هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس old1


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
گردنش درد گرفته بود اما بايد مقاومت ميكرد. نبايد به پشت سرش نگاه ميكرد.. نبايد...

مغلوب قلبش شد.

براى آخرين بار به خانه نگاهى انداخت. به خانه اش!

انگار ديروز بود كه روى همين پله ها، دستانش را مشت ميكرد تا نلرزند. نلرزند و كسي نفهمد كه از رو به رو شدن با لرد سياه ميترسد!...اولين بارش بود خب.

نتوانست تحمل كند. روي همان پله نشست...

آرزو ميكرد فراموشى بگيرد... فراموش كند خاطراتش در اين خانه را...خاطراتش را... لعنت به اين خاطرات كه تك به تكشان را يه ياد مي آورد.

به ياد داشت روزي كه مرگخوار شد.
روزي كه فهميد اربابش، نگرانش شده بود...باورش نميشد...لرد سياه، برايش نگران بود!

روزى كه ميخواست باز به خانه بازگردد را به ياد داشت.
به ياد داشت جواب نامه ى لرد سياه را، كه باعث شده بود جسارت كند و باز برگردد...لرد سياه گفته بودند كه دست خطش، شبيه مرگخواريست كه سال ها پيش خانه را ترك كرده ولي هنوز در خاطر ايشان هست...

برگشته بود...

از اولين باري كه پس از برگشتش لرد سياه را خشمگين كرده بود را به ياد داشت تا آخرين بارى كه لرد سياه جانش را بخشيدند...

به ياد داشت كه با وحشت در اتاق لرد سياه را زد.
-اربــــاب...علامت شومم... داره...!
-ميدونيم آستوريا...اين علامت رو خودمون زديم و خودمون هم خواستيم پاكش كنيم. وسايلت رو جمع كن و برو!

تنها يك كلام گفته بود"چشم ارباب" اما كسي نفهميد كه چه حالي داشت...لعنتي! يك ماه هم از برگشتش به خانه نگذشته بود و داشتند بيرونش ميكردند...نميخواست برود..ميخواست پاهايش را بكوبد زمين و گريه كند...اما گريه برايش ممنوع شده بود...پنج سال پيش ممنوع شده بود. ميدانست اگر يك كلمه بگويد بغضش ميتركد...!
آن شب، لرد سياه علامت شومش را به او برگرداند اما مدت زيادي، با او حرف نميزدند.

به ياد داشت شبى كه لرد سياه جانش را بخشيدند و به ياد داشت كه به اتاقش فرار كرد. در را قفل و گريه كرد! از خودش خجالت ميكشيد... نميفهميد كه چرا گريه ميكند... اگر لرد سياه ميفهميد كه او گريه كرده چه؟!

به ياد داشت كه چقدر اربابش را نااميد كرده بود...
به ياد داشت كه چقدر باعث ناراحتى اربابش شده بود...

از روى پله بلند شد. پاهايش ميلرزيد...
باورش نميشد. باورش نميشد كه تمام شده...
تازه بازگشته بود...
تازه داشت سعي ميكرد نبودن هايش را جبران كند...
داشت سعي ميكرد كه جايگاهش را دوباره به دست بياورد... هنوز زود بود برايش...! خيلي زود بود.








پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
گلدون جیبدارشو با دو تا دستش بالا گرفته بود و می دوید. یه شیشه ی قهوه ای هم دستش بود و محتویات اون شیشه با هر قدمی که بر میداشت جا به جا می شد و به در ودیوار شیشه میخورد و هر لحظه امکان سرریز شدن داشت. میدونست که فعلا نباید توی گلدونش بریزه. ولی مهم نبود. عجله داشت. باید می دوید. دم در اتاق ارباب رسید.

- جان جانان! دستم پره. اممم. تق تق تق!

هیچ صدایی از داخل اتاق به گوش نمیرسید.

- جان جانان! جان جانان!

باز هم سکوت بود. زیر در رو نگاه کرد. نامه ی چند ساعت قبلش هنوز باز نشده زیر در بود. در رو باز کرد و رفت تو. هیچکس توی اتاق نبود.

- قایم موشکه ارباب؟ چقدر شما باهوشین. بدون چش گذاشتن من قایم شدین. پیداتون میکنم الان.

به فکر گیاهیش نرسید که ارباب ها که بازی نمیکنن...
اما بعد از چند لحظه،صدای ارباب رو یادش اومد...
رز؟...تام و جری؟ دانلد داک؟ بازی؟! ما آب و کود کافی بهت ندادیم که بزرگ نمی شی؟!

نزدیک بود خجالت بکشه. نزدیک بود بزرگ بشه. نزدیک بود یاد اون موقع بیفته که مث 25 ساله ها و غیر طبیعی شده بود. داشت خجالت میکشید که بازم یاد صدای ارباب افتاد.
شما خجالت نمی کشین؟ از اون شکل و قیاف...از اون قد و قوار...از اون سن و سا...از اون عقل و...
هیچی...
ما چیزی در شما پیدا نکردیم که بتونه باعث خجالت کشیدنتون بشه.

پس خجالت نکشید. ویبره شو از سر گرفت و شروع کرد به گشتن دنبال اربابش.

- عهه. تو کمدتونم نیستین... پشت میز هم که بیهوشتون نکردن... پس کجا میتونین باشین؟ حتما توی چمدونتون هسین!

دوان دوان رفت سمت جایی که همیشه چمدون پر از هورکراکس ارباب اونجا بود. درسته. بود. الان، اونجا فقط تبدیل شده بود به یه گوشه ی خالی از اتاق. یه دفعه یادش اومد. یادش اومد که برای چی اومده توی اتاق. اومده که چیو نشون بده. اومده که چی بگه. چشمش افتاد به ساعت دیواری اتاق لرد. ساعت دیواری ای که کنارهمون عکس دسته جمعی ای بود که خود ارباب رز نامرئی رو توش پیدا کرده بود. البته بعدش دیده بود نامرئی بودن مرگخوارا خوبه. و با یه افسون، اون عکس دسته جمعی رو تبدیل به عکس تکی خودش کرده بود. هر دو عقربه ی ساعت دیواری لرد، که یه زمانی دنبال زمان کشتن آستوریا می گشتن و یه زمانی دنبال زمان رفتن لینی به سفر و بارها و بارها واقعه های مختلفی رو انتظار می کشیدن، این بار با ترس و لرز روی عبارت "تا پایان انتخابات وزارت" قفل شده بودن. یه دفعه متوجه شد. یه دفعه به شیشه ی سم توی دستش نگاه کرد. یکی از برگاشو کند و زد توی شیشه ی سم. و بعد، باهاش همه ی تیغاشو زهرآلود کرد. رفت و نشست سمت راست میز لرد. همون جا که مرگخوارا وایمیسادن. بی حرکت می ایستاد و همه رو زهر آلود میکرد اصلا! حالا که نتونسته بود تهدید کنه یه راست اجراش میکرد. قرار بودخود ارباب بذارتش گوشه ی اتاق. وقت نشده بود. با تیغای زهر آلودش نشست همون جا. ولی جیغ کشید و ویبره رفت. تکون خورد و به سمت پنجره رفت. ارباب گفته بود که این رز میتونست همون جا برویه و ریشه بده. اکه لرد گفته بود میتونه پس حتما میتونست. ولی خب، خورشید الان توی اتاقش بود. شاید نمیتونست به اون خوبی فتوسنتز کنه. اما به هر حال... در این لحظه ی خاص، یه آدم از زیر اون پنجره داشت عبور میکرد. یه آدم که به شکل خاصی بینی نداشت، که تنها چیزی که رز حین سقوط میتونست ازش ببینه یه کله ی سفید درخشان بود با یه چمدون سیاه که پشتش می کشید. عالی بود. رز چمدون رو هدف گرفت. اگر دسته ی چمدون می شکست، دیگه ارباب نمیتونست جایی بره.

پالاق.

خب.
هدف گیری رز های جادویی هیچ وقت خوب نبود.
لرد از روی زمین بلند شد. سرشو مالید.
- رز، یک هزارم از یکی از هفتصد هورکراکسمونو لب پر کردی!

رز تیغای زهر آلودشو به لرد نشون داد.

- چی میخوای رز؟
- ارباب... میشه... زیر سایه تون، زیر سایه تون بمونیم؟ میشه بمونیم در جوارتون؟

رز... همزمان با زدن این حرف ها، ریشه هاشو به سمت جلو دوند... از زیر خاک بیرون آورد، و دور مچ پای اربابش پیچید. اربابش... ارباب جان، جانِ جانان.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۶ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
هیچ وقت عضو تاثیرگذاری نبود؛ بین هم گروهی هایش نه بهترین محسوب می شد نه فعال ترین. فقط بود. فقط برای خودش در گوشه ای حضور داشت، بی آن که حرکت خاصی بکند یا بودنش تاثیر خاصی داشته باشد.

نقل قول:
خوش بازگشتی!

فکر نمی کرد بپذیرندش. آن قدر خوب نبود که دوباره بپذیرندش، آن هم به این راحتی. اربابش نهایت لطف را به او روا داشته بود که به حضور پذیرفته بودش، که به خانه ی ریدل ها راهش داده بود. در واقع فکر نمی کرد اربابش بعد از چهارسال نبودنش، او را اصلا خاطرش باشد.

یادش آمد...
زمانی که کم بود و فرصت فعالیت نداشت.. اربابش آن موقع هم هنوز او را خاطرش بود. اربابش هرگز فراموش نمی کرد.

چه شده بود که می خواست برود؟
نمی دانست. هیچکس نمی دانست. فقط این را می دانست که انصاف نیست، بعد از چهارسال برگشته بود و اربابش می خواست برود!
انصاف؟
چه کسی گفته که لرد سیاه باید منصف باشد؟

فکر منصف بودن لرد سیاه حقیقتا مضحک ترین فکری بود که می توانست به فکر "کسی" برسد، چه برسد به یکی از خادمانش!

شاید بهترینی که می بایست نبودند، شاید لرد سیاه از آن ها ناامید شده بود، شاید می خواست ارتش بهتری تشکیل دهد.. ارتشی با نفرات بهتر، وفادارتر، راسخ تر در انجام ماموریت هایش...

چه باید می کردند؟
این را هم هیچکس نمی دانست. زاری کردن شاید برای دامبلدور جواب می داد، اما چیزی نبود که لرد سیاه را از رفتن باز دارد؛ فقط باعث می شد که از آن ها ناامید تر شود.

همه شان جمع شده بودند تا با ارباب شان حرف بزنند، شاید او را منصرف کنند. زبان هیچ کدامشان به حرف زدن باز نمی شد. همه برای منصرف کردن لرد سیاه آمده بودند، اما هیچکس توان این را نداشت که سرش را بالا بیاورد و ارباب را در لحظه ی رفتن تماشا کند. چقدر دلشان می خواست اربابشان یکی از همان لبخندهای تمسخرآمیزش را، که حالا در نظرش زیباترین لبخند دنیا می آمد، بزند و بگوید شوخی کردم، می خواستم شما را امتحان کنم...
کاش اربابشان شوخی می کرد!

دلش می خواست تا سر حد مرگ شکنجه شود، حتی بمیرد، اما مجبور نباشد این لحظه را تحمل کند. کاش دیرتر برگشته بود. کاش می توانست کاری کند. می خواست به اربابش بگوید که دیگر سوال پیچش نخواهد کرد، که دیگر حرف هایش را تیتر نمی کند، که دیگر گوش نمی ایستد.. اما آیا فایده ای هم داشت؟

سرشان را که بالا آوردند آخرین تکه ی دود سیاه داشت محو می شد. هیچ کدامشان نمی توانست باور کند، واقعا اربابشان رفته بود؟

-ارباااااااب!


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۸:۰۸:۴۸

تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 144
آفلاین
چند ماهي بود که نيوت در حال تکثير از جانورانش بود. او در اين مدت تمامي جاهايي که در چمدانش بود و ميتوانست جانوري در آن جا بشود را پر کرده بود.
مشکل او کمبود جاي مناسب براي پرورش جاي مناسب جانوران بود. نيوت تصميم گرفت که به پيش لرد ولدمورت برود و از او بخواهد که اجازه دهد در خانه ريدل بچه هايش را جاي دهد.

اتاق لرد ولدمورت

-ارباب بنده ميخواستم جانوران تازه متولد شده ام را داخل اتاق هاجا بدم؟
لرد از اين پيشنهاد نيوت کمي نگران شده بود. اين کار نيوت ميتوانست موجب آزار و اذيت تمامي مرگخواران شود. در سويي ديگر لرد ميتوانست با جانوران نيوت ارتشي بسازد و با آن بر سفيدي فائق آيد.

لرد راه اول را انتخاب کرد وگفت:
-اجازه مي دهيم فقط نبايد آرامش را از ما سلب کني. ما ارباب خوبي هستيم.

نيوت خوشحال شد. بال در آورد و به شمايل يک پيکسي حول محور سر لرد ميرخيد. لرد که از يک حرکت نيوت تعجب کرده بود و گفت:
-نيوت مراقب خودت باش، آنقدر که با تسترال ها وقت گذارندي اخلاق آن ها را پيدا کردي.
نيوت خجالت کشيد و به سمت اتاقش رفت تا جانورانش را در آنجا اسکان دهد.

سه ماه بعد

-نيوت.

نيوت با شنيدن اي حرف لرد از جاي خودش پريد. ترسيده بود. به سرعت به سمت اتاق لرد رفت.
لرد با خشم او را نگاه کرد و گفت:
-نيوت ما سه ماه پيش به تو اجازه داديم تا جانورانت را در خانه اجداديمان جا بدهي اما تو اين جا را بيمارستان جانوران و زايمان کردي. امروز ديديم در حمام اختصاصي ما يک داکسي خوابيده و دارد استحمام ميکند.
-ببخشيد ارباب
-نيوت اگر تا شب اينجا را درست کردي که هيچي اگر نه.

نیوت همیشه توهم این را داشت که لرد از او خوشش می آید. او فکر کرد که این تهدید بخاطر این است که لرد درباره خواص جانوران نمی داند. به همین دلیل تصمیم گرفت مقاله ای فی باب" فوایده جانوران من قبلک الی بعدک" بنویسد.او مشغول نوشتن شد و تصمیم گرفت تا صبح روز بعد بنویسد.

صبح روز بعد

-واااااایی

با این صدا تمامی مرگخواران از خواب بیدار شدند. آن ها تصویر بدی را دیدند. لرد در تختش نبود. بر روی تخت نوشته ای بود که از طرف ارباب بود:
-ما از دست شما ناراحت هستیم و به جای دوری می رویم. تنها شرط بازگشت ما این است که گواهی سلامت روانی خودتان را از سنت مانگو برای ما تلگرام کنید. ما ارباب به روزی هستیم.

مرگخواران در بهت عظیمی فرو رفته بودند. آن ها نمیدانستند زندگی بدون اربابشان چگونه است. در همین زمان نیوت مانند قهرمانانی که عذاب وجدان دارند از جایش بلند شد و گفت:
-من به دنبال ارباب می روم و ایشونو بر میگردونم مطمئنم که گواهی سلامت روانی نمی تونیم بگیریم.

در همین زمان هکتور که از لرزش هایش کاسته شده بود گفت:
-اربابو چجوری پیدا میکنی تسترال الدوله؟
-سوال خوبیه. من یک تخم پیکسی داخل شل ارباب انداختم. هر جا که ارباب باشن من میفهمم.

نیوت با گفتن این حرف سوار کویین بی، تسترالش، شد و به سمت ناکجاآباد رفت.

ناکجاآباد


لرد در کنار ساحل زیر افتاب بود. او داشت آبمیوه اش را میخورد. لرد عینک ریبون هم زده بود که نیوت با کویین بی از بالای سرش رد شد. لرد تعجب کرده بود چگونه نیوت توانسته بود اورا پیدا کند.
نیوت از کویین بی پایین اومد و به سمت لرد رفت و گفت:
-ارباب ما غلط کردیم. من به نمایندگی بقیه اومدم که بگم برگردین.
-نیوت باید جانورانت را از خانه ما بیرون ببری.

نیوت بین دوراهی مانده بود. او نمیدانست به کدام یک بیشتر علاقه دارد. تصمیم سختی بود. نیوت گفت:
-ارباب ما تمامی جانورانما را در راه شما قربانی میکنیم

سپس خنجرش را در آورد و به پهلوی کویین بی زد. لرد با تعجب پرسید:
-نیوت اینجا نمی تونیم آپارات کنیم. حالا هم که تسترالت را کشتی.

نیوت درمانده بود. برای بازگشت راهی نمانده بود. . او نمی توانست ببیند که اربابش در خانه نیست. او نمی توانست تحمل کند تسترالی سر برسد و اورا سوار کند. تصمیم گرفت بمیرد و این صحنه های دلخراش را نبیند. خنجرش را در گلویش کرد و زندگی نحسش را تمام کرد.




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین

_ و یه روز میاد می بینه نیستین، و اونقدر براش ارزش قائل نشدین که حتی بگین من رفتم. خداحافظ! شوکه می شه! ناامید می شه.

بلند شد. و...
_ کسی اینجا زندانی نیست. همه می تونن برن.

رفت.
_ ولی رفتن هم آدابی داره.

***


_نه که بخوام زیادی دراماتیکش کنما.

مکث کرد، و گوشش را محکم تر روی در چوبی سیاه رنگ فشرد.
_میدونیم اون تویین.

می دانید؟ لرد سیاه از ارتفاع نمی ترسید.
میدانست که از جلوی در اتاقش تکان نخواهند خورد و میدانست که اینطوری نمی تواند از ساختمان خارج شود، و چیزی که نمیدانست چرایِ نپریدنش بود. پنجره با زمین زیر پایش فاصله زیادی نداشت و لرد نمیدانست که چرا منتظر مانده است تا حرفهایشان را بزنند و بروند.

میدانست که اگر نروند هم منتظر خواهد ماند، و نمیدانست چرا.
میدانست که مرگخوارانِ دم در از هنوز آن تو بودنش مطمئن نیستند، حداقل از نظر منطقی؛ و میدانست که همه شان هنوز همان بیرونند.
میدانست چرا...؟!
نه.

***


_همشون دنبالمونن نجینی. میبینی؟! همشون دارن نگاهمون میکنن.
"نمی فهمم چی میگـ-"
_گذشته ت. همیشه دنبالته.

جنبش چیزی را در "پشت سرش"، درست کنار میز تحریر احساس کرد. برگشت.
آینه.

***


دستش روی در مشت شد و گوش هایش، در همراهی ملال انگیزی با باقی حواسش بدنبال هر گونه اثری از جنبش یک انسان -یا لااقل فردی با جسم انسان- در اتاق گشتند.

"کسی جرئت نمیکنه به اربابش کادو بده و "ما" از این قضیه خوشحالیم."

صدای نفس های هیچ کس. صدای قدم های هیچ کس.

نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست تا خونسرد بماند.
_بذار... بذارین براتون درباره یه چیزی...

"سال میمون بودی راستی؟!"

صدایش نلرزید؛ آرام باقی ماند. اما چشمانش نه.
_هنوز اون تویین. میخوام...

قدمی به سمت پنجره برداشت و متوقف شد.
"چرا فقط آپارات نکنم؟!"

_بذارین اون روزیو بگم که بهتون گفتم لوس.

حالا به یاد می آورد که چرا آپارات نمی کرد؛ قصه ی روزی که کسی به او گفته بود لوس را هنوز نشنیده بود.

"و تاکید هر دوره رو تکرار می کنیم. حتما رای بدین."

زیاد پیش نمی آمد که او لبخند بزند، و این بار هم نزد. اما جایی میان قفسه سینه اش، نزدیک به نقطه ای که قاعدتا قلبش باید قرار میداشت، میدانست که اگر از آن آدم هایی بود که زیاد پیش می آمد لبخند بزنند، حتما حالا وقتش بود.

بنظر میرسید نظر فرد پشت در عوض شده است.
_بذارین اون شبیو تعریف کنم که حرف زدیم.

"_سرگین غلطان خوبه ارباب؟!
_خوبه هک."

مکث کرد، و این بار نظرش عوض نشد. جایی درون اتاق، نگاه بزرگترین جادوگر سیاه قرن از پنجره ی باز اتاق به کاناپه ی سیاه رنگ کنارش معطوف شد.

_تنها شبی که درست حسابی حرف زدیم.

***


_کجاست؟

چوبدستی اش را میان انگشتان رنگ پریده و کمابیش شفافش فشرد.

_لرد سیاه، سرورم! رفته!

اخم کرد. خب در واقع، هر جادوگری چوبدستی اش را دوست دارد، بنابرین تصمیم گرفت فشارش ندهد، چرا که می توانست خش خشی را که نشان دهنده ی از هم گسیختن الیاف چوبی بود احساس کند. و می دانید؟! نتوانست فشارش ندهد. پس آن را روی زمین انداخت، بدون اینکه چشمانش حرکتش را دنبال کنند.

***


_همه ی آدما تو یکی از لحظه های تاثیر گذار زندگیشون یهو بزرگ میشن، و خاطرات قبل از اون لحظه تبدیل به خاطرات بچگیشون میشه.

***


_یه سوال دارم...شما یه روز صبح که از خواب بیدار می شین می تونین بی سرو صدا وسایلتونو جمع کنین و از خونه برین؟

کسانی که در خانه ی ریدل زندگی می کردند راستش، می دانستند که صدای لرد سیاه، که در طیِ سخنرانیِ صبحگاهیِ آن روزش با طلسمی چند برابر بلند تر از حد معمول جلوه میکرد، هرگز نمی لرزد. و راستش را بخواهید، قیافه ی "کسانی که در خانه ی ریدل زندگی می کردند"، درست در همان لحظه چیزی معادل کدو تنبل های پلاسیده بود، چرا که دردِ بی امانِ لعنتی را احساس می کردند و صدای لرد سیاه هنوز هم نمی لرزید.

_به کسی چیزی نگین...فقط برین...

چشمانش را بست. و برای یک لحظه، انگار تصور کرد که چگونه می تواند باشد. به کسی چیزی نگویی... "فقط برین".

***


_و تا زمانی که اون اتفاق تو وجود آدم زنده ست، تاثیرش به چشم نمیاد.

مکث کرد و گلویش را صاف کرد؛ حرفش را زده بود و از آن آدمهایی نبود که بایستد و منتظر نتیجه دادن حرفی که زده است بمان.
_و حالا که به چشمم اومده، یهو به ذهنم رسید درباره ی اون شبی که حرف زدیم صحبت کنم.

برگشت، تا برود.
دهانش باز ماند تا چیزی اضافه کند، ولی در کمال تاسفش دریافت برای کامل کردن درامای نوزادی که در فضا بوجود آورده بود ضربه ی آخری ندارد که بزند.

میخواست درباره ی لحظات تاثیر گذار با لرد صحبت کند، میخواست یک شب دیگر هم بنشیند و درباره ی هرچیز که صحبت نکرده بود حرف بزند.
میخواست کسی درون اتاق باشد.

آخرین تلاشش، چندان شبیه به نشانه ای از یک تلاش بنظر نمی آمد. جمله ای کوتاه و چند کلمه ای بود که بدون فکر چندانی از فاصله ای دور از در اتاق لرد به بیرون تف شده بود؛ و رنگش به رنگ ضربه های آخر نمی ماند.
جمله ی آخر، به رنگ آخرین شعله ی شمعی بود که میدانست اگر خاموش شود خواهد مرد و اگر روشن بماند تمام خواهد شد.
_من رفتم. تو نرو.

***


پایانی وجود ندارد. من، آنگاه که تو فرایم خوانی باز میشوم.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۴۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
تق تق!


_نیا تو!
_ارباب؟
_گفتم نیا تو رودولف!
_دیر گفتین خب ارباب...الان اومدم تو!
_خب برو بیرون!
_ولی غر دارم ارباب!
_نمیبینی مشغولیم و داریم ساکمون رو میبندیم؟
_میبینم ارباب!
_خب؟
_ولی اهمیت نمیدیم!
_زودتر غرت رو بزن و برو رودولف!
_ارباب...غر!
_خب...غرت رو زدی و من شنیدم...حالا برو!
_نه ارباب..هنوز مونده...ارباب چرا با وجود این همه جذابیت و خفنیتی که دارم، از بین این همه ساحره، باید بلاتریکس نصیب من میشد؟
_برای اینکه هیچ ساحره ای جذب جذابیت نداشته ی شما نمیشد و این بلاتریکس رو هم ما به شما قالب کردیم که از دست جفتتون راحت بشیم که..همنطور که میبینی نشدیم...غرت رو زدی،جواب هم شنیدی..برو!
_ارباب بازم هست خب..ارباب...یکی از دروس مشنگیم رو با نمره ناپلئونی افتادم!
_خب این غر داره!
_ارباب یه درس مشنگی هم نمره بالا اوردم ارباب!
_خب این غر نداره..بابت اینم غر میزنی؟
_ارباب میخوام برم پیش شفاگر!
_بیشتر نیاز به "شفاروان" داری!
_ارباب ولی نمیخوام به نسخه ای که میده عمل کنم!
_پس چرا میخوای بری؟
_نمیدونم ارباب...این غر نداره؟!
_رودولف...غرات تموم نشد؟برو!
_چرا برم ارباب؟
_چون ما مشغولیم و داریم اماده میشیم که بریم!
_میشه من هم برم؟
_کجا میری..فقط ما تشریف میبرم!
_نه ارباب...ما فقط به خاطر شما اینجاییم!
_فقط من؟
_و ساحره ها!
_به همون ساحره ها بچسب رودولف و برو کنار بذار ما بریم!
_ولی غرام تموم نشده ارباب...ارباب ما نمیذاریم!
_میتونی؟
_ها..خب چیزه...آم...من هر جا برین میچسبیم بهتون تا وقتی زنده ام!
_خب خرجش یه آوادائه!
_باشه ارباب...وقتی مردم هم دفن میشم،تجزیه میشم،خاک میشم و گرد و خاک ساطع شده از خاکم به ردای همایونی شما میچسبه!
_دستور میدم دفنت نکنن...بسوزوننت!
_خاکسترم میشینه روی رداتون!
_اصلا میندازیم توی دریا!
_با دریا ترکیب میشم و بعد بخار میشم و بعد ابر میشم و بعد میبارم روی فرق کله همایونی شما!
_رودولف...تا سه میشمرم،رفتی کنار یه طلسم شنکجه میفرستم..نرفتی یه طلسم مرگ!
_میتونید امتحان کنید ارباب...من نمیرم کنار...میدونید که نمیرم!
_باشه...یک...دو...دو نیم...دو و هفتاد و پنج...دو و نود و هشت صدم...دو نود و نه صدم..دو و...چرا نمیری کنار رودولف؟
-ارباب...همین که نمیرم کنار غر نداره؟!شما نمیخوایین غر بزنید ارباب؟




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۷:۰۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
برای لحظه‌ای از بال‌بال‌زدن دست می‌کشه و روی نرده‌ی پله‌ها متوقف می‌شه. توجهش به گوشه‌ای از حیاط جلب می‌شه که برای اولین‌بار وقتی به اونجا اومده بود ایستاده بود. در قامت انسانیش، نگران گوشه‌ای ایستاده بود. نگران از پذیرفته نشدن، از نتونستن...

گذشته‌ی سفیدی داشت، اما به سیاهی گراییده بود و این چیزی بود که لرد به خوبی اونو فهمیده بود.
- تو دیگه مرگخوار ما هستی و فقط همینه که مهمه، پس مثل یه مرگخوار قوی باش و در ارتش ما بجنگ.

همین براش کافی بود تا تردید و نگرانی رو کنار بذاره و با قدم‌هایی محکم به دنبال اربابش به داخل خانه‌ی ریدل‌ها قدم بذاره. اجازه‌ی ورود به ارتش تاریکی رو پیدا کرده بود... مرگخوار بود.

با ویبره‌ای که ناگهان خانه‌ی ریدل رو دربرمی‌گیره از افکارش جدا می‌شه. بال‌هاشو باز می‌کنه و پروازکنان از لای در نیمه‌باز عبور می‌کنه و به داخل خونه قدم می‌ذاره.

- پیست پیست. پیکسی؟ مرگخوار پیکسی؟

دوباره دست از بال زدن برمی‌داره و با تعجب نگاهی به اطراف می‌ندازه. کسی اونجا نبود، اما مطمئن بود که صدای اربابش رو شنیده بود. به یاد داشت که همیشه سعی در پنهان کردن جانورنماش داشت. اما این لرد بود که برای اولین‌بار اونو پیکسی صدا زده بود، و نه فقط پیکسی، بلکه... مرگخوار پیکسی.

بعد از اون بود که لینی با افتخار بال‌بال‌زنان از این سو به اون سوی خانه‌ی ریدل پرواز می‌کرد. حشره‌ای آبی رنگ که ارزشمندترین ویژگیش رو پیکسی بودنش می‌دونست.

- این رنگی؟ یا اون رنگی؟

لینی به خودش میاد و متوجه کراب می‌شه که با لبخندی نه چندان زیبا و چهره‌ی نه‌ چندان زیباترش اومده بود و دو رژ لب با دو رنگ متفاوتو جلوش گرفته بود.
- انتخاب کن لینی. می‌دونم هردوش بهم میاد، فقط می‌خوام بدونم کدومش بیشتر بهم میاد؟

کراب وقتی جوابی از لینی نمی‌گیره با بدخلقی رژ لب‌هارو پایین میاره.
- ظاهرا اعتقادی به استفاده از رژ نداری که نمی‌تونی انتخاب کنی. وگرنه وقتی مدل زیبایی هم‌چون من...

بقیه‌ی حرف‌های کراب لا به لای افکار لینی گم می‌شن و دوباره خاطره‌ی دیگه‌ای شروع به زنده شدن می‌کنه.

- ظاهرا اعتقادی به استفاده از شکلک نداری.
- ارباب ارباب دفعه بعد جبران می‌کنم.
- خیر! ما حتی متوجه شدیم بار سوم هم شکلکت نیومد.
- ولی ارباب بازم پله‌های ترقی رو طی کردم نه؟ هربار بیش از پیش شکلکم اومد. سوالمم اومد حتی! دارم مرگخوار آگاهی می‌شم. نه؟
- نه.

- هی؟ حواست کجاس؟ وقتی یه کراب باهات حرف می‌زنه باید گوش بدی بش.

بر اثر سیخونکی که کراب می‌زنه، لینی برای لحظه‌ای از خاطراتش جدا می‌شه. کراب "ایش"ـی می‌گه و لینی رو همونجا تنها می‌ذاره. افکار دوباره برمی‌گردن و به یاد میاره که برای اولین بار این لرد بود که اونو از تردید بین چطور نوشتن نجات داده بود. با لرد بود که در راه محاوره‌ای نوشتن جلو رفت تا اینکه به عادتش تبدیل شه.

لینی تکونی به سرش می‌ده و حباب افکارشو به گوشه‌‌ای می‌رونه. پله‌های خانه‌ی ریدل رو دو تا یکی بال می‌زنه و بعد از عبور از راهروها بالاخره جلوی دری متوقف می‌شه. توقفی که البته تنها چند ثانیه زمان می‌بره. چرا که بعدش ویز ویزکنان از سوراخ در عبور می‌کنه و وارد اتاق لرد می‌شه.

- ما چه گناهی کردیم که تو پیکسی شدی تا از سوراخ در وارد اتاقمون بشی؟ حشره!
- ارباب هیجان‌انگیز نیست که به جا در از سوراخ در میام؟
- خیر نیست. الانم داریم می‌ریم جایی.
- بریم ارباب.
- ما گفتیم تو هم قراره باهامون بیای؟
- بله ارباب. دست در دست هم می‌ریم.
- ما داریم می‌ریم تا ازمون پرتره‌ی زیبایی رسم کنن. قرار نیست تو جایی در تصویر ما داشته باشی.
- چرا ارباب یه لحظه تصور کنین چقد جالب می‌شه. من دست بر شانه‌ی شما.
- جالب نیست. نمی‌خوایم.

ناگهان شیشه‌ی اتاق شکسته می‌شه. لینی انتظار داشت بعد از برداشتن نگاهش از لرد، همراه اون به بیرون از پنجره خیره شه تا ببینه چه اتفاقی افتاده. اما در کمال ناباوری متوجه می‌شه که لرد تو اتاقش نیست. باز هم این خاطرات بودن که به ذهنش هجوم آورده بودن و اونو از دنیای واقعی جدا کرده بودن.

لینی با وحشت جلو می‌ره و از پنجره نگاهی به بیرون می‌ندازه. در حیاط خانه‌ی ریدل بلوایی برپا بود. به اونا حمله شده بود، و لرد به تنهایی در حال جنگیدن بود. به نظر میومد که یکی از طلسم‌ها منحرف شده بود و شیشه رو شکسته بود. همین چند دقیقه پیش تو حیاط بود، چطور غافل شده بود و متوجه خطر نشده بود؟
کم‌کم سایر مرگخوارا هم متوجه می‌شن و به لرد ملحق می‌شن.

لینی هرگز نمی‌تونست اربابش رو تنها بذاره. نباید اونو از دست می‌داد. با عزمی راسخ بال‌میزنه و از داخل پنجره بیرون می‌ره تا به بقیه ملحق شه. به خاطر همه‌ی کارایی که براش کرده بود، همه‌ی چیزایی که یادش داده بود و همه‌ی کمکایی که نتونسته بود جبرانشون کنه...
باید برای اربابش می‌جنگید.
تا آخرین لحظه.
آخرین تلاشی که می‌تونست بکنه...




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۵۶ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-ارباب؟!

هيچ جوابى نيامد.

-آستوريا...خب شايد خوابن!
-چي ميگي؟! ساعت يازده و بيست و يك دقيقه اس! كي ديدي ارباب اين موقع بخوابن؟! اصلا ارباب تو نور ميخوابن؟! نور شمع معلومه از زير در! بعدم...همين هفت دقيقه پيش، از پايين ديدم كه تو راهرو دارن راه ميرن.

چهاردهمين بار بود كه به فاصله ى چند دقيقه پس از ديدن اربابش در راهرو ها، پشت در ميامد و در ميزد.
-ارباب؟!

و باز هم هيچ!

آستوريا از اتاق دور شد.
-وينكى !

وينكي با صداى پاقى، در حالى كه دستكش پلاستيكى زرد رنگي در دستانش و پيش بند سبز رنگي، مزين به گل هاى صورتى و نارنجى دور كمرش بسته بود، جلويش ظاهر شد.
-آستوريا گرينگرس وينكي رو صدا زد و وينكى اومد. وينكى جن خوب؟!
-آره...آره. وينكي برو در بزن و ببين ارباب بيدارن يا نه.
-وينكى كه با ارباب كار نداشت. پس واسه چي رفت و در زد؟

آستوريا قدمى به وينكى نزديك شد.
-چون وينكى يا ميره و در ميزنه، يا آستوريا چشم هاش رو از كاسه در مياره!

وينكى رفت و در زد!

-چيه جن؟!
-ارباب از كجا فهميد كه وينكى در زد؟
-حالا كه فهميديم جن! بگو!

وينكى، هيچ جوابى به لرد سياه نداد. چراكه توسط آستوريا، از پنجره به حياط پرتاب شد.
البته با موفقيت خودش را غيب كرد و جان سالم به در برد.

-ارباب؟!

آستوريا باز هم در زد و باز هم هيچ جوابى نيامد.

يك ساعتي گذشته بود و خبرى از آستوريا پشت در اتاق لرد سياه نبود.
مرگخوارانى كه اتاق هايشان در نزديكى اتاق لرد سياه بود، با خوشحالى از قطع شدن صداى پاشنه هاى كفش آستوريا در راهرو، به تخت خواب هايشان رفتند.
هنوز چشم هايشان گرم نشده بود كه با صداى كوبيده شدن چيزي به شيشه، از جايشان پريدند.

صداى كوبيده شدن جغد بخت برگشته اى به شيشه ى اتاق لرد سياه كه توسط آستوريا طلسم شده بود كه تا زمان باز شدن پنجره و خوانده شدن نامه اش، خودش را به پنجره بكوباند.

چندين ساعت طول كشيد اما بالاخره اين صدا هم قطع شد...البته پس از فرياد "آواداكداورا"ى لرد سياه و تابش پرتو نور سبز رنگى كه نه به جغد، بلكه به آستورياى زير پنجره اصابت كرد!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۴۹ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-نجيني افسرده شده؟!
-بله ارباب...حالش بسيار بده. همين الان بايد ببريمش بيرون.

لرد سياه نگاه عميقي به آستوريا انداختتند. اين لبخند، هيچگاه معني خوبي نداشت.
-پياده روى و خواصش تموم شد...حالا نجيني؟!
-ارباب خواهش ميكنم. بياين ديگه! ببينين...
-بسه آستوريا...بسه. خستمون كردى. باشه. ميريم.

از شب گذشته، آستوريا نزديك به ده بار در اتاق لرد را زده و راجع به پياده روي و خواصش صحبت كرده بود. چيزي كه به طور معمول از او بعيد بود. و وقتي ردايش به جايي بند نشده بود، افسردگى نجيني را بهانه كرده بود.

-واقعا ارباب؟ واى ارباب...الان حاضر ميشم. شما هم حاضر شيد... ميريم ده دقيقه ديگه.

لردسياه با تعجب به آستوريا نگاه كردند.
-الان آستوريا؟!...الان؟! ساعت از دو صبح هم گذشته!
-ارباب...ببينيد...من ميتونم نيم ساعت ديگه هم بحث كنم ولي در نهايت راضيتون ميكنم. ميدونين كه.
-البته راه آسون تري هست...اينكه بكشيمت و خلاص شيم!...ولى خب...شانس آوردي كه امروز، روز خوبي بوده برامون.

در كمال تعجب، لرد سياه موافقت كرده بودند!

آستوريا با عجله به اتاق خودش رفت تا آماده شود.
-خب...چي گفت اون مشنگه؟...گفت هر موقع اين قرمزه رو بزنم، يك ساعت بعد، منفجر ميشه...اه چرا قرمز آخه؟ خب سياهش ميكردي...يا سبز حتي! قرمز هم شد رنگ آخه؟!

به سرعت حاضر و از اتاق خارج شد.

-بريم ارباب؟

لرد سياه به سمت آستوريا برگشتند.
-هوم...آستوريا...عجيب نيست؟ اينا خيلي خوابن...حتي رودولف هم خوابه! چطور ممكنه؟!

خب قطعا لرد سياه از طلسم هاي خواب آوري كه بعد شام، آستوريا به سمت سايرين فرستاده بود، خبر نداشتند.

-بله ارباب...عجيبه. بريم؟!

لرد سياه سري تكان دادند. آستوريا نجيني را دور گردنش گذاشت و پشت سر لرد سياه خارج شد.

چندي بعد

-هوم...اين خونه چه قشنگه! اين رو ميخوايم آستوريا.

آستوريا به خانه خيره شد. ميتوانست آن را بگيرد و مقر جديدشان شود.
-چشم ارباب...فردا ترتيبش رو ميدم.
-برگرديم ديگه. خسته شديم.
-ام...ارباب...ميگم نجيني هنوز راه نرفته ها.

لرد سياه چوبدستي شان را درآوردند.
-آستوريا...يك ساعت...يك ساعته كه داري مارو اينجا پياده راه ميبري! يك كلمه بيشتر حرف بزني، ناهار فرداي نجيني ميشي!

نه! هنوز يك ساعت نشده بود. ولي ميدانست كه كارش با موفقيت انجام شده. قبل از خروج از اتاقش، دكمه را زده بود، پس چشمي گفت و به دنبال لرد سياه به سمت خانه آپارات كرد.

-اينا كي هستن جلوى خونه ى ما؟ خونمون كو اصلا؟!

تعدادي ماشين پليس، و عده ي زيادي از مردم دهكده، جلوى تل گچ و سيماني كه قبلا خانه ي ريدل بود، جمع شده بودند.
پليس و مطبوعات مشنگي، علت انفجار را نشت گاز اعلام كردند...ولي هيچگاه نفهميدند كه خانه ى ريدل، هرگز گازكشي نشده بود!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۷:۴۹ جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۶ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
چمدانش زودتر از خودش وارد ساختمان شد. از پله ها به آرامی بالا رفت، اما همان طور که انتظار داشت کسی نبود. می دانست همه شان این ساعت برای خوش گذرانی می روند کافه تفریحات سیاه و کسی نیست که بخواهد او را سین جیم کند.

روبروی در اتاق قدیمی اش ایستاد؛ مردد بود که دستگیره را بچرخاند یا نه. نگاهش به  اسم خاک گرفته اش افتاد، با حرکت چوبدستی اش خاک را تکاند: آندرومدا بلک. اما او آندرومدا نبود؛ هویتش عوض شده بود. هویتش را عوض کرده بود. یک بار دیگر چوبدستی اش را تکان داد، حالا روی در خوانده می شد "ریتا اسکیتر".
-اینطوری بهتر شد.

دستگیره را چرخاند، اتاقش را خاک گرفته بود. هم قطارانش کارهای روزمره ی خودشان را هم درست انجام نمی دادند، تعجبی نداشت اگر اتاقش بعد از این همه مدت خاک گرفته باشد. در واقع همین که به وسایلش دست نزده بودند جای شکر داشت؛ یکی از تلسکوپ هایش که هنوز گوشه اتاق بود تبدیل به لانه ی عنکبوت ها شده بود.

وقتی که کارش با اتاق گرد و خاک گرفته و وسایل اضافه اش تمام شد، روی تخت، کنار چمدان نیمه بازش، دراز کشید. نمی دانست کار درستی کرده یا نه، نمی دانست در گروه قدیمی اش دوباره می پذیرندش یا نه، اما دیگر برای این افکار فرصتی نداشت. صدای خنده ها و قدم هایشان را می شنید که نزدیک و نزدیک تر می شد.

یک بار جرات به خرج داده بود و تا این جا آمده بود، حالا باید بقیه ذخیره ی جراتش را هم خرج می کرد و خودش را نشان می داد. منتظر ماند تا صدای جیر جیر پله ها را زیر پای اولین نفر بشنود؛ چشمانش را بست و پایش را از سایه بیرون گذاشت:
-سلام.


تصویر کوچک شده

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.