هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
#57

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
ایوان دست تدی رو میگیره و به اتاق تسترالها میبره.تدی نگاهی به اتاق میندازه و با نگرانی میپرسه:
-پس تسترالها کوشن؟
ایوان با تعجب به چند نقطه اتاق اشاره میکنه و میگه:
-اوناهاشن دیگه.اون پوزه دراز،اون سم طلا،اون تکبال، اونم گراز دندون...هوم...نکنه تو نمیتونی ببینیشون؟
تدی آه بلندی میکشه:وقتی گرگینه میشم مرگ خیلیا رو میبینم.ولی اینجوری نمیتونم ببینمشون.آزار تدی به مورچه هم نرسیده تا حالا.
ایوان میره بیرون و درو پشت سرش میبنده.
تدی به دیوار تکیه میده و فکر میکنه که اصلا حس خوبی نیست وقتی چند تا جونور دور و برتن و تو نمیتونی ببینیشون.


چند ساعت بعد:
سکوت همه جا رو گرفته...تدی با عصبانیت موجود نامرئی رو که سرشو روی پای تد گذاشته ازخودش دور میکنه...گوشاشو تیز میکنه و وقتی مطمئن میشه صدایی نمیاد از اتاق تسترالها میره بیرون.
از راهرو رد میشه و از پله ها بالا میره.با خودش فکر میکنه:باید اطلاعات جمع کنم.باید به محفلیا ثابت کنم که یه گرگینه شجاع و نترس هستم.
چراغ اتاق جلسات مرگخوارا روشنه...بطرف اون اتاق حرکت میکنه...جلسه سری نیمه شب...اطلاعات خوبی میتونه از این جلسه به دست بیاره...
به اتاق میرسه. و سرک میکشه که ببینه اون تو چه خبره.



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#56

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
لرد متفکرانه دستی به سرش کشید و گفت : میتونه بره پیش تسترال ها بخوابه! هوم؟
پیش از حرف زدن تدی مورگانا پاسخ داد : اوه بله خیلی هم خوبه! بیا بریم تدی جونم.
- اما آخه...
- شبتون خوش مای لرد


مورگانا و تد سراسیمه از اتاق لرد خارج شدند. در راه...
- خاک توس رت که نتونستی....
- چی؟
- منظورم اینه که نتونستی مثلا منو پیش هیپوگریفا ببری، مجبورم پیش تسترالا...


جیر جیر دیوار های چوبی راه روی خانه ریدل، وحشت خاصی بر دل گرگینه میانداخت.در همین لحظه بود که ایوان روزیه در حالی که منوی مدیریتش را در دست میچرخاند پدیدار شد.
- هوووووم، تو توله گرگ....
و بی مهابا دستش را به سمت دکمه طلایی رنگ روی منو برد. مورگانا به سرعت فریاد زد : نه! ایوان باید ببریش اتاق تسترال ها! شبا اونجا میخوابه


چشمان ایوان برق زدند، دست تدی را گرفت و به سمت راه روی تاریک گوشه سرسرای خانه برد.
دقایقی بعد، انواع و اقسام صدا های مختلف از قبیل صدای تسترال، هیپ.گریف، سانتور و ... به گوش رسید.


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
#55

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
ملت مرگخوار دور لرد جمع شده بودند و منتظر ورود مورگانا و تدی بودند.بلا با هیجان به در خیره شده بود و در حال طرح ریزی نقشه های مخوفی در اتباط با تدی بود.نارسیسا تمام ناخن های دست راستش را جویده بود و آماده می شد تا حساب ناخن های دست چپش را نیز برسد.در این هنگام مورگانا وارد شد.با احترام به سمت لرد آمد و در مقابل او تعظیم کرد.

-درود بر لرد سیاه

-هوم!سلام مورگانا!ارباب بهت خوش آمد میگه و دوست داره اون شوهر گرگینت رو ملاقات کنه.اینطور نیست بلا؟

بلا:
-بله ارباب

مورگانا:
-ارباب تدی داره....

اما در این هنگام تدی داخل شد و با عجله به سمت لرد رفته و در مقابلش تعظیم کرد.

-سلام عرض شد جناب ول... یعنی اسمشو نبر

لرد:
- چی چی نبر؟این چی میگه مورگانا؟دوبلش کن!

مورگانا:
-ارباب تدی از این که به شما خدمت کنی بسیار خوشحال میشه و میخواد آبدارچی و جاسوس مخصوص شما بشه.اینطور نیست عزیزم؟

تدی:
-کاملا" درسته!آیا میتونم از این به بعد شما رو لردسیاه خطاب کنم؟

لرد که بالاخره از تعجب در اومده بود و با هوش مخصوص و سیاه خودش وضعیت رو درک کرده بود شروع به صحبت کرد:
-نه خیر!لازم نکرده!مگه شما رو دستتون علامت شوم دارید؟

تدی:
-نه,ولی مگه لازمه؟

بلاتریکس خنده ای شیطانی کرد و در حالی که جلو می آمد شروع به صحبت کرد:
-چی فکر کردی جوجه محفلی؟مگه به این سادگی هاست؟ارباب به نظرم ایشون لیاقت این کار رو ندارند من با کمال میل حاضرم که زندگیشو تموم کنم!

مورگانا که وضعیت را نامناسب دید شروع به صحبت کرد و در همین حال سعی می کرد که تدی را پشت خود مخفی کند:
-ارباب شما نباید این اجازه رو بدید!تدی میخواد به شما خدمت کنه.اون به محفلی ها گفته که جاسوسشونه ولی این رو فقط به خاطر این گفته که به شما خدمت کنه و جاسوسی مخصوص شما بشه!

لرد:
-ولی ما برای این کار سوروس رو داریم.

نارسیسا:
-راست میگه.دیگه نیازی به این گرگینه نداریم.من نمیتونم اینو تحمل کنم.ممکنه پسرم رو گاز بگیره!

مورگانا:
-نارسیسا!تا حالا هزاران گرگینه و خون آشام با پسرت ملاقات کردند ولی هیشکی اونو نخورده!یکیش خود من!و مای لرد به نظرم وضعیت سوروس و تدی فرق میکنه چون محبوبیت تدی در بین محفلی ها خیلی بیشتر از سوروسه.


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۲ ۲۳:۵۹:۴۰


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
#54

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
تدی با نگرانی به مورگانا نگاهی انداخت و پرسید : ببخشید عزیزم ، پس چی کار کنیم ؟ میدونم که تو به شدت به لرد وفاداری و میتونم کاملا درک کنم که عضویت در مرگخواران تا چه حد برات حائز اهمیته و من چون از صمیم قلب عاشقتم نمی خوام مانع پیشرفتت توی مرگخواران و دل کندن از علاقه ات بشم ، با تمام سختی هایی که می دونم در انتظارمه حاضرم طلاقت بدم ... میگن عشق های حقیقی به هم نمی رسن ...

در همین حین مورگانا کلام او را قطع کرد و گفت : داری حال منو به هم میزنی ! هزار بار گفتم که قسمت تفکیک کننده ی مغز تو از کودکی رشد نکرده ! مسائل عاطفی جدا و کاری جدا ! هم زن و شوهر میمونیم و هم به فعالیت هامون ادامه میدیم البته این عقیده ی من قبل از دستور مای لرد بود و بعد از دستور ایشون تغییر کرده . منتها چون میدونم تو از لحاظ عاطفی به من وابسته ای و عمرا بتونی رو حرف من حرف بزنی می خوام به دستور مای لرد عمل کنی !

- یور لرد چی فرمودن حالا ؟

- فرمودن که به تدی بگو بهش افتخاری دادم که تا عمر داره نمی تونه مفتخریش رو بیان کنه . چون تو می دونی ما یک گروه بسیار قدرت هستیم و قدرت ما بی پایانه ، ازت می خوام اونم به خاطر مورگانا وگرنه خودت که اونقد ارزش نداری آبدارچی خانه ریدل باشی و بدمون نمیاد که هر از چند گاهی یک سری اطلاعات از محفل از طریق دوستانت یا اون جیمز برامون بیاری تا وفاداریتو بهمون نشون بدی .

و مورگانا جهت تاکید افزود : عزیزم البته ما نیازی نداریم به تو و اطلاعاتت و این تنها فرصتی هستش که تو بتونی خودتو به مای لرد و دوستانم اثبات کنی . میدونی ما زیاد اهل این نیستیم که وقت و نیرمونو برای محفل هدر بدیم .

فکری از ذهن تدی گذشت و لبخند را روی لبان او نشاند . او به علامت تایید و با قدرانی سرش را تکان داد و به مورگانا با لحن عاشقانه ای گفت : عزیزم من حاضرم ! من حاضرم . به خاطر تو و اهدافت من حاضرم فدا شم ...

- تا حالا که می گفتی جدا شیم !

- نه عزیزم . تنها به این دلیل بود که فکر دیگه ای نداشتم !

چند دقیقه بعد جلوی خانه ی ریدل

- مورگانا جان تو برو من میام خودمو مرتب کنم و به خودم مسلط شم میام .

- باشه . زود بیا .

تدی فورا کاغذ و قلمی آماده کرد و برای دامبلدور نامه ای مکتوب کرد .

آلبوس عزیزم

من خیلی وقت ندارم برات چیزی رو توضیح بدم اما به اختصار میگم که وارد خانه ی ریدل شدم تا برای همیشه بتونم جاسوس شما بوده و بهتون خدمت کنم . سر فرصت باهاتون صحبت می کنم .

با کمال محبت ، تدی .


تدی نامه را تا کرد .


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۵ ۱۷:۳۴:۴۷

گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۲۷ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#53

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
تدی به سرعت نامه رو از پنجره بیرون انداخت و گفت : امم... هیچی عزیزم، میدونی که این روزا مردم به رابطه من و تو خیلی حسودی میکنن. اینه که هی نامه های بی ادبی میفرستن.
مورگانا که داشت از فوران غیر مترقبه عشقش از روی مبل سرنگون میشدف به سختی کنترل خود را بدست آورد و گفت : وای تدی! تو چقدر خوبی پشمالوی من


با چشم غره ای که گرگینه تقدیم همسرش کرد، به سرعت بحث عوض شد : امم... منظورم اینه که چقدر این مو هایی که زمان گرگ شدنت...
چشم غره قوی تر شد!
- اممم... منظورم اینه که از بس موهات پرپشتن، خیلی خوشگل و جذاب شدی عزیزم


همان شب، تد و مورگانا، در راه منزل لرد


- تدی زود باش دیگه، بابا عیبی نداره، همش یه ذره دُمه دیگه، مای لرد از این چیزای غیر عادی خشن خوشش میاد
گرگینه چینی به پیشانی انداخت و راه رفتن در پیش گرفت. چند قدمی پیش نرفته بودند که مورگانا به سرعت از زمین کاغذی برداشت.



تدی عزیز!
حتماً از حمله ی مرگخوارا به ما مطلع شدی. من واقعاً تعجب کردم که ما با داشتن مورگانا باز هم از اونا شبیخون خوردیم.دیگه هم نمی تونم این وضعو تحمل کنم. در ضمن با این که بهت اعتماد دارم، ولی نمی تونم...


مورگانا با هوشیاری خواندن نامه را به تندی به پایان برد و رو به تدی گفت : امم، تدی میگم جدیدا نامه ای از مای لرد دریافت کردم. توش یه چیزایی در مورد تو نوشته بود.
تد از همه جا بی خبر با کنجکاوی پرسید : چی گفته بوده حالا؟
مورگانا در حالی که سعی میکرد هر چه بیشتر اکراه را در صدایش به نمایش بگذارد گفت : امم، گفته که من... اممم... من و تو باید....
تدی با خوشحالی گفت : جدا شیم؟

مورگانا : نه اتفاقا...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۲۵ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸
#52

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

سوژه ی جدید

مورگانا در حالی که خون گلاسه اش را سر می کشید، رو به تدی کرد و گفت:
-تدی، عزیزم! نمی خوای یه کم از این خون گلاسه بخوری؟
تد با بی علاقگی به گیلاسی که در دست مورگانا بود، نگاه کرد و گفت:
-نه، بانوی من! چند روز دیگه ماه کامل می شه و من مزه ی خون شکارهامو حس می کنم.

سپس چوب دستی اش را به سمت رادیو گرفت و پیچ تنظیم آن را چرخاند تا به اخبار آن روز گوش بدهد.
-طبق آخرین گزارشات ما، امروز گروهی از محفلی ها به علت حمله ی ناگهانی مرگخواران غافلگیر شدند. بعد از یک ساعت در گیری بالاخره گروه دیگری به محفلی ها پیوست و مرگخواران را فراری داد. با این حال حال بعضی از اعضای محفل وخیم گزارش شده است.

تدی با عصبانیت رادیو را خاموش کرد و رو به مورگانا گفت:
-عزیزم، تو می دونستی امروز قرار بود مرگخوارا به ما حمله کنند؟
مورگانا که سرگرم سوهان کشیدن ناخن هایش با چوبدستی بود، با بی توجهی گفت:
-معلومه که می دونستم. چند هفته است که داریم برای این حمله نقشه می کشیم. تو از کجا با خبر شدی؟
تدی که هر لحظه عصبانی تر می شد، گفت:
-همین الان تو رادیو اعلام کرد. تو که می دونستی چرا به من نگفتی؟
مورگانا که دیگر متوجه لحن خشمگین تدی شده بود، چوبدستی اش را کنار گذاشت و گفت:
-قبلاً هم بهت گفته بودم. دوست ندارم این جور مسائلو وارد زندگیمون کنیم. نه من از نقشه های مرگخوارا حرف می زنم، نه تو از نقشه های محفلی ها چیزی بگو.

سپس از روی صندلی بلند شد و در حالی که پشتش را به تدی کرده بود، گفت:
-تو منو دوست نداری. تو با من ازدواج کردی تا یه جاسوس بین مرگخوارا داشته باشی. من دیگه نمی تونم این وضعو تحمل کنم. باید بریم دادگاه خانواده ی جادوگرانی.
تدی به سمت مورگانا رفت و او را در آغوش گرفت و گفت:
-بانوی من من اصلاً منظور بدی نداشتم. فقط یه لحظه عصبانی شدم و اون روی گرگینه ایم بالا اومد. خواهش می کنم منو ببخش. من تحمل اشکای تو رو ندارم.
مورگانا اشک هایش را با دستمالی که تدی از غیب ظاهر کرده بود خشک کرد و گفت:
-تدی، می دونستم که منظوری نداری. منم سعی می کنم دیگه این قدر زود ناراحت نشم.
-مورگانا!
-تدی!

در همین هنگام جغدی از پنجره وارد شد و نا مه ای را در دستان تدی انداخت. روی جلد نامه هیج اثری از فرستنده ی آن نبود. پس تدی نامه را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد.

نقل قول:
تدی عزیز!
حتماً از حمله ی مرگخوارا به ما مطلع شدی. من واقعاً تعجب کردم که ما با داشتن مورگانا باز هم از اونا شبیخون خوردیم.دیگه هم نمی تونم این وضعو تحمل کنم. در ضمن با این که بهت اعتماد دارم، ولی نمی تونم مطمئن باشم که نقشه های ما رو به مورگانا لو نمیدی.به همین علت یا باید از محفل بری، یا باید کاری کنی که مورگانا به محفل بپیونده. البته مورگانا می تونه با مرگخوارا بمونه و اطلاعات اونا رو به ما بده. راه دیگه ای هم وجود داره؛ اونم این که مورگانا رو ترک کنی. لطفاً هرچه سریع تر مارو از تصمیمت آگاه کن.
موفق باشی.
آلبوس دامبلدور


-نامه از طرف کی بود عزیزم؟




ویرایش ناظر : سوژه در مورد ماموریت الف دال نیست و پست زدن برای عموم آزاد هست.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۰:۳۲:۵۲


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۳:۴۷ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸
#51

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
دارک لرد قدم هایش را با توان بیشتر بر می داشت و نهایت تلاشش را برای انجام بهترین عمل به کار می گرفت .

- مورگانا ، یکی از نوزادان رو بردار و بیار . فورا .

- چـــ ... شــ... م .

مورگانا نوزاد را آورد و لرد نگاهی به نوه اش انداخت و گفت : کوچولوی قدرتمند من ، اطمینان دارم که می تونی از پسش بر بیای . پدربزرگت تو رو از دست اون افراد بی مایه نجات میده .

نوزاد انگشتش را در دهانش فرو کرد و شروع به مکیدنش کرد .

بلاتریکس گفت : لرد سیاه ، میشه بپرسم چرا جای اون پسره کله زخمی ، دراکو یا بارتی رو طلب نمی کنید ؟

لرد سیاه با سرعت به سوی بلاتریکس برگشت و گفت :

کروشیو بلا ! واقعا چرا اینو می گی ؟ اگه دقت کنی متوجه میشی که ما می تونیم با اون پسرک بارتی و دراکو رو هم دست بیاریم در حالی که عکس این عمل ممکن نیست .

بلا تمرکز کرد و گفت : آها ، بله ! ای بووق به این فکر .

لرد بی توجه به حرکت ادامه داد و گفت : مورگانا می خوام نامه ای بنویسم . یکی از بچه ها رو هم بیدار کن بیان اینجا کارشون دارم . ترجیحا بگو رابستن بیاد می خوام با نامه بفرستمش پیش دامبی .

- بله حتما .

- مورگانا توی نامه بنویس :

دامبلی پیر

این نوزاد را به تو می سپارم و اون بچه ی کله زخمیو برام بفرست . دقت کن جمله ی دوم امریه نه خواهشی !

دارک لرد .



- رابستن این نامه رو می بری و گند نمی زنی ! با هری بر می گردی در غیر این صورت تو قبر می خوابی و خاک میریزی روی خودت . حالا برو .

- چشم ارباب !





رابستن به همراه بچه عازم محفل شد .


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۲ ۳:۵۲:۰۴

گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸
#50

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
10دقیقه بعد

بلاتریکس کنار تل بزرگی از دستمال کاغذی نشسته بود و با دستمال یگری، عرق سر کچل رد را پاک میکرد.در همین لحظه، لرد محکم با مشت بر سر بلا کوبید و با خشم گفت : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی کروشیو کِش!من جنازه اون دامبل بوقی رو میخوااااااام!
مونتگومری در حالی که بیلش را لیس میزد گفت : آخه مای لرد، نمیشه که!اونا الان بارتی و دراکو رو دارن، هری رو هم حتما تا الان درستش کردن.


لرد با حرکت چوبدستی اش، بلاتریکس را به سمت مرد گورکن پرتاب کرد.ایوان که با دیدن این همه ظلم و جور!!! در حق بلا منقلب شدئه بود جلو آمد و گفت : مای لرد، تنها راهش اینه که...
- چی؟چی میخوای بگی؟تنها راهش چیه؟حتما اینکه بچه های مونتی رو بدیم؟
- خوب بـ...
- چی؟چی گفتی؟بچه های نجیـــ... نخیر باید همینکارو بکنیم، باید بچـــ من بارتیو میخوااااااام



در این لحظه، مورگانا وارد اتاق شد و با ترس گفت : مـ...ای لرد، یه نامــ...ه!
لرد به سرعت به مست مورگانا هجوم برد و نامه را از دستش قاپید.سپس با سراسیمگی آنرا گشود و مشغول خواندن شد :


تامی جون
این دو تا پسر لوس ننر بیخودت پیش من هستن الان، یهسر غریبه هم هست از اون دو نفر خیلی بیخود تر و گوشتلخ تره، دو تا نوزاد میگیریم سه تاشونم تحویل میدیم!

قربونت
دامبلدور



لرد دندان غروچه ای کرد و گفت : هوووم، یکی از نوزادارو حاضر کنین، باید اون کله زخمیو بگیریم ازشون


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۸
#49

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
محفل:

هیچ صدای بجز حرکت یویوی جیمز شنیده نمیشد. تمامی محفلیها دور میز بزرگی نشسته بودند. تمامی چشمها به آلبوس، که با ریشش دماغ خود را پاک میکرد، خیره شده بود. آلبوس سرفه کوتاهی کرد و بعد سکوت را شکست: خب...من نمیدونم ایناتفاق چطوری اینجوری شد، ولی خیلی مشکوک بنظر میرسه. متاسفانه زندانی ما نتها گورکن خوبی بود، بلکه تونلهای قشنگی هم میتونست بسازه...و همین طوری از زندان ما فرار کرد....همراه با بلا!بلا بعد از لرد بزرگترین جادوگر سیاه بود.
با شنیدن این، تمامی محفلیها شروع به داد و بیداد کردند. دامبلدور دستش را برای دعوت کردن محفلیها به سکوت بالا برد که ناگهان زنگ در به صدا درامد. دامبلدور دستی به ریش خود کشید و به جیمز گفت تا در را باز کند. جیمز آهی کشید و با ناراحتی بسوی در رفت.


در قدیمی خانه با صدای جیر جیری باز شد و چهره خسته پستچی در چهارچوب در نمایان شد. پستچی بسته بزرگی را تحویل جیمز داد و همان طور که عرق خود را از پیشانی پاک مینمود، خطاب به جیمز گفت: پسر، اینجا رو یک امضا کن....اینجارو هم همینطور....بعدش هم اینجارو.
جیمز بعد از امضا کردن ده جا بسته را گرفت و بداخل آمد. همگی با تعجب به بسته سنگین وبزرگ نگریستند. دامبلدور بسوی جعبه آمد و آن را باز نمود. سپس، چهره مشکوک سه نفر در جعبه دیده شد.دامبلدور خنده ای کرد و گفت:ایییول!اینا نوهای ولدی هستن!


خانه ریدل:

لرد بر روی مبل گران قیمیتی نشسته بود. صدای خنده او تمامی خانه را فرا گرفته بود. لرد همان طور که میخندید، خطاب به ایوان گفت: دیدی؟دیدی چه کلاهی سر دامبل گذاشتیم؟ بارتی،هری و دراکو رو بجای نوهای خودم دادیم! الان هم اونا مونتی و بلا رو برامون میفرستن.
ناگهان، صدای زنگ در، در خانه شنیده شد. مورگانا در را باز نمود. مونتگومری وبلا وارد خانه شدند. مونتی همان طور که خاک را از سر و صورتش پاک میکرد خطاب به لرد گفت: یا لرد...نمیخواد هیچ چیزی به دامبل بدین! ما خودمون فرار کردیم!
صدای فریا لرد تمامی خانه را گرفت: من بیخودی بارتی،هری و دراکو رو فرستادم؟؟؟؟نههههههههههههههههه


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۵۰ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۸
#48

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
خلاصه سوژه :

مونتگومری و بلاتریکس در اسارت دامبلدور به سر میبرن، دامبل در ازای آزادی اونا، سه بچه مونتی و نجینی رو مطالبه کرده و لرد با ترفندی، هری پاتر رو دستگیر میکنه و اون رو تبدیل به یه نوزاد میکنه.




لرد جمله کوتاهش را با آستاکبار فراوون ادا کرد.مورگانا که از همه ساکت تر بود نگاه محزونانه ای به نوزاد کرد و گفت : مای لرد، میبینین چه چشمای زیبایی داره؟حیف نیست اینو بدیم به...
مورفین به تندی سیگار را از لبش کشید و گفت : دایی ژون راس میگه، بیبین چه شیفید میفیده!

لرد ابروهایش را در هم کشید و گفت : بسه دیگه، این همون کله زخمیه فقط یه ذره عوض شده.پستش کنین واسه اون پیر مرد.
ایوان در حالی که داشت با منوی مدیریتی کانتر بازی میکرد گفت : اوه ارباب، هنوز بارتی و دراکو جاضر نیستن که، باید اونا رو هم نوزاد کنیم.
- اوکی هرچه زود تر انجام بدین.



در همون لحظه، محفل ققنوس


جیمز یویوی نارنجی رنگش را روی میز عسلی کنار دست دامبلدور گذاشت و گفت : عمو، این یاروئه که توی زیرزمینه، یه کارایی میکنه، هی نفس نفس میزنه و اینا
دامبلدور ریش هایش را به صورت موجی تکان داد و گفت : عیب نداره پسرم، مهم نیست.کارگره دیگه، ببین اگه تو هم درس نخونی مث اون میشی.
جیمز با آزردگی از جمله آخر پیر مرد، یویو را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
دامبلدور سخت در فکر فرو رفته بود که ناگاهن با خود گفت : هوووووووف نکنه تونلی چیزی بکنه در بره این یارو!عجـــــــــــب!بریم یه سری بزنیم!



****************************************************

روال سوژه : همین که لرد گروگان ها رو به گریمولد میفرسته، مونتی و بلااز اونجا فرار میکنن.در نتیجه لرد بی جهت بارتی و دراکو رو از دست میده.
و دوباره همون آش و همون کاسه.
میتونیم روی این تمرکز کنیم که لرد از نبود بارتی در کنارش خیلی افسرده میشه و اینا


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۶ ۲:۰۴:۲۹
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۶ ۱۴:۴۰:۰۸

seems it never ends... the magic of the wizards :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.