هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
روز بسيار معمولى بود.
هر كس به كار هاى روزمره اش مشغول بود.
براى همه، روزى بود مثل بقيه ى روزها. براى همه، به جز يك نفر...

درِ اتاق دلفى با صداى بلندى به ديوار كوبيده شد.

-هيس...هيس دلفى! ساكت...چرا اينقدر با صداى بلند آهنگ ميخونى؟

دلفى، به سختى به ياد آورد كه چگونه ميتواند فكش را از روى زمين جمع كند.
-من...من فقط داشتم زمزمه ميكردم!
-پس من چطورى صدات رو از تو راهرو شنيدم؟

سوال دلفى هم دقيقا همين بود. ولى با كوبيده شدن در پشت سر آستوريا، بى پاسخ ماند.
آستوريا با خارج شدن از اتاق دلفى، مستقيما با يك سد انسانى به نام رودولف برخورد كرد.
-حواست كجاس؟!...هان؟!...كور شدى به سلامتى؟
‏-

و غرغر كنان، به سمت پله ها رفت.
-وينكــــــــــى!

در كسرى از ثانيه، وينكى رو به رويش ظاهر شد.
-آستوريا گرينگرس، وينكى رو صدا...
-اين چيه وينكى؟!
-اين نرده بود آستوريا گرينگرس.
-روى نرده، وينكى، روش!...لكه!...كثيفه! تو اينجا چيكار ميكنى پس؟!
‏-

تا ساعاتى بعد، نه تنها اوضاع خانه ريدل به همين منوال گذشت، كه حتى بدتر هم شد!
سر ناهار، آستوريا با داد و فرياد، كاسه ى سوپش را فرق سر آرسينوس كوبيد كه چرا سوپش را هورت ميكشد.

بعد از ناهار، هنگامى كه كراب علت عصبانيتش را پرسيده بود، با صداى گوش خراشى اعلام كرده بود كه عصبانى نيست و نيشگونى از پهلوى او گرفته بود. لينى به سختى موفق به بند آوردن خونريزى پهلوى كراب شد.

ساعتى بعد، هكتور، آستوريا را در حالى يافت كه سعى در درآوردن چشم يك مرگخوار تازه وارد داشت!

-ولم كن هكتور! بذار درآرم چشمش رو. اگه تسترال كوهى هم بود، تو اين يك ربع ياد گرفته بود اين طلسم رو!

و هكتور، مجبور به بيهوش كردن آستوريا با شيوه ى كوبيدن ته ملاقه به سر، شده بود!
-يكى بياد كمــــــــك!

ملت، به سمت آستورياى بيهوش و هكتور ملاقه به دست، سرازير شدند.

-هك...كشتيش؟!
-نه...من...
-كى كيو كشته؟!
-من، آستوريارو...يعنى نكشتم. فقط...
-هكتور، آستوريا رو كشته؟!
-نه...فقط...
-به نظر من كه دست و پاش رو قطع كنيم و بريزيمش جلو تسترالا و به لرد سياه هم بگيم فرار كرد و رفت كه محفلى شه!

ملت با شنيدن پيشنهاد بلاتريكس، با دهان هاى باز به او خيره شدند. در اين ميان، لينى از سكوت ايجاد شده استفاده كرد:
-هكتور! بگو ببينم چى شده؟
-هيچى...اومدم ديدم داره سعى ميكنه چشم اين بيچاره رو با ناخون در بياره! منم واس اين كه جلوش رو بگيرم، با ملاقه كوبيدم تو ملاجش!

-كراب...برو ببين زنده است يا نه.

دست كراب، به طور ناخودآگاه به سمت پهلويش رفت.
-الان اگه جيب هاشم پر گاليون كنيد من نميرم سمتش!

لينى پوفى كرد و به سمت آستوريا رفت و شاخكش را روى گردن او گذاشت.
-زندســـــت!

خب قطعا از جشن و سرور خبرى نبود.
همين كه از بيهوشيش استفاده و ايده ى بلاتريكس را عملى نكرده بودند، بايد رداى اربابش را هم شكر ميكرد.
ملت او را روى كاناپه خوابانده بودند تا به هوش بيايد.
اندكى بعد، آستوريا در حالى به هوش آمد كه ده جفت چشم، به او خيره بودند.
-ارباب برگشتن؟

رز، غنچه اش را به معنى نه، تكان داد.

-چرا نه؟! مگه چقدر طول ميكشه يه مصاحبه؟ من اصلا نميفهمم، ما مرگخوار تازه وارد ميخوايم چيكار؟ اصلا از كجا معلوم جاسوس نباشن؟ البته تو خرد و باهوشى ارباب شكى نيست. ولى به هر حال... اصلا چرا ارباب رفتن واسه مصاحبه؟ اون ميومد اينجا ديگه...نهايتا موقع رفتنش ميفراموشونديمش! اه...اصلا ما مرگخوار تازه وارد ميخوايم چيكار؟!

و رفت.

-معجون مقابله با حسودى بدم؟!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲:۳۰ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
یک روز آفتابی و عادی بود؛ البته برای بقیه!
آماندا، با قلبی شکسته و ذهنی ناامید در پارک قدم میزد. مشنگ ها و گاهی جادوگرانی را میدید که شاد و خوشحال هستند.
- چرا انقدر خوشحالن؟ دلیلی نداره که انقدر شاد باشن!

این، بازم یکی از سوالات عجیب آماندا بود. به قدم زدنش ادامه داد تا اینکه به یک نیمکت خالی رسید؛ روی آن نشت و مشغول مرور وقایع آن روز شد.

فلش بک - نیم ساعت قبل - خانه شماره دوازده گریمولد

در خانه ی شماره دوازده گریمولد، در دفتر دامبلدور و بر روی یک صندلی نشسته بود. دامبلدور ازش پرسید:
- برای چی میخوای عضو محفل بشی؟
- خب... اممم...

دلیل اصلی اش این بود: آماندا از وقتی که یادش می آمد، تعریف های زیادی از محفل ققنوس شنیده بود و کم کم به آن علاقه مند شده بود، برای همین به آنجا آمده بود و از دامبلدور خواسته بود او را عضو محفل ققنوس کند اما ته قلبش احساس میکرد دارد اشتباه میکند!

- راستش میخوام سفیدی در دنیا گسترش بدم!
- خب ببین دخترم، تو هنوز کامل آماده نیستی که وارد محفل بشی، خودت میتونی بفهمی؟

این چیزی بود که دامبلدور گفت یا حداقل برداشت آماندا از حرفش بود! آماندا اصلا آمادگی این را نداشت، از صبح هیجان زده بود که قرار است عضو محفل ققنوس شود.

پایان فلش بک

متوجه شد باران شروع به باریدن کرده است، بلند شد و سریع خودش را به خوابگاه ریونکلاو رساند. خودش را روی تختش انداخت و همین باعث شد چوبدستی اش از داخل جیبش به زیر تخت بیوفتد. درحالی که هنوز ناراحت و افسرده بود قل خورد و روی زمین افتاد! کمی دردش آمده بود ولی اهمیت نمیداد.
وقتی دستش را دراز کرد تا چوبدستی اش را بردارد، متوجه ی کاغذ کنار چوبدستی شد؛ همراه با چوبدستی، کاغذ را هم گرفت و از زیر تخت بیرون کشید. گوشه ای از کاغذ سوخته و قسمتیش هم پاره شده بود ولی به خوبی میدانست آن کاغذ چیست! نقاشی که وقتی خیلی کوچک بود از خودش درحالی که به دست لرد سیاه کشته میشد، کشیده بود!
آن موقع هرجا که میرفت چیزهایی درمورد گروه مرگخواران و اربابشان، لرد ولدمورت میشنید.
لیسا به سرعت وارد خوابگاه شد و گفت:
- عه آماندا اینجایی؟ باورت نمیشه چی شده؟ من عضو گروه مرگخوار ها شدم!

آماندا در فکر فرو رفت. در این حین لینی هم وارد خوابگاه شد.
- لیسا، باز چی شده که هیجان زده ای؟
- من عضو مرگخوار ها شدم.

- مرگخوار ها کجا زندگی میکنن؟

لیسا و لینی از سوال آماندا تعججب کردند؛ لینی پاسخ آماندا را داد:
- توی خونه ی ریدل.

لینی آدرس خانه ی ریدل را به آماندا داد. آماندا نفهمید که چی شد ولی وقتی به خودش آمد متوجه شد در زیر بارون به سوی خانه ی ریدل میدود!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
هواي بسيار مطبوع و دلنوازى بود.

باران بهاري، همراه با تگرگ ميباريد.
ريشه ى درختان، در اثر وزش نسيم خنكى، از خاك درآمده بودند.
يك تير دراز كه مشنگ ها به آن "تير برق" ميگفتند، شكسته و جرقه اي نيز، زده بود.

همه چيز براي يك گردش درون حياطي، فوق العاده به نظر ميرسيد.

-بيا نجيني...بيا بريم يه كم بگرديم.

كراب، با احتياط به آستوريا نزديك شد.
-ام...ميگم آستوريا...ميخواي بعدا بري؟ يه كم هوا طوفانيه...دم در هم يه دونه از اون يارو ها آتيش گرفته و آتيشش به جنگل هم رسيده.

آستوريا، از پنجره نگاهي به بيرون انداخت.
-طوفان كجا بود كراب؟ هوا به اين خوبي...برو كنار از جلو در!
-ببين آستوريا...من ميگم ممكنه اتفاقي بيوفته واسه نجيني!

آستوريا، قدمي به كراب نزديك شد.
-زبونت رو درآر!
-چيكار كنم؟!
-زبونت رو درآر...يا شايد ميخواي خودم از ته حلق برات درش بيارم؟

قطعا كراب اين را نميخواست. در نتيجه نوك زبانش را درآورد.

-بيشتر...بيشتر در بيار! آها...حالا با تموم قدرت زبونت رو گاز بگير!
-آستوريا...
-آآآ...كراب حرف نزن ديگه! زبونت رو گاز بگير تا خودم برات نصفش نكردم!

كراب زبانش را گاز گرفت.

-آفرين! از دفعه ديگه حواست به جمله هات باشه.

و كراب را از جلوي در كنار زد و همراه نجيني خارج شد.
-نجيني...گرسنت نيست؟ ميخواي يه سر به شكنجه گاه بزنيم؟!

نميدانم از كجا، ولي مثل اينكه آستوريا تشخيص داد كه جواب نجيني مثبت است.
-باشه...پس بيا بريم.

و به سمت شكنجه گاه راه افتادند. در چند قدميه شكنجه گاه، سايه ي فردي در پشت يكي از درخت ها توجه آستوريا را جلب كرد. بدون جلب توجه، سپر حفاظتي در اطراف نجيني درست كرد و...
-كروشيو!

طلسم مستقيما به سينه ى فرد سياه پوش خورد و فرياد درد آلودش به هوا رفت.
با شنيدن صداي فرياد، ملت مرگخوار، بيرون ريختند.
-چي شده آستوريا؟
-صداي كي بود؟

آستوريا بدون پايين آوردن چوبدستى اش، به شخصي كه داشت شكنجه ميكرد، اشاره كرد.
-نميدونم كيه...اما پشت درختا قايم شده بود.

دو مرگخوار، به سمت فرد مذكور رفتند.
-موهاش قرمزه...كك و مكم داره... فكر كنـــ...

براي آستوريا مهم نبود او كيست.
-آواداكداورا !
-...نـــم ويزليه.

-ديگه اهميتي نداره كيه! بيا نجيني...بيا به گردشمون ادامه بديم.


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۵ ۲۳:۲۶:۴۰
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۵ ۲۳:۲۸:۱۶


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۶:۰۲ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۴:۰۹
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 456
آفلاین
مثل همیشه...
با تنها برادرش که تنها همدم او در شادی و ناراحتی بود قدم میزد.
متوجه گذر زمان نمیشدند.

-ببین ساعت چنده! اگر برنگردیم خونه باید امشب رو با گربه های کوچه سپری کنیم.

لیسا به برادرش نگاه کرد و خندید.
هوا به طور خیلی ناگهانی سرد و سرد تر میشد.
آسمان تیره شد.
خاطرات بدی که داشتند در ذهنشان مرور میشد.
کنترل خود را از دست داده بودند.

- نه ولم کن! گفتم ولم کن.

برادرش در حالی که سرش را فشار میداد این جملات را به زبان می آورد.
لیسا به آسمان تیره و تار نگاه کرد.
-دیوانه ساز ها...

حدسش درست بود. سه دیوانه ساز دور آن ها حلقه زده بودند.
کمی بعد مردی رنگ پریده با موهای سیاه ظاهر شد.
زیر لب چیز هایی زمزمه میکرد.
هر سه دیوانه ساز لیسا را گرفتند.

-با خواهر من چیکار دارین؟ همین الان دستور بده بذارنش روی زمین.

لیام کم کم تمرکز خود را به دست آورده بود.

- هی پسر برو کنار اینا به تو هیچ ربطی نداره.

لیسا فقط جیغ میزد.

-اون خواهر منه! من حق دارم بدونم دیوانه ساز ها با اون چیکار دارن.
- دارن میبرنش آزکابان اونم بخاطر استفاده از طلسم های ممنوعه. حالا مزاحم نشو!
- اون آزارش به موچه هم نمیرسه!

سردردش اذیتش میکرد ولی سعی میکرد با آن مبارزه کند.
میخواست از سپر مدافع استفاده کند ولی مرد رنگ پریده او را خلع سلاح کرد.
اینبار او تنها کاری که میکرد کشیدن ردای خواهرش به سمت خودش بود.

- ولم کن لیام! اون راست میگه. من مرگخوارم. من از طلسم های ممنوعه استفاده میکنم. ولم کن!

اشک از چشمان لیسا جاری شد.
لیام با تعجب به او نگاه کرد.
-نه این امکان نداره! تو داری دروغ میگی لیسا!
- داری خیلی مقاومت میکنی پسر کوچولو. اصلا دلم نمیخواست این کار رو بکنم!

مرد دوباره وردی زیر لب زمزمه کرد.
یکی از دیوانه ساز ها لیسا را ول کرد؛ ولی ای کاش هرگز او را ول نمیکرد.
دیوانه ساز به سمت لیام رفت. شنلش را برداشت و خم شد.
لیسا فریاد زد:
-نه!

دیگر کار از کار گذشته بود.
لیسا فقط به جسم بی روح برادرش نگاه میکرد...


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۴ ۶:۰۷:۴۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
نگران بود...

لرد، احضارش کرده بود و دلیلش را نمی دانست. چیزی ته دلش می گفت که وقت خداحافظی رسیده...باز هم...دوباره!

و خوب می دانست که کسی که می رفت او نبود...

چنان در فکر بود که متوجه نشد که به اتاق اربابش رسیده. ایستاد...
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستی به ردایش کشید و آن را که کاملا مرتب بود، مرتب تر کرد. حداقل به نظر خودش.

و در زد...

-بیا تو تام!

وارد اتاق شد. جلوی در ایستاد. همیشه سعی می کرد فاصله اش را با لرد حفظ کند. احترامش را به همین شکل نشان می داد. ولی لرد به او نزدیک شد. کاملا نزدیک...و دستش را روی شانه اش گذاشت.
-وقت مقدمه چینی ندارم. یه چیزی ازت می خوام...و نباید نه بگی.

لحن لرد مهربان بود...و بسیار محکم!
مثل یک درخواست دوستانه که تحت هیچ شرایطی نباید رد می شد.

-شما...قصد رفتن دارین؟
به پرونده های دسته شده روی میز اشاره کرده بود و عجولانه این سوال را پرسیده بود.

لرد لبخندی زد.
-وقت رفتنم رسیده. تو هم می دونستی که می رسه. تو این مدت همیشه همراهم بودی. کنارم بودی. الان آخرین درخواستمو بهت می گم. و نباید رد کنی. می رم...و این ارتشو به تو می سپرم. می فهمی؟

می فهمید...

در واقع، ذهنش می فهمید...ولی قلبش با تلاشی بچگانه، مغزش را پس می زد.
ابروهایش را در هم کشید و سر را به سرعت به نشانه نه به چپ و راست تکان داد.

دست لرد روی شانه اش سنگینی می کرد...

-تو باید لرد بشی تام. می دونم نمی خوای. ولی گزینه دیگه ای نداریم. اوضاع اصلا خوب نیست. ارتش ضعیف شده. خیلیا رفتن. کسایی که موندن سرگردونن. نمی دونن باید چیکار کنن. مقامات بالا تهدید کردن که اگه ارتش بدون مسئول بمونه، کلا منحلش می کنن. تو که نمی خوای بشینی و تماشا کنی که این اتفاق بیفته؟

تام با چهره ای نگران به لرد خیره شد.
-من...نمی تونم...واقعا...نمی تونم! این مسئولیت بزرگیه. من ضعیف تر از این حرفا هستم. یکی دیگه رو پیدا کنین.

لرد خندید. این بار با صدای بلند.
-تو قوی تر از چیزی هستی که فکر می کنی. الان دو سه سالی هست که مرگخواری. کنار لرد های زیادی جنگیدی...فکر می کنم یه چیزایی یاد گرفته باشی. همونا برای وضعیت فعلی کافیه.

نگاه تام، باز فرار کرد! و لرد می فهمید که به دنبال بهانه ای جدید می گردد. برای همین برگ برنده اش را رو کرد.
-فراموش نکردی که...کی از من خواست قبول کنم لرد بشم؟

-امممم...من...

صدای ضعیف تام نشان از تسلیم شدنش بود.

-الان من همون درخواست رو از خودت دارم. بهم گفتی کنارم می مونی. کمکم می کنی. تو مرگخوار خوبی بودی. الان وقتشه که شجاعت به خرج بدی و یک قدم بیای جلوتر. اگه نمی خوای بمونی فعلا بگیرش. کنترل ارتشو بگیر. نگهش دار. حفظش کن تا کسی پیدا بشه که بتونیم مسئولیت رو بهش بسپریم. حداقل یک ماه... ما راه دیگه ای نداریم تام.

سرش را بلند کرد. وقتی راه دیگری نبود، باید کاری انجام می داد. حتی اگر به معنی فدا شدن خودش بود.
-خب...راستش...چشم...قبول می کنم. ولی فقط یک ماه.

لرد تکرار کرد.
-یک ماه!

تام تعظیم کرد. برای آخرین بار!

از آن لحظه به بعد، هرگز نباید سر خم می کرد. تعظیم او به معنی تسلیم ارتش سیاه بود!

هنوز چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرد. ولی این بار دست لرد نبود...

مسئولیت جدیدی که به عهده گرفته بود.

فقط برای یک ماه!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۸ ۱۷:۳۶:۵۴

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۳۷ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
- رودولف برو کنار!
- وایسا من با ارباب کار دارم! ارباب میشه ببخشینم
- نه رودولف! نمیشه!
- رودولف میشه حالا بیای کنار؟
- نه!

گویندالین گیج و کلافه، از ورودی در اتاق لرد سیاه فاصله گرفت.
.
.
.
.
.
با لبخندی روی لبش، از پیچ راهرو پیچید. صحنه ای که جلوی چشمهایش قرار داشت، لبخندش را کمرنگ کرد.
- تو هنوز اینجایی؟
- خب من دربونم!
- دربون در اتاق اربابی؟
- نه با ارباب کار دارم.

گویندالین آهی کشید. و راهش را کج کرد. بعید می دانست که این در، تنها راه ورود و خروج اتاق ارباب باشد. وگرنه ارباب با رودولف چه میکرد؟ لابد خودش را از پنجره....
- پنجره!
- پنجره چی الین؟ پنجره ها کثیفن؟
- اوه نه! نه بابا.
- خب پس چی؟ میخوای پنجره ای به خلوت من باز کنی؟

گویندالین به چشم های براق دلفی نگاهی انداخت.
- نه! تو نه دلفی! پدرت!

گویندالین، دلفی حیران را با خلوتش تنها گذاشته و دوان دوان راهروی منتهی به اتاق اربابش را ترک کرد
.
.
.
.

زمان: چند ساعت بعد
لوکیشن: چند ده متر بالای زمین، روبروی پنجره اتاق لرد سیاه


- حالا تو مطمئنی این راه عملیه؟
- نه مطمئن نیستم. ولی تو به عنوان یه جاروی ناطق، ایده دیگه ای داری؟

جاروی گویندالین ادای فکر کردن را در آورد.
- حالا که فکرشو می کنم، نچ!
- خب پس در سکوت کارتو بکن!

چند دقیقه ای طول کشید تا گویندالین و جارویش، نقطه مناسب را برای فرود آمدن بر لبه پنجره اتاق لرد سیاه پیدا کنند. البته این کار، به خودی خود نباید چندان دشوار می بود. علت این دشواری، موانع پیشگیرانه ای بود که لرد ولدمورت، برای عدم نفوذ شخصی بنام رودولف قرار داده بود.
نزدیک غروب آفتاب، گویندالین، تلاش را رها کرده و از جارو پایین آمد. از شدت خستگی، کنار فواره خانه ریدل، نشسته بود که صدای قدم های آشنایی را شنید.
فورا بلند شده و با اشتیاق صدایش زد.
- سرورم؟

سر لرد سیاه چرخید! اما نه به سمت صدای گویندالین!

- ارباب غر دارم!
- بگو غردولف!
- میشه ببخشینم؟
- روووووووووودووووووووووووولف!

صدای جیغ بلندی در تمام باغ پیچید!


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین

-ما الان خیلی عصبانی هستیم! در اوج خشم به سر می بریم. اینو می تونی از چهره ما بخونی!

نمی توانست!

برای این که در تمام مدتی که لرد سیاه سرگرم فریاد کشیدن و سرزنش کردنش بود، سرش را پایین انداخته بود. نه از ترس و نه از خجالت...
سرش را پایین انداخته بود. مشت هایش را گره کرده بود. دست هایش به وضوح می لرزیدند. و همه این ها نشان دهنده یک احساس بود.

خشم!

آستوریا از دست خودش عصبانی بود. که چرا لرد سیاه را تا این حد خشمگین کرده است.
بلند نکردن سر، داشت برایش گران تمام می شد!

-نه...این قابل بخشش نیست...واقعا نیست. می کشیمت...فردا سرساعت 22.30 می کشیمت...هیچ چیزی هم نمی تونه جلوی ما رو بگیره. تقاضای بخشش نکن! یک روز بهت فرصت دادیم که کارهای ناتمامت رو تموم کنی. گفتیم تقاضای بخشش نکن!

جمله آخر لرد به طرز عجیبی با صدایی بلند تر و لحنی تاکید آمیز تر بیان شد.

آستوریا تقاضای بخشش نکرده بود. چون خودش را لایق مرگ می دانست...
با تعظیم کوتاهی، از اتاق خارج شد...و لرد سیاه را نگران و متفکر در اتاق باقی گذاشت.

لرد، برای چند ثانیه به دری که پشت سر آستوریا بسته شده بود خیره ماند. طوری که انگار منتظر بود در باز شده و آستوریا به اتاق برگردد...

ولی چنین اتفاقی نیفتاد!

به طرف میزش رفت و خودش را روی صندلی رها کرد...


دو ساعت بعد...جلسه مرگخواران!


-گزارش هاتونو به ما تحویل بدین. امیدواریم کسی مرتکب اشتباهی نشده باشه.

در حالی که حرف می زد زیر چشمی نگاهی به آستوریا انداخت. حواس آستوریا متوجه او نبود.

-آستوریا!
-بیست و دو ساعت و ده دقیقه ارباب!

این جوابی بود که آستوریا، به سرعت و ناخودآگاه به او داده بود. و جز خودش و آستوریا، کسی متوجه معنی آن نشده بود.
حالا متوجه شده بود که در صورتی که مسیر نگاه آستوریا را دنبال می کرد، به ساعت قدیمی روی دیوار می رسید.

آستوریا داشت ساعت های پایانی عمرش را می شمرد...

لرد سیاه جلسه را ادامه داد و پس از اعلام ختم جلسه با صدور دستور "یکی گزارش ها رو برای ما بیاره" از جا بلند شد.
لیسا، آماندا و آستوریا پرونده های مربوط به گزارش ها را برداشته به دنبالش روانه شدند.
جلوی در اتاق ایستاد.
-چند بود؟

-بیست ساعت و هشت دقیقه ارباب!

جا خورد...هنوز در حال شمارش بود. آرزو می کرد دست از این کار بردارد.
-منظور ما رمز جدید اتاقمون بود. فراموش کردیم!

دلفی به آرامی جواب داد: هشتصد و شصت و سه ارباب!

چند دقیقه بعد در اتاقش تنها بود. میزش پر از گزارش هایی بود که باید به آن ها رسیدگی می کرد. ولی او نشسته و به دیوار خالی خیره شده بود.
-ما عصبانی بودیم!...ما...ما در لحظه گفتن اون حرف اصلا جدی نبودیم. اگه نگاهمون می کرد می فهمید...ولی زل زده بود به کفش هاش. ما که نمی خواییم اون...نباشه...ما اصلا یادمون نمیاد از چی عصبانی بودیم!

قدم زنان به طرف پنجره رفت. و اولین شخصی که در محوطه جلوی خانه ریدل دید باز هم آستوریا بود.
-خب...خوبه...ظاهرا دست از شمارش برداشته. شاید یادش رفته باشه.

ولی خیلی زود متوجه اشتباهش شد.

ساعت شنی کوچکی در مقابل آستوریا قرار گرفته بود و شن ها با عجله از محفظه باریکش به پایین می ریختند.

-لعنتی! چرا تمرکز کردی روی این موضوع؟ چرا فراموش نمی کنی؟ الان ما چطوری زیر حرفمون بزنیم؟

برای یک ثانیه چوب دستی اش را بالا برد. شاید می توانست حافظه آستوریا را پاک کند...

ولی به یاد قدح اندیشه کوچکی افتاد که همیشه همراه آستوریا بود. عادت داشت وقایع مهم زندگی اش را در قدح ذخیره کند...و گرفتن وعده مرگ از لرد سیاه، مسلما اتفاق مهمی بود!

طی ساعات آینده سعی کرد حواس آستوریا را از موضوع مرگ پرت کند. سه ماموریت پی در پی به او داد. مجبورش کرد سه گزارش طولانی را بنویسد...در مقابل همه مرگخواران، موفقیتش در ماموریت ها را تحسین کرد. آموزش سه طلسم پیچیده به مرگخوار کند ذهنی که صرفا برای همین کار پذیرفته بود را به او واگذار کرد...
و بعد از همه این ها، آستوریا به او گفته بود که: ارباب...حالا که ده ساعت و شش دقیقه مونده، می تونم یه نامه برای خانوادم بنویسم؟

آستوریا فراموش نمی کرد...جدی گرفته بود و فراموش نمی کرد.

این موضوع را خوب می دانست! آستوریا او را هم فراموش نکرده بود. سالها قبل، رفته بود...و باز به سمت او برگشته بود. طوری که انگار همین چند دقیقه پیش نجینی را برای هوا خوری بیرون برده و بازگردانده بود.
به یاد همکاری مضحکش با هکتور افتاد. به نظر او زوج بسیار خنده داری شده بودند. ولی آستوریا و هکتور ظاهرا اصلا احساس خنده دار بودن نمی کردند! با جدیت کارشان را انجام می دادند...و حداقل پیش خودش می توانست اعتراف کند که چقدر خوب انجام می دادند.

آستوریا فراموش نمی کرد.

طی چند ساعت گذشته، کل ساکنین خانه ریدل را از جریان مرگش مطلع کرده بود.لرد سیاه حتی صدای گفتگوی آماندا و لیسا را از پشت در اتاقش شنیده بود که درباره این که آستوریا وسایل شخصی اش را بین مرگخواران تقسیم کرده صحبت می کردند.
رز ویزلی را دیده بود که با لحنی پر از شور وهیجان، داشت سعی می کرد غنچه هایش را راضی کند که باید برای تبدیل شدن به دسته گل مراسم عزاداری از او جدا بشوند.
آگهی هکتور را روی پانل سیاه دیده بود که برای یافتن ناظری جدید برای اسلیترین، نصب شده بود.
و اصرارهای پی در پی دلفی برای جایگزین شدن با آستوریا!

عقربه های ساعت به سرعت جلو می رفتند...به طرف نقطه ای که کلمات "کشتن آستوریا" با رنگ قرمز، روی صفحه ساعت نقش بسته بود.

حتی کنترل ساعتش را هم نداشت!

کنار پنجره رفت...هوا تقریبا تاریک شده بود. از لابلای شاخ و برگ درختان مرگخواری را دید که بی هدف جلو می رود.
خودش بود...آستوریا!
ظاهرا امروز قرار بود به هر نقطه ای که نگاه کند، او را ببیند.
داشت به طرف دکه نگهبانی رودولف حرکت می کرد. کنار دکه ایستاد...مدتی به دکه خیره شد و لبخندی زد.
رودولف آن جا نبود.
لرد سیاه این موضوع را خوب می دانست. همین نیم ساعت پیش به بهانه واهی رم کردن تسترال ها، رودولف را روانه اتاق تسترال ها کرده بود. به این امید که...
آستوریا تصمیم به رفتن بگیرد!
-برو...آره...اونجا نیست. کسی اونجا نیست. راهتو ادامه بده و برو بیرون.

امیدوارانه به آستوریا خیره شد...ولی وقتی چند ثانیه گذشت و آستوریا به طرف خانه برگشت، آهی پر از افسوس کشید!
-لعنتی! چرا برگشتی! چرا نرفتی؟

چند ضربه به در اتاقش خورد.

-کیه؟
-من بود ارباب. اومد پرسید وینکی جن به اندازه کافی خوب؟
-برو پی کارت وینکی. حوصله تو نداریم.
-ولی این یعنی وینکی جن ناخوب...جواب قطعی و نهایی ارباب این بود؟
-نه وینکی...خوبی. فقط برو!

صدای قدم های تند و کوتاه وینکی را شنید که از اتاقش دور شدند.

فقط پنج دقیقه مانده بود.

با صدای ضرباتی که به در اتاق می خوردند، دوباره از جا پرید.
-وینکی! بس کن! اگه همین الان دور نشی...

بقیه حرفش را خورد! همان جا بود که تصمیم گرفت هرگز تهدید نکند! نه در صورتی که قصد انجامش را نداشت!

-من وینکی نیستم ارباب. آستوریا هستم. اومدم بگم من آماده ام. فقط پنج دقیقه تا...

تقریبا فریاد کشید:
-ما سردرد شدیدی داریم...اصلا هم تحمل شنیدن صدای کسی رو نداریم! وینکی نزدیک هشت بار در اتاق ما رو زده و ازمون درباره خوب یا بد بودنش نظرخواهی کرده.

دروغ می گفت!

ولی ادامه داد:
-الان مایلیم استراحت کنیم. وای به حال کسی که مزاحم خواب ما شود. هر کاری دارین بذارین برای بعد از بیدار شدنمان!

-ولی ارباب...

-ولی نداره. هنوز یاد نگرفتین رو حرف ما حرف نزنین؟ ما هم اکنون به خواب عمیقی فرو می رویم و هیچ چیز قادر به بیدار کردنمان نخواهد بود. دیگه مایل نیستیم صداتو بشنویم. دور شو!

آرزو می کرد آستوریا دیگر حرفی نزند...که همینطور هم شد.

نقشه فوق العاده ای نبود. حتی بیش از حد ساده به نظر می رسید. ولی کافی بود! تا دو ساعت دیگر در اتاقش می ماند و بعد که خارج می شد کمی عصبانیت ساختگی برای این که چرا کسی زمان کشتن آستوریا را به او یادآوری نکرده، برای کامل کردن نقشه اش کافی بود!
لرد سیاه مثل همیشه طلبکار می شد...

فقط یک کار دیگر باقی مانده بود...

هیچ چیزی که قادر به یادآوری زمان باشد نباید در اتاقش باقی می ماند.
به آرامی ولی مصمم به طرف دیوار رفت. ساعت دیواری یادگار مورفین گانت را از روی دیوار برداشت و بعد از مکث کوتاهی، داخل شومینه انداخت و با طلسمی کارش را تمام کرد!

ساعت، میراث خانوادگی اش محسوب می شد...ولی ارزشش را داشت.


مجبور نبود آستوریا را بکشد...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
فلش بک
مشغول فکر کردن بودم. فکر کردن سرگرمی کسل کننده ای است‌، اما نه برای کسی مثل من.
اول به خودم فکر کردم. شاید خیلی خودخواه شده بودم... سریع در ذهنم به شاخه ای دیگر پریدم. به مرگخواران فکر کردم. از خودم پرسیدم که چقدر قوی هستیم؟! چه قدر نیرو لازم است تا شکست بخوریم؟ سپس به یاد ارباب افتادم. فکر کردم امکان ندارد شکست بخوریم... نام ارباب و فعل شکست خوردن در یک جمله مضحک به نظرم رسید. سپس فکری دیگر به دنبال این فکر از ذهنم رد شد.
پیشگویی!
چرا پیشگویی انقدر قدرتمند بود؟ چرا ارباب نتوانسته بود پیشگویی را شکست دهد؟
سپس فکر کردم... خیلی زیاد... فکر کردم که منطق پیشگویی چیست؟
من کسی نبودم که سوالی در ذهنم جا خوش کند. باید پیش از هر چیز پاسخ آن را میافتم.
و همین طور هم شد!
پایان فلش بک


-نشانک... اما... اما این یه پیشگوییه! چطور انقدر ساده از کنارش میگذرین.

صندلی ام را به او نزدیک کرد کردم و توی چشم هایش زل زدم.
-به نظرت چرا تقریبا همه پیشگویی ها محقق میشن؟

معلوم بود سردرگم شده است.
-من... خب... خب... اونا پیشگویی ان پس محقق میشن.
-آره اونا پیشگویی ان. میدونی پیشگویی چیه؟

منتظر نشدم تا پاسخی بگیرم.ادامه دادم:
-من مدت ها دنبال این جواب بودم، ساعت ها وقت صرف کردم تا بفهمم که پیشگویی یه باوره... یه اعتقاده، هر چیزی رو میشه از بین‌برد به جز باور ها! اونا جادوانه ترین چیزایین که وجود داره...

مکثی کردم. با کنجکاوی و سردرگمی نگاهم میکرد.انگار مجبور است حرف های ثقیلی را هضم کند. دوباره به حرفم ادامه دادم:
-فقط یه راه واسه از بین بردن یه باور هست... به وجود نیومدنش!
-به وجود نیومدن؟
-اگه بخوای چیزی که هرگز از بین نمیره رو نابود کنی باید نذاری از اول به وجود بیاد. این تنها راهه!

انگار هنوز هم چیزی از حرف هایم دستگیرش نشده بود.
-ی...یعنی من الان چه کار کنم نشانک؟

سعی کردم ساده تر برایش توضیح دهم:
-باور مثل یه انگل زندگی میکنه. اون نیاز به میزبان داره. بعد از طریق میزبانش رشد میکنه و همه جا رو میگیره. و درنهایت میبینی اون محقق شده. تنها کاری که باید بکنی اینه که نذاری این انگل از تو تغذیه کنه.

از روی صندلی ام بلند شدم و در حالی که عرض اتاق را طی میکردم ادامه دادم:
-تو فقط کافیه فکر کنی که این باور، این اعتقاد و این پیشگویی وجود نداره، و میبینی که اون وجود نخواهد داشت. این جادوییه که مشنگ ها هم از اجرای اون ناتوان نیستند...



ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۲۴ ۱۴:۴۲:۱۱

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۵۰ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
اعدام...!
مشنگ ها، مجرمانشون رو به روش هاى مختلف اعدام ميكنن...نميدونم كدوم روش راحت تره... هيچوقت هم بهش فكر نكردم...اما...چيزي كه هميشه برام سوال بود، شب قبل از اعدامه! شبى كه ميدوني آخرين شب زندگيته و فردا قراره بميرى!
يعني اون شب، چه حسي دارى؟! به چيا فكر ميكنى؟!

هميشه برام سوال بود... چه حسي داره كه بدوني قراره فردا بميري؟!
بعضي وقتا فكر ميكردم احتمالا از هر كاري كه انجام بدي لذت ميبري... واقعا و از صميم قلب...!

اما حالا...حالا كه كمتر از بيست و چهار ساعت باقي مونده... حالا ميفهمم چه حسي داره...!

خبر رو رز برام آورد...
-آستوريا...ارباب تصميم گرفتن...فردا شب...!

فردا شب، هيچوقت به نظرم اينقدر نزديك نيومده بود...! فردا شب...!

به حياط رفتم، به هواي تازه احتياج داشتم.
رودولف تو دكه نگهبانيش نبود...لبخند زدم...معلوم نبود باز كدوم ساحره اي رو كجا گير...
رودولف تو دكه نگهبانيش نبود!
يعني...
يعني ميتونم از اينجا برم بدون اينكه كسي ببينتم!
ميتونم برم و تا آخر دنيا، فرار كنم...
اگه نخوام، هيچكس نميتونه پيدام كنه...
ميتونم زنده بمونم!
يه قدم ديگه به دروازه نزديك شدم...
فرار كنم؟! كجا برم؟!
زنده بمونم با علامت شومي كه ديگه با سوزشش نميتونم برگردم...بدون خونه ريدلي كه توش از خواب بيدار شم...
گيريم فرار كردم...رفتم... زنده موندنم دور از اينجا، به چه دردى ميخوره؟!

برگشتم...
آره...ميتونم تا آخر دنيا فرار كنم و كسي هم پيدام نكنه...ميتونم برم و زنده بمونم...
اما بلد نيستم...
بلد نيستم نفس كشيدن بيرون از اين خونه رو...!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
هميشه شك داشتم به جايي كه ايستاده بودم...
از خودم ميپرسيدم "اينجايي كه الان ايستادم، همون جاييه كه هميشه ميخواستم؟!"

دفني، هميشه ميگفت كه زياده خواهم...ميگفت يه خونواده با اصل و نسب دارم و گاليون هاى توى صندوقم، بي حسابن...ميگفت جاه طلبم و هميشه ناراضي!
شايد من زياده خواه نبودم...شايد دفني خيلي ساده بين بود!

بچه بودم كه فهميدم زندگي، هميشه اونجوري كه به نظر ميرسه، نيست!
من يه ساحره بودم، اما نبايد كسي مي فهميد!
-چرا؟!
-چون اونا مثل ما نيستن، آستوريا!

اين تنها جوابي بود كه بهم داده ميشد.
نميتونستم درك كنم كه كسي نتونه جادو كنه.
برام مثل اين بود كه كسي بتونه بدون چشم، بيينه!

وقتي وارد هاگوارتز شدم، زندگي يه روي ديگه اش رو بهم نشون داد.
همه مثل خودم بودن. ديگه لازم نبود وانمود كنم به چيزي كه نيستم!
وارد جايي شدم كه با همه خوبي و بديش، خونه ام محسوب ميشد...
خونه داشتم...نه اينكه نداشته باشم...اما اوني نبود كه هميشه ميخواستم...خونه، جاييه كه آرامش اونجاست!
تنها جايي كه اين آرامش رو بهم ميداد، تالار اسليترين بود!...پس حتما خونه بود!

درس نميخوندم...اما هميشه شاگرد ممتازي بودم...چون من يه ساحره بودم...!
وقتي به جادويي كه توى خونِت جريان داره اعتماد كني، اونم خودش رو بهت ثابت ميكنه!

درسم كه تموم شد...رفتم دنبال روياهام.

روزي كه با دراكو ازدواج كردم، دفني اونجا بود.
-خواهر! ازدواج كردي... با يه پسر با اصل و نسب... كسي كه همه دختراى اسليترين عاشقش بودن...اما آخرش، مال تو شد!

آره!... دفني خيلي ساده بين بود...فكر ميكرد عاشق دراكو ام...اما عشق، چيزي نبود كه من از دراكو ميخواستم...!

من با پسر ترسويي كه همه تالار اسليترين عاشقش بودن، ازدواج نكردم!
من با پسرِ مردي كه تو حلقه ى نزديكترين مرگخوار هاى لرد سياه بود، ازدواج كردم!
من عاشق دراكو نبودم، عاشق جايگاهي بودم كه با ازدواجم با دراكو، محكم تر ميشد.
جايگاهي درست در ميان حلقه نزديكان لرد سياه!

و الان مطمئنم!
مطمئنم جايي كه الان ايستادم، همون جاييه كه هميشه ميخواستم...!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.