هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#45

گلوری گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
دامبلدور در حیاط هاگوارتز راه میرفت.صداهای مرموزی می آمد.
دامبلدور به بید کتک زن خیره ماند.زیر لب طلسمی را زمزمه کرد.در همان لحظه بود که بلاتریکس یکی از مرگخواران از بید بیرون آمد.چهره ی خشنی داشت.دامبلدور اصلا نترسیده بود زیرا به راحتی میتوانست بلاتریکس را مورد حمله قرار دهد.اعضای محفل در حالت آماده باش در اتاق او بودند.دامبلدور داد زد:((اتینشن!))
افراد محفل با چوب دستی های خود ظاهر شدند.دور بلاتریکس حلقه زدند .بلاتریکس گفت:((هه هه هه!چند نفر به یه نفر.البته من از پس همتون برمیام جوجه ها!))
دامبلدور هم رو به اون کرد و گفت:((میدونی چیه ما همیشه جلوی سیاه ها وایمیستیم.یادت باشه که خودت و اون لرد سیاه جوجه هستین.))اعضای محفل هم به بلاتریکس لبخند مرموزی زدند.
بلاتریکس گفت:((برای بد گفتن از لرد باید مجازات بشین.آره یه مجازات سخت و طاقت فرسا!))
هرمیون گفت:((به اون لرد سیاهت سلام برسون بهش بگو قیافش و لهجش هم خیلی زایه س!هه هه هه! ))
همه ی اعضا زدند زیر خنده.بلاتریکس کفت:((دعا کنید تا چند روز دیگه بهتون حمله نکنیم و گرنه ارتشتون کم میاد و لرد سیاه برنده میشه.))
در همان لحظه گلوری که از پنجره ی خوابگاه شاهد دوئل آن ها بود
با عجله چوب دستی خود را برداشت و از پله ها پایین رفت و از در خارج شد.دامبلدور با تعجب گفت:((تو این وقت شب این جا چی کار میکنی؟))
گلوری در جواب دامبلدور گفت:((قربان من تصمیم گرفتم عضو محفل بشم.این هم اولین فعالیتمه تا به شما نشون بدم که شایستگی این عضویت رو دارم.))
دامبلدور گفت:((ولی الان موقعیت خطرناکی .ممکنه کشته بشی!)) گلوری گفت:((تا پای جان می جنگم برای محفل و گریفیندور.)) دامبلدور گفت:((اما تو طلسم دفاعی بلدی؟))
گلوری گفت:((بله قربان.خیلی چیز ها بلدم.))
دامبلدور گفت:((پس میتونی دوئل کنی ؟))
گلوری در جواب میگه:((البته قربان.عضو وایت تورنادو هم هستم میتونم اعضای وایت تورنادو رو صدا کنم تا به کمک ما بیان.))
دامبلدور گفت:((صداشون بکن.))
گلوری داد زد:((اعضای وایت تورنادو بشتابید چو مدیرمان در خطر است.)) با فریاد گلوری اعضای محفل خودشون رو به تندی به حیاط رسوندند.در دست همه یک چوب دستی بود تا در برابر سیاهی از خودشون دفاع کنن.بلاتریکس گفت:((چقدر نفرات ارتشتون زیاد شد.وای وای ترسیدم.))و قهقه ای بلند سر داد.دامبلدور گفت:((اعضای محفل و اعضای وایت تورنادو با تمام جان و دل برای جادوگران بجنگید .ما سیاهان را شکست خواهیم داد.همه ی اعضای وایت تورنادو و محفل اماده ی جنگ بودند.دامبلدور فریاد کشید:((با ورد های کشنده ای سیاهان رو از بین خواهیم برد.))و با فریاد دامبلدور سکوت سختی حکم فرما شد.همه ی اعضای دو ارتش با هم شمارش معکوس را زمزمه میکردند.با زمزمه ی عدد یک همه ی افرا ددو ارتش چوب دستی های خود را به طرف بلاتریکس گرفتند و یک صدا گفتند:((هلناس بیکساشی.هسی اف.))بلاتریکس با این ورد نقش بر زمین شد.همه ی اعضای محفل و وایت تورنادو با هم دست دادند و دامبلدور هم جسد بلاتریکس را به همراه بقیه برد.


گلوری عزیز
نسبت به پست قبلیت پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتی ولی هنوز در اون سطح مورد نظر ما نیستی.
اول اینکه موضوعی که انتخاب کرده بودی و پایانی که داشت چندان جالب نبود چون اولا که نکات کتاب رو رعایت نکردی..ما در هاگوارتز غیب و ظاهر شدن نداریم پس ظاهر شدن بلاتریکس وقتی که دامبلدور دستگیرش میکنه بی معنیه .دوم اینکه مسلما صد نفر به یک نفر حمله نمیکنن و اون هم همینطور نمیایسته تا روش طلسم ها رو امتحان کنن و یک واکنشی از خودش نشون میده مخصوصا اگر این فرد بلاتریکس باشه و فقط نمیخنده.

موضوع ربط دادن خودت رو هم باید بیشتر توضیح بدی..همینطوری نگاه کردن از خوابگاه و بعد به این نتیجه رسیدن که باید عضو محفل شد قابل قبول نیست

در آخر اینکه بهت توصیه میکنم پست های افراد تایید شده رو بخونی تا کار دستت بیاد و بفهمی باید چه طوری بنویسی

راستی لازم نیست دیالوگ ها رو در پرانتز قرار بدی ..برای هر نفر رو جداگانه در یک خط بنویس تا پستت هم زیباتر بشه


تایید نشد!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۹ ۱۹:۵۷:۲۹

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#44

گلوری گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
شب سردی بود.دامبلدور در حیاط هاگوارتز راه میرفت.با هر قدمی که برمیداشت بیشتر به یاد محفل می افتاد.در همان موقع در هاگوارتز باز شد و دختری با موهای طلایی روشن بیرون آمد.سراسیمه به طرف دامبلدور میدوید.رو به دامبلدور کرد و گفت:((پروفسور!شما اینجا هستین؟میخواستم یه موضوعی رو باهاتون در میون بزارم.))
دامبلدور گفت:((تو گلوری هستی نه؟خب حرفتو بزن.))گلوری شروع به صحبت کردن کرد:((پروفسور میخواستم عضو محفل بشم.میدونین من اطلاعاتی درباره ی حمله ی دوباره ی لرد سیاه به هاگوارتز دارم.میتونم کمک های زیادی بهتون بکنم.))
دامبلدور گفت:((خب باید فکرامو بکنم.در ضمن اعضای محفل هم باید راضی باشن.))
گلوری گفت:((قربان من دیگه مزاحمتون نمیشم.خدانگه دار.))
دامبلدور نگاهی بهساعتش انداخت و با خد گفت:((الانه که جلسه ی محفل شروع بشه.))دامبلدور غیب شد و در خانه ای که جلسات محفل در ان انجام میشد ظاهر شد.همه ی اعضا منتظر او بودند.پس از کشیدن نقشه در هاگوارتز دامبلدور خطم جلسه را اعلام کرد.

پست کم و بی محتوایی بود ..... من که تائید نمیکنم حالا دومبول رو نمیدونم!!!!


تائید نشد!!!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۹ ۱۴:۲۴:۳۰

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۶ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#43

کارداک دیربون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
سیریوس اگر صفحه ی قبل رو بخونی می فهمی که دومبولیسم اعظم به من گفت :همین متنو بنویس ولی با پارگراف بندیه منظم!(ما اینجا نفهمیدیم توسط چه شخصی باید تایید بشیم!)

آستاکبار باید تاییدت کنه دست دومبول یا غیر دومبول نیست چون غلط های املایی به هیچ وجه قابل قبول از طرف من نیست.

حرف سيريوس رو تاييد ميكنم!...غلط املايي هم جزوي از بدي هاي نمايشنامه هست!....سيريوس با ديد كلي تاييدت نكرد!...در ضمن من پارگراف بنديت رو خيلي به نظرم باز جالب نيومد!...ولي خب بهتر شده بود!...بازم بايد بهتر بشي!....(ناظر انجمن-دامبلدور)


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۹ ۱۴:۰۸:۴۸
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۰ ۱۰:۴۹:۱۱

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸۴
#42

کارداک دیربون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
مکان می خونه ی دیگ سوراخ!!

کارداک داشت نوشیدنی .....( ویرایش شده توسط منکرات قزوین) می نوشید و در توهم سیر می کرد در همین حالت بود که جغدی وارد می خونه شد و روی شانه ی کارداک نشست ویبد جوری به پشت کارداک نگاه می کرد کارداک به این مسئله اهمیت نداد و نامه را از پا جغد باز کرد تکیه بریده شده ی روزنامه ی شب های قزوین بود که تیتر بزرگی زده بود که :(( سرژ تانکیان ممنوع الصدا شد)) و زیر آن آمده که :((جنگ یا صلح؟؟صفحه ی ۱۳ ))((باند مفسد محفل ققنوس دستگیرشد صفحه ی ۱۳ ))(( ویکتور کرام : ما می توانیم ص۱۳ ) هی یه دقیقه صبر کن با ند مفسد محفل ققنوس دستگیر شد؟؟؟ کارداک صفحه ی ۱۳ رو اورد و شرو ع به خواندن کرد : این گروه که رسما مبارزات خود رو علیه وب مستر گری اغاز کرد که اول با شعار های بوق ملت در بوق وب مستر شروع و با نزدیک شدن اسلامیون با شعار باشه باشه بوق وب مستر در ملت!!! پایان یافت ویکتور کرام در پاسخ علیه این شورش گفت ما می توانیم و خواهیم توانست!بعله ما همه ی انان را حزف کاربر کردیم !!! در برابر این کار وب مستر منتخب : سرژخواننده ی نسل جوان آهنگی را سرشار از بیبینا و بوق و بیب و بوقینا و بوق در بوق و ضد بوق و ضد جنگ را تحویل ویکتور کرام داد .ولی بعد از مدتی به صورتی مشکوکانه ممنوع الصدا شد(نکته انحرافی آیا واقا این تکیه ی بریده شده ی روزنامه بود یا خود آن ؟) وقتی مطلب به پایان رسید کارداک تازه نامه ای را دید که همراه روزنامه بود شروع به خواندن نامه کرد: کارداک ما در دوران حذف کاربری ایم تنها تو می تونی ما رو نجات بدی ! تنها راه ممکن ترور کرامه لطفا دست به کار شو ... البوس دامبلدور کارداک با خودش فکر کرد پس چرا من حزف نشدم صدایی از وجود کارداک گفت : مرتیکه برای اینکه تو عضو محفل نبودی برای اینکه ۴ بار پست زدی ولی قبولت نکردن به بوق سمت چپت ولشون کن بزار طمع حزفی رو بچشند صدایی دیگر از وجودش گفت :کاری به حرف این وسوسه ی بوقیت گوش نکن برو نجاتشون بده برو کارداک که تسلیم این صدا آخریه شد وسایل ازادی انان رو فراهم کرد اول نامه ی به گلیدوری نوشت و در ان گفت : گلیدوری شاید منو نشناسی ولی یه جا باست پیدا کردم پر از سوراخ!! مکان وزارت سحر و جادو!! زمان یک شنبه ساعت ۱۳ و ۷۰ دقیقه!! حتما بیا !! ا اگر باور نداری این جغد سر شار از سوراخ( بوق بوق اه بوق و دیر زدیم) با ست می فرستم بعد کارداک نامه رو با همان جغد فرستاد بعد تا یک شنبه صبر کرد ساعت ۱۳
رفت دم وزارت خونه ساعت ۱۳ و ۷۰ دقیقه یه فرد مشکوک امد دم وزارت خونه و طرف کارداک و گفت سوراخ ها کو ؟ کارداک گفت :باید بریم تو وزارت خونه پس بی زحمت از این این سوراخ جا سکیه ای باجه رد شو درو باسه ی من باز کن تا به یه عالمه سوراخ برسی !!!!!!!! گیلدوری به حرف کارداک گوش کرد و ازسوراخ رد شد کارداک متعجبانه وی را نگاه می کرد که چه جوری از سوراخ رد می شود ..... نیم ساعت بعد که از بسیاری از سوراخ ها عبور کردند به جایی رسیدند پر از سکه بعد از انجا جایی بود که زندان محفلی ها در انجا بود ..... کارداک که وسوسه شد که از ان سکه ها بر دارد ولی جرات نکرد فکر بکری به سرش زدو چوبدستیش رو در اورد و گفت اهن ربا ییوس!
یه اهن رو با ظاهر شد و کارداک سعی کرد به انها سکه ها را جمع کند ولی نیروی مغناطیسی آهن ربا از ترس کار نمی کرد! برای همین فکر بکر دیگری به سرش زد و چوبدستیش رو به انجایی که پر از سکه بود نشانه گرفت و فریاد زد سوراخییوس و سوراخ بزرگی در انجا به وجود آمد گیلدوری دیگر نتوانست خودش رو کنترل کنه برای همین به طرف همان سوراخ دوید وخم شد خم شدن وی همانا و هجوم قزوینیون هم همانا !! کارداک که در و رنج گیلدوری را دید دلش به حالش سوخ ولی با خود گفت ملت محفلی مهم ترن و به طرف زندان دوید و همه ی انان را ازاد کرد یه هو همه ی ساحره ها ریختند روی سر وی و .... نیم ساعت بعد ک دامبلدور بهتر تا کرام نیومده فلنگ رو ببندیم ناگهان صدایی سرد گفت : کجا با این عجله ؟ همه برگشتند و دیدن کرام انجا ایستاده ودر دستش منوی مدیریت می باشد !!
کرام گفت : اکنون همه تون حذف کاربر می شین به حذف شدن تعظیم کنید و هاها زد زیر خنده کارداک از اینفرصت سوءاستفاده کرد

و چوبدستیش رو به سمت کرام گرفت و گفت بیفتینوس!! و منوی مدیریت افتاد روی زمین ! کرام که حواسش نبود کجاست خم شد! هجوم دیگری صورت گرفت اما به طرف کرام : کرام فریادی از سر بوق زد و... همه ی محفلی ها همراه با کارداک فرار کردند می پرسید پس گیلدوری چی شد خب اون موند تا انتقام بگیره تازه سوراخ خوبی هم گیرش اومد(بوق بوق ای احمق چرا دیر بوق می زنی؟؟؟)




دومبولیسم اعظم تا اونجایی که سعی کردم پارگراف بندیمو استاد کردم ایندفه گبولم کن ای مزهر دومبولیضم!!

برادر من
پاراگراف بندیت رو درست کردی ولی دومبولیسم رو استاد کردی .تا جایی که دیدم درست کردم چون دیگه حسش نبود.
موضوعت رو میتونستی بهتر انتخاب کنی چون ربط چندانی به عضویت در محفل نداشت و پرداخت بهتری هم میتونستی داشته باشی


تایید نشد!!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۸ ۲۲:۵۹:۳۵

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
#41

گلوری گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۶ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 176
آفلاین
در این هنگام در باز شد و کارداک وارد شد و سراسیمه گفت:((هی گوش بدید.میگن بچه های مدرسه می ترسن از قلعه بیان بیرون می گن یکی از بچه ها که رفته بوده بیرون روی سردر هاگوارتز علامت سیاه ها رو دیده))دامبلدور گفت:((مک گونگال رسیدگی میکنه فعلا ما تو محفل کارهای مهم دیگه ای هم داریم.))در همون موقع صدای جرو بحث تانکس با سدریک شروع شد.تانکس دادو فریاد می کرد:((این یه سیاهه میفهمین یه سیاه نمیبینین اومده تو محفل داره جاسوسی میکنه تا نقشه های مارو به اسمشو نبر بگه .))سدریک هم گفت:((هی فکر میکنی همه چیز رو می دونی.ها؟))دامبلدور که خسته بود فریاد کشید:((اگه می خواین دعوا کنین برین بیرون دعواهاتون رو بکنین بعد بیاین تو.ما می خوایم برای دستگیری لرد نقشه بکشیم.احتیاج به تمرکز داریم.اگه می خواین سرو صدا کنین برین بیرون.))تانکس گفت:((خب باشه ولی این یکی از یاران اسمشو نبره.حالا هر کی می خواد باور کنه, هر کی می خواد نکنه.))سدریک خودش را پاک کرد و گفت:((یه بار دیگه این از این کارا با من بکنه خودم فکشو میارم پایین !))
دامبلدور گفت:((خب به نظر من بریم تو هاگوارتز کمین کنیم تا لرد سیاه خواست بیاد تو با ورد هنکل میگیریمش.))تانکس گفت:((نقشه ی خوبیه حالا بریم تا دیر نشده.))تانکس وارد شومینه شد و کمی پودر فلو برداشت و غیب شد.بقیه هم به این صورت به هاگوارتز رفتند.وقتی از شومینه ی اتاق دامبلدور بیرون آمدند دیدند که چند نفر منتظر ان ها هستند.ان ها کسی نبودند جز..........


خب ..اشکالات شما در این پست زیاد بود.
اول اینکه نباید ادامه پست بقیه رو بدی چه عضو شده باشی چه درخواست عضویت بخوای بدی پس به طور کلی به خاطر اینکارت مردودی.
اشکال دومت هم پاراگراف بندیه .بهش دقت کن و در پست بعدی اگر خواستی دوباره درخواست بدی بهش توجه کن چون متنت خیلی تو هم و درهم شده و زیاد واضح نیست
شخصیت ها رو هم بهتر به کار ببر


تایید نشد!!!


ویرایش شده توسط گلوری گرنجر در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۸ ۱۲:۵۱:۵۳
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۸ ۲۲:۵۰:۳۱

[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
#40

نیمفادورا تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵
از دره گودریک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
سدریک سفید شد و به سفیدها پیوست ....دوروز بد که اعضای محفل در حیاط مشغول ورزش صبحگاهی بودن در باز میشه و تانکس با عصبانیت وارد میشه
استرجس:یه مرگخوار دیگه خودش با پاهای خودش اومد سدریک بدو برو طناب بیار ببندمش و با چوب دستی به سمتش حمله ور میشه
تانکس:چته بابا جای سلام و علیکته چته تا هرکی رو میبینه میپری بهش میگیریش ...من کجای قیافم به مرگخوار می خوره آدم عاقل ..هان
استرجس:هوووووووووووووم....مگه تو مرگخوار نیستی..
تانکس:اه بابا یکی بیاد اینو جمع اش کنه نه بابا من تانکسم خودم عضو محفلم ..حواست کجاس
استرجس:جدا..راست میگی
تانکس:آره..واستا ببینم شنیدم این سدریک اومده طرف سفیدا...آره..کی این بشرو بین ماها راه داده هان؟
استرجس: من و دامبلدور و بقیه اعضا محفل
تانکس:ددددده شما بیجا کردین مگه شماها این آدمو نمیشناسین چه آدم پلیدیه ...دوباره نشست براتون قصه حسین کرد تعریف کرد گولشو خوردین ....بابا شماها دیگه کی هستین
استرجس:مگه چیه بابا..گفت چه جوری و چی شد مرگخوار شد و الانم واقعا پشیمونه و نشان شیطان رو از رو دستش پاک کرده
تانکس:ای خدا آخه از دست شما..چرا اینجوری میکنین.....من دیشب فهمیدم که این لرد سیاه دریده نقشه کشیده سدریک و بفرسته اینجا که از نقشه های محفل باخبر بشه
دامبلدور که تازه وارد جمع میشه:واقعا؟؟؟؟از کجا فهمیدی تانکس؟
تانکس:راستش من دیشب رفته بودم جاسوسی و حرفاشون روو شنیدم از قرار معلوم سدریکم اونجا بود و داشت دستورات جدید رو میگرفت
دامبلدور:واقعا ...باورم نمیشه..سدریک ...سدریک
سدریک آرام آرام و خوشحال به سمت دامبلدور میاد و تانکس هم که نتونست جلوی عصبانیت خودشو بگیره یه مشت قشنگ حواله دماغ خوشگل و مامانیه سدریک کرد و خون از دماغ سدریک مثل سیلی جاری شد و
و سدریک که تازه از ماجرا با خبر میشه سریع بلند میشه و خون دماغش رو پاک میکنه و به سمت تانکس که همه چی رو فهمیده بودهجوم میبره و بینشون دعوا میشه حالا نزن کی بزن
دامبلدور:آخ عجب صحنه ای بگیر منو ....اووووووووووی تانکس نخوری ازش ..بزنش آفرین تو میتونی...اووووخ اوووخ اووووخ ..خودمون خیلی بد زدی ها بچه دردش گرفت سدریکم نامردی نمیکنه و یه دونه محکم میزنه تو صورت تانکس تانکسم در اثر ضربه شش متر به عقب پرت میشه و محکم به دیوار میخوره
تانکس:مامانم اینا...من کجائم الان .....آخ آخ سرم چرا انقدر درد میکنه....تق ...ای سدریک دریده حالت و میگیرم من حریف تو فنچولک نشم..کور خوندی..بگیر که اومد ..یه ضربه قشنگ کاراته نثار کمر سدریک کرد و سدریک نقش زمین شد
سدریک:آخ خدا بگم ذلیلت کنه...دردم گرفت ..الهی بمیره لرد سیاه که باعث شدی چنین ضربه ای از این دختره بخورم....آخ ...اوووخ ...
تانکس:حقت بود ..کمت بود...زدم که دردت بگیره پسره بوقی ..جاسوس ...اگه زیادی حرف بزنی بازم میگیرم میزنمت تا از وسط نصف بشی و چیزی ازت نمونه
و در این هنگام ناگهان در باز شد و ..........

سخن ناظر:
متاسفانه شما نتونسته بودی حس و حال نمایشنامه نویسی در این تاپیک رو درست بیان کنید
من با خوندن نوشته ی شما بیشتر یاد خاله بازی افتادم تا یه کارآگاه وزارتخونه
بیشتر روی پست هاتون کار کنید و دوباره سعی کنید!!!

تائید نشد!!


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۷ ۱۷:۲۷:۰۸
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۸ ۱۰:۵۰:۰۵

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
#39

سدريك ديگوري


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 528
آفلاین
سدريك به كاغذي كه در دستشه نگاه ميكنه:خب آدرسش كه همينجاست.
روبروي عمارت سنگي بزرگي مي ايسته.جلوتر اعضاي محفل توي حياط در حال نرمش هستند.
استرجس پادمور كه جلوي همه ايستاده رو ميشه تشخيص داد:حالا يك,دو سه بيا بالا,قره كمر
در پشت اون محفليا در حال انجام حركات آكروباتيك هستند.
سدريك وارد حياط ميشه و به سمت استرجس ميره...
در يك لحظه تمام محفليا چوبدستياشونو به سمت سدريك ميگيرن.
استرجس با حالتي خشمگينانه جلو مياد:مرگخوار عوضي اينجا چي ميخواي؟
سدريك در حاليكه دستاشو بالا ميگيره:هيچي اومدم تا با شما پيمان برادري ببندم.
استرجس:دروغ ميگه اون يه خاينه بگيريدش.
محفليا به سمت سدريك حمله ميكنن.
سدريك:صبر كنيد حداقل بزاريد از خودم دفاع كنم.
استرجس:بگو ميتونيم سخنان قبل از مرگتو گوش كنيم.
سدريك:باشه پس بشينيد تا واستون تعريف كنم كه چه جوري مرگخوار شدم.
سدريك روي زمين ميشينه و اعضاي محفل به صورت دايره وار دورش ميشينن.
سدريك شروع ميكنه:قصه از اونجايي شروع شد كه مادرم مرد,دو هفته بعدش خبر مرگ بابامو برام آوردن,٤ روز بيشتر نگذشته بود كه عمومم مرد,بعد از اون زن عموم هم طاقت نياورد و مرد...


نيم ساعت بعد همه با چشماني اشك آلود دارن به حرفهاي سدريك گوش ميدن.
_خلاصه سرتون رو درد نيارم,وقتي كه عموي مامانه باباي خاله ي داييم هم مرد,قلبم از روزگار به درد اومد و تصميم گرفتم برم مرگخوار بشم,الانم از كارم پشيمونم.
استرجس در حالي كه داره اشكهاشو پاك ميكنه:حالا اومدي اينجا چيكار؟
سدريك:هيچي,چون كلا سيفيد ميفيدا رو دوست دارم و سيفيدا رو هم بيشتر تحويل ميگيرن اگه خدا قبول كنه اومدم سيفيد شم.
استرجس:متاسفم در اين مورد آلبوس بايد تصميمگيري كنه كه اونم تو جلسه ي فوق محرمانس.
سدريك در حاليكه ناراحت به نظر ميرسه:باشه من ميرم همون سياه ميمونم ولي شما خيلي نامرديد ناسلامتي من يتيمما.
استرجس در حاليكه غم تو چشاش موج ميزنه:باشه حالا بيا برو فوقش راهت نميده.
سدريك دوان وان از پله ها بالا ميره و بدون در زدن آروم وارد دفتر دامبلدور ميشه.
آلبوس در حاليكه چند تا عروسك باربي دستشه در حال خاله بازيه.


اهم اهم اهم

رنگ آلبوس به سفيدي گچ روي ديوار در مياد و سريع عروسكها رو لاي ريشش قايم ميكنه:ا سلام سدريك اينطرفا؟بهتر نبود اول در ميزدي؟
سدريك:آلبوس جان اينكارا چيه حالا خوبه خودت ميدوني كه من ميدونم توي محفل به اسم مبارزه با سياها چيكار ميكني.
آلبوس در حاليكه به سمت صندلي خالي اشاره ميكنه:درست ميگي,خب حالا چي شده يادي از دوستان قديميت كردي؟
سدريك در حاليكه آستين دست چپشو بالا ميزنه:آلبوس عزيز اين آرم مرگخواريم با جادو مادو پاك نميشه,امدم ببينم الكلي,اتانولي نداري من اينو پاكش كنم؟
آلبوس:چرا,اتفاقا خوب جايي اومدي,من تفم خاصيت اسيدي داره.
و شروع به پاك كردنه علامت كرد.
اينچنين بود كه سدريك هم سيفيد شد.


--------------------
پست خوبی بود!!!!
فقط مقدار سیریوسش کم بود
من ناسلامتی اینجا صاحب خانه هستم!!
ولی با این حال چون از اعضای با سابقه و خوب هستی ورودت رو به جمع محفل ققنوس تبریک میگم
برای دریافت لوگوی محفل با دومبول تماس بگیرید!!!!


تائید شد

از طرف من هم تاييد شد!....آرم محفل با پيام شخصي فرستاده شد!
دامبلدور


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۸ ۱۰:۳۲:۰۴
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۰ ۱۰:۴۶:۱۶

[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴
#38

navid


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۵۴ جمعه ۱ تیر ۱۳۸۶
از grimuld_ place
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
ماركوس تكو تنها توي سالن عمومي هافل پاف نشسته بود, به كاري كه مي خواست بكنه فكر ميكرد بالاخره تصميمشو گرفتو به راه افتاد به سمت دفتر دامبلدور , در يكي از كريدور هاي طبقه هفتم با اسنيپ روبرو شد بعد از چند لحظه ناگهان اسنيپ گفت ميخواي عضو محفل بشي , ماركوس گفت ((هيچكي مثه تو نميتونه, نميتونه ذهنمو بخونه)) و اين طور ادامه داد: بله ميخوام عضو بشم ,اسنيپ چيزي نگفت فقط پوزخند تمسخر آميزي زدو به راهش ادامه داد و ماركوس هم حركت كرد تا به ناودان كله اژدري رسيد اما كلمه رمزو نمي دونست : گيم نت اسپيث , ديفرانسيل, 2راديكال3 ,خوب نميدونم رمز چيه انديشه سازان, اه مردشور شانسمو ببرن جوراب احمدي نژاد , همچين كه اينو گفت ناودان به كنار پريد , اا از روي غرض گفتما عجب حالي داد تا اين كه رسيد به در دفتر از داخل صداي آه.....آه بيرون مي اومد صداي زنانه اي گفت يواش تر اي كاش خيسش مي كردي دردم گرفت,فشار نده ماركوس درو باز كرد وداد زد فساد تو روز روشن اي مرتيكه فلان فلان شده(سانسور) من عضو بسيج جادوگرانم بعد ميبينه دامبلدور داره يه انگشتر ميكنه تو دست مك گونگال و واسه اين كه ضايع نشه اين طور ادامه ميده: نه سازش نه تسليم نبرد با والدمورت ,تا خون در رگ ماست دامبلدور رهبر ماست بعد رو ميكنه به عكس والدمورت كه در گوشه اتاق دامبلدور رو اون دارت بازي ميكرد ميگه : ((الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت بياي ببيني كه همه حلقه زدن دور و برت)) پرفسور مك گونگال از دفتر خارج شد و دامبلدور كه تا اينجا ساكت بود شروع ميكنه به صحبت: ماركوس اينجا چيكار ميكني, ماركوس: سلام پروفسور من ميخوام عضو محفل شم , دامبلدور : ولي فكر نكنم تو بتوني فعاليت كني, ماركوس با قيافه اي ناراحت گفت: پروفسور مرگخوارا عمو دامولوكسمو گرفتن و تهديدش كردن برا اون كار كنه ولي عموم زير بار نرفت و اونا كشتنش منم تا انتقام اونو نگيرم آرام نميشم, دامبلدور: بله عموتو ميشناختم مرد بزرگي بود و از دست دادن اون ضاييعه اي درد ناك بود ولي من ميترسم ,تو هنوز خيلي جووني, ماركوس: پروفسور من ميتونم من توانايي هاي خوبي دارم از 2 سال پيش كه اونو كشتن من هر روز در حال تمرين طلسم ها و ضد طلسم هاي مختلفم,من تا پاي مرگ با محفل ميمونم و حاضرم جون بي ارزشمو از دست بدم تا طرف و هوادارانشو از بين ببريم , دامبلدور: تو خيلي شجاعي ماركوس جان محفل نياز به چنين آدمايي داره.
در همين لحظه لونا لاوگود وارد دفتر ميشه و خيلي سراسيمه به نظر ميرسه با ورود اون رنگ ماركوس سرخ ميشه و با چشماني گرد شده و با حالت خاصي به لونا نگاه ميكنه و لونا كه به اطراف توجه نداشت ميگه پروفسور عجب اسم رمز جوادي واسه ناودان گذاشتين و يه دفعه به خودش ميادو نفس نفس ميزنه و بريده بريده ميگه:ق...ربان ..جنگي در گرفته...در قصر خا..نواده مال..فوي..تعداد ما خيلي كمه همه دارن ميجنگن اگه شما نريد شكست ميخوريم من با جسم يابي اومدم بيرون هاگوارتز و تا اين جا دويدم .
دامبلدور رو به مار كوس ميكنه و ميگه مار كوس وقت نداريم من انتخواب آخرو ميذارم با خودت , تازه اونجا لونا ميفهمه ماركوس هم در دفتر بوده , ماركوس خيلي آرام سرشو ميكنه طرف لون و ميگه :(( آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي روي ختم داغ تو را كاشكي ميديدم , شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر)) و بعد از اين كه رنگ صورت لونا قرمز ميشه اين طور ادامه ميده:((چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد)) و در آخر رو ميكنه به دامبلدور ميبينه كه در چشمان آبي و شفاف مديرش اشك حلقه زده و لبخند به لب داره و ميگه تا آخر با شمام.
دامبلدور هم ميگه خوب پس به محفل خوش اومدي, سريع تر كه دوستامون به ما احتياج دارن


خب پست بدي نبود ولي خب چند تا نكته منفي داشت كه بايد بگم تا برطرفشون كني:
1-داستان پستت كمي تا قسمتي نامعقول بود!...درسته كه داري تويه سايت جادوگران مينويسي كه داستانهاي جدا از كتاب هري پاتر زياد داره...ولي اگر دقت بكني پايه ي همه چيز اينجا بر مبناي كتاب هستش.مخصوصا پستهاي اين چنيني كه ميشه گفت جدي محسوب ميشن.مثلا در همين پست،تويه كتاب كسايي كه عضو محفل نيستن اصلا از محفل ققنوس خبر دارن؟؟؟...به اين سوال جواب بدي منظور منو ميفهمي!

2-پارگراف بنديت خوب نبود!...واسه خودم نميگم!...در كل همه ي اعضاي سايت وقتي اين نوع پارگراف بندي ها رو ميبينن پست واسشون خسته كننده ميشه...مگر اينكه پست واقعا زيبا باشه!...ولي در كل اگر پارگراف بنديت همين شكلي بمونه خيلي جالب نميشه!....به طور مثال من يه تيكه رو واست پارگراف بندي ميكنم تا شايد ياد بگيري:
نقل قول:
پارگراف بندي تو:
پرفسور مك گونگال از دفتر خارج شد و دامبلدور كه تا اينجا ساكت بود شروع ميكنه به صحبت: ماركوس اينجا چيكار ميكني, ماركوس: سلام پروفسور من ميخوام عضو محفل شم , دامبلدور : ولي فكر نكنم تو بتوني فعاليت كني, ماركوس با قيافه اي ناراحت گفت: پروفسور مرگخوارا عمو دامولوكسمو گرفتن و تهديدش كردن برا اون كار كنه ولي عموم زير بار نرفت و اونا كشتنش منم تا انتقام اونو نگيرم آرام نميشم,


پروفسور مك گونگال از دفتر خارج شد و دامبلدور كه تا اينجا ساكت بود شروع ميكنه به صحبت...
دامبلدور:ماركوس اينجا چي كار ميكني؟
ماركوس:سلام پروفسور!...من ميخوام عضو محفل بشم!
دامبلدور:ولي فكر نكنم تو بتوني فعاليت بكني.
ماركوس با قيافه اي ناراحت گفت:پروفسور مرگخوارها عمو دامولوكسمو گرفتن و تهديدش كردن تا براي اسمش رو نبر كار كنه.ولي عموم زير بار نرفت و اونا كشتنش!...منم تا انتقام عمومو ازش نگيرم آروم نميشم!

3-داستان پستت هم تكراري بود!....قبلا داشتيم كسايي رو كه به خاطر كشته شدن شخصي از خانوادشون عضو محفل شدن و يا قبلا داشتيم كسايي از محفل رو كه عاشق هم شدن!...پس بدبختانه بايد بگم كاملا تكراري بود!

4-كاربرد شعر در داستانهاي جدي به نظرم نميتونه زياد باشه و يه جورايي در طنز بهتر ميشه ازشون استفاده كرد!...در كل شعرها هم طوري نبود كه به آدم حس و حال و هواي خاصي بده!

تاييد نشد!....دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۸ ۸:۴۹:۴۷
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۹ ۱۵:۱۰:۳۸

چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با ت


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۴
#37

کارداک دیربون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
مکان می خونه ی دیگ سوراخ!!

کارداک داشت نوشیدنی .....( ویرایش شده توسط منکرات قزوین) می نوشید و در توهم سیر می کرد در همین حالت بود که جغدی وارد می خونه شد و روی شانه ی کارداک نشست وی بجوری به پشت کارداک نگاه می کرد کارداک به این مسله اهمیت نداد و نامه را از پا جغد باز کرد تکیه بریده شده ی روزنامه ی شب های قزوین بود که تیتر بزرگی زده بود که :(( سرژ تانکیان ممنوع الصدا شد)) و زیر آن آمده که :((جنگ یا صلح؟؟صفحه ی ۱۳ ))((باند مفسد محفل ققنوس دسگیر شد صفحه ی ۱۳ ))(( ویکتور کرام : ما می توانیم ص۱۳ )

هی یه دقیقه صبر کن با ند مفسد محفل ققنوس دستگیر شد؟؟؟ کارداک صفحه ی ۱۳ رو اورد و شرو ع به خواندن کرد : این گروه که رسما مبارزات خود رو علیه وب مستر گری اغاز کرد که اول با شعار های بوق ملت در بوق وب مستر شروع و با نزدیک شدن اسلامیون با شعار باشه باشه بوق وب مستر در ملت!!! پایان یافت ویکتور کرام در پاسخ علیه این شورش گفت ما می توانیم و خواهیم توانست

بعله ما همه ی انان را حزف کاربر کردیم !!! در برابر این کار وب مستر منتخب : سرز خواننده ی نسل جوان آهنگی را سرشار از بیبینا و بوق و بیب و بوقینا و بوق در بوق و ضد بوق و ضد جنگ را تحویل ویکتور کرام داد .ولی بعد از مدتی به صورتی مشکوکانه ممنوع الصدا شد(نکته انحرافی آیا واقا این تکیه ی بریده شده ی روزنامه بود یا خود آن ؟) وقتی مطلب به پایان رسید کارداک تازه نامه ای را دید که همراه روزنامه بود شروع به خواندن نامه کرد: کاداک ما د ر دوران حذف کاربری ایم تنها تو می تونی ما رو نجات بدی ! تنها راه ممکن ترور کرامه

لطفا دست به کار شو ... البوس دامبلدور کارداک با خودش فکر کرد پس چرا من حزف نشدم صدایی از وجود کارداک گفت : مرتیکه برای اینکه تو عضو محفل نبودی برای اینکه ۴ بار پست زدی ولی قبولت نکردن به بوق سمت چپت ولشون کن بزار طمع حزفی رو بچشند

صدایی دیگر از وجودش گفت :کاری به حرف این وسوسه ی بوقیت گوش نکن برو نجاتشون بده برو کارداک که تسلیم این صدا آخریه شد وسایل ازادی انان رو فراهم کرد اول نامه ی به گلیدوری نوشت و در ان گفت : گلیدوری شاید منو نشناسی ولی یه جا باست پیدا کردم پر از سوراخ!! مکان وزارت سحر و جادو!! زمان یک شنبه ساعت ۱۳ و ۷۰ دقیقه!! حتما بیا !! ا اگر باور نداری این جغد سر شار از سوراخ( بوق بوق اه بوق و دیر زدیم) با ست می فرستم بعد کارداک نامه رو با همان جغد فرستاد بعد تا یک شنبه صبر کرد ساعت ۱۳

رفت دم وزارت خونه ساعت ۱۳ و ۷۰ دقیقه یه فرد مشکوک امد دم وزارت خونه و طرف کارداک و گفت سوراخ ها کو ؟ کارداک گفت :باید بریم تو وزارت خونه پس بی زحمت از این این سوراخ جا سکیه ای باجه رد شو درو باسه ی من باز کن تا به یه عالمه سوراخ برسی !!!!!!!!

گیلدوری به حرف کارداک گوش کرد و ازسوراخ رد شد کارداک متعجبانه وی را نگاه می کرد که چه جوری از سوراخ رد می شود ..... نیم ساعت بعد که از بسیاری از سوراخ ها عبور کردند به جایی رسیدند پر از سکه بعد از انجا جایی بود که زندان محفلی ها در انجا بود .....

کارداک که وسوسه شد که از ان سکه ها بر دارد ولی جرات نکرد فکر بکری به سرش زدو چوبدستیش رو در اورد و گفت اهن ربا ییوس!

یه اهن رو با ظاهر شد و کارداک سعی کرد به انها سکه ها را جمع کند ولی نیروی مغناطیسی آهن ربا از ترس کار نمی کرد! برای همین فکر بکر دیگری به سرش زد و چوبدستیش رو به انجایی که پر از سکه بود نشانه گرفت و فریاد زد سوراخییوس و سوراخ بزرگی در انجا به وجود آمد گیلدوری دیگر نتوانست خودش رو کنترل کنه برای همین به طرف همان سوراخ دوید وخم شد خم شدن وی همانا و هجوم قزوینیون هم همانا !! کارداک که در و رنج گیلدوری را دید دلش به حالش سوخ ولی با خود گفت ملت محفلی مهم ترن و به طرف زندان دوید و همه ی انان را ازاد کرد یه هو همه ی ساحره ها ریختند روی سر وی و .... نیم ساعت بعد ک دامبلدور بهتر تا کرام نیومده فلنگ رو ببندیم ناگهان صدایی سرد گفت : کجا با این عجله ؟ همه برگشتند و دیدن کرام انجا ایستاده ودر دستش منوی مدیریت می باشد

کرام گفت : اکنون همه تون حذف کاربر می شین به حذف شدن تعظیم کنید و هاها زد زیر خنده کارداک از این فرست سئو استفاده کرد

و چوبدستیش رو به سمت کرام گرفت و گفت بیفتینوس!! و منوی مدیریت افتاد روی زمین ! کرام که حواسش نبود کجاست خم شد! هجوم دیگری صورت گرفت اما به طرف کرام : کرام فریادی از سر بوق زد و... همه ی محفلی ها همرا ه با کارداک فرار کرد ند می پرسید پس گیلدوری چی شد خب اون موند تا انتقام بگیره تازه سوراخ خوبی هم گیرش اومد(بوق بوق ای احمق چرا دیر بوق می زنی؟؟؟)

البوس جان امیدوارم این دفعه عضو شم!!! ( ۴ روزه مخ ریختم اینو بنویسم تازه اگر پارگراف بندیش مشگل داره تقصیر من نیست که فونت

فارسی ندارم و می رم تو نظر سنجیه وب لاگا می نویسم با تشکر)

خب بايد بگم معلوم بود روش فكر كردي!
بازم ميگم تا فونتت رو فارسي نكني نميتوني اينجا بنويسي!....چون كه اين شكلي پارگراف بندي اصلا جالب نيست و حوصله آدم از خوندنش سر ميره!...پس يادت باشه اولين كاري كه بايد بكني درست كردن فوتته!
در كل داستان جالبي داشت!
ولي بايد بگم كه از اصطلاح «بوق» خيلي زياد و خسته كننده استفاده كرده بودي و البته بي ناموسي در پستت كم نبود!...خواهش ميكنم يه كم باادب تر!...حالا اينجا داري مينويسي!...اگر يه جاي خيلي عمومي تر از اينجا بنويسي و همه ببينن خيلي بد ميشه!
ميتونم بگم نوع نوشتنت يه جور نقل قول كردن بود كه خيلي جالب نيست ولي نشون دادي كه همه جوره ميتوني بنويسي!....بايد نمايشنامه زياد بخوني و تويه جريان كار سايت بياي تا بهتر از اين هم بنويسي!
غلط املايي هم زياد داشتي كه اينم خيلي بده!..چون به تازگي غلط املايي هم براي ناظرين سايت مهم شده.بايد سعي كني اشتباه تايپ نكني!
در كل تاييدت ميكنم ولي وقتي به صورت رسمي به محفل خواهي پيوست كه فوتت درست بشه و پارگراف بندي درست بكني

هر وقت فونتت رو درست كردي بيا همين جا همين نمايشنامه اي رو كه نوشتي رو دوباره بزن ولي با پارگراف بندي درست!...بعدش ديگه صددرصد قبولي!
چون نمايشنامت خوب بود و من از 100 نمره بهش 55 رو ميدم و واسه كسي كه 16 روزه عضو سايته واقعا عاليه!...پس منتظر درست شدن فونتت و پارگراف بندي خوبت هستم تا مطمئن مطمئن بشم!

(نكته:من يه كم درست كردم پارگراف بندي رو ولي اين خيلي بده و بايد درستش بكني!...مثل اعضاي خوب سايت!...يادت نره!)

مشروط!
**دامبلدور**


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۸ ۲۰:۴۸:۵۹

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۴
#36

کارداک دیربون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
کارداک بعد از روزی پر مشغله به خانه بر می گرده ولی وقتی به خانه می رسه چیزی رو بالای خانش می بینه که هیچ جادوگری اونو دوست نداره... علامت شوم بالای خانه ی کارداک بود.کارداک با امیدی بیهوده به داخل خانه می ره ولی همه چیز نشان از این داره که نبض هیچ موجود زنده ای در این خانه نمی زنه(نکته ی انحرافی:به جز کارداک)از آن به بعد کارداک تصمیم می گیره انتقام بگیره(نکته ی لازم به ذکر:بعله تنها سیاهان نیستند که به انتقام علاقه دارند)کارداک می دونست اگر به وزارت خونه متوصل شه کاری از پیش نمی بره برای همین سری به مدیر دوران تحصیلش می زنه و...... در آخر هم عضو فرقه ی ققنوس می شه.
....................................................

۱۸ سال بعد .....

کارداک که داشت به یاد قدیما با کسی یا به احتمال زیاد کسانی بوق بوق می کرد و تنفس مصنوعی رد و بدل می کرد ناگهان دید جغدی به دم پنجره ی اتاق خواب(نکته ی انحرافی:جغد از کجا آدرس منکرات قزوین رو پیدا کرده ما هم در عجبیم!!!!) تکیه زده و در حال فاز و تماشاست(نکته ی انحرافی:جغدا هم این کارن؟؟عجب!) کارداک نامه رو از پای جغد باز کرد و شروع به خواندن نامه کرد:

کارداک عزیز

اون برگشته و تجدید قوا کرده لرد ولدمورت برگشته

آلبوس دامبلدور

پی نوشت: نامرد تنهايی!از تو دیگه انتظار نداشتم!درضمن هرچه سریع تر به جای قبلی محفل باز گرد.
.............................

۸ ساعت بعد......

کارداک : تو مطمئنی که اون بر گشته
دامبلدور: آره من به حرف هری اعتقاد دارم.
کارداک:ولی پرفسور اون اون بیماره.به قول معروف قاطی داره....
دامبلدور:کارداک اگر اون گزارش ها رو باور می کنی پس باید در مورد من هم شک کنی!!

کارداک زیر لب با خودش می گه من که به تو از قبل شک داشتم.

کارداک :نه پرفسور پس از کی کارو شروع می کنیم.
دامبلدور:باید بقیه ی افراد هم جمع بشن..

خب پستت نسبت به قبليا باز بهتر شده بود ولي بازم اشكال زياد داشت!اولا اينكه هنوزم تويه نحوه پارگراف بندي مشكل داري!....من برات درستش كردم تا بدوني بايد چه شكلي شكل ظاهري نوشته رو درست بكني!
مهمترينش همون نحوه پارگراف بنديه!...ولي يه مشكل ديگه هم اين بود كه باز هم داستان خوبي رو به كار نبرده بودي!...بايد يه داستان از خودت بسازي و شرحش بدي.ايني كه تو نوشتي يه جورايي ميشه گفت اصلا فكر نميخواست!...ما اينجا پستهايي ميخوايم كه روش فكر باشه......يه مشكل ديگه اي هم كه بود صحبت كردن كارداك با دامبلدور بود كه زياد ديالوگهاشون رو جالب ننوشته بودي.بقيه با دامبلدور اين شكلي تو كتاب حرف ميزدن؟
تيكه هاي جالب مثل اون تيكه جغده داشت.البته درسته بي ناموسي داشت ولي جالب بود!!
در كل اشكال زياد داشت ولي در نحوه نوشتن و سوژه درست كردن بهتر از قبلي ها بود!....سعي كن يه داستان بسازي.نه اينكه يه داستان معمولي بنويسي.يه داستان جذاب و جديد!
يه چيز خوبي كه ديدم در اين نمايشنامت اين بود كه معلوم بود فكر كردي!...ولي فكر كردني كه جاي ديگه نمايشنامه رو خراب كنه زياد به درد نميخوره!!!!....سعي كن رويه پارگراف بندي كار كني!...اون از همه مهمتره!...يادمه از همون اول مشكل داشتي رويه اين!....حتما نمايشنامه نبايد بلند باشه!...كوتاهشم اگر قشنگ باشه عاليه!!!
متاسفانه باز هم تاييد نشد!!
دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۶ ۲۳:۲۰:۵۷

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.