هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۰:۰۷ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۸ شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
لیسا با لحن محکمی گفت:نوچ نمی خوام

کراب هم که کم کم داشت بالا می آورد به سمت طویله(یعنی همون عمارت تسترال ها) راه افتاد.

با کم رویی در زد و وارد شد گفت:بچه نداریم
تسترال:
کراب:
تسترال:
کراب:خب چیکار کنم رشد جمعیت جوان تو خونه ریدل ها کمه عوضش همشون دارن پیر میشن همین ارباب قیافشو نگاه نکن مثل مدل های معروفه پوستش صافه دماغ سر بالاس همین ارباب حدود چند قرنی سنشه.البته چیزه... یکم کم تر

تسترال:
کراب با درماندگی گفت:ینی نمیشه نمیشه؟
تسترال:
کراب که خونش از نگاه های پوکر تسترال ها به جوش آمده بود.کروشیویی نصفه نیمه به یکی از آنها زدو گفت :اینبار من شما رو تهدید میکنم یا تا فردا اون پیرزنه میمیره و یه ارثی به ارباب میرسه یا...
تسترال:
کراب:یا ارباب میدونه و منو شما
تسترال:
کراب از طویله بیرون می آید و سعی میکند خودش را از آنجا دور کند
-کراب چه شد مادربزرگمان میمیرد؟
کراب:
ارباب: جوابمان را بده!
کراب:بله .. ا..ارباب تا فردا میمیرند
کراب این را گفت و به سرعت از محل جرم دور شد.



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۰:۳۱ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۲۶:۲۲ جمعه ۷ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
خلاصه:

کراب معجونی نوشیده و موفق به حرف زدن با تسترال ها شده. تسترال ها قدرت پیشگویی دارن و حاضرن این کار رو برای کراب انجام بدن.
اولین پیشگویی اینه که هکتور ظرف سه روز می میره. که کراب با استفاده از معجون، هکتورو می کشه که پیشگویی درست از آب در بیاد.
دومین پیشگویی اینه که مادربزرگ مادری لرد به خانه ریدل میاد. طولی نمی کشه که مادر بزرگ از راه می رسه.
لرد سیاه از کراب می خواد پیشگویی کنه که مادربزرگش می میره و ارث خوبی به لرد می رسه. کراب دست به دامن تسترال ها می شه. اونا هم قبول می کنن. ولی قبلش ازش می خوان بچه ای براشون پیدا کنه که بخورنش!
کراب لیسا رو انتخاب می کنه!
...................

لیسا به کراب خیره شد.
با چشمانی مملو از اشک! و آه های سردی که پشت سر هم می کشید.
کراب به چشمان او زل زده بود و از او پرسیده بود که چند کیلو است. و این برای لیسا فقط یک معنی داشت!

-تو الان به من گفتی چاق؟ الان طعنه ای به هیکل موزونم زدی؟

کراب اشاره ای به شکم نه چندان تخت خودش کرد.
-ای بابا...این حرفا چیه. دو روز زنده هستی. لاغر و استخونی بشیم برای چی؟آدم باید تا زنده اس بخوره...

و کراب خورد.

پاشنه کفش لیسا را که تا انتها در حلقومش فرو رفته بود!

-اق...اوق...قوق...اینو از کجا آوردی؟ تو که کفشات پاته...قوق...

لیسا از جیبش کیسه بسیار کوچکی را بیرون کشید.
-تو که فکر نمی کنی یه خانم، فقط با یک جفت کفش در فضای خانه ریدل تردد کنه؟ کفشای ذخیره مو تا ابعاد یک صدم کوچیک کردم و گذاشتم این تو. حالا اون کفش نوک تیز پاشنه 17.5 سانتی مورد علاقه مو از دهنت در بیار...تُفیش کردی...و از این به بعد مواظب حرفات باش.

کراب تصمیم گرفت از در دیگری وارد شود.
-هی لیسا...تو تا حالا تسترال دیدی؟ دلت نمی خواد ببینی؟




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۳:۱۰ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
کراب پس از برخورد کفش با پاشنه ای به بلندای بیست و پنج سانت در پیشانیش نقش بر زمین شد!

چند ثانیه ای طول کشید تا کراب بتواند دوباره قدرت تکلم و درک فضا_زمان خودش را به دست بیاورد و بدون لحظه ای درنگ،اولین کاری که کرد لعن و نفرین رودولف بود!
چرا که او حتی وقتی نبود، بود و خودش رو مینداخت وسط سوژه ها...از زمانی که رودولف وارد خانه ریدل شده بود و چپ و راست به ساحره ها ابراز علاقه و آنها به هر بهانه ای به دکه دربانی خود دعوت میکرد، ساحره های خانه ریدل دچار انحراف ذهنی شده بودند!

اما دومین کاری که کراب پس از لعن و نفرین رودولف کرد،سوال از لیسا بود...
_لیسا...یه لحظه وایسا!
_چیه؟با من حرف نزن!من قهرم!
_نه...سوالی برام پیش اومد...آیا از کوتاهی قد رنج میبرید؟
_چرا همچین حرفی رو زدی کراب...من قهرم!
_آخه بیست و پنج سانت پاشنه برای کفش؟ اگه رنج میبری من بهت محصولات کراب کمپانی رو پیشنهاد میدم...کراب کمپانی اولین و بهترین وارد کننده اقلام آرایشی،پیرایشی،کیف و کفش بانوان با کمتر از نیم قرن تجربه...تضمینی کفش مخصوص این شرکت که توسط شفاگرها تایید شده رو میپوشی و در عرض یک هفته بیست و پنج سانت به قدت افزوده میشه...من خودم از وقتی محصولات این کمپانی رو استفاده میکنم،پوستم لطیف تر شده و تازه همسرم هم باهام مهربون تر شده...همین حالا جغدتون رو بردارین و به ما نامه بفرستین تا از تخفیف وسط هفته ما بهره مند بشین...کراب کمپانی،بهتر از جورجیا آزمانی!

لیسا همانطور که با تعجب به کراب نگاه میکرد،کمی هم دلش برای کراب سوخت!
_ببین کراب...نباید کفش با پاشنه بیست و پنچ سانتیم رو سمتت پرت میکردم تا به این روز بیوفتی،یه کفش با بیست سانت هم افاقه میکرد...واسه همین من قهرم!

اما همینکه لیسا بار دیگر کلمه "قهرم" بر زبانش جاری شد،کراب دوباره هوش و حواسش سر جایش برگشت و به یاد اورد که اصلا چرا سراغ آستوریا امده بود!
کراب برای اینکه تسترال های پیشگو را راضی به پیشگویی کند، باید بچه ای را برای تسترال ها میبرد تا آنها گوشت بچه را بخورند...و لیسا گزینه اول کراب بود!
_چیزه...میگم لیسا...چند کیلو هستی؟




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۱۹ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
كراب لحظه اي فكر كرد... دادن ليسا، تحت عنوان "بچه" به تسترال ها، ميتونست باعث عصبانيت لرد سياه بشه...اما احتمالا، ارثيه اى كه بعد از پيشگويي بهشون ميرسيد، اين عصبانيت رو از بين ميبرد.
اميدوار بود كه ليسا، در اين راه باهاش همكاري كنه و مقاومت نشون نده...هرچند كه مرگخوارا براي خوشنودي ارباب، از مالشون هم ميگذشتن چه برسه به جون!

-هي ليسا !
-نميخوام!

كراب لحظه اي متوقف شد! يعني ليسا چه چيزي رو نميخواست؟! نكنه ذهن خواني بلد بوده؟!

-چي رو نميخواي ليسا؟!
-نميدونم...كلا الان ساعت قهرمه و من هيچي نميخوام!
-باشه...ولي حيف شد، ميخواستم يه تسترال سخنگو نشونت بدم!

ثانيه اي هيچ صدايي از ليسا در نيومد! دقيقا لحظه اي كه كراب، با شوق به تغيير حالت صورت ليسا خيره شده بود و به خودش آفرين ميگفت به خاطر قدرت گول زدنش، ليسا منفجر شد!
-عمه ات رو ببر تسترال سخنگو ببينه مرتيكه بوقي! اگه به ارباب نگفتم!

و قبل از اينكه كراب به خودش بياد، يه لنگه كفش، با بيست و پنج سانت پاشنه ، "ويــــــــژ" كنان به سمتش پرواز كرد و صاف، وسط پيشونيش فرود اومد!



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
کراب مجبور بود بچه ای در خانه ریدل پیدا کند! از آن جا که لرد سیاه کلا با بچه جماعت میانه خوبی نداشت این کار سختی بود.
از اتاق تسترال ها خارج شد، در حالی که با خودش زمزمه میکرد:
-بچه...بچه...بچه...کاش تومحفل بودم. هفتاد در صد جمعیتشونو بچه تشکیل داده...

-چی گفتی؟

صدا، صدای آستوریا بود، که با نگاهی جدی و عمیق و سرزنش بار به کراب خیره شده بود. کراب از این نگاه وحشت کرد.
-چی گفتم؟ چیزی نگفتم که. گفتم هفتاد در صد جمعیتشونو...

-نه...قبلش!

کراب کلا آدم باهوشی نبود. این موضوع را سال ها پیش کلاه گروه بندی با تاکید و جدیت به او گفته بود. فکر کرد و فکر کرد و باز هم فکر کرد.
-یادم نمیاد!

آستوریا چشمانش را تنگ کرد. کمی جلوتر رفت و در حالیکه جمله اش را کلمه به کلمه میگفت، با ادای هر کلمه انگشت اشاره اش را به سینه کراب میکوبید!
-ولی...من...یادمه...گفتی...کاش...تو...محفل...بودم!

گفتن این جمله به خودی خود جرم نبود. ولی جلوی آستوریا باید مواظب حرف هایتان باشید!
-هی صبر کن. من که منظوری نداشتم.

-منظور داشتی یا نداشتی...من الان میرم و این موضوع رو با ارباب در میون میذارم. تصمیم به عهده خودشونه.

کراب با خودش فکر کرد که "عجب گیری افتادیما!" و آستوریا که در حال یاد گیری ذهن خوانی بود، این جمله را نصفه و نیمه شنید!
کراب که هی داشت کار را خراب تر میکرد با دادن وعده پیشگویی های خوب و موفقیت آمیز برای لرد، آستوریا را از سرش باز کرد.
-خب...کجا بودیم؟ بچه...بچه...بچه... مطمئنم که میتونم یه بچه همین دور و برا پیدا کنم. بالاخره مرگخوارا هم باید بچه...

-قهرم! اون ماموریت من بود. اصلا منصفانه نبود که تو ده دقیقه زودتر رفتی و گرفتیش!

صدای نازک و قهر آمیز لیسا و صحنه ای که شانه هایش را بالا انداخت و پشتش را به دلفی کرد.

کراب خوشحال شد!
-یافتم! خودشه. این بچه اس! ابعادش کمی بزرگه...ولی بچه اس!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۸ ۱۴:۵۱:۲۵

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۲۶:۲۲ جمعه ۷ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
کراب چاره ای نداشت!

وارد اتاق تسترال ها شد.


دقایقی بعد:

-بابا...شما چرا حرف حساب سرتون نمی شه؟ می گم ارباب، من و شما و این طویله، همه رو با هم آتیش می زنه. پیشگویی کنین بره دیگه.

صداهایی از گوشه و کنار اتاق به گوش رسید:
-عمرا! پیشگوییمون نمیاد! ضمنا نشنویم به خونه ما بگی طویله. این جا عمارت تسترال هاست!

-پیشگوییمون نمیاد چیه...اصلا بیایین تسترال فهمتون کنم. این پیرزنه صدو شصت سالشه. دیگه زندگی براش عذاب آوره. باید بره. برای آرامش خودش و دیگران!

تسترال ها این حرف ها سرشان نمی شد. آنها فقط اهل بازی و تفریح بودند!
-شرط داره!

-باز دیگه چه شرطی؟

-نمی گیم! از لحنت خوشمون نیومد. اصلا پیشگویی نمی کنیم. حرفی داری؟

کراب حرفی داشت! ولی در آن شرایط درست نبود که لج تسترال ها را در بیاورد. کمی فکر کرد. شاید اگه یونجه تر و تازه و آبدار برای تسترال ها پیدا می کرد...

-ما گوشتخواریم!

-خب...یونجه رو بی خیال...اگه گوشتخوارین...اممم...گوشت تر و تازه و آبدار...

-بد نیست...بیار ببینیم چیکار می تونیم برات بکنیم. بچه باشه. بچه ها ترد تر هستن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۷:۳۳ سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
آنسوی خانه ریدل، پشت درِ اتاق تسترالها



-

- سرورم اجازه بدین انگشت دوم رو از پای چپش جدا کنم !

- ولی ما داشتیم به یه انگشت دیگه از دست راست فکر میکردیم بلا

- لابد دلیل بی نظیری پشت این فکر هست سرورم. میتونم بدونم چرا باز هم دست راست؟

- تا دیگه نتونه ماتیکش رو به راحتی توی دست بگیره و ما بعدها حین ماتیک زدن بهش بخندیم

-

بلاتریکس انگشت دوم کراب رو جدا میکنه. لردسیاه با خونسردی انگشت رو جلوی نجینی میندازه و شروع به صحبت میکنه:

- همین الان میری توی اون اتاق و پیشگویی ای میکنی که طبق اون مادربزرگ ما از دنیا میره و ارثیه ی خوبی برای ما به جا میگذاره.

- ولی ارباب !..

- انگشت سومش رو جدا کنم سرورم؟

- ارباب. ارباب ! گفتم که شرطشون این بود که باید حتما واقعیت رو بگم!

- تو پیشگویی کن. ما واقعیش میکنیم!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۳ ۷:۳۶:۵۳
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۳ ۷:۳۷:۳۷

?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
لینی که در لحظه‌ی بازگشت مجدد مادربزرگ جایی بهتر از دوباره پنهان شدن درون غذا پیدا نکرده بود، همونجا می‌مونه به امید اینکه چاپستیک‌ها زودتر برسه و فرصتی برای فرار گیرش بیاد... و میاد! مادربزرگ چاپستیک‌هایی که بیشتر شبیه دو چوب دراز بودن تا چاپستیک رو از مرگخواری که در زده بود می‌گیره و درو می‌بنده.

- بست! درو بست!

در همین حینی که مادربزرگ در حال حرکت به سمت میز بود تا مشغول خوردن بشه، مغز لینی با سرعت شونصد برابر بیشتر از همیشه شروع به کنکاش می‌کنه.
- خب به فرض صندوقچه رو برداشتم، چطوری از در بسته ردش کنم؟

پیش از اینکه لینی بخواد پاسخی به این سوال بده، صدای تیک‌تاکی که آخرین فرصتاش برای خروج از ظرفو نشون می‌‌داد بلند می‌شه. لینی به آرومی کلمو کنار می‌زنه و در حالی که کف بشقاب می‌خزه سعی می‌کنه خودشو به لبه‌ی بشقاب برسونه و با جهشی از ظرف خارج شه.
- آی دید ایت.

لینی بال‌بال‌زنون از مادربزرگ دور می‌شه و پشت مجسمه‌ای پناه می‌بره. مادربزرگ هم به میز می‌رسه و بر روی صندلی جلوس می‌فرمایه.
- سرآشپز کی بوده؟ این چه تزئینیه؟ انگار کَفِش یه حشره جنازه‌شو ازینور به اونور کشیده و ردشو به جا گذاشته.

لینی با تردید نگاهی به هیکل زیبای خودش می‌کنه. اصلا هم شبیه جنازه‌ها نبود و در سلامت کامل به سر می‌برد. اما سسی که از وجودش می‌چکید مشخص می‌کرد مادربزرگ از چه ردی سخن می‌گه.

در هر صورت مادربزرگ که گرسنه به نظر می‌رسید بالاخره مشغول خوردن غذا می‌شه. لینی هم از فرصت برخورد چاپستیک‌ها و حواس‌پرتی‌ای که برای مادربزرگ بوجود اومده بود استفاده می‌کنه و به دنبال صندوقچه می‌گرده.
- آها. پس اینجایی.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
لینی که در لحظه‌ی بازگشت مجدد مادربزرگ جایی بهتر از دوباره پنهان شدن درون غذا پیدا نکرده بود، همونجا می‌مونه به امید اینکه چاپستیک‌ها زودتر برسه و فرصتی برای فرار گیرش بیاد... و میاد! مادربزرگ چاپستیک‌هایی که بیشتر شبیه دو چوب دراز بودن تا چاپستیک رو از مرگخواری که در زده بود می‌گیره و درو می‌بنده.

- بست! درو بست!

در همین حینی که مادربزرگ در حال حرکت به سمت میز بود تا مشغول خوردن بشه، مغز لینی با سرعت شونصد برابر بیشتر از همیشه شروع به کنکاش می‌کنه.
- خب به فرض صندوقچه رو برداشتم، چطوری از در بسته ردش کنم؟

پیش از اینکه لینی بخواد پاسخی به این سوال بده، صدای تیک‌تاکی که آخرین فرصتاش برای خروج از ظرفو نشون می‌‌داد بلند می‌شه. لینی به آرومی کلمو کنار می‌زنه و در حالی که کف بشقاب می‌خزه سعی می‌کنه خودشو به لبه‌ی بشقاب برسونه و با جهشی از ظرف خارج شه.
- آی دید ایت.

لینی بال‌بال‌زنون از مادربزرگ دور می‌شه و پشت مجسمه‌ای پناه می‌بره. مادربزرگ هم به میز می‌رسه و بر روی صندلی جلوس می‌فرمایه.
- سرآشپز کی بوده؟ این چه تزئینیه؟ انگار کَفِش یه حشره جنازه‌شو ازینور به اونور کشیده و ردشو به جا گذاشته.

لینی با تردید نگاهی به هیکل زیبای خودش می‌کنه. اصلا هم شبیه جنازه‌ها نبود و در سلامت کامل به سر می‌برد. اما سسی که از وجودش می‌چکید مشخص می‌کرد مادربزرگ از چه ردی سخن می‌گه.

در هر صورت مادربزرگ که گرسنه به نظر می‌رسید بالاخره مشغول خوردن غذا می‌شه. لینی هم از فرصت برخورد چاپستیک‌ها و حواس‌پرتی‌ای که برای مادربزرگ بوجود اومده بود استفاده می‌کنه و به دنبال صندوقچه می‌گرده.
- آها. پس اینجایی.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۹ ۱۸:۳۲:۲۹

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 516
آفلاین
-خب بزار ببینم سوشی های اینا چه مزس!

لینی از ترس به خود لرزید.

-چه جالب کاهوشون تکون میخوره.

لینی فکر نمیکرد مادربزرگ لرد سیاه دقت بالایی داشته باشد. مادربزرگ کاهو را برداشت تا با دقت بیشتری آن را ورانداز کند که ناگهان چشمش به لینی خورد.

-چه جالب اینجا همراه با سوشی بلوبری هم میخورن!
-من بلوبری نیستم!پیکسی ام.
-چه بلوبری باحالی حرف هم میزنه!

بعد به دور و اطراف ظرف غذا نگاهی کرد. ظرف را بلند کرد و زیر آن هم نگاه کرد.انگار به دنبال چیزی میگشت. بشقاب را روی میز گذاشت و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.
فرصت خوبی برای برداشتن صندوقچه بود.

آن طرف در

-عزیزم بیا اینجا!
- من؟
- بله شما
- بله کاری داشتید؟
- من قراره سوشی رو با چی بخورم؟

مرگخوار سر در گم ماند.الان باید چه میگفت؟مادربزرگ لرد خودش پاسخ سوال را داد.

- سوشی رو با چاپستیک میخورن اما شما چیزی برای خوردن به من ندادید.
- بله الان براتون میارم.

مادربزرگ لرد دوباره وارد اتاق شد اما لینی هنوز صندوقچه را پیدا نکرده بود...


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۹ ۱۸:۰۵:۴۱
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۳۰ ۰:۱۴:۴۹

!Don't talk to me







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.