هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۷ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 224
آفلاین
*** ارشد گریفیندور ***


1. درباره ی فلسفه ی انتخابات یه چند خط بنویسید. ( 5 نمره )

فلسفه ش، هوم... فلسفه ی خاصی نداره استاد شما یه طوری رفتار میکنین انگار تازه واردین خودین بیش تر از من میدونین که. کلا اینطوریه که هرکس بیش تر قپی بیاد برنامه هاش خفن باشه و بتونه یه خانواده ی پر جمعیتو به سمت خودش بکشونه وزیر میشه. مثلا شما بگو من برای کرمای فلوبر محل زندگی میسازم، یعنی احتمال وزیر شدن از صفر به میلیون تغییر میکنه. کاندیدا شدنم اینطوریه که یه چند روز بچه ی خوبی میشی تا وقتی کاندیدا شدی تایید صلاحیتت کنن بعد چند تا برنامه رو هوا میدی ملتم خوششون میاد میان رای میدن. کاری نداره که.

راوی: بیخود نیست بهت رای ندادن.

2. کدوم کاندیدا رو بیشتر می پسندین؟ چه حکمتی توش وجود داره که می پسندینش؟ ( 5 نمره )

اگه انصراف نداده بودم حتما از خودم خوشم میومد. ما از هاگرید بسیار خوشمون میاد، چرا؟ آقا تو کتاب ما بیست چهار ساعت تو کلبه هاگرید پلاس بودیم اون وقت میگه چه حکمتیه بهش رای میدین. درسته دست پختش در حده بوقه و همیشه شیرینی هاش از نظر سفتی با آجر رقابت میکنه ولی بچه ی خوبیه، نگران جامعه س، کیک میده بهمون، همر میزنه معروف خلاصه وزیره خوبی میشه برنامه هاشم خوبه.

3 .یک رول درباره ی انتخابات وزارت سحر و جادو بنویسید. ( 20 نمره )

- بله، در این لحظه عده ای مردم جامعه جادوگری رو میبینید که رای خودشون رو به صندوق انداختن و با اینکار نشون دادن همیشه در صحنه اند و تو دهن استکبار میزنن.
- بخوابونم دهنت؟
- نه! نه! گفتم استکبار بابا پنجعلی! کمک!

در این زمان که خبرنگار و بابا پنجعلی با یکدیگر درگیر بودند دوربین از صف رای دهندگان میگذشت و جادوگران برخلاف ماگلان که انگشت اشاره خود رو جوهری میکنند، انگشت شصت خود را که جوهری کرده بودند و به طرف دوربین نشان دادند و منظره ی بسیار بدی به وجود آوردند.

خبرنگار نگون بخت، بلافاصله بعد از آنکه بابا پنجعلی را از خود دور کرد، لباسش را تکاند و دوباره رو به دوربین لبخندی زد و گفت:
- عه ... بله ... ملت یکم هیجان زده ان ... شاهد بودین که چند تا از افراد معروف تلوزیون مشنگ اومدن که به کاندیدای وزارت سحر و جادو رای بدن، ببینید نفوذ کاندیدا ها به کجا ها نفوذ کرده.

با این حرف خبرنگار کنار رفت تا صندوق رای دو کاندیدای وزارت سحر و جادو دیده شود. هاگرید در حالی که پیش بند و کلاه آشپزی داشت و سر صندوق با شعار " رای بدید کیک بگیرید " ایستاده بود. جناب خان درحالی که کیکی از هاگرید میگرفت، گفت:
- ها کوکا میگم این کیکا آلوورائیَن؟
- نه کیک نارگیلی.
- نارگیــــــاــــــــی؟
- آره.
- هه هه ئو...

دوربین از جناب خان و هاگرید فاصله گرفت و به سمت صندوق آرسینوس جیگر با گاف مکسور ( ) رفت، آرسینوس پا روی پا انداخته بود و جمعیتی که در صف صندوق رای او بودند را نگاه میکرد. خبرنگار به سوی آرسینوس رفت و گفت:
- الان در خدمت یکی از کاندید های وزارت هستیم، آقای جیگر، نظرتون راجب امروز چیه؟
- البته بگم " کاندیدا " درسته، منم سلام طول عرض میکنم خدمت شما و جامعه جادوگری امروز روزه خوبیه و مطمئنم انتخاباته...
- دِکی! بیبین، حشمت فردوس بخاطر یه تیکه کاغذ صبر نمیکنه، افتاد؟

مسئول صندوق و آرسینوس:

- به کدام سو واقعا؟ بله داشتم میگفتم که انتخابات خوبی خواهیم داشت.

خبرنگار سری تکان داد و بی توجه به برره ای هایی که مثل یک کپه آدم روی هم افتاده بودند و دعوا میکردند، روی خود را به طرف دوربین برگرداند و با پوکر فیس به دوربین خیره شد. بعد از چند دقیقه که خبرنگار نگون بخت از شوک خارج شد، شروع به صحبت کرد:
- بله، تا زمان اعلام نتایج با شما خداحافظی میکنیم. مرلین یار و نگهدارتان.

چند ساعت بعد

- اوه! راحل راحل! عروسکه چینی من!
- باید بگم هدف دولت ما، از بین بردن واردات و افزایشه صادراته.

ارسطو:

آرسینوس آخرین خطبه ( ! ) خود را بیان کرد، سپس در میان هوادارانش رفت و روی صندلی اختصاصی نشست. هاگرید و طرفدارانش در سمت دیگر در میان انبوهی از کیک در انتظار اعلام نتیجه ی انتخابات بودند. دلوروس آمبریج از لای پرده نمایش بیرون آمد و بالای سن ایستاد و گفت:
- آرسینوس وزیره! جمع کنید برید خونتون.

جمعیت:

- وزارت ماله هاگرید بود! تو مشتش بود!
- ها ای که گفتی یعنی چه؟ ما وزارت ای هاگریده رو وخواهیم.

هواداران آرسینوس و هاگرید به سوی یکدیگر حمله ور شدند و شروع به کتک کاری کردند و در این راه از وسایل کشتار جمعی استفاده کردند. در این راه صندلی ها و میز های بسیاری به شهادت رسیدند و سن نمایش وزارت به درجه جانبازی نایل گردید. در این دعوا دلوروس آمبریج با منو مدیریت درحال صحبت بود.

- خب، بابا پنجعلی، بلاک! حشمت فردوس، بلاک! چت باکس، بلاک! کاندیدا های انصراف داده، بلاک! اربابو مدیر میکنیم. انواع ماشین آلات از جمله لودر و بولدوزر، بلاک! آرسینوس جیگر، بلا... نه نه! اشتباه شد! دستم خورد!

و در پی این اشتباه، آرسینوس بلاک و هاگرید وزیر شد.


به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
سهمیه ارشد گریفیندور


1. درباره ی فلسفه ی انتخابات یه چند خط بنویسید. ( 5 نمره )

فلسفه ی خاصی نداره. فقط باعث میشه ملت فکر کنند در کار های مملکت مشارکت میکنند و در نتیجه به زندگی امیدوار میشوند.

حالا چطور همه ی اینا انجام میشه؟ یک گروه ساحره و جادوگر میان نام نویسی میکنن، بعد شورای عالی ویزنگاموت میاد تایید رد صلاحیت و گاها تایید صلاحیت میکنه... بعد این کاندیدا های محترم میان برنامه هاشون رو شرح میدن. بعد اگر برنامه هاشون خوب باشه ملت بهشون رای میدن! بعد یه وقتایی هم تعداد کاندیدا ها زیاد میشه... اینا به نفع هم میکشن کنار که این موجب میشه کل هیجان انتخابات از بین بره!

2. کدوم کاندیدا رو بیشتر می پسندین؟ چه حکمتی توش وجود داره که می پسندینش؟ ( 5 نمره )



این سوال مسئله داره الان! میپرسید چرا؟ شرح میدم الان!

خب... الان بنده خودم یکی از کاندیدا ها هستم... اصولا من الان میام میگم کس دیگه ای رو دوست میدارم؟
نمیگم همچین چیزی رو، مگر اینکه واقعا دلیل قانع کننده ای داشته باشم!

بنده اصلا خودم رو میپسندم! حکمتش هم اینه که چون خودم یکی از کاندیدا ها هستم و صد البته حمایت ارباب رو دارم! دلایل بیشتری هم اگر میخواید میتونم شما رو به دمنتور ها ارجاع بدم که کاملا براتون توضیح بدن.

3. یک رول درباره ی انتخابات وزارت سحر و جادو بنویسید. منظورم روز رای گیریه! ( مهم نیست که درباره ی کدوم بخش از انتخابات بنویسید.. یعنی درباره ی اعلام نتایج باشه، درباره ی حس و حال ملت توی رای دادن باشه، گزارشی از محل شمارش آرا باشه و ... . ) ( 20 نمره )


- میشه یه امضا هم به من بدید؟ :zogh:

آرسینوس که در زیر نقاب خیس عرق شده بود، لبخند کوچکی زد و قلم پر بزرگ و زیبایش را وارد مرکب کرد و سپس آن را بیرون کشید و به روی کاغذ پوستی آورد و امضایی زد.
- عهه... وینکی! لطفا یه بطری مرکب دیگه بیار برام. این یکی تموم شد.

وینکی در حالی که با مسلسل بزرگش راه را میان جمعیت باز میکرد از میز کوچک و ساده ای که آرسینوس پشت آن نشسته بود و به حامیان خود امضا میداد، دور شد تا یک بطری مرکب پیدا کند.

آرسینوس نگاهش را از وینکی که مردم را با مسلسل متفرق میکرد تا از محل رای گیری خارج شود، برداشت و زیر چشمی به تنها رقیب باقی مانده خود نگاه کرد.

روبیوس هاگرید بر روی میزی مجلل نشسته بود و دور تا دورش را انواع کیک و شکلات پر کرده بود، به طوریکه طرفدارانش به سختی جایی بر روی میز پیدا میکردند تا کاغذ پوستی روی میز بگذارند و امضایی از او بگیرند.

- حیف که ملت روزه ان... وگرنه به همشون یه ناهار حسابی میدادم.

آرسینوس پس از گفتن این جمله، با چشمانی که به دلیل وجود ماسک، ناپیدا بودند نگاه خجولانه ای به طرفداران منتظر خود انداخت و در همین لحظه ناگهان صدای بلندی به گوش رسید:
- تمامی رای دهندگان عزیز توجه کنند که رای گیری از همین لحظه آغاز میشه. لطفا با رعایت نظم به صف بشید و رای هاتون رو در دو صندوق شیشه ای بندازید. با تشکر از همکاری شما، شورای عالی ویزنگاموت.

آرسینوس لبخندی شیطانی زد و به وینکی که جمعیت را از هم باز میکرد و نزدیک میشد نگاهی کرد...

دقایقی بعد:

ساحرگان، جادوگران، جن ها، حشرات و دیگر موجودات دنیای جادوگری که حق رای داشتند در مقابل دو صندوق شیشه ای که یکی متعلق به آرسینوس و دیگری متعلق به هاگرید بود، ایستاده بودند و کاغذ های رای خود را به صندوق می انداختند... آرسینوس در حالی که از حامیانش تشکر میکرد نگاهی به هاگرید انداخت... شکم نیمه غول که از صبح روی صندلی لم داده بود و فقط کیک و شیرینی خورده بود اکنون دو برابر حالت عادی به نظر میرسید.

آرسینوس نگاه دیگری به صندوق های رای انداخت و متوجه موضوع مهمی شد... صندوق هاگرید کاملا پر شده بود و آمبریج و سوزان در حال آوردن یک صندوق جدید برای صف طرفداران وی بودند... ناگهان آرسینوس لبخند کوچکی زد... میتوانست به راحتی وزیر شود... حتی پیش از اعلام نتایج!

زندانبان آزکابان در کمال آرامش به سمت هاگرید رفت و با آرامش گفت:
- سلام روبیوس... حالت چطوره؟ میبینم که داری وزارت رو میگیری به سلامتی.
- اوه... سلام جیگر! آره دیگه... لطف رفقاست و البته کیک ها هم بی تاثیر نبودن!
- جدا؟ یعنی راز موفقیتت همین کیک هاست؟
- بله! میخوای یدونه بخوری؟ مشتری میشی.

آرسینوس با همان لبخند پلید و ناپیدایش به هاگرید گفت:
- خب... میشه یکیشو امتحان کنم؟
- البته که میشه! من حتی به رقبام هم کیک میدم.

آرسینوس کیک را برداشت... پیش از اینکه هاگرید بفهمد چه کرده بطری کوچکی که در کف دستش جا سازی کرده بود را روی کیک خالی کرد.
- اوه... حیف شد... الان یادم افتاد که روزه ام... ولی حتما بعد از ماه رمضان امتحان میکنمشون.
- باشه جیگر... حتما برگرد پس... توی دفتر وزارتم منتظرتم!

آرسینوس لب هایش را روی یکدیگر فشرد، سری تکان داد و از هاگرید دور شد. هاگرید در حالی که به دور شدن او نگاه میکرد همان تکه کیک را از روی میز برداشت و در دهان گذاشت...

دقایقی بعد:

- باورم نمیشه... اون مرگخوار حتی قبل از اعلام نتایج وزیر شد!
- خیلی مسخرس! اون کیک ها همیشه سالم بودن... چطور باعث مرگش شدن؟!

آرسینوس در حالی که کلاه وزارت را روی سر خود حس میکرد و زمزمه ها را میشینید به همراه طرفداران خود از محل رای گیری خارج شد.



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴

لاکرتیا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین

فلسفه انتخابات چیه؟

فلسفش اینه که ملت بتونن در انتخاب نماینده مملکتشون شرکت کنن آما:
شخص اول:قدبلند،چشم های آبی،موهای بور،دماغ سربالا،چال گونه و دارای همه ویژگی های ظاهری زیبا اما مدرک=دیپلم!
شخص دوم:دکترای مردم شناسی دانشگاه هاروارد،دکترای روان شناسی از دانشگاه لندن،رئیس کل هاگوارتز،دکترای کوئیدیچ دانشگاه جادوگران،دارای مدال طلای همه المپیاد های جهانی اما وظعیت ظاهری=زشت!
این دونفر میان کاندید میشن بعد کلی تبلیغ و هزینه و اینا!شخص اول تو عمرش یبار کنفرانس داده اونم درباره "تسترال یا خر؟!مسئله اینست!"بوده بعد شخص دوم کل عمرش داشته تو دانشگاه پایان نامه ارائه میکرده و درس میخونده آما ازاون جایی که میگن" صورت زیبای ظاهر همه چیست،ای برادر صورت زیبا بیار"ملت بخاطر این که از قیافه شخص اول خوششون اومده میرن بهش رای میدن و کلا فلسفه انتخابات رو میبرن زیر سوال!

کدوم کاندید رو بیشتر می پسندید؟

آن صاحب لبخندهای عمیق،آن که دارد در کل دنیا رفیق،آن که با ما بوده است هردم شفیق،آن که در طوفان شده بر ما غریق،آن که لطفش نیست در خوبی دریغ،آن که در جیبش پراست از طلا و عقیق!
جونم براتون بگه که من در این بچه پتانسیل خوب مدیریت رو دیدم.از همون اول که رفت درخواست وزیر شدن داد افق ها روشنش نمایان شد...بعدم که خرش از پل تائید صلاحیت گذشت بازم انسان دوستیشو نشون داد،بعدم که گفت از جن های خانگی حمایت میکنه لاک دوستــــــ....منظورم اینه که جن دوستیشو دیدم.بعدشم رفتم لاکمو جیگری کردم.

و آما رول:
کورممد با جدیت تمام پشت صندوق رای نشسته بود و خودش را با بادبزن حصیری کهنه ای باد میزد. هر از گاهی خرپشه ای گوشتالو به سویش میشتافت و کمی مزاحمش میشد تا این که کورممد طوری باد بزن را بر سرش میکوفت که تصویر پشه به صورت دوبعدی بر روی صندوق نقش ببندد. ملت در رفت و آمد بودند و آراء خود را یواشکی و با آیکن "یه وخ کسی شک نکنه" با نظارت او به صندوق ها می ریختند.

صندوق را با صد و نود و هفتمین پشه نقش انداخته بود که هزارمین ویزلی که آن روز دیده بود کاغذ راییش را به درون صندق انداخت و بعد از او زنی عصا به دست با موهای سفید و قامتی در حال رکوع، در حالی که ویبره میزد روبه روی کور ممد ایستاد. زن با صدایی که مثل خودش میلرزید گفت:
-سلام ننه...خیر از دنیا ببینی...کاغذ رای منو بده رایمو بندازم به صندوقت!
-شناسنامتو لطف کن مادر!

چهره زن کمی سرخ شد و ویبره رفتن هایش شدت گرفت. ولی موفق شد دوباره خودش را کنترل کند و رشته کلام را به دست بگیرد:
-ننه جون من شناسنامم گم شده دادم برام المربا بگیرن.

کورممد نفس عمیقی کشید و با نگاهی معنی دار به پیرزن گفت:
-اولا المثنی!دوما بدون شناسنامه نمیشه!سوما قیافه شما چقدر آشناست...کجا دیدمتون؟

و بعد با حالتی عصبی روی میز ضرب گرفت و منتظر جواب ماند.پیرزن با چهره ای مظطرب جواب داد:
-چمیدونم ننه...من پیرم چند روز دیگه میمیرم،شوهرم میگه چه بهتر من گلی رو میگیرم...بذار آخرین رایمو بدم!

در این هنگام خون کور ممد به جوش آمد و عصار ا از پیرزن گرفت و در سرش کوفت. سپس هوار کشید:
-این دهمین باره که امروز این دیالوگ رو میشنوم! خانوم لاکرتیا بلک چقدر باید بهتون بگم این یدونه رای هم خیلی به کاندیداتون کمک میکنه؟!هر پنج دقیقه سعی میکنی سر مارو با یه ترفند جدید شیره بمالی!

پیرزن خجالت زده قامت راست کرد، لبخند شرمنده ای زد و در حالی که با حرکت چوبدستی چهره اش را به شکل اولیه برمیگرداند-صورت گل انداخته اش را نمیتوانست کاری کند البته!- با تعجب پرسید:
-اوا از کجا فهمیدید این منم؟
-خانوم محترم درسته که اسمم کور ممده ولی کور نیستم که!

در همین هنگام صدای کورممد دو که از صندوق کناری داد میکشید و میگفت"بار آخرته!این سری تغییر چهره بدی میگم حراست جمعت کنه!"شنیده شد...ظاهرا در پشت هر صندوق این برنامه برپا بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱:۵۶ یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴

وندلین شگفت انگیز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
فلسفه انتخابات چـ....اوه، ببخشید، به نام خدا، ارشد هافلپاف هستم!

فلسفه انتخابات چیه؟
فلسفه ش اینه که همه رای بدن، در شرایطی که اونی که دکترای انتخابات داره، با دم باریک یک اندازه حق رای داره! حالا چون دم باریک زاد و ولدش زیاده() در نتیجه دم باریک حامیان بیشتری جمع می کنه و در نهایت اونی میشه که دم باریک می خواد! به عبارتی حماقت محض! حالا بیا تعمیمش بده به چیزای وسیع تر! چند نفر دکترای انتخابات داریم؟ کوتاه میام، لیسانس! بعد تا دلت بخواد دم باریک ریخته! خو امیدی به این جامعه هس؟ نج!
فلسفه کلیش اینه که هر نفر حس کند یک کاره ای هست بالاخره. حالیانکه تنها کسی که یک کاره ای هست، جو موجود بر جامعه س. باقی همه باد فناست!:دی

کدوم کاندید رو بیشتر می پسندید؟
آرسینوس جیگر رو، چون از بین این پنج نفر تنها کسی بود که برنامه جدی داشت. بقیه خوشحالن و اینکه کسی رو تخریب نکرد از اون اول، مسخره بازی در نیاورد، خیلی جدی اومد گفت من اینم، اینم برنامه هام. لکن بقیه مسخره ش کردن یا تخریبش کردن...همونطور که همدیگه رو هم مسخره و خرد کردن! و این خوب نبود.
و البته خب، این مساله رو باید در نظر گرفت که به هر حال، محفل به محفل رای میده، مرگخوارا به مرگخوارا، در نتیجه، بالاخره اونی میشه که دم باریک می خواد! امیدی هم به جامعه نیست!

رول


-دیرتر از وقت قانونی اومدی، هاگرید!
-یه کاریش بکن خانم آمبریج، ازت خواهش می کنم!
-خواهش می کنی؟ پناه بر مرلین، از کی تا حالا شکاربان نیمه غول هاگوارتز اونقدر مستاصل شده که از من خواهش می کنه قوانین رو زیر پا بذارم!؟

هاگرید دندان هایش را به هم فشار داد و دست های بزرگش را روی میز آمبریج تکیه داد:
-مساله مرگ و زندگیه، امیدوارم متوجه بشی که من برای هر چیز کوچیکی نمیام زحمات یک ماه تبلیغات انتخاباتیم رو به هدر بدم و ازت بخوام من رو از لیست کاندیداها کنار بذاری!

آمبریج در حالی که با ابروهای بالا رفته و نگاه مشکوک به هاگرید نگاه می کرد جرعه ای از چای درون فنجان صورتی اش نوشید و لیوان را پایین آورد.
-و اون چیز که وادارت کرده این حماقت رو مرتکب شی چیه؟

هاگرید بیشتر روی میز خم شد تا با آمبریج کوتاه قد که روی صندلی کوتاه تر به نظر می رسید، چشم توی چشم شود. میز ناله ترسناکی سرداد که نشان می داد هر آن از وسط به دو نیم خواهد شد. زمزمه کرد:
-نمیتونم بگم...حالا یا منو خط می زنی، یا هر اتفاقی بعدش بیفته، من میام اینجا و گردن تو رو میشکونم. حالیته؟

دلورس ترجیح داد پرسیدن «مگه چی قراره بشه» را به بعد موکول کند. به نظر می رسید هاگرید برای شکاندن چند تا از استخوان هایش منتظر اتفاقی که بعدش می افتاد نمی ماند.
-داری منو تهدید می کنی هاگرید؟
-دارم بت اخطار میدم آمبریج!

دلورس خودش را عقب کشید و به صندلی اش تکیه داد.
-بعد از اتمام انتخابات، این کارت برات گرون تموم میشه.

هاگرید سر تکان داد. خود انتخابات تا اینجا برایش گران تمام شده بود. از اینکه بود، بدتر نمیشد. آمبریج دسته ای ورق از روی میز برداشت و نگاه دقیقی به سطور اولشان انداخت.
-ببینم چی کار می تونم برات انجام بدم.

هاگرید دست هایش را از روی میز برداشت و شتاب زده پیشانی خیس عرقش را پاک کرد.
-دمت گرم...جبران می کنم!
-بهتره به جای جبران کردنش بعدا برام...توضیح بدی که چرا.

دو کلمه آخر را خطاب به جایی گفت که هاگرید پیش از آن ایستاده بود، و چشم هایش را گشاد کرد. هاگرید شتاب زده دفتر را ترک کرده بود.

***

-تو از وقتی وارد مدرسه شدی مدام در حال قانون شکنی بودی پاتر! و این کار رو حتی بعد از پایان تحصیلاتت تو وزارت ادامه دادی! درست زیر دماغ من!

هری به دسته های صندلی چنگ زد و با صدای خفه ای گفت:
-خیلی ها اینو میگن، ولی همون خیلی ها جونشون رو مدیون قانون شکنی های من هستن! این میتونه یه ادای دین ساده باشه نسبت به کسی که به خاطر نجات جون همه با ولدمورت جنگـ....
-اون اسم رو به زبون نیار پاتر، من دامبلدور نیستم!

آمبریج با لحن هشدار دهنده ای این را گفت و به جلو خم شد.
-هیچ معلومه اینجا چه خبره؟ واسه چی میخوای انصراف بدی؟! درست روز شروع رای گیری!

هری آزرده شانه هایش را بالا انداخت و دستی به زخم گونه اش کشید:
-حداقل مطمئنم تـ...شما ناراحت نشدید! میتونید توی پرونده م بنویسید رد صلاحیت، برام مهم نیست.

آمبریج سرش را به دستش تکیه داد و پوزخند زد:
-رد صلاحیت بعد از دو هفته تبلیغ و مناظره. ایده های هوشمندانه شگفت انگیزی میدی که باعث میشه فکر کنم کلاه گروهبندی ممکنه پیر شده باشه و گریفندور واقعا لیاقت این همه استعداد و نبوغ تو رو نداشت.

هری برآشفته از جایش برخاست و فریاد زد:
-یه کاریش بکن!

آمبریج سرتکان داد:
-یه کاریش می کنم. فقط یه لطفی بکن و دیگه تز نده که بعدش وزارتخونه چطور باید سرش رو بالا بگیره.

هری جویده جویده چیزهایی در مورد کینگزلی و محفل گفت و شتابزده دفتر آمبریج را ترک کرد.

***

-نتیجه شمارش آرا به این شکل اعلام میشه. آراء روبیوس هاگرید و هری پاتر بنا به درخواست خود نامزد ها باطله اعلام میشه. ارسینوس جیگر و رودولف لسترنج هر کدوم 50 درصد باقی مونده آرا رو کسب کردن. در نتیجه دولت بعدی از ائتلاف کابینه این دو مرگخوار تشکیل خواهد شد!

آمبریج رادیو را خاموش کرد و با رضایت گربه سفیدرنگی که در آغوش داشت را نوازش کرد. یک دولت کاملا سیاه. ماموریتش را با موفقیت به پایان رسانده بود.

گول زدن و شکست دادن این دو محفلی آسان تر از چیزی بود که فکرش را می کردند. به هاگرید بگو هری در صورت شکست در خطر خواهد بود و به هری بگو هاگرید اگر رای نیاورد توسط جامعه غول ها تحت تعقیب قرار می گیرد. بقیه اش را بگذار به عهده کلاه گروهبندی. کلاه هیچوقت اشتباه نمی کند، قلب یک گریفندوری فقط در برابر دوستانش می لرزد و هیچ کدامشان قبل از فدا کردن خودشان برای رفاقت، فکر نمی کنند.


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۴ ۲:۲۴:۵۸

تصویر کوچک شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
نقل قول:
درباره ی فلسفه ی انتخابات یه چند خط بنویسید. ( 5 نمره )


_ بزار ببینم این ریتا استیکر سوسکه چی گفته؟... انتخابات... خوب بزار ببینم... آهان یادم اومد.

و اوتو شروع به ریختن هر چی تو مغزش درباره انتخابات می دونست، کرد:

به نام مرلین کبیر ریش بزی



انتخابات واس ماس یعنی کلش واس ماس. فلسفشم این مدلیه. یه روز یه فیلانی می ره یقه استاد فلسفه و منطق رو میچسبه که بگه چجوری این انتخاباتو چپوندن تو حلق ملت. خولاصه این استاد ممد پاتر بعد از کلی جارو، مایتابه و چیز خوردن، شروع کرد به توضیح:

- ولم کن... ولم کن، آخه تو چقد تسترالی... باشه، باشه.

فیلانی که طرفو آش و لاش کرده بود، همچنان که گوشش را می کشید، گفت:
- خو حالا شد یه چیزی، بنال ببینیم. زندگی نامه انتخاباتو می ریزی تو دایره با رسم شکل. بتاز مرتیکه من وقت ندارم باید برم با یه ساحره جون جونی قرار دارم.
- تو خسته ای... خسته، می فهمی؟... نمی فهمی چی کار داری می کنی. ولی خوب گوشمو ول کن تا بگم.
- بیا، ولی اگه فکر فرار و یه چرخ زدن جلو من داشته باشی، خودم از پایین به بالا شقت می کنم. :sharti:

استاد ممد پاتر که حال به زور ویرایش شده بود، با اکراه شروع به نالیدن کرد:
- اولش این که مردم داشتن زیر فشار پادشاها از انواع منافذشون دود می اومد، تا اینکه یکی از وسطشون داد زد: (هوی ملت، ما باید شاهمونو خودمون انتخاب کنیم. ما باید خودمون زندگی مونو به بوق ببریم... آهای ما اعتراض داریم، ساحره نیاز داریم...) البته بعدا از بد جایی دارش زدن اما بازم اون بود که شروع به جرقه زدن تو ذهن مردم کرد و خودشم آخر سر با همون جرقه ها برنزه شد!... چی یعنی مرد.
- خو بقیش چی شد؟ بدو تا دمپایی رو نکردم لا دندونات!!
- بقیش ضایعست دیگه رفتن شورش کردن که ما باید خودمون درباره خودمون تصمیم بگیریم و از این جور چیزا... بعدم یه چیزی که حالا ما بهش می گیم انخابات در اومد، همین دیه!

فیلانی که تقریبا قانع شده بود با کمربند افتاد به جونشو بعدم رفت تا فیلان کارشو انجام بده.

نقل قول:
کدوم کاندیدا رو بیشتر می پسندین؟ چه حکمتی توش وجود داره که می پسندینش؟ ( 5 نمره )


- آخ جون اینو بلدم...

آرسینوس جیگر با گاف مفتوح. دلیلشم اینه که مرگ خواره و خدمت گذار ارباب در نتیجه منم که عاشق مرگ خوارام به اون رای می دم. از طرفیم چون آرسینوس جیگر با گاف مفتوح در تمام مدت آنلاین بید برای وزارت بهتر بید... والسلام

نقل قول:
یک رول درباره ی انتخابات وزارت سحر و جادو بنویسید. منظورم روز رای گیریه! ( مهم نیست که درباره ی کدوم بخش از انتخابات بنویسید.. یعنی درباره ی اعلام نتایج باشه، درباره ی حس و حال ملت توی رای دادن باشه، گزارشی از محل شمارش آرا باشه و ... . ) ( 20 نمره )


باد، بوی بدی که حاصل از فشار خوردن جمعیت در صف ها بود را انتشار می داد و نصف ملت را به صرفه می انداخت. دو ردیف صف از دو طرف به سمت صندوق میانی فشار می آوردند و باعث می شدند خیلی ها، از جمله ساحره ها به داد و فریاد بپردازند:

- بکش کنار وگرنه پنچرت می کنم بوقعلی، دارم رای میدم...
- آهای دستتو از جیبم بکش بیرون!!
- دارم فندک بر می دارم...!!!
- آخه من که سیگاری نیستم بوق فیس.
- بابا زود باشین من دستشویی دارم!
- صندوق کجا می بری آهایــــــــــــــــــــــــ...

و همان طور که جادوگران و ساحره ها به سختی کاغذ ها را در سوراخ فرو می کردند تا نماینده خود را انتخاب کنند، چند نفری هم که پاچه های نمایندشان در گلویشان گیر کرده بود، برای آن ها هوار می کشیدند.

- ملت هاگرید کیک میده اگه وزیر شه... کیک... کیک.
- آرسینوس همه چیزو آزاد می کنه... اگه رای بیاره سایتو از هر چی محفلیه دیلیت خواهد کرد... بشتابید.
- هری پاتر... هری پاتر... دادن نمره مجانی به دانش آموزان هاگوارتز در تمام درس کوییدیچ و شیرینی دادن کل سایت...!!

هشتاد و پنج ساعت تا پایان دادن رای

همه سراسیمه خودشان را از روی سر و کول و کمر ملت به صندوق می رساندند و رای خودشان را با هزار بدبختی داخل صندوق می کردند. در این طرف وآن طرف ساحره ها مو های همدیگر را می کشیدند، در گوش یکدیگر جیغ می کشیدند و خلاصه همدیگر را تکه تکه می کردند. همچنین در طرفی دیگر جادوگران جارو هایشان را بر ملاج یکدیگر می کوبیدند، دماغ همدیگر را به علت نداشتن سلاح گاز می گرفتند و همدیگر را جلوی ساحره ها خفت می کردند.

- آخیش تموم شد. خدا کنه این سوسکه نفهمه پیست کردم...


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین
1. درباره ی فلسفه ی انتخابات یه چند خط بنویسید. ( 5 نمره )

از انجایی که نباید از جایی کپی پیست کنیم پس باید از خودم می نوشتم دیگه..(چقدر باهوشم من )

زندگی جمعی، همراه با مجموعه‌ای از علا‌یق و اشتغالا‌ت مختلف در جامعه می باشد بنابراین انتخابات وسیله ای است برای رسیدن به نظر و علاقه ای مشترک و ایجاد وحدت و یک پارچگی میان مردم. از طرفی دیگر مردم جامعه نمی توانند به صورت مستقیم درکار های دولت مشارکت کنند بنابراین انتخابات یکی از راه های دخالت مردم در کار های دولتی می باشد بنابراین فلسفه ی انتخابات به دو صورت است:1-انتخاب بهترین نظر و علاقه و ایجاد وحدت و یکپارچگی2-دخالت مردم در کار های دولت.



2. کدوم کاندیدا رو بیشتر می پسندین؟ چه حکمتی توش وجود داره که می پسندینش؟ ( 5 نمره )


به نظر من ارسینوس یکی از بهترینی افراد برای رسیدن به قدرت می باشد زیرا نرفتن به حاشیه و جدی بودن در کارهاش و همینطور گریفیندوری بودن او را می پسندم.


3. یک رول درباره ی انتخابات وزارت سحر و جادو بنویسید. منظورم روز رای گیریه! ( مهم نیست که درباره ی کدوم بخش از انتخابات بنویسید.. یعنی درباره ی اعلام نتایج باشه، درباره ی حس و حال ملت توی رای دادن باشه، گزارشی از محل شمارش آرا باشه و ... . ) ( 10 نمره )



خورشید چنان بر ملت روزه دار می تابید که عرق از سر و رویشان جاری بود و از طاقتشان کاسته بود اما با این حال ملت با اشتیاق در صف طویل انتخابات ایستاه بودند تا رای خود را، برای به قدرت رساندن کاندیدای مورد علاقه ی خود، به صندوق های رای ببیندازند.

برخی در ان صف طویل با ارامی با یکدیگر صحبت میکردند و برخی دیگر برای اثبات برتری نامزد خود بر رقیب او فریاد می کشیدند و یا او را تهدید به مرگ می کردند. گروهی هم بودند که بدون سخن تنها به نمایندگان رقیبان کاندیدای خود چشم غره رفته و یا او را به سخره میگرفتند تا او را از خود بی خود کرده و دانه ای از رای کاندیدای او کاسته شود.

در ان صف طویل تمام افراد از هر طبقه و منسبی وجود داشت، البوس دامبلدور، سیوروس اسنیپ، سیریوس بلک و سایر افراد نام دار و بلند اوازه که با حالات مختلف سعی می کردند خود را از ریتا اسکیتر خبرنگار معروف و مردم پنهان کنند تا مبادا زمان از دستشان برود.

بسیاری از مردم که تنها دنبال فرصتی بودند که با نامداران محبوبشان عکسی سلفی گرفته و به دیگران فخر بفروشند و یا ایرادی در حرکات و یا گفته های این نامداران پیدا کرده و ان را سر تیتر مطبوعات الکترونیکی کنند تا در انجا نیز سخنی برای گفتن داشته باشند و این افراد محبوب را به چالشی کشیده باشند.


آن سو تر ریتا اسکیتر حرکت میکرد و قلم پر تند نویسش با هر قدم او چیزی بر دفترچه یادداشت جادویی اش مینوشت.

در طرفی دیگر کاندیدا های تایید صلاحیت شده، دیده میشدند که برای حامیان و طرفداران خود دست تکان میدادند.

تنها در بین انها رودولف لسترج که دیر تر از همه به جمع کاندیدا های تایید صلاحیت شده پیوسته بود، با تکان دادن قمه هایش از یارانش تشکر می کرد و در حین این تشکر عده ای را مجروح کرده اما با این حال بی توجه به مجروحین هم چنان به کار خود ادامه میداد.

ان طرف تر ارسینوس جیگر که مانند همیشه جدی بود تنها دستی تکان داد تا تشکری باشد کوتاه از یاران محبوبش...


هاگرید هم بر سر ملت روزه دار کیک پخش میکرد و ملت روزه دار را تحریک به باز کردن روزه هایشان می کرد.

هری پاتر هم با لبخندی که از او سراغ نمی رفت، با چهره ای خسته ایستاده بود و با اشتیاق برای دوستان و یارانش دست تکان می داد.

بعد از ساعتها رای گیری، در هنگامی که خورشیداز افق به زیر امد و در پشت کوه ها پنهان شد تا خود را برای اغاز روزی دیگراماده کند ، بالاخره رای گیری به پایان رسید و ملت روزه دار به منظور باز کردن روزه های خود به خانه هایشان هجوم برده و خیابان ها عاری از حضور جادوگران شد تا شمارش رای ها شروع گردد و مشخص گردد که کدام کاندیدا شایسته ترین فرد از نظر مردم برای وزارت است.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۱ ۱۶:۱۴:۵۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۱ ۱۶:۴۴:۲۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۲ ۱۲:۵۶:۰۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴

ریونکلاو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۰:۵۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 436
آفلاین
چند خط راجع به فلسفه انتخابات:

فلسفه انتخابات به طور کل این نیست که مردم هم بیایند و نظر بدهند. اصلا مردم را چه به دخالت در این امور! انتخابات تنها روشی است برای لاغر کردن داوطلبان محترم تا بشود به نحوی آنان را در صندلی وزارت جای داد. حالا به نظر شما اگر مثلا هاگرید برنده شود، می تواند در صندلیش بگنجد؟! نمی تواند خب! و این استرس قبل از رای گیری همه این مشکلات را حل می کند.

2. کدوم کاندیدا رو بیشتر می پسندین؟ چه حکمتی توش وجود داره که می پسندینش؟

اوصولا همین که کاندید باشند ما آنان را می پسندیم. فقط یه کمی کمتر این جوری شوند و هی ایفا را پیچیده تر و سخت تر و عجیب ترش نکنند ما ممنون هم هستیم، اصلا مثل دولت قبلی باشند خیلی خوب است.

3. یک رول درباره ی انتخابات وزارت سحر و جادو بنویسید. منظورم روز رای گیریه! ( مهم نیست که درباره ی کدوم بخش از انتخابات بنویسید.. یعنی درباره ی اعلام نتایج باشه، درباره ی حس و حال ملت توی رای دادن باشه، گزارشی از محل شمارش آرا باشه و ... . ) ( 20 نمره )


- این چه وضعشه!

این دولوروس آمبریج بود که مادر سیریوس وار وارد یک اتاق خاص شده بود. اتاقی که عوام الناس به آن اتاق رای شماری می گفتند. و در آن خود نامزدها و دو نفر شمارنده رای حضور داشتند. دولوروس که سخت برآشفته و عصبانی بود، نگاهی به تابلویی که رویش تعداد رای ها را نوشته بودند کرد و غضبناک تر از قبل فریاد زد:

- پ چرا این جوری شده این! چرا رای های همه مساویه! کدوم تسترالی هنوز رای نداده!

و سپس نگاهی به کاندید های انتخابات انداخت که آن ها را سخت بلرزاند، جوری که مرغبیان هوا کف زنان و جیغ کشان گفتند:

- این کمـــره یا فنره!

و این تنها نشانه ای از بی شخصیتی آن مرغبیان بود. لکن این حرکت آنان بر دولوروس خوش آمد و او با این که بسیار بسیار غضبناک بود، آرام شد و لبخندی از روی خباثت و رذالت بزد. و در حالی که حرکات ناموزون غریبی در می آورد از اتاق خارج شد و در حین خارج شدن بر آن کاندید ها فریادی غضبناک کشید:

- تا من برمی گردم این رو یه جوری واس جمع کرده باشید و الا خودم ، خودم رو وزیر می کنم!

و با همچین حالتی از آن مکان دور شد و اندکی نگذشته بود که صدایی از رادیو به گوش رسید:

- طبق آمار ارسالی، تا کنون کل جامعه جادوگری رای داده اند به جز یک نفر، که بله آن یک نفر هم کسی نیست جز ... ممد ویزلی! او که تا کنون برگه رای را در دست گرفته و به آن خیره شده تا ...

کاندید ها که این سخن شنیدند از جایگاه های خویش بلند شدند و در پی ممد ویزلی شتافتند و در این میان هر گونه عملی مانند، کشیدن گیس و ریش و ماسک و سیبیل و زدن روی زخم صاعقه ای شکل و حتی قمه ربایی و باز حتی تف کردن روی کیک دیگران نیز از آنان سر زد. اما سرانجام رسیدند و ممد ویزلی را یافتند که بالاخره تصمیم خود را گرفته بود.

لکن ناگهان روبیوس هاگرید جلوی پرید و یک کیک بزرگ که از آن برای ساخت پل استفاده می شد را به ویزلی مذکور تعارف کرد:

- کیک بخور و به هاگرید رای بده! آخ!

و هری بلافاصله به جلو آمده و محاسن هاگرید را سخت در دست پیچاند تا مبادا او کلامی دیگر به زبان آورد و گفت:

- پسر برگزیده! نمی خوای به پسر برگزیده رای بـ.. را ـــــــــــی..

و سپس خودش و هاگرید هردو بی هوش روی زمین افتادند و فلورانسوا با دوبسته چیز اعلا پرید بالای سرشان و رو به ممد ویزلی گفت:

- ژندگی بهتر، چیژ دوژ بالاتر. یه رای بده دو تا بسته بگیر.

و ناگاه رودولف با قمه اش به سمت فلورانسو دوید و در این حین رو به ویزلی فریاد برآورد:

- اگه رای بدی با قمه نمی افتیم به جونت! دیگر هم وقتی ما بیایم لازم نیست در بری! خوفه مگه نه!

و او هم که سخنش به پایان رسیده یا نرسیده بود که آرسینوس سوار بر یک پاتیلِ برنزیِ بیست لیتری، به شکل COMBO 4X هاگرید و هری که تازه به هوش آمده و فلورانسو و رودولف رایک جا ناک اوت کرد و رو به ممد ویزلی گفت:

- حیف نمی دانستیم که داریم به کدام سو می رویم و الا زودتر می رسیدیم حال تو تصمیمت را بگیر ای ممد ویزلی. ما هم آرسینوس جیگر با گاف مکسور هستیم، یادت نرود ها، با گاف مکسور.

و سپس سکوت همه جا را فراگرفت و ناگهان صدای خش خش قلم ممد ویزلی بلند شد. اندکی بعد او به سمت صندوق آراء رفت و رای خودش را درون آن انداخت. نفس ها در سینه ها حبس شده بود. چه کسی کرسی وزارت را به چنگ می آورد؟

دینگ دینگ!

- پایان مهلت رای گیری! تعداد آرای اخذ شده هزار و یک عدد. تعداد آرای روبیوس هاگرید، دویست رای، تعداد آرای فلورانسو، دویست رای، تعداد آرای رودولف لسترنج دویست رای، تعداد آرای هری پاتر

نفس در سینه پاتر حبس شده و دست و پایش به شدت می لرزیدند.

- دویست رای و تعداد آرای آرسینوس جیگر با گاف مکسور،..

آرسینوس دیگر در مرض بی هوشی قرار داشت و سرش گیج و ویژ می شد.

- دویست رای، آراء ممطنع یک رای که آن هم مال ممد ویزلی بود. با این نتیجه دولوروس آمبریج تا پانزده دوره ی دیگر کرسی وزارت را گرم نگه می دارد.

کاندیدا ها یک نگاهی به یکدیگر انداختند، یک نگاهی به ممد انداختند، دوباره به یکدیگر نگاه کردند.

پایان تکالیف، لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴

ریتا اسکیتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۵ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۴:۵۹ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
از شماها خسته شدم! از خودمم همین طور!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
- در کلاس فلسفه بسته است!

صدای ممد پاتر توی کل هاگوارتز پیچید. سی ثانیه گذشت. یک دقیقه جادویی گذشت. یک دقیقه ی دیگر هم گذشت. یک ربع جادویی دیگر هم گذشت. بعد از تقریبا سی دقیقه ای سیریوس بلک، معاون مدرسه هاگوارتز با چشمانی خسته از پاسخ گویی به اعتراضات وارد راهروی کلاس فلسفه و حکمت شد.

- ممد پاتر؟ باز تو جیغ زدی؟

-

- چی شده ممد پاتر؟ این دفعه برای چی جیغ و داد کردی؟

- پروفسور.. چیزه.. اِمم.. در کلاس بسته است!

- چی؟ بسته است؟ نگاه کن! استاد رو نگاه کن، بچه ها بیرون در منتظرن بعد استاده رفته بخوابه.. درسته ماه رمضونه و همه روزه و اینا ولی دلیل نمیشه که! مسئولیت پذیرفته باید بیاد..

-

- اینا دیگه چه استادین! ما هر روز داریم به اعتراضات ملت جواب میدیم! چرا این قانون اینجوریه؟ چرا اون قانون اونجوریه؟ چرا ارشد ها انقدرن؟ چرا گروه بندی اینجوری شد؟ چرا اونجوری بود؟ چرا داورا همه از یک گروهن؟ چرا فلان جا داور نداره؟ چرا بوق.. چرا بوووق.. چرا بووووووق!

-

- خب حالا، تو هم هی دو نقطه خط نشو.. بیاید برین داخل کلاس تا برم ببینم این استیکر خانوم کجاست... آلاهامورا

ممدپاتر و دیگر دانش آموزان:

- چرا منو نگاه می کنین؟ برین داخل کلاس تا ده امتیاز از هر گروه کم نکردم!

ده دقیقه بعد

ده دقیقه از کلاس گذشته بود. ممدپاتر ها و ممدة پاترها ( ة نشانه ی مونث است.. یعنی ممد پاتر مونث ) درون کلاس نشسته بودند و به تکالیف سخت عله پاتر سر درس کوییدیچ فکر می کردند و زوپس را لعنت می فرستاندن که چرا سیم سرور را برای رهایی از دست استادان ظالم نمی فرستد!

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

صدای جیغ ممدة پاتری از گوشه ی کلاس، توجه همه را به خود جلب کرد! منبع صدا وقتی دید که چشمانی خیره او را نگاه می کنند، پیاز داغ قضیه را زیاد کرده و دوباره شروع به جیغ و فریاد کرد.

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! ســـــوکــــــس!

ناگهان در جلوی چشم حضار و ممد پاتری که می خواست سوکس مورد نظر را له کند، سوکس بزرگ و بزرگ تر شد! بسیار خوشگل شد و تبدیل به ریتا اسکیتر شد! ( چه بی مقدمه گفتم! )

-

ریتا اسکیتر در حالی که لباس سبزِ جذبِ خوشگلش رو نپوشیده بود و لیاس سیاهه که خفن تر و باحال تره رو پوشیده بود، اهم اهمی کرد و رفت پای تخته..

- خب بچه ها.. خوشگل موشگلا.. جیگولی میگولیا.. سلااااااااام!

-

- حالتون خوبه؟ احوالتون خوبه؟ دماغا چاقه؟

-

- خب خب.. از اونجایی که امشب کلی برنامه دارم و باید به خودم برسم و پا شم برم مناظره انتخاباتی، سریع درس رو بدم که معطل نشم!
خب.. همین طور که میدونین الآن انتخابات داریم، همه فکر می کنن دانش آموزا حق رای ندارن اما من میگم که دارین.. شما حق رای هم دارین! بنابراین شما هم رای میدین!

ممدپاتری از گوشه ی کلاس فریاد کشید: تکبـــــیر!

- انتخابات از جمله مهم ترین فلسفه های موجود در سایته دنیای جادوگریه. هر کسی دوست داره به مقام وزارت تکیه بزنه و کنترل جامعه جادوگری دستش باشه. ما هر روز این کاندیدا ها رو میدیدم که میومدن همین جا درس می خوندن و پیشرفت می کردن. همین یارو... پری هاتر! ( ) اونم همین جایی می نشست که ممد پاتر اونجا نشسته!

ممد پاتر مذکور:

- به هر حال.. تکلیف در خواستی من از اینه:

1. درباره ی فلسفه ی انتخابات یه چند خط بنویسید. ( 5 نمره )

2. کدوم کاندیدا رو بیشتر می پسندین؟ چه حکمتی توش وجود داره که می پسندینش؟ ( 5 نمره )

3. یک رول درباره ی انتخابات وزارت سحر و جادو بنویسید. منظورم روز رای گیریه! ( مهم نیست که درباره ی کدوم بخش از انتخابات بنویسید.. یعنی درباره ی اعلام نتایج باشه، درباره ی حس و حال ملت توی رای دادن باشه، گزارشی از محل شمارش آرا باشه و ... . ) ( 20 نمره )

- خب بچه ها.. من برم به مناظره هام برسم! بوس بوس :bigkiss:

و باز هم دانش آموزان:


ویرایش شده توسط سيريوس بلك در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۰ ۱۶:۱۳:۳۰

دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴

سیوروس اسنیپ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
کلاس فلسفه وحکمت با تدریس پروفسور ریتا اسکیتر- ترم 19(تابستانی) مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

برنامه درسی و زمان بندی این کلاس در طول این ترم به شرح زیر است:

نقل قول:
جلسه اول= سه شنبه 9 تیرماه 94
جلسه دوم=سه شنبه 23 تیرماه 94
جلسه سوم= سه شنبه 6 مرداد ماه 94
جلسه چهارم= سه شنبه 20 مرداد 94
جلسه پنجم= سه شنبه 3 شهریور 94


تذکر: لطفا قوانین را به دقت مطالعه فرمایید.

با آرزوی موفقیت برای ایشان.



ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۸ ۲۳:۳۷:۳۶


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۱۵ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳

گيديون پريوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۳:۵۳ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
1. رابطه‌ی انسان و زیست‌جهان رو توضیح بدید. اگه نظرتون با تدریس فرق میکنه نظر خودتونو بنویسید. (2 امتیاز)

ما همیشه شعارمون این بوده که : " هر چی استاد بگه. " البته این شعار در دنیای مشنگی کاربرد نداره و ما فقط در دنیای جادویی از این شعار استفاده میکنیم. پس با هرچه استاد گفت موافقیم. رابطه ی انسان و زیست جهان یه چیز کاملا" طبیعیه. انسان مسئول محصول زیست جهانه و زیست جهان با وجودش انسان را کامل میکنه و موقعیتیه که انسان در اون وجود داره، هرکدوم از ما در موقعیت های خاصی متولد شدیم پس در نتیجه زیست جهان رابطه ای با متولد شدن ما داره. خودمونم نفهمیدیم چی گفتیم استاد فقط بر اساس حرف های شما حرف زدیم امیدواریم دو نمره رو به ما بدید.

. چند خط مهم از اولین سخنرانی آموکیوس بوندئیوس رو به عنوان یکی از مهم‌ترین وزرای سحر و جادو در تاریخ مدرن جادوگری بنویسید. (8 امتیاز)

- یک دو سه امتحان میکنیم ... یک دو سه امتحان میکنیم.

آموکیوس بوندئیوس در میکروفن جادویی فوت کرد و با فرمت به ساحران و جادوگرانی که مشتاق سخنان ایشان بودند، نگاه کرد. 4 عدد بادیگارد در اطراف وزیر ایستاده بودند و با عینک های آفتابی به ملت نگاه کردند.

- خب با نام و یاد مرلین سخنرانیمو شروع میکنم.

برگه ای را از جیب ردای خود ( ! ) در آورد و جلوی چشمانش گرفت. با سرفه ای گلویش را صاف کرد و به جمعیت رو به رویش چشم دوخت.

- من، آموکیوس بوندئیوس، وزیرجدید سحرو جادو، آمده ام تا به دنیای جادوگری جان دیگری ببخشم.
- یعنی چی؟

وزیر بدون نگاه کردن به ممدی که این را گفته بود، بشکنی زد. 2 عدد از بادیگارد ها ممد را از بین هزاران نفر شناسایی کردند و با یک اردنگی، وی را به جزایر بالاک راهنمایی کردند. وزیر پس از دیدن این صحنه روی خود را به سوی ملت برگرداند و گفت:
- برای بخشیدن جانی دیگر به دنیای جادوگری، قوانینی را تصویب کردم.

دستش را در ردای خود برد تا کاغذ دیگری را بیرون کشید. لیوان آب را برداشت و چند قلپ از آن را نوشید سپس آن را به دست یکی از بادیگارد هایش داد و سخنرانی اش را از سر گرفت:
- اولین قانون، همه باید یه عکس از منو تو خونه هاشون داشته باشن.

ملت:

- اعتراضم نکنید. هر وقت قانون اولو اجرا کردید میام بقیه قوانینو میخونم، حالا برید از جلوی چشام دور شید.

ملت:

. 3. امروز جلسه‌ی آخر بود. خاطره‌ای متفاوت از حضورتون در کلاس فلسفه و حکمت بنویسید. (20 امتیاز)

- پاشو گید.
- ولم کن روباه بزار بخوابم.

روباه گریفیندور، به تختخواب گیدیون پریوت نزدیک شد، دستش را بر روی شانه ی او گذاشت و شروع به تکان دادن کرد. بعد از چند دقیقه درگیری و رد و بدل شدن شلغم و گیتار، بالاخره گیدیون از جای خود برخاست و گفت:
- چی میگی یوآن؟
- کلاس فلسفه شروع شد بابا، این جای تشکرته؟

نگاهش را به ساعت جادویی دوخت، 5 دقیقه تا کلاس فلسفه و حکمت باقی مانده بود. به سرعت لباس هایش را عوض کرد و راه کلاس فلسفه را در پیش گرفت، پشت در کلاس ایستاد و منتظر یوآن ماند. وقتی یوآن رسید به آرامی گفت:
- اگه الان بریم تو تافنی از گریف نمره کم میکنه، چیکار کنیم؟
- بیا یه بمب دودزا منفجر کنیم، بعد تو این دود میریم یه جا میشینیم تافنی هم نمیفهمه.
- بد فکریم نیست، تو بمب دودزا داری؟

یوآن سرش را به علامت تایید تکان داد، در کلاس را به آرامی باز کرد. گیدیون پشت دیوار پنهان شد تا بلافاصله وارد کلاس شود. با وردی بمبی را که رکسان در روز تولدش به او هدیه داده بود را آتش زد و از لای در درون کلاس انداخت.

بومب!

دودی تمام کلاس را فرا گرفت، گیدیون و یوآن به سرعت به سوی دو صندلی رو به روی استاد هجوم بردند و بر روی آن نشستند و با نگاهی معصومانه، ( ) به تافنی چشم دوختند. به محض آنکه دود از بین رفت تافنی با دیدن آندو به فرمت در آمد.

- شما اینجا بودید؟
- بله استاد.
- منظورم از اول کلاسه.
- معلومه استاد. راستی استاد منو یوآن میتونیم بریم عقب تر بشینیم؟

تافنی سری تکان داد، گیدیون و یوآن به سرعت 4 ردیف عقب تر برای صندلی پوسیده ای نشستند و سعی کردند با اشتیاق به حرف های فلسفی معلمشان توجه کنند. بعد از چند دقیقه یوآن به خواب رفت و گیدیون هم با چشمانی نیمه بسته به حرف های تافنی گوش داد. سقلمه ای به یوآن زد و گفت:
- پاشو روباه.
- چیه؟
- شنیدم در در اتاق مدیر چسفیل میفروشن، برو بخر بیا،اینجا بی تو صفا نداره. این کلاس بی چسفیل صفا نداره، برو بخر منم قول میدم باهم تقسیمش کنیم.

یوآن خمیازه ای کشید و به اطراف نگاه کرد. نیمی از کلاس سرشان را بر روی میز گذاشته بودند، تنها دانش آموزان هافلپافی، ( ) با اشتیاق به معلمشان چشم دوخته بودند. بی سر و صدا سرش را به گیدیون نزدیک کرد و گفت:
- من الان چطوری برای تو پف فیل بخرم آخه؟
- من بمب دودزا میندازم تو جیم شو.

چند دقیقه بعد.

-

تافنی یوآن و گیدیون را با یک اردنگی از کلاس به بیرون پرتاب کرد و در را بست. کاش فهمیده بود تمام مدت تافنی پشت سرشان بود و به حرف هایشان گوش داده بود. گیدیون به آرامی از جای خود بلند شد و خاک نشسته بر روی ردای خود را تکاند سپس رو به کلاس فلسفه فریاد زد:
- خو به من چه کلاست خسته کننده‌س تافی میوه ای.
- حالا چیکار کنیم؟
- خو بمب دودزا لو رفت. بیا بریم پف فیل بخریم بعد برای جلسه ی بعد میریم سراغ plan B .
-


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.