همیشه خواب در اتاق دراز کشید.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۳۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۰۰ چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 122
آفلاین
تکلیف جلسه اول درس فلسفه و حکمت




باران به تندی بر روی صورتش می بارید. موها و لباس هایش همگی خیس شده بودند. نگاهی به دستان خونی اش انداخت. او انجامش داده بود. باورش نمی شد، او انجامش داده بود!

فلش بک - چند ساعت قبل

- ببین حتی نمی تونه از خودش دفاع کنه!
- سر و وضعش رو ببین مگه چندسالته که موهات سفیدن؟
- میگن تو وضع بدی پیداش کردن درحالی که داشته تو خون خودش غلط می خورده.
پسری که این حرف را زده بود آب دهانش را به زمین پرتاب کرد.
- اینجور آدما رو باید انقدر کتک زد تا بمیرن.
- آره اصلا ارزش زنده موندن ندارن اینا.
پسری دیگر این حرف را زد لگدی دیگری به جسم مچاله شده رو به رویش زد و سپس همگی از آنجا دور شدند.
پس از دور شدن آنها جثه کوچک و مچاله شده، سرش را بلند کرد. صورت سفید و رنگ پریده اش پر خون بود و موهای سفیدش از خون خیس بودند. با دستان نحیف و کوچکش خون بینی اش را پاک کرد. لباس خاکی اش را تکاند و با زحمت از جایش بلند شد. به سختی می توانست راه برود خودش را کشان کشان به سمت خوابگاه پرورشگاه رساند و در را بست. حداقل در خوابگاه خیالش راحت بود. به خاطر ظاهر عجیب و غریبش کسی حاضر نبود با او هم اتاقی شود، هیچ دوستی نداشت و هر روز از دیگران کتک می خورد. حتی رمق اینکه از خود دفاع کند را نداشت از نظرش سزاور چنین رفتاری بود. ارزشی برای خودش قائل نبود کسی که پدرش او را رها کرده بود و مادرش اهمیتی به بود و نبودش نمی داد، سزاوار زیستن نبود.
پس از اندکی درنگ وارد حمام کوچک اتاقش شد. مدیر پرورشگاه از بی نظمی متنفر بود اما به مشکلات بچه ها اهمیتی نمی داد پس زخم ها و کبودی های بدنش بی اهمیت شمرده می شدند.
لحظاتی بعد درحالی که لباس بلند و سفید مخصوص پرورشگاه را پوشیده بود و موهایش را با حوله ای کوچک خشک می کرد از حمام بیرون آمد و و خودش را رو تخت انداخت چشمانش را بست. تصاویر، صدا ها، فریادها همگی با لحن بی رحمانه ای برایش تداعی شدند. لحظاتی را درون سلول کوچکش شکنجه می شد. ناگهان چشمانش را گشود.
" نباید بهش فکر کنم... نباید..."
صدای بلندگوی راهرو صدای افکارش را شکست.
- ارکوارت راکارو همین الان به دفتر پرورشگاه مراجعه کنه.

بدون لحظه ای درنگ از جایش بلند شد گویی اختیار بدنش را نداشت. نمی دانست به چه منظور به دفتر فرا خوانده شده است. احتمالا دوباره توسط مدیر به دلیل مشکل آفرینی برای بچه های دیگر، تنبیه می شد؛ فقط برای اینکه با دیگران متفاوت بود. شاید چند سال پیش برایش مهم بود، شاید چند سال پیش برای کتک خوردن حتی گریه هم می کرد اما چند وقتی بود که بی تفاوتی گریبان گیرش شده بود.
- مهم نیست... مهم نیست... مهم نیست.
در حالی که ناخن هایش را می جوید زیر لب این کلمات را تکرار می کرد.
تا به خودش بیاید خود را روبه روی دفتر مدیر دید. در زد و پس از شنیدن صدای مدیر درا را باز کرد.
مدیر در حالی که سر تا پایش را با حقارت برانداز می کرد گفت:
- باز که باعث دردسر شدی راکارو! چقدر طول می کشه که دست ازدردسر درست کردن برداری؟

سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

- واسه این کارا صدات نکردم. واسه این صدات کردم که باید بچه جدید رو راهنمایی کنی.
مدیر درحالی که سرش را با تاسف تکان می داد، ادامه داد:
- هیچ کس حاضر نشد راهنماییش کنه، چون به اندازه تو عجیب و غریبه.

با خودش فکر کرد" عجیب و غریب اندازه من... آره؟ فکر نکنم همچین چیزی ممکن باشه"
مدیر سرش را تکان داد به گونه ای که داشت باخودش حرف می زد.
- در هر صورت کار خودته، چون هم اتاقی جدیدت هم هست.

هم اتاقی جدید؟ حریم خصوصی اش شکسته می شد. آرامشی که داشت از بین می رفت؛ اصلا از کجا معلوم می توانست با فرد جدید کنار بیاید؟ شاید اون نیز مانند بچه های دیگر او را مسخره می کرد یا حتی کتک می زد.

- چرا اینجا وایسادی و بر و بر منو نگاه می کنی؟ برو اطراف رو نشونش بده.
در حالی که به او نزدیک می شد شانه پسرک را محکم فشرد و توی گوشش نجوا کرد:
- از دردسر دوری می کنی؛ فهمیدی؟

سرش را نشانه تایید تکان داد. به طرف در رفت اما حین اینکه در را می گشود، متوجه شد حتی نمی داند بچه جدید کجاست؛ ولی وقتی که سرش را برگرداند، چشمانش با یک چشم سرخ تلاقی کرد.
فردی که رو به رویش ایستاده بود پسری همسن و سال خودش، با موهایی نقره ای و ماسکی که دهان و سمت راست صورتش را پوشانده بود و تنها چشم سرخش نمایان بود. با خود گفت " از منم عجیب و غریب تره..." درحالی که سعی می کرد لبخند بر لب داشته باشد، سرش را تکان داد.
- من ارکوارت راکارو هستم... مثل اینکه... خب باید اطرافو بهت نشون بدم.
می توانست قسم بخورد که این حرف بیشترین کلماتی بودند که در طول عمرش به کار برده بود، بنابراین دستان و پیشانی اش خیس عرق بودند؛ دستش را به طرف تازه وارد دراز کرد.
پسر نگاهی به سر تا پایش انداخت اما دستش را به سوی او دراز نکرد. فقط با آرام ترین لحن ممکن چیزی به زبان آورد.
- جیسون!

فرض را بر آن گرفت که اسم پسر "جیسون" است.
- خب جیسون اینجا ساختمان اصلیه...


**********


کمی بعد تقریبا تمامی جاهای مهم را به جیسون معرفی کرده بود و مطمئن شده بود که جایی را از قلم نیانداخته باشد. تا جای ممکن از گفتن جزئیات پرهیز کرده بود؛ حرف زدن کمی برایش سخت بود بنابراین به گفتن اسم مکان ها و توضیح بسیار مختصر درباره آن ها، بسنده کرده بود.
- خب رسیدیم به خوابگاهمون اینجا جاییه که...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند، با بر خورد شی سختی بر روی زمین افتاد. صدای سوت ممتد در سرش درحال پخش بود نمی توانست چیزی را بشنود، در حالی که گرمی خون را روی شقیقه اش احساس می کرد، شاهد نزدیک شدن چند بچه بود که گویا در راهرو خوابگاهش منتظر ایستاده بودند.
صورت پر از پوزخندشان را می دید که در حال مسخره کردنش هستند. یکی از آنها لگد محکم بر شکمش زد، از درد مچاله شد اما به رسم عادت همیشگی، حرفی نزد.
جیسون را دید که در گوشه ای سالن تماشایش می کند؛ برایش مهم نبود اما ته دلش می خواست که حرفی بزند و اینکه حتی سعی کند به این قائله پایان دهد. یعنی آنقدر این مسئله طبیعی بود که حتی تعجب هم نمی کرد؟ درست بود... انتظار داشتن از فرد غریبه ای که چند دقیقه است او را می شناسی، بی معناست. لبخند تلخی بر لبش نشاند. حتی برای خانواده اش هم مهم نبود چه برسد...

- بلند شو رفتن.

سرش را بلند کرد و چهره بی احساس جیسون را رو به رویش دید. جیسون دستش را به طرفش دراز کرد. برای گرفتن دستش مردد بود اما، پس از کمی کشمکش درونی، دستش را گرفت. از زمین که بلند شد متوجه شد که سرگیجه و دو بینی دارد وخونریزی اش متوقف نشده است. نیم نگاهی به جیسون انداخت و باهم وارد خوابگاه شدند.

- برو یه دوش بگیر سرت خونریزی داره.

حتی نمی دانست احساسش نسب به این جمله چیست. به صورت بی حالت جیسون نگاه کرد اصلا نمی توانست حدس بزند در سرش چه چیزی می گذرد. بدون گفتن کلمه ای وارد حمام شد و پس مدت کوتاهی بیرون آمد. جیسون را دید که مایعی سرخ رنگ و نواری بلند و باریک بر دست داشت.

- بیا بشین اینجا باید زخمتو ضد عفونی کنیم.

بی حرف روی تخت نشست و به جیسونی که در حال ریختن مایع سرخ رنگ روی پنبه بود، خیره شد.

- رقت انگیزن!

با تعجب به جیسون نگاه کرد.
- چیزی گفتی؟

جیسون با صورت بی حالت و چشم سرخ رنگش که گویی سرخی اش نمایان تر می نمود، به چشمانش خیره شد.
- کسایی که حتی سعی نمی کنن از خودشون دفاع کنن، رقت انگیزن!
بعد از گفتن این کلمات پنبه آغشته به مایع سرخ رنگ را روی زخمش فشرد.

_ آخ! آروم تر!
- دردش از لگدی که تو شکمت خورد بیشتره؟

سرش را پایین آورد و مانند همیشه چیزی نگفت.
جیسون نوار باریک با دقت روی پنبه بست؛ از جایش بلند شد و به پنجره ای رو به زمین بازی بود نزدیک شد. صدای نم نم باران فضا را پر کرده بود و سکوت بی پایان بین آن دو در جریان بود. هیچکدام سعی در شکستن سکوت نداشتند، گویی در رقابتی برای سکوت بیشتر بودند. سرانجام سکوت شکسته شد.
- اینو بگیر.

به شی در دست جیسون خیر شد. چاقویی ظریف و کوچک، جوری که در کوچک ترین جیب مخفی پالتو، جا می شد.

- اگه این قدر ضعیفی، چرا تمومش نمی کنی؟ یا از خودت دفاع کن، یا تمومش کن.
صورتش جدی بود اثری از شوخی نبود.اگر جز این بود، مایه تعجب بود. در همین یک ساعتی که با جیسون آشنا شده بود، فهمیده بود با کسی شوخی ندارد. با نگاهی مصمم چاقو را گرفت. باید تصمیم خود را می گرفت، حق با جیسون بود.
پس از تعویض لباس های از ساختمان پرورشگاه خارج شد. باران به تندی بر زمین می خورد و صدای رعد عرش آسمان را به لرزه در می آورد. زمین بازی خالی از بچه ها بود.
پاهای برهنه اش از سرما می لرزیدند، بدن نحیفش خیس آب بود و موهایش به پیشانی اش چسبیده بودند. چاقویی که جیسون به او داده بود را در دست داشت، چشمانش را بست، چاقو را محکم فشرد و به سوی قلبش نشانه رفت؛ اما وسط راه متوقف شد.
چاقو از دستان لرزانش بر زمین افتاد، پاهای ضعیفش، دیگر تاب تحمل وزنش را نداشتند؛ بلا فاصله بر روی زمین افتاد. سرش را گرفت و شروع به فریاد زدن کرد؛ اما صدای فریادش در میان غرش آسمان گم شد.
حضور کسی را احساس کرد؛ سرش را بلند کرد و با جیسون رو به رو شد. در حالی که گرمی اشک هایش روی صورت سرد و خیسش احساس می شد، رو به جیسون گفت:
- نتونستم انجامش بدم. خواستم... ولی نتونستم. نمی خوام اینجا متوقف شم می خوام از خودم دفاع کنم! نمی خوام بازنده باشم!

گرمی دست جیسون را رو شانه اش احساس کرد. این گرمی از فرد سردی مانند جیسون بعید بود.

- پس قراره باهاش چیکار کنی؟

به پاسخ این سوال فکر کرده بود و خوب می دانست می خواهد چکار کند. نگاهی به جیسون و سپس به ساختمان بزرگ پرورشگاه انداخت.

پایان فلش بک

خیره بر شعله های لرزان رو به رویش بود. حتی باران نیز نمی توانست آن را خاموش کند. ساختمان رو به رویش که چند ساعت پیش استوار پس از سالیان سالباقی مانده بود، در شعله های آتش در حال سوختن بود. صدای آژیراز دوردست می آمد؛ بالاخره متوجه آتش سوزی شده بودند. سردش بود اما حال اهمیت نداشت. نگاهی به دستانش انداخت که چند لحظه پیش خیس از خون دشمنانش بود، اما این نیز مهم نبود.

- می دونستم از پسش بر میای!
صدای جیسون بود،
سرش را برگرداند. قسم می خورد که صورت خندانش را برای لحظه ای دیده بود، اما فقط لحظه ای کوتاه. زندگی اش را مدیون او بود؛ او فرشته نجاتش بود. بنابراین دستش را به سویش دراز کرد.
- بیا دوست شیم جیسون کن!

با کمال تعجب، جیسون دستش را به گرمی فشرد.
- مگه همین الانش نیستیم؟!




پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۴۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۵۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5205
آفلاین
*
- هی؟

این چندمین باری بود که لینی سعی داشت توجه مرد رو به خودش جلب کنه اما جوابی نمی‌گیره. برای لینی عجیب نبود که در اکثر مواقع صدا داشته باشه اما تصویر نه. چون کوچیک بود و اصولا دیده نمی‌شد و فقط آوای صداش تو فضا می‌پیچید و برای حضار سخت بود که منبع صدا رو پیدا کنن.

اما این‌بار فرق داشت و مثل اکثر مواقع که واقعا دیده نمی‌شد نبود. مرد طوری وانمود می‌کرد انگار نه چیزی شنیده و نه چیزی دیده، در حالی که لینی مطمئن بود اون کاملا متوجه حضورش شده. مشتریان هم مدام خودشون رو به لینی می‌کوبیدن و با کنار زدنش توجهی به این که اونم توی صف خرید ایستاده نمی‌کنن. حتی وقتی که به جلوی صف می‌رسید با بی‌توجهیِ فروشنده به نحوی توسط مشتریان به عقب رونده می‌شد!

ولی لینی حشره‌ای نبود که با این بادها بلرزه. هر بار بال‌بال‌زنان برمی‌گشت و دوباره جایی تو صف برای خودش پیدا می‌کرد. این جمله همیشه آویزه‌ی گوشش بود که "هیچ‌وقت چیزی که هستی رو فراموش نکن، چون بقیه‌ی دنیا فراموش نمی‌کنن. مثل یک زره تنت کن و هیچ‌وقت وسیله‌ای برای آزارت نمی‌شه".

لینی با همین طرز فکر بین مرگخواران جایی برای خودش پیدا کرده بود و هم‌چون سایر مرگخواران مورد احترام و افتخار لرد و حتی هم‌رزمانش قرار گرفته بود. پس اگه تا به اینجای رول انتظار داشتین لینی ذره‌ای خم به ابرو بیاره، اشتباه کردین. لینی خودِ حقیقیش که پیکسیِ آبی رنگی با جثه‌ی کوچیک بود رو پذیرفته بود.

لینی بالاخره بعد از هزاران بار کنار زده شدن، دوباره به جلوی صف می‌رسه.
زنی که پشت سرش قرار گرفته بود، حشره‌کش دستی‌ای که گوشه‌ی فروشگاه رها شده بود رو برمی‌داره و تهدیدکنان جلو میاد.
- صدای ویز ویز می‌شنوم. هرکی یه حشره دید بگه بزنمش.

و سعی می‌کنه ضربه‌ای با حشره‌کش به لینی بزنه که لینی سریعا جاخالی می‌ده و رو به فروشنده فریاد می‌زنه:
- هی آقا، واقعا دوست ندارید ازتون خریداری بشه و جیباتون پر پول؟

مرد بالاخره نگاهی به لینی می‌ندازه و پوزخندی می‌زنه.
- عه ببخشید ندیدمتون. فکر کردم حیوون خونگی یکی از مشتریام هستین.

نه‌تنها مرد قهقهه‌ی بلندی می‌زنه که حتی باقی مشتریان هم با شنیدن این حرف پقی می‌زنن زیر خنده و نگاه تحقیرآمیزی به حشره‌ی کوچیکی که ادعا می‌کرد برای پر کردن جیب فروشنده از پول اومده می‌کنن. لینی در پاسخ با لبخندی نگاهش رو بین حاضرین عبور می‌ده.

مرد که لبخند ابلهانه‌ای گوشه‌ی لبش جا خوش کرده بود، بعد از اطمینان از این که مشتریان به اندازه‌ی کافی از خندیدن به لینی لذت بردن، مجددا نگاهی بهش می‌ندازه.
- راستش هرچی نگات می‌کنم به نظر نمیاد پولی با خودت حمل کنی. نیست هر گالیون تقریبا هم اندازه خودته... پس سوال من اینه که، گرفتی ما رو؟ نکنه دزدی چیزی هستی؟

مرد کمی حالت تهاجمی به خودش می‌گیره اما لینی حتی قدمی به عقب برنمی‌داره. بلکه دست تو جیبش که با طلسمی گسترده شده بود می‌کنه و کیسه‌ی بزرگی که پر از گالیون بود رو بیرون میاره و جلوی فروشنده و روی پیشخوان پرتاب می‌کنه.

مرد با اطمینان کیسه رو برمی‌داره و در حین باز کردنش می‌گه:
- هه. مطمئنم کلش با سنگ پر شده یا حداقل یه مشت نات توشه نه گالـ... هان!

به محض باز شدن در کیسه، برق طلایی گالیون‌ها به بیرون می‌تابه و چشمای فروشنده رو غرق درخشش خودش می‌کنه.
- خب حالا چی می‌خواستی بخری؟
- کلاه گیس!

و دوباره‌ی شلیک خنده‌ی حضار.
مرد اما این‌بار صبر می‌کنه تا از سرگرم شدن مشتریان لذت ببره، بلکه پشت پیشخوان ناپدید می‌شه و دقایقی بعد با انواع و اقسام کلاه‌گیس‌ها برمی‌گرده.
- امیدوارم همونطور که طلسم گستردگی رو بلدی...

مرد با نگاهش اشاره‌ای به جیب لینی می‌کنه و ادامه می‌ده:
- طلسم کوچیک کردن هم بلد باشی. آخه می‌دونی؟ فکر نکنم اندازه‌ت بشه. یا نکنه می‌خوای بعنوان لونه ازش استفاده کنی؟

لطفا نویسنده رو مجبور نکنین که دوباره به خنده‌ها و تمسخرهای مشتریان اشاره کنه و خودتون به صورت پیش‌فرض با هر حرکتی که انجام می‌شه این موضوع رو متصور شین.
لینی کاملا ریلکس دستی به یکی از کلاه‌گیس‌ها می‌کشه و نرمی و لطافتی که پوستش رو لمس می‌کنه، بهش اطمینان می‌ده که با جنس بنجل طرف نیست و کلاه‌گیس‌های نابی برای لرد خواهد بود.

- دست نزن! فقط اگه به خرید مطمئنی دستمالیشون کن. نگاه کن چی کار کردی! حشره‌ای شد! دیگه کی اینو از من می‌خره؟ خودت باید ببریش!
- که حشره‌ای شد هان؟

لحن لینی این‌بار متفاوت از دیالوگ‌های قبلیش بود و کاملا جدی و با لحن عجیبی بیان شده بود که حتی فروشنده هم متوجه شده بود.

- مشکلی نیست. خودم می‌برمش. نه تنها اینو... بلکه این رو... و این... و حتی این... یا اصلا تمامشون.

لینی با هر کلمه‌ای که می‌گفت رو به جلو حرکت می‌کرد و به کلاه بعدی دست می‌زد. مرد از این حرکت لینی بسیار عصبی شده بود اما چون بهونه‌ی جدیدی برای تحقیر لینی پیدا کرده بود، خودش رو کنترل می‌کنه.
- خب متاسفم، ولی این کیسه پول برای خرید تمام کلاه‌گیسایی که کثیفشون کردی کافی نیست. و چون گفتم به هرکدوم دست بزنی باید حتما ببریش، حالا دیگه تو چنگ خودمی.

فروشنده اینو می‌گه و دستشو به سمت لینی دراز می‌کنه تا اونو تو مشت خودش بگیره. اما لینی با جهشی به بالا بال می‌زنه و جاخالی می‌ده. همزمان چوبدستیش رو هم بیرون می‌کشه.
- اشتباه نکن، اون تنها کیسه پولی نیست که همراهمه. ولی اشتباه کردی. درسته که اولش قصد داشتم مثل یه شهروند نمونه ازت بخرمشون، ولی الان نقشه‌ی دیگه‌ای دارم. آواداکداورا!

لینی فرصتی برای واکنش به فروشنده نمی‌ده و انعکاس اشعه‌ی سبز رنگ طلسمش رو توی چشمای فروشنده می‌بینه و لحظه‌ای بعد، هیکل بی‌جان فروشنده با صدای گرومپی روی زمین میفته. لینی صدای کشیده شدن چوبدستی سایر مشتریان رو می‌شنوه اما حتی به اونا هم فرصتی نمی‌ده و با طلسمی فروشگاه رو به آتش می‌کشه.
- وقتی به خودتون جرات می‌دین که با مرگخوار لرد سیاه درگیر بشین، انتظار عواقبش رو هم داشته باشین.

در حالی که مشتریان جیغ و فریادکنان سعی در خاموش کردن آتیش و فرار از اونجا داشتن، لینی به سرعت کلاه‌ها رو کوچیک کرده و همراه کیسه‌ی گالیون توی جیبش جا می‌ده و پروازکنان به سمت تک پنجره‌ی فروشگاه که پشت پیشخوان بود پرواز می‌کنه.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

Only Raven

تصویر کوچک شده
ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰:۰۳ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۹:۴۱:۳۶
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 422
آفلاین
دخترک کتک خورده، کنار جدول خیابان لم داده بود و جای کبودی هایس را میمالید.
پشمالوی کوچکش، با بغض سعی میکرد مانند همیشه اعصابش را گل هم نریزد.
_ کتییی!
_ چته؟ به جای "کتی کتی" گفتن میتونی یه تشکر خشک و خالی بکنی.
_ آخه خیلی سخته!

دخترک چوب دستی اش را بر ملاج پشمالو کوفت.
_ پس ساکت باش‌.

پشمالو داشتن هم نیز، جز مشکلات زجر آور کتی رفته بود. هر روز مجبور بود جلوی دانش آموزانی را که از زبان قاقارو زخم خورده بودند بگیرد تا پشمالو را زیر پایشان له نکنند. پشمالوی مذکور، اینبار با یک مالفوی درگیر شده بود و درباره ی موی سفیدِ "شبیه پیرمردش" نظر داده بود. پرسیده بود که آیا زجر بسیاری کشیده؟ و هنگامی که مالفوی گفته بود چرا اینرو میپرسی، قاقارو جواب داده بود:
_ آخه موهات زود تر از موعد سفید شده.

اگر کتی دیر تر رسیده بود، مالفوی لقمه ای کروشیو به خورد پشمالوی بدبختش میداد.

_ قاقارو! التماست میکنم این زبوناتو فقط برای من بریز. هربار مجبورم باشون درگیر شم تا آسیب نبینی. یه ذره قدر بدون بدبخت بد زبون!
_ اوهوم باشه. فقط کتی... اون دختررو ببین.

کتی، با کنجکاوی جهت پنجه ی کتی را دنبال کرد.

_ سوراخای دماغاش چه بزرگه. بنظرم انگشت شستشم تو سوراخای دماغش جا میشه.

سپس هر دو، از خنده کف زمین پهن شدند.
" رطب خورده منع رطب کی کند؟"



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹:۴۱ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۱:۴۳
از ما هم شنیدن!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 214
آفلاین
پلاکس از خوشحالی بالا پرید و بوم نقاشی اش را به سمت لرد سیاه چرخاند:
_ اینم صد و یکمین نقاشی من از شما؛ شرطتون انجام شد. حالا باید بریم قدم بزنیم.

لرد سیاه روی صندلی جا به جا شد.
_ باشد، اما دو روز است که روی این صندلی ناراحت نشسته ایم‌، اعضای بدنمان قفل کرده، باید کمی استراحت کنیم.

پلاکس با چهره‌ای غمگین، قلمویش را پشت گوشش گذاشت:
_ بعد... میتونیم بریم قدم بزنیم؟

_ که قدم بزنید، تو باز چشم منو دور دیدی نیم وجبی؟

دمپایی بلاتریکس با نهایت شدت به سر پلاکس خورد و سپس روی زمین افتادند(هم پلاکس و هم دمپایی).
لرد سیاه لبخندی زد و نگاهی به نشانه تشکر به بلاتریکس انداخت، سپس از پله های عمارت بالا رفت.
بلاتریکس جلو رفت و به پلاکس بیهوش چشم دوخت:
_ حالا قهر نکن، میتونی یه نقاشی برام بکشی؟

ناگهان دختر بهوش آمد و از جا پرید:
_ البته که میتونم، بعدش بریم قدم بزنیم؟

پلاکس با دیدن زنی با موهای پریشان، درهم شد. در آن حالت خواب و بیدار، صدای اربابش را شنیده بود و به آن پاسخ داده بود.
بلاتریکس لنگه دیگر دمپایی را به سر پلاکس کوبید، بعد از یقه‌اش گرفت و اورا کشان کشان تا اتاقش برد.

_ ببین، میخوام یه چیز خاص باشه، نه مثل این صد و یکی فتوکپی که از لرد کشیدی، یه چیزی با خلاقیت خودت. میخوام دهن همه باز بمونه.

پلاکسِ به وجد آمده سر تکان داد.
_ من استاد این کارام، یه نقاشی ‌‌‌‌‌‌‌‌بکشم داوینچی جلوم زانو بزنه.
_ خوبه، دو روز وقت داری. بعدش خودم میام و ازت میگیرمش.

بلاتریکس منتظر تایید نماند و از اتاق پر از بوم های تصویر لرد سیاه بیرون رفت.
پلاکس قلمویش را به سمت یک بوم خالی دراز کرد:
_ کاری بکنم کارستون.

___________________________________


مهلت دوروزه، در حالی که پلاکسِ نقاش به سقف خیره شده بود و گاه گاه برای خوردن یک لقمه بیسکوییت چشم از آن میکشید گذشت. پلاکس پیر و چروکیده شده بود، نیم کره راست مغزش درد میکرد‌. بوم ها و قلمو ها بر سرش فریاد می‌زدند، اندازه اتاقش حداقل یک دهم اندازه واقعی به نظر می‌رسید و هوا برای استشمام کردن، کم می‌آمد.
هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که صدای تق تق در بالا رفت و بلاتریکس وارد اتاق شد:
_ تابلوی من کو؟ همه تو جشن منتظرن تا ببیننش، زود باش نشونم بده.

با تکانی که پلاکس به مهره های کمرش داد، چند تایی از آنها شکستند و پایین ریختند.
اما توانست روی پاهایش بایستد و دستش را به طرف بوم خالی دراز کند:
_ اینو با رنگهای خاص کشیدم، فقط آدمای لایق و بزرگمنش میتونن ببیننش.

فایده نداشت، بلاتریکس داستان پادشاه و خیاط را شنیده بود و چوبدستی اش درست در جهت پیشانی پلاکس قرار داشت.

_ ببین بلا... من همه سعیمو کردم.
_ گوش نمیدم، تو فقط یه بار قرار بود یه کاری برای من انجام بدی.
_ من خیلی فکر کردم.
_ میکشمت!
_ خواهش میکنم چند روز دیگه زمان بده.
_ آبروم پیش همه دوست هام میره!
_ بلا مشکل من جدی بود.
_ برام مهم نیست.
_ آخـ... آخه من... من... آرت بلاک شده بودم!

بلاتریکس این را شنیده بود؛ درک کرد، چوب دستی‌اش را غلاف کرد و به آرامی از اتاق خارج شد.
پلاکس باید چند روز دیگر به سقف خیره میماند.



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷:۲۴ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۷:۴۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 165
آفلاین
سلام پروفسور.

یک رول بنویسید و توی اون خاطره یکی از دفعاتی که مورد آزار قرار گرفتید رو برامون تعریف کنید. این آزار میتونه هرچیزی باشه. هرچیزی که باعث شده شما ناراحت شید. قرار نیست حتما یه چیز منطقی باشه. دقت کنید هدف اینه که ابعاد متفاوت شخصیتتون رو ببینید. چه چیز در کاراکتر شما با بقیه متفاوته؟ چه چیزی میتونه خیلی آزارتون بده؟ و حتما در رولتون واکنشتون نسبت به این آزار دیدن و طریقه مواجهه و رفع این احساس رو برامون بنویسید. در انتخاب سبک نوشتاری (جدی یا طنز) آزادید. (۳۰ نمره)


سعی کرد از خنده های تمسخر آمیز هم کلاسی هایش فرار کند. این وضعیت هر روز او بود. مدام تمسخر دیگران و بعد فرار اسکورپیوس. دو کلمه فرار و تمسخر شاید دو کلمه تاثیر گذار در زندگی اش بودند.
او گناهی نداشت. انتظار هایی که پدرش در دوران تحصیلش در هاگوارتز به وجود آورده بود حالا برای جانش شده بود. تقصیر خودش نبود که پدرش قدرت رهبری و عرضه ی زیادی داشت و در مقابل خودش هیچ کدام از این ویژگی ها را به ارث نبرد
بود.

- دیگه سعی می کنم اونجا نرم. همش دردسره. منم خوشم از دردسر نمیاد. باید زیاد یکجا نمونم...ممکنه دردسر به وجود بیاد.

چیزی که همیشه قلب اسکورپیوس را به درد می آورد انتظارات اطرافیانش بود. آنها دوست داشتند اسکورپیوس کار های پدرش را انجام دهد و خود پدرش باشد. در صورتی که او می خواست خودش باشد. مثل خودش رفتار کند و مثل خودش زندگی کند. مگر این حق یک انسان نبود.
مدام حرف های اطرافیانش در ذهنش تکرار میشد. این حرف تمام ذهنش را پر کرده بودند. نمی گذاشتند راحت فکر کند. شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند چون این افکار اجازه خواب به او نمی دادند.

- باید فکر خودمو خالی کنم. حالا که دیگه کسی منو اذیت نمیکنه...نباید خودم خودمو با این افکار آزار بدم.

ولی نمی توانست. این افکار یک روزه به وجود نمی آمدند که بخواهند یک روزه از بین بروند. این افکار در بلند مدت چنان ضربه روحی ای به او زده بودند که دیگر نمیشد با هیچ ورد و یا دارویی آن را درمان کرد و یا حتی تاثیرش را کم کرد.

به سمت کلاس معجون سازی حرکت کرد. باید هر چه زودتر به کلاس می رسید و تا همین الان هم حسابی دیر کرده بود و باید منتظر تنبیه استادش می ماند و این حسابی او را ترسانده بود.

به آرامی دستگیره در را باز کرد و وارد کلاس شد. بر خلاف چیزی که تصور کرده بود کلاس خالی بود و بنظر تعطیل می آمد. اسکورپیوس گشتی در کلاس زد و به اطراف کلاس نگاهی انداخت. در حین نگاه کردن با عنوانی روی یک میز مواجه شد که رویش نوشته بود:
شادی رو میشه تو تاریک‌ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو روشن کنه.

این عنوانی مثل آب یخی روی افکارش جاری شد. این جمله باعث تحول او شده بود. او باید دنبال شادی می گشت. باید از هاگوارتز می رفت چون که در ناگوارتر آن را پیدا نمی کرد.

در دلش از صاحب جمله و آن کسی که آن را نوشته بود تشکر کرد. شاید روزی کسی که آن را نوشته بود هم به همین وضع اسکورپیوس یا و وضعیت شبیه به او آزارش میداد.

حالا باید می رفت. هر زودتر باید آنجا را ترک می کرد. دست به کار شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۴۹ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۲:۴۸ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 147
آفلاین
نقل قول:
یک رول بنویسید و توی اون خاطره یکی از دفعاتی که مورد آزار قرار گرفتید رو برامون تعریف کنید. این آزار میتونه هرچیزی باشه. هرچیزی که باعث شده شما ناراحت شید. قرار نیست حتما یه چیز منطقی باشه. دقت کنید هدف اینه که ابعاد متفاوت شخصیتتون رو ببینید. چه چیز در کاراکتر شما با بقیه متفاوته؟ چه چیزی میتونه خیلی آزارتون بده؟ و حتما در رولتون واکنشتون نسبت به این آزار دیدن و طریقه مواجهه و رفع این احساس رو برامون بنویسید. در انتخاب سبک نوشتاری (جدی یا طنز) آزادید. (۳۰ نمره)


سال ها پیش...نه دو دختر...نه نمیدونست چطوری باید به یاد بیاره...تقریبا مثل آماندا شده بود، البته حق داشت احساسات تاثیر مستقیم روی حافظه دارن، دفترش رو باز کرد. قلم پرش رو برداشت و شروع به نوشتن کرد.
یه روزی دوستی داشتم ...اسمش رو خوب یادمه ولی نمیخوام که حتی تو یادم بیندازی اش دفتر عزیز...بعضی چیز ها قلب رو آب می کنه... پس بهتره گفته نشه. هر کاری براش کردم از خودم هم گذشتم ولی کاری کرد که....

روی تخت دراز کشید و به سقف اتاق که طلسم شده بود آسمات شب را نشان دهد را نگاه کرد. چشماش کم کم بسته شد.
-اون واقعا بی خوده ... به درد نخوره...عجیبه...تجربه واقعی نداره...مثل ما نیست.

اشک ها آرام روی گونه هایش را داغ کرد به زور جلوی هق هق اش را گرفت.

- آره به نظر منم همین طوره.

فقط چند دقیقه پیش جیانا به اتاق رفته بود تا توی آینه خودش را مرتب کند که فهمید بهترین دوستش همراه کسی که فکر می کرد سعی داره دوستش رو ازش بگیره وارد اتاق شدن.
- نه..من این طوری نیستم...من...
- میدونی فکر کنم نباید دیگه باهاش دوست باشی.

جیانا دیگه تحمل نکرد نمیتونست مثل دختران دیگه تظاهر کنه هیچی نشده ، تقصیر اون نبود که بلد نبود چطوری باید دل سنگ باشه.
- من بی خود نیستم.

اشک مثل آبشار از چشم هایش روان بود از مخفی گاهش که میز پشت بسته بود بیرون آمد و فریاد کشید.
- من بی خود نیستم می فهمی ؟ من عجیب نیستم...من...

گریه امانش را برید فکر نمی کرد در جشن تولدی که به خاطرش آن همه هیجان داشته و همه کار کرده این طوری شود از اتاق با گریه بیرون زد و هر دو دختر را در شک رها کرد. او باید می ساخت بقیه ی عمرش را با این حقیقت که او آنجا بود و شنیده بود. که قلبش چه خواسته و چه نا خواسته برای همیشه ترک عمیقی برداشته بود. نه این که نمیتونست واقعی باشه می تونست؟ نه ...قلب که نمیکنه مغز مسئول احساسات ولی قلبش درد می کرد...درد واقعی ....پس این چی بود؟

جیانا از خواب پرید بالشش غرق اشک بود . ملانی او را بیدار کرده بود توی خواب باز هم ...
- م...متاسفم...من...من...
- چیزی نیست.هما چیز تموم شد.

جیانا زیر لب طوری که هیچ کس جز خودش نفهمه گفت.
- هیچ وقت تموم نمیشه .

رز که تا چند لحظه پیش با نگرانی نگاهش می کرد بغل کرد.اشک هاش سریع تر شدن.
-ممنونم...شما ... بهترینین

حرکت مختصر شنل نامرئی را چند دقیقه بعد که بالاخره آرام شده بود تشخیص داد.
- آلبوس؟
- سلام...میخواستم...ببینم ، خب...
- ممنونم.
جیانا محکم آلبوس رو در آعوش گرفت . آلبوس دستی به صورت غرق اشکش کشید.
- چیزی نیست... میفهمم چه حسی داره.


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶:۱۵ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور

پیوز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۱ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۰:۵۹ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
از شکاف های تنهایی هاگوارتز
گروه:
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
یک رول بنویسید و توی اون خاطره یکی از دفعاتی که مورد آزار قرار گرفتید رو برامون تعریف کنید. این آزار میتونه هرچیزی باشه. هرچیزی که باعث شده شما ناراحت شید. قرار نیست حتما یه چیز منطقی باشه. دقت کنید هدف اینه که ابعاد متفاوت شخصیتتون رو ببینید. چه چیز در کاراکتر شما با بقیه متفاوته؟ چه چیزی میتونه خیلی آزارتون بده؟ و حتما در رولتون واکنشتون نسبت به این آزار دیدن و طریقه مواجهه و رفع این احساس رو برامون بنویسید. در انتخاب سبک نوشتاری (جدی یا طنز) آزادید. (۳۰ نمره)

پدرش به تازگی از لب رودخانه باز میگشت. با اهرمی فلزی دو دلو آب را با خود حمل میکرد و به سمت خانه می آورد تا همه چیز را برای یک صبحانه دل انگیز آماده کند، مادرش نیز که از کولی های محلی بود با جادوی ضعیفی که در چنته داشت در حال درست کردن صبحانه بود؛ پِیزلی، پمبروک، پاول و پیوز چهار فرزند خانواده که تقریبا به ترتیب از بزرگ به کوچک در رنج سنی پانزده تا یازده سال قرار داشتند خود را برای چالش های بیداری در صبح جمعه آماده میکردند. همه آنها در حال پوشیدن لباس هایشان برای خروج از اتاقشان بودن که ناگهان اِینزلی مادر خانواده برای صرف غذا صدایشان کرد.

چند دقیقه بعد همه اعضای خانواده دور میز گرد آمده بودند و پس از دعا شروع به خوردن آن غذا نمودند. سکوت میز را فرا گرفته بود تا هنگامی که پیزلی، دختر بزرگ خانواده که چهره ای عبوس و کولی مانند داشت با صدای زیر و دو رگه اش گفت:
-راستی مادر، فکر میکنم این خبر به گوشت رسیده که یک مدرسه جادوگری تو نزدیکی اسکاتلند ساخته شده!؟

اینزلی که در یک خانواده کولی با اصالتی از آسیای جنوبی به دنیا آمده بود و علاقه ای به جادوهای حرفه ای و سفید نداشت، چشم غره ای رفت و گفت:
-به خانواده ی ما هیچ ربطی نداره، دوست ندارم بچه های عزیزم پیش یک مشت اشرافی خود برتر بین آموزش ببینن!
-اما مامان، ما حداقل میتونیم اینجوری جادوهایی یاد بگیریم که بتونیم به جای املت درست کردن از خودمون محافظت کنیم!

پیزلی که برای دیدن این مدرسه و درس خواندن در آن هیجان زده بود به شدت از بابت اهمیت ندادن مادرش به احساساتش ناراحت شده بود. غم در چهره اش مشخص بود، همانطور که سعی در راضی کردن مادرش داشت، به سه برادر دیگر خود نگاه میکرد و انتظار تایید آنهارا میکشید. بحث بین مادر و فرزند بزرگ خانواده همچنان ادامه داشت و یک دیگر به انکار سخن هم میپرداختند. پدر خانواده "ایوان" که یک ماگل زاده بود ولی جادو را به سختی فرا گرفته بود و تا حدودی بر آن تسلط داشت از ناراحت شدن دخترش بابت انکار های مادر بسی خشمگین شده بود.
-حرفشم نزن اینزلی! من این بچه هارو به اون مدرسه کوفتی میبرم!

میز در شوک فرو رفت، پمبروک که پسری مغرور و خودشیفته بود، رو به مادرش کرد و با تلخی لحن گفت:
-مامان، همه که قرار نیست مثل تو کولی بمونن، آدما میرن دنبال پیشرفت! چرا ما جادو زاده ها این کارو نکنیم؟

اینزلی بسیار از حرفی که پمبروک زده بود ناراحت شده بود، ضربان قلبش رفت بالا و در شوک حاصل از شنیدن یک جمله تلخ فرو رفت. احساس میکرد که دیگر فرزندانش از او حساب نمیبرند، بهرحال مدتی طولانی بود که برای در آوردن خرج خانه به نقاط دور برای کولی گری رفته بود و با درمان مردم با جادو درآمد کسب میکرد. و گویا در این مدت پدر خانواده که شخصی منفعل (از لحاظ جادوگری.) و مانند ماگل ها در مشاغلی چون نجاری و آهنگری فعالیت میکرد، رای خانواده را برای نظرات خودش خریده بود.
-چطور جرئت میکنید با من اینجوری حرف بزنید؟ من شمارو بزرگ کردم و من صلاح شمارو میدونم، چطور ممکنه انقدر نمک نشناس باشید؟

اخم های پیزلی، پاول، پمبروک و ایوان در هم فرو رفت. قبل از آنکه هر کدامشان لب بگشایند اینزلی ادامه داد:
-اگر شما برید توی اون مدرسه مسخرتون میکند و میشید مضحکه یک سری جادوگر پولدار که فقط خودشون رو به عنوان موجود زنده قبول دارن. مادرتون کولیه و شما تا ابد محکوم به کولی بودن خواهید بود.
-خب راستم میگه...

پیوز با لحنی آرام و بی صدا گفت.

-دهنتو ببند جن کثیف!
پدرش اینگونه خطابش کرد. هنوز دلیلی برای این موضوع که چرا ایوان به این حد از پیوز متنفر بود مشخص نیست، او سه فرزند اول خودش را بیشتر از هر کسی و هرچیزی دوست داشت ولی پیوز همیشه فرق داشت. او جثه کوچکتر و صورتی زیبا تر از همه داشت، موهای سفیدش تا زیر کتف هایش بلند بود و چشم های خاکستری اش به مانند نور ماه برق میزد. ولی مهم ترین فرق او با بقیه این بود که همیشه نظری متفاوت با بقیه داشت. چه درست و چه غلط، او همیشه چیزی در دست داشت که با آن در برابر سخنان خانواده اش مقابله کند. هم اکنون که با مادرش موافق است به نظر می آید دلیلش مخالفت با بقیه بوده و مادرش نیز تا به الان دل خوشی از سخن گفتن با او نداشته است. این حجم از مخالفت های او با دیگران به حدی رسیده بود که باعث شده بود هر زمانی که سخن میگوید تمامی اعضای خانواده تفاوت هایش را در سرش بکوبند. مادرش او را فرزند خود نمیدانست و حس میکرد بر اساس یک طلسم به دنیا آمده تا دنیایشان را تاریک تر کند.
-البته این روش مناسبی برای خطاب کردنم نبود ایوان!

بله با نام کوچک پدرش را صدا میکرد، زیرا هیچ احترامی بین آن دو وجود نداشت.
-ببینید من نمیدونم شما چه مرگتون شده، پیزلی که کاملا مشخصه بابت هر موضوعی سریعا جوگیر میشه و علاقه به این داره که هر زمانی که دلش میخواد با یه موضوع ازدواج میکنه انقدر تو کف توجهه، ایوان هم که کلا از دار دنیا فقط چوب بریشو بلده، دقیقا یکی میشه بهم بگه کی قراره تو درسا بهمون کمک کنه؟ نکنه پمبروکی که همیشه جلو آینه داره موهای کثیفشو تکون میده و یه جوری لباسشو مرتب میکنه انگار تقریبا هزار سال دیگه قراره بره رو مجله ی "وُگ"ِ فرانسه، یا مثلا پاول عزیز که کلا نوچه ی شما چهار نفره و هرچی جمع بگه انجام میده؟ اوه یادم نبود که از همتون قوی تر تو این خونواده منم که فقط با یازده سال سن کل زندگیتونو رو من میچرخونید، تازه نفریناشم برای منه!

مادرش که از این سخنان او تعجب کرد گفت:
-فکر نکن میتونی با دفاع از حرف من هر خزعبلی که میاد تو دهنتو بیان کنی! این خونواده هرگز مدیون تو نبوده و تو فقط یک موجود کثیف و حاصل طلسم سیاهی!

پیزلی با خشم و غضب دیرینه نسبت به پیوز میگفت:
-میدونی؟ اصلا کسی تو رو به عنوان یک عضو خونواده اینجا نمیپذیره، نمیفهمم با چه هدفی هنوز بین مایی جن کثیف!

این دفعه ولی پیوز بعد از سال ها تحقیر جرقه ای در ذهن خود را تجربه میکرد. این جرقه آنقدر با قدرت بود که توانسته بود تمام وجودش را به آتش بکشد، او حالا مانند یک بمب ساعتی عمل میکرد و فقط منتظر سخن گفتن پاول و پمبروک بود. دفعات قبل، پیوز احساسات عجیبی را تجربه میکرد، هر دفعه که خانواده اش او را تحقیر میکردند نفس هایش عمیق تر میشد و ریه هایش بزرگ تر. گویا او خود را برای یک تنفس توفانی آماده میکرد و میخواست برای مقابله با آنان تمام قدرت ریه هایش را به کار گیرد. ولی اکنون وقت این نبود، سرش را پایین آورد و زیر چشمی به رو به رویش که ایوان و اینزلی نشسته بودن نگاه میکرد، با صدای آرامی گفت:
-خفه شید...

اما این تازه شروع ماجرا بود. پمبروک که به هویتش بر میخورد اگر کسی با او مقابله کند، مشتی آرام به پاول زد و او را برای تایید دادن به سخنان خودش آماده میکرد. منظور این است که بعد از این اتفاق برای پیوز مشخص است که هرچه پمبروک بگوید، پاول با جان و دل تایید میکند.
-میدونستی میخواستیم توی بچگی با گذاشتن یه بالش روی سرت به این زندگی خفت بار کثیفت پایان بدیم؟
-هه! آره! صورت کوچولوی کثیفتو میخواستیم زیر دستامون له کنیم!

آن دو خطاب به پیوز بودند، پیوز چشمانش را بست؛ آن ها ادامه دادند:
-معلوم نیست پدرو مادرت کی ان! اصلا چطوری اومدی تو شکم مامان و اون به دنیات آورد، راست میگن! تو یه طلسم کثیفی، هرگز نباید وجود میداشتی! هیچکس تو این دنیا دوست نداشت موجود زشتی مثل تورو توی خونوادش داشته باشه...!
-آره. توی بچگی همه مسخرمون میکردن که چرا انقد ظاهر احمقانه ی تو عجیبو داغونه!

صدایی آرام در میان حرف هایشان گفت:
- خفه شید، وگرنه...
-وگرنه چی؟ قراره دوباره مثل بچگیات شلوارتو خیس کنی؟ البته که اون مدرسه کوفتی جای تو و امثال تو نیست، شما طلسم زاده ها تا ابد کولی میمونید و تو این شکی نیست! میتونی الان یه گاری بگیریو باهاش بری سمت دیار هفت جد خودت!
-ساکت شو لطفا...

پمبروک پوزخند زد و با خنده به پیوز گفت:
-ساکت نمیشم، بدبخت عوضی!

پیوز دو دستانش را روی سر خود گذاشت، این آتش درونش را به سختی میتوانست تحمل کند. احساسی که در وجودش فوران کرده بود احساسی مرکب از خشم و نفرتو ناراحتی بود. ناخن هایش را به کف سرش میفشرد، بیرون زدن خون از این قسمت از پوستش را حس میکرد. احساس قدرت میکرد، احساس شدید قدرت... ریه هایش به اندازه ی کافی بزرگ شده بودند، بند نحیف و لاغرش هم اکنون به مانند بدن هرکول عظیم شده بود، قفسه سینه اش فراخ و سپر شده بود و پاهایش را از روی صندلی به زمین میفشرد. آرام زیر لب جمله ی "خفه شو" را زمزمه میکرد، گویا فقط یک تلنگر نیاز داشت که:

-طلسم زاده ی کثیف!

این جمله را پمبروک و پیزلی با هم گفتند. اما نمیدانستند در آینده چه اتفاقی برایشان رخ خواهد داد. چرا که در همین لحظه پیوز از اعماق روحش داد زد، شاید بتوان گفت در آن لحظه بلند ترین صدایی که بشریت تا به حال بدون استفاده از وسایل اضافه تولید نموده این فریاد پیوز بود. فریادی که سر داده بود به حدی بلند بود که امواج صوتی تولیدی از طرف او در هوا نمایان شده بودند و کلبه چوبیشان به شدت میلرزید. همه اعضای خانواده دست هایشان را بر روی گوششان گذاشته بودند و آن ها نیز از شدت درد فریاد سر می دادند. ولی این فریاد ها دربرابر صدای پیوز، ناچیز بودند. پیوز فریاد میزد و اشک میریخت. چشمان خاکستری اش از شدت فشار خونین شده بودند و سرش بابت فشار ناخن هایش خونریزی میکرد. اما گوش ها و چشمان بقیه نیز از این قاعده مستثنی نبود. همه ی اعضای خانواده به مانند این خونریزی میکردند که گویا دیگر نفس های آخرشان است. چشمان و گوش های پمبروک به شدت قرمز شده بود و پیزلی بابت ضعف بدنش این مایع قرمز را فواره میداد...

چند دقیقه بعد...

سکوت همه جا را فرا گرفته بود. تنها کسی که صدای نفس هایش را میشد شنید، فقط پیوز بود. سری خونی و چشمانی قرمز در لابه لای موهای سفید و ژولیده اش شدیدا نشان دهنده ی ناتوانی در ادامه ی فعالیت تا مدتی طولانی بود. تکان نمیخورد، خیره به زمین بود... همه دراز کشیده بودند، نمیدانست چرا، ولی کف خانه را خون پر کرده بود. همه افتاده بودند... همه ساکت بودند... هیچکس به او نمیگفت طلسم زاده، هیچکس به او بی احترامی نمیکرد، همه ساکت شده بودند... همه خفه شده بودند... همه مرده بودند...

او حالا از درون مرده بود، او خاطره ای را تجربه کرد که گویا هیچوقت نمیخواست تجربه اش کند. شاید او قبل از این اتفاق نیاز به یک فرصت برای دوست داشته شدن بود... اما حالا دیگر چه؟ فردی که ناخواسته قاتل تمام خانواده اش است؟ البته اگر بشود نامش را گذاشت خانواده... او صدایی تولید کرده بود که با همان باعث مرگ کسانی شد که نامشان را بر نام او میگذاشتند. او شکست. او نابود شد... او مرد.

با آنکه مدت ها گذشت و او توسط هاگوارتز به عنوان یک دانش آموز دعوت شده و در دادگاه جادوگری نیز تبرئه گشت، اما هرگز نتوانست حتی یک روز هم به کاری که کرده فکر نکند. او مرگ خانواده اش را رقم زد. او مرد ولی زنده بود. او قبل از مردنش مرده بود...


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۲۸ ۱۱:۳۶:۳۲

برخاسته از دوران رماتیسم!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۱۶ یکشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو

آماندا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۰ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۳۵:۰۷ چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱
از وسط خواب!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 26
آفلاین
یک رول بنویسید و توی اون خاطره یکی از دفعاتی که مورد آزار قرار گرفتید رو برامون تعریف کنید. این آزار میتونه هرچیزی باشه. هرچیزی که باعث شده شما ناراحت شید. قرار نیست حتما یه چیز منطقی باشه. دقت کنید هدف اینه که ابعاد متفاوت شخصیتتون رو ببینید. چه چیز در کاراکتر شما با بقیه متفاوته؟ چه چیزی میتونه خیلی آزارتون بده؟ و حتما در رولتون واکنشتون نسبت به این آزار دیدن و طریقه مواجهه و رفع این احساس رو برامون بنویسید. در انتخاب سبک نوشتاری (جدی یا طنز) آزادید. (۳۰ نمره)
(تو این رول خاطرات یک روز نوشته شده. چون آماندا فراموشی داره و هیچ‌وقت چیز دقیقی از یک خاطره یادش نیست. امیدوارم قابل قبول باشه براتون.)
**********


چیزی به خاطر نداشت. نه از درس‌هایش از زندگانی‌اش. همه چیز را فراموش کرده بود.
اسم‌ها، کلمات، خاطرات، گذشته... همه برایش هیچ و پوچ بودند. نه اهمیتی داشتند نه می‌توانست تلاشی برای به خاطر آوردن آنان بکند. پس تنها یک راه مانده بود؛ بی‌توجهی.
باید از کلاس به خوابگاه می‌رفت. دلیلش را نمی‌دانست، راهش را هم همینطور. پس مثل همیشه پیش یکی از اعضای ریونکلاو رفت و کنار گوشش از او خواست که همراهیش کند. اینگونه احتمال گم شدنش کمتر بود.

----------------------
-هی این همون دختره‌ست که همه چیز یادش میره!
-ما رو یادته؟!
-فکر کنم اگه هم‌گروهیاش نبودن اون نمی‌تونست زندگی کنه.

راست می‌گفتند. او حتی به خاطر نمی‌آورد الان برای چه دارد در راهرو قدم می‌زند و برای چه باید این حرف‌ها را بشنود.
چند دقیقه‌ای نگذشت که این گفتگو را هم از خاطر برد. مثل همیشه.

-ممنونم که همراهیم کردی.
-خواهش می‌کنم. فقط یه چیزی.

ایستاد و به دخترک خیره شد.

- نمی‌تونی خودت تنهایی بیایی؟
-آم، راستش، منـ...
-آماندا!

سولی بود. مثل همیشه آمده بود تا از جواب‌هایی که نداشت، فراریش بدهد. از جواب‌هایی که به سختی به خاطر می‌آورد و می‌خواست همان‌قدر هم نداند تا راحت‌تر زندگی کند. راحت‌تر از همه.

----------------------

دوباره بدون منتظر ماندن سوالات پی‌درپی پسری که همراهش آمده بود، وارد خوابگاه دختران ریونکلاو شد و مثل همیشه روی تختش دراز کشید. زل زده بود به طرح‌های چوبین تخت بالایی. اینجا، این مکان، این خوابگاه و آدم‌هایش، همیشه برایش یادگار حرف‌هایی بود که به خاطر نمی‌آورد ولی می‌دانست قشنگ هستند چون حس می‌کند پروانه در قلبش به پرواز در می‌آید و تا مغز و روحش را به لرزشی از خوشی دعوت می‌کند.
به پنجره نگاه کرد. طبق عادت در این وقت تاریکی شب، او باید دور از بقیه بچه‌ها، درحالی که آنان دارند شام می‌خورند، او به گوش دادن آهنگش بپردازد.
کیف کوچک وسایل ماگلی که به سختی وارد مدرسه کرده بود را در دستانش گرفت. بازش کرد.

----------------------
-وای تو از وسایل ماگلی استفاده می‌کنی؟
-مگه... مگه چشه؟ خلاف قوانینه؟
-هی هی! کارش نداشته باشین!

لینی آمد و تازه‌واردها را از آماندا دور کرد. کم خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد که سریع به خوابگاه برگردد. او رفت و لینی را با تازه‌واردان سمج ریونکلاو تنها گذاشت.

-چیزی نیست! اشتباه دیدی!
-نه آخه خودشـ...
-میگم چیزی نیست. برگرد به خوابگاهت. وقت خوابه.
-چشم.

ناراحتی در صدایش بود. اینها تقصیر او بود.

----------------------

آهنگ با صدایی بسیار ملایم در گوشش پخش می‌شد. نمی‌خواست در دردسر بیافتد. او باید قبل از ورود هرکسی متوجه می‌شد و وسایلش را جمع می‌کرد. باید دلایل خوش‌حالیش را، تنها چیزهایی که به خاطر می‌آورد را از خودش دور کند.


It's coming to the point
Where I'm breaking now
And all my thoughts have sunk
Below the surface now
I don't have
The strength to fight
No I don't have
The strength to fight



با موسیقی خوشحال می‌شد، گریه می‌کرد، می‌خندید و احساس می‌کرد.

----------------------
-خدای من! تو تولدم رو یادت رفت؟!
-من... من فقط...
-تو واقعا دوست منی یا چی؟!
-مگه دوست بودن...
-آره! انقدر نگو مگه دوست بودن به اینه یا به اونه! تو حتی یادت میره من کی‌ام و میری با یه دختره دیگه صحبت می‌کنی!
-آخه...
-بسه! ما بهتره دیگه رفیق نباشیم! من خسته شدم! این همه دختر تو مدرسه هست! چرا تو؟!

با خودش فکر کرد.
واقعا چرا او؟ چرا همیشه او در صحنه جرم بود؟ چرا او همیشه مجرم شکستن قلب مردم بود؟!
این دوستش را هم از دست داد.
به خاطر فراموشی...

----------------------

صدای پا شنید.
سریع وسایلش را جمع کرد. اما در زودتر باز شد و چهره‌ی ترسیده‌ی لینی در چهارچوب در ظاهر شد.
-تو... تو چرا نیومدی غذا بخوری؟!
-من... حوصله نداشتم.
-چیزی شده؟
-نه.

موزیک بعدی پلی شد.

You gave me a shoulder when I needed it
You showed me love when I wasn't feeling it
You helped me fight when I was giving in
And you made me laugh when I was losing it

لینی بود. همیشه اینجا، در کنارش بود. درکش می‌کرد. نمی‌گذاشت گم شود، غرق شود، بی‌حس شود. او همیشه اینجا بود.
نباید چیزی می‌گفت. او نباید ناراحت شود.

-نه، چیزی یادم نیست. اتفاقی نیوفتاده.
-واقعا؟ تو گفته بودی وقتی آهنگ گوش می‌دی خاطرات اون روز یادت میاد. برای همین از اوایل شب تا نصفه شبا بیداری تا بنویسیشون. خودت اینو گفتی، هوم؟
-آره، ولی الان واقعا هیچی یادم نیست.

لینی روی تخت خودش نشست و به آهنگی که به آرامی صدای نسیم در اتاق پخش می‌شد گوش داد.

And if I could, I'd get you the moon
And give it to you
And if death was coming for you
I'd give my life for you

آماندا زل زده بود به کفش‌هایش. آری، او همیشه با موسیقی و نوای آن تمام خاطرات آن روزش را به خاطر می‌آورد. مثل الان.
نه، نباید به خاطر بیاورد. این خاطرات زیبا نیستند، هرگز نبودند که الان باشند!

----------------------
-استاد این دختره مثل همیشه تکلیفش رو یادش رفت بیاره.
-شاید چون یادش رفته کدوم کلاس رو کی داریم.
-این از منم حواسش پرت تره!

استاد سرفه‌ای کرد و قهقه‌ی بعد از تمسخر او آرام گرفت.

به دستانش خیره شد. آنقدر انگشتانش را فشار داد که نفهمید کی دست دیزی روی دستش نشست.

-چیزی نیست. من تکالیفت رو آوردم. الان میدمش به استاد می‌گم یادم نبود که بهت بگم من میارمشون و برای همین همراهت نبودن. باشه؟
-بـ... باشه. ممنونم.

دیزی لبخندی زد. لبخندی از سر مهربانی و دوستی؛ نه از ترحم و دلسوزی.

----------------------

-چرا گریه می‌کنی؟! آماندا؟! چیشده؟!
-هیچی... من... من خوبم.
-نه نیستی! چیشده؟!

چیزی که به خاطر آورد را گفت.
حالا لینی کنارش نشسته بود و منتظر بود تا آماندا بقیه چیزهایی را که به خاطر می‌آورد را تعریف کند.
آهنگ بعدی پلی شد.

I've been upside down
I don't wanna be the right way round
Can't find paradise on the ground


----------------------
-تو همه‌ی رفاقت‌ها رو جهنم می‌کنی چون حتی بلد نیستی خاطره تعریف کنی و جو رو گرم کنی. فقط عین ماتم‌زده‌ها یه گوشه نشستی و کتاب می‌خونی و عین احمق‌ها لبخند می‌زنی.
-چون...
-بازم نمی‌تونی حرف بزنی؟
-لال شده.

باز هم این پسرها. همین سال سومی‌های قد بلند که چیزی از ادب نمی‌دانند و قد بلندشان فقط آنان را به دلقکی مسخره و دراز تبدیل کرده است.

-چون دلیلی نمی‌بینم با هرکسی صحبت کنم؛ چون هرکسی به درد حرف زدن نمی‌خوره. شما هم جزوشین!
-واقعا؟! مگه ما رو یادته؟

ساکت شد.
نه، یادش نبود. به خاطر نمی‌آورد. حتی یک اسم. فقط یادش می‌آمد که از اینها خوشش نمی‌آید.
-دلیلی نمی‌بینم شماها رو حتی به خاطر بیارم.

رفت؛ نه، درست این بود که فرار کرد.
صدای خنده‌یشان را می‌شنید.

----------------------


It's coming to the point
Where I'm breaking now
And all my thoughts have sunk
Below the surface now
I don't have
The strength to fight
No I don't have
The strength to fight

دستانش را روی چشمانش گذاشت و اجازه داد صدایش خفه اما آزاد باشد. اشک‌هایش روی زمین می‌ریخت.

-از این به بعد سعی نکن با همه هم‌صحبت بشی. با خودمون باش. با کسایی که درکت می‌کنن. با کسایی که گاها... آره، گاها دوست دارن مثل تو خیلی چیزا یادشون بره.

به قلب و ذهنش اشاره کرد.
-اما هنوز اینجا و اینجا هست. همه اون خاطرات تلخ و سخت اینجا هستن و کاش نبودن! دلم می‌خواست منم مثل تو یادم بره ولی خب. بیا با هم در لحظه زندگی کنیم. تو، گذشته رو نداری و نمی‌خوای، و تنها چیزی که داری الانه. ما هم یه جورایی انگار چسبیدیم به گذشته، ولی چیزی که نیاز داریم الانه. نظرت چیه با ما که هم‌دیگه رو کامل می‌کنیم بمونی؟ هوم؟

آماندا سرش را تکان داد.
لینی کمی او را در آغوش کشید و سپس تنهایش گذاشت تا کمی آرام شود.
باید فکر می‌کرد. آیا باید فکر می‌کرد؟ نه نیازی به فکر کردن نبود.
وسایلش را جمع و پنهان کرد. کفش‌هایش را درآورد و گوشه‌ی تختش گذاشت، هودی سیاهش را پوشید و زیر پتویش خزید.

به او ضربه می‌زدند؛ اذیت و آزار یک اتفاق همیشگی بود؛ اما او، هنوز می‌توانست با کسانی هم‌دم شود و هم‌صحبتی کند.
آنان، هرگز او را فراموش نمی‌کردند، او هم هرگز فراموششان نمی‌کرد.


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۴۴ شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۸:۱۳
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 191
آفلاین
روزی از روز های بهار در اوایل سال 1400 میلادی هنری پنجم در حالی که با لشکرش به سمت دشت های مرتفع شرق در حرکت بود تا با ارتش مهاجم انگلستان که شنیده بود برای گرفتن انتقام از نبرد قبلی عازم مرز های فرانسه ی کبیر شده بودند مقابله کند. هنوز از پاریس خارج نشده بود که سربازان کت بسته نیکلاس را پیش هنری بردند و روی زمین انداختند. پادشاه با تکبر به او خیره شده بود.

-تو همونی هستی که میگن زندگی جاویدان داری؟
-اینطور میگن!

هنری کمی به چشمان نیکلاس خیره شد و سپس دستور داد تا او را به زندان ببرند و اینقدر شکنجه بدهند تا یا بمیرد یا اعتراف کند و حقه های جادوگری خودش را برملا زد.

نیکلاس بخت برگشته در زندان شکنجه های بسیار شد. زلیخایی هم نبود که هی به دیدنش بیاید تنها او بود و دیوار سرد و سنگی. یک روز نیکلاس از راهرو صدایی شنید، اما اینقدر ضعیف بود که متوجه نمیشد. مجبور شد از محلولی که از کتاب اسرار یاد گرفته و درست کرده بود و در شیشه ای کوچک همراه خودش داشت استفاده کند. خاصیت آن محلول این بود که قدرت شنوایی بسیار ویژه ای به شخص استفاده کننده میداد. اما باعث میشد که تمامی دیگر حواسش از کار بیوفتد. نیکلاس مجبور بود و محلول را سر کشید.

حس کرد که کم کم چشمانش سیاهی میرود و جایی را نمیبیند دست و پایش لمس شد و روی زمین افتاد. صورتش روی زمین کثیف افتاده بود اما هیچ بویی حس نمیکرد، هیچ چیزی را حس نمیکرد اما می شنید. همه چیز را. از صدای پای سوسک ها که روی دیوار ها راه میرفتند تا موشی که از جلوی در رد شدو صدای اتش مشعل ها!

-خداکنه اون سوسک ها روی تن من نباشن.

البته اگر هم بودند حسشان نمیکرد.

صدای صحبت های ته راهرو را هم شنید.

-قراره فردا فلامل رو اعدام کنن؟
-درسته بین مردم شایعاتی به وجود اومده. اونا میگن با اینکه نیکلاس شکنجه میشه اما کشته نمیشه و اون واقعا نامیراست. پادشاه هنری دستور داده تا فردا در وسط شهر اعدام بشه و سر بریده اش تو کل فرانسه گردونده بشه.

نیکلاس با شنیدن این حرف ها حسابی ناراحت شد و فکر اینکه قرار است بمیرد حسابی ازارش میداد. کم کم حواسش برگشت چشم هایش نور هارا میدیدند و توانست دست هایش را حرکت دهد.
نیکلاس تمام شب را نخوابید تا فکری کند اگر اسلحه ای داشت شاید میتوانست کاری کند. صبح روز بعد نگهبان ها برای بردن نیکلاس آمدند. در حال باز کردن در چوبی سلول بودند که در تکانی خورد.

نیکلاس خیلی وقت بود روی این تکنیک کار میکرد و از یک کیمیاگر یهودی آموخته بود که جادو از قدرت هاله ی اطراف جادوگر ساطع میشه. و هر جادوگر هاله ای داره که قدرتش رو از اون میگیره و چوبدستی تنها برای متمرکز کردن اون قدرته. نیکلاس دستش را روی چوب گذاشت هاله ی طلایی رنگ را دور خودش تصور کرد و چوب را به اختیار درآورد. در چوبی هزار تکه شد و روی زمین ریخته. از تکه چوب های شکسته شده، هر کدام شاخه ی سرسبزِ درختی درآمد و به سمت نگهبان ها حمله کرد. نیکلاس بیشتر سعی کرد و شاخه های نوک تیز از بدن نگهبان ها رد شدند و انهارا به دیوار دوختند.
نیکلاس بیشتر از این وقت نداشت. از در اصلی بیرون امد اما ارتش همچنان جلوی در قلعه بود. چشمش به موش های فاضلاب افتاد. چشمانش را بست و روی هاله اش تمرکز کرد. کم کم نوری از پلک هایش گذشت و صحنه ای را دید. خودش را دید که جلوی در زندان ایستاده بود اما انگار زاویه ی دیدش خیلی کوتاه تر شده بود و از نزدیکی سطح زمین همه چیز را میدید. بوی پنیر را حس میکرد و هوس کرد به سراغ ان برود.

-نهــــه. حرف گوش کن.

نیکلاس بیشتر سعی کرد و جسم موشی اش را به سمت در بیرون برد. او توانست به هر موشی که میرسد ان را در اختیار بگیرد و در کمتر از چند ساعت صد ها موش جمع کرد.

-حالا وقتشه.
نیکلاس ارتش موش ها را به بیرون فرستاد تا با ارتش هنری مقابله کنند. سربازان از حمله ی موش ها جا خورده بودند و سعی میکردند تا لباس و کلاهخود شان را دربیاورند تا موش هارا از خود دور کنند اما فایده ای نداشت. نیکلاس همینطور از غفلت سربازان استفاده کرد و فرار کرد و در خانه ای خودش را پنهان کرد.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.