هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۲۷ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۱:۲۲ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
-دامبلدور رو بدین به ما این روحو شکنجه کنیم هزارتا کار داریم علاف شما سیب زمینی ندیده ها نیستیم که!
-کی رو؟
-دامبلدور!!!!

محفلیا ی سیب زمینی ندیده که با دیدن سیب زمینی برق از سرشون پریده بود همه چیزو فراموش کرده بودن

-پروفسور دامبلدور موسس محفل ققنوس،ولیّ و پدر تمام محفلیان، نور امید تمام ما رو میخوای چیکار ها؟؟؟
-اره پروفسور رو میخوای چیکار؟

-شما خودتون گفتید که سیب زمینی بدیم دامبلدور رو میدین!
برق به سر محفلیا برگشت
-خب اره گفتیم سیب زمینی رو بدین بخوریم بعد پروفسور رو میدیم الان هنوز نخوردیم که !

بلا دیگه داشت از کوره در میرفت و میخواست کروشیویی نثار ویزلی سخنران کند که روح دامبلدور به جمع پیوست و گفت
-فرزندان روشنایی، امید های آینده ی من، شما قول دادید و برای من مهم نیست که قرار است شکنجه شوم یا نه اما شما قول دادید و فرزندان روشنایی زمانی که قول می دهند به آن عمل می کنند! شهرت فرزندان روشنایی به همین خوش قولی ست!حال جسم مرا تحویل این مرگخوارا بدین زود باشین عزیزانم!

محفلیا از سخنرانی دامبلدور گریشون گرفته بود جلو اومدن که دامبلدور رو تحویل بدن

روح که ترسیده بود و فهمیده بود ۱۰۰ درصد شکنجه میشه و این نزدیکه جیغ زد


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱ ۱۳:۲۹:۰۴
دلیل ویرایش: اشتباه شده بود
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱ ۱۳:۳۰:۱۸

𝓗𝓪𝓹𝓹𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼,𝓬𝓪𝓷 𝓫𝓮 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴𝓮𝓼𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓯 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓻𝓮𝓶𝓮𝓶𝓫𝓮𝓻𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ✨


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۳:۰۴:۴۶ شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۴ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 473
آفلاین
مرگخواران گونی سیب‌زمینی را جلوی پای محفلی‌ها انداختند.
- اینم سیب‌زمینیتون. حالا دامبلدورو رد کنید بیاد که کلی کار کاریم.

اما جمعیت محفلی که دور گونی سیب‌‌زمینی حلقه زده بودند و یک به یک سیب‌زمینی‌ها را بیرون کشیده و آن را در دستانشان همچون جسمی مقدس گرفته و بررسی می‌کردند، صدای بلاتریکس را نشنیدند.
- تا حالا از نزدیک یه سیب‌زمینیو لمس نکرده بودم.
- وای مرلینا! چه رنگ قهوه‌ای جذابی!
- چه پوست نرم و لطیفی داره...
- اوه توی این مثل پیاز لایه لایه نیست!

مرگخواران با تعجب به محفلی‌های سیب‌زمینی‌ندیده زل زدند. محفلی‌ها که تا آن لحظه چیزی جز پیاز نخورده بودند و درمورد مواد غذایی دیگر فقط در حد اسم آشنایی داشتند، حالا به سمت سیب‌زمینی‌ها یورش برده و با چنگ و دندان به جانشان افتاده بودند.

- پناه بر مرلین! رنگ توش با بیرونش فرق داره. توش زرده!
- فقط یکم سفته...که زیاد مسئله‌ی مهمی نیست‌.
- صدای قرچ قرچ دلنشینی داره موقع گاز زدن.

در این میان، مالی ویزلی که آشپز محفل و بر کاربردهای سیب‌زمینی واقف بود، نچ نچ گویان به طرف محفلی‌ها آمد.
- اینو باید بریزیم تو سوپ تا بپزه و بعد بخوریمش. بدینش به من ببینم!

سپس گونی سیب‌زمینی را از زیر دست محفلی‌ها بیرون کشید و به سمت آشپزخانه رفت. محفلی‌ها که حالا حواسشان جمع شده بود، به طرف مرگخواران برگشتند.
- داشتید چی می‌گفتید؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰:۲۵ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
- من یه فکری دارم!
-چی؟
-میتونیم پیترو با طناب ببندیم تا خراب کاری نکنه! اونوقت بگردیم دنبال سیب زمینی یا فروشنده رو پیدا کنیم.

بلاتریکس به فکر فرو رفت و به پیتر خیره شد. پیتر گیج بود، میچرخید و تعادل نداشت، درآخر خرامان خرامان به سمت لرد رفت.
-ارباب چقدر قشنگن.
و قبل از اینکه روی لرد بپرد لرد با حرکت چوبدستی اش او را به طرفی پرت کرد.

بلا سری تکان داد و از مرگخوار مذکور طنابی گرفت و سعی کرد با آن پیتر را ببندد. ولی پسر همچنان تکان میخورد و هیچ اهمیتی به اطرافش نمیداد. در رویایش بود و در رویا به جای اینکه کنار مرگخواران باشد کنار تک شاخ ها بالا پایین میپرید.
- چقدر اینجا قشنگــه!

بلا عصای پیتر را گرفت و آن را روی سرش کوبید و به این ترتیب پیتر از حرکت بازایستاد، اما هنوز به هوش بود. جای خوشحالی بود که در این بلبشو بیهوش نشده بود. مرگخواران به سمت جایی که فکر میکردند میتوانند در آن سیب زمینی پیدا کنند رفتند و در این بین پیتر کاملا آرام بود، به جز اینکه با خودش حرف میزد.

اما هرجا که میرفتند نمیتوانستند سیب زمینی پیدا کنند، تا اینکه ناگهان پیتر دوباره تکان خورد و با صدای بلند گفت:
-بوی سیب زمینی میشنوم! سیب زمینی چقدر قشنگه!

و به سمت کوچه ی سمت راست دوید، مرگخواران به او نگاه کردند و به دنبالش دویدند، سعی کردند همانند فروشنده با طلسم یا حتی دست تام جلوی پیتر را بگیرند ولی پسر همچنان تکان میخورد و از طلسم ها و دست ها جاخالی میداد. تا اینکه بالاخره به جایی رسید. یک فست فود که در آن سیب زمینی سرخ میکردند.

مرگخواران روی پیتر پریدند و او را گرفتند. دیگر نمیتوانست فرار کند. خواستند از همان سمت به راهشان ادامه دهند که تام چیزی گفت.
-میگم.. میتونیم از همینجا سیب زمینی بخریم، مگه سیب زمینی سرخ نمیکنند؟ خب باید سیب زمینی داشته باشن که بتونن سرخش کنن!

بقیه به هم نگاه کردند، ایده خوبی بود. بلا از گروه خارج شد و به سمت آنجا رفت، و پس از چنددقیقه با یک گونی سیب زمینی برگشت. کمی سخت بود، ولی بلا هم یک محفلی نبود، طلسم فرمان را برای همین ساخته بودند.

مرگخواران با پیروزی سیب زمینی را روی دوششان گذاشتند و همراه با پیتری که میلرزید به سمت محفل حرکت کردند. حالا میتوانستند دامبلدور را بگیرند.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۲۵ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۴:۵۵
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 57
آفلاین
واقعا چه اتفاقی برای آنها پیش می آمد به جز اینکه پیتر که حال خوشی نداشت با تکان کوچکی که به چوبدستیش داد تمام آن سیب زمینی های فلک زده را منفجر کرد؟!
- نه! نه پیتر! بگین من خواب میبینم! آخه این چطور تونست؟ همش باید میرفتیم و اونا رو برمیداشتیم!
- پیتر تو یه احمق کله پوک (سانسور شده)....
- پلاکس آرامش خودتو حفظ کن!
-ای وای! تمام سیب زمینی هام جزغاله شدن! هوا هم که ابری نیست پس چطور...
-ابلیویت! ایمپرویوس! خب حالا برو به مغازت و تا سه ساعت دیگه بیرون نیا!
- ریداکتو!
شــــــــــــــــــــــپــــــــــــلققققققق!!!!
( با این اتفاق تمام مرگخواران به کنار پرتاب شدند و فروشنده هم از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد)
- دیگه چرا پیتر؟! ایییییییییییی مرلییییییییییییین!
- باید پیترو به حالت اول برگردونیم! هی فروشنده! باید یه چیزی...واستین ببینم فروشنده کوش؟
- اون الان همین جا بود! من نگهش داشته بودم! لعنت بهت پیتر!
- دیگه اینجوری نمیشه! باید دو سه تا کروشیو بخوری...نه ولم کن گب! ولم کن تا این پیترو جزغاله کنم! فقط باید میرفتیم اونور خیابون و یه گونی سیب زمینی بر میداشتیم!
- وایسین! من یه فکری دارم! ببین بلا! تو الان اون با طلسم فرمان جادو کردی؛ بهش دستور بده یه گونی سیب زمینی برات بیاره.
- آفرین! فکرت عالی بود پلاکس!
- وایسین الان میام.
(درون مغازه)
- هی فروشنده! زود باش یه گونی سیب زمینی برام بیار.
- جلوی در هست خانم!
- اممم...نه اونا رو فروختی.
- اما من دیگه سیب زمینی ندارم خانم.
- پس کجا دارن؟
- این موقع هیچ کسی سیب زمینی نداره!
- باشه!

- چی شد بلا؟ چرا دستات خالین؟
- این یارو سیب زمینی تموم کرده؛ ازشم پرسیدم که از کجا میتونم گیر بیارم. گفت فعلا امروز هیچ جایی سیب زمینی ندارن. ای لعنت بهت پیتر!
- چرا شما ها لباس نپوشیدین؟ با این برفی که الان داره میاد یخ میزنین! بیاین برین تو چادر من!
- این چی میگه پلاکس؟
- پیتر؟ حالت خوبه؟
- من چه بدی دارم؟ زود برین داخل چادر اونجا غذام هست.
- باید بریم دنبال سیب زمینی!
- نه رودولف! اول باید فروشنده رو پیدا کنیم، یا حداقل یه راهی پیدا کنیم که این پیترو به حالت اول برگردونیم! شاید این پیتر دوباره یه گندی بالا آورد.


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰:۱۰ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
پیتر فهمیده بود که دنیا بعضی مواقع برای آنهایی که سیب زمینی فضایی میخوردند بیش از حد جذاب بود.
همه چیز رنگی بود، میدرخشید و بزرگ و کوچک میشد، سرش گیج میرفت و همان موقع تسترالی از بین جمع مرگخواران بیرون آمد و سُم خود را روی شانه لرد گذاشت و با او خوش و بش کرد، آنها دوست بودند؟ اصلا لرد دوستانی داشت؟ نمیدانست. رنگین کمان و تک شاخ ها از آسمان پدیدار شدند و از بینشان گذشتند و همان موقع بود که او نفهمید چه شد؛ یکی دستش را گرفت و دنبال خود کشید. او از کنار جن های خانگی شادی که میخندیدند و شاد بودند و می نوشیدند رد شد و بالاخره پس از تلاش های فراوان فهمید مرگخواران چه میگویند.

-بگیرینش!

پس آنها داشتند دنبال تسترال میگشتند. تسترال بیچاره فقط میخواست با لرد دوست شود چرا؟ پیتر زد زیر گریه. دلش به حال تسترال میسوخت، مگر تسترال ها احساس نداشتند؟ بیچاره آن ها.

اما بیرون از نگاه پیتر ماجرا جور دیگری بود. فروشنده مثل یک تسترال میدوید. ولی تسترال نبود. و بدشانسی این بود که مرگخواران با اینکه دنبالش میکردند نمیتوانستند به او برسند. طلسم هایشان هم چاره ساز نبودند. فروشنده آن ها را دفع میکرد.
تام همراه با مرگخواران میدوید و هرازگاهی اعضای بدنش از هم جدا میشد و او مجبور میشد تف قرض کند تا بتواند بدود. آخرسر هم بلا با دیدن دست تام که در هوا پرت شده بود به ایده ای رسید. آن را در هوا قاپید و با نشانه گیری دقیقی به سمت پای فروشنده پرت کرد.

-آخ!
مرگخواران بالای سر فروشنده ایستادند. هنوز هم در کوچه تنگی ایستاده بودند که هیچکس در آن جا نبود.
-چرا فرار کردی؟
- نمیگم. سیب زمینی رو گرفتین، برین پی کارتون.

ولی قبل از اینکه بلا بتواند چیزی بگوید گابریل دستکش دستش کرد و همراه با اینکه با توجه به هوای کثیف کوچه ماسک داشت دستش را روی شانه بلا گذاشت.
-بلا...
-وایسا!

بلا نزدیک فروشنده شد و چوب دستی اش را نزدیک صورت فروشنده گرفت.

-بلا!
-یکم صبر کن! چرا فرار کردی؟ چی تو اون سیب زمینی بود؟

و قبل از اینکه فروشنده بتواند جواب دهد. صدای آژیر پلیس های مشنگی از دوردست آنها را به خود آورد. البته که پلیس به آنها نمیرسید، فقط تنها مشکل این بود که نمیدانستند چطور پیتر را درست کنند و حتی نمیتوانستند از فروشنده حرف بکشند. ولی منظور گابریل این بود؟ نه.
-بلاتریکس!
-چیه؟

گابریل به انتهای کوچه اشاره کرد، آنجا که به خیابان وصل میشد. جایی که مغازه ها بودند و ماشین های مشنگی رد میشدند. جایی که کوچه دیگر تمام میشد.
-میوه فروشی.. اونجاست!

میوه فروشی در خیابان وصل شده به کوچه بود، با سیب زمینی های تازه و خوب. بالاخره پیدایش کردند. دیگر چه اتفاقی میتوانست برایشان رخ دهد؟


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹:۵۹ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۴:۵۵
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 57
آفلاین
-خب نگفتین کدومو میخواین؟
- فکر کنم اونی رو که میشه خورد!
- خب پس آخری رو میخواین؛ البته یه نوع دیگه هم هیت که البته اون به کار شما نمیاد.
- شاید اومد.
- من میگم نمیاد. مخصوصا برای شما آقا. این وسیله استفاده شخصی داره!
- اهمم. باشه.
- خب آقای فروشنده.
- چنتا از همینی که گفتی بده. سیب زمینی های دیگه چی داری؟
- ببین یکی هست که اگه بندازیش تو آب شبیه یه تسترال میشه ولی اگه بهش دست بزنی تا بیست دقیقه فلج میشی.
- نه نه! یه سری میخوان اونو بخورن.
- مدل های مختلفی هست؛ البته یه سیب زمینی هم داریم که چیز خاصی نیست. فقذ مزش یجوریه.
- مثلا چجوری؟
- یه مزه ی خاصی میده. شاید بدردتون بخوره اینم بگیرین.
و سپس مقداری سیب زمینی را به آنها داد.
بلاتریکس دستش را دراز کرد تا آنها را بگیرد ولی پیتر پیشدستی کرد و همه آن سیب زمینی ها اعم از فضایی و معمولی را در دستانش جا داد.
- هی پیتر اونا رو بده به من!
- نه بانو! شما خسته میشید! خودم نگه میدارم. این سیب زمینی فضاییا عجب بویی میده! باید یکیشو امتحان کنم! خرررررچچ!
- ارباب! پیتر یکی از اون سیب زمینی ها رو خورد!
- آروم باش لینی. پیتر! درسته که تو از مرگخواران ما هستی ولی نباید...
شــــــــــــپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلللللللللللللققققققققققققققققققققققققققققققققققق!
- یا ابروی مرلین! چی شده پیتر؟
- هی بانو بلا چقدر عضلانی شدید!
- بانو بلا که من نیستم. من تامم!
- دوستان میخواین با چماق یه ضربه به سرش بزنم؟ شاید درست شد.
- نه رودولف. لازم نکرده.
- اون فروشنده چی شد؟
- اوناهاش بگیرینش!


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۱۴ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن که باید شکنجش کنن و متناسب با بدنی که روح توشه شیوه های شکنجه متفاوته، این دفعه روح رفته توی بدن دامبلدور و محفلیا حاضرن بدن دامبلدور و روحی که توشه رو با یه گونی سیب زمینی تعویض کنن، مشکل اینجاست که مرگخوارا نمیدونن از کجا میشه سیب زمینی خرید و برای فهمیدن این موضوع میخوان برن سراغ مروپ و ازش درمورد این موضوع بپرسن.
***

-مروپ؟ از کجا میشه سیب زمینی خرید؟
-نمیدونم عزیز دل مامان.
-
-خب نمیدونم. اینجا محله ی ریدل خودمون نیست که. میخواین بگین من آلزایمر دارم؟ برم خونه سالمندان؟

مرگخواران هول کردند. انداختن فکر رفتن به خانه سالمندان در ذهن مروپ آن هم جلوی لرد؟ مرلین را خوش نمی آمد.

-نه! اصلا منظورمون این نبود، شما صددرصد سیب زمینی فروشیای محله ریدلو میشناسین. مشکل از اینجاست. اصلا یه چیزی... پیتر میدونه! پیتر؟

و همه سرها به طرف پیتر برگشت که در گوشه ای نشسته بود و میوه میخورد، وقتی سرش را بالا آورد و نگاه مرگخوارها را دید خشک شد و به آنها نگاه کرد.
-ام.. من؟ میوه فروشی؟ من اصلا میوه فروشی نمیشناسم، با میوه نسبتی ندارم من اصلا.

و همزمان سیبی که ربان قرمز به چوبش بسته بود و نقش کسی که عاشقش بود را داشت را به پشتش هدایت کرد.
مرگخواران اما دست بردار نبودند. با قیافه ای حق به جانب منتظر ماندند.
-یعنی نمیدونی میوه فروشی کجا پیدا میشه؟
-نه! گفتم که، من از میوه ها خوشم نمیاد.

و پرتقالی در دهان گذاشت. و همان موقع لرد از پشت جمعیت به او خیره شد. میوه در گلوی پسر گیر کرد، به سرفه افتاد و در آخر به لرد لبخند زد و بلند شد و سراسیمه سبد را روی زمین گذاشت، سیب روبان دارش را در آغوش گرفت و با ملایمت در سبد گذاشت و در آخر پالتویش را مرتب کرد و گلویش را صاف.
-حالا که ازم خواستین، حس میکنم باید از این کوچه بریم.

و رهبرانه به سمت یکی از کوچه های تاریک آنجا رفت، مرگخواران که چاره ای نداشتند، دامبلدور همراه با روح خبیث را به نرده خانه قفل کردند و به دنبال پیتر راه افتادند، بالاخره در کوچه تاریک آنقدر رفتند که کسی جلویشان را گرفت. یک گدای ژنده پوش که لبخند خبیثی بر لب داشت.

-به نطر میاد اهل دلین داوشای من. از لباساتون معلومه. چیزی هست که بخواین؟ از بازار سیاه همه چی دارم.
-سیب زمینی؟
-

مرد فروشنده کمی خودش را جمع کرد.
- چه نوع سیب زمینی؟ چندنوع ازش داریم، یکی رو داریم اسمش سیب زمینیه، میتونه اسم بگیره جسد تحویل بده، یه برنامه هک هست که بهش میگیم سیب زمینی، میتونه همه چیز رو هک کنه، یه چیزای جدیدم اومده بهش میگن سیب زمینی، خیلی نابه. باهاش میشه رفت فضا.
-هک چیه؟

راه سختی پیش روی مرگخواران و فروشنده بازار سیاه بود..


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۲ ۱:۰۴:۰۴

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱:۵۰ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۶:۰۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5085
آفلاین
لینی بال‌بال‌زنان میاد وسط جمع مرگخوارا.
- شاید پاسخ این سوال رو باید از خودشون بگیریم.

مرگخوارا نگاهی به هم می‌ندازن و چون ایده‌ی بهتری ندارن با حرکت سرشون موافقت می‌کنن.
- بگیر خب!

پس لینی بال‌بال‌زنان با حفظ فاصله اجتماعی می‌ره سمت جمع محفلیا.
- از کجا باید سیب‌زمینی گیر بیاریم؟

این‌بار محفلیا نگاهی به هم می‌ندازن و شاید باورتون نشه ولی اونا هم ایده‌ای برای پاسخ این سوال نداشتن.

- نمی‌دونیم که.
- ما فقط می‌دونیم از کجا می‌شه پیاز خرید.
- تازه اونم نمی‌خریم که، طرف هر شب پیازای پلاسیده‌شو می‌ندازه پشت مغازه‌ش مام برشون می‌داریم.
- فک کنم اینو نباید می‌گفتی.

دامبلدور به خاطر صداقت بی‌نظیری که محفلیا از خودشون نشون داده بودن، اشک تو چشماش حلقه می‌زنه. ازونور برای مرگخوارا این واقعه بسیار شگفت‌انگیز بود. اونا می‌دونستن که قوت غالب محفلیا پیازه، اما نمی‌دونستن همونم نمی‌خرن!

- خب اونا رو ول کنین، به نظرم مامان مروپ جواب این سوالو می‌دونه.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۸:۱۶:۴۵ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۰:۳۹ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 587
آفلاین
خواسته ساده و واضح بود؛ گونی‌ای سیب‌زمینی در قبالِ انجام دادن خواستۀ مرگخواران. اما سدی که سر راهشان قرار داشت، شرطِ محفلیون نبود.
از کی تا به‌حال مرگخوار جماعت بی‌ چک و چانه تن به خفت محفلیون می‌داد؟
- ما مرگخوارا سرمون بره زیر ذلتِ تن دادن به خواستۀ محفلی نمی‌ریم! ما شخصیت داریم. ما با عزتیم.
- مرگخوارانمان، این کدام یکی‌تان است؟

بلاتریکس لیستِ متعدد مرگخوارانی که به عنوان سیاهی‌لشگر بی‌بررسی واردِ جبهه‌شان کرده بود را از جیب پشتش درآورد و مشغول بررسی شد.
- شماره 29اُمِ این فصله ارباب!
- مایلیم بی‌شماره 29‌ام شویم.

آن‌چنان که شواهد نشان می‌داد، لرد چندان از خودشیرینی و جوگیری مرگخوارِ سیاهی ‎لشگر خوشحال نشده بود. این شد که فرد مذکور از پنجرۀ شرقیِ خانۀ شماره دوازده گریمولد به بیرون انداخته شد و از آن‌جایی که خانه شماره دوازده در نگاهِ دیگران وجود خارجی نداشت، کلا از دنیای موجودیت ناپدید شد و به عدم پیوست.

- ارباب حالا بخوایم درخواستشونم انجام بدیم... سیب‌زمینی از کجا بیاریم؟

این سوال هنوز در دنیای ماده وجود خارجی داشت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲:۴۲:۲۰ شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
_آخ کمرم!

چیزی نبود...این یکی از محفلی ها بود که به دلیل سنگین بودن جمله‌ی لینی، کمرش شکست!
_من واقعا تحت تاثیر قرفتم با این حرف!
_آیا تقدیر ما این بود که روزی راه درست رو از زبان مرگخواران بشنویم؟ وااسفا..وااسافا!
_فرزندان روشنایی...حالا آرمان های من چی بود؟ که شکنجه بشم اشکالی نداره؟

دامبلدور منطقی حرف میزد...محفلی ها که با جمله لینی در حال نرم شدن بودند، حالا با تلنگر دامبلدور، دوباره سفت شدند!
_پروفسور درست میگه...چه ربطی داره دنیوی نبودن با شکنجه شدن جسم نازنین پروفسور؟

مخاطب این سوال، لرد ولدمورت بود..لرد نگاهی به جسم دامبلدور انداخت تا شاید درصدی نازنین بودن در آن پیدا کند...اما نتوانست!
_لینی...پاسخشون رو بده...چه ربطی داره؟
_ربط؟ الان پاسخ میدم ارباب...چیزه...ربطش چیزه...آممم...اصلا شما دنبال چی هستین محفلی ها؟ باید یه راه وسطی باشه که جفتمون رو راضی کنه!

محفلی ها به فکر فرو رفتند...آنها چه میخواستند؟
_خب ما چیز میخوام...چیز...نمیدونم...بذارین یه مشورت کنیم، میگیم خدمتتون!

محفلی ها سپس دور هم جمع شدند و به طوری که صدایشان به مرگخوارها نرسد، مشغول پچ پچ کردن شدند...

_دلت رو صابون نزن تام...فرزندان روشنایی هیچی غیر از عشق و عطوفت نمیخوان...که اون هم از شما برنمیاد...دلم برای مرده ها نمیسوزه...دلم برای زنده ها میسوزه!
_این دیالوگ چه ربطی به این موقیت داشت؟
_ربطش اینه که فرزندان روشنایی من رو با هیچ چیز عوض...
_اهم اهم...خب ما شور کردیم...یه گونی سیب زمینی بدین، که سوپمون فقط توش پیاز نباشه، بعدش پرفسور رو ببرین دم در شکنجه کنید!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.