هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۵۰ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۸
#48

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
خلاصه سوژه :

مونتگومری و بلاتریکس در اسارت دامبلدور به سر میبرن، دامبل در ازای آزادی اونا، سه بچه مونتی و نجینی رو مطالبه کرده و لرد با ترفندی، هری پاتر رو دستگیر میکنه و اون رو تبدیل به یه نوزاد میکنه.




لرد جمله کوتاهش را با آستاکبار فراوون ادا کرد.مورگانا که از همه ساکت تر بود نگاه محزونانه ای به نوزاد کرد و گفت : مای لرد، میبینین چه چشمای زیبایی داره؟حیف نیست اینو بدیم به...
مورفین به تندی سیگار را از لبش کشید و گفت : دایی ژون راس میگه، بیبین چه شیفید میفیده!

لرد ابروهایش را در هم کشید و گفت : بسه دیگه، این همون کله زخمیه فقط یه ذره عوض شده.پستش کنین واسه اون پیر مرد.
ایوان در حالی که داشت با منوی مدیریتی کانتر بازی میکرد گفت : اوه ارباب، هنوز بارتی و دراکو جاضر نیستن که، باید اونا رو هم نوزاد کنیم.
- اوکی هرچه زود تر انجام بدین.



در همون لحظه، محفل ققنوس


جیمز یویوی نارنجی رنگش را روی میز عسلی کنار دست دامبلدور گذاشت و گفت : عمو، این یاروئه که توی زیرزمینه، یه کارایی میکنه، هی نفس نفس میزنه و اینا
دامبلدور ریش هایش را به صورت موجی تکان داد و گفت : عیب نداره پسرم، مهم نیست.کارگره دیگه، ببین اگه تو هم درس نخونی مث اون میشی.
جیمز با آزردگی از جمله آخر پیر مرد، یویو را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
دامبلدور سخت در فکر فرو رفته بود که ناگاهن با خود گفت : هوووووووف نکنه تونلی چیزی بکنه در بره این یارو!عجـــــــــــب!بریم یه سری بزنیم!



****************************************************

روال سوژه : همین که لرد گروگان ها رو به گریمولد میفرسته، مونتی و بلااز اونجا فرار میکنن.در نتیجه لرد بی جهت بارتی و دراکو رو از دست میده.
و دوباره همون آش و همون کاسه.
میتونیم روی این تمرکز کنیم که لرد از نبود بارتی در کنارش خیلی افسرده میشه و اینا


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۶ ۲:۰۴:۲۹
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۶ ۱۴:۴۰:۰۸

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۸
#47

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
صدای هری سرتاسر خانه ریدل شنیده میشد. هری ردای گران قیمت خود را تکان داد و منتظر باز شدن در شد. هری چینی به دماغ خود انداخت و گفت: من میدونم که الان دارین جشن میگیرین و شادی میکنین،ولی لازم نیست! من این افتخار رو بهتون میدم که من رئیس شما باشم. ولدی، الانم لازم نیست که تشریفاتی کنیش! درو باز کن من بیام تو!


در با صدای جیر جیر خفیفی باز شد. پشت در هیح کسی دیده نمیشد. هری با غرور وارد خانه شد. هیچ صدائی شنیده نمیشد. هری که حال کمی ترسیده بود، گفت: بچخا سورپرایز پارتی هست؟ نمیخواد منو سورپرایز کنید.

ناگهانی، صدای مهیبی شنیده شد و چیزی بر روی سر هری فرود آمد. مرگخوران بار ضایت به هری نگاه کردند و خنده بلندی سر دادند....
چتد دقیقه بعد

هر چشمان خود را باز نمود. سیاهی همه جارا فرا گرفته بود. بوی بدی مشامش را پر کرده بود. هری که ترسیده بود، جیغ بلندی سر داد و قرباد کشان گفت: کمکککک...منو انداختن تو سیاهچال!الان مورچهای آنتی مدیریتی منو میخورن!الان جیمز بدون بابا میشه! الان جینی بیوه میشه! الان کلاس خصوصیای دامبل از بین میرن! کمککککککککککک

لرد با بیحوصلگی به گونیی که هری در آن قرار داشت نگاه کرد و گفت: سیاهچال کجا بود! تو گونی هستی مردک! الانم گریه نکن....قراره با معجونی که ساختیم نوزادت کنیم و بعد بجای نوهام تحویل ریش سفیدت بدیم.

بلا با سینی معجون وارد اتاق شد. معجون سبز رنگ در سینی قل قل میکرد. بلا معجون را به لرد داد و سایر مرگخواران هری را از گونی بیرون آوردند. هری که سعی به فرار داشت جیغ زنان سعی بر نخوردن معجون داشت، اما لرد معجون را در گلویش ریخت.

چند ساعت بعد

لرد به هری، که حال نوزادی بیش نمود نگاه کرد و گفت: نقشه رو عملی کنید!


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۴ ۱۵:۰۹:۵۷

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۴:۳۴ شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
#46

عمــــه مارج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۳:۲۲ شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۵
از زیر شنل لردسیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 141
آفلاین
هري كه از درون تهي بود و از بيرون شبيه برادر بانو چويي بود!! از در بيرون زد و قبل از خروج، به عكس وارونه ايي از عمه مارج كه روي ديوار بود تف انداخت و با رضايت هر چه بيشتري قدم به بيرون نهاد

ايوان در حالي كه كمي دچار عذاب وجدان بودن در رو پشت سرشون ميبنده و قدم در راه بي برگشت بگذاريدند! و همي رفتند!!

مقر مرگخواران

لرد با لطافت زيادي كه در چشماش نبود، به چهره ي زشت بچه هاي مونتگومري خيره شد و در دل قربون صدقه شون ميرفت( الهي هر چي كروشيوتونه بخوره توي سر هري!! الهي كه بي لوموس بشه!! هر چي اكپليارموستونه بره توي چشمش و اينا )

تره ور كه از كافه تفريحات سياه برگشته بود، جهش بلندي كرد و روي شونه ي لرد نشست:

- غور نثارم!

- نجيني مگه با تو نبود؟

- بود ارباب! ولي بعد از خوردن يه زهرگلاسه، رفت موهاشو ميزانپلي كنه

لرد كه نميخواست كم بياره در مقابل تره ور، در حالي كه از جايش بلند ميشد، از كنار بچه ها گذشت و رو به روي مجسمه ي سالازار اسلايترين ايستاد. يكي از بچه ها در حالي كه به دو تاي ديگه با اين حالت نگاه ميكرد، پايين رداي لرد رو گرفت و بينيش رو باهاش تمييز كرد!

- هعي!! جد بزرگ.. ميبيني من چقدر عيالوار شدم؟ احساس ميكنم اين ولدمورت نميدونم چي چي نجيني خيلي چشماش به شما رفته و ميتونه بعد از من رياست مرگخوارا رو به عهده بگيره.

- تغ! تق!

- غور غور ميكنه

غور غور چيه؟! دارن در ميزنن!! بپر در رو باز كن( حتما كله زخميه )

- غور غور!! كيه كيه دز ميزنه، در رو با سيم سرور ميزنه؟!

- منم، منم مادرتون، چيزه يعني هري ام اومدم سرپرستي تونو به عهده بگيرم و محفل ارني تورنگ رو راه بندازم!!



*ارني تورنگ: از پستانداران؛ نوعي پرنده


موندنی شو!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۸۸
#45

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
مقر حکومتی مدیران

ایوان به در بزرگی نزدیک شد و در زد.

-کیه؟
-منم عالیجناب.میتونم چند ثانیه مزاحمتون بشم؟
-نه!
-آخه موضوع مهمیه عالیجناب.باید حتما باهاتون حرف بزنم.
-بیا تو.

ایوان در را باز کرد و وارد اتاق شد.هری پاتر روی تخت سلطنتش نشسته بود و مشغول شکار پشه بود.
-سرتو بدزد،آهان،گرفتمش.جونور موذی.دو ساعته داره وز وز میکنه.تو چی میخواستی بگی؟زود بگو و برو.نمیبینی کار دارم؟

ایوان درحالیکه سعی میکرد خودش را سراسیمه نشان بدهد گفت:
-عالیجناب اختشاش!ملت جادوگر ریختن تو نحوه.هرچی از دهنشون در میاد دارن بارمون میکنن.لطفا تشریف بیارین آرومشون کنین.

هری پاتر با ضربه مگس کش پشه مورد نظر را له کرد.
-اولا اغتشاش درسته.دوما بیا این جسدو جمع کن.حالم به هم خورد.سوما به استرجس بگو یه کاریش بکنه.مگه نمیبینی من کار دارم؟

ایوان صدایش را کمی پایین آورد.با لحن مرموزی گفت:
-خب،راستش نمیخواستم واقعیت رو بهتون بگم.ولی مجبورم.موضوع درباره اسمشو نبره.چند روز پیش شامشو خورد و رفت تو اتاقش.

هری:خب که چی؟این همه راه اومدی که اینو بهم بگی؟نمیبینی من کار دارم؟

ایوان که ظاهرا نمیدید هری پاتر کار دارد ادامه داد:
آخه تا سه روز بیرون نیومد.روز چهارم وقتی به اصرار بلاتریکس اومد بیرون ریشش شده بود این هوا

هری بالاخره دست از سر جسد پشه بخت برگشته برداشت و گفت:
-اون هوا؟تو سه روز؟

ایوان سرفه ای کرد و گفت:
-خب...یه ذره کمتر.یه ردای کهنه و پاره هم پوشیده بود.همش گریه و زاری میکرد.میگفت من در حق کله زخمی،یعنی جنابعالی ظلم کردم.این تاج و تخت حق اونه.کاش فقط یکبار دیگه میدیدمش و حکومت مرگخوارا رو دو دستی تقدیمش میکردم.حالا هر چی شما صلاح بدونین.

هری پاتر از جا بلند شد.مگس کشش را روی میز گذاشت.
-اگه اون اینقدر پشیمونه فکر میکنم بی ادبی باشه که درخواستشو رد کنم.یه ارتش اضافی ضرری نداره.میتونم محفلو گسترش بدم.اسمشم بذارم ...اممم...زود اسم یه پرنده بزرگ بگو.

ایوان کمی فکر کرد و گفت:لاشخور عالیجناب.

هری اخمی کرد.
-نه.این یه جوریه.بذار فکر کنم.محفل شترمرغ؟محفل سیمرغ؟حالا یه کاریش میکنم.بزن بریم.


ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱۲ ۲۲:۳۱:۲۱

آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸
#44

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
خلاصه سوژه :

پس از سالیان دراز،مونتگومری و نجینی با هم ازدواج کردن و پس از سالیان دراز تر،بالاخره ثمره این ازدواج،تولد سه فرزند انسان بود به نام های : نجینی مونتگومری ، مونتگومری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگومری.لرد که بسیار از این موضوع خوشحال شده بود،تصمیم میگره بیاد و چند روزی رو در کنار نوه هاش بگذرونه.

در این بین،محفلیون با سو استفاده از این موضوع،برای گفتن تبریک به لرد،وارد خونه مونتگومری میشن و با ژانگولر بازی و اینا،یکی از بچه ها رو میدزدن.لرد به شدت عصبانی میشه و آنتونین ،بلاتریکس و ایوان رو به همرا مونتگومری برای نجات بچه دزدیده شده میفرسته.مرگخواران با موفقیت از پس عملیات نجات بر میان اما در این بین،بلاتریکس توی خونه گریمولد گم میشه.

آنتونین بچه رو میبره پیش لرد و مونتگومری هم به دنبال بلا میره اما در راه دستگیر میشه.دامبل هم پیامی برای لرد میفرسته و میگه اگر مرگخوارارو میخواد،باید دو تا از بچه هارو تحویل بده.لرد از طرفی نمیتونه نوه هاشو بده و از طرفی براش افت داره مرگخواراش اسیر باشن،لذا به پیشنهاد مورگانا تصمیم میگیرن دو تا بچه رو بصورت بدلی با خوراندن معجون،تحت فرمان در بیارن و به اونجا بفرستن به جای دو تا بچه درخواستی دامبلدور.یکی از این بچه ها،هری پاتر هست.

لرد برای انجام این نقشه،مرگخواران رو به دو رگوه تقسیم میکنه و حالا بحث سر اینه که در قرعه کشی،چه کسی برای ساخت معجون پیچیده ای که باید بچه ها رو کامل تحت فرمان در بیاره برگزیده میشه.

و اما ادامه ماجرا :

لرد با صدای بلندی گفت : به معجون نیازی نیست،ایوان رو میفرستیم تا به بهانه مشورت های مدیریتی،هری پاتر رو بیاره
ایوان روزیه آهی کشید و به سرعت از اتاق خارج شد...

*******************************************************
چون این موضوع معجون سازی خیلی انحرافی بود،تغییر داده شد.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۹ ۱۷:۲۵:۳۲

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
#43

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
مورگانا لبخند تلخی زد و گفت : الان حس می کنم کاملا برای تمام عمرم توجیه شدم !

- خب خوبه . خیله خب بند و بساطتونو جمع کنید بچه ها . گروه اول خودشون موظفن یک برنامه بریزن و پاتر رو بدزدن و آنتونین و رابستن هم وظیفه دارن این دوتا بچه رو راضی کنن !

رابستن خمیازه ای کشید و گفت : مای لرد ، الهی من فدای اون لپاتون شم من فکر می کنم حرف زدن با این دوتا بچه زبون نفهم کار سخته به علاوه اون پاتر دردسرش از یک بچه نوزاد هم بیشتره ! من حس می کنم باید معجونی ساخت که تمامی قابلیت هایی که ما نیاز داریم رو داشته باشه و بدیم این دوتا بخورن که حالیشون نشه و وظیفه ی خوراندن این معجونی که باید ساخته شه هم بر عهده ی توده ی گروه اوله !

لرد دستی به سرش کشید و گفت : رابستن جان عالیه ! خب حالا معجون رو کی درست کنه ؟ به علاوه باید ذهنشون رو هم تحت اختیار داشته باشیم .

- اممم ! خب فداتون مای لرد من حس می کنم توده ی اول هر کسی که رو که شما انتخاب کنید باید معجون رو ظرف 1 روز حاضر کنه چون من و آنتونین فکر کردیم دیگه .

آنتونین چشمکی به رابستن زد و گفت : من رسما له مرامتم !

گروه اول عصبانی شدند و ناگهان مورگانا گفت : خیله خب ! من می خوام توی همون گروه دوم بمونم !

- شما خیلی چیزا می خواید ! کروشیو بشین !

- من فکر می کنم بهتره قرعه بندازیم و هر کسی که از بچه های گروه اول اسمش افتاد ، معجونو درست کنه !

- ما همگی موافقیم .

قرعه کشی برای درست کردن معجون آغاز شد . نفس ها در سینه ها حبس که ناگهان نام ....


گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
#42

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۱۳ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
لرد سیاه سرش را به علامت موافقت پایین آورد و لبخند شومی بر لبان دو مرگخوار و اربابشان نقش بست.


لحظاتی بعد - جلسه مرگخواران


همه مرگخواران( به جز بارتی و دراکو که در دو اتاق آنطرف تر در خواب ناز به سر برده و خواب های خوش میدیدن) به مورگانا که مشغول صحبت بود گوش میدادن

- خب همونطور که گفتم، قضیه از این قراره و نقشه ما هم اینه. اما اگه بخوایم نقشه مون رو عملی کنیم باید یه عملیات خاص تشکیل بدیم. یه عملیات ضربتی!

ایگور: Wow! چقدر هیجان انگیز!

-این عملیات باید دو گروه داشته باشه. یک گروه مسئول دزدیدن هری پاتره و گروه دیگه مسئول راضی کردن بارتی و دراکو هست. من بصورت شانسی اسامی زیر رو انتخاب کردم که به تأیید مای لرد هم رسیده. پاتر دزدان عبارتند از آنتونین دالاهوف،مونتگومری،بلاتریکس لسترنج، ایگور کارکاروف و پرسی ویزلی! راضی کننده ها هم عبارتند از بقیه مرگخواران.

- مورگانا این که نمیشه. ما کلا 3 نفریم. اون 2 نفر دیگه که زندانین!

- کروشیو آنتونین، چطور جرئت میکنی رو حرف من حرف بزنی؟

در این حین لرد از پشت سر مورگانا با صدای فس فس مانندی گفت: مورگانا

مورگانا که تازه یاد لرد افتاده بود با صدایی لرزان گفت : بله مای لرد؟

- فکر کنم بهتر باشه تو هم با گروه اول باشی. نظرت چیه؟

- ارباب فکر کنم بیشتر توی گروه ...

-

-داشتم میگفتم بنظرم بیشتر توی گروه اول بدرد بخورم. معلومه که جای من اونجا بهتره.

- موافقم مورگانا. خب حالا بهتر همه برن سرکاراشون.... اممم نه مورگانا شما بمون.

مورگانا:

- Wow! چه هیجان انگیز

- مورگانا من حس میکنم، یه زمانی من لرد بودم. درسته؟

- بله مای لرد.

- پس چرا کسی نباید رو حرف تو حرف بزنه مورگانا؟... حس میکنم یکم به توجیه نیاز داری اینطور نیست؟

مورگانا: نه ارباب همین الان توجیه شدم.

- ولی من نیاز دارم توجیهت کنم . پس ... کروشیو!



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#41

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
لرد سیاه به چشمان آنتونین خیره شد و با صدایی که از شدت خشم می لرزید گفت:
- دالاهوف! همه چیز زیر سر توئه. اگه بلا و مونتی رو نمی ذاشتی و تنها نمی اومدی این اتفاق نمی افتاد.

آنتونین با ترس و لرز گفت:
- اما ارباب، شما که گفتین براتون فرقی نمی کنه که اونا باشن یا نه. مگه شما نگفتین که همین که ولدمورت نجینی مونتگمری رو آوردم خیلی کار بزرگی کردم و قراره بهم پاداش بدید. پس چی شد که...

لرد سیاه ردایش را صاف کرد. چوب دستی اش را بیرون کشید و بعد در حالی که سعی می کرد آرام باشد، لبخند سردی زد.
- خوب گوش کن دالاهوف! ریش دراز بلا و مونتی رو گروگان گرفته و گفته تا وقتی که نوه هامو بهش تحویل ندیم اون دوتا رو برنمی گردونه! برای من اُفت داره که مرگخوارام اسیر اون ریش دراز باشن. یا همین الان یه فکری می کنی یا تا چند دقیقه دیگه به فالوده ی تسترال تبدیل میشی. انتخاب کن.

- ولی ارباب این کارا مخصوص خانوماست. می دونین من هیچ وقت بی ادبی نمی کنم و خودمو قاطی وظایف خانم ها نمی کنم. بلا که اینجا نیست، در نتیجه بهتره که از این موضوع بگذرید. بلا و مونتی خودشون خودشون رو آزاد می کنند و بعد دوباره همه به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنیم.

لرد سیاه با عصبانیت به آنتونین خیره شد. سپس با صدای سردی زمزمه کرد:
- آنتونین، یادمه یه زمانی مورگانا و نارسیسا هم ساحره بودن. نظرت چیه؟ به نظرت هنوز هم ساحره هستند؟

آنتونین سعی کرد که لبخندی بزند.
- ارباب، نارسیسا که اگه متوجه دزدیده شدن بلا و مونتی بشه مطمئنا" غش می کنه. مورگانا هم که..اممم..ارباب میشه یه نگاه به ساعتتون بکنین؟ غروبه..امم..نه این که بترسما..اما خب می دونید...

لرد سیاه با عصبانیت کروشیویی را به طرف آنتونین فرستاد و آنتونین با عجله از اتاق بیرون رفت.


نیم ساعت بعد- همان جا:

در اتاق به آرامی باز شد. مورگانا وارد اتاق شد و آنتونین که جای دو دندان روی گردنش دیده می شد پشت سر مورگانا داخل شد و در را بست. لرد سیاه به مورگانا که چشمانش سرخ شده بود نگاهی کرد و سپس به جای دو دندان خیره شد.
- خب مورگانا! فکر می کنم که تازه یه چیزایی خوردی و مغزت خوب کار می کنه. انگار انتونین همه چیزو واست تعریف کرده. راه حلی به نظرت نمی رسه؟

مورگانا به فکر فرو رفت. آنتونین در حالی که با دستانش جای زخم را مالش می داد، آهی کشید.
- مورگانا، چرا وقتی خون آشام میشی اربابو گاز نمیگیری؟ خب آخه هر روز هرچی خون تو تن من بدبخته می خوری بعد الان ارباب جلوت واستاده هیچ عکس العملی...

کروشیویی به آنتونین اصابت کرد و اورا ساکت نمود. مورگانا همانطور که در فکر بود سرش را تکان داد.
- خوردن خون ارباب؟ نه! من هرگز این جسارتو نمی کنم.

لرد سیاه با چشم غره ای به مورگانا فهماند که بهتر است هرچه زودتر فکرش را به زبان بیاورد. مورگانا که متوجه منظور لرد شده بود، لبخندی زد.
- دامبلدور اون قدر دل رحمه که فکر نمی کنم بلایی سر نوه هاتون بیاره. احتمالا" می خواد اونا رو به قیمت خیلی بالایی بفروشه. خب ما هم که مطمئنا" اون سه تا بچه ی نازنین رو به اونا نمی دیم. در نتیجه بهتره که از بدلشون استفاده کنیم.

مورگانا ساکت شد اما با دیدن چهره ی بهت زده ی لرد تصمیم گرفت که بیشتر توضیح دهد.
- منظورم اینه که باید سه تا بچه ی انسان که بلد باشن به زبون مار ها صحبت کنن جای نوه های شما جا بزنیم.

مورگانا حرفش را قطع کرد و نفسی کشید. سپس به لرد سیاه که شدیدا" در فکر بود نگاه کرد و لبخندی زد.
- یکی از اون بچه ها مطمئا" پسر برگزیدست! ما هری رو از خونش بیرون می کشیم و با یک سری تغییرات در ظاهرش و یک دستکاری کوچیک در حافظش اونو به جای نجینی مونتگمری می فرستیم! به جای مونتگمری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگمری هم دو تا بچه رو با نقشه به اونجا می فرستیم تا هم گولشون زده باشیم و هم اون دو تا بچه برامون جاسوسی کنند!

آنتونین پرسید:
- بلا ما از کجا باید این دوتا بچه ای رو که میگی پیدا کنیم؟

مورگانا لبخندی زد:
- اون دوتا بچه فقط دوتا اتاق با ما فاصله دارند. دراکو و بارتی!

لرد سیاه سرش را به علامت موافقت پایین آورد و لبخند شومی بر لبان دو مرگخوار و اربابشان نقش بست.


ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۷ ۰:۴۳:۴۴

وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#40

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
آنتونین در حالی که سعی در آروم کردن بچه داشت جغجغه ی بچه رو پرت کرد و شروع به دویدن کرد .

- مونتی ... مونتی .. بیا این بچه تو بگیر .

مونتی با عجله به طرف آنتونین رفت و بچه و آنتونین رو بغل کرد .

مرسی . تو دوباره جیگر طلای منو بهم برگردوندی ... الهی من فداشت شم عروسکم . بهت سخت نگذشت که ؟

بچه کوچولو لپاشو روی گونه ی مونتی کشید و صدای عجیب غریبی در آورد .

- مونتی بدو الاناس که بهمون برسن . این ادا و اصول رو بذار برای بعد .

- باشه . من بلاتریکس رو گم کردم .

- خاک بر سرت ! مگه لرد بدون بلا می ذاره پامونو بذاریم تو ؟ بچه رو میگیره و ما رو تو گور زنده می خوبونه ...

از اون طرف محفلیا جوگول فریاد می کشیدن ...

- بایستید وگرنه چشاتونو در میارم ...

- خفه شین ... مونتی بدو و از خانه ی محفل خارج شدن و وارد خیابون اصلی شدن !

- اوه ... مردم بس که دویدم . بلا کوشش ؟

- یعنی داخل مونده ؟ نگران اون نباش بر می گرده . بهتره بریم و این جیگرو تحویل لرد بدیم .

- نه این طور نمیشه . من بچه رو می برمش مونتی ، تو برو دنبال بلا .

- میشه من نی نی رو ببرمش ؟

- با من بحث نکن . برو دنبال بلا .

آنتونین با بچه به سمت لرد حرکت کرد و مونتی دنبال بلا رفتش . در همین حیل عده ای محفلی نقاب پوش وارد شدن و مونتی رو گرفتن .

دامبلدور با خوشحالی خندید و مونتی و بلا رو به هم دیگه گره زد و گفت : خب اینا همون برگ های برنده ی ما هستن . جیمز یک برگه بیار و به لرد بنویس که در صورتی اینا دو تا میگیرن که دو تا از بچه ها تحویل بدن !

جیمز : نوشتم . خب ببرمش ؟

- نه جغد می بره .

لرد ولردمورت خشمگین شد و نامه رو پاره کرد و فریاد زد .

- آنتونین بیا اینجا !!!!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۷ ۱۷:۴۵:۰۵

گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#39

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
آنتونين با اضطراب به دامبل و اطرافيانش را نگريست و با صدايی كه به زور از حنجره اش بيرون می آمد گفت :
-دامبل جون ، خواهشا منو ببخش . بذار برم .

دامبل با حالتی تهديد آميز چوبدستيش را حركت داد و سرش را كه گويی نشانه علامتی بود برای جيمز تكان داد . جيمز يويوش را پيچ و تابی داد و با سردرگمی پرسيد :
- ببخش منو عمو دامبل ، اين حركتی كه كردی يعنی چی ؟

دامبل دوباره همان حركت را تكرار كرد و با عصبانيت به جيمز زل زد . جيمز نگاه مبهمش را به دامبل دوخت و پرسيد :
- من نميفهمم چی ميگی عمو دامبل ؟

- بچه ابله ! اونهمه با هم تمرين كرديم اين علامتا رو ! اونوقت تو منو جلو ملت زايه ميكنی ؟ خجالت نميكشی ؟

- خوب حالا يعنی چی ؟

- يعنی ببندش !

جيمز نگاهش را از ملت محفلی به آنتونين ، از او به دامبل و از او به مونتوگومری نجينی ولدمورت انداخت و گفت :
- ببخش منو عمو دامبل ، الان من مدافع تيم كوئيديچ گريفيندورم .

- خوب ؟

- در نتيجه دلم می خواد ملت رو با ضربات چماق تنبيه كنم .

آنتونين كه مات و مبهوت به ملت محفلی چشم دوخته بود منوی مدريتش را درآورد و جلوی چشم همه ی محفليا گرفت و گفت ك
- نشانه مديرِ مخصوص ، ميتی كامان . نه ... چيز ، آنتونين دالاهوف !

جيمز با طمع به منو چشم دوخت و شروع به جيغ كشيدن كرد :
- عمو دامبل ، منم يكی از اينا می خوام ، عمو استرم از اينا داره .

آنتونين گوش مونتگومری نجينی ولدمورت كه داشت جغجغه اش را محكم به پایش می كوبيد كشيد و ادامه داد :
- يا می ذارين برم يا بلاكتون می كنم .

دامبل دوباره بر ريشش دستی كشيد و در حالر كه چشمهايش روی منوی مديريت ثابت مانده بود خطاب به محفليون گفت :
- بشتابيد برين اون منو رو از چنگالش در بيارين !

بعد زمزمه وار به خودش گفت :
- اگه مدير بشم چی ميشه !

بعد آنتونين رو به ملت محفلتی كه همه تريپ بروسلی رو گرفته بودن گفت :
- اون كلاغه رو نگاه كنين چه جوری قار قار ميكنه !

ملت همه برگشتن تا كلاغَرو ببينن آنتونين هم با هشياری بچه رو دنبال خودش كشيد و از اتاق بيرون رفت .

- عمو دامبل ، ما رو فرستاد پی نخود سياه !

دامبل با عصبنيت رو كرد به ملت و غرش كنان گفت :
- برين دنبالش احمقا !








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.