هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۸:۱۷ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴

گریفیندور

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۱:۰۳ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه از پرنس می خواد که برای اثبات وفاداریش به محفل بره و براشون جاسوسی کنه. پرنس به محفل می ره و درخواست عضویت می ده. دامبلدور از پرنس میخواد که برای اثبات وفاداریش به خانه ریدل بره و جاسوسی کنه! پرنس به خانه ریدل بر می گرده و دنبال اخباریه که بتونه به دامبلدور بده. برای جمع کردن خبر، اتاق لرد رو انتخاب کرده! بعد از مدتی پرنس به منظور رساندن خبر های مهم ساختگی به سوی دامبلدور می رود و زمانی که وارد اتاق او می شود متوجه می شود که او حافظه ی خود را از دست داده و حتی لرد ولدمورت را هم نمیشناسد. بنابراین او را به قرارگاه مرگخواران می برند تا اربابش بتواند از او اطلاعات جمع کند.
****


لرد به دامبلدور که لبخند پدرانه اش موجب جمع شدن نیم من از ریش های چند صد متری اش در پت لبش شده بود، خیره شد. تا به حال دامبلدور را آنگونه ندیدیه بود. به فکر فرو رفت اما چون فکری او را فرا نگرفت چشمانش را بست و دوباره باز کرد تا مطمئن شود که در هوشیاری کامل است.
-خب الان اینو برای چی اوردین اینجا؟
-که ازش اطلاعات بگیریم دیگه ارباب.
-
-چیزی شده ارباب؟ آخه باز دود کردین.
-احمق بیشعور نفهم آخه تو چقدر ابلهی ؟ خب نفهم وقتی چیزی یادش نمیاد چطوری ازش اطلاعات بگیریم؟

لرد که دماغی نداشت که بترسد مبادا شکسته شود، با خیال راحت آنرا به دیوار می کوباند و خشم خود را آرام میکرد. از انطرف، پرنس که تا به آن زمان در زیر رگبار فحش های اربابش نرفته بود، با چهره ی جنگ زده ها به اربابش نگاه کرد و گفت:
-خب...ارباب ما می تونیم همونطوری که ریتااسکیتر بعد از مرگ دامبلدور ازش اطلاعات جمع میکنه ما هم ازش اطلاعات بگیریم.
-

مرگخواران:

بعد از چند دقیقه تفکر طولانی مدت، لرد فرمت ریلکسیشن به خود گرفت و با ژشت مو قشنگ اما بدون مو های آقا قشنگ() گفت:
-خودمان می دانستیم اما میخواستیم ببینیم مغز پوک شما ها به نتیجه ای دست پیدا می کند یا خیر.

مرگخواران:

-برین دیگه باز واستادین بر و بر مارا نگاه می کنید که جا دارد که الان همتون رو صدتا آوادا مجازات کنیم تا انقدر به فکر های اساسی و پایه دار ما فکر نکنید و بی چون و چرا انجامش بدین.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
دامبلدور:چرا عصبانی میشی فرزند نور؟ازت پرسیدم جانداره؟
پرنس گرزشو کنار میذاره و میگه:جاندار که بله. خیلیم جانداره. کلی جان داره.هرکدومو پیچیده تو یه چیزی کنار گذاشته.ولی واقعا یادت نمیاد؟لرد سیاه. لرد ولدمورت.تام ریدل!
کلمه آخرو زمزمه میکنه.چون گوش های لرد سیاه میتونه همه جا باشه.دامبلدورکرم مرطوب کننده رو به صورتش میزنه و میگه:یادم نمیاد فرزندم.سنی ازم گذشته.گاهی دچار اختلال حواس میشم.احساس میکنم پوستم درخشش خودشو از دست داده.
پرنس نگاهی به صورت دامبلدور میندازه و تایید میکنه. ولی تو اون لحظه فکرای شیطانی تری تو سرش چرخ میزنن.

خانه ریدل:

صدای جیغ و داد پرنس کل خونه رو پر کرده.
پرنس:اربااااااب! اومدم. این دفعه با دست پر اومدم.به من افتخار میکنین.به من لقب دست راستتونو میدین. منو رو سرتون میذارین. دست نوازش به سرم میکشین.

شترق!

عصای مرلین با دهن پرنس برخورد میکنه.مرلین با خونسردی عصاشو میکشه عقب و اعلام میکنه:ماموریت اجرا شد ارباب.طبق دستورتون خفش کردم!
لرد سیاه سرش رو با رضایت تکون میده. ولی یهو چشمش به پرنس و فرد همراهش میفته!
لرد:دامبلدور؟ پرنس؟ تو دامبلدورو آوردی؟!
پرنس که چهار دندون جلوشو از دست داده و بسیار خنده دار به نظر میرسه جواب میده:بله ارباب...حواشش شر جاش نیشت.شما رو نمیشناشه!همش لبخند پدرانه میژنه!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۷ ۱۷:۱۵:۴۲

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
-پیرمرد من برگشتم!

دامبلدور به شانه ای آهنی که در کنار ظرفشویی بود اشاره کرد و گفت:
-فرزند روشنایی به جان ما ـی پیرمرد اون شونه رو بده ریشامونو جمع کنیم. چن وقته تو چش و چالمون رفته.

پرنس همانطور که به سمت شانه ی آهنیِ کنار ظرفشویی میرفت، گفت:
-خبر دارم برات بابابزرگ. خبرای توپ. ارب... دارک لر... لرد ولدمورت کبیر شخیصا تصمیم گرفته...
-صبر کن.
-
دامبلدور دستی به ریشش کشید و چشمانش به حالت نیمه بسته رفت. پس از چندین بار ریست فکتوری خودکار و فعل و انفعالات قامبلیشسمی و کامبپیشسمی در مغزش بالاخره گفت:
-لرد ولدمورت کبیر کیه؟
- نمیشناسیش؟
-
-
-هوووم... همون پشمکه نیست؟
-پشمک که خودتی بابابزرگ.
-پس همون موجودیه که یه ریش بهش وصله!
-اسمشو نبر اصن ریش نداره!

دامبلدور دستش را مثل ای کی یو سان برد بالای کله ی پرمویش و هی سرش را خاراند. هی خاراند. هی خاراند و هی خاراند. صرف نظر از اینکه بعدها گزارشاتی مبنی بر قتل عام گله های چندهزار نفری «شپش» به گوش ملت رسید، اتفاق خاص دیگری نیفتاد.

-همونیه که تو جیب جا میشه؟
-نه!
-خوردنیه؟
-
-جانداره؟
-


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ ۲۱:۲۰:۱۵


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
چون سوژه اشکالاتی داشت خلاصه می کنم.

خلاصه تا آخر این پست:

لرد سیاه از پرنس می خواد که برای اثبات وفاداریش به محفل بره و براشون جاسوسی کنه. پرنس به محفل می ره و درخواست عضویت می ده. دامبلدور از پرنس میخواد که برای اثبات وفاداریش به خانه ریدل بره و جاسوسی کنه! پرنس به خانه ریدل بر می گرده و دنبال اخباریه که بتونه به دامبلدور بده. برای جمع کردن خبر، اتاق لرد رو انتخاب کرده!

نکته: پرنس طرفدار سیاه هاست.جریان درخواست جاسوسی دامبلدور رو برای لرد سیاه تعریف کرده.

_____________________

-ارباب من برگشتم!

لرد سیاه به نجینی اشاره کرد.
-آرامش ما رو به هم زدی...نجینی...شام!

نجینی به آرامی بطرف پرنس خزید...پرنس که زندگی خودش را در خطر می دید در حالیکه چند قدم به عقب بر می داشت شروع به توضیح دادن کرد.
-ارباب صبر کنین! خبرهای خیلی مهمی براتون آوردم. در ملاقات قبلی فرصت نشد بگم.

با اشاره دست لرد سیاه نجینی متوقف شد. ولی همچنان به پرنس خیره شده بود و زبان دراز دو شاخه اش را در میاورد. پرنس به سرعت افکارش را جمع و جور کرد.
-ارباب! دامبلدور قصد داره به کتابی دست پیدا کنه و همه اسلیترینیا رو نابود کنه.

لرد سیاه نگاهی پر از تردید به سر تا پای پرنس انداخت.
-چرا دقیقا؟ زده به سرش؟
-نمی دونیم ارباب...ولی از ما خواست اون کتاب رو براش ببریم.
-پس چرا الان اینجایی؟
-خب ارباب خودش هم فهمید کارش مسخره اس! در پست رودولف منصرف شد!
-خب...اگه این جریان تموم شده، الان برای چی ذهن ما رو درگیر کردی؟ خبر مهمت چیه؟

رنگ پرنس پرید...خبر مهم او همین بود! ولی فراموش کرده بود که دامبلدور از جریان کتاب منصرف شده است.
-خب...ارباب...من باید خبر جمع کنم! با خودم فکر کردم برای جمع کردن خبر کجا بهتر از محضر شما...اون مسواک شماست؟ مسواکتون صورتیه؟




پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳

اورین بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۴
از ارزشی ها متنفرم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
پرنس از اتاق ارباب خارج میشه و شروع می کنه با خودش حرف زدن:
-آخه خبر از کجام بیارم ببرم واسه محفلی ها....سالازار خودت کمکم کن.
در همین حال
ناگهان
پـــــــــــخ[افکت برخورد پرنس با یه کسی]
پرنس به خودش اومد و اورین بلک رو دید که افتاده زمین.
-بچه [صفحه پیوندها] مگه کوری.
-شرمنده به مرلین اعصابم ریخته به هم. باید واسه محفلیا جاسوسی کنم ولی نمی دونم بهشون چی بگم
-اول به ارباب قضیه کتاب رو بگو بعد دنبال خبر واسه محفل باش
پرنس در حالی که داشت از ترس سکته می کرد گفت: یا سالازار شما از کجا می دونی؟؟؟؟؟؟
اورین در حالی که داشت آب و روغن قاطی می کرد گفت: [صفحه پیوندها] اون خونه مال من بوده با یه طلسم قدیمی بعضی وقتا می فهمم درباره چی حرف می زنن ولی خیلی زود از ذهنم پاک میشه این دفعه نمی دونم چطوری یادم نرفته.
-اوکی پس من برم به ارباب خبر بدم.

و دوان دوان از صحنه خارج شد....


دوباره اومدم جلو چوبدستی به دست/سه سوته میکشمت پس از من بترس


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
-سلام. من میخوام اسمشو نبرو ببینم!

برخلاف انتظار پرنس استقبال گرمی از او به عمل نیامد!
-اسمشو نبر و زهر آکرومانتیولا! اسمشو نبرو مرگ! این چه طرز حرف زدن درباره اربابه؟!

پرنس به خودش آمد! اینجا محفل نبود. سریع اشتباهش را تصحیح کرد!
-مایلم با ارباب ملاقاتی ترتیب...

یقه پرنس گرفته و به داخل خانه ریدل پرتاب شد.
-بیا برو تو نکبت! برای من لفظ قلم حرف می زنه!

پرنس متعجب شد...اصولا بین مرگخواران شخصیت هاگرید واری وجود نداشت. ولی اهمیتی نداد. پله ها را با عجله بالا رفت و به دفتر لرد سیاه رسید. خواست در بزند که دستی از داخل در ظاهر شد. آستین ردای پرنس را گرفت و او را به داخل اتاق کشید. پرنس از سیستم پذیرش لرد سیاه بسیار متعجب شد و انگشت حیرت به دهان گرفت!
لرد سیاه روی تخت سلطنتش نشسته بود و رودولف لسترنج دست به قمه، پشت سر او ایستاده بود و هر چند ثانیه یک بار جمله "ارباب کجا؟ ارباب کجا؟" را ناامیدانه زیر لب زمزمه می کرد. شاید این هم نوعی بیماری بود.


-منتظرت بودیم. خب؟ امیدواریم با دست پر برگشته باشی!
-بله ارباب. من اومدم که از شما جاسوسی کنم!
-اشتباه گفتی. تو اومدی که برای ما جاسوسی کنی.

پرنس به فکر فرو رفت. گذشته از رفتار توهین آمیزی که در و دربان با او انجام داده بودند، اوضاع روحیش هم بسیار آشفته شده بود. برای یک لحظه فراموش کرد که در واقع جاسوس کدام طرف است! یک جفت چشم سرخ به او خیره شده و منتظر جواب بود. پرنس احساس گرما کرد...فکر کرد و فکر کرد و بالاخره یافت!
-ارباب من جاسوس شما بودم. بعد رفتم محفل جاسوسی! جاسوس اونا شدم. اونا منو فرستادن اینجا برای جاسوسی. الان تنها چیزی که مشخصه اینه که من جاسوسم!

توضیح پرنس مسلما افتضاح بود. ولی لرد سیاه همه ما جرا را فهمید. به هر حال او لرد سیاه بود! باید می فهمید. الکی که لرد سیاه نشده بود.
-فرستادنت برای اثبات وفاداری جاسوسی کنی؟ خب منتظر چی هستی؟ برو بگرد براشون خبر جمع کن!




پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
_پس میخوای همه اسلیترینی ها رو نابود کنی؟!
_چی؟!نه...معلومه که نه فرزند روشنایی و این حرفها!

پرنس با تعجب به دامبلدور نگاه کرد...دامبلدور هم از پشت عینک هلالی شکلش نگاهی به پرنس کرد...پرنس هم به نگاه کردن به دامبلدور ادمه داد...دامبلدور هم همینطور...پرنس اما مگه از رو میرفت؟!باز هم به نگاه کردن به دامبلدور ادامه داد...دامبلدور اما دیگه از رو رفت!برای همین چشمهاش رو از پرنس برداشت و گفت:
_پسرم...چرا هی نگاه میکنی؟!نگاهت من رو یاد نگاه گلرت توی جوونیش میندازه!

پرنس همین که کلمه گلرت رو از زبان دامبلدور شنید،سریعا نگاهش رو از دامبلدور برداشت و گفت:
_نه...نه...اصلا این نگاه ربطی به اون نگاه نداره...این نگاه تعجبی بود...فکرت اونجاها نره!
_از چی تعجب کردی فرزندم؟!
_آخه همین پست قبلی چند لحظه پیش خودتون گفتین که میخوایین همه اسلیترینی ها رو نابود کنید؟!
_من کی همچین حرفی زدم فرزندم؟!
_عه؟!خودتون بودین...خودتون گفتین...مدارکش هم موجوده...نشون بدم؟!بدم؟! ایناهاش:
نقل قول:
این قضیه تاپ سکرته! به هیشکی در موردش نگو فرزندم. صاحب این مغازه ای که میخوام بری، یه کتاب خیلی قدیمی از سالازار اسلایترین پیدا کرده که توش میگه چطوری میشه همه اسلایترینی هارو از بین برد و چطوری میشه عمر جاویدان پیدا کنن. ما با عمر جاویدانشون کاری نداریم ولی نابود کردن همیشگیشون به دردمون میخوره

_خیر فرزندم...شما اگه توجه میکردی به پست قبلی جمله قبلی،میفهمیدی اون که این رو گفته من نبودم!

پرنس تصمیم داشت که دوباره با تعجب به دامبلدور نگاه بکنه اما وقتی که به یاد اورد ممکنه نگاهش باعث بشه دامبلدور دوباره به یاد گلرت بیوفته،از این تصمیش سریعا پشیمون شد و بدون نگاه کردن ولی با تعجب گفت:
_عه؟!یعنی چی؟!مگه شما دامبلدور نیستین؟!منظورتون چیه؟!
_فرزند روشنایی من دامبلدورم...ولی من اون دامبلدور نیستم...من این دامبلدورم...از اون پست قبلی جمله قبلی تا الان دامبلدور عوض شده...این دامبلدور اون دامبلدور نیست...دامبلدور همونه...ولی من دامبلدورم...دامبلدور دامبلورد در اصل دامبلدوره...اصلا دامبلدوری که دامبلدور نباشه،دامبلدور نیست!

پرنس که با توجه به سبقه قبلی تصمیم گرفت که چه با تعجب و چه بی تعجب کلا به دامبلدور نگاهی نکنه،سرش رو خاروند...چند بار جمله دامبلدور رو تجزیه و تحلیل کرد..بارها اون رو از زوایای مختلف برسی کرد...به وسیله هوش ریونیش سعی کرد که جمله دامبلدور رو هضم کنه،اما موفق به این امر نشد...
_پورفسور...من الان متوجه نشدم راستیتش...مشکل از منه؟!یعنی هوش ریونیم رو از دست دادم؟!
_نخیر فرزندم...چون من خیلی باهوشم و متواضع(!) این جمله من کمی برات سنگین بود...ولی مهم نیست...الان من دیگه قصد ندارم اسلیترینی ها رو نابود کنم...تصمیم دارم که تو بری و شروع کنی به جاسوسی از تام و مرگخوارهاش!
_هااااااااا...خب باشه...پس من رفتم!

و این گونه بود که پرنس به سرنوشت برادرش دچار شد و رفت تا جاسوس دو جانبه شود!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ۱۳:۱۱:۱۶



پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۲:۴۴ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
چکیده خلاصه:
پرنس تصمیم میگیرد که برای جبران کارهای گذشته و بدست آوردن وجهه خود در بین مرگخواران مبادرت به جاسوسی از محفل بنماید. در این راستا به محفل میرود و در حال مذاکره با دامبلدور برای عضویت در محفل است. دامبلدور از او میخواهد که برای محفل جاسوسی کند و اینک ادامه ماجرا...



آلبوس: قبوله فرزندم؟
پرنس: بابا چند بار بگم؟
آلبوس: بالاخره قبوله یا نه فرزندم؟
پرنس: نخیر رفتم گل بچینم!
آلبوس: برای بار سوم عرض میکنم، قبوله فرزندم؟
پرنس: قبوله قبوله قبوله

در این لحظه مالی، جینی، آرتور، فرد، جرج، رون، هرمیون، هری و مابقی اعضا و خانواده محفل ققنوس به درون اتاق می آیند و شی لی لی لی لی میکنند و عضویت در محفل را به پرنس تبریک میگویند و حرکات موزون ها انجام میدهند و باده ها مینوشیند و الخ...

اینطور شد که پرنس جاسوس دو جانبه ای شد بر عکس سوروس اسنیپ. یعنی سوروس اول مرگخوار بود و سپس محفلی شد و به نفع محفل در بین مرگخواران جاسوسی میکرد ولی پرنس اول مرگخوار بود و سپس محفلی شد و به نفع مرگخواران در محفل جاسوسی میکرد.

ضیافت که تمام شد، پرنس پیش دامبلدور رفت و گفت:
_ آلبوس، من دیگه برم به جاسوسیم برسم!
_ فعلا یه کار دیگه واسه ت دارم فرزندم!
_ چی؟
_ به کوچه ناکترن برو. اولین پیچ را رد کن و وارد خیابان اول بشو. سپس دویست متر به جلو برو تا به میدان برسی و وارد ضلع شمالی میدان بشی و همینطور برو تا به کوچه بیست و سوم برسی. سپس کوچه را تا انتها برو تا دو عدد بن بست را ببینی. بن بست اول نه بن بست دوم سمت چپ یک مغازه است که باید از صاحب آن مغازه آدرس مغازه اصلی که باید بروی را بگیری!
_ جان؟ ... میشه کروکی اینجایی که گفتی رو بکشی؟
_ نه نمیشه دیگه باید برم مسواک بزنم فرزندم و استراحت کنم.
_ این همه راه رو باید برم که چی بشه؟
_ این قضیه تاپ سکرته! به هیشکی در موردش نگو فرزندم. صاحب این مغازه ای که میخوام بری، یه کتاب خیلی قدیمی از سالازار اسلایترین پیدا کرده که توش میگه چطوری میشه همه اسلایترینی هارو از بین برد و چطوری میشه عمر جاویدان پیدا کنن. ما با عمر جاویدانشون کاری نداریم ولی نابود کردن همیشگیشون به دردمون میخوره



پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بعد از گفتن این جمله چشمای دامبلدور دوباره در حال بسته شدنه که در باز میشه و یه محفلی بدو بدو وارد اتاق میشه.لبخندی به پرنس میزنه.سیم برقی رو که تو دستش گرفته به پریز وصل میکنه.سر دیگه ی سیم لخته.سر لخت سیم رو برای دو ثانیه به ریش دامبلدور وصل میکنه و بعد از جلز و ولز کوتاهی که به گوش میرسه چشای دامبلدور دوباره باز میشن.
محفلی مورد اشاره سیمشو از پریز در میاره و از اتاق بیرون میره.
دامبلدور ادامه میده:داشتم چی میگفتم فرزندم؟آهان.باید برای ما جاسوسی کنی.نظرت چیه؟
پرنس که میترسه دامبلدور دوباره خاموش بشه با عجله جواب میده:قبول میکنم.
دامبلدور:خب شروع کن.
پرنس نمیدونه چیو باید شروع کنه.ولی احتمالا منظور دامبلدور جاسوسیه.برای همین شروع به حرف زدن میکنه:خب...نمیدونم چی باید بگم.اونا هم از من خواستن که جاسوسی شما رو بکنم.
دامبلدورخنده ای به صورت "ها ها ها ها" که شبیه قهقهه های بابانوئه سر میده و دستشو رو شونه ی پرنس میذاره.پرنس که از مادرش درباره سوءشهرت دامبلدور یه چیزایی شنیده بود با احتیاط خودشو عقب میکشه.

دامبلدور:توخیلی بامزه ای فرزندم.البته منم بامزه هستم.باید شوخیایی رو که روز شروع سال تحصیلی تو سخنرانی هاگوارتزم میکنم بشنوی.واقعا دست اول و فوق العاده هستن.
جمله ی دامبلدور تموم میشه.ولی حالتش از بین نمیره.همونطور که به شکل مسخره ای لبخند روی لباشه به دیوار مقابلش زل میزنه.پرنس میفهمه که باز اتفاقی افتاده.خیلی طول نمیکشه که در باز میشه.یه محفلی دیگه میاد تو اتاق.نی کوتاهی رو که تو دستشه میذاره تو دهن دامبلدور و سه بار توش فوت میکنه.دامبلدور تکونی میخوره و به زندگی برمیگرده.محفلیه بدوبدو از در خارج میشه.
دامبلدور:خب...چی داشتیم میگفتیم؟تو باید برای ما جاسوسی کنی.حاضری؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
پرنس سرش را به چپ و راست خم کرد که حالتی شبیه به کبوتر به قیافه اش داد.گفت:

-قربون اون ریشت برم.به قیافه من نیگا کن تو اصن.من شبیه جن خونگیم؟بابا من سوروس ام! :vay:

دامبی پیر عینکش را جابجا کرد و با دقت بیشتری به پرنس زل زد.بعد از چند دقیقه، بطرز خوفناکی پرنس را درآغوش گرفت.پرنس که داشت خفه میشد،بسختی گفت:

- میشه ... ولم ک..نی؟

دامبی پرنس را بالاخره ول کرد و گفت:

-کجا بودی این مدت؟
-خونه...چیز...آقای پاندا...
-آقای پاندا؟
-نه چیز...روی اون کارتنه که توش خوابیده بودم نوشته بود.

آلبوس با دقت بیشتری به پرنس زل زد.دستی به سر و رویش کشید و گفت:

-پسرم.اون مرگخوارای بی ریش خونه ــتو سوزوندن؟بیا...بیا فرزند دلبندم.

و قبل از آنکه پرنس بتواند اعتراضی کند،خودش را در آشپزخانه مقر محفل دید.درحالیکه دامبی پیر او را به اعضای جدید معرفی میکند و اعضای قدیمی برایش کف میزنند.دامبی می گفت:

-سوروس عزیز ما چند وقتی حیران و سرگردان بودن چون مرگخوارا خونشو سوزوندن و پولاشم غارت کردن.به همین خاطر...

پرنس ، وحشتزده اعتراض کرد:

-چی؟اوه نه.یعنی آره...ولی چیزه...میشه سریع بریم سر اصل مطلب؟من ماموریت میخوام تا خودمو به شما ثابت کنم.

دامبی پیر ضربه ای به کمر پرنس زد و با لبخند گفت:

-از کی تاحالا میخوای تو کارای محفل بیشتر وارد شی پسرم؟ حالا که اینطوره بعنوان اولین ماموریت...

چشمان دامبی به حالت نیمه بسته درآمد.دامبی سریعا 4 قرص از جیب ردایش درآورد و در دهانش گذاشت.وقتی دوباره به حالت طبیعی بازگشت گفت:

-از مرگخوارا جاسوسی کنی!

پرنس:


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.