هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۸:۱۶:۴۵ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۴۸
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 570
آفلاین
خواسته ساده و واضح بود؛ گونی‌ای سیب‌زمینی در قبالِ انجام دادن خواستۀ مرگخواران. اما سدی که سر راهشان قرار داشت، شرطِ محفلیون نبود.
از کی تا به‌حال مرگخوار جماعت بی‌ چک و چانه تن به خفت محفلیون می‌داد؟
- ما مرگخوارا سرمون بره زیر ذلتِ تن دادن به خواستۀ محفلی نمی‌ریم! ما شخصیت داریم. ما با عزتیم.
- مرگخوارانمان، این کدام یکی‌تان است؟

بلاتریکس لیستِ متعدد مرگخوارانی که به عنوان سیاهی‌لشگر بی‌بررسی واردِ جبهه‌شان کرده بود را از جیب پشتش درآورد و مشغول بررسی شد.
- شماره 29اُمِ این فصله ارباب!
- مایلیم بی‌شماره 29‌ام شویم.

آن‌چنان که شواهد نشان می‌داد، لرد چندان از خودشیرینی و جوگیری مرگخوارِ سیاهی ‎لشگر خوشحال نشده بود. این شد که فرد مذکور از پنجرۀ شرقیِ خانۀ شماره دوازده گریمولد به بیرون انداخته شد و از آن‌جایی که خانه شماره دوازده در نگاهِ دیگران وجود خارجی نداشت، کلا از دنیای موجودیت ناپدید شد و به عدم پیوست.

- ارباب حالا بخوایم درخواستشونم انجام بدیم... سیب‌زمینی از کجا بیاریم؟

این سوال هنوز در دنیای ماده وجود خارجی داشت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲:۴۲:۲۰ شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
_آخ کمرم!

چیزی نبود...این یکی از محفلی ها بود که به دلیل سنگین بودن جمله‌ی لینی، کمرش شکست!
_من واقعا تحت تاثیر قرفتم با این حرف!
_آیا تقدیر ما این بود که روزی راه درست رو از زبان مرگخواران بشنویم؟ وااسفا..وااسافا!
_فرزندان روشنایی...حالا آرمان های من چی بود؟ که شکنجه بشم اشکالی نداره؟

دامبلدور منطقی حرف میزد...محفلی ها که با جمله لینی در حال نرم شدن بودند، حالا با تلنگر دامبلدور، دوباره سفت شدند!
_پروفسور درست میگه...چه ربطی داره دنیوی نبودن با شکنجه شدن جسم نازنین پروفسور؟

مخاطب این سوال، لرد ولدمورت بود..لرد نگاهی به جسم دامبلدور انداخت تا شاید درصدی نازنین بودن در آن پیدا کند...اما نتوانست!
_لینی...پاسخشون رو بده...چه ربطی داره؟
_ربط؟ الان پاسخ میدم ارباب...چیزه...ربطش چیزه...آممم...اصلا شما دنبال چی هستین محفلی ها؟ باید یه راه وسطی باشه که جفتمون رو راضی کنه!

محفلی ها به فکر فرو رفتند...آنها چه میخواستند؟
_خب ما چیز میخوام...چیز...نمیدونم...بذارین یه مشورت کنیم، میگیم خدمتتون!

محفلی ها سپس دور هم جمع شدند و به طوری که صدایشان به مرگخوارها نرسد، مشغول پچ پچ کردن شدند...

_دلت رو صابون نزن تام...فرزندان روشنایی هیچی غیر از عشق و عطوفت نمیخوان...که اون هم از شما برنمیاد...دلم برای مرده ها نمیسوزه...دلم برای زنده ها میسوزه!
_این دیالوگ چه ربطی به این موقیت داشت؟
_ربطش اینه که فرزندان روشنایی من رو با هیچ چیز عوض...
_اهم اهم...خب ما شور کردیم...یه گونی سیب زمینی بدین، که سوپمون فقط توش پیاز نباشه، بعدش پرفسور رو ببرین دم در شکنجه کنید!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۰۸ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۷:۴۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4941
آفلاین
مرگخوارا دامبلدورو می‌زنن زیر بغل تا از اونجا خارج شن که یهو در به رنگ قرمز در میاد. البته نه به این دلیل که دری بود متعلق به محفل، و نسبت به خروج دامبلدور واکنش خشمگینانه نشون داده باشه! نه. علت رنگ قرمزش هجوم ویزلی‌هایی بود که با قرار گرفتن جلوی در می‌خواستن مانع خروج مرگخوارا با دامبلدورشون بشن. کله‌های قرمز رنگ ویزلی‌ها علت این تغییر رنگ بودن.

لینی بال‌بال‌زنان جلو میاد.
- این مقاومت برای چیه؟ روح دامبلدور اونجاس!

لینی با انگشتش به روح دامبلدور که با حفظ فاصله اجتماعی در دستان رودولف قرار داشت اشاره می‌کنه و نگاه مرگخوارا به اون سمت می‌چرخه.
- و جسمش اینجا!

این‌بار نگاه مرگخوارا همراه با اشاره لینی به سمت جسم دامبلدور که زیر بغل مرگخوارا زده شده بود می‌ره.
- ما می‌خوایم جسمش رو شکنجه کنیم نه روحش، و در واقع اینطوری روحی که خودمون آوردیم رو شکنجه می‌کنیم نه دامبلدور شما. همه هم خوش‌حال.

نه‌تنها محفلیا راضی به نظر نمی‌رسیدن که حالا لرد هم با شنیدن این که در واقع دامبلدور رو شکنجه نمی‌کنن ناراضی می‌شه.

لینی ناگهان تغییر چهره می‌ده و با لحنی متفاوت از همیشه می‌گه:
- از کی شما محفلیان به جای آرمان‌های دامبلدور و روحش، اسیر جسم و خواسته‌های دنیوی شدین؟




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۵۹ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۵:۰۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 759
آفلاین
روح بالاخره وارد بدن دامبلدور شده و روح دامبلدور در دستان رودولف جا خوش کرده بود.

-اون رو به خودت نزدیک نکن! یهو می‌پره میره تو بدنت... بیا و درستش کن.

روح دامبلدور چشم غره‌ای به بلاتریکس رفت.
-اون چیه؟ اون به درخت می‌گن بابا جان. ادب و نزاکت یاد مرگخوارات نمی‌دی تام؟ ما در هاگوارتز بی احترامی رو تحمل نمی‌کنیم!

لرد چشم غره قوی تری را نثار روح دامبلدور کردند.
-یارانمون! شکنجه‌اش کنین!

مرگخواران همه به سمت رودولف حمله کردند تا روح دامبلدور را به سزای اعمالش برسانند.

-اهم اهم... یاران سیاه دل سبک مغز ما! نگفتیم شکنجه روحیش کنین! جسمش... جسمش رو شکنجه کنین. روح توشه!

مرگخواران دو گالیونیشان افتاد و سوت زنان مسیر را دور زدند تا به سراغ جسم دامبلدور بروند.

-تو مقر خودمون، می‌خواین پروفسور خودمون رو شکنجه کنین؟ دیگه چی؟... نوشابه، ماست، سالاد، چیز دیگه میل ندارین؟

جماعت محفلی روی دامبلدورشان تعصب داشتند.

-خب... این که کاری نداره! می‌بریمش تو کوچه شکنجه‌اش می‌کنیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۸:۰۳:۲۶ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۴:۳۰:۴۲ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 113
آفلاین
- اگه لازم بود دماغش رو دوباره بشکن، ولی زود وارد جسم این پیری شو... وگرنه خشم ما گریبانگیرت می شود!
- لرد آخه نمیشه پیر مرد گناه داره.
-تو غلط میکنی با هم جد و آبادت که با ما راحت حرف میزنی.

لرد با نهایت خونسردی بینی روح را میگیرد و چند چک و لگد مهمانش میکند.

-ارباب غلط کردم نزن!
-ادبت میکنم ای ملعون!
-عه ارباب مثلا من روحم ها نباید بتونین منو بزنین.
-عه و زهر مار!
-ارباب با من بودن! فش فش!
-نه نگینی عزیزمان تو راحت بغل خودت بخواب!
-بلاتریکس!

همه ی مرگخوارا با هم گفتند: بله

-مرض!
-بلاتریکس!
-بله ارباب بنده اینجام!
-بگو مارکوس بیاد این رو تا ته تو این پیری فرو کند.
-بله ارباب من اینجام
- مرض ترسیدیم! دندانهایت کدوم گورند!
-ارباب آخرین بار تو آکادمی هنری لندن منو دامبلدور تا میخوردم زد!
-خب مارخوس سیخوس باسیخوس بین سسوخ رو در سامبلدور! عه رودولف شعر گفتیم اینو بنویس در سر در اینجا بکوبانیم!
-چشم ارباب!

مارکوس پای روح رو گرفت و کشون کششون برد دهن دامبلدور رو باز کرد روح دامبلدور رو در آورد و روح محفلی رو داخلش گذاشت.

- عه ارباب چرا به فکر ما نرسید روحو از حلقوم دامبلدور بدیم داخل؟
- چون دور من را یک عده احمق گرفته اند!
-بفرمایید این خدمت شما ارباب!
-برو مارکوس ما رو مسخره نکن!
-رودولف بیا اینو یه گوشمالی بده درست بشه لامصب!
- من برم ؟
-گمشو!
-عه روح پیری رو نبر!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۱۷ سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده که وارد بشن.
روح می خواد وارد جسم دامبلدور بشه... ولی دماغ دامبلدور مانع این کاره!

.............................

الکساندرا ایوانوا، مرگخوار کج و کوله لرد سیاه، در فاصله بسیار کمی از دامبلدور ایستاده بود. صورتش تقریبا به صورت دامبلدور چسبیده بود و نگاهش از آن فاصله نزدیک، روی بینی شکسته او ثابت مانده بود.
-ارباب... بخورمش؟

لرد سیاه نگاه منزجر شده ای به ایوا انداخت.
-حالمان را به هم نزن ایوا! چقدر تو میکروب و آلوده و هپلی می باشی.

با شنیدن این سه کلمه، یکی دیگر از مرگخواران دچار لرزش شدیدی شد و بعد از فریادی بلند روی ایوا پرید!

لرد سرش را به نشانه افسوس تکان داد.
-گابریل... بسه... وایتکس زیاد نریز... می ترسیم سفید شود. با اسکاچ آخه؟... ایوایمان سابیده شد.

دامبلدور قصد داشت با گفتن جمله " حتی یکی از فرزندان تاریکی هم عادی نیست" لرد سیاه را به سخره بگیرد، ولی واق واق های روزانه سیریوس و زوزه های شبانه ریموس و ویزلی های متعدد و قد و نیم قد، ماندانگاس دزد و آرتور گلابی را به خاطر آورده و سکوت کرد.

لرد سیاه، روح را گرفت و به سمت دامبلدور هل داد.

روح داشت اعتراض می کرد که اصولا نباید کسی بتواند او را بگیرد و هل بدهد که لرد سیاه تهدید کرد!
- اگه لازم بود دماغش رو دوباره بشکن، ولی زود وارد جسم این پیری شو... وگرنه خشم ما گریبانگیرت می شه.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱:۵۵ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹

مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۲۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 59
آفلاین
مروپ نگاهی به سمت روح درمانده و از همه جا رانده انداخت. چشمکی به او زد و گفت:
- حالا گوجه سبز مامان، نمی خوای یکم به این روح بیچاره کمک کنی؟
- نخیر! ما اصلا توانایی کمک به کسی رو نداریم. ما فقط تهش می تونیم امر و نهی بکنیم!
- ببینش آخه... .

مروپ صورت روح را گرفت و لب و لوچه ی او را فشرد تا حالتی مظلومانه به قیافه او دهد. روح گفت:
- بابا شما نباید بتونین به من دست بزنین! اِی خدااااا!
- هیس. چیزی نگو. نمی خوای توت فرنگی مامان کمکت کنه؟
- چرا! ولی آخه یه روحی گفتن، آدمی گفتن.

روح افسرده تر از قبل، خودش را به دست تقدیر سپرد و منتظر شد تا ببیند دست تقدیر چگونه با او برخورد خواهد کرد.

- داشتم می گفتم قند عسل مامان. ببین چقده نانازه! اینطوری نگاش نکن. دلش صافه.
- نه بابا! اونورش دیواره سر همون صاف دیده میشه.
- با شما نبودیم!

مادر ارباب نگاهی به مرگخواری که بی موقع دهانش را باز کرده بود، انداخت و باعث شد که وی بر خودش لعنت بفرستد بابت این دهان بی موقع. لرد سیاه کمی نرم تر شده بود و به نظر می رسید که می خواهد راز هایش را با روح در میان بگذارد.
- خب... . اولین راهش اینه که بسیار پر ابهت بشی. مثل ما! از همین ابهت خودت کرک و پرت میریزه! دماغتم روش!
- ولی من این همه ریش و پشم دارم. نمی خوام که اینا بریزن! پس کی اینقدر گرم و نرم باشه و بغل کنه همه رو!

روح یواش یواش صبرش داشت لبریز می شد. او هر لحظه امکان داشت به یکی از افراد حاضر در آن جا حمله کرده و او را تصرف کند و اهمیتی نداشت که آن فرد، چه کسی باشد!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۵:۰۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 759
آفلاین

-اصلا! اصلا فکرشم نکن از مامانِ آجیل پر مغز مامان سو‌استفاده کنی. به هیچ عنوان‌!

با این حرف مروپ، تیر روح به سنگ خورد. دردش گرفت و آخ گویان کمانه کرد، بازگشت و فرو رفت در دماغ دامبلدور.

-آخ! بیا! اینم دستمزد این همه خوب بودن... این همه سفیدی کردن! هی راه راست پیشه کردم و هی همه رو به زور بردم راه راست. ولی باز این تیر صاف رفت تو دماغ من! نرفت تو چشم تام‌ها! رفت تو دماغ من! آدم‌ بد‌ها همیشه خوش شانسن... اما مهم نیست. من ایمان دارم که تهش سفیدی پیروزه!

دامبلدور زیادی احساساتی شده بود!

-بیا! ببین... این پیرمرد‌هم بی مادره... من روح هم بی مادره... ببین چقدر غصه تو دلش بود... می‌بینی؟ اون وقت شما هی این مهر مادری رو از من دریغ کن و راز کنده شدن دماغ پسرت رو نگو بهم! عیب نداره... من رو که دنیا زده، شما هم بزن!

روح موش مردگی زیادی از خود درآورد. اما دز این میان دنیا که هرچقدر فکر کرد یادش نیامد کی این روح را زده بود، پس گردنی نثارش کرد که آش نخورده و دهن سوخته نشود لااقل!

-آخ! بابا من روحم! همه چیز از من عبور می‌کنه! چجوری من رو زدین آخه؟!

روح بسیار درمانگاه می‌نمود و گویا دل مهر مادری مروپ کمی به حال او سوخته بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۱۱ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
-ما مشورت های گرانمایه مان را به یک روح سرگردان و یک پیرمرد ریش دراز ارائه نمی نماییم.

روح نگاهی به دامبلدور انداخت که با تمام تلاشش در حال کندن دماغش بود اما تلاش هایش هر بار ناکام می ماند.
-حالا نمیشه حداقل یه توضیح بدین که خودتون چطوری بی دماغ شدین؟

لرد نگاهی خشن نثار روح کرد.
-ما عادت نداریم اسرار ابهت خود را در اختیار نااهلان بگذاریم!
-مامان قربون ابهتش بره.

مروپ که معلوم نبود با شنیدن کلمه "ابهت" از کجا سر رسیده بود شروع به قربون صدقه رفتن پسرش کرد.

روح با خودش فکر کرد که شاید بتواند از طریق مروپ متوجه اسرار بی دماغ شدن لرد شود و با استفاده از این اسرار، دماغ دامبلدور را کنده و در وجودش حلول کند.

اما چگونه می توانست مروپ را راضی کند تا اسرار پسرش را فاش کند؟



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۰۸ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از این گور به اون گور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
-الان دماغم رو در میارم باباجان!

دامبلدور همراه با اشک هایی که از گونه اش سرازیر میشد این حرف را زد و لبخند شیطانی روح را ندید.

-...
-...
-چرا دماغتو برنمیداری پس؟!

دامبلدور داشت سعی اش را میکرد، اما مشکلی وجود داشت!
-باباجان میخوام ولی نمیشه!

روح زیرلب غرولندی کرد و به سمت لرد حرکت کرد تا در او حلول کند.

-نه باباجان صبر کن! اونجا سیاهیه! اگه بری اونجا دچار خشم میشی، دچار تیرگی میشی، بهت لطمه وارد میشه و دیگه هیچوقت اون روح قبلی نمیشی!

روح تهدیدهای دامبلدور را جدی گرفت و به سمت او برگشت. او نمیدانست چه عشق و حالی را در مقام اربابیت مرگخواران از دست داده است.

-ببین باباجان، ما باید از یه فردی که تجربه داره کمک بگیریم و باهاش مشورت کنیم، یه فردی که قبلا اینکارو انجام داده و دماغ...
-اوناهاش!

روح با خوشحالی لرد را به عنوان همان فرد با تجربه در حوضه ی بی دماغی نشان داد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.