هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#38

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
آنتونین ناشیانه وارد اتاق شد . ولدمورت نجینی مونتگومری توی اتاق در حال بازی با جغجغه اش بود .

- بچه ی پر درد سر ... بیا بغلم عمو جون که همه ما رو تو کاشتی ...

ولدمورت نجینی مونتگومری نگاهی به آنتونین انداخت و مشغول بازی با جغجغه اش شد ...

- ای خدا منو بکش ! عمو جون تا اون جغجغه اتو ندادم قورت بدی بیا بغلم و سعی در بغل کردن بچه داشت . ولدمورت نجینی مونتگومری بی نهایت قلقلکی بود و بلافاصله بعد از اینکه آنتونین بهش دست زد شروع کرد به خندیدن .

- ای خـــــــــــــــــــــــــــدا ! عمو جون دو مین خفه شو من بغلت کنم . همون لرد ولدمورتی که اسمش روته اگه بدون تو بر گردیم همه مون رو به دیار باقی می فرسته ... میفهمی چی می گم ؟

بچه کوچولو با بهت به آنتونین نگاه کرد و روشو برگردوند و به خندیدن ادامه داد تا اینکه آنتونین اونو گذاشتش زمین .

- فکر کنم باید خوابت کنم که ببرمت ، چون در غیر این صورت اینقد می خندی که همگی خبردار میشن .

آنتونین شروع به قصه گفتن برای نینی شد و آنتونین خوابش گرفت و نینی خان جان خوابش نگرفت .

- زهر مار دیگه ! مردم تمام داستانهایی که بلد بودم رو برات تعریف کردم !

بچه با این فریاد آنتونین شروع به گریه کرد .

- من غلط کردم . عزیزم ... تو رو خدا جون ننه بابات گریه نکن و دستشو گذاشت جلوی دهن بچه . اما بازم صدای بچه شنیده میشد ...

دامبل وارد اتاق شد و همراهیان دامبل ، به سمت آنتونین حمله ور شدند ...


گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#37

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5691
آنلاین
ایوان به منوی زیبای مدیریتش اشاره کرد.
-از کی تا حالا تو دستور میدی؟

آنتونین منوی خاک خورده اش را کنار منوی ایوان گرفت.
-از کی تا حالا تو این سوالو میکنی؟از راه نرسیده...

بلا با عصبانیت هر دو مدیر را ساکت کرد.
-الان وقت این حرفا نیست.باید بچه ها رو پیدا کنیم.بهتره پخش بشیم.کاملا ساکت باشین.
از آنجاییکه کسی جرات مخالفت با بلا را نداشت مرگخواران به آرامی از هم جدا شدند.مونتگومری بطرف اولین اتاق طبقه اول رفت و دستگیره در را گرفت و بطرف پایین کشید.

در با صدای ضعیفی باز شد.
با باز شدن در نور شدید و خیره کننده صورتی رنگی به چشم خورد.مونتگومری در حالیکه سعی میکرد از لابلای انگشتانش درون اتاق را ببیند وارد شد.
-کی اینجا زندگی میکنه؟چطوری با این نور خوابیده؟تازه این چراغ خوابشه.وای به حال روز!

چشمان مونتگومری کم کم به نور شدید عادت میکرد.چشمانش را باز کرد و تختخواب کوچکی را درگوشه اتاق دید.
-خودشه.حتما یکیشون اینجاست.

مونتی با خوشحالی بطرف تختخواب رفت.ولی با چهره معصوم کوچکترین محفلی مواجه شد.چشمان مونتگومری پر از اشک شد.
-جیمز؟برادر زاده عزیزم.خیلی وقت بود ندیده بودمش.چقدر بزرگ نشده!

در اتاق جیمز بجز سی و چهار یویوی صورتی و پوسترهای مختلف چند توله گرگینه و آکواریومی پر از بچه نهنگهای خشمگین چیزی وجود نداشت.
-بهتره برم.ممکنه بیدار بشه.

مونتگومری قصد خارج شدن از اتاق را داشت ولی به محض اینکه بطرف در اتاق برگشت احساس کرد چیزی ردایش را میکشد.
-تدی تویی؟ بازم کابوس دیدی؟باشه.امشبم میتونی اینجا بخوابی.

مونتگومری مات و مبهوت روی تخت جیمز دراز کشید.مطمئن بود جیمز به زودی خوابش خواهد برد.ولی مطمئن نبود که جیمز بعد از خوابیدن دستش را رها خواهد کرد یا نه!

درست در همین لحظه آنتونین در طبقه دوم سرگرم جستجو بود.
-فقط یه اتاق از این طبقه مونده.معلوم نیست بچه ها رو کجا گذاشتن.نجینی مونتگومری؟مونتگومری نجینی؟یا لرد ولدمورت کبیر.اسم قحطی بود؟

آنتونین بطرف آخرین اتاق طبقه دوم رفت و در را باز کرد.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#36

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
خلاصه:
بعد از عروسی نجینی و مونتگومری، نجینی سه تا بچه انسان زاییده. بچه ها اسماشون نجینی مونتگومری ،مونتگومری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگومری هست. لرد که از نوه دارد شدن خیلی خوشحال شده بود، تصمیم میگیره چندروزی رو در خونه مونتگومری سر کنه. در همان حال، دامبلدور و محفلیون از وقت سو استفاده میکنن و به بهانه تبریک، وارد خونه مونتگومری میشن. بعد از وارد شدن به خونه، دامبلدور و محفل سعی به دزدیدن بچه ها میکنن، اما از اونجایی که دوتا از بچه ها بیدار بودن، فقط یکی از بچه ها که خواب بود(ولدمورت نجینی مونتگومری )رو دزدیدن. لرد و مرگخواران بعد از فهمیدن این ،تصمیم میگیرن سه مرگخوار رو همراه با مونتگومری به محفل بفرستند تا بچه رو نجات بدن.

________________________________________

آنتونین،مونتی،ایوان و بلا مامور پس گرفتن بچه شدند.

چند ساعت بعد،خانه محفل
صدای باز شدن پنجره در زیرزمین تاریک خانه طنین انداخت.مونتگومری با زور کله خود را از لای پنجره کوچک زیرزمین رد کرد و داخل زیرزمین شد. بدنبال وی، سه مرگخوار دیگر نیز وارد زیر زمین تاریک محفل شدند. بوی خاک و نمگرفته گی تمامی زیرزمین را فرا گرفته بود. مونتگومری سرفه کوتاهی کرد و رو به ایوان گفت: شنل نامرئی کننده رو آوردی؟
ایوان سر خود را تکان داد و شنلی را از کیف خود بیرون کشید. مرگخواران همگی بزیر شنل رفتند. آنتونین با بیحوصلگی خطاب به مونتی گفت: بیل رو نمیتونی بیاری!جا نمیشیم.
مونتی آه جانسوزی کشید و بیل خود را به آرامی بر روی زمین گذاشت. سپس،بداخل شنل رفته و با دیگر مرگخواران بسوی طبقه اول حرکت کردند. صدای قیژ قیژ پلهای قدیمی در زیر پایشان شنیده میشد. مرگخواران، که حال به طبقه اول رسیده بودند در انباری را به آرامی باز کردند و وارد اتاق نشیمن محفلیون شدند. صدای تیک تیک ساعت در خانه شنیده میشد. تاریکی شب محفلیون را بخواب برده بود. مونتگومری به آرامی از زیر شنل بیرون آمد و رو به دیگران گفت: خب.خوابن.باید هرکدوممون یک اتاق رو بگرده. یعنی شنل بی شنل.ساکت کار میکنیم که کسی نفهمه.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۶ ۱۵:۱۳:۵۰
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۶ ۱۵:۵۴:۳۹

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۸:۴۲ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#35

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
دامبلدور با دیدن چهره ی عصبانی لرد سیاه بلافاصله پشیمان شد و به جیمز اشاره ای کرد. جیمز کمی عقب رفت و دامبلدور لبخندی زد.
- خب حمله که نه. می دونی تامی، ما می تونیم با مذاکره همه چی رو حل کنیم.

لرد چشم غره ای به دامبلدور رفت و روی صندلی اش نشست. نجینی مونتگمری، مونتگمری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگمری اطراف نجینی می خزیدند و مونتی بیل به دست گوشه ی سالن ایستاده بود. دامبلدور نفسی کشید و لبخندی زد.
- تامی، تو خیلی برای این مرگخوارا زحمت میکشی. مطمئنم که الان خسته ای. برو کمی استراحت کن، به مرگخوارت هم بگو استراحت کنند. شاید ما خواستیم حمله کنیم. نیروشون باید زیاد باشه! منم از نوه های گلت نگه داری می کنم.

لرد سیاه مشکوکانه به دامبلدور نگاهی کرد.
- تو مطمئنی که می خوای این کارو بکنی دامبلدور؟

دامبل به مرگخواران که مشکوکانه به او خیره شده بودند نگاهی کرد و سپس با مهربانی لبخندی زد.
- اهوم. شک نکن تامی.

لرد سیاه که از حسن نیت دامبلدور مطمئن شده بود به مرگخواران اشاره ای کرد و به طرف اتاقش رفت. مرگخواران در یک ثانیه ناپدید شدند و مونتی و نجینی هم از این قائده مستثنی نبودند. چشمان دامبلدور برقی زد.
- خیلی خب تدی، تو دست و پاهای نجینی مونتگمری رو بگیر، جیمز هم مونتگمری نجینی رو میذاره تو کیسه. منم به حساب ولدمورت نجینی مونتگمری می رسم.

جیمز به سه بچه مار نگاهی کرد و جیغ کوتاهی کشید.
- یعنی چی؟ این نامردیه عمو دامبل! آخه این دوتا بیدارن ولی ولدمورت نجینی مونتگمری خوابه. کار آسونه رو خودت برداشتی؟

داملبدور بی توجه به جیمز به طرف ولدمورت نجینی مونتگمری رفت. جیمز با ناراحتی مونتگمری نجینی را بلند کرد که صدای فیش فیشی دامبلدور را متعجب ساخت.
- فشییییییییییسوس فوووووش عوا! عوا! فیش (هی. شما می خواین منو بدزدین؟ عههه عههه!)

همزمان با صدای مونتگمری نجینی، نجینی مونتگمری نیز صدای عجیبی از خود در اورد.
- فیش فیش؟ فشیوس فیش؟ فیش فوشی فش! ( بله بله؟ شما می خواین نوه های اربابو بدزدین؟ الان یه بلایی سرتون میارم که خودتون توش بمونین! )

تدی وحشت زده نجینی مونتگمری را روی زمین انداخت. دامبلدور که از صدای بلند بچه مار ها وحشت زده شده بود و می ترسید که صدا به اتاق لرد سیاه برسد و کسی متوجه نقشه شان شود به آرامی گفت:
- تدی و جیمز، اون دوتا رو بندازین زمین! همین ولدمورت نجینی مونتگمری رو می بریم! خوابه چیزی نمی فهمه! سریع آماده بشین. آپارات می کنیم!


یک ساعت بعد- سالن اصلی خانه ریدل:

لرد سیاه با عصبانیت به مونتگمری نگاهی کرد و فریاد بلندی کشید.
-تو خجالت نمی کشی؟ مثلا" اونا بچه هاتن! ولدمورت نجینی مونتگمری نوه ی محبوب ارباب بود! ببین اسمش هم شبیه اربابه. به جز اون مونتگمری که چسبیده به اسمش بقیه اجزای اسمش مورد علاقه ی ارباب بود. مونتی یا اون بچه رو برمیگردونی یا بلایی به سرت می ارم که تسترال های زیرزمینم به حالت گریه کنن.

مونتی آب دهانش را قورت داد و به نجینی که از حرص رویش را برگردانده بود نگاهی کرد. سپس زیر لب گفت:
- ارباب، میشه کسی رو با خودم ببرم؟ اخه من تنهایی چطوری برم تو ساختمون محفل؟

- خیلی خب، سه نفر داوطلب شن با مونتگمری برن.

لرد سیاه این را گفت و سپس رویش را برگرداند و به طرف اتاقش رفت.


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۳۸ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#34

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
بلا بچه ها را به لرد داد و گفت:
-بفرمایید، مای لرد. اینم نوه هاتون!
لرد نجینی مونتگمری را گرفت و به او گفت:
-فیـــــــــــش فیشســـــــــس! (سلام نوه ی خوشگلم!)
نجینی مونتگمری بعد از اندکی تامل گفت:
-فیشاس فووووش!(های، ددی بزرگ!)
لرد با خوشحالی نجینی مونتگمری را به بلا داد و ولدمورت نجینی مونتگمری را از او گرفت و گفت:
-فیـــوش فاوش فیش؟(باباتون که اذیتتون نمی کنه؟)
ولدمورت نجینی مونتگمری با سرعت پاسخ داد:
-فاش فشوس فیوش فووش!(نه، از ترس شما جرئت نمی کنه!)

لرد سیاه، ولدمورت نجینی مونتگمری را به بلا دادو همین که خواست مونتگمری نجینی را از او بگیرد زنگ در به صدا در آمد. لرد رویش را به مرگخواران برگرداند و کفت:
-هیچکدوم از شماها نمی دونه این مونتگمری کجاست؟
مورگانا گفت:
-مای لرد،من دیدم رفت تو حیاط. بیلشم دستش بود.
-اون که همیشه دستشه. برو صداش کن که درو باز کنه.
مورگانا فریاد زد:
-مونتـــــــــــی!
-خودم می تونستم داد بزنم.
-

مونتگمری با دستهای خاکی به سالن آمد و گفت:
-چی شده؟ بهمون حمله کردن؟
-نه صدات زدم درو باز کنی. آخه خودم خسته می شدم تا اونجا برم. راستی تو توی حیاط چیکار می کردی؟
مونتگمری همان طور که به سمت در می رفت، گفت:
-داشتم باغچه رو شخم می زدم.
سپس در را باز کرد و از تعجب در جای خود خشک شد.
-کیه مونتی؟
مونتگمری آرام گفت:
-دامبلدور.
-کی؟
-دامبل!

مرگخوار ها چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند و به سمت دامبلدور نشانه گرفتند. لرد هم از روی صندلی برخواست و به سمت در آمد.
-چرا اومدی اینجا؟ نکنه از جونت سیر شدی؟
-نه اومدم تولد نوه هاتو تبریک بگم.
-دامبل!
-ولدی!
مرگخواران:

دامبلدور وارد خانه شد و بچه ها را در آغوش گرفت. سپس به سمت لرد سیاه برگشت و گفت:
-برای یه کار دیگه هم اومدم.
سپس با صدای بلند فریاد زد:
-محفلی ها حمله کنید!

...



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ سه شنبه ۲ تیر ۱۳۸۸
#33

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
در همان لحظه،اتاق نشیمن

لرد در حالی که انشگتشو گذاشته بود روی لب نجینی مونتگومری میگفت : بابولی بابا،ناز بشی تو
نجینی هم که به شدت از این ذوق بچه داری پدر داشت لذت میبرد گفت : فیــــــــــــش فااااش!(پدر جان،چرا یه آستینی واسه خودتون بالا نمیزنین؟)
لرد : نه دخترم،از ما دیگه گذشته،ببین الان من واقعا لذت میبرم شما هارو میبینم که انقدر صمیمی کنار هم زندگی میکنین،درسته این شوهر تو گورکنه،اما خوب به هر حال همین که مرد پاک و سر بزیریه خوبه!


در همین لحظه ییهو لرد یاد ون زخم میفته و میگه : هووووووووم،البته ممکنه سربزیر هم نباشه،این زخم بدجوری ذهنمو مشغول کرده.
ایوان : مای لرد،چیز مهمی نیست،مهم اینه که اینا الان بچه های نجینی خانوم!!!! هستن دیگه.
مورگانا که دوباره یاد ترس و وحشت آنروز افتاده بود گفت : تازشم مای لرد،میشه از یه راهی فهمید این بچه نجینیه یا اینکه
بلاتریکس با لحن قلدرمابانه ای گفت : مورگانا،تو خودت اینارو بدنیا اوردی!بازم شک داری!
مورگانا :


لرد دستی به سرش کشید و گفت : خوب دعوا نیاز نیست،مورگانا بگو ببینم چه راهی وجود داره؟
مورگانا با فیس و افده بسیار گوشه چشمی برای بلا نازک کرد و گفت : اگر اینا زبون مارها رو بلد باشن،بچه های نجینی خانوم!!!!هستن.چون مونتی که مارزبون نیست!
چشمان لرد برقی زد و گفت : هووووووم!خوبه خوبه،موافقم.بچه هارو بیارین.


در همون لحظه،انباری خانه مونتگومری

گورکن پیر کتابی در دست داشت با موضوع سقط جنین.
- اعههه،مونتی دیوانه،الان دیگه کار از جنین گذشته باب!باید یه فکر دیگه بکنی میفهمی؟میفهمی؟
نفس خبیث مونتی : آره میفهمم باب،داد نزن،بهتره که بری چالشون کنی:yask:
- عجـــــــــــــــــــــــــــب فکری کردی باب،ایول!


در همون لحظه،محفل ققنوس

- پروفسور خواهش میکنم،آخه این چه کاریه من نمیفهمم.
دامبلدور با کت و شلوار مشکی زیبایی در آستانه خروج از در بود و استرجس پادمور هم بزور داشت او را از رفتن باز میداشت.
- اسو باو ویلم کن!ما باید در پی صلح باشیم عزیز من،الان بهترین فرصته،سه تا نوه براش آورده دنجینی،حالشم خوبه!
سپس در حالی که دسته گل بزرگی از غیب ظاهر میکرد،از در خارج شد.




****************************************************
چون سوژه داشت تلف میشد،سه تا سوژه فرعی اضافه شد.
موفق باشید


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#32

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
مونتگومری با ترس نگاهی به دیگران کرد و یواشکی به کتابخانه خانش رفت. کتابخانه، اتاقی بزرگ بود که با قفسهای دراز پر شده از تاب احاطه شده بود.مونتگومری به سوی یکی از قفسها رفت و کتابی بزرگ را از آن بیرون کشید. بر روی کتاب، با خط طلائی رنگ " خانواده مونتگومری" حک شده بود. مونتگومری به درختچه اجدادی خود نگاه کرد. تا جائی که چشم کار میکرد اسمامی "ویزلی" ها دیده میشدند. ناگهان، چیز عجیبی بیاد مونتگومری آمد:وی با پاترها نیز فامیل بود!مونگومری دستمالی از جیبش دراورد و عرق پیشانی خود را پاک نمود. وی بر روی اولین صندلی اتاق لو شد و همان طور که نفس نفس میزد به عاقبت ماجرا اندیشید.


اتاق نشیمن


لرد همان طور که ولدمورت نجینی مونتگومری را در بقل داشت، رو به نجینی گفت: این زخم خیلی عجیب بنظر میرشه! تازه شما یک نسبتی هم با این پاتر بوگندو دارین!جیمز سیریوس پاتر خواهرزاده این گورکن هست....اینجا بوی خون میاد. تا نفهمم چخبر شده از اینجا بیرون نمیرم!
لرد این را گفت و بعد خطاب به بلا گفت: به رودلف بگو چمدون منو بیاره!چند شبی همینجا میمونیم!
وی مجددا رویش را به نجینی کرد و فش فش کنان گفت: به اون گورکن هم بگو بهتررین اتاق رو برامون اماده کنه.
مونتگومری که تازه از کتابخانه برگشته بود، باشنیدن این حرف گفت: ای وای....منطورم اینه که آخ جون!پس حالا حالا ها اینجا میمونید نه؟
- آره...مشکلی داری؟:yeyebrow
مونتگومری همان طور که با انشگتان خود بازی میکرد،من من کنان گفت: نه...نه.خیلی هم خوشحال شدم...نمیبینید دارم از خوشحالی میپرم؟خیلی خوشحال شدم!
مونتگومری یواشکی آه جان سوزی کشید.باید این موضوع را تمام میکرد.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#31

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
لرد سیاه با ابهت تمام مونتگومری رو از مقابل چارچوب درب خانه کنار زد و به همراه بلا و بارتی و مورگانا داخل خانه شد و به سمت پذیرایی خانه گام برداشت. به محض اینکه داخل پذیرایی خانه شدند، ننه نجینی از خوشحالی به دور خود گره خورد، "فیس فوسی" کرد و "زهر مار" مبارکش را به نشانه احترام و تحفه به مقابل مهمانانش ریخت. لرد با خوشحالی در حالیکه گره ی نجینی را باز میکرد گفت:

- چطوری دخترم ؟! دلم برات تنگ شده بود !

سپس به بارتی اشاره کرد و گفت:

- بارتی، سریعا زهر مار نجینی را بریز تو شیشه، سوروس لازمش میشه واسه تولید معجون شیر خشک بچه ها !

بارتی با شادمانی بوسیله ی آمپولی که از دایی مورفین هدیه گرفته بود، زهر مار را از روی زمین به داخل کشید. نجینی در حالیکه به دور سه فرزند انسانش می پیچید و به نوعی آنها را به رخ می کشید گفت:

- فوس فوسی فیس فاس فوس ! (خوبم !به مرحمت شما پدر جان! خوبم !)

لرد سیاه در حالیکه سه فرزند را با نوک چوبدستی اش نوازش میکرد، به روی مبل چرمی پشت سرش نشست. سپس بلا سه فرزند را از میان حلقه ی پیکر نجینی بیرون کشید و در آغوش لرد سیاه قرار داد. لرد سیاه در حالیکه همچنان زیر لب پچ پچ هایی با سه فرزند میکرد، با اشاره چوبدستی اش آنها را نوازش میکرد.

سه فرزند پشت سر هم کله ی عریان لرد سیاه را گاز می گرفتند.بارتی دست درون دماغ نجینی مونتگومری میکرد و به موهای مورگانا می مالید. خود مورگانا شکم سه فرزند را قلقلک میداد. بلاتریکس منتظر فرصت بود تا از همان آغاز این فرزندان را با هدیه ی "کروشیو" مبارز و مرگخوار واقعی بار آورد.

در همین حین مونتگومری 4 لیوان نوشیدنی "خون گلاسه" از آشپزخانه می آورد. بارتی یا خوشحالی به لیوان ها خیره شد که مسیر مونتگومری عوض شد و 4 لیوان خون گلاسه را درون حلق همسرش نجینی ریخت که روی کاناپه ای مقابل لرد لم داده بود. لرد بی توجه به سایرین در حالیکه به نوازش ادامه میداد با عصبانیت "مونتگومری نجینی" را از بین دو فرزند دیگر بیرون کشید و به پیشانی او خیره ماند.

مونتگومری: چیزی شده مای لرد؟! روتون خیس کرد؟!

لرد سیاه با عصبانیت " مونتگومری نجینی" را به سمت نجینی و مونتگومری پرتاب کرد. فرزند شوت شده با جیغ و گریه در آغوش نجینی قرار گرفت. لرد سیاه دو فرزند دیگر را با خشم بوسید و در دستان مورگانا قرار داد، سپس با فریاد گفت:

- بوی گناه میاد ! شما به من خیانت کردید ! اون زخم چیه روی پیشونی اون بچه؟! اون یه پاتره !

مونتگومری آب دهانش را قورت داد و به سرفه افتاد، با وحشت دست به پیشانی فرزندنش برد. با صدایی لرزان رو به لرد سیاه و سه مرگخوار که به سمتش می آمدند گفت:

- من نمیدونم اون جای زخم چطور اومده ارباب ! عفو کنید ! شاید...شاید موقع بازی کنده کاری شده روی پیشونی این بچه !

سپس با عجله چسب زخمی روی پیشانی فرزندش چسباند و با لبخندی زورکی مقابل لرد سیاه گرفت. لرد سیاه درون افکارش شنا میکرد و زیر آبی میرفت... !

نجینی: فوسی فوسی فیسا فیس فاووسی فوسی ! ( اصلا ولش ! بیاین مسابقه تعویض پوشک بچه بذارین من بگم مامان بابای خوب میشین یا نه! )


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۹ ۱۶:۴۴:۵۶

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#30

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
چند دقیقه بعد
صدای جیغ نوزادان از داخل اتاق شنیده لرد با شنیدن گریه سریعا وارد اتاق شد. سه بچه کوچک و زیبا بر روی تخت دراز کشیده بودند و گریه میکردند. لرد با خوشحالی به بچه نگاه کرد و بعد با تعجب گفت:اینا که ادمن!
- بله...آدمن،ولی مثل خودتون میتونن هم زبان آدما و هم زبان مارهارو صحبت کنن.
لرد نگاهش را از مورگانا به بچها دوخت و بعد با خوشحالی گفت: موهاهاها...نوهام هم بدنیا اومدن!تا صدسال دیگه هم نگران جانشین نیستم!
مونتگومری که تازه وارد اتاق شده بود با حیرت به سه بچه بدنیا امده خیره شد. سپس با ناباوری گفت: انسانن!لازم نیست هر روز باهاشون فش فش کنم.
وی این را گفت و بعد رو به مورگانا کرد:نجینی چطوره؟زندست؟؟
- آهین...زندست. زیر پتوها البته گم شده
مونتگومری نگاهیبه بچها نمود و گفت:اسمشون رو میذاریم نجینی مونتگومری،مونتگومری نجینی،ولدمورت نجینی مونتگومری!


چهار ماه بعد

صدای جیغ بچها خانه مونتگومری را فرا گرفته بود. مونتگومری همان طور که نوزادی را در دست گرفته بود، به سرعت بسوی آشپزخانه دوید.آشپزخانه شلوغ تر از همیشه بود.نوزاد کوچکی همانطور که جیغ میکشید سعی داشت تا از بالای صندلی به پائین بپرد.مونتگومری نوزادی که در دست داشت را بر روی زمین گذاشت و با عصبانیت گفت:ولدمورت نجینی مونتگومری!بپری میدمت دست خاله بلا کروشیوت کنه!
وی این را گفت و سپس ولدمورت نجینی مونتگومری را از روی صندلی برداشت.از آن سو،نجینی سریعا خود را به مونتگومری نجینی رساند. مونتگومری نجینی که سعی بر گازگرفت تکه سنگی را داشت با دیدن مادر خود از خوردن سنگ باز ایستاد.مونتگومری دوبچه (ولدمورت نجینی مونتگومری و نجینی مونتگومری) را کنار مادرشان بر روی زمین گذاشت و همان طور که عرق خود را از پیشانی پاک مینمود،بر روی نزدیکترین مبل ولو شد.
- پوففف....بچه داری هم سخت هستشا!کلی کار باید کرد.
-فیس فیس فوس فوس فس(آره...از بس از این ورخونه به اون ور خونه خزیدن همه پولکهام خراب شدن.

ناگهان، زنگ در خانه مونگومری بصدا درامد. با شنیدن زنگ،سه نوزاد دوباره شروع به جیغ کشیدن کردند. مونتگومری اهی کشید و بعد بسوی در روانه شد.وی در را باز نمود. در چهاچوب در،چهره مار مانند لرد ولدمورت همرا با بلا،بارتی و مورگانا پدیدار شد. لرد ولدمورت نگاهی به مونتگومری نمود و گفت:مگه جن دیدی؟نوهای من خوبن؟
-یا لرد....بله بله همشون خوبن.بفرمایین تو.
_____________________________________
سوژه الان نگه داری بچها هست!
اسم بچها: نجینی مونتگومری
مونتگومری نجینی
ولدمورت نجینی مونتگومری


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۹ ۱۵:۵۰:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#29

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
-فیش فیوش فوووش؟ (چی شده دخترم؟)

-فااش فوش فیشوس! فیـــــــــــــــــش! (فکر کنم بچه هام دارن میان! جیـــــــــــــــــــغ)

-فاشیش فوووش، فاشیوس فوش. (جیغ نزن دخترم، جیغ مال جیغوله.)

-فاشیوس فیش. فوشش فاش فیش! (ببخشید پدر، ولی دیگه نمی تو نم تحمل کنم!)

-فاشس فوووش! (ولی هنوز دکتر نیومده!)

سپس لرد به اطرافش نگاه کرد و فریاد زد: مورگاناااااا!

-بله، مای لرد؟

-دکتر هنوز نیومده و نوه های عزیزم دارن به دنیا میان. من اونارو سالم می خوام!

-ولی، مای لرد...

-

-منظورم این بود که...حتماً!

مورگانا نجینی را روی یک بالشت گذاشت و او را داخل اتاقی برد.

در اتاق

-فاشوس فیش! (زود باش دیگه زن احمق!)

-چی میگی تو؟ آخه من با تو چیکار کنم؟ من که تا به حال مار به دنیا نیاوردم. اگه یه چیزیت بشه چی؟

فیـــــــــــــــــــش! (جیــــــــــــــــــغ!)

بیرون اتاق

لرد پشت در راه می رفت و دائماً به ساعت نگاه می کرد. سپس با حالتی عصبی گفت: معلوم نیست این مورگانا داره چیکار می کنه که نجینی داره جیغ می زنه.

بلا با حالت امیدوارانه ای به لرد نگاه کرد و گفت: مای لرد! می خواین من برم به نجینی کمک کنم بچه هاشو به دنیا بیاره؟

-نه، بلا! نجینی علاقه ای به کروشیو نداره.

-

در اتاق

مورگانا به نجینی زل زده بود و نمی دانست چه کار کند و در دل با خود می گفت: من چیکار می تونم بکنم؟ آخه مگه مار ها هم به دکتر احتیاج دارن؟ اِی خدا، آخه مگه من چه گناهی کردم که مرگخوار شدم؟

-فاسیوش فووش فاش؟ فاشستش فاوش! فیــــــــــش! (چرا هیچ کاری نمی کنی؟ به من کمک کن! جیــــــــــــــغ!)

-باشه، باشه، الان یه کاری میکنم.

سپس مورگانا لای در را باز کرد و فریاد زد: آب گرم و پارچه بیارین!

بیرون اتاق

لرد به مرگخواران نگاه کرد و گفت: پس چرا معطلین؟ زود باشین دیگه!

همه ی مرگخوارها به جز مورفین که خواب بود، از جایشان بلند شدند تا آنچه را که مورگانا گفته بود، بیاورند.

چند دقیقه بعد

-بفرمایید، مای لرد اینم پارچه و آب گرم.

لرد تشت آب و پارچه را از دست بلا گرفت و از لای در به مورگانا داد.

...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.