هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴
#35

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
هوا خيلي گرم بود!يه روز تابستوني آفتابي با هواي شرجي واقعا طاقت فرسا بود حتي براي كساني كه كنار ساحل نشسته بودند و امواج دريا قطرات آب رو روي سر و صورتشون مي پاشيد!بعد از دستگيري 3 تا مرگخوار توسط وزارتخونه ملت جادوگر تازه يه خورده آرامش پيدا كرده بودن..بلاخره سه نفر هم خودش پيشرفت خوبي بود!...
هلگا هم مثل يه عده جادوگر و ساحره ديگه لب دريا نشسته بود و با ولع به صداي امواج دريا گوش مي داد!اونم بعد از يه هفته توي خونه موندن حسابي خسته شده بود!يه هفته اي كه براي تك تك جادوگران دنيا عذاب آور ولي به ياد موندني بود!..هر لحظه صداي جيغ و فريادي از روي درد و رنج از طرفي به گوش مي رسيد!مرگخوارها حتي به بچه هاي دو سه ساله هم رحم نمي كردن...حتي گاهي اوقات هلگا شك مي كرد كه اونا حتي دل داشته باشند كه بخواد به رحم بياد!!!....
-هي ملي بيا بريم اون طرف..دارن پشمك مي فروشن!..
-نه..من نميام تو خودت برو!...
هلگا با خودش فكر كرد كه چه طور مردم هنوز مي تونن به فكر پشمك خوردن باشن در حالي كه مرگخوارها در همون لحظه در حال شكنجه كردن اسيرهاشون بودن!..هلگا هنوز هم يادش نرفته بود كه چه طور اون بي رحمهاي سنگدل برادرش رو اسير كردن و مادر و پدرش هم راهي اون دنيا كردن!..اون هنوز هم فكر انتقام بود..اونا كاري نكرده بودند كه به راحتي قابل بخشش باشه...اونا بودن كه باعث چندين و چند سال تنها بودن و زندگي سخت هلگا بودن نه كس ديگه اي...
توجه هلگا به چند نفر مرد با لباسهاي عجيب و غريب جلب شد..شنل نداشتن ولي نگاههاي موزيانه اي نثار مردم مي كردند..البته كسي متوجه اونا نبود..اكثرا داشتن پشمك يا نوشيدني كره اي مي خوردن!..مردها درست با فاصله ي كمي از هلگا روي زمين نشستند..به طوري كه هلگا راحت مي تونست صداشون رو بشنوه و از قرار معلوم اونا اصلا فكرش هم نمي كردن كه كسي كمترين توجهي به اونا داشته باشه براي يكيشون بدون زره اي تلاش براي پايين آوردن تن صداش گفت..
-هي گري!..مواظب باش ايندفعه كه قرص كامل شد دوباره با مخ نري تو ديوار..امشب ماه كامله ها!..
بقيه زدن زير خنده ولي كسي كه اون مرد خطاب به گري صداش كرده بود در كمال خونسردي جواب داد:امشب نزديك يه پرورشگاه ماگلي منتظر مي مونم..يكي از بچه هاي اونجا خيلي پر ملاته حسابي حال مي ده واسه گاز گرفتن!!!...گري نيشخندي نثار مرد اولي كرد و گفت:اگه مي خواي مي تونم تو هم با خودم ببرم!..
مرد اولي رنگش پريد و به سردي جواب داد كه بايد بره پيش..
لرد سياه؟!پس اونا مرگخوار بودن..چرا هلگا زودتر نفهميد..البته پرسه زدن يه گرگينه بين مردم به اندازه كافي متعجبش كرده بود ولي اگه مرگخوارها هوس تفريح به سرشون مي زد چي؟ساحل تفريگاه خوبي براي اونا بود با اون همه جادوگر و ساحره بيخيالي كه فكر پشمك خوردن و شنا كردن بودن!..بايد يه كاري مي كرد..مي خواست بلند شه كه با شنيدن صداي يكي ديگه از مرگخوارها سر جاش خشكش زد!..اون گفت:هي لوسيوس..امشب تو حمله رو شروع مي كني يا بلا؟!..لوسيوس با شور و ذوق خاصي جواب داد:
احتمالا من شروع مي كنم چونكه شيفت بلا امشب كنار وزارتخونست!...اگه بتونم كارم رو خوب انجام بدم احتمالا ارباب بهم ترفيع مقام ميده!..راستي سوروس تو امشب كجا شيفت داري؟..
سوروس جواب داد:منم توي ارتش تو كنار خيابون محفلم!....
لوسيوس خواست جواب بده كه فنرير پريد وسط حرفش و گفت:احتمالا ارباب پاداش بزرگي به شون مي ده..بلاخره اون بود كه گفت محفل ققنوس كجا واقع شده ديگه نه؟..حسابي بايد هواي شون رو داشته باشيم بلكه بعد از ترفيع مقامش يه دستي هم روي سر ما بكشه!...اون مردي كه اول از همه صحبت كرده بود دوباره به حرف اومدش و خيلي آرام گفت:ولي من هنوزم به اين شون پن مشكوكم..بلاخره هرچي باشه اولش سفيد بوده ديگه..ممكنه دوباره فيلش ياد هندوستان بكنه!..لوسيوس گفت:ولي مكنر!..لرد سياه الكي به كسي اعتماد نميكنه!..
هلگا داشت از عصبانيت منفجر مي شد...پس اونا امشب مي خواستن به محفل حمله كنن و جاي محفل هم شخصي به اسم "شون پن"بهشون لو داده بود و حالا هم در شرف ترفيع مقام بود!..بايد به محفليها مي گفت..فقط يه مشكلي وجود داشت و اونم اينكه هلگا جاي محفل ققنوس رو بلاد نبود!...هلگا خيلي آروم و آهسته پاشد..بايد از اونجا مي رفت تا جريان حمله رو به بقيه بگه....ديگه نتونست ادامه حرفهاي مرگخوارها رو بشنوه ولي تا مدتي هنوز صداي قهقهه هاي شيطاني اونها تو گوشش بود..همون قهقهه هايي كه سالها توي كابوسهاش مي شنيد...
-خانم هواست كجاست؟..
هلگا سرش رو بلند كرد با سيريوس مواجه شد!.
هلگا:ببخشيد..هواسم نبود..راستي تو جز محفلي؟
سيريوس نگاهي به هلگا كرد و گفت واسه چي مي پرسي؟
هلگا:براي اينكه شديدا به يك محفلي نياز دارم!
سيريوس:آْره هستم..ولي الان هيچكي سر كارش نيست..همه دارن تفريح مي كنن...احتمالا مرگخوارها هم الان جنگ رو فراموش كردن!..
اين حرف سيريوس باعث ترس و وحشت هلگا شد..پس محفليها اصلا آمادگي براي جنگ امشب رو نداشتن!..
سيريوس پرسيد "چيزي شده؟چرا يه دفعه رنگت پريد هلگا؟"
هلگا:امشب حمله مي كنن...من خودم شنيدم..لوسيوس مالفوي مي خواد امشب با ارتشش به محفل حمله كنه بلاتريكس و ارتشش هم مي خوان برن به سمت وزارتخونه!
سيريوس لحظه اي سرجاش خشكش زد و بعدش با نيشخند گفت:احتمالا قرصهات رو پشت و رو خوردي هلگا!جنگ؟اونم الان كه همه جشن گرفتن؟شوخي مي كني!
هلگا كه ديگه داشت عصباني مي شد گفت:ولي من خودم شنيدم سيريوس..باور كن..اگه آمادگي نداشته باشن حتما نابود مي شيد..بايد به دامبلدور خبر بدي..اونا امشب حمله مي كنن تو چرا حرفهاي من رو جدي نمي گيري؟
سيريوس كه متوجه نگاه پر هراس و طرز حرف زدن هلگا شده بود گفت:خيلي خب..ولي پيدا كردن دامبلدور توي اين وضعيت كار ساده اي نيست مگر اينكه تو بدوني اون براي تفريح معمولا كجا مي ره!
هلگا كه متعجب شده بود با صدايي نالان گفت:يعني به نظر تو اون واقعا وسط جنگ مثل بقيه مي ره تفريح در حالي كه ولدمورت داره واسه حمله بعدي نقشه مي كشه؟!
سيريوس جواب داد:خب شايدم حق با تو باشه و اون الان توي ساختمون محفل باشه ولي بازم تو نمي توني بياي چونكه عضو محفل نيستي!
-خب من بيرون ساختمون يا اصلا سر كوچه يا سر خيابون منتظر مي مونم و نميام توي ساختمون!هلگا با ديدن نگاه مشكوك سيريوس گفت من قول مي دم سيرويس..بهت قول مي دم كه نيام تو!
سيريوس گفت:باشه..مي دوني كجا بايد خودت رو ظاهر كني؟
هلگا:نه...تو فقط آدرس خيابون اونجا رو به من بده!
سيريوس:ميدون گريمولد!
هلگا با هيجان خاصي گفت:خيلي خب پس تو برو منم الان خودم سر ميدون ظاهر مي كنم!
براي لحظه اي هلگا احساس كرد كه نيرويي نا مرئي دور كمرش حلقه شده و به شدت فشارش مي ده و بعد وقتي كه چشمش رو باز كرد خودش رو كنار يه ميدون درب و داغون ديد!سيريوس هم كنارش واستاده بود!
هلگا گفت:شما جاي شايسته تري رو براي محفل گير نياوردين؟آخه اينجا يه جوريه!..
سيريوس با بي حوصلگي جواب داد:ولي عوضش امنه..ببين هلگا تو اينجا واستا تا من برگردم!اوكي؟
هلگا:با كمال ميل...اوكي!
سيريوس خودش رو غيب كرد و هلگا دوباره توي اونجاي بره8وت خودش رو تنها پيدا كرد!...بعد از حدود يك ربع سيريوس به همراه دامبلدور درست جلوي هلگا ظاهر شدن!هلگا با ديدن دامبلدور از جاش برخواست و باهاش دست داد!بعدش سيريوس گفت:درست حدس زدي..دامبلدور وسط جنگ نمي ره تفريح!
دامبلدور در كمال متانت پرسيد داد:حرفهاي كه سيريوس به من زد صحت داره هلگا؟!
هلگا با تكان دادن سرش حرف دامبلدور رو تاييد كرد و گفت:من خودم اونجا كنار ساحل بودم كه اون چند مرد اومدن و در كمال بيخيالي بدون اينكه فكر كنن كه توي اون هرج و مرج هم امكان داره كسي صداشون رو بشنوه تمام نقشه رو مرو كردن و آخرش هم لوسيوس مالفوي...ميشناسينش كه؟...گفت كه قرار با ارتشش امشب به محفل حمله كنن و بلاتريكس هم به وزارتخونه!..و اونا گفتن كه شون پن جاي محفل رو بهشون گفته!ولي مگه اون رازدار محفل بوده؟من فكر مي كردم كه يه عضو معمولي بوده!
دامبلدور:بايد اقرار كنم كه اشتباه كردم و فكر كردم كه چون عضو معموليه كسي از افراد ولدمورت به رازدار بودنش شك نمي كنن براي همين اون رو راز دار كردم..والبته بعد از پيوستن اون به ولدمورت هم وقت نشد كه تغيير مكان بديم!مي دوني كه؟درست همون اشتباهي كه سيريوس راجه به پيتر انجام داد!منم پير شدم ديگه!از اينجور كارها پيش مياد!
سيريوس با حيرت به دامبلدور نگاه كرد و گفت:پس يعني اونا امشب حمله مي كنن؟!
دامبلدور كه خشم در چشمهاش موج مي زد ولي همچنان مسمم بود پاسخ داد:نمي گم كه انتظارش رو داشتم..ولي بله حمله مي كنن!..بايد از هلگا ممنون باشيم كه اين مساله رو به ما داد چون حالا اگر تا شب تلاش كنيم اميدي براي پيروزي هست ولي اگه هلگا نمي گفت هيچ اميدي برا پيروزي محفل ققنوس وجود نداشت!
سيريوس با عجله گفت:پس من ميرم اعضاي محفل رو خبر كنم...و با عجله خودش رو غيب كرد!
هلگا زير چشمي نگاهي به دامبلدور كرد و گفت:مي تونم يه سؤالي ازتون بپرسم؟
دامبلدور ور كمال خونسردي جواب داد:گوش مي كنم!
هلگا گفت:منم مي تونم توي اين جنگ به همراه محفليها بر ضد ولدمورت بجنگم؟
دامبلدور گفت:همين قدر كه اين توانايي رو داري كه بدون زره اي اخم اسم ولدمورت رو بگي باعث مي شه كه من به تو اين فرصت رو بدم كه اگر در جنگ امشب خوب مبارزه كردي بتوني به اعضاي محفل بپيوندي!
هلگا كه خيلي هيجانزده شده بودي و روزنه اي براي انتقام گرفتن از ولدمورت و مرگخوارهاي كثيفش پيدا كرده بود با شور و ذوق گفت:واقعا ممنونم..قول مي دم كه توي جنگ امشب نهايت سعي و تلاشم رو براي پيروزي محفل بكنم...شما تنها كسي هستين كه مي دونين اون پدر و مادر من رو كشته و من رو درك مي كنين..به خاطر اجازه اي كه به من دادين واقعا ممنونم!..
دامبلدور گوشزد كرد كه:ولي يادت باشه..محفلي شدنت حتمي نيست..بايد توي جنگ امشب حسابي تلاش كني!.. حالا برو ببين مي توني فوكس رو پيدا كني؟امشب واقعا بهش نياز دارم!
هلگا دستش رو به نشانه اطاعت از دامبلدور به سمت سرش برد و خودش رو غيب كرد تا به دنبال فوكس بره!...از قرار معلوم همه چيز به جنگ امشب بستگي داشت..همه چيز و همه آرزوهاش براي گرفتن انتقام خانواده اش از ولدمورت فقط به همين جنگ و پذيرفته شدنش در محفل بستگي داشت....پس حالا كه اين فرصت براش پيش اومده بود نبايد از دستش مي داد!....هلگا توي دلش به خودش قول داد كه توي جنگ امشب غوغا به پا كنه و دخل همه مرگخوارها رو دربياره!...وقتب به خودش اومد ديد كه كنار دهكده هاگزميد ظاهر شده!....


=============================
مي خواستم جنگ رو هم توي نمايشنامم بنويسم ولي خب فكر كردم تا همين الانشم خيلي زياد شده براي همين توصيف جنگ رو ننوشتم!به هر حال اميدوارم از اين يكي خوشتون بياد!


خب..خب..رول قشنگی بود .توصیف صحنه هاش کاملا به جا بود و دیالوگ های به کار رفته هم معقول بود.ایده مرگ خانواده که دلیلی برای پیوستن شما به محفل باشه هم کاملا منطقی بود و خوب در رابطه باهاش توضیح داده بودی
فقط چند تا مشکل کوچیک داشت که میشه به راحتی رفعشون کرد.اول اینکه کمی تا قسمتی طولانی بود ولی به دلیل توصیفات خوبی که به کار برده بودی زیاد به چشم نمیومد ولی باید سعی کنی که از این به بعد خلاصه تر بنویسی چون رول طولانی باعث کسالت فرد خواننده میشه.دوم اینکه مواظب باش که در ساحل دریا آسلام به خطر نیوفته ولی زیاد مسئله مهمی نبود.ورود سیریوس به ساحل رو میتونستی بیشتر توضیح بدی چون جایی نیست که معمولا سیریوس اونجا پیداش بشه ولی قابل بخششه چون نوشته ت نشون داد میداد که واقعا براش زحمت کشیدی پس..


تایید شد!!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۵ ۱۳:۰۵:۰۹

هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۰:۴۸ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۸۴
#34

رز زلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
ديگه محفل جمع كني بس !!
فيلمي ديگر از مجموعه فيلمهايي براي عضويت در محفل !
با شركت :
رز زلر ريموس لوپين پروفسور لاوين (پزوفسورشو فاكتور گرفتم) رونالد ويزلي هرمايني گرنجر
با حضور مفتضحانه ي : هري پاتر ؟(دنيل رادكليف )
با هنرنمايي دو عزيز(جيگران):
سيريوس و البوس عزيز
فيلم امشب هيچ سينمايي نيست
................................................................................
هوا به صورت شگفت انگيزي صاف و تميز بود پس چه روزي بهتر از اين براي حمله
رز در حال فكر كردن بود او بايد به او مي گفت اما چگونه وقتي حتي يك بار هم او را نديده بود بايد راهي بر اي اشنايي با او ميافت بايد اعتماد او را جلب مي كرد براي فردي ساده دل مثل او اين كار بس دشوار بود او ياد گرفته بود همه چيز را رو راست بگه اما اگر اين رو روراست مي گفت ....
.....
همه ي اعضاي محفل در خانه ي سيريوس جمع شده بودند انها در حال طرح نقشه بودند اما
البوس : با اين تعداد افراد نقشه ي ما هرگز عملي نمي شود اخه چرا مردم اينقدر ترسوان
همه از نااميدي ناله اي سر ميدن
ناگهان صداي در بلند ميشه گرومپ گرومپ مطمئنا اين تانكس بود چه كسي غير از او اينگونه در ميزد ؟
لوپين با عصبانيت به سمت در ميره با اينكه تانكس رو دوست داشت ولي اينجوري در زدن اون لوپينو ذله كرده بود ديگر نمي توانست اين كار او را تحمل كند در را باقدرت باز كرد و بدون اينكه بيرون رو نگاه كنه گفت تانكس ديگه بسه اگه ميخواي اينجوري در بزني همه متوجه رفت و امد تو در اينجا ميشن
او وقتي چشمش را باز كرد فط يك چيز ديد : صورت خونين لاوين
لوپين : اوريل چي شده ؟
لاوين هم فقط يك چيز گفت : مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ...
.....................................................................................
اونا سر خاك لاوين بودن معلوم شده بد عده اي به اون حمله كرده بودن و قصد داشتن محل قرارگاه را از زير زبانش بكشند اما از انجا كه او نميتوانست مكان را لو دهد او را كشتند همه ي مردم از اين خبر مطلع شدند پس رز هم بايد از اين فرصت استفاده مي كرد اون بايد به او ميگفت رز به طرف هري رفت
رز : اوه شما بايد هري باشي از اينكه چنين اتفاقي افتاده واقعا ناراحتم
هري : مگه شمام با اون اشنايي داشتيد ؟
رز : اوه مگه ميشه يك فرد از محفل بميره و براي مردم ناراحت كننده نباشه به هر حال ما يكي از مبارزين خوبمون رو از دست داديم
هري : مگه تو از وجود محفل خبر داشتي؟
رز : البته ! من خيلي دوست دارم به جمع محفليا بپيوندم
هري : ميدوني اين كار ميتونه چه عواقبي بر جا بذاره؟
رز : اوه البته من براي نابودي مادرم كه منو تنها گذاشت هر كاري ميكنم؟
هري : چي مادرت ؟
رز : اوه نه چرا اينو گفتم سعي داشتم جلوي خودمو بگيرم اما از دهنم دررفت پس بايد برات بگم همه چيز از روزي شروع شد كه پدرم نگران به خونه برگشت هيچ چيزي بروز نميداد ولي از حالتش معلوم بود خيلي نگرانه اما ما بلاخره از زير زبونش بيرون كشبدبم اون گفت اون برگشته لرد برگشت مادر از شدت ترس جيغي كشيد اما من هيچ چيزي از حرفاشون نفهميدم تا اينكه اونا خودشون برام توضيح دادن من يه جادوگر بودم كسي كه بين برادري ماگل بزرگ شده بود چطور مي تونست به يه جادوگر تبديل بشه؟ من به مدرسه ي جادگري رفتم وقتي
در مدرسه بودم خبر فرار دست جمعيه مرگ خوارا به گوشم رسيد اين فرار براي من به اندازه ي بچه هاي ديگه ترسناك بود اما بعد اين فرار براي من تبديل به يه فاجعه شد پدر و مادرم به ديدنم اومدن اونا بايد اين موضوع رو هر چه زودتر براي من فاش ميكردن بله من دختر لسترنج ها بودم دختري كه اونها اونو به ماگلها سپرده بودن اونا منو به ماگلا داده بودن تا ازم مراقبت كنن و وقتي خودشون از زندان ازاد شدن منو به سمت جادوي سياه ببرن اما مادر و پدر ناتني من براي جلوگيري از اين اتفاق فاميلم رو عوض كردن و به من فهموندن كه نبايد هويتمو فاش كنم حالا من مي خوام به شما بپيوندم بلكه بشه انتقامم رو از پدرو مادري كه زندگي من رو به تباهي كشيدن بگيرم
اشك در چشمان رز نقش بسته بود او نميتوانست با اين كنار بيايد كه فرزند لسترنج هاست
هري : اين قضيه اونقدر عجيبه كه من دركش نمي كنم
البوس : فكر كنم ما بتونيم بذاريم تو به ما بپيوندي
..................................
سيريوس رو واسه چي نوشتم هيچ كي نميدونه

پيشرفت!...بازم پيشرفت نسبت به پست قبلي!...البته اين دفعه پيشرفتي فجيه!!!....واقعا پيشرفت عالي اي بود!....ميتونم بگم حدود 30 درصد نسبت به قبل پيشرفت داشتي با اين پستي كه ازت ديدم!....نمايشنامه(يا همون فيلمنامه!) پر از توضيح در مورد اطراف بود و تمام ديالوگهاش به موقع بود.خودت رو خوب به محفل ربط دادي و داستان مرگ مادرت زيبا بود!....و البته زيباتر از اون ربطت به لسترانج ها كه اين خودش ميتونه برات تويه جنگ برابر سياهها(مخصوصا لسترانجها)برات حسابي سوژه درست كنه و پيشنهاد ميكنم ازش استفاده به جا بكني!
فقط ازت ميخوام هميشه همين شكلي بنويسي و ميتونم بگم يكي از استادهاي توصيف صحنه هستي كه ميتوني ازش زياد استفاده بكني!...در ضمن طنز هم به موقع در داستانت استفاده كردي.
البته فقط يه مشكل بد هم ازت ديدم و اون هم اين بود كه در نمايشنامه ها افراد مشخص رو نبايد بكشي و به طور مثال نميتوني پروفسور لاوين رو بكشي ولي ميتوني مثلا بگي يكي از اعضاي محفل كه مجهول باشه!...اينو حواست باشه!
تاييد شد!(امضاي مخصوص تا ثانيه هايي ديگر به شما ميرسه!!)
پ.ن:در ضمن فردا(جمعه)جنگ محفل با مرگخواران شروع ميشه و اميدوارم خودتون رو برسونين!گرچه چندين روز ادامه خواهد داشت و مهم نيست!
منتظر پيام شخصي(محتوا:امضاي مخصوص) باشيد!
دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۵ ۱:۲۰:۳۳

هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۴
#33

رز زلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
اگر عيبي نداره من نمايشنامم رو كه قبلا نوشته بودم اصلاح و زيبا ترش كردم
علافان تقديم مي كنند :
فيلمي با نلم بيا محفل جمع كني برنامه ي امشب سينماهاي مريخ و برزخ
با حضور درخشان :
تابلوي سيريوس هلگا هافلپاف البوس دامبلدور رز زلر الستور مودي هري پاتر رون ويزلي هرمايني گرنجر
و با تشكر فراوان از : سيريوس عزيز (براي پاچه خواري اگه اين دفعه تاييد نكني )
..........................................................................
در روزي ابري كه مناسب براي قدم زدن بود هلگا و رز در حال راه رفتن و بحث درباره ي نقشه ها ي مرگ خواران بودند انها در حال ريختن برنامه اي بودن كه با اون وفاداريشون رو به لرد ثابت كنن
در همين هنگام اعضاي محفل كه روز به روز از تعدادشون كم ميشد در حال راهي براي جذب افراد تازه وارد به محفل بودند
لوپين : اينجوري كه نميشه بايد يه جوري نيروهاي جديد جذب كنيم
الستور : اما اين امكان پذير نيست فقط ممكنه افراد جوان و خام به محفل بپيوندن افراد ديگه متاسفانه حاضر نيستن جونشون رو به خطر بندازن
تانكس ( من موندم اون اين وسط چي كارست؟؟) : حقم دارن مبارزه با لرد كاريه كه همه ي ما رو از بين ميبره
البوس : نه اين درست نيست اگه تعداد ما كم باشه اين اتفاق يش مياد
لوپين : فهميدم
همه : چي رو ؟
لوپين : اين كه تعدادمون بايد زياد شه ( يه وقت اين لوپين علامه حلي نميره )
هري (بابا تو هنوز بچه اي تو رو چه به اين كارا؟): ميتونيم مردم را وادار به پيوستن به محفل كنيم
بقيه : نه اين خوب نيست
و البوس : من يه پيشنهاد دارم بريم مردم را وادار به پيوستن به محفل كنيم
بقيه : ها اين فكر خوبيه
هري در حالي كه داششت از عصبانيت مي تركيد از اشپزخانه خارج مي شد با خود گفت اينا هنوز فكر مي كنن من بچه ام ( مگه اشتباه مي كنن) بايد يه جوري بهشون نشون بدم كه بچه نيستم پس چه كاري بهتر از اينكه برم محفلي جمع كنم درسته بايد همين كارو بكنم
پس سريع خود رو غيب كرده و در دياگون ظاهر مي كنه
بر عكس هميشه دياگون خيلي خلوت بود
هري ناگهان فكري به ذهنش خطور (جك ميگي )
مي كند پس به سرعت به سمت مغازه ي فرد و جرج ميره در طي راه همه جور فكر اون فكر مي كنه ممكنه فرد و جرج مورد حمله قرار گرفته باشن پس بايد سريعتر خودش رو به اونا برسونه هر كسي ممكنه متوجه بشه اونا محفلين (اما از مرگخوارا بعيده )
وقتي به مغازه مي رسه به درون اون نگاه ميكنه تمام قفسه ها شكسته و وسايل درون انها به روي زمين ريخته بود اوه درون مغازه به طرز وحشتناكي به هم ريخته بود اما فرد و جرج ؟؟؟
هري : اه من چقدر خنگم ( تازه فهميدي ) اونا امروز مغازه نيستن پس ...
اره هري براي اولين بار درست فكر كرده بود بله انها دنبال فرد و جرج نبودن اونا دنبال وسيله اي بودن اما چي؟
هري مي خواست همونجا خودش رو غيب كنه و به خونه برگرده كه يادش اومد كه براي جمع كردن محفلي اومده بوده همون موقع فشار دستي رو روي پشتش احساس مي كنه و بر ميگرده اوه اون از خوشحالي داشت بال درمياورد يه د مناسب براي محفل :رز
بله رز اون فرد خوبي بود البته اگه به مرگخوارا نپيوسته بود
هري : تو دوست داري به محفل بپيوندي
رز : معلومه اما فكر ميكردم مرگ..
هري : چي ؟(هي من بگم خنگه هي تو بگو نه)
رز : چيزي نگفتم بهتره زودتر با محفليا اشنا شم
هري : خوب پس بيا زودتر بريم خون دست مو بگير بريم اونجا
رز دستش رو تو دست هري ميذاره و واسه غيب شدن اماده ميشه
ناگهان همه جا تاريك ميشه و اون وقتي چشش رو باز مي كنه خودش رو در قرارگاه محفليا ميبينه
البوس : اين براي محفل بد نيست فقط بايد قوي تر بشه براي شروع هري بهش طلسم مرگو ياد ميده
رز:
..........................
اگه اين دفعه قبول نشم ممكنه به مرگ خوارا بپيوندم (شوخي كردم )
اه اين دفعه وافعا يادم رفت سيريوس رو وارد كنم رون و هرمايني هم هنوز تو اتاقن

خب...نمايشنامت رو نقد ميكنم!....نقديوس!!
خوبي اينجور مواقع اينه كه تجربه كسب ميكني!چه قبول بشي چه قبول نشي!...به طور مثال شرح اطراف در پستت بهتر از پستهاي قبليت بود و يه چيز جديد ياد گرفتي.
نمايشنامت به طور كلي خوب بود و من از 100 نمره بهش 50 رو ميدم.دليل كم بودن نمره هم اينه كه داستان زيبايي نداشت....يعني يه داستاني بود كه خواننده رو به سمت خودش نميكشونه كه اين واقعا ميتونه براي يك نمايشنامه بد باشه.
ولي همون طور كه گفتم پيشرفت قابل توجهي نسبت به نمايشنامه هاي قبليت بود!....ميتونم بهت قول بدم كه اگر همين طوري پيشرفت بكني جاي منو ميگيري!...البته اگر بخواي!!!....در كل تيكه هاي زيبا زياد داشت كه گفتنشون خيلي طول ميكشه.
ولي اون تيكه خراب شدن مغازه فرد و جرج به كلي نمايشنامه رو يه كم خراب كرد و ميتونستي اونجا داستان رو بهتر پيش ببري.
سعي كن بازم از نقدها استفاده كني.چه نقدهاي من و چه نقدها ديگر ناظرين.نه فقط براي پست خودت بلكه براي پست ديگران رو هم نگاه كن!....در ضمن اگه ميخواي تاييد بشي بهتره يه پست ديگه بزني و در ايفاي نقش از اينكه هستي فعال تر و بهتر بشي!
تاييد نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۴ ۲۲:۴۸:۳۷

هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۴
#32

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 286
آفلاین
در بیرون از هاگوارتز هوا خیلی سرد بود و باران به شدت به پنجره ها می خورد
در این میان در راهرویی که به دفتره البوس دامبلدور منتهی میشد در سکوت دو نفر در حاله نزدیک شدن به مجسمه ی عقاب شکلی بودند که در داخله اتافی استوانی شکل قرار داشت.
یکی که از راه رفتنش معلوم بود که زن است کنار مجسمه ایستاد و گفت:اقا لطفا اینجا صبر کنید تا من با ایشون هماهنگ کنم, نفره دومی که پالتویی سیاه رنگ پوشیده بود چیزی نگفت و رفت در تاریکی نشست...

تق تق تق ...
البوس: بیا تو مینروا.
مینروا؟: سلام پروفسور ,ببخشید که این موقع مزاحمتون شدم اما...
البوس: بله یکی هست که می خواد منو ببینه, منتظرش نزار بگو بیاد تو.
مینروا: ا شما از کجا .. بله میرم بیارمش...

مینروا همراهه مرده ناشناس وارده دفتر میشه

البوس: میروا می تونی بری... و پروفسور مک گوناگل از دفتر خوارج میشه و درو پشته سرش میبنده.

البوس: خوش اومدی اوتو بیا بشین.

و مرد ناشناس میره و کناره بخاری رو به رو ی دامبلدور میشینه.

البوس: ببینم چند ساله که ندیدمت؟

مرد ناشناس با صدای خفه ای گفت: 8ساله پروفسور.

البوس: اه بله 8 ساله...

البوس: بگو ببینم تو این مدت کجا بودی؟

مرد ناشناس: تو چین پیشه چند جادوگر داشتم اموزش میدیدم.

البوس: برای چی اموزش میدیدی؟

مرد ناشناس با صدایی سرد و بی روح گفت: برای انتقام.

البوس: اه ... ببین اوتو من تو درک میکنم اما نمی خوام خودتو به کشتن بدی .اخه نمیدونی که تو این 8سال چه اتفاقاتی افتاده... از وقتی ولدمورت برگشته دیگه خیلی قدرتمند شده تا جایی که جرات کرده به وزارت بیاد . در ثانی مرگ خوارانش هم قدرتمند شدند و تو نمیتونی از پسه همه ی اونا بر بیای.

مرده ناشناس که خشمگین شده بود به صدایی تاسناک گفت: اخه پروفسور شما نمیدونید که من تو این مدت چه سختی ها و رنجهایی کشیدم اونم فقط بخاطره انتقامه برادرم.

و درهمان لحظه به میزی که تقریبا نزدیکه دامبلدور بود نگاه کرد و وردی رو زمزمه کرد ,ناگهان اتق تاریک شد و میز به هوا رفت و در یه چشم به هم زدن منفجر شد و به هزاران تکه تبدیل شد,با این صدا از تابلوها صداها ی جیغ و هیاهو بر خواست و ققنوسی که در پشته دامبلدور روی میله ای نشسته بود به هوا رفت و پس از ارام شدن باز به جایش برگشت و خوابید...

البوس لحظه ای خندید و بعد ساکت شد و گفت: باید حدس میزدم تو این مدت چیکار میکنی...
البوس: ببین اوتو می خوام چیزی رو بهت بگم , چون هشت سال پیش نمیدونستم ایا امادگی اینو داری یا نه اما حالا می خوام بگم.

برادرت قبل از کشته شدن به دسته مرگ خوارن تو یه گروهی فعالیت میکرد به نام محفل ققنوس کاره این گروه مبارزه با ولدمورت و مرگ خوارانش بود و نجات جامعه ی جادوگری, پس از تو میخوام تو هم عضو این گروه بشی تا بتونیم ولدمورت رو از بین ببریم و انتقامه دوستانمان را بگیریم وجامعه جادگری رو از دسته این موجوده پلید ازاد کنیم...

و قتی البوس حرف هایش را تموم کرد همه جا ساکت شد و فقط صدای شکستن چوبهای که در داخل اتش می سوختن میامد
پس چند دقیقه اوتو گفت:باشه پروفسور منم هستم و هم به شما کم میکنم و هم انتقاممو میگیرم...

البوس که خیلی خوشحال شده بود گفت: ممنون از این که حرفمو زمین ننداختی همون جور که برادرت لودو حرفمو زمین ننداخت. : yeah:
این چطوره؟

نمايشنامه زيبايي بود و نشون دادي كه من اشتباه نميكنم كه دفعه قبل گفتم از تمام توانت استفاده نكردي.يه جورايي ميتونم بگم كه مثل خودم نوشتي!.....مشكوك بودن اول نمايشنامه يه مدل قشنگ براي شروع نمايشنامه هاي تك پستيه كه خوب ازش استفاده كردي.شرح اطراف هم واقعا عالي كار شده بود!....بيشتر ديالوگ ها هم عالي بودند و شخصيت دو طرف رو نشون ميدادن!
يه خوبي ديگه اي هم كه در نمايشنامت ديدم اين بود كه ذكر كردي كه اوتو جريان محفل رو نميدونست و دامبلدور ميره و براش توضيح ميده كه واقعا نكته جالبي بود!
تنها نكته منفي اي هم كه در نمايشنامت ديدم قسمت بلند شدن ميزها به هوا بود كه يه كم اولش آدم رو به شك ميندازه ولي بعدش درست ميشه.يعني اينكه به خودش ميگه"داره چي كار ميكنه اينجا؟"...به هر حال خيلي عالي بود!

تاييد شد!!(آرم محفل برات فرستاده شد!)


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۴ ۲۲:۳۲:۲۱

فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰ پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۴
#31

رز زلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
فيلمي به نام محفلي جمع كن با حضور رز زلر هلگا البوس وهري
فيلم امشب سينماهاي مريخ ومردم علاف برزخ
كارگردان : خودم
نويسنده: خودم
بازيگران : لوپين " هري " الستور " هلگا " رز "البوس" رون " هرمايني " لاوين
صدابردار : هلگا
...................................................
البوس: بچه ها ما تعداد مون خيلي كمه برين چند تا محفلي از تو خيابان جمع كنين
لوپين : باشه الستور لاوين بياين بريم چندتا علاف از تو خيابان براي محفل گيربياريم
.......
در همين زمان رز و هلگا در حال قدم زدن در خيابان بودند كه ناگهان محفلي ها جلو شون ظاهر ميشن
لوپين: زود بياين به محفل بپيوندين
رز : ها اي كه گفتي يعني چه ؟
هلگا: بابا منظورش اينه بيا به ما بپيوند تا شهيد
رز : من ميام باهاتون اخه از زندگي خود سير شدم اون موقع كه مرگخوار بودم خيلي مسخره بود اين ولدمورت يه تختش كم بود هي مي گفت من بايد هري رو بكشم
الستور : بچه ها اينو بگيرين بدرد بخوره
لاوين : هلگا تو هم بيا
هلگا : نه شما خيلي نامردين اوندفعه نذاشتين بيام
لوپين : ولش كن همين ببريم مي تونيم كلي حرف از زير زبونش بكشيم
رز : اه محفلي بودن يا نبودن مسئله اين است
محفليا با رز غيب ميشن و دم خانه ي محفل ظاهر ميشن
لاوين به طرف در رفته و سه ظربه ي ارام به در ميزنه
الستور : اين رمز ماست
رز ارام ميگه : يادم نره اينو به لرد بگم
لاوين : چي؟
رز :
ناگهان در باز ميشه و يه ديوانهع ساز معلوم ميشه
رز : م م من مي مي تت ترسم
لوپين : هري باز اين لباسو پوشيدي
هري:
رز :
الستور : هري اين مهمونه ما رو ببر بالا
هري : باشه بيا بهت نشون بدم ما چه جوري از طلسم مرگ استفاده مي كنيم
رز :
الستور : هري اون فرم ثبت نام رو هم بهش بده
هري : بيا اينم فرم پرش كن
رز بالاي برگه رو خوند اگه به خونه ي محفلي ها پابذاريد يا بايد محفلي شويد يا مرگ!
رز : عجب غلطي كردم
....................................................
ها الا مي پرسين رون وهرمايني كجابودن اينا كه تو فيلم نبودن ميگم تو اتاق بودن

خب ..خب..نوشته شما را بررسی میکنیم.
اول نکات مثبتش:اسم فیلم خوب بود و با موضوع سازگاری داشت..هر چند که اینجا نباید به صورت فیلمی نوشت ولی اسم مناسبی بود.قسمتی که هری لباس دیوانه سازها رو میپوشه قشنگ بود ولی توضیحات بیشتری نیاز داشت ..شما فقط از شکلک استفاده کرده بودی که این اصلا خوب نبود و میشه یکی از نقاط منفی نوشته شما
حالا نکات منفی: فقط دیالوگ ..هیچ توصیف صحنه ای نداشتید و برای توصیف حالات اشخاص از شکلک استفاده کرده بودید

پی نوشت:تا زمانی که هری اعتیادش رو ترک نکنه تو خونه من جایی نداره اگر خواستی دوباره درخواست بدی به این نکته توجه داشته باش!!


تایید نشد!!!


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۴ ۱۶:۱۷:۰۷

هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴
#30

کارداک دیربون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
کارداک در حال دویدن بود سیزده چهارده تا مرگ خوار دنبالش بودند .... درسته کارداک آدمی قوی بنیه

بود (آره جون خودش) ولی یک تنه با همه ی انان نمی توانست مقابله کنند ... به انتهای راه رو رسید

پیچید سمت چپ و پشت دیواری پناه گرفت... مرگ خوارها سر پیچ رسیدند و مردی که صدای بم دلخراشی داشت گفت شما ۱۰ تا از این ور برید وقتی کارداک صدای دور شدن آنان را شنید حس کرد

کسی یا کسانی به مخفی گاه او نزدیک می شوند کارداک از پشت دیوار بیرون جست و فریاد زنان نفرینی را به سوی آنان فرستاد و به سرعت از آنجا گریخت وقتی به جایی رسید که تمام افراد محفل

انجا بودند با صدایی که به زحمت از گلویش خارج شد گفت :اونا اینجا .... ناگهان مرگ خواران سر رسیدند کارداک به جای مورد علاقش یعنی پشت دیوار پناه برد... و برای اینکه روحیه ی مرگ خواران را خراب کند گفت : پس ارباب تون کوش؟ نکنه از ترس خودشو خیس کرده ؟؟ اخ ببخشید یادم نبود پوشکاش تموم شده ! کارداک بدون فکر کردن از جایش بلند شد تا نتیجه ی حرفش رو بیبیند ولی طلسمی به او خورد و وی را تامدتی بی هوش کرد!

وقتی در حالت بیداری - بی هوشی بود شنید : دامبی پیر شدی ها ۵- ۴ به نفع من ....

۳ ساعت بعد

اقا بیدار شو . کارداک چشمانش را باز کرد دو چشم را که پشت شیشه ی عینکی بود یافت که به او زل می زنند .

کارداک : آقا منم ثبت نام کنید : باور کنید که ۵ تا نامه بالای اجساد خانوادم بود منم ثبت نام....

باشه باشه ببینم چی می شه...

نمايشنامت گنگ بود و مفهوم خاصي رو به خواننده پستت نميرسوند و يه جورايي ميشه گفت بعضي قسمتهاش براي زياد كردن پست بود.
اول نمايشنامه خوب پيش رفتي و دنبال شدنت توسط مرگخوارا رو خوب پيش بردي ولي بعدش يه كم گنگ شد و نامفهوم!
هنوزم عقيده دارم ميتوني خوب بنويسي.براي اينكه پيشرفت بكني بايد دو كار رو انجام بدي:1-پستهاي اعضاي خوب سايت رو زياد بخوني.....2-قبل از اينكه نمايشنامه و يا فيلمنامت رو براي سايت ارسال كني يه بار ديگه بخونش تا از درست بودن جملات و همچنين زيبايي كلمات و جملاتي كه به كار بردي مطمئن بشي.جملات بهتر رو جايگزين كن و حتي بعضي جاهاش رو كه فكر ميكني بد شده رو حذف كن.حتي اگر باعث بشه كه كل نمايشنامت تغيير بكنه.مهم اينه كه جزء به جزءش خوب باشه!در ضمن بايد دقت بكني كه نه نمايشنامت بايد خشك خشك باشه و نه آلوده به طنز!!!
تاييد نشد!
دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۱ ۲۳:۳۰:۱۸

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵ دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴
#29

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 286
آفلاین
داخل خیلی خیلی شلوغ بود و همه منتظره بودند تا جناب البوس دامبلدور بیاید و سخنان خود را ایراد کند ...
در ان موقع لوپین داشت از وسط جمعیت خودشو بیرون میکشید تا به... بره اما اتفاقی به یه خانوم برخورد میکنه!!
لوپین:معذرت میخوام خانوم...
زن:ای مردک چه خبره مگه تو ناموس نداریحیا نمیکنی با این سنت
لوپین:بابا ببخشید سوعه تفتهم شده من قصده بدی نداشتم .
زن:مگه میخواستی قصده بدی هم داشته باشی هاهاها..


فلور :هی بچه ها مثله اینکه چی زی شده بلند شید نگاه کنید..
رونا:اا اینکه لوپینه اما چرا داره با یه زن بگو مگو میکنه..
گریفندور:بابا زنشه دیگه
هلگا:اونکه زن نداره...
اوتو :بیاید بریم ببینیم چیشده!!
هر پنچ نفر به زور از وسطه جمعیت رد میشند و میبینند که دعوای اونا داره به جایه باریک کشیده میشه
زن: پس اینطور شد وایمیستیم تا البوس دامبلدور بیاد تکلیفمونو مشخص کنه.
فلور: خانم محترم سوعه تفاهمیه که شده حالا شما ببخشید
زن: نخیر با البوس دامبلدور بیاد ... مگر اینکه یه چوری نظره منو عوض کنید.
لوپین: هااااا اینکه گفتید یعنی چه!!!!؟؟
اوتو : چرا خودتو به اون راه میزینی داره میگه خشکی حساب کن دیگه.
لوپین: اهاا 25 تا بسه؟
زن: نخیر باید صبر کنیم تا لبوس دامبلدور بیاد.
لوپین: 50 دیگه بسه ندارم دیگه..
زنه هم که لوپین رو در این حال میبینه دلش به رحم مییاد و پولو میگیره و قضیه تموم میشه میره ..
رون: پسر شانس اووردیا اگه البوس میومد و اینو میدید اون وقت کارت درمیومد.
لوپین:اره خیلی
البوس واده سن میشه و وقتی همه او را میبینند میگنند "صلی الا محمد یاور مرلین خوش امد
البوس میره کناره میکروفون..
البوس: اهم.. با عرض سلام به تمام محفلی های عزیز..
دوستان و عزیزان من دیگرو قته بپاخیستن است .
تکبیر:
شعاره هر محفلی مرگ بر ولدمورت
...تا خون در رگه ماست البوس رهبره ماست

البوس دستش را بلند میکنه و همه ساکت میشند.
البوس: حالا دیگر باید چوبهای خود را از شنلهای خود دراوریم و بر مرگ خواران بتازیم و با صدا ی چکاچاکه طلسمهای خود زمین را از نوع بسازید.
پس دوستان من زمان صلح به پایان رسیده و زمان چنگ فرا رسیده" و ما باید در این جنگ پیروز شویم ...
تکبیر: الله اکبر!! الله اکبر!! البوس رهبر

ادامه دارد...

خب اوتو جان!....اينجا اين طوري نيست كه بقيه پست نفر قبل رو ادامه بدن و براي وارد شدن به محفل هست.يه جورايي ثبت نام كردن در محفل و تاييد شدن.پس پستت رو اصلا نميتونم قبول كنم و يه جورايي ربطي اصلا به اينجا نداشت!
تاييد نشد!....دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۱ ۲۳:۲۱:۲۱

فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
#28

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
هوا سرد بود و يخبندان. هيچکس داخل خيابان نه نبود. تنها دختري با شنل و موهاي پسرانه در خيابان قدم ميزد. باد سرد موهاي او را به هم ميريخت. او چوبش را در آورد و گفت :" لوموس" و راه را براي خود روشن کرد. صداي دندانهايش که روي هم ميخوردند را ميشد شنيد. نگاهي به اسم خيابان انداخت:" گريمولند" زمزمه کرد:" خود....شه" و دوباره اشک هايش را پاک کرد و به راه ادامه داد. به کاغذ در دستش نگاهي کرد و ناگهان خانه شماره 12 ظاهر شد.
در ذهن گفت:" اکسپکتو پاترونام" به ناگاه ققنوس زيبايي از چوبش خارج شد و پرو بال گشود. و دختر پيامي را بدين مزمون داد:" منم در رو باز کنيد" دقيقه اي نگذشته بود که چهره ي پيرمرد بلند قامتي در آستانه در ظاهر شد و با نگاهي پرسشگرانه به دختر گفت:" آنيتا!!! اينجا چه کار ميکني؟؟" دخترک با چشمان اشک آلود گفت:" پدر!!!" و خود را در آغوش پيرمرد انداخت.پيرمرد متعجب شده بود. صداي پسري آمد که گفت:" پروفسور دامبلدور، چيزي شده؟؟" پروفسور دامبلدور انگار که به خودش آمده بود گفت :" نه هري. نه" و در حالي که دخترک در آغوشش بود در را بست و با هم روي کاناپه نشستند.
تا آن موقع اکثر اعضاي محفل بيدار شده بودند و به پروفسور دامبلدور و دخترک نگاهي پرسشگرانه مي انداختند. پروفسور دامبلدور گفت:" چي شده آنيتا؟؟ حرف بزن!! اتفاقي افتاده؟؟"
آنيتا با بغض گفت:" ديگه همه چيز تموم شده!اوناها فهميدن من توی جنگلم!! و...."
پروفسور دامبلدور مضطرب پرسيد:" آنيتا!!! بگو چي شده؟؟چه اتفاق ديگه ای افتاده؟؟؟
آنيتا:" پدر! جنگل اِلف ها و تمام ساکنينش رو مرگ خوارها به آتيش کشيدندوکشتند. ديگه کسي نمونده!!" و زار زار گريست. قطره ي اشکي از چشمان پروفسور دامبلدور جاري شد.و آنيتا را محکم تر در آغوش فشرد.
تمامي حضار، متعجب از آنيتا و متاسر از کار مرگ خوارها بودند.
بعد از چند دقيقه اي سکوت، آنيتا سرش را از روي دوش پدر برداشت و بلند و با خشم و حالی خاص گفت:"همتونو....ميکشم.....دونه...به....دونه..." و ناگاه حاله اي نقره اي از روي آنيتا شعله کشيد و آنيتا ادامه داد:" خشم .... الف ها..... غير قابل ....جبرانه....!!" و ناگهان بيهوش شد.؛ چون انرژي زيادي از او گرفته شده بود!!! همهمه ای در بين اعضا در گرفت.
8888888888888
خوب شد؟؟؟


متن شما بسیار جالب و جذاب بود .ایده دختر دامبلدور و اینکه در جنگل مخفی بوده تا به دست مرگخوارها نیوفته خوب بود و من با خوشحالی شما رو تایید میکنم
فقط مسئله ای میمانه و اینکه دختر دامبلدور به الف ها چه ربطی داره؟؟اگر در پستهای بعدیت که به جنگ مربوط میشه این موضوع رو توضیح بدی خوبه و در ضمن با ربط دادن خودت به الفها میتونی از قدرتهای جادویی این نژاد استفاده کنی


تایید شد!!!

تاييد شد!.......دامبلدور


ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۱ ۱۹:۰۸:۳۸
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۱ ۲۳:۱۱:۰۹

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴
#27

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
اهم..اهم..با عرض سلام به پروفسور دامبلدور عزيز!
از اونجايي كه من خيلي علاقه نسبت به جنگ و خون و خونريزي دارم مخصوصا وقتي كه توي جبهه سفيد باشم پس تصميم گرفتم كه يه نمايشنامه بزنم و اميدوارم كه شما من رو تاييد كنيد و به عنوان يك عضو كه احتمالا فعال هم خواهد بود من رو بپذيريد!

**************نمايشنامه جهت پبت نام****************
مامانم:اي دختر..تو آبرو واسه من نزاشتي..همين جوري الاف مي شيني توي خونه!خب يه كاري آري چيزي براي خودت پيدا كن ديگه!
هلگا:كار دارم مامان جون!خير سرم رئيس ژاندارمريما!
مامانم:مي خوام نباشي صد سال سياه!آخه اونجا كه فقط مي خورين و مي خوابين!
هلگا:اي داد بر من!مامان جون..اگه مي خوردم و مي خوابيدم كه بهم ترفيع مقام نمي دادن كه!
مامانم:من مي خوام تو شهيد بشي!
هلگا:
مامانم:اصلا بايد شهيد بشي!
هلگا:ا..ممنون من علاقه اي ندارم!
مامانم:تو بيخود كردي علاقه نداري!اگه شهيد نشي خودم شهيدت مي كنم!
هلگا:آخه كدوم مادري مي خواد بچش شهيد شه من نمي دونم والا!
مامانم:زكي..اين همسايه بغلي هر روز مياد پز دخترش رو مي ده كه لرد سياه كشتتش!..اونوقت من حتي يكي از بچه هامم نمردن!
هلگا:خيلي ممنون از فوران لطفتون نسبت به من!
مامانم:سه تا راه بيشتر نداري!
هلگا:چي؟!
مامانم:1-مي ري توي محفل 2-مي ري توي محفل 3-گزينه يك و دو!
هلگا:چقدر مختلف الاعضا بود!
مامانم:حالا من گفتم!
هلگا:من ميرم..وقتي رفتم تازه مي فهمي كي رفت!
مامانم:به سلامت!
هلگا:
مامانم:برو ديگه!

===============يك ساعت بعد==============
هلگا:اي خانم...حالا مي خواي يه فرم بديها..اه..
منشي:مگه نميبيني دارم با تلفن حرف مي زنم؟!
هلگا:در حين حرف زدن نمي توني فرمها رو بدي ديگه نه؟!
منشي:نه!..خب مي گفتي عزيزم..باشه من گل رز قرمز دستم ميگيرم..
هلگا:سفيدش خوشگلتره! آقا يا فرم رو بده يا خودم..و چوبدستيش رو مي گيره سمت منشيه..
منشي:مي خواي با اين چيكار كني؟اونم توي محفل؟!
هلگا:مي خوام قلقلكت بدم!وردشم بلدم!
منشي:بيا اينم فرم...اي بميري...نه با تو نبودم عزيزم!خب چي مي گفتي؟! :bigkiss:
هلگا فرم رو پر كرد و گذاشت روي ميز منشي!توي دلش خدا خدا مي كرد كه منشيه فرم رو گم نكنه و به دامبلدور بدتش!

خب!....پستت از لحاظ سوژه اي زيبا بود و تكراري نبود.
ولي يك نكته منفي خيلي بدي كه داشت اين بود كه شديدا شكلك هاش زياد بود!
جديدا سعي ميكنم سختگيري بكنم و اعضاي خوب رو به محفل راه بدم و به خاطر همين هم كه شده تاييدت نميكنم!!

در كل پستت قشنگ بود و كل كل خودت با مامانت(به نظرم اگر براي مامانت يه شخص رو انتخاب ميكردي بهتر بود!) زيبا كار شده بود و معلوم بود روش فكر كرده بودي و جملات رو زيبا به كار برده بودي.
در كل غلظت خاله بازيشم بيار پايين! گرچه ميدونم كه الان اين شكلي مينويسي و براي جنگ ها اين شكلي نيست و خيلي عالي تر مينويسي!

پس من فعلا تاييدت نميكنم تا يه نمايشنامه زيباتر بنويسي. منتظر نمايشنامه زيباترت هستم!

دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۸ ۱۹:۱۶:۰۴

هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۶:۴۳ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴
#26

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
نام: آنیتا دامبلدور
از: خانه ی پ.دامبلدور
فیلمنامه: عضو جدید محفل
میخوام عضو بشم. لطفا!!!
888888888888888888888888888
روز اول:
دامبلدور و بچه های محفل نشستن و قراره که هری و رون و هرماینی بیان تا عضو جدید محفل رو معرفی کنه.
لوپین به پروفسور دامبلدور گفت:" حالا کییه که این همه حلوا حلواش میکنی؟؟"
پروفسور دامبلدور: ندیده قضاوت نکن.!!
تانکس گفت: حالا اسمش چیه؟؟ چیکارس؟؟؟
پروفسور دامبلدور گفت: هیچکدومتون نمیشناسینش!!
هنوز جر و بحث ادامه داشت که هری و دوستاش و مینروا داخل شدند. بعد از تعارفات معموله، هری با عجله گفت:" پروفسور، کیه این عضو جدید؟؟
هرمیون: ما میشناسیمش؟؟
رون: زنه یا مرد؟؟
البته هرمیون چشم غره ای به رون رفت و رون سرخ شد و گفت: خب... البته به من ربطی نداره!!!
همهمه ای شروع شد، از آخر پروفسور دامبلدور گفت: خیلی خوب ... ساکت... هری!!! ...الان بهتون ....رونان... استرجس....
همه ساکت شدند. پروفسور دامبلدور ادامه داد: آفرین . خب .لطفا جا نخورید. کسی که عضو جدید محفل هست، ایشون هستند.
و ادامه داد: بیا آنیتا!!
و در همون لحظه دختری نسبتا قد بلند با موهای مشکی پسرانه ولی جذاب وارد شد. شنلی قرمز بر روی ردایش داشت و چوب دستی اش مانند یک شمشیر در غلافش به کمرش بسته شده بود. در حالی که لبخندی به لب داشت به پروفسور دامبلدور نگاهی کرد و پروفسور دامبلدور ادامه داد: آنیتا دامبلدور، دخترم!!! یهو همه یه آآآآآآآآ گفتند . تانکس گفت: راست می گی؟؟
لوپین: تو که زن نداشتی!!
رونان: داشتی؟؟؟
استرجس: زن نداشتی که!! بچه نداشتی که!!!
هرمیون : واقعا دخترتونه، 2؟؟
رون: عجیبه!!
هری در دلش: چه قدر قیافش مزحکه!!!
آنیتا سریع روشو به طرف هری کرد و گفت: مزحک نیست، این طوری راحت ترم!! و اخمی به هری کرد.
هری سرخ شد. رون گفت: چیچی شد؟؟
هری: هیچی!!
آنیتا سرفه ای کرد و گفت: ممکنه تعجب کنید. آما من دختر پروفسور دامبلدور پروفسور دامبلدور هستم . من تا الان در جنگل اِلف ها زندگی می کردم. مادرم الف بودند.
هرمیون گفت: ببخشید ولی الف ها منقرض شدند.
آنیتا: درسته. ولی مادر من آخرین الف بود. و الان که اون مرده(اشک در چشمان آنیتا) من آخرین الف هستم.!!!
همهمه ای میان اعضا در گرفت.

************************************************************************
روز دوم:
هری در آشپزخانه بود. و داشت به آنیتا فکر می کرد. یه دفعه آنیتا اومد جلوی در و گفت : با من کاری داشتی؟؟؟
هری استکان چای از دستش افتاد و گفت: نه...نه...
آنیتا: یادت باشه من از فاصله 200 متری افکار مربوط به خودم و خودت و جادوی سیاه رو میفهمم!!
هری با تعجب: افکار راجع به من هم؟؟
آنیتا جلو آمد و تعظیمی کرد و سر در گوش هری گفت: من محافظت هستم ، هری!!!
و لبخندی تحویل هری داد که عقل از کله ی هری پرید.
هری سریع رفت و از پروفسور دامبلدور پرسید : پروفسور دامبلدور ، آنیتا واقعا محافظ منه؟؟؟
پروفسور دامبلدور: البته پسم. پس فکر کردی چرا تا حالا هاگوارتز نمییومد؟؟ چرا کسی نمیشناختش؟؟؟ اون از بچگی توسط من آموزش دیده تا محافظ تو باشه! میدونی که اون ویژگی های جالبی داره! همون طور که تو داری!!!
هری بعد از کلی تعجب گفت: پروفسور دامبلدور، اون فقط میتونه افکار رو از 200 متری بفهمه؟؟
پروفسور دامبلدور: البته! و همون طور که افکار رو میخونه، میتونه برای تو با هر کس دیگه ای که بخواد، فکر بفرسته!!!
هری بشدت کف کرد و رفت خوابید(با فکر این که یکی هست تا مراقبش باشه، زود خوابش برد!!)

آيا يك اعجوبه رول نويسي ديگر در راه است؟
واقعا پستت زيبا بود.سوژه هاي واقعا جالبي رو در نمايشنامت به كار بردي!......مخصوصا سوژه ي فكرخوني واقعا قشنگ بود!.....بعدا ميتوني تويه جنگ ها و نمايشنامه هاي بعديت ازش استفاده بكني!خيلي به دردت ميخوره.
البته بعضي جاها ديالوگ هاي دامبلدور رو بااقتدار و خوب به كار نبرده بودي.
ولي ديالوگهاي خودت با هري رو جالب و زيبا به كار برده بودي.
فقط يك چيز ديگه هم اينكه به نظرم بهتره آواتورت رو عوض كني!!!!
يه نقطه ضعف ديگه اي هم كه تويه نمايشنامت بود اين بود كه پاراگراف بنديت ضعيف بود و اميدوارم قوي بشه!

در كل واقعا زيبا بود و 70 درصد راه رو رفتي!
ولي ازت خواهش ميكنم يه نميشنامه متوسط(نه كوتاه و نه بلند) بنويسي كه اصلا ربطي به اين نمايشنامه نداشته باشه و البته مثل اين جالب باشه تا من با خيال راحتتر تاييدت كنم.گرچه ميدونم كه عالي مينويسي.پس ممنون ميشم اگر اين كارو بكني.

(نكته:چون خوب نوشتي ميخوام سختگيري كنم كه عالي بشي! )
در ضمن سعي كن يه پي ام به من بزني!

دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۸ ۱۹:۱۲:۲۷

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.