هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#58

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
سیریوس بلک، دست جیمز را گرفته بود و او را قدم قدم به جلو میبرد و میخندید...

جیمز که کم کم بدنش گرم شده بود، به آرامی پرسید:
_ عمو میشه یه سوال بپرسم؟

انوار خورشید بر سکوی نه و سه چهارم میتابید و صدای بوق قطار بلند شده بود... سیریوس به ساعتش که مانند دست های یک هشت پا دور دستش پیچیده شده بود و بسیار عجیب بود نگاه کرد و گفت:
_ آره بگو پسر...فقط سریعتر! زیاد زمان نداریم...قطار داره راه میفته باید بهش برسی...

جیمز: میخواستم بپرسم من مرده م؟ شما روحید؟ اینجا برزخه یا بهشته؟ چون خیلی خوشگله!

سیریوس: بخوای سوال بپرسی تا یه سال دیگه م بپرسی سوالات تموم نمیشه...هیچکس درست نمیدونه اینجا کجاست...اینجا ساخته ذهن خود توئه...هر چند ذهنت به پدرت خیلی شبیهه...اونم تجربه مشابهی در زمان جنگ هاگوارتز داشت و البته روح اون در حدی بود که باید دامبلدور میرفت و راهنماییش میکرد...منظورم این نیست که تو از اون پایینتری منظورم اون مقطع زمانی و تجربه های زندگی هری در اون زمانه...هری یه اسطوره بود!...

پای جیمز لنگید و سیریوس محکمتر زیر بغلشو گرفت...

جیمز: بذار یه کم استراحت کنم اینجا چند تا صندلی هست...راستی این صداها چیه؟ این صداهای زجه و این صداهای خوشحال؟

سیریوس: نمیشه استراحت کنی پسر! این تازه اولشه! مگه داستان زندگی پدرتو نخوندی؟ تازه از این بدتر هم خواهد شد! خیلی بدتر! از جهنم هم بدتر و اونوقت تازه کسی هم نیست که زیر بغلتو بگیره! خودتی و خودت تو زندگیت! کم بیاری لهت میکنن! کم نیاری بهت میخندن! خلاصه هر جوری باشی یه سازی میزنن ولی در نهایت باید خودت زندگیتو بسازی! دشمن هات که وضعیتشون مشخصه دوستات هات هم از دشمنات بدتر میشن بعضی وقت ها...
... منم نه که بخوام! وظیفه داشتم حالا که اومدی اینجا تا دم قطار راهنماییت کنم...هر چی بیشتر رو پای خودت وایسی بعدا بیشتر بنفعته...میدونم درک نمیکنی و دوست داری به من فحش بدی ولی چاره ای نیست...اون صداها هم مربوط به همنوعان ماست...

صدای بوق قطار ممتد شد... سیریوس با شتاب بیشتری جیمز را به سمت پله ها و ورودی قطار برد...سر جیمز گیج میرفت...دود سیاهی از قطار بلند شد و صدای گوشخراش حرکتش به گوش رسید و چند ثانیه بعد...

جیمز سیریوس پاتر به زور پلک هایش را باز کرد؛ در حالی که لب و دهانش خونی بود و روی سبزه ها دراز کشیده بود...او بازگشته بود...



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
#57

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
موجی از سرما تمام وجودش را گرفت.
مثل یک صبح زمستانی، با چشم های بسته، دستش کورمال کورمال به دنبال پتویی می گشت که احتمالا در همان نزدیکی بود. وقتی موفق به پیدا کردنش نشد، بدون باز کردن چشم هایش اخم کرد. جنین وار زانوانش را درون شکمش کشید و خودش را مچاله کرد. به هیچ عنوان قصد نداشت بیدار شود. اگر هوا تا این درجه یخ بود، پس زمستان بود و اگر زمستان بود، به لطف تعطیلات کریسمس، اجازه داشت بیشتر بخوابد.

جیمز..

کسی صدایش می زد. از فاصله ای دور. خیلی دور.
پلک هایش را به هم فشرد و بازوانش را بیشتر در هم پیچید. از سرما می لرزید. نه. نباید بیدار می شد. تعطیلات بود. باید می خوابید. برای بیدار شدن زود بود.

بیدار شو جیمز!..

جویده جویده گفت: کریسمسه..بابا..

جیمز سیریوس پاتر!

بی شک آن صدای نخراشیده ای که خواب را از سرش پراند، متعلق به هری پاتر نبود.
جیمز ناگهان چشم هایش را باز کرد و با وحشت نشست.
- اَخ..
سفیدی، چشم هایش را می زد.
سرش را میان دستانش گرفت و چشم هایش را دوباره بست. تمام خاطرات دردناک چند ساعت گذشته، در لحظاتی کوتاه، وحشیانه به تاریکی پشت پلک هایش هجوم آوردند.
کلاوس. تدی. آیلین. لرد ولدمورت.. طاق نما.

- نگاش کن..
به آرامی پلک هایش را باز کرد و دوباره بست. طول می کشید تا چشم هایش به نور عادت کنند. از میان چشم های نیمه بازش سایه ی مردی را می دید که نزدیک می شد.
چوبدستی اش را بیرون کشید: به مـ..ن نزدیک..نشو!

دیر شده بود. حالا مرد، در یک قدمی اش ایستاده بود.
جیمز دست دیگرش را سایبان چشم هایش کرد و بالاخره پلک هایش را باز کرد. سرش را بالا گرفت. مردی میانسال، با موهای بلند قهوه ای رنگ و چشمان خاکستری کنجکاوی، که با اشتیاق به او خیره شده بودند.
به نظر نمی آمد مرد، لرد ولدمورت باشد.
غریبه لبخند کم رنگی زد و دستش را دراز کرد. جیمز خودش را عقب کشید.
مرد، دوستانه تشر زد:
- یالا! من که پسر هری رو نمیکشم!

جیمز لحظه ای مردد ماند و بعد، دست مرد را گرفت.
غریبه با قدرتی خارج از تصور جیمز، او را بلند کرد.
شانه به شانه ی او راه افتاد. در مسیر سپیدی که افق نداشت.

- خوش شانس بودی که من پیدات کردم..

برای اولین بار، جیمز آثاری از نگرانی را در چشمان همراهش می دید.
- تو کی هستی؟
مرد خنده ی پارس مانندی کرد.
- تا حالا بهت نگفتن اسمت از کجا اومده؟
سرمایی که لحظاتی پیش وجود جیمز را گرفته بود جای خود را به گرمایی خوشایند داد.
- سیریوس..

پانمدی لبخند زد.
دستش را بر شانه ی جیمز گذاشت و او را به جلو پیش برد.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۰ ۱۷:۰۵:۴۴
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۰ ۱۷:۰۷:۱۱
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۰ ۱۷:۱۱:۰۲


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
#56

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
نفسش را در سینه حبس کرده بود و تقریبا روی پنجه‌هایش قدم بر می‌داشت. کفش‌هایش را قبل از ورود به کلاوس سپرده بود، گام‌های برهنه‌اش سبک‌تر و بی‌ صدا تر بودند.
شاید از نیک بختی اش بود که فلور به سوی سرداب می‌رفت، جایی که هر چه به آن نزدیک‌تر میشد، ظلمات آن عمیق‌تر می‌گردید و حتی نور چوبدستی فلور هم برای روشن‌ کردنش کافی نبود ولی آنقدر نورانی بود که چهره‌ی زن دیگر حاضر در سرداب را لحظه‌ای روشن کند و لرزه‌ای به اندامش بیاندازد. می‌دانست به تنهایی و حتی از زیر شنل، قادر به از پا در آوردن هر دوی آنها نیست.
- کی بود پشت در؟

فلور روزنامه‌ای که در دستش بود را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- مدل جدید تحویل پیام روز!‌ می‌بینم که بالاخره ساکت شد.

بلاتریکس جمله‌اش را اصلاح کرد:
- ساکتش کردم! تجربه فلور .. تجربه بهم یاد داده شکنجه‌ی روانی این موجودات رقت‌انگیز خیلی لذت‌بخش‌تر از شکنجه‌ی جسمانیشونه. مثلا بعد از اینکه خوب برای این توله‌ی خواهر عزیزم توضیح دادم که اگه ساکت نشه چه بلایی سر مادر بزرگش میارم، مثل یه گرگ رام و حرف گوش کن پوزه‌شو بست! مگه نه تدی؟

لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد و بعد بلاتریکس فریاد زد:
- جواب سوالمو بده!

غل و زنجیرها گویی طلسم شکنجه را تشدید می‌کردند. بلاتریکس دیوانه‌وار خندید و گفت:
- می‌بینی؟ صداش در نمیاد! در واقع وفاداریش قابل تحسینه... همین رقت‌انگیزش میکنه. دوست دارم اون پسر پاتر بتونه برگرده و دستم بهش برسه، اون موقع ببین چه نمایش سه نفره‌ای با اینا راه میندازم.
- بلا.. تو هیچوقت نگفتی چطور برگشتی، آره، از طاق نما استفاده کردی ولی چطوری؟ چرا بقیه استفاده نمیکنن.

بلا چانه‌اش را بالا گرفت و با غرور خاصی گفت:
- منم واسه خودم هورکراکس ساختم. نه... تعجب نداره... هورکراکس‌هایی که ارباب ساخت، به بقاش تو این دنیا کمک میکرد. هورکراکسی که اونور میسازی، فرق داره، باید یکیو قربانی کنی تا بتونی از اون پرده رد شی.
- برای همین مطمئنی این نقشه عملی میشه.. واسه برگردوندن ارباب!
- هنوز کاملا نه... واسه همین یکی از اینا باید میرفت.

بلاتریکس لحظه‌ای متفکرانه به دست فلور خیره شد، ظاهرا غرق در افکار و خیالاتش بود اما ناگهان گفت:
- این عکس و عنوان چه آشناست... فلور! من این روزنامه رو صبح زود خوندم، چرا باید دوباره تحویل بدن؟

نگرانی هر سه زن را در بر گرفت. به محض خروج فلور و بلا، آلیس به سوی تدی شتافت که بیحال کنار دیوار افتاده بود. چوبدستی‌اش را در آورد و مشغول باز کردن زنجیرها شد که رد عمیقی از کبودی روی پوست رنگ پریده‌‌اش به جا گذاشته بودند. زمزمه‌کنان گفت:
- تدی... منم آلیس... صدامو میشنوی؟

و لحظه‌ای کلاه شنلش را کنار زد. تدی از بین پلک‌های نیمه بسته، خرمن طلایی موهای آلیس را دید که بخشی از صورتش را پوشانده بود و لبخند ضعیفی زد.
- خوبه... میتونی راه بری؟ باید زودتر از اینجا خارج شیم.

دقیقه‌ای طول کشید تا دو پایش بتوانند وزنش را تحمل کنند. طی این مدت آلیس متوجه خون خشک‌شده‌ی اطراف چانه و دهانش شده و روایت کلاوس از اتفاقات سازمان اسرار را به یاد آورده بود و بر خلاف میلش، با وجود آنکه می‌دانست نگرانی‌اش بی‌دلیل است، کمی از همراهش وحشت داشت. تدی که انگار ذهنش را خوانده باشد، بی‌رمق گفت:
- نگران نباش آلیس! حتی گرگ درونم هم دوست رو از دشمن تشخیص میده.

آلیس روبروی تدی ایستاد و دست راستش را روی گونه‌ی او گذاشت و با لحنی مادرانه گفت:
- میدونم بچه جون! بگو ببینم... تانکس درونت واسه اینکه دوباره زیر شنل جا بشه، چوبدستی لازم داره یا نه؟

و در حالی که تغییر شکل تدی را تماشا میکرد، جواب خودش را داد:
-البته که نداره!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳
#55

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
درد..
و..
هجوم یک خاطره..


..
چماقش را با بی خیالی در دستانش تاب می‌داد که از راه رسیدند. جیمز داشت با هیجان چیزی را تعریف می‌کرد و تدی گرچه اخم کرده بود، ولی می‌شد نشانه‌های خودداری از خندیدن را در وجودش دید. موهای فیروزه‌ای صافش، بهم ریخته بود.. دلیل جذابیت همیشگی‌ش برای خانم‌های جوان!

وقتی به یکدیگر رسیدند، جیمز حرفش را قطع کرد:
- واسه چی با چماق توی راهرو می‌چرخی آخه؟!

ویولت خندیده بود. می‌توانست اعتراف کند از این که تنها مدافع دختر هاگوارتز باشد، لذت می‌برد. نوعی خودنمایی کودکانه! ولی تنها گفت:
- برای این که وقتی تدی منو دید، بتونه چماقمو ازم قرض بگیره و بزنه تو سر تو! یا نه.. بهتر از اون، خودم با چماق بزنم تو سرت!

و تا رسیدن به زمین کوییدیچ، سر به سر هم گذاشته بودند. ولی همین که جاروهایشان در هوا اوج گرفت و باد میان موهایشان پیچید، غرق در مستی از هوای خنک شبانگاهی، سکوت کردند. لحظاتی هست که باید با سکوت به اشتراک گذاشته شوند..

تدی اولین کسی بود که مهمانان ناخوانده‌شان را دید. جیمز در هوا اوج گرفته بود، ولی به ویولت که نزدیکش بود و داشت پدر بلاجر فلک‌زده را در می‌آورد اشاره‌ای کرد:
- اونجا رو نگـ...

و قبل از این که جمله‌ی تدی به پایان برسد، ویولت مانند تیر از کمان در رفته به سمت زمین شتاب گرفت. عامدانه، در فاصله‌ی چند سانتی‌متری تازه‌واردان به شدت جارویش را متوقف کرد و پایین پرید:
- چی می‌خواید اینجا؟

موهای سیاهش را که در باد آشفته شده بود، عقب زد و با حالتی تهدید آمیز، چماقش را به عادت همیشگی، در دستانش تاب داد. بر خلاف جیمز و تدی، مشکل بودلر ارشد و مالفوی، ارتباطی به خانواده‌هایشان نداشت. فقط، خیلی ساده، ویولت از ریخت مالفوی و دار و دسته‌ش خوشش نمی‌آمد!

اسکورپیوس پوزخندی زد:
- باباش کافی نبود، حالا مامان دار هم شده؟

مک‌لاگن و بلک، در دو طرف مالفوی خندیدند و او حتی قبل از این که خنده‌ی آنها تمام شود، اضافه کرد:
- هرچند همه‌مون شاهدیم که لوپین محلت نمی‌ذاره، بودلر!

- آخه همه‌مون می‌دونیم که تو تجربه‌های موفقی در ارتباط با دخترا داشتی و کاملاً می‌تونی درکشون کنی!

جیمز که این را گفت، خنده روی لب‌های آن سه نفر خشک شد و ویولت و تدی، ناخواسته با به یاد آوردن جیغ و دادهای دوست‌دختر سابق اسکورپیوس در سرسرای عمومی، زدند زیر خنده. تدی میان خنده‌ش گفت:
- پسر.. چه صحنه‌ی دل‌انگیزی بود!

جیمز حالا بین ویولت و تدی ایستاده بود و با بی‌خیالی، گوی‌زرینش را رها می‌کرد و می‌گرفت. کسی باقی نمانده بود تا به او بگوید که این حرکاتش، چقدر شبیه جیمز پاتر دیگری‌ست..!

لحن مالفوی حالا دیگر سرد و گزنده شده بود:
- اگه پسر هری پاتر بزرگ نبودی، هیشکی آدم حساب نمی‌کرد پاتر!

جیمز برافروخته شد. از این که او را به خاطر پدرش بشناسند، بیزار بود. او "پسر هری پاتر" نبود. یک نام ِ کامل داشت: جیمز. سیریوس. پاتر!

با همان لحن خصمانه‌ی پسر موبور، جوابش را داد:
- بیرون زمین پارس نکن اسکوبی! تیمت رو بیار تو آسمون تا ببینم بابای تو واست چی گذاشته!

و به سمت جارویش چرخید. اگر کمی بیشتر می‌ماند، برق بدخواهانه‌ی چشمان مک‌لاگن و اشاره‌ی نامحسوس مالفوی به او را، همانطور که تدی دید، متوجه می‌شد. یک بلاجر سرگردان و یک چماق.. مالفوی برای از پا در آوردن جیمز، به چیزی بیش از این نیاز نداشت..

ویولت که سوار جارویش شد، ناگهان فشار دست تدی را روی بازویش حس کرد. برگشت و با نگاهی پرسش‌گر، به او خیره شد. مهم نبود هوا چقدر تاریک باشد، او می‌توانست نگاه نگران برادر بزرگتر را بخواند.

- مواظبش باش ویولت!

لبخندی زد. مهم نبود هوا چقدر تاریک باشد، تدی می‌توانست لبخند اطمینان‌بخش مدافع ریونکلاوی را بخواند:
- همیشه هستم تدی!

نه.. مدافع فوق‌‎العاده‌ای نبود اما یک اصل در زندگی‌ش داشت: «مرده و حرفش!».. و نمی‌گذاشت هیچ بلاجری از نزدیکی جیمز رد شود. نه تا وقتی او زنده بود!..
.
.

درد..
روی زانوهایش افتاده بود و با خود می‌جنگید تا به درد نفس‌گیر دور شدن از روحش غلبه کند.. زمزمه کرد:
- نه تا وقتی من زنده‌م!..

سرش را بالا آورد. آیلین پرنس با چوبدستی کشیده و چهره‌ی در هم رفته از خشم و نفرت، آنجا بود!



ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۷ ۱۸:۵۴:۳۵
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۷ ۲۰:۱۵:۴۴

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۳
#54

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
گر وقت دیگری بود، اگر اوضاع به هم نریخته بود، اگر تدی را نبرده بودند، جیمز نرفته بود و ویولت با میل خودش وارد طاق نما نشده بود،شاید...شاید آلیس آن قدر به هم نمی ریخت. شاید بی توجه به حال و احوال کلاوس، او را به دنبال خود نمی کشید.

آلیس سردرگم درحالی که دست کلاوس در دستش می لرزید، خیابان های تاریک را پشت سر می گذاشت. سرانجام وارد کوچه ای بن بست شد و کلاوس را جلوتر از خودش هدایت کرد. دلش می خواست روی زمین سرد و نمور کوچه بنشیند و سرش را در میان دستانش بگیرد و گریه کند اما با وجود کلاوس نه...

نگاهش را روی صورت کلاوس دواند. گریه نمی کرد ولی می لرزید. آلیس سعی کرد لبخند بزند و زد. رو به کلاوس کرد و گفت:
- کل، بخند خاله ببینه! خواهرت زود برمی گرده، اون قویه و درصورتی قوی می مونه که برگرده و تو رو سالم ببینه.

کلاوس چیزی نگفت فقط به فشردن دفترچه اش در لا به لای انگشتانش ادامه داد. آلیس به ناچار گفت:
- توی دفترچت نقشه ای نداری؟ برای نجان تدی می گم!

مثل این بود که لب های کلاوس را به هم دوخته باشند.
- کل، من...
- تو خواهر من نیستی!
- نه! من کسی م که خواهرت بهش اطمینان کرده!

بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه کلاوس نشان از خشم بی انتهایش داشت که اکنون فوران کرده بود و آلیس می بایست این آتشفشان را خاموش می کرد.
- من هیچ وقت جای خواهرتو نمی گیرم کِل! ویولت از من خواسته نزارم تو حماقت کنی و می دونم که نمی کنی! حالا میشه بیای باهم به فکر نقشه ای واسه نجات تدی باشیم!

کلاوس شروع به ورق زدن دفترچه اش کرد و این نشانه خوبی بود.

عمارت اربابی مالفوی ها

- فلور، ببین کی داره در می زنه؟ من می رم اون توله گرگو ساکت کنم.

بلاتریکس و فلور همزمان از جایشان بلند شدند. فلور از راهرو عریضی که پر از تابلوهای جادوگران و ساحره های اصیل زاده بود، رد شد و با بی حوصلگی در را باز کرد.
- سلام خانوم! پیام امروزو واستون آوردم.

فلور چهره ی پسرک روزنامه به دست را از نظر گذراند. تا آن جا که یادش بود روزنامه ها را جغدها می آوردند نه پسبچه ها!
- چرا تو آوردی؟ چقدر بهت پول میدن جای جغدا کار کنی؟

پسرک بی توجه به لحن فلور ادامه داد:
- جغدای پیام امروز گرفتار یه بیماری واگیردار شدن و طی این چند روزه قراره من روزنامه ها رو برسونم.

کلاوس سعی کرد لرزش صدایش را به حداقل برساند. وقتی جمله اش را به اتمام رساند، نسیم ملایمی را حس کرد. پس آلیس موفق شده بود.

فلور روزنامه را از دست کلاوس بیرون کشید و در را به رویش بست. کلاوس نفس راحتی کشید از پله ها پایین رفت.طبق گفته آلیس تغییراتی که در صورتش داده بود، تا یک ساعت دیگر از بین می رفت. فقط امیدوار بود شنل نامرئی مثل همیشه کارش را خوب انجام بدهد و او بتواند در حداقل زمان ممکن دوباره خواهرش را ببیند.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱:۰۰ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۳
#53

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
اگر خواهر یا برادر بزرگتر داشته باشید، می‌فهمید چطور می‌شود در وجود یک نفر، پدر و مادر و بهترین دوست زندگی‌تان جمع شود. چطور کسی هست که مطمئنید هرگاه به دردسر بیفتید، هرجایی که باشد خودش را می‌رساند، بین شما و هرچیزی که جرئت تعرض به شما را داده می‌ایستد و برایتان می‌جنگد. در عین حال، کسی هست که می‌تواند به خاطر تصمیم‌های احمقانه و اشتباهاتتان، حسابی گوشتان را بکشد و بهتان بفهماند چه حماقتی کرده‌اید. و با وجود اشتباهات شما، کنارتان خواهد ماند. برایتان.. خواهد مُرد..!

فلش‌بک

کلاوس روی زمین سرد انبار جاروها زانو زده بود و با دستانی لرزان، دفترچه‌‌ش را ورق می‌زد. ویولت در راه بود. ویولت داشت می‌آمد تا فکری کند و در این فاصله، او می‌توانست خلاصه‌ی تحقیقاتش در مورد طاق‌نما را مرور کند. این لرزش دستانش اگر متوقف می‌شد.. لعنتی! از سرما بود یا..
- همینه!

و از شوک صدای بلندش، خودش دستش را روی دهانش فشرد. پیدا کرده بود. معلوم است که هرکسی نمی‌تواند برود و بیاید. می‌دانست که برای بازگشت انسان‌های زنده راهی هست.. می‌دانست زمان خاصی دارد.. اما مطمئن نبود که چطور می‌شود انسان زنده‌ای به اراده‌ی خودش برود و بازگردد.. حالا، پاسخ پیش رویش بود:
چنانچه قسمتی از روح انسان زنده با طلسم باستانی فوق، در جهان فانی باقی بماند، فرد مذکور می‌تواند هر زمان که اراده کند، با جستجوی دوباره‌ی روحش در جهان هستی، به سمت دیگر دروازه باز گردد و در این سفر، انسان‌های دیگری را، خواه مُرده و خواه زنده...


- کلاوس؟!

و اگر خواهر بزرگتری داشته باشید، می‌فهمید چطور ممکن است با دیدن چهره‌ی نگران و آغوش همیشه آماده‌ش، ناگهان بغضتان بترکد..!

نفهمید چطور برایش تعریف کرد و نفهمید چطور ویولت تاب آورد زیر ضربات پی‌درپی گفته‌های تلخش. ولی به خود آمد و دید در آغوش خواهرش، دارد با بغض می‌گوید:
- حالا چی‌کار کنیم ویولت؟

و خواهرش او را از خود جدا کرد. در چشمانش زل زد و خیلی جدی گفت:
- ما بودلرا رسم نداریم رفقامونو تنها بذاریم. من می‌رم اونور، تو و آلیس هم برید نجات تدی.

کلاوس گیج شد:
- آلیس؟ آلیس از کجا اومد؟

ویولت خندید:
- از اونجایی که قبل از اجرای طلسم روی من، باس بریم بیاریمش تا داداش کوچولوی من اینور تنها نمونه!

پایان فلش‌بک

- نــه!! لعنتی!!

ویولت جلو پرید تا دست آیلین را بگیرد، ولی دیگر دیر شده بود. شتابان در جیبش به جستجو پرداخت:
- من باید سریع‌تر برم. جیمز تنهایی از پس آیلین برنمیاد. گوش کنید..

کلاوس ناخواسته به بازوی ویولت چنگ زد. وقتی داشتند قسمتی از روحش را بیرون می‌کشیدند تا در این دنیا بماند، خواهرش مانند ماری زخم خورده از درد به خود پیچیده بود. آیا می‌توانست به دنیای مردگان برود و صحیح و سالم بازگردد؟ اگر اشتباه کرده بود.. اگر طلسم غلط بود.. اگر..

ویولت حال برادر رنگ‌پریده‌ش را فهمید:
- نترس داداشی. آبجی‌ت سخت‌جون‌تر از این حرفاس. من با جیمز برمی‌گردم. برید تدی رو پیدا کنید، نذارید بیاد دنبالمون. نذارید.. آلیس! نذار کار احمقانه‌ای بکنن! باشه؟ داداش.. مراقب خودت باش و.. مراقب این!

روبانی را که قسمتی از روحش را حمل می‌کرد، کف دست برادرش گذاشت. لحظه‌ای در آغوشش کشید و بعد، به دنبال آیلین وارد طاق‌نما شد.. بدون این که بداند آخرین گذرنده‌ی آن دروازه‌ست..!

پسرک، مات ماند. گویی در جستجوی آخرین تصویری بود که از خواهرش در فضا شکل گرفت.. یا آخرین تصویری که از جیمز به خاطر داشت.. اندکی به طاق‌نما نزدیک شد. نکند هرچه ویولت از قسمت باقی‌مانده‌ی روحش فاصله می‌گیرد، درد بیشتر به وجودش پنجه بیندازد؟ نکند نتواند.. نکند نشود..

آلیس دستش را روی شانه‌ی کلاوس گذاشت:
- باید بریم کلاوس. ویولت از ما یه چیزی خواسته بود!
-______________________________-


نمی‌دونم واضح هست یا نه. آدمای زنده‌ای که از طاق‌نما رد می‌شن، توی یه تاریخ و ساعت خاص فقط می‌تونن برگردن [ با کسی که همراهشون باشه. ] ولی با اون طلسمی که کلاوس اجرا کرده، ویولت هروقت بخواد و هرجای دنیای مرده ها که باشه، می‌تونه برگرده. [ با کسی که همراهشه. ] و البته انقدرم کشکی نی که مرده‌ها بذارن همچین فرصتایی ( آیلین - جیمز - ویولت ) از دستشون بره و یحتمل توجهشون جلب می‌شه به تنها زنده‌های سرتاسر اون سرزمین!

از طرفی، توی پست دامبلدور، متوجه شدیم یه آلیستر نامی هست که داره با مرگ معامله می‌کنه و هم مرگخوارا، هم محفلیا دارن بازی می‌خورن این وسط. آلیستر می‌خواد جاودانه شه، فاج هم واسه همینه که اونقدرا پیر نشده و آلت دست ِ این باباس. آلیستر دروازه رو بسته، نتیجتاً ویولت و جیمز و آیلین اونور گیر افتادن و هیشکی نمی‌تونه بره یا بیاد!

هوم؟


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۶ ۲:۲۶:۲۱


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳
#52

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
در واقع اگر شما هم قبول داشته باشید باید بگویم "می دانیم" که در تمام زمان ها و دوران ها همیشه بزرگترین جادوگرهای سیاه و سفید وجود دارند. لشگرهای سفید و سیاه، نور و تاریکی.. همیشه و همواره رهبران و قهرمانان خودشان را دارند و همیشه کسی هست که افراد بزرگ و کوچک هر گروه به دور او جمع شوند. این تعادل زمانه ست.. اما گاهی با وزنه ای در میانه می شود مخفیانه تعادل را حفظ کرد، یا دست کم تعادل را به هم نزد، فقط یک وزنه ی خاکستری رنگ در این بین مورد نیازست!

***


غریبه ی روی تپه با شور و حرارتی خاص مشغول طلسم خوانی بود که مرد کوتاه نسبتا چاقی ترسان و لرزان به او ملحق شد. کلاه لبه دار لیمویی رنگی روی سرش بود و پالتوی ضخیمی را مثل بیماران تب دار محکم به دور خودش پیچیده بود.

نه غریبه ی طلسم خوان توجهی به تازه وارد کرد و نه عکس این قضیه صادق بود. تازه وارد با ترسی بیشتر از لحظه ی اول ماجرا را دنبال می کرد اما آن جادوگر غریبه گویا از تک تک لحظاتش لذتی بی انداره می برد. هر حرکت چوبش که طوفانی راه می انداخت و شراره های آتش و اخگرهای رنگارنگ به اطراف می پراکند.. هر حرکتش و ادای هر واج از وردهایش برایش مانند بهترین عسل های دنیا شیرین و معطر بود!

اما این طلسم خوانی و آن لذت شیرین تر از عسلش تا ابد باقی نمی ماند، هیچ چیز تا ابد باقی نمی ماند.

در انتها شعله های بی وقفه ای که از چوبدستی مرد زبانه می کشیدند و مثل درندگان بر روی چمن زار می دویدند خاموش شدند و باد سهمگینی که ابرهای تیره ای را بالای تپه به چرخش وا داشته بودند و آوای وردهای باستانی غریبه همه با هم به صاعقه ای پیوستند و پایان یافتند. صاعقه ای که به کنده ی درخت عظیم بالای تپه برخورد کرد و زبانه های آتشی خاکستری رنگ از آن متولد شدند.

غریبه دست از کار کشید و با چهره ای از خود راضی به سوی تازه وارد برگشت. قهقهه می زد و از تمام اجزا و ارکان صورتش خودستایی و غرور می چکید.. اما به نظر در اعماق چشمان درخشانش قدرتی عجیب و دانشی کمیاب نهفته بود.

- می بینی کورنلیوس! ما تونستیم به همه ی خواسته هامون برسیم.. به تمام افکار ناب و بکرمون! ها ها ها.. در حالی که مرگخوارای قدرتمند و هوشمند دارن برای چیزی که بهش نمی رسن دست و پا می زنن!

کورنلیوس فاج، عملا در میان پالتوی ضخیمش پناه گرفته بود گویی که این پالتو می تواند به او امنیت ببخشد. فاج در حالی که می لرزید به زحمت گفت:

- اما آلیستر... مـ مرگ خواا را و محفلیی ها تا کی ممکنه نفهـ ـمن که د دا اریم همشون رو د دور می زنییـ ـیم؟ بالا خـ خره توجهشـ.. ن جلب میشه!
- اونا حتی اگه بفهمن که بازی خوردن بازم نمی تونن بفهمن کی پشت این ماجراست، بر فرض هم که بفهمن.. چیز زیادی راجع به اون طرف نمی دونن، همشون به ما محتاجن!

کورنلیوس فاج همچنان مثل بید می لرزید و آتش خاکستری رنگ پشت سرشان شعله ور بود و ترق ترق صدا می داد. مردی که آلیستر خطاب شده بود رو به فاج ادامه داد:

- من به زودی طاق نمای وزارتخونه رو از کار می ندازم.. خوب نیست که این آدما اینقدر بی مهابا ازش استفاده کنن، ممکنه جاودانگی ما به خطر بیوفته. فعلا ما همین آتش مرگ رو داریم، پاسخگوئه نیازهای ماست!

کورنلیوس فاج به آتش خاکستری خیره شد. حقیقت داشت که رنگی بهتر از این برای مرگ پیدا نمیشد. آتش سردی که فقط خود مرگ را گرم می کرد..

سازمان اسرار

مرگخوارها اندکی قبل به همراه تدی از آنجا رفته بودند و آیلین پرنس تنها آنجا مانده بود در حالی که در تلاش بود تا خونریزی زخمش را با جادو متوقف کند. تقریبا تمام زخم را جوش داده بود و می خواست نفس راحتی بکشد که زخم ها دوباره سر باز کردند و خونریزی از سر گرفته شد. آیلین زیر لب ناسزایی گفت و به ساعت شنی نگاه کرد. چقدر مانده بود که پسر پاتر برگردد؟

.. چقدر مانده بود که ویولت با محفلیها سر برسد؟

در همین زمان بود که دستی شانه ی سالم آیلین را لمس کرد.

- هی! سلام خانوم!

ویولت و دو نفر دیگر دقیقا پشت سر آیلین ایستاده بودند و چه جوانمردانه دشمن غافلگیر شده بود! آیلین با وحشت عقب پرید و نبرد شروع شد.

پرتوهای رنگارنگ سه محفلی و آیلین آتش بازی خیره کننده ای راه انداخته بودند اما وزنه به طرف محفلی ها سنگین تر بود. آیلین کم کم داشت کنترل نبرد را از دست می داد که ناگهان همه چیز تغییر کرد.

باورش برای او غیر ممکن بود. مُرده بود؟ امکان نداشت، محفلی ها بهتر از آن بودند که کسی را بکشند، او پیش خودش فقط یک جواب داشت: "در بحبوحه ی نبرد درون طاق نما افتاده بود!"


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳
#51

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....

جایی وسط فریادش، صدای تدی در هم شکست; درست مانند خودش که روی دو زانو به زمین افتاده بود و جسمش را دیگر حس نمیکرد. گویی بند بند وجودش از هم گسسته شده بود و دیگر آنجا چیزی جز پوسته‌ای تو خالی، جز سایه‌ای از تد ریموس لوپین باقی نمانده بود. خیره به پرده‌ای که مقابل طاق‌نما موج بر می‌داشت نگاه می‌کرد و لب‌هایش به شدت می‌لرزیدند اما اگر با دقت کسی گوش می‌کرد، اگر فریاد‌ها و جیغ‌های پیروزمندانه‌ی مرگخواران اجازه می‌داد، میشد شنید که با هر بازدم بریده بریده‌اش اسم برادرش را صدا می‌کند.

- آخی... توله گرگ بیچاره! میخوای به آنتونین بگم افسارتو ول کنه، تو هم بری پیش صاحبت؟

تدی دندان‌هایش را بهم می‌فشرد و سعی میکرد طعنه‌های بلاتریکس را نشنیده بگیرد. هر چند شکی نداشت که اگر لحظه‌ای.. فقط لحظه‌ای چیزی حواسشان را پرت می‌کرد، همان یک لحظه برایش کافی بود که خودش را به طاق‌نما برساند. پس این کلاوس لعنتی کجا بود؟

زیر شنل نامرئی ایگناتو پورل، کلاوس بودلر، رنگ پریده و لرزان شاهد همه چیز بود. لحظه‌ای که جیمز به آنسوی پرده رفته بود، طلسمی که روی کلاوس کار گذاشته بود هم باطل شده بود که وحشت او را دو چندان میکرد ولی هم‌چنان بی حرکت زیر شنل مانده بود. مغزش مثل ابر کامپیوتر مشنگ‌ها به سرعت در حال پردازش میلیون‌ها داده بود، میلیون‌ها داده‌ای که هیچ خروجی قابل قبولی نداشتند. صدای سرد آیلین در گوشش زنگ زد، هر چند مخاطبش نبود، احساس می‌کرد که خون در رگ‌هایش منجمد شده است.

- می‌پرسی برای چی تو رو زنده نگه داشتیم؟ بهر حال معلوم نیست یه پسر سیزده ساله چقدر از پس این کار بر بیاد، دشمنای پدرش هم هستن اونور... شاید نذارن برگرده. نگران نباش...

آیلین که خم شده بود و چهره به چهره‌ی تدی با او حرف میزد، دست در جیب ردایش کرد و ساعت شنی کوچکی را در آورد و روبرویش گذاشت. لبخند ترسناکی روی چهره‌اش نشست و ادامه داد:

- اگه تا وقتی که این ساعت صفر میشه برنگرده، یا بدون لرد سیاه برگرده، تو رو میفرستیم اونور.

نگاه تدی بین ساعت شنی، صورت آیلین و بخشی از طاق نما که از پشت سرش نمایان بود، در حرکت بود. شن‌های زمان به آهستگی و نرم نرمک سر می‌خوردند و به سوی دیگر خود را می‌رساندند و ساعت‌ها طول می‌کشید تا نوبت به او برسد. گرگ درونش هر لحظه بیدارتر میشد، دلش میخواست این زن که با این لبخند مشمئزکننده روبرویش خم شده بود را از هم بدرد... مرز منطق و جنون دیگر برایش وجود نداشت.

چیزی بیشتر از خودداری لازم بود که کلاوس آن لحظه از مخفیگاهش خارج نشود یا فریاد نکشد. تدی تنها بخشی از بدنش که آزاد بود را به سمت آیلین پرتاب کرد و با تمام قدرتی که در خود سراغ داشت، دندان‌هایش را در کتف آن زن فرو کرد. جیغ آیلین و فریاد تدی با طلسم‌هایی که به سمتش روانه شدند در هم آمیخت و تنها لحظه‌ای طول کشید تا لوپین جوان، بیهوش، نقش بر زمین شود. آیلین که آشکارا غافلگیر شده بود، در حالی که چشمانش از خشم سرخ شده بودند و دست راستش را روی کتف مجروحش گذاشته بود، خطاب به مرگ‌خواران گفت:

- این حیوون وحشیو یه جا زنجیر کنین... یه پوزه‌بندم بهش ببندین!

و با نفرت اضافه کرد:

- حیف که لازمش داریم... هر چند... دیر یا زود کارش یه سره میشه.

اگه ویولت اینجا بود، می‌دونست چیکار کنیم!

کلاوس گویی منتظر بود که افکارش را برای خودش بلند بخواند. به آرامی در حالی‌که از آن اتاق پاورچین پاورچین خارج میشد، از جیبش، آینه‌ی دو طرفه‌ای را در آورد و نام خواهرش را زمزمه کرد.


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۵ ۲۲:۰۸:۴۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
#50

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

یک بار، نویسنده‌ای به نام آلبر کامو در جایی گفته بود: «هیچ‌کس هیچ‌وقت نمی‌فهمد بعضی‌ها چه تلاش فوق‌العاده‌ای می‌کنند تا عادی به نظر برسند.» و اگر در مورد یک جادوگر می‌توانست این گفته صحّت داشته باشد، آن، جیمز سیریوس پاتر بود. با چنان شدّتی چوبدستی‌ش را می‌فشرد که بندانگشتانش سفید شده بودند و می‌کوشید نلرزد. نه خودش، نه چوبدستی‌ش. تدی کجاست؟ تدی کجا بود..؟

نگاهش بین مرگخواران می‌دوید، ولی پوزخندی زد:
- به نظرم همون یه بار که بابام رفت پیشوازش واسه هفت.. دقیقاً هفت! پشتش بس بود، نبود؟!

صدای جیغی بلند شد و جیمز، زن‌دایی سابقش را دید که چهره‌اش از خشم و نفرت در هم رفته بود:
- چطور جرئت می‌کنی.. چطور..

آیلین دستش را به نرمی بالا آورد و با همان یک حرکت، گویی صدای فلور بریده شد. چیزی در وجود این زن بود که سایرین از او می‌ترسیدند. یک هژمونی پنهان. جیمز فهمید کسی که باید مخاطب قرارش دهد، کیست. به آن زن خیره شد و از دیدن لبخند سرد و بی‌رحمش، یخ کرد.

- دنبال برادر نازنینت می‌گردی پاتر، نه؟

جیمزی که با مادر زیرکی چون جینی پاتر بزرگ شده بود، دیگر بدیهی‌ترین اصول یک دستی زدن را می‌دانست. شانه‌ای بالا انداخت:
- نمی‌دونم داری در مورد چی حرف می‌زنـ... تدی!!

وحشت مانند ماری خزنده از گلویش بالا آمد و راه نفسش را بست. همین که آیلین کنار رفت، تدی که به وضوح مورد اصابت چندین طلسم قرار گرفته و به شکل اصلی‌ش بازگشته بود، پدیدار شد. باید به خودش یادآوری می‌کرد. «نفس بکش جیمز. اون زنده‌س. نفس بکش..» گویی درونش دو انسان متفاوت با هم در جدال بودند. یکی که می‌خروشید و می‌جنگید و می‌خواست به هر قیمتی شده به سمت تدی بدود، بازوهایش را از چنگال آهنین دالاهوف و کراب بیرون بکشد و دیگری که می‌شد نامش را "عقل سلیم" گذاشت، کسی بود که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد و در سکوت، آن یکی را عقب می‌راند. قطره‌ی عرق سردی، از گوشه‌ی پیشانی پسرک به پایین لغزید..

صدایی که شنید، هیچ شباهتی به صدای خودش نداشت:
- ولش کنید.. بذار بره! آیلین.. بذار بره!

صدای خنده‌ی آیلین مانند صدایی از دور دست، در سرش پیچید و محو شد و صدای تدی را، اگرچه بسیار ضعیف‌تر بود، با گوش جانش شنید:
- داداش کوچولو..

آیلین داشت لذت می‌برد. قرار بود لذتش بیشتر هم شود:
- خب جیمز، داشتیم در مورد رفتن به استقبال سرورمون صحبت می‌کردیم با هم.

آگاهی، مانند مشتی پولادین، به شکم تدی خورد و نفسش را بند آورد. نه! نه! به چشمان فندقی جیمز چشم دوخت و مثل همیشه، توانست تمام افکارش را بخواند.. با چنان شدّتی به خود پیچید که اگر آسیب‌ندیده بود، با همان یک حرکت از دست مرگخواران نجات میافت:
- نــــه!! نـــه جیمز!!

آیلین صدایش را بالاتر برد:
- کدومتون می‌رید به استقبال لرد سیاه؟ تو می‌ری پاتر، یا مثل پدرت که پشت همه‌ی هوادارش قایم شد، پشت توله‌گرگ دست‌آموزت کِز می‌کنی؟!

تدی وحشیانه دستانش را کشید تا خودش را آزاد کند:
- نـــه جیمز! من می‌رم! من می‌رم!

لحظه‌ای، برق خشم و نفرت و وحشت در چشمان جیمز درخشید. می‌دانست چه می‌خواهند. اگر نمی‌رفت، هر دویشان کشته می‌شدند، اگر می‌رفت.. شاید می‌توانست برگردد.. شاید می‌توانست حتی با دامبلدور برگردد.. یا سیریوس بلک ـی که اسمش را بر خود داشت.. یا..

حالتی از تسلیم در صورتش پدیدار شد و همان تصمیمی را گرفت که سال‌ها پیش، پدرش گرفته بود. به آرامی گفت:
- من می‌رم..
- تو نمی‌تونی با من این‌کارو بکنی!!
- تدی آروم باش. همه‌چیز درست می‌شه.

لبخندی ملایم و اندوهگین، آخرین چیزی بود که جیمز برای برادر ارشدش داشت. فریادهای تدی در تلاش و تقلا برای نجات خودش، در میان قهقهه‌ی شادمانه‌ی مرگخواران گم شد و ناباورانه شاهد قدم‌های محکم جیمز کوچکی بود که به سمت طاقی رفت و...

از آن گذشت!!..
___________________________________


نیازی به توضیح داره؟ جیمز به جهان مردگان رفته، تدی دست مرگخواراست که می‌خوان لُرد رو از اون دنیا برگردونن و کلاوس زیر شنل نامرئی خشک شده.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
#49

کلاوس بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۳:۴۱:۱۲ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
در موقعیت های سخت چه می کنید؟ فریاد می زنید؟ می دوید و فرار می کنید؟ کلاوس بودلر و جیمز پاتر در همان موقعیت سختی بودند که نیاز به فریاد داشت. اما اگر در جمعی که سرشار از مرگخورانی است که با سوءظن اطراف را می پایند و شما حتی از ترس صدای قدم هایتان نمی توانید کمی بر سرعتتان بیفزایید، گیر کرده باشید، دقیقا احساس بودلر و پاتر جوان درک می کردید.

آن ها به آرامی پشت سر تدی که به شکل پرفسور فلیت ویک در آمده بود و با آن پاهای کوتاهش تندتند قدم بر می داشت، حرکت می کردند. راه آشنایی برای آن دو نوجوان نبود اما جیمز از این موضوع مطمئن بود که تدی ریموس لوپین اکنون در راه طاق جهان مردگان است. مرگخواران نیز در جلو و با فاصله کمی از تد به همان سمت می رفتند.

جیمز زمزمه ای آرام را شنید. صدای کلاوس بود که به آرامی سعی می کرد با او صحبت کند.
- جیمز، چی شده؟
- یه لحظه بیرون رو دیدم، تدی داره دنبال مرگخوارا می ره به طاق جهان مردگان، اما ...

جیمز دیگر هیچ نگفت؛ چون صدای خاص قدم های تدی را نمی شنید. شاید از راه دیگری رفته باشد. همینطور صدای پاشنه های بلند کفش آیلین پرنس نیز دیگر به گوش نمی رسید. جیمز شک کرده کرده بود اما همچنان در همان راه، ادامه دادند.

چند ثانیه در تاریکی به راهشان ادامه دادند. سکوت همچون بیماری فضا را در می نوردید و آن راهرو، بی انتها به نظر می رسید. جیمز سقلمه ای به کلاوس زد و با سر به او فهماند که باید بایستند. ایستاد و چوبدستی اش را از زیر ردایش بیرون کشید. دست حامل چوبدستی اش عرق کرده بود. وجود هردو سرشار از اضطراب و تشویش بود.
[b]
***[/
b]

- می خوای چی کار کنی، جیمز؟
- فکر می کنم اونا فهمیدن، تدی تغییر قیافه داده و گرنه تا الان باید می رسید.

کلاوس عینکش را که به خاطر شلن کج شده بود، صاف کرد و در حالی که شنل را روی دستانش انداخت بود،به جیمز گفت:
- حالا می خوای چی کار کنی؟

جیمز هیچگاه کلاوس را آن طور ندیده بود. مضطرب و بی قرار.. با لحنی ارام کننده رو به او کرد:
- من یه نقشه دارم فقط تو باید به تمام حرفای من گوش بدی..

کلاوس با تردید سر تکان داد. بار اول بود که از نقشه ای پیروی می کرد.
- تو زیر شنل می مونی و منم وارد جهان مردگان می شم، از همین طاق..
- اما..
- اما بی اما.. همین الان برو زیر شنل.

کلاوس این کار را نکرد. به چشمان جیمز خیره شد، قصد داشت او را از این نقشه منصرف سازد اما در ذهنش تدارک نقشه ای دیگر را می داد.

صدای قدم های چند نفر سکوت اتاق را از بین برد. جیمز شنل را از کلاوس گرفت. آن را باز کرد و در حالی که قطرات اشک، به آرامی از گونه اش پایین می غلتیدند، آن را بر روی سر کلاوس انداخت. چوبدستی اش را بیرون کشید و وردی بر او اجرا کرد. کلاوس دیگر حرکتی نکرد.

چند لحظه بعد هیچ چیز در آن فضای قیرگون دیده نمی شد اما با ورود چند مرگخوار سیاه پوش همه چیز تغییر کرد. آیلین پرنس با قدم های استوار و چشمانی که برق موفقیت در آن می درخشیدند پشت سر آن ها قدم بر می داشت. یکی از مرگخوارانی که به نسبت هیکل درشت تری داشت، جلو آمد و فریاد زد:
- پاتر.. خودتو نشون بده، ما می دونیم که اینجایی!

جیمز به آرامی از زیر شنل بیرون آمد. چند مرگخوار جدید را به صورت دسته ای در جلوی آیلین پرنس دید و این تنها چیزی بود که پس از شنیدن جمله آیلین پرنس آن را مشاهده کرد:
- علاقه ی زیادی به دیدار مردگان داری، پاتر؟ خب، چطوره برای استقبال از سرورمون بری؟




تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.