هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
کوییدیچ


بچه های تیم کوییدیچ هافلپاف،در زمین بازی کوییدیچ جمع شده بودند.

_نباشید قبل نگران بازی!هنوز ما داریم فرصت.هستید هنوز تازه وارد.گریه ندارد سود.تمرین کنید بشویم اماده برای بعد بازی!وی کن سکسید نکست تایم!

همه ی بچه های تیم،به جز لاکرتیا،پوکر فیس به کپیتن رز غیر گیاه نکاه میکردند.درک او با ان زبان عجیب و ویبره های نیم متری اش برای همه فراهم نبود.با این احتساب همه ی آن چهره های پوکر به سمت لاکرتیا چرخیدند و منتظر ترجمه شدند.

_میگه نگران شکست این بارمون نباشید بابا!هنوز فرصت هست!جهان به اخر نرسیده که!والا!گریه کردنتون قلب مرلینو به درد میاره.باید برای بازی با ریونکلاو اماده بشیم.ما میتونیم موفق بشیم دفعه ی بعد.

هر چند همه میدانستند که رز این همه حرف نزده است،اما چشمانشان از حالت پوکری به رنگین کمونی تغییر حالت داده و رز را مورد حمله ی آغوشی قرار دادند.همه بجز دورا!

_من نمخوام!من میخواسم برنده شم!اصلا من دیگه امیدی به ادامه ی بازی ندارم.

سپس پشتش را به بچه ها که اصلا حواسشان به او نبود کرد و به سمت درخروجی به راه افتاد.هر چند،اهل گریه در ملا عام نبود ولی با شانه هایی افتاده در میان راهرو ها قدم میزد و اصلا توجهی به مکان نداشت.در ذهنش ، افکار را بالا و پایین میکرد.
_اخه چرا برنده نشدم؟امتیازمون خیلی بد بود و همش تقصیر من بود.من همرو کشیدم پایین.

این افکار تعجبی هم نداشت.در جلسه ی اول هم که معدلشون کم شده بود همین افکار در ذهنش میچرخید.

_باید یه راهی پیدا کنم.باید برم پیش کسی که کمکم کنه.یکی باید به یه تازه وارد کمک کنه.من اعتماد به نفسمو از دست دادم.یه استاد که بخواد کمکم کنه.

و همون لحظه راهش را به سمت اتاق پیوز،روح شیطون مدرسه،تغییر داد.

چند دقیقه بعد از در میون گذاشتن مشکل خود با پیوز.

_هاهاها!میس ویلیامز چاره ی شما در دست من است.شما باید بری سر به جزایر بلاک بزاری.تو به هیچ دردی نمیخوری هاهاها.
و تنگ اب روی میزش را روی سر دورا خالی کرد.دورا که از پیوز نا امید شده بود از جایش بلند شد.

_متشکرم استاد.درباره ی رفتن به جزایر بلاک فکر نخواهم کرد!خسته نباشید.

سپس از اتاق خارج شد و در را محکم به هم کوبید.سپس به سمت اتاق استاد لیسا تورپین رفت.

چند دقیقه بعد از در میون گذاشتن مشکل خود با لسا تورپین.

_قهر کن!بزار داورا بفهمن که تو هم میتونی شمشیر رو از رو ببندی.قهر کن و تهدید کن که اگر نمرتو عوض نکنن دیگه هیچ وقت کوییدیچ بازی نمیکنی.تهدیشون کن میری پیش ریتا و هر چی بخوای دربارشون میگی تا زبونزد خاص و عام بشن.برو جلو دختر برووو.راستی اسمت چی بود؟
_دورا ویلیامز خانم تورپین که کارل صدام میکنن.البته قابل توجهتون بنده نمیتونم این همه داور و تمام استاد های هاگ رو تهدید کنم ولی متشکرم.خسته نباشد.

سپس از ترس این که استاد باهاش قهر کند،به ارامی ازاتاق بیرون خزید.
مکان بعدی اتاق کلاوس بودلر بود که نیاز به توضیح نیست.اورا مستقیما به کتابخانه فرستاد.پالی چپمن هم به او پاتیلی پر از کلم نشان داد که مسبب درهم شدن قیافه ی دورا شد.
رز گیاه که پشت یک عالمه تکلیف نشسته بود و از گلبرگ هایش چکه چکه شبنم میچکید.پس از شنیدن صحبت های دورا یکی از برگ هایش را بالا اورد و به منویش اشاره کرد.
_با اون نمره هاتو عوض کن دورا.

فقط آرسینوس استاد تاریخ و هکتور استاد معجون سازی باقی مونده بودند.

_آرسینوس که میبرتم به صد سال پیش میگه تجربه ی دبگرانو ببین عبرت بگیر.پس بریم پیش هکتور!

در اتاق هکتور را زد و وارد شد.
_سلام.
_سلام!
_...
_چیزی شده؟
_من...من یه مشکلی دارم...یعنی...منظورم اینه که...من میخوام نمره هام بهتر باشه .میشه...کمکم کنی؟
_عالیه.بیا یه معجون بسازیم.

پاتیلش را در اورد.از توی کمد ها چند تار موی ابوالهول،پوست مار افریقایی،چند تار موی دورا،شربت خربق،سنگ قمر،روغن نیشکر و آمونیاک را در اورد.
شیر را باز کرد و موی ابوالهول را به خووبی شست و در پاتیلش که روی شعله بود قرار داد.سپس همین کار را با موی دورا انجام داد.

_هکتور؟این معجون دقیقا چه کار میکنه؟
_معجون تعقله.باعث میشه هوشت افزایش پیدا کنه و بتونی با زیرکی حرکاتی بزنی که تو اون زمان به درد بخوره.
_میگم هکتور!تو هم خیلی خوشتیپیا!
_خعب؟
_هاان؟هیچی.نظرت چیه دوست شیم؟
_از سنت خجالت بکش.من استادتم.
_حالا معجونو یادت نره!

هکتور از جا پرید و سنگ قمر را که سابیده بود در پاتیل ریخت.پس از چند دقیقه از پاتیل بوی تلخی در هوا پیچید.وقت اضافه کردن امونیاک و شربت خربق را اضافه کرد.و در اخر روغن نیشکر را افزود.

_هکتور؟
_بله دورا؟
_پس این پوست مار به چه درد میخوره؟
_فک نکنم تاثیری داشته باشه.فقط باید رنگش نقره ای میشده که الان خاکستریه. پس لابد برای رنگ بوده.

دورا معجون خنک شده را برداشت با شیرین زبانی از هکتور تشکر کرد و از اتاقش خارج شد.

پانزده دقیقه قبل از بازی.

دورا معجون را نوشید و وارد بازی شد.همان طور که به همراه بچه ها دور زمین بر روی چوبش دور میزد احساس کرد معجون تاثیرش را گذاشته است.او حس کرد قدش بلند و بلند تر ،پوست صورتش صاف تر و چشمانش کشیده تر میشود.
تمامی جادوگران را میدید که جلوی ساحرگان را گرفته اند و به او زل زده اند.اصلا در ذهنش حرکت های جالبی مثل فن ورونسکی و...نیامده بود.
با این حال یکی از توپ ها را که نزدیکش بود به سمت مهاجم تیم مقابل پرتاب کرد.آملیا عضو مهاجم تیم ،که محفلی بود با بلوجر به سمت در وازه رفت . دورا متوجه ی توپی که مدافع تیم مقابل فرستاده بود شد.اما رسیدن بهش غیر ممکن بود.جسیکا به سمت آملیا پرواز کرد.دورا حواسش را به گزارشگر داد.

_وضعیت عجیبیه.میتونیم بازیکن های جادوگر را ببینیم که محو تماشای ویلیامز شدند.هیچ کس نمیدونه چه بلایی سر این بازیکن اومده که انقدر دلربا شده.تنها چیز مشهود جذابیت این ساحره با کمالاته.پوذش از رودولف عزیز به خاطر این نقل قول.

تیم کوییدیچ هافلپاف به دلایلی محرمانه عاری از هر جادوگری بود.نقطه ی مقابل تیم حریف.پس برد آنها فقط به دلیل محو شدن بازیکن ها تعجبی نداشت.

فلش به بعد از بازی،گردهمایی تیم هافلپاف.

_دورا خب؟واتس یور دلیل برای تیم کار انجام؟
_من فقط رفتم پیش هکتور...
_خعب؟
_و ما معجون ساختیم.
_واطمینان تو به هکتور کردی؟
_خب چرا نکنم؟
_هکتور یه معجون درست حسابی نداره تو زندگانیش.
_من از کجا بدونم؟
_تازه واردددد.تازه وارددد.از دست شما تازه واردااااااا.
_



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶

استوارت مک کینلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۵ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۶ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
از خونه ای در کوچه پس کوچه های خیابان دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
دیوانه سازان


روزی سرد و زمستانی.دقیقا یک روز بعد از کریسمس بود که استوارت برای کاری با خواهرش به جنگل ممنوعه رفته بود.اون سال هوا به حدی سرد بود که اگر یک لیوان آب را روی زمین می ریختی بعد ده ثانیه یخ می بست.

_استوارت مطمعنی اومدنمون به اینجا کار درستیه؟

_نه،ولی اگه می خوای برو.

_نه بابا میمونم.اووه چقدر سرده.

_آره.

_دقیقا برای چی اومدی اینجا؟

_برای آشنایی بیشتر با دیوانه ساز ها.

_چی؟

_نکنه نمیدونی دیوانه ساز ها چی هستن؟

_می دونم ولی، آخه مگه دیوانه شدی؟

_نه،ولی میخوام یه تحقیق خیلی ریز در موردشون بکنم.

_میدونستی حرفات اصلا معنی نداره داداشی، یه خورده واضح حرف بزن خو.

_ببین،دیوانه ساز ها اصلا موجودات اهلی نیستن و من میخوام ببینم میشه اهلی شون کرد یا نه.

_خوب چرا منو داری می بری اونجا؟

_بالاخره باید یه قربانی داشته باشم دیگه.

_چی؟ بابا این دیوونست.

_شوخی کردم می خوام اگه نتونستم اهلیش کنم یکی باشه که پاترونوس رو اجرا کنه. راستی بلدی؟

_آره،بریم ببینیم میتونم از دستت خلاص بشم یا نه.

استوارت و خواهرش چند صد متر که جلو رفتن به جایی رسیدن که پر از دیوانه ساز بود.

_حالا می خوای چیکار کنی عقل کل؟

_یه ورد هست که برای چند ساعتی حیوون هایی مثل گربه و سگ رو اهلی می کنه.

_بعد انتظار داری این رو دیوانه ساز ها کار کنه؟

_آره، چرا که نه.

استوارت با همین خیال احمقانه اش به راهش ادامه داد و وقتی جلوی دیوانه ساز رسید بلند گفت

_اهلی بشونوس.

و در کمال نا باوری دیوانه ساز اهلی شد.و دهان خواهر استوارت باز موند ولی این چیزی بود که تا الان استوارت داشت در ذهن خود می دید در واقعیت استوارت این ورد را گفت و دیوانه ساز نه تنها اهلی نشد بلکه به استوارت حمله کرد و بقیه دیوانه ساز هایی که اونجا بودند هم داشتند به استوارت و خواهرش نزدیک می شدند که دو صدا با هم آمد.

_اکسپکتو پاترونوم.

و گرگی از سر چوبدستی استوارت و روباهی از سر چوبدستی خواهر استوارت در آمده و دیوانه ساز ها رو دور کردند.

_احمق روانی داشتی خودتو به کشتن می دادی.

_عه خب اینکه برای تو خوبه دیگه کسیو نداری که اذیتت کنه.

_آره ای کاش می ذاشتم اونا بکشنت.من دیگه با تو اینجور جاها نمیام.

_باشه بابا حالا منو نخوری.


استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۴۰ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
آزکابان:


گرم بود،
اما گرمایی خسته.

دیوار ها بیشتر از آن چیزی که به آن عادت کرده بود، به یکدیگر نزدیک بودند؛ گویی تحمل یکدیگر برایشان دشوار بود. آجرهایشان را روی هم می فشردند. جریان غم زده و نمناک هوا، از سویی به سوی دیگر می رفت و بوی مرگ پخش می کرد.

دست خیسش کنار تخت آویزان بود، موش مفلوکی به امید رفع تشنگی، قطره آبی را از سر انگشتش مکید، سپس لحظه ای توقف کرده و نگران نگاهی به اطراف انداخت، سپس دوباره مشغول مکیدن شد. آب گرم شده و نمک دریا، شکم گرسنه موش را به تکاپو وا داشت. روزگاری پیش از این حتی قادر به تصور گرسنگی نبود...
نا خود آگاه دندان هایش در گوشت فرو رفته و پوزه و دندان هایش گلگون شد. چشم هایش از حیرت گشاد شدند! با وحشت انگشت را از خودش دور کرده به تاریکی زیر تخت پناه برد! پنجه هایش چنان سریع به حرکت در آمدند که تا به آن لحظه چنین سرعتی را از خودش به یاد نداشت!

ناگهان ایستاد.

سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت و نفسش بند آمده بود. نشست.
آن طرف تر، انگشت خون آلود در میان زمین و آسمان معلق بود. نه با خشم تعقیبش کرده و نه با وحشت از او گریخته بود.
جانور نفسی عمیق کشید و برگشت.

همچنان در پس ذهنش از توطئه ای که در انتظارش بود، می هراسید. از آن که مرتکب جنایتی شده باشد. از چیزی که به دست آورده بود. از بهایی که قرار بود بپردازد.
در آخرین نقطه تاریک متوقف شد.
انگشت آن قدر به او نزدیک بود که می توانست لمسش کند. اما...
می ترسید!

ترسی که دور پاهایش پیچیده بود و به او اجازه حرکت نمی داد. پاهایی به سنگینی تمام دنیا که توان قدم از قدم برداشتن نداشتند. ترس از چه بود؟ از دستی که تکان نمی خورد؟ از خونی که از آن جاری بود؟ از نوری که به آن می تابید؟

اگر حریف پاهایش نمی شد، لکن هنوز دستانش را در اختیار داشت. نیم تنه اش را به جلو راند و روی دو دست خم شد. سپس گردنش را گرداند و نگاهی به بالای سرش کرد.
دو چشم خیره به او می نگریستند.

- مگر ما پنیر می باشیم که تناولمان نمودی؟

مردی بود خالی.
ترسی نداشت. در جوابش جیر جیر کرد.

- می خواهید با ما دوست گردید؟

موش مرد را نمی شناخت. اما این را می دانست که مرد خوشمزه است. اگر دوستان می توانستند همدیگر را بخورند، پس او مشکلی نداشت.
مرد دست دیگرش را به سوی جانور دراز کرده و آن را در بالای تخت در برابر خویش گرفت. موش بی تفاوت از آن نقطه به مرد نگریست.
لاغری بود که لاغرتر شده باشد.
به چشمانش نگاه کرد. جایی که شاید روزی چیزی درونشان بود. برقی از شوق و یا شاید نوری از امید... اما در آن لحظه؟ تنها توانست یک چیز آشنا را تشخیص دهد.

- خود خویشتن خویشتان عرض نمودید که دوستان توان تناول خویش دارند، موش آ!

مرد لبخند زد و دندان هایش را نمایان ساخت؛ دندان هایی که چندی بعد سرخ گشتند و خون آلود...
مثل دندان های موش.


নীরবতা


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۶

گابریل ترومنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۱ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
از اِدنفیلد_لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین

جیغ


خب جیییییغ. وقتی این کلمه به گوش ما می رسد یاد گریه بچه های تازه متولد شده آن هم در ساعات 5 صبح میافتیم. ولی تنها این یک نوع مدل را نداریم جیغ و فریاد هایی که تو کوییدیچ می شنویم یا دیدن صمیمی ترین دوستمان بعد از سال ها. بعضی اوقات باعث مسرت ماست و اکثر اوقات نه.

گابریل بعد از دیدن این کلمه طوری چشمانش به تخته دوخته انگار یکی از نقاشی های داوینچی ماگل را دیده و مردمک چشمانش فقط بر روی کلمه ی جیغ بود. چند دقیقه ایی در حالت خلسه قرار داشت که صدایی بسیار ضعیفی در سمت چپش غرولند کنان او را صدا میزد:
_گابرررررریل گابرررررریل.
گابریل به خود امد و چهره ایی تار در کنارش ظاهر شد با موهایی قرمز. گابریل سرش را تکان داد و این بار چهره واضح تر شد اون کسی نبود جز هوگو ویزلی. هوگو با قیافه ایی متعجب به گابریل خیره شده بود که ازش پرسید:

_ تو گل هم میزنی؟ معلومه جنست نابه نابه
_ چی؟ گل؟! من که کوییدیچ بازی نمیکنم.
_ هیچی بابا بیخیال . راستی چت شده خیلی وقته کلاس تموم شده ولی تو هنوز اینجایی؟

حق با هوگو بود هیچکسی در کلاس نبود و فقط آن دو در انتهای کلاس نشسته بودند. هوگو چن تا کتاب کنارش بود و داشت از اونا مطلب بر می داشت ولی گابریل هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. گابریل تردید داشت آن چه را که باعث ایجاد این حالت عجیب در او شده را به هوگو بگوید ، پس گفت:

_ هیچی، فقط ...فقط یاد خاطرات گذشته افتادم
_ پس حتما خاطره ی ناخوشایندیه که تو رو این جوری تو خودش غرق کرده، ببین هنوز رو پیشونیت پر از عرقه!
_ اوه ، آره دیگه؛ تو چیکار میکنی؟ چرا نرفتی ناهار.
_ هیچی دارم مطالبی برای تاثیر اشک پری دریای برای زخم های عمیق برمی دارم. راستی دارم جدی میگم اگه مشکلی هست به من بگو شاید بتونم کمکت کنم.
_ نه ممنون. مشکلی نیست
_ نه، چرا هست. به این حالت میگن گراویس سوپور یعنی خلسه سنگین، تو باید که ....
گابریل حرف هوگو را قطع کرد و از جایش بلند شد و با عصبانیت گفت:
_ گفتم که من حالم خوبه در ضمن همه ما میدونیم تو باهوشی پس این قد اطلاعات عمومی از خودت تراوش نکن.

هوگو از این حرف شوکه شده و رنگ صورتش سرخ تر از همیشه، چون تا به حال هم چین رفتاری رو از گابریل ندیده بود به همین خاطر دوباره مشغول کارش شد به طوری که انگار اصلا با گابریل مکالمه ایی نداشته. گابریل هم با سرعت از کلاس به سمت تالار اجتماعات رفت و در بین راه از کاری که کرده بسیار پشیمان بود و دنبال راهی برای معذرت خواهی میگشت.

نصف شب خوابگاه هافلی ها در سکوت کامل به سر می برد تنها صدای بادی که پنجره میخورد به گوش میرسید.ناگهان صدای فریاد و جیغ گابریل سکوت را شکست. همه از خواب بیدار شدن به سمت گابریل آمدن، گابریل رنگ صورتش سفید و به شدت عرق می کرد. هوگو و سایرین کنار گابریل آمدند و حالش را جویا شدن و گابریل برای اینکه بیش از این آبروریزی نکند گفت:

_حالم خوبه فقط یه کابوس بود ببخشید شما رو هم از خواب بیدار کردم.

گابریل کمی آب خورد و حالش بهترشد بقیه به سمت تخت هایشان رفتند ولی گابریل دست هوگو رو گرفت و بهش گفت:

_ ببخشید واسه رفتار امروزم فک کنم حرفت درسته این یه مشکله خیلی حاده لطفا میشه کمکم کنی
_ باشه بزار برای فردا الان خیلی خابم میاد.

فردا صبح گابریل در تالار اصلی مشغول خوردن صبحانه بود و کتاب مقابله با کابوس را داشت ورق میزد که یه مطلب به درد بخوری را پیدا کند ولی هیچ مطلب مفیدی نداشت برای همین هم کتاب را داخل کیفش گذاشت و مشغول خوردن صبحانه اش شد که هوگو از راه رسید سری تکان داد وسلامی کرد گابریل پی برد هنوز برای داستان دیروز ناراحته هر چند حق داشت به همین خاطر سر صحبت رو باز کرد و گفت:

_ بابت دیشب معذرت میخام من بعد چند سال باز کابوسام شروع شده
_ نه اشکال نداره. راستی میخاستی چیزی بهم بگی یادت که هست
_ آره یادمه.ولی بین خودمون بمونه و به کسی نگی
_نه مطمئن باش
_ من وقتی 5 سالم بود یه هم بازی داشتم به اسم لورا، همیشه با هم بازی میکردیم و خیلی دوستای خوبی بودیم. روستای ما طرف شماله و اونجا پر از کوهه مخصوصا کوه های چامبریون که به طرف اسکاتلند میره.
_ پس حتما یه سری به خونتون میزنم
_ باشه حتما، خونه ما تا نزدیک ترین کوه یه چن صد متری دوره که دامنه و اطرافش یه جنگل کوچیکی با درختای بلوط داره. تعطیلات تابستون بود و منو لورا با هم بازی میکردیم به سرمون زد بریم تعدا درختا رو بشماریم ببین چن تاس. هر کدوم یه طرفو انتخاب کردیم و تعداد درختا رو میشمردیم یه چن دقیقه ایی نگذشت که صدای جیغ لورا رو شنیدم .
_ نکنه عنکبوت دیده
گابریل با تعجب بهش نگا کرد و ادامه داد :
_ نه، من رفتم طرف صدا دیدم لورا بی حرکت وایساده و دستش رو به زور بالا اورد با حرکت دستش بهم گفت برو ولی من طرفش رفتم دو قدم برداشتم باز لورا جیغ زد و سمت راستشو نگاه کرد که از پشت یه درخت ....
_ یه غول بیابونی بوده اره
_ نه عزیزم، از پشت درخت یه پیرزن با لباس یک دست مشکی با دماغی کشیده و صورتی پر از چروک و جای زخمی عمیقی طرف راست صورتش بود اومد طرفم ولی یه دفعه صدای بابام اومد که گفت : - گابریل اونجا چه خبره .
اون عفریته با سرعت طرف لورا رفت و اونو بغل کرد که لورا باز جیغ این دفعه عفریته دستش رو جلوی دهن لورا گذاشت با سرعت باد دور شد و فرار کرد.
_ یعنی لورا رو دزدید
_ اره الان 12 ساله از این قضیه میگذره و لورا هنوز پیداش نشده
_ خب الان مشکل تو چیه؟ لورا و اون عفریته رو تو خواب میبینی
_ نه من مدتی بعد این قضیه اون عفریته رو میدیدم که تو رخت خواب میاد بالا سرم و میخاد منو با اون دستای چرکیش خفه کنه ولی من هیچ کاری نمیتونم بکنم وقتی هم از خواب میپرم حالت خفگی دارم انگار جدی جدی یکی داشته منو خفه میکررده. من خیلی وقت بود دیگه از این جور خوابا نمیدیم تا اینکه .....
_ دیروز سر کلاس با دیدن کلمه جیغ یاد اون لورا افتادی
_ آره به نظرت چیکار کنم بار اول چن سال طول کشید تا خوب بشم
_ باید بریم کتابخونه
هر دو با عجله به سمت کتاب خانه راه افتادند و همه ی کتاب های پریشانی در خواب را بررسی کردن ولی مطلبی پیدا نکردند به جزء یک کتاب آن هم به طور مختصر. هوگو با ناراحتی گفت :
_ ببین بهترین راه حل اینه فراموشش کنی و خودتو با کارای دیگه سرگرم کنی تا این مسئله دیگه از سرت بیافته.

گابریل که راه و چاره ایی نمی دید گفت :
_باشه ولی سخته.

هر چند فراموش کردن آن جیغ های دردناک بهترین دوست گابریل کاری به مراتب سخت است و مخصوصا فراموش کردن چهره ی آن عفریته ی پیر.


زنده باد فرزندان هلگا



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۶

مینروا مک‌گونگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۴ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
از کنار گوشیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
مگس

مینروا و جینی و پروتی در آشپزخونه گریمولد پشت میز نشسته بودند و جدول حل می کردند و تخمه می شکستند . جینی دستانش را بهم کوبید و گفت :
- فهمیدم میشه پاتیل درزدار .
- خوش به حالت من که هنوز تو سوال دوازده موندم.
- من که کامل کردم .

جینی و پروتی با غم خاصی در چشمانشان به مینروا که در حال شکستن تخمه بود و جدولی را که به همراه آن دو جدول دیگر دامبلدور به آنها داده بود تا سرشان گرم شود ، روی پایش گذاشته بود نگاه کردند.
چند دقیقه بعد از اینکه هر دوی آنها سرشان را دوباره فرو برده بودند توی جدول هایشان ، جیسون وارد آشپزخانه شد . نگاه تیز مینروا اینبار شیئی که جیسون پشت سرش قایم کرده بود را ندید و داشت روی اتم های سازنده پوست تخمه تمرکز می کرد .
جیسون آن شیء را زیر میز انداخت و به طرف شیر آب رفت و آب خورد . وقتی جیسون از آشپزخانه بیرون رفت مینروا که متوجه سایه فردی شده بود ، دست از سر اتم های تخمه برداشت و از جینی پرسید :
- این کی بود که اومده بود تو آشپزخونه ؟

جینی همانطور که سرش را در جدول فرو برده بود شانه ای بالا انداخت . مینروا هم در مقابل شانه ای بالا انداخت و دوباره مشغول دید زدن اتم های تخمه شد .بد از دو دقیقه مینروا ویزویز های اعصاب خرد کنی را از اطراف شنید . سرش را بالا آورد و با دیدن مگس هایی که روی میز نشسته بودند و موهایشان را ژل می زدند و بعضی هایشان که در اطراف میز پرواز می کردند ، در بهت فرو رفت .
با دستش به بازوی جینی فشاری وارد کرد که باعث شد جینی سوالی نگاهش کند . مینروا دست دیگرش را بالا آورد و به میز اشاره کرد . جینی به طرف میز که برگشت خشکش زد و بعد به بازوی پروتی فشار آورد که پروتی هم دقیقا مثل همان دو نفر رفتار کرد با این تفاوت که چون کسی کنارش نبود به هوا فشاری وارد کرد .
مینروا و جینی به اطراف میز نگاهی انداختند تا علت اجتماع مگس ها را پیدا کنند ولی هیچ شیء مشکوکی در آن حوالی پیدا نشد . مینروا به پروتی که خم شده بود و زیر میز را می نگریست و دهانش را اندازه غار باز کرده بود نگاهی انداخت . جینی هم متوجه پروتی شد . آن دو به خود آمدند و زیر میز را نگاه کردند . شیئی عجیب و سفید رنگ زیر میز بود . هر سه به زیر میز رفتند ولی به علت تنگی جا تصمیم گرفتند آن را به بالای میز منتقل کنند .

- اگه بهش دست بزنیم کاریمون که نمیشه پروف ؟
- شاید ... شایدم نه به قیافش که نمیخوره .
-پروف مگه همه چیز قیافست ؟

و بعد آرام با خودش زمزمه کرد :
-برای همینه که شوهر نداره . پیرزن هم انقدر سخت پسند؟
- چیزی گفتی جینی ؟
- نه پروف ، یعنی چرا . گفتم که بنظر میاد سنگین باشه .
- خب بیاین سه نفری برش داریم . یک ... دو... س ... .

هرسه نفر آنها با شماره سه به آن شیء دست زدند ولی نتوانستند بلندش کنند . مینروا به پروتی نگاهی انداخت ولی بجای پروتی مگسی را دید که در هوا شناور است . مینروا ایندفعه به جینی نگاهی کرد ولی باز هم مگسی را دید که روی سرش موهای قرمزی دارد . خواست چیزی بگوید ولی از زبانش فقط یک چیز بیرون آمد :
- وییییییز ... وییییییز .


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸:۱۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
کوچه ی دیاگون

.
.
.
نولا با بی قراری لی لی می کرد و مثل اولین باری که کوچه ی دیاگون را دیده بود ، لبریز هیجاناتی بود که هر لحظه اوج می گرفتند ... چشمانش به چند آجر روبه رو که با بی توجهی در هنگام ساخت روی هم چیده شده بودند خیره شده بود و حرکات چوبدستی پدر را دنبال می کرد ، با صدای تق تق کوچکی که ازآجرها برخواست ، چند قدم باقی مانده تا دیوار را دوید و با کوچکترین فاصله ی بین دو دیوار پا به کوچه ی دیاگون گذاشت.
صدای ازدحام خوشحال مردم به محض قدم گذاشتن نولا در گوشش پیچید...احساس می کرد دوباره به جایی که به آن تعلق دارد بازگشته است، به هر دستفروشی که می رسید با ذوق به بند و بساط دستفروش نگاه می کرد اما بعد از لحظه ای دستفروش بیچاره را که امید خریدار داشت را رها کرده و تا مغازه ی بعدی را می دوید.
تا این که با گذشتن از درمغازه ای مکث کرد و چند قدم عقب رفت ، و خیره به وسیله ای که درون محفظه ی شیشه ای درست وسط مغازه قرار داشت شد. با خودش کلنجار رفت تا به میل نزدیک تر رفتن و دیدن آن جارو ی براق و زیبا غاله کند با خود زمزمه کرد :

_ من برای این کار ساخته نشدم!

همیشه میل عجیبی برای کوییدیچ و مسابقات آن داشت، اما خاطره هایی که در دوسالی که درهاگوارتز به سر برده بود برایش فرصتی برای جاروسواری تداعی می کرد ، خاطره های خوبی نبودند، سرشار از بدشانسی و چپ کردن جاروهای کهنه ی مدرسه..!

یه سختی نگاه خود را از جاروی زیبا جدا کرد و برگشت اما با شخصی برخورد کرد و درحالی که دست خود را بر روی صورتش گذاشته بود غر زد :

_بااابا!

پدرش نگاهی خندان به صورت مچاله شده ی نولا انداخت و با خنده گفت :

_حواستو جمع کن موش کوچولو!

نولا چشمهایش را چرخاند و با همان لحن گفت :

_ بااابا من دیگه پونزده سالمه!!!

پدرش سعی در پیچاندن بحث داشت:

_ داشتی به چی نگاه می کردی ؟؟؟ هووم؟؟؟

نولا سرخ شد :

_ هی...هیچی!

پدر لبخند به لب به مغازه ی ردا اشاره کرد و گفت :

_مامانت اونجا منتظرته!

نولا سرش را تکان داد و به سمت مغازه ی ردا راه افتاد...

.

یک ساعت بعد:

نولا خسته ساک خرید را روی صندلی قرار داد و رو به مادرش گفت:

_ بابا کجاست؟؟

مادرش سری خم کرد و گفت :

_نمیدونم...اونجاست؟!

نولا سرش را به سمتی که مادرش اشاره کرده بود برگرداند ، پدر به سمتشان می آمد و در دستش بسته ی بلندی بود که زیر نور آفتاب می درخشید.
چشمان نولا برق زد.سال تحصیلی پرشوری انتظارش را می کشید...باید برای کوییدیچ تلاش می کرد، تلاش!




Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۵:۲۷
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
پرواز


-یک، دو، سه حالا بدنتو سبک کن.

لیسا تصمیم داشت پرواز بدون جارو را یاد بگیرد.
لینی بلد بود بدون جارو پرواز کند، پس گزینه مناسبی یه عنوان استاد پرواز بود. ولی هیچکس حتی فکر هم نمیکرد که لینی بال دارد.

-خب الان بدنم سبکه! چیکار کنم؟
-حالا هر دو تا دستتو بیار بالا.

لیسا هر کاری که لینی میگفت انجام میداد.

-حالا هر دو تا پاتو بیار بالا. سبک بودن یادت نره.

لیسا اول یک پایش را با برد و بعد سعی کرد یکی دیگر از پاهایش را بالا ببرد.

تق!

لیسا خیلی محکم به زمین افتاد.

-خب یه بار دیگه امتحان میکنیم.

دوباره لیسا دست و پایش را بالا آورد. و دوباره...

تق!

لیسا به زمین افتاد.
دوباره امتحان کرد و دوباره همینطور بود.

-نمیدونم چرا نمیشه! من همیشه اینکارو میکنم برای پرواز.
-خب ولش کن. الان همه بدنم درد میکنه بذار یه روز دیگه بعدا تمرین میکنیم.

سپس درحالی که با بدن دردش قهر میکرد به سمت تالار ریونکلاو رفت.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۴ ۱۳:۱۲:۴۷
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۴ ۱۳:۱۴:۲۹

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
...:کوچه دیاگون:...
کوچه دیاگون طبق معمول پر از جادوگر و ساحره بود اما آن روز از همیشه شلوغ تر بود چون نزدیک شروع سال تحصیلی جدید بود و دانش آموزان هاگوارتز برای خرید وسایلشان به آنجا حجوم آورده بودند.
در بین دانش آموزان، آماندا مشغول خواندن لیستش بود که متوجه اشکالی در آن شد؛ لیست تقریبا اندازه قد خود آماندا بود که دلیلش دو حالت میتوانست داشته باشد:
1- آماندا خیلی قد کوتاه بود!
2- لیست خیلی بلند بود!
از اونجایی که آماندا تازه قدش را اندازه گیری کرده بود و میدانست کاملا نرمال است فهمید لیست زیادی بلند است.
- این چرا اینطوریه؟

مادر آماندا که طبق "قوانین آماندایی" کاملا سانسور شده بود گفت:
- بچه جون ساله اولته باید کلی کتاب بخرم تا اونجا باز سوال دیوونه کننده ای نپرسی!
- وای چه دلیل عاقلانه ای!

قبل از اینکه آماندا بتونه دوباره به لیستش نگاه کند، مادرش کوه عضیمی از کتاب ها را به دستش داد.
- اینارو همین الان خریدم کلی دانستنی و مطلب علمی درمورد هاگوارتز توشونه.
-

آماندا به سختی کتاب ها را نگه داشته بود و احساس میکرد دستانش هرلحظه ممکن است بشکند ولی روونا را شکر مادرش جوری او را کشید که هرچی کتاب بود و نبود از دستش افتاد. مادرش او را به گوشه ای برد و گفت:
- درضمن یادت باشه که یه وقت اونجا حرفی از مرگخوار ها نمیزنی فهمیدی؟
- چرا؟

مادرش شروع کرد به توضیح دادن. بعد از اینکه حرف های مادر آماندا تمام شد هردوی آن ها رفتند تا بقیه چیزهایی که در لیست بلند آماندا نوشته شده بود را خریداری کنند.



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
مگس


-ويييييززززز!

شترق!

-بله! همونطور كه داشتيم ميگفتيم، اين ماموريت بسيار با ارزشه. پس مراقب باشيد و...
-ويززززززز!

شترق!

وينكى بار ديگر به كف دستش نگاه كرد، ولى باز هم اثرى از جنازه ى مگس نبود.

-و بدونيد كه احتمالا وزارتخونه، همه ى تلاشش رو ميكنه كه سر در بياره از كارمون. جن!...اين به عهده ى توئه كه مراقب اوضاع وزارتخونه... جن! با تو بوديم.

وينكى تمام حواس بدنش، از جمله حس شنوايى اش، معطوف مگسى كه بود كه از اول جلسه، آرامشش را به هم ريخته و در آن لحظه، روى كمر بلاتريكس جا خوش كرده بود و با عشوه، دست و رويش را ميشست.

به آرامى دستش را بالا برد كه...

-كروشيو!

از درد فريادى زد و همراه با صندلى اش پخش زمين شد.
و البته كه در آن همان لحظه كه از درد فرياد ميكشيد، يكى از بزرگترين شانس هاى زندگى اش به او روى آورده بود. چراكه اگر دستش روى كمر بلاتريكس فرود آمده بود، احتمالا بلاى بدترى سرش مي آمد.

لرد سياه با عصبانيت چوبدستيشان را پايين آوردند.
-چطور جرئت ميكنى كه وقتى با تو حرف ميزنيم، حواست پرت باشه؟

وينكى به آرامي از روى زمين بلند شد، عذرخواهى كرد و با كوبيدن سرش به لبه ى ميز، خودش را تنبيه كرد.

-كراب! حرفامون رو يك بار ديگه براى اين تسترال تكرار كن. آماده بشيد براى ماموريت. هيچ خطايى رو نميبخشيم.

ساعاتى بعد

وينكى، پخت غذا و نظافت را با تهديد مسلسل، به گردن معاونش آرسينوس انداخته بود و خودش، به دنبال مگس مزاحم ميگشت.

-ويزززززز!

به سرعت به سمت صدا دويد... و ديد...!
دو نفر جلوى ميز نهارخورى ايستاده و مشغول صحبت بودند و او نيز آنجا بود...دقيقا روى سر بى موى شخصى كه پشتش به او بود.
به آرامى روى ميز رفت. حتى نفس هم نميكشيد...فقط يك قدم مانده بود... دستش را بالا برد و...

شترق!

و موفق شد! جنازه ى له شده ى مگس، روى سر بي موى آن شخص، به راحتى قابل تشخيص بود.

-كشت! وينكى مگس رو كشت! وينكى جن قاتل خو...

شخص بي مو در حالى كه دستش را روى محل له شدگى مگس گذاشته بود، برگشت.

-ارباب.
-آواداكداورا!



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
اتاق ضروریات


آملیا با درماندگي، به کلمات روی تخته، نگاه میکرد. هیچ چیز به ذهنش نمیرسید، هیچ چیز! ناگهان به یاد دو سال پیش افتاد؛ هنگامی که یکی از اساتید درس معجون سازی، معجونی را از بچه ها خواسته بود که یکی از مواد آن، بال پری، باید از جنگل ممنوعه به دست ميامد. اما از آنجایی که آملیا حوصله به جنگل رفتن را نداشت، از اتاق ضروریات آن را تهیه کرد، البته! فکر میکرد تهیه کرده...

فلش بک

آملیا در کتابخانه جستجو میکرد که متوجه نقشه ای در یکی از کتابها شد، که نوشته بود:
نقل قول:
این نقشه، نقشه هاگوارتز اولیه و اولین نقشه کامل از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز است.


آملیا با عجله، شروع به خواندن نقشه کرد. هيچ چیزی در آن نوشته نشده بود که او را، بدون زحمت، به بال پری برساند به جز... اتاق ضروریات!

آملیا به صفحه مورد نظر مراجعه کرد و درباره اتاق ضروریات خواند:
نقل قول:
اتاق ضروریات، اتاقی است که بسته به چیزی که میخواهید، برای شما آماده میشود. فقط کافی است به ط...


بقیه نوشته پاک شده بود؛ اما آملیا برای پیدا کردنش هیچ مشکلی نداشت، چون ميدانست فقط یک نفر هست که زیر و روی قلعه را بلد است... جیمز پاتر! هرچه نباشد، پسر هري پاتر بود! و ميدانست کجا اورا پیدا کند... طبقه دوم!

هیچ نظری نداشت که چرا هر روز در طبقه دوم سرو کله اش پیدا میشود، اما خب...

به سرعت از پله ها پایین رفت و به طبقه دوم رسید و جيمز را دید که پشت دیوار را نگاه میکند تا مطمئن شود کسی آن اطراف نیست؛ مطمئنا باز هم دنبال شیطنت بود که... صدای آملیا، اورا از جا پراند:
- پاتر، به کمکت نیاز دارم!

جیمز دستش را روی قلبش گذاشته بود، با اخم گفت:
- منو ترسوندی دختر! اینجا چکار میکنی؟!

نگاه دیگری به پشت دیوار انداخت؛ پرواضح بود که ورود ناگهانی آملیا، نقشه اش را به هم ریخته. رو به آملیا گفت:
- خیلی خب. چیکار میتونم برات بکنم؟

آملیا با لبخند گفت:
- خب، اتاق ضروریات کجاست؟

جیمز دست به سینه ایستاد و گفت:
- واقعا میخوای بری اونجا؟ هوممم... میتونم بهت کمک کنم اما منم به جاش ازت کمک ميخوام!

آملیا چشمانش را تنگ کرد و با تردید پرسید:
- چه کمکی؟

جیمز با لبخند رضايتمندانه ای گفت:
- باید بری تو جنگل و بال پری رو برای کلاس معجون سازی برام بياري!

آملیا که این را شنید، از عصبانیت منفجر شد و سر جیمز فریاد کشید:
- من خودم حوصله ندارم برم تو جنگل! فکر میکنی اتاق ضروریات ميخوام چیکار؟ ميخوام لباسای ننه هلگا رو توش بشورم؟!

جیمز با دهان باز به او خیره شده بود. آملیا اجازه داد تا خشمش فرو نشست، سپس با آرامشی زورکی گفت:
- چته؟

جیمز با تعجب گفت:
- دختر تو با آیت هوشت باید ریونکلاوی میشدی! اه لعنتی! چرا به فکر خودم نرسید؟!
=====

جیمز و آملیا، زیر شنل نامرئی، به سمت اتاق ضروریات حرکت میکردند، تا کسی آنها را نبیند. به دیواری رسیدند. آملیا رو به جیمز گفت:
- منو مسخره کردی؟!

جیمز خندید و گفت:
- اونجا رو نگاه کن!

آملیا با تعجب، مشاهده کرد که چگونه دری جلوي آنها ظاهر شد. به اتاق ضروریات رسیده بودند.
=====

در آن اتاق، پر از وسایل معجون سازی بود؛ از موی دم تک شاخ گرفته تا دندان خون آشام، در آن اتاق پیدا ميشد. آملیا با عصبانیت گفت:
- من اگه حوصله داشتم لای این آت و آشغالا بگردم که ميرفتم از همون جنگل بال پری میاوردم!

جیمز که شنل نامرئی را کناری ميگذاشت، با خنده گفت:
- حرص نخور! اینقدر بیحالی، خودم پیدا میکنم!

جیمز، شروع به جست و جو کرد. آملیا نمیتوانست ببیند جیمز، در این اتاق بزرگ و شلوغ، دنبال چیز های ریز و شفافی میگردد که پیدا کردنشان در این اتاق، به مراتب بسیار سخت تر از جنگل است، و خودش، فقط تماشا میکند. بنابر این، آهی کشید و دست به کار شد.
=====

حدود نیم ساعتی گذشته بود؛ یا از خوش شانسی آملیا و جیمز بود، یا اینکه اتاق، عمدا ميخواست آنها سریع بال پری را پیدا کنند، اما خب... آن دو بال پری را پیدا کردند و با خوشحالی، از اتاق بیرون رفتند. سر دوراهي تالار گریفندور و هافلپاف، ناگهان جیمز به خاطر آورد:
- وای! شنلم! شنل نامرئیمو تو اتاق ضروریات جا گذاشتم!

آملیا با نگرانی گفت:
- خب، الان باید چیکار کنیم؟

جیمز که صدایش شروع به لرزیدن میکرد، گفت:
- خب منتظر چی هستی؟ بریم بیاریمش!
=====

این بار اتاق ضروریات، اصلا مثل قبل نبود؛ به جای وسایل معجون سازی، تا چشم میدید، شنل بود؛ در طرحها و رنگهای مختلف!

آملیا با حیرت گفت:
- ميتوني بگي کدومشون شنل توئه؟

جیمز سری تکان داد و گفت:
- مطمئنم که هیچکدوم از اينا نیست!
=====

حدودا دوساعتی را به جستجوی شنل جیمز، در اتاق ضروریات، با محتوای مختلف، مانند کلاس معجون سازی، اتاق معجون ها، اتاق پر از پارچه های نامرئی و... گذراندند. متوجه شدند که بچه ها، با دست پر، از جنگل برگشته و درحال ساخت معجونشان بودند. آملیا که دیگر طاقت نداشت، فریاد کشید:
- ای خدا! پاتر! همون جنگل رفتن، کمتر دردسر داشت!

جیمز بشکنی زد و گفت:
- ما برای بال پری اومديم، شاید اينبار بتونيم...

اما اتاق ميدانست که آنها دیگر نیازی به بال پری ندارند... پس مجبور بودند از آخرین امید خود استفاده کنند.
- اتاق پراز وسایل معجون سازی!

بله! شنل آن تو بود! جیمز لبخندی زد و به سمت شنل حمله برد و محکم آن را در آغوش گرفت که با صدای آملیا، به خود آمد:
- اینم که پیدا شد! حالا ميشه بریم؟

جیمز، با خنده سرپا ایستاد. دوباره وقتی به دوراهي تالار گریفندور و هافلپاف رسیدند، جیمز گفت:
- فيتيله... يه چيزي رو فراموش نکردیم؟

آملیا با تعجب گفت:
- چی رو؟

جیمز اطرافش را نگاه کرد و وقتی چیزی ندید، گفت:
- بالای پری که آوردیم کجان؟!

پایان فلش بک

آملیا، با به یاد آوردن این خاطره خندید. دیگر نتوانستند بال پری پیدا کنند و فردای آن روز، بیست امتیاز از هافلپاف و گریفندور کم شد. شاید هيچوقت نمی فهمید نقشه جیمز چه بوده و چرا حضور آملیا در آن مکان، نقشه اش را به هم زده...

بالاخره، فهمید راجع به چه کلمه ای بنویسد؛ پس کاغذ و قلم پر و جوهرش را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد:

نقل قول:
اتاق ضروریات...


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۲ ۰:۱۳:۵۴
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۲ ۰:۵۴:۴۰
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۲ ۰:۵۹:۴۷

این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.