هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#10

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
نمايشنامه سفيد:

استرجس داشت تو سازمان اسرار كشيك ميداد كه صداي شكستن چيزي از اعماق سازمان اومد ترسيد كه به سمت اون صدا بره ولي وجدانش نگذاشت به همين دليل تصميم گرفت به سمت صدا بره
دوباره اون صدا اومد ولي اين بار انگار دو سه تا چيز با هم شكست
استرجس چوب دستيشو بيرون ميكشه و به سمت صدا ميره حدود 20 _30 قدم كه جلو رفت به محل صدا رسيد
روي زمين سه تا از پيشگوييها شكستا بود
استرجس بر ميگرده و دور بر خودش رو نگاه ميكنه ولي چيز خاصي نميبينه
خوبي
استرجس از ترس خشكش ميزنه و بر ميگرده ميبينه يكي از همكاراش پشت سرش ايستاده و
ميگه:ميتوني بري كار تو تمومه
استرجس هم به سمت در خروج حركت ميكنه كه ناگهان در با شدت زياد باز ميشه و به اون ميخوره اون هم ميافته و بيهوش ميشه........
وقتي بهوش مياد ميبينه همه چيز بهم ريختس
اون بلند ميشه و ميبينه انگار تو يك ميدان جنگ ايستاده همه ي محفليها دارن با مرگ خواران ميجنگن
يكي:استرجس آماده باش
استرجس بر ميگرده و ميبينه بلك لسترج داره مياد با اون بجنگه
بلك:بگير
اون يك طلسم به سمت استرجس ميفرسته كه اون با يك حركت ساده اونو بر ميگردونه و خودش به سمت بلك طلسم نسبتا قوي ميفرسته و بلك دوباره اونو بر ميگردونه
لوپين داد زد :ادامه بدين دارن عقب نشيني ميكنن
استرجس براي اينكه بلك رو گير بندازه از يك كلك بچه گانه استفاده كرد ولي فكر ميكرد بلك باهوشه ولي اشتباه كرد
استرجس گفت:بلك پشت سرت اربابت ايستاده
بلك برگشت كه پشتش به اربابش نباشه ولي ديد اربابي در كار نيست
استرجس هم از فرصت استفاده كرد و اونو بيهوش كرد
30 دقيقه بعد
لوپين:كار همه خوب بود فكر كنم تا وقتي اينا اينجا باشن ولدمورت آروم نباشه
همه ملت سفيد:

--------------------------------------
خب اميدوارم خوب باشه
فقط فكر كنم خودمون رو هم بايد معرفي كنيم
نام:استرجس
نام خانوادگي:پادمور

در ضمن شخصيتم محفليه
تاييد شد!(تاييد شد ولي نمايشنامت همچين سفيد سفيد نبودا! )


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۳ ۲۰:۲۹:۵۴

تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#9

دنیل واتسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۵۹ دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵
از فراسوی مرزهای پنهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 162
آفلاین
بعد لی دامبلدور دوباره پشت تریبون رفته بود . همه داشتن به سخنان پر از شور و حال دامبلدور گوش میدادن که یک دفعه در زنگ زده ای سالن با صدای گوشخراشی باز میشه و یه جادوگر جوان که از کاملا مشخص بود مسافت زیادی رو توی بارون پیموده مثل یک موش آب کشیده وارد میشه . اون کلاه خیس شنل سیاهشو از رو سرش برمیداره .
فلور : ااااااااااااا ................ اون که پسر دایی دنه ( شخصیت من یه شخصیت خیالیه و تو معرفی ایفای نقشم هم همین رو نوشته بودم . البته با اجازه ی خانم فلور دلاکور- البته این مال مدت ها قبله- .)
دنی : سلام فلور ....... سلام بیل راستی بهتون تبریک میگم .
دنی جلو تر میاد و با بیل دست میده .
رون : خب پسر نمی خوای عضو محفل بشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنی : پس فکر می کنی این همه راه واسه ی چی اومدم این جا .
ناگهان دامبلدور که از پشت تریبون کنار اومده بود و چند قدمی بیشتر با دنی فاصله نداشت میگه : خب پس برو پشت تریبون و به همه بگو چرا می خوای عضو محفل بشی .
دنی : من ........... آخه ........... الان ...........
رون : برو دیگه
و اونو به طرف تریبون هل میده . کفشای دن که پر از آب شده بودن شلپ شلوپه وحشتناکی به پا می کرد و شنل خیسش متل حلزونا یه رد خیس پشت سرش به جا می گذاشت . قیافه ی دن از خجالت سرخ شده بود . برای این که بیشتر مورد تمسخر دیگران قرار نگیره شنلش رو در اورد و قامتشو پشت تریبون راست کرد .
دنی : اهم ......... اهم .......... خب میدونین من خیلی بلد نیستم سخنرانی کنم برای همین شما رو مثل دوستای هم سن و سال خودم فرض می کنم و حرف دلمو بهتون میگم . شاید از نظر خیلی از شماها من یه پسر 16 ساله ی قرتی بیام که واسه ی خوشگذرونی و وقت تلف کردن اومدم این جا ولی باید بگم اگه این جوری فکر می کنین سخت در اشتباهین . همه ی ما برای یه هدف ارزشمند این جا دور هم جمع شدیم و اون عشقه . چه عشقی بالاتر از عشق به زندگی است ؟ چه عشقی بالاتر از عشق به ریشه کن کردن سیاهی است ؟ و چه عشقی بالاتر از عشق به انسانیت حقیقی است ؟ ما با هم متحد می شویم تا بار دیگردر مقابل این دیوه سیاهی که سر از خاک گورستان ها برداشته و طمع سیاه قدرت وجودش را به اسارت برده به پا خیزیم و از انسانیت حقیقی دفاع کنیم . در طول تاریخ انسان های زیادی اسیر این غول بی شاخ ودم یعنی طمع شده اند کسانی که برای به دست آوردن زندگی جاودان زندگی عادی خود را نیز از دست دادند ولی به نظر شما چه ابدیت بالاتر از زندگی هر چند کوتاه ولی سرشار از عشق و محبت است ؟ پس بیایید این شعار را همواره نه تنها زمزمه بلکه فریاد بزنیم که
تا عشق و امیدی هست چه باکی از بوسه ی دیوانه سازان
دنی با صدای تشویق بقیه با همون شلپ و شلوپ به رون . فلور و بیل می پیونده .
تاييد شدي!
دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۳ ۲۰:۲۸:۳۷

[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۰:۳۴ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#8

بیل ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۳ سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵
از The Burrow
گروه:
کاربران عضو
پیام: 600
آفلاین
حرفای دامبولدور تازه تموم شده بود و همه داشتن بحث می کردن که اگه سنتورها به محفل بیان چطور میشه. دامبولدور هم سعی می کنه که جمعیت رو ساکت کنه اما شوک ورود رونان هنوز باقیه. یه دفعه سکوتی بر جمعیت حاکم میشه. یکی داره آروم آروم میاد جلو و همینطور که به سمت تریبون میاد راهو واسش باز می کنن. همه به چهرش خیره شدن. بعضیا به صورتش اشاره می کنن. دامبولدور گردن میکشه که ببینه کیه؛ موهای بلند و قرمزشو می بینه.

دامبولدور: انتظار دیدن هر کسی رو داشتم به جز تو. بابا تو باید الان استراحت کنی، بیل.

فلور: وای عزیزم. چرا اومدی؟

رون: آخ داداش جونم اینجاس.

مودی:چقدر شکل من شدی.

بیل میاد پشت تریبون سرشو بالا می گیره. جای زخمهای عمیقی روی صورتشه. زخمها نیمه بازن و خون آلود. یه دفه جمعیت منفجر میشه:
می جنگیم، میمیریم، ذلت نمی پذیریم.

بیل: ساکت. این همه اینا حرف پرت و پلا زدن. من اومدم حرف حسابی بزنم.

والدمورت شُمپَن، والدمورت کَتَه کَلَه. اگه فکر کردی خیلی زور داری،think again.

دامبولدور: بابا چی می گی؟ بیا برو پایین. اینا بیشترشون زبان فارسیم بلد نیستن. تازه کلی از اینا زبانشونم تک ماده گذاشتن.

بیل: خیلی خوب، یعنی والدمورتِ (... بدلیل حضور اعضای زیر 18 سال سانسور شد)، همچی میزنم که نفهمی... جمعیت دوباره منفجر میشه:
میکشم، میکشم آنکه برادرم کشت. :root2: :root2: :root2:

دامبولدور: جون فلور بیا برو پایین. همه شعار ها رو خرج کردی. من برم بالا، دیگه تحویلم نمی گیرن.

بیل میاد پایین و میره پیش فلور.

خوشحال ميشويم اگر هميشه همين شكلي بنويسيد!(تاييد شد!)


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۴:۱۱:۲۵

Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴
#7

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
رون ويزلي هم داشت از بالاي تريبون پايين ميومد...هنوز پاش رو روي زمين نگذاشته بود، كه از عقب جمعيت، يه صدااي مبهم مياد...مرد از سر راه كسي كه معلوم نبود كيه، كنار مي رفتن و در حالي كه متعجب شده بودند و جا خورده بودند، با هم پچ پچ ميكردند...
دامبلدور توي ميكروفون: اون پشتا چه خبره؟ اگه خبريه بگين ما هم خبردار شيم ديگه!!!
و درست ايم موقع، چواب سوالش رو گرفت...
رونان، يه سانتور ، از ميان جمعيت پديدار شد، و در حالي كه به سمت دامبلدور ميرفت، با صداي بلند گفت:
منم، رونان...دامبلدور، نمي دوني با چه زحمتي تونستم بيام اينجا...
دامبلدور كه دهانش از تعجب باز مانده بود( )، گفت: سلام رونان...ت...تو اينجا چيكار ميكني؟
رونان: رفته بودم فايرنز رو ببينم...اون گفته كه مي خواين يه محفل تشكيل بديم....منم اومدم تا عضو شم...
دامبلدور:آخه...مگه...اخ...مگه از گله اخراجت نمي كنن اگه عضو شي؟
رونان: نه...نگران اونش نباش...تازه خيلي ديگه از سانتورها هم مي خوان عضو شن... فقط اگه ميشه، بايد طرز استفاده از چوبدستي ها و وردهايي كه استفاده مي كنين، به ما م ياد بدين...
دامبلدور: خيلي عالي ميشه اگه شما هم بياين تو م...
هنوز جملش رو تموم نكرده بود، كه صداي همهمه مردم و داد فرياد ها، صداش رو خفه كرد:
((ما سانتور نمي خوايم...ما سانتور نمي خوايم...!!!))
دامبلدور: دوستان و محفليهاي محترم...همون طور كه مي دونين، سانتورها توانايي هاي خيلي زيادتري نسبت به ما دارن، و از نظر من، هيچ اشكالي واسه ورودشون وجود نداره...
رونان:مردم...نگران نباشين...ما به كمك همديگه، مي تونيم لردولدمورت قاتل رو از بين ببريم...
و...

بله...!اين هم از نمايشنامه اي كه بايد واسه ثبت نام مي نوشتيم.... درسته كه خيلي ساده و خشك شد، ولي شما به بزرگي خودتون ببخشين ديگه!!! بهتر از اين نتونستم بنويسم...

برادر آسلامي من!....خوب بود!...به دور از هياهو و جنجال!....خب كاملا سفيد نبود و زياد هم جالب نبود چون فقط ميخواستي خودتو معرفي كني به محفل!....ولي به هر حال ابن فرصتو بهت ميدم كه با ما هم پيمان بشي.خوش اومدي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۰:۰۰:۰۴

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴
#6

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۰۹:۳۰ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
به نام آنکه ساحره را آفرید تا در محفل همیشه سبز باشد

حضور همیشه سبز است! ولی من اینبار حضور آبی خودم را در محفل اعلام می کنم امیدوارم بتوانم اآن فنریر گری بک نامرد را بکشم! و انتقام شوهر عزیزم رو ازآن بگیرم! من با تمامه قدرتم در خدمت محفلم تا دنیا همیشه سفید باشد

من از زندگی هیچ چیز نمی خواستم ولی آن گرگینه ی نامرد شوهر من را مجروح کرد و حالا تنها چیزی که از زندگی می خواهم تنها و تنها انتقام از آن گرگینه ی خونخوار است

من امده ام تا با همکاری اعضای محفل صلح رو برقرار کنیم و یک زندگی زیبا داشته باشیم

زندگیی زیبا و جادار با محفل ,بی اسمشونبر

با تشکر
فلور دلاکور
@

با اينكه قرار بود نمايشنامه بنويسين چون ميدونم وقت كافي نداري تاييدت ميكنم!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۵۲:۴۶

دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴
#5

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
سلام دومبول.....
خواهرا و برادراي عزيز منم حضور سبز پررنگ خودمو تو محفل جشن مي گيرم!!
(در ضمن آلبوس جون يك عدد سوتي ناقابل دادي....كفتر مگه سفيده بابا اون كه خيانت كرد رفت پيش ولدي جون.....اميدوارم خون مسموم بخوري شيدگر دالاهوف!!!!)


=============
"آلبوس.....آلبوس!"
دامبلدور:به به برادر ويزلي بيا بالا پشت تريبون.....
"نرو عزيزم!!!"
رون:باشه كتي جون نميرم فقط بخاطر تو!
آلبوس:بيا عزيزم خجالت نكش.....
رون ميره بالا و نور مستقيما تو صورتش مي تابه......همهمه اي از قسمت خواهران بلند ميشه....
يكي از ساحره ها:بگيريدش................خود نامردشه منو بدبخت كرد......كمك!!!!
ساحره از حال ميره.........
هرميون:ميدونم چيكارت كنم پسره ي بيناموس.....كرام كجايي!!!
رون:تكبير

"الله اكبر ...الله اكبر......مي كشم مي كشم آنكه ناموسمو كشت!!!"

جمعيت ساكت ميشه......
دامبلدور دوباره ميره پشت تريبون:برادرا و خواهراي عزيز و محترم....در اين برهه از زمان حضور سبز شما در محفل.....
"آرش تو رو خيلي دوست دارم.....آرش بي تو من بيقرارم......آاااااااااااارش....!!!"
دامبلدور:الو.....
"ساعت شش و شانزده دقيقه ...ساعت شش و شانزده دقيقه...بوق...بوق"
دامبلدور:مرتيكه بيناموس مزاحم ميشي!!الان شماره ت رو ميدم مخابرات بيان بگيرنت!
خب عرض ميكردم در اين برهه آموزش اعضاي تازه وارد محفل كاري بس مقدم و استوار است.....من اين مسئوليت خطير و سنگين رو به برادر رون ويزلي كه از اعضاي خوب و باسابقه محفله سپردم....
"آرش بي تو سردمه....اي عشق من"
دامبلدور:آهاي مرتيكه يه بار ديگه زنگ بزني ميدم بوووووووووووووق

اولا اينكه من منوظورم ققنوس بود نه دالاهوف!....كي گفته ققنوس به محفل خيانت كرد؟....ققنوس هنوز وجود داره!....در ضمن شما تاييدي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۵۰:۳۸

يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
#4

واگاواگا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 276
آفلاین
_حرکت کن آقااااااااااااا!....کمربند ایمنی از مبدا تا مقصد!!!

همه ملت به طرف صدا بر میگردن...یک جیپ خاکی با یک راننده که عینکی ته استکانی به چشم داره و یک فرد تقریبا تنومند که یک بلندگو به دست داره و یک چشم سحر آمیز هم به چشم داره....

و ........مودی وارد میشود!!!....صلوات!

ملت: صل علی محمد !....بوی الستور اومد!!...دختر نمیدیم بهتون .... دخترتون رو بردیم....بیا بیا بیا بیبی تو ماله منی !!..چشمون سیاه مودی!!..تو ماله منی!!!

مودی که حالا تقریبا به نزدیکی تریبون رسیده میکروفن رو با دست راستش میگیره و دست چپش رو که زیر شنلش مخفی کرده ..خب مخفی کرده بود دیگه!!...مگه خودت ناموس نداری!!!..هو واستا بینم!....بی ناموس!....دومبول بیگیرش!....بیگیرش بی ناموس رو!!

تق توق شترق!!...ال... اکبر!....بوم...به بو!!..به بو!!...

دود سیاهی همه جا رو فرا میگیره....بعد از چند لحظه دود محو میشه ...آتش همه چیز رو خاکستر کرده...مردم با صورت های سوخته دارن زجه میکشن!...صحنه به قدری دلخراشه که هالیوود دیدنش رو برای افراد زیر 80 سال ممنوع کرده البته باز برای هستاد ساله هایی که ناراحتی های قلبی ، ریوی ، غددی ، و غیره ندارن!

بوق!..توجه...ادامه مطلب برای افراد زیر 80 سال ممنوع می باشد...در صورتی که سن شما از 80 کمتر است لطفا یک فرد بالای هشتاد سال را پیدا نموده و از او بخواهید داستان را برای شما بخواند!!!!

ادامه-=====

_آی میسوزه!!....مامان!!
_آی هوار بچم کو؟...بچم!!!....
_مامان مامان!!!....آخ آه!!...این آقاهه میگه بیا میخوام ببرمت قزوین!!....قزوین کجاست؟!!

صدای گلوله از انتهای خیابون زوزه میکشه!!...یک تانک از وسط جنازه های سوخته رد میشه و جنازه ها رو املت میکنه!!

یک مرد با سرعت از کنار مرد دیگه ای که موهاش رو هایلایت کرده میگزره و تنش به ناحیه ی فوقانی مرد گیش قشنگ میخوره!...

_ببخشید!!
_چی چی رو ببخشید !!..واااااااا!!...مالوندی حالا میخوای دودر کنیش!!...نصفش رفته!!...رنگش خط افتاده!!...باید واستی مامور بیاد کروکی بکشه!...گواهی نامه داری؟...بیمه؟...به جون مامانم اگه بزارم بری!!
_ای بابا!....داداش چی میگی!.
_داداش و درد!...مگه خودت برادر پدر نداری!!!...ایششششش!!...آدمایی پیدا میشن!...بی شعور!!
مودی که شاهد این صحنه بود از پشت میکروفن میگه:
_ آهای پسر...پسر کاپشن صورتی!...کاپوتت بازه!...بزن بقل گواهی نامه و کارت شناساییت رو بده!
مودی با سرعت از بالای تریبون پایین میاد و به سمت صجنه ی تصادف!!! میره!

مرد خاطی: آقا مامور هم اومد!....سلام جناب سروان!...قربونت..آخه من چه تقصیری داشتم!!...به خدا این از فرعی پیچید !..حق تقدم با من بود!
_واه واه واه!...چی شد!!..جناب سروان رو دیدی شیر شدی؟!!..ببین عزیزم!!!( مودی دچار لرزه ای خفیف میشه!!! )....این آقا با سرعت اومد ...خواست از راست سبقت بگیره....ارضه نداشت زد و رد شد!...حالا روی گل شما رو دیده (لرزه ی شدیدتر مودی را تکان داد!! )....شیر شده!..

مودی چهره ای متفکر میگیره و میگه باید بازسازی صحنه بشه....خب شما برادر بیا اینجا....منم به جای خاطی!!...خب....حالا من میام میزنم به تو...خود این آقا ببینه که اشتباه از ایشونه!...خب؟...آفرین!!

مودی چند متر عقب عقب میره...و ناگهان یک تیکاف میکشه و با سرعت به سمت طرف میره!

ضارت!!!....بوققققققققققققققق!

صحنه سیاه میشه و سپس مجدداً سفید میشه
اتاق سی سی یو...

دید....دید....دید....دیدیدید......دید .... دید...دید.............

آه ه ه ه !!...من کجام!...
پسر سعی میکنه بلند بشه...
_آخ!!!...
_نه!!..تکون نخور برادر!...بخیه ت میشکافه!!!
مودی و دومبول در کنار تخت پسر ایستاده اند....

دومبول: خیالت راحت باشه...دکتر گفت زیاد نشکافته بوده...فقط کمی گشاد شده که با کمی فیزیوجزاپی!! حله!!...مخصوصا وقتی که دکترت آقای مودی باشن!!
پسر:بوققققققققققققق!!




خب اینم از این.....منم بازی!!..منم بازی!!

با اينكه نمايشنامه به جاي سفيد بودن بي ناموسي بود ولي بازم شما عضو محفل بوده و هستي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۲۰:۰۴

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
#3

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
-هااا ملت اينا چرت و پرت ميگن! پاشيد بريم من بگم محفل يعني چي! بيايد محفلو بديد دستم ببينيد چيكار ميكنم! من سازنده سايت رئال مادريدم! من ديويد بكهامم! من ولدمورتم!


شتر تيريق پرق پوق !

ملت همه يه جا غيب ميشن!

اونطرف آلبوس داره خودكشي ميكنه!: هووووي ولدي گوگولي پاشو بيا بجنگيم! هاا ترسيدي هاا؟؟؟ هااا در رفتي هااا؟ پاشو بيا ديگه!

10 دقيقه بعد:

البوس: آلبالو! شفتالو! اي سياهترين مرد تاريخ! اي شنل پوش هميشه سبز*! اي...

پيف!!!

ولدمورت ظاهر ميشه!

ولدمورت: هاا تو بودي الان پاچه خواريمو كردي آلبوس؟ هاا وگو چي ميگفتي من برم! وگو دوست قديمي!

البوس: هاا وگو هوركراكستو كجا گذاشتي! هرچي دنبالش گشتم نبود!

ولدمورت: آخي! ديروز دادم ويلي ادوارد! گفتم عوضش برام شبكه فيبر نوري بده! همچي حال ميده!

الابوس: هااا مرسي حالا برو اين ملت ترسيدن سرراه ديديشون بهشون بگو برگردن قسم بخورن دسته جمعي بكشيمت!

ولدي: اخي! منو ميخواي بكشي؟ جونم! بيا بكش دوست قديمي! يه هوركراكس فداي تو!

ولدي غيب ميشه!

يه ثانيه بعد يه عالمه انسان!!! دارن تو هم ميلولن!

فرذدي ارزشي: اخ! كلم مونده لاي پات! پاشو بينم!

فردي مشكوك و فوق سري: ها الان تو بپر هوا! افرين! كلتو بكش بيرون! افرين! بيا شوكولات!

-اهم اهم!!!

ملت روشونو برميگردونن...همه پسرا غش ميكنن!

-اهم اهم! من به جون گوگولي!!! قسم ميخورم كه تا اين جون سيريش تو بدنم نشسته با محفل باشم! تكبير!

- ا.. اكبر! ا... اكبر! مرگ بر ضد ولايت ويلي! مرگ بر..

اونور...پشت ميكروفون...

آلبالوس*: هوشت...پيست...چو...پيست!
چو: ها چيه چي ميگي؟
البوس: چي ميگن اينا ولايت ويلي ديگه چيه!
چو: ولايت ويلي ادوارد ديگه! قراره به هممون شبكه فيبر نوري بده!
مگه ميشه چو عضو محفل نباشه؟!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۱۷:۰۶
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۱۸:۰۵

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱:۵۸ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
#2

آرمين


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
دامبلدور هنوز برنگشته پشت تريبون...
بين جمعيت...
گودريک داره از بين جمعيت لايي ميکشه...
-ببخشيد ببخشيد...کار فوريه...
- مردتيکه مگه خودت ناموس نداري...چرا تنه ميزني آخه؟
-عرض کردم ببخشيد...
خلاصه گودريک از بين صدها نفر که همه از قيافه هاشون داد ميزنه دارن از گرما خفه ميشن رد ميشه و قلاب ميگيره ميره بالا پشت تريبون...
گودريک : به نام خدا...بله...تا اين آلبوس نيومده من دوسه تا کلمه حرف حساب دارم با شما بزنم...باشد شاد بمانيد...بله...حرف سر لرد و دار و دستش شد من يه چندتا تذکر کوچک دارم...
... آلبوس از مستراح مياد بيرون در حالي چهرش باز شده مياد بالاي سن ، ميبينه گريفندور پشت تريبونه...
آلبوس : اي ذليل شي...دو دقيقه نبودما...پريد بالا...تريبون نديده!
گودريک : بله عرض ميکردم...هيچ وقت از اين حرفهاي ولدمورت حراس نداشته باشيد ...مثلا ممکنه بگه "من خون به پا ميکنم...حريف ميطلبم" و اينا...اصلا مهم نيست شما خونسرد باشين چون ما با هم متحديم
جمعيت هميشه در صحنه : مرگ بر ضد وزارت عزيز...
گودريک:...در ضمن دوستان لطف کنن مواظب باشند اين لرد گاهي اوقات مزاحم تلفني هم ميشه...مثلا همين آلبوس خودمون گاهي اوقات...
دامبلدور هي چشمک ميزنه : نچ...نه نگو...نه...
گودريک : چي ميگي؟ بله عرض ميکردم خود آلبوس گاهي اوقات...
آلبوس : سيلنسيو! (صدا قطع ميشه)
گودريک چوبدستيشو تکون ميده(صدا وصل ميشه...)
- دوستان يه مشکل فني پيش اومده لحظه اي تحمل کنيد...
گودريک ميره اونور : چي ميگي تو؟
آلبوس در گوشي ميگه : ...
گودريک : هوم گرفتم...
گريفندور بر ميگرده پشت ميکرفون : همين ديگه هيچي ميخواستم بگم من گودريک گريفندور آمادگي صد در صد خودمو اعلام ميکنم...شاد باشيد ديگه هم مزاحم تلفني نشيد!
...
و مينروا که 3 دقيقه منتظر مونده ميگه :
اهم اهم...تمام اشخاص حاظر در اين جمع ميتوانند با زدن يک نمايشنامه سفيد غير ارزشي وارد محفل شوند و کارت عضويت افتخاري دريافت کنند!
==============
من آمادگي کامل خودم رو همينجا اعلام ميکنم!

شما كه جات رو تخم چشم ماست!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۱۵:۲۵

امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش


در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۴
#1

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
دامبلدور پشت تريبوني ايستاده بود و خيل عظيمي از جادوگران و ساحره ها كه چهره هاشون تابلو بود سفيدن آنجا ايستاده بودند به صبحت هاي دامبلدور گوش ميدادند.(البته از اون لحاظ هم سفيد مفيد بودند!)
دامبلدور:من اومدم اينجا تا همه شمارو از سياهي خارج كنم!اومدم تا شمارو آگاه كنم!....پس همه بايد دست به دست هم بديم و محفلي بزرگ بسازيم!

يك نفر از بين جمعيت:تكبير!!!
جمعيت:
دامبلدور دستاشو بالا مياره و اشاره ميكنه كه جمعيت ساكت بشن
دامبلدور با صداي بلند:از همين جا به تمام دنياي جادويي اعلام ميدارم كه از هيچ چيزي نترسيد!...ما ميتوانيم!
يك نفر ديگر جو زده در وسط جمعيت!:
دامبلدور عمل قبليشو تكرار ميكنه و ميگه:شما منو داريد.عله رو داريد!!!!كفتر رو داريد!....پس چه ترسي وجقققسقس....
دامبلدور ليوان آب جوش رو برميداره و هورتي ميده بالا!
ناگهان چهره دامبلدور مانند رنگ قرمز!!! قرمز ميشه

**3 دقيقه بعد**
دامبلدور با چسب زخمهايي به دور لب و لوچه ي خود دوباره به پشت تريبون برميگرده
دامبلدور ميخواد شروع كنه به صحبت كه چشمش ميخوره به دو جوان!......يك جادوگر و يك ساحره كه دست در دست هم در بين جمعيت ايستاده اند!
دامبلدور:به به!به به!
بعد به عكس ولدمورت و مرگخواران كه با اندازه بزرگ در پشتش نصب شده بودن و بر رويشان ضربدري قرمز خورده بود اشاره ميكنه....
دامبلدور:اين دشمنان بايد بدانند!(با حالت خاص خوانده شود!).....تا وقتي كه ما اين جوانان صلحشور و متحد رو داريم اين دشمنان هيچ غلطي نميتوانند بكنند!(با همان لحن خاص!)....به به!به به!
ناگهان يك نفر ميره بالاي تريبون پيش دامبلدور تا در گوشي حرف بزنه.
قربان تلفن كارتون دارن!
دامبلدور:تلفن؟من؟...آخه مرد حسابي ما جادوگرا تلفنمون كجا بود!
قربان من نميدونم! پاي تلفن كارتون دارن
دامبلدور:حالا كي هست؟
دقيقا نميدونم ولي فكر كنم گفتن اسمشون ولدمورته!!
ناگهان خود اون فرد از گفته اش تعجب ميكنه و تازه متوجه ميشه چي گفته!
دامبلدور دستشو ميگيره جلوي دهن اون فرد و ...
دامبلدور:هيشش!صدات در نياد!برو من الان ميام!
آن مرد بهت زده به سمت پايين تريبون ميره.
دامبلدور رو به ملت:خب حضار گرامي!.....از اطاق فرمان! به من خبر دادن كه قراره از همتون به صرف شام و شيريني!! پذيرايي بشه....فعلا از همتون خداحافظي ميكنم!
دامبلدور سريعا ميره به اطاق بقلي(حالا اطاق بقلي از كجا اومد....)
دامبلدور گوشي رو با قدرت هر چه تمام تر برميداره!
الو!
فـــــــــــوت!
الو!
فـــــــــــوت فوت!
الو؟...آقا مگه مرض داري مزاحم ميشي؟
تـــــــــــق!
دامبلدور:عجب آدمايي پيدا ميشنا!....هي مينروا!....سلام..كجايي تو پس؟
مينروا:اوه سلام آلبوس!....تو كجايي دارم سه ساعت دنبالت ميگردم.بيا اينم ليست اعضا!
دامبلدور:آفرين!آفرين!عاليه!....به همشون اعلام آماده باش بده در ضمن تمام اين مردمي رو كه من اينجا جمع كردم رو هم بهشون كارت عضويت افتخاري محفل ميدي!...ولي قبلش يه پست ميزنن ببينيم چند مرده حلاجن!
مينروا:اوكي آلبوس!...فعلا!
مينروا به سمت ملت جادوگر ميره.
دامبلدور:اوووخ!...ما هم بريم به مستراح!!**(پاورقي)
دامبلدور هم از صحنه خارج ميشه

*پاورقي*
مستراح محل استراحت و راحتي! در اينجا منظور مصطراب است!

خب دوستان سفيد من!
اعضايي كه شناسه هاشون كاملا تو كتاب محفليه هيچ مشكلي ندارن!....همچنين اونايي كه بابا مامانشون عضو محفلن!....ميتونن راحت بيان اعلام آمادگي بكنن و همچنين يه نمايشنامه كاملا سفيد بنويسن تا من تاييدش كنم تو محفل!
و اما اونايي كه شناسه هاشون تويه محفل نيست و خانوادشونم تو محفل نيستن!
اگر شناستون سياهه كه هيچي!
ولي اگر شناستون سفيده بايد بياين اينجا يه پست كاملا سفيد بزنين و در ضمن قسم بخوريد كه هميشه با محفل خواهيد بود تا تاييدتون كنم! (چه كار سختي!)

خب محفل دوستان!....منتظر حضور سبز كم رنگتان! هستيم!


ویرایش شده توسط بلرویچ در تاریخ ۱۳۸۵/۴/۱۰ ۳:۵۰:۱۵
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۲ ۱۸:۳۹:۴۳
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۲۳ ۵:۱۹:۳۶
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۰/۷/۸ ۱:۳۲:۳۷
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۲/۱۴ ۰:۱۸:۵۴
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱۶ ۲۲:۰۴:۵۰

شناسه ی جدید: اسکاور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.