هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۰
#70

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- من میرم و به اونا میگم به یه دلیلی مثلا تو طرح اتوبان بودن یا عوارض شهرداری و اینا باید خونه شون خراب شه و سریعا باید تخلیه کنن و اگه مثل شما از کارای آدما سر در نیارن مدرکی هم نمیخوان!
- اگه خواستن؟
- یه مدرک جعلی میسازم و بهشون نشون میدم.
- خوب این کارو که ما هم میتونیم بکنیم!
- بله ولی ممکنه شک کنن و اونوقت شما چون جادوگرین لو میرین ولی ما که عادی هستیم رو نمیتونن شناسایی کنن!
- شایدم لو نریم!
- شایدم برید!
- با لرد سیاه کلکل نکن مشنگ! این طور که معلومه تو داری در ازای یک کار کوچیک کار بزرگی از ما میخوای و این یه حرف زوره و لرد سیاه زیر بار حرف زور و غیرزور نمیره! پس منم یه درخواست اضافی ازت دارم که خیلی سادست.

مشنگ که دستش رو شده بود تصمیم گرفت درخواست لرد را حداقل بشنود.
- و اون درخواست اضافی؟
- این که یک شخصی رو به عنوان معاون خودت توی اون ادارتون استخدام کنی.
- چه شخصی؟
- وقتی وقتش شد میفهمی!

مشنگ متوجه شد که لرد چه شرط بزرگی به او تحمیل کرده! اگر او این شرط را عملی میکرد خطرات زیادی تهدیدش میکرد اما وقتی یاد شرایط بد کاریش افتاد فهمید که باید هر شرطی را قبول کند.
- قبول!
مشنگ این را گفت و دستش را به مت لرد دراز کرد اما لرد بدون این که به او توجهی کند به سمت تختش رفت و آنتونین هم مشنگ را از اتاق خارج کرد.
لرد روی تختش لم داد و به زرنگی خودش و انقشه هایش فکر کرد. او تصمیم گرفت نقشه اش را با نجینی در میان بگذارد پس شروع به هیس هیس کرد: هیسسسسسسس فوسسسس هسسسسسسسسسس...


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
#69

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۴:۱۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4829
آفلاین
لرد کمی فکر کرد و گفت: رئیس پلیس؟ چجوری میخواد این کارو انجام بده؟

آنتونین دستش را به گردن مشنگ انداخت و گفت: به همین دلیله که مجبور شدم بیارمش اینجا.

- ارباب اصلا خوشش نمیاد که بهت یادآوردی کنه که حرفاتو واضح تر بگی.

آنتونین مشنگ را به جلو هل داد و گفت: خب اون واسه خودش شرطایی رو داره. بعد از اون حاضره نقشه رو بگه.

آنتونین با دیدن چهره ی منتظر لرد نشگونی از مشنگ گرفت و آهسته گفت: زودباش بگو چی میخوای.

مشنگ که سعی میکرد هرچه بیشتر ترسش را پنهان کند، بعد از کشیدن نفس عمیقی گفت:

- باید همه ی مجرمینی که توی این شهر هستن رو دستگیر کنین تا زندانیشون کنیم. اونوقت من میتونم ارتقاء مقام پیدا کنم. دراین صورت کاری که میخواینو انجام میدم!

مشنگ که تمامی این جملات را قبل از اینکه ترسش برگردد به سرعت بیان کرده بود ساکت شد و سرش را پایین انداخت. لرد با خشم نگاهی به آنتونین انداخت و گفت:

- آنتونین اون اصلا میدونه ما چه گروهی هستیم؟ محفلو میشناسه؟

آنتونین بعد از کمی رنگ به رنگ شدن و به سرخی گراییدن گفت: نه ارباب، ولی ... مهم نیته! محفلیا بی خانمان میشن. پایگاشونو از دست میدن ... شایدم بتونیم بریم تو خونه شون مدارک جمع کنیم.

مشنگ دوباره عزمش را جمع کرد و بدون نشانه ی ترسی گفت: اگه این کارو نکنین منم به جای اونا، اینبار شمارو به دلایل خودم، از این خونه میندازمتون بیرون!

لرد که طاقتش را از دست داده بود با عصبانیت بلند شد و بعد از نثار کردن کروشیوی به سمت آنتونین، فکری به ذهنش رسید. با اینکه نیمی از مجرمان از مرگخواران بودند، ولی می توانست آن ها را مدتی جمع کرده و پلیس را متقاعد کند که به او کمک میکند و بعد با رسیدن به هدفش، یعنی خارج کردن محفلی ها، همه چیز را به حالت عادی برگرداند.

بنابراین گفت: باشه قبوله. من همه ی مجرمین رو میدم بتون، حالا شما چطوری این کارو انجام میدین؟

آنتونین و لرد با چهره هایی مشتاق به مشنگ خیره شدند.




Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹
#68

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۲:۰۹:۰۹ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
سوژه جدید

آنتونین با خوشحالی وارد شد.

-قربان حدس بزنید براتون چی آوردم؟:grin:

ولدمورت دست از نوازش کردن نجینی برداشت و رو به آنتونین گفت: لرد بزرگ دست به حدس زدن نمی ده، اون هر چیزی بخواد بدونه می دونه

-مای لرد می دونم شما می دونید ولی می خوام حدس بزنید.

ولدمورت دستش را بر چانه اش گذاشت و کمی فکر کرد.

-یک اسلحه که می تونه سبیل آلبوس رو به باد بده؟

-نه...

-یه اسلحه که می تونه منو مو دار کنه؟

-نه...

-کروشیو ... کروشیو ... منو مسخره کردی مرتیکه الاغ

-نه قربان ... :no:

-پس زود باش بگو چی آوردی

-بیا تو

در باز شد و مردی با قد متوسط با مو های مرتب و قیافه ای که ترسش را نمایان می کرد، وارد شد.

ولدمورت مرد را از پایین به بالا وارسی کرد و رو به آنتونین گفت: این کیه؟

-قربان ایشون رئیس پلیس شهر لندن هستن.

-مشنگه؟

آنتونین پاهایش لرزید. چشمانش در آمد. دستانش در هوا پرسه زدند. کمرش بندری می رکسید و با قسمت های دیگر بدنش نیز ترسید.

-ب.....ل.....ه

-کروشیو....باورم نمی شه یه مشنگ رو وارد خونه من کردی... کروشیو

-قربان ایشون می تونن به ما کمک کنن...

-مثلا چه کمکی...

-قربان ایشون .... می تونن ... آلبوس بی خانمان ... کنن

ولدمورت با شنیدن این کلمه کمی ساکت شد و فکر کرد.

-چطوری؟

آنتونین از زمین بلند شد و گفت: ایشون می تونن خانه گریمولد رو بنا به دلیلی ساختگی تخلیه کنن.



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ یکشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹
#67

فرانک لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
سوژه جدید

روزی یک ماگل به بودن جادو پی برده بود و با کار های جاسوسی از وجود جادو اطمینان پیدا کرده بود اما این مرد با اولین جادوگرانی که رو به رو شده بود مرگخوار ها بودند.

البته این مرد رئیس پلیس بود و لرد می توانست خیلی کار ها به کمک او بکند. محفلی ها از این نقشه شوم برای ازار ماگل ها توسط یک ماگل با خبر شده بودند و دنبال راهی بودند تا جلو این کار را بگیرند.


خوب دوستان عزیز بقیه رو شما ادامه بدید


ویرایش روونا: ا

ین سوژه به دو دلیل مورد قبول واقع نشد:
1. سوژه قبلی هنوز تموم نشده و جای بحث داره!
2. سوژه به علت گنگ بودن ( به قول بعضی از دوستان ) تائید نشد.

دوستان یا اینکه از پست قبلی مربوط به فرانک لانگ باتم ادامه بدن، یا اینکه میتونن سوژه جدید بدن.


موفق باشید.


ویرایش شده توسط روونا ریونکلا در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۱۰ ۱۷:۲۷:۵۵

اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹
#66

فرانک لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
باشد که ارتش دامبلدور پیروز باشد

ادامه پست قبلی خودم شماره 64

تد ارام ارام قدم می ذاشت و به کنار در جلسات مرگخوتر ها هجوم برد و به حرف های ولدمورت گوش داد خدا رو شکر دیگر ماری نبود
...........
_ دیگه خسته شدم از این که اینقدر کار های کوچیک انجام دادیم می خوام یه کار بزرگ انجام بدم
_ سرورم من می گم که به بزرگترین بانک لندن حمله کنیم هان نظرت چیه؟
_دالاهوف این روزا خیلی بی ادب شدی
_ نه..نه....نه :no:
_ کروشیرو
_ سرورم بیایید معاون اول وزیر رو بکشیم هان
_ نه می خوام قدرت بدست بیارم نه این که ادم بکشم می خوام به قطار هاگوارتز که فردا حرکت می کنه حمله کنم و بچه ها رو گروگان بگیرم
همه مرگخوار ها شوکه شده بودن تد هم دیگه نفهمید دیگه چه اتفاقی افتاد و به اشپزخانه رفت و نامه ای به دامبلدور نوشت و همه چیز رو بهش گفت.

فردا صبح

_زود باشید الان قطار هاگوارتز حرکت می کنه
بعد از چند دقیقه به جز تد و مالفوی و مادرش کسی در خانه نبود.تد می دونست اگر ولدمورت با افراد محفل روبرو بشه می فهمه که تد جاسوسی کرده و جون خودش و مورگانا به خطر می افته پس دست به کار شد.سینی که دو تا چای توش بود رو برداشت و به اتاق نشیمن رفت چای را به مالفوی و مادرش برد و به ان ها طارف کرد.
وقتی داشت بر می گشت چوبش رو سریع در اورد و چرخید.
_استیوپیفای
_استیوپیفای
هر دوشون به دیوار برخورد کردن و تد زود به طرف در رفت و پا به فرار گذاشت

اطراف ایستگاهی که قطار هاگوارتز حرکت می کرد

_کروشیرو مورگانا می دونستم زن تو حتما یه کاری می کنه و حالا وقت مردن
_اواداکا....
طلسمی به طرف ولدمورت اومد و چوبش پرت شد. همه به طرفی که طلسم امده بود نگاه می کردن. دامبلدور و محفلی ها بدن در همان لحظه طلسم ها به طرف یکدیگر پرتاب شدن
تد به سرعت به طرف مورگانا رفت
_ بیا عزیزم باید بریم
قبل از اینکه تد و مورگانا از انجا دور شن مورگانا داد زد:
_ دامبلدور قسم می خورم تا اخر عمر به تو وفادار بمونم


ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۹ ۱۷:۵۸:۰۴

اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
#65

آلبوس سوروس هری پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۴ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۸ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۸۹
از خونه ی بابام.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
آلبوس سوروس هری پاتر در شهر لندن گمشده:
_ببخشید آقا شما می دونید قهوه خونه ی پاتیل درزدار کجاست؟
_متاسفم پسرم.من همچنین اسمی نشنیده ام.
_ممنون.

در محفل:
_ما باید زودتر یک کاری بکنیم.اگه مردم بفهمند کار هری در وزارت خونه به خطر میفته.پسرم از جلوی چشم دزدیدن.
_آروم باش جینی.ما که مطمین نیستیم اون را دزدیده باشند.

در کوچه ی دیاگون:
_دراکو پیدایش نکردند.
_نه.
_باید در شهر لندن دنبال او بگردیم.زیرا او نمی تواند این کوچه را پیدا کند.بگو خود رابا لباس های مشنگی بپوشانند و به لندن برویم.
شعاع ده کیلومتری منطقه ای که گمشده را بگردید.
_حتما.


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۳۱ ۱۵:۳۶:۲۱

من سوروس دامبلدور هری پاتر هستم.
مرگ بر ولدمورت.
مرگ برمرگخواری.
درود بر محفل.
درود بر اÙ


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹
#64

فرانک لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
باشد که ارتش دامبلدور پیروز باشد


ولدمورت گفت:باشه بابا تو فرد رو بکش من خودم جرج رو خلاص می کنم
تد چوبشو به طرف ویزلی که دالاهوف گفته بود فرد گرفت.
فرد کلشو تا پاهاش پایین برد و برگردوند و به تد چشمک زد و تد بهش لبخند زد ولی کسی متوجه نشد.
ولدمورت فریاد زد:زود باش چرا لفتش می دی
تد چوبشو محکم گرفت و گفت:اواداکادورا
فرد زمین افتاد و سکوتی بر اتاق حاصل شد
وادمورت گفت:دالاهوف نگاه کن بین اون مرده
دالاهوف دستشو رو قلب فرد گذاشت و گفت:بله قربان اون مرده
فریاد شادی بر پا شد و ولدمورت رو به جرج کرد و گفت:مورگانا بیا این هم تو خلاص کن
جرج هم مثل برادرش سرش خم کرد و مورگانا گفت:اواداکادورا
جرج زمین افتاد و بار دیگر فریاد شادی بر پا شد
ولدمورت گفت: دالاهوف این جنازه ها رو بیرون بنداز تد و مورگانا شما از این به بعد به عنوان ابدارچی در این جا کار میکنید
مورگنا زانو زد و از ولدمورت تشکر کرد و تد هم همین کارو کرد .
مورگانا و تد به سمت اشپزخانه رفتن مورگانا رو صندلی نشست و گفت: تدی اگه یه بار دیگه از این کارا بکنی حسابتو می رسم
_منو ببخش عزیزم
تد به سمت پنجره رفت و روی کاغذ شروع به نوشتن کرد.

دامبلدور من از دست ولدمورت نجات یافتم و الان ابدارچی خانه ریدل شدم امید وارم حال فرد و جرج خوب باشه من به جاسوسی در این جا ادامه میدم .
تد


ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۳۰ ۲۰:۱۴:۴۴

اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
#63

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
تد دوباره میزنه زیر گریه:نه.خواهش میکنم از من نخوایین جیمزو بکشم.اون بچس،بیچارس،بدبخته.بذاری زندگیشو بکنه.

لرد دستاشو روی گوشاش میذاره.
-بس کن!منظور من جیمز نبود.مردن اون جوجه محفلی بی کفایت به چه درد من میخوره؟تو باید فردو بکشی.فرد ویزلی.
تدی آروم میگیره و اشکاشو با گوشه ردای روفوس پاک میکنه.
-ولی فردم همچین بفهمی نفهمی بچس ها...
لرد جای سوختگی خفیف روی دستشو نشون میده.
-اینو میبینی؟هفته گذشته بسته بزرگی به عنوان هدیه تولد گرفتم.از طرف فرد ویزلی.نتیجشم این شد!اون باید مجازات بشه.


بیرون خانه ریدل:

فرد که از پاییدن اطراف خسته شده روی کنده درختی میشینه.
-به نظر تو بهتر نیست براش پیغام بفرستیم؟اون الان باید یه جایی زندانی باشه.یه پاتروناس میفرستیم براش و ازش میخواییم از هر راهی که میتونه کمکمون کنه بفهمیم کجاس.

جرج با هیجان موافقت میکنه و به آرومی ورد رو به زبون میاره.
-اکسپکتو...

یک ساعت بعد...

جرج خمیازه بلندی میکشه.
-انگار کمی جلوتر رفته ها...نظر تو چیه؟

فرد با عصبانیت جواب میده:آره...دقیقا هفت سانتیمتر...بهتر نبود قبل از اجرای این نقشه بهم میگفتی که پاتروناست کرم خاکیه؟!

جرج شونه هاشو بالا میندازه و با یک حرکت سریع پاتروناس رو ناپدید میکنه.
-خب...تازگیا وضع مغازه خوب نیست.اوضاع روحیم به هم ریخته.پاتروناسمم به این روز افتاده.

-هی شما دو تا...بدون اینکه برگردین چوب دستیاتونو آروم بذارین روی زمین.شما محاصره شدین!

فرد و جرج وحشتزده به هم نگاه میکنن و عاقلانه ترین حرکت رو انجام میدن.چوب دستیاشونو روی زمین میذارن!

خانه ریدل:

لرد سیاه همچنان سرگرم توجیه تدیه که در باز میشه و آنتونین و برودریک وارد اتاق میشن.آنتونین دو قلوها رو که به هم بسته شدن هل میده جلوی لرد.
-ارباب بفرمایین.این دو تا رو دم در پیدا کردیم!

لرد با خوشحالی به تدی اشاره میکنه.
-ویزلیا؟خب.عالیه..بکشش تد.

تدی به دوقلوها خیره میشه.فرد و جرج لبخندی بهش میزنن.
-خب اسمشو نبر.تو از من خواستی فردو بکشم.قرارمون این بود که فقط فرد رو بکشم.حالا اسمشو نبره و قولش.به من بگو فرد کدومه که منم بکشمش.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹
#62

فنریر گری بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۱ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
جرج به حرفای فرد گوش میده و میگه:فرد؟به نظرت این عاقلانه است که ما دوتا خودمونو مثل اون مشنگایی که تو فیلم مشنگی ای که بابا دیشب آورده بود خونه با کله از پنجره پرت کنیم تو خونه؟اونجا پر مرگخواره!

فرد دزدکی از پشت درخت نگاهی به خانه ریدل میندازه.از بیرون همه چی آروم و مرتبه.ولی احتمالا داخل خونه زیاد به بیرونش شباهت نداره!

فرد:پس تو میگی چیکار کنیم؟آخرش که باید یه جوری بریم تو!

جرج هم دزدکی اطراف رو نگاه میکنه و میگه:من میگم فعلا بشینیم اینجا ببینیم چه خبر میشه.اگه رفت و آمد مشکوکی دیدیم بعدا یه فکری میکنیم.ممکنه تد لو نرفته باشه.ما همین طوری کلمه مون رو بندازیم پایین بریم تو اون بیچاره رو تابلو تر میکنیم!!!!

فرد که راه دیگه ای نداره قبول میکنه و مشغول پاییدن اطراف میشه.

-واقعا که تد.باورم نمیشه.تو به خیانت کردی.تو از من سواستفاده کردی.میخواستی برای اهداف پلیدت از من استفاده کنی... ...ادبت میکنم...کروشیو

تد که از اون موقع هر چند لحظه یه بار مورد شکنجه یکی از مرگخوار ها قرار گرفته بود یه بار دیگه زوزه میکشه و میگه:چرا کسی به حرفم...آخ...گوش نمیده.من میخوام بگم که...آیییی

لرد سیاه با شکنجه حرف تد رو قطع میکنه و میگه:لازم نیست ادامه بدی.لرد ولدمورت بزرگترین ذهن خوان دنیاست.میخوای بگی اولش قرار بوده اینجا نفوذ کنی ولی بعدا واقعا به مورگانا علاقه مند شدی و میخوای طرف ما باشی.مگه نه؟

تد با ترس جواب مثبت میده.

لرد سیاه پوزخندی میزنه و میگه:یه راه برای نجات جونت و اثبات حرفت داری.آنتونین تا چند دقیقه دیگه با برودریک میرسه.اگه میخوای اول طلاقتو نگیریم و بعد نکشیمت...

لرد کمی مکث میکنه و بعدش ادامه میده:...باید یه نفرو که من بهت میگم بکشی!اینطوری ثابت میشه چقدر راست میگی!



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹
#61

ماركوس فلينتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۳ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۵ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
از ايفاي نقش حالم بهم ميخوره
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 316
آفلاین
لرد قهقهه ای شرارت آمیز میزنه و فریاد میکشه:
- آنتونین!!! سریع برو دنبال برودریک بود بیاد و به عنوان شاهد سند طلاق اینا رو امضا کنه!! سریع باش بی عرضه!! راه بیافت دیگه!! کروشیو!!

آنتونین به سرعت برق از خانه ریدل خارج میشه و به دنبال بود میره.

لرد با صدایی شرارت بار میگوید:
-خوب تدی، فقط منتظر میمونیم که بود بیاد و مدرک طلاق رو امضا کنه، اونوقت باید سلام منو به گودریک گریفیندور مرحوم برسونی فعلا یه کروشیو کافیته، کروشیو!

و زوزه ی یه بچه گرگ به هوا میره...


مقر محفل، اتاق فرماندهی

جیمز با نگرانی قدم میزنه و به تابلوی دامبلدور که یه نوار سیاه گوشه اش به چشم میخوره نگاه میکنه و با خودش میگه:
-یعنی تدی کجاست؟ چی کار میکنه؟

ناگهان صدای زوزه ای از ناکجا آباد به گوش میرسه و رنگ از صورت جیمز میپره و با نگرانی زمزمه میکنه:
-نکنه تد لو رفته و الان داره شکنجه میشه؟ بهتره برای اطمینان یه دو نفر رو بفرستم که ببینن چه خبره. ویزلی و ویزلی!! سریع یه سر برید خونه ریدل یه سرک بکشید ببینید وضع تدی چطوره، حواستون باشه دیده نشید.

و دو محفلی از خانه گریمولد به سمت خانه ریدل آپارات میکنند.


حوزه علمیه لندن، اتاق برودریک بود

آنتونین ناگهان از در وارد میشه و روی فرش ولو میشه.برودریک با صدایی بم میگه:
-چه شده است، فرزندم، میخواهی بختت گشوده شود؟ یا اینکه میخواهی برایت استخاره بگیرم؟

آنتونین در حالی که نفس نفس میزنه میگه:
- نه حاج آقا، فقط لرد کبیر احضارت کرده، باید بیای یه سند طلاق امضا کنی.

برودریک دستی به ریشش میکشه و میگه:
- لرد کی ازدواج کرده بود که ما خبر نداشتیم؟ آیا ایشان روحانی دیگری برای ازدواجش احضار کرده بود؟

آنتونین با عصبانیت گفت:
- لرد که نمیخواد طلاق بگیره بوقی!! میخوایم طلاق مورگانا رو از تد ریموس لوپین بگیریم!!

برودریک با خوشحالی میگه:
-آه، پس که اینطور، پس برویم.


جلوی درب خانه ریدل، مخفیگاه محفلیون

فرد ویزلی به برادرش میگه:
- من یه راه پیدا کردم گوش کن...


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.