هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
#48

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

پشت پیچ راهرو، جایی که جیمز، تدی و کلاوس پنهان شده و به خیال خودشان در کمال امنیت حرف‌های مرگخواران را استراق سمع می‌کردند، یکی از این سه تن، سخت در فکر بود. اگر تدی می‌توانست چهره‌ی جیمز را از زیر شنل نامرئی ببنید، بلافاصله زنگ‌های خطر در سرش به صدا در می‌آمدند و می‌پرسید: «چی شده؟» ولی حالا چهره‌ی اخم‌آلود جیمز، از چشمان گرگینه‌ی دگرگون‌نما نهفته بود.

چیزی در ارتباط با آیلین پرنس بود که شمّ قوی جیمز را آزار می‌داد. فرزند ارشد هری‌پاتر، هیچ‌گاه انسان باهوش یا حتی زیرک محسوب نمی‌شد. به اندازه‌ی خودش باهوش بود و به اندازه‌ی خودش می‌توانست مسائل را تجزیه تحلیل کند، امّا مانند نمونه‌ی کوچکی از پدرش.. غریزه‌ی قدرتمندی داشت!

وقتی تدی به پهلوی کلاوس زد و صدای «آخ!» او، رشته‌ی افکارش را پاره کرد، متوجه شد که مرگخواران به دنبال وزیر به راه افتاده‌اند و باید تعقیبشان کنند. چیزی برای نگرانی وجود نداشت، نه؟ آیلین پرنس نمی‌توانست او و کلاوس را زیر شنل نامرئی ببیند، مگر نه؟ تازه تدی را هم که دیده بود، نمی‌شناخت. پس این حس شوم از کجا آمده بود؟

- قــــار!! قــــار!!
- اون جونور لعنتی رو..

اندکی جلوتر، تشر ِ آنتونین با نگاه سرد و میخکوب‌کننده‌ی آیلین پرنس، به غرغری آرام ختم شد:
- ساکتش کن.

بیهوده نبود که آیلین را «رئیس» می‌نامیدند. یک عمر با همین نگاه کردن، سازمان‌های زیردستش را در کنترل خود داشت. با آن زاغ ناخوشایندی که همیشه روی شانه‌هایش بود و در آسانسور، طوری به جیمز نگاه می‌کرد که گویی..

- آخ! جیمز! چی‌کار می‌کنی؟!

کلاوس که با توقف ناگهانی جیمز، به او برخورد کرده بود، به آرامی اعتراض کرد. ولی جیمز چیزی نمی‌شنید. امکان نداشت، شنل نامرئی، انسان را از چشم همه پنهان می‌کرد. یا از چشم ِ... همه‌ی انسان‌ها؟...

قلبش به شدت می‌تپید:
- تدی من فکر می‌کنم.. تدی؟! تدی!

تدی ریموس لوپین، بی‌توجه به توقف همراهانش و ناتوان از دیدن آنها، رفته بود. قلب جیمز فرو ریخت.. اگر زاغ لعنتی توانسته بود به آیلین بفهماند کسی زیر شنل نامرئی‌ست، برای رئیس پرنس زیرک چقدر طول می‌کشید تا با حلّاجی به ارث رسیدن شنل نامرئی هری پاتر معروف به فرزندش، بداند این پیرمرد زوار در رفته، کسی جز همراه همیشگی ِ جیمز سیریوس پاتر نیست؟..

باید زودتر از آنها به طاقی می‌رسید.. باید حواسشان را پرت می‌کرد!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
#47

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
نقل قول:
فاج، وزیر جادوگری، به طور مرموزی هر روز شادابی گذشتش رو کسب می کنه. مرگخواران به قصد احاطه کردن فاج با افراد خود در وزارتخانه و دسترسی به راز او، دخترش رو دزدیدند. تد ریموس لوپین هر شب کابوس هایی از ملاقات با مردگان مختلف مخصوصا، فینیاس نایجلوس می بینه. فینیاس، از طریق تابلو اش در عمارت مالفوی، از نقشه مرگخواران با خبره. تدی تابلوی او را به زیرزمین می بره تا از کابوس هاش جلوگیری کنه. پرفسور مک گونگال نیز برای سردراوردن از کار های جیمز و تدی، کلاوس را به خانه آن ها فرستاده. جیمز و تدی و کلاوس پس از جریاناتی تصمیم می گیرند به وزارتخانه برند و کلاوس حدس میزنه مرگخوارها دنبال طاق سنگی باشند. این سه نفر در آسانسور با آیلین مواجه می شوند که قصد امضای حکم ورود کسی رو داره و سه پسر محفلی تصمیم می گیرند سر از کارش دربیارند و آیلین مطمئنه که نقشه ی لرد سیاه پیشرفته تر از اونه که کل محفل هم بتونه نابودش کنه.


آیلین با حالتی عصبی پرهای زاغی را که روی دستش جاخوش کرده بود، نوازش می کرد و هر از چند گاهی فاج را که با آشفتگی دستور تخلیه وزارت خانه را می داد، از نظر می گذراند.

پس از چند دقیقه فاج با پریشانی خود را به او رساند و نفس نفس زنان گفت:
- تموم شد. خالی شد.

آیلین سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد و با حرکتی زاغ را از روی دستش پراند و با نوک انگشتانش جایی از دست چپش را لمس کرد. زاغ بالای سرش پرواز می کرد. شاید آن موجود نیز از نقشه ی سیاه تر از بال هایش خبر داشت.

طولی نکشید که صدای آپارات در گوش آیلین پیچید.فاج هرطرف را که نگاه می کرد، چهره ی مرگخواری در مقابلش نمایان می شد. مرگخواران پس از آپارات پوزخندی به فاج می زدند و به آیلین که با لبخندی که نشان از موفقیتش داشت در وسط حلقه ی مرگخواران ایستاده بود، خیره می شدند. کم کم زمزمه ای در میان مرگخواران سر گرفت. لحظه ای که نوزده سال منتظرش بودند، در شرف وقوع بود.

آیلین زمزمه ی مرگخواران را خاتمه بخشید:
- دوستان بهتر نیست اول نقشمون رو اجرا کنیم؟ در ضمن سه تا مهمون داریم که امیدوارم به موقع بتونیم ازشون پذیرایی کنیم!

لوسیوس مالفوی قدمی به جلو برداشت و با اشاره به فاج گفت:
- خوبه که آقای وزیر راهنمامون باشه.

فاج با چهره ای عاری از احساس راه را نشان داد و بی توجه به خنده های مرگخواران به راه افتاد.


ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۱ ۱۶:۳۷:۰۴
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۱ ۱۶:۳۸:۳۱
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۲۲ ۱۶:۱۲:۴۰


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۳
#46

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
دست ها را با اضطراب پایین آوردند. نگاه هر سه لحظاتی به نتیجه آن خیره ماند. اضطراب و هیجان بر چهره هر سه سایه انداخته بود اما کلاوس آشکارا رنگ پریده می نمود. پیچش ناخوشایندی را در دل حس می کرد. بی اراده عرق سردی را که روی پیشانیش نشسته بود پاک کرد. او برای این کار باید می رفت.
تدی با نگرانی نگاهی به صورت رنگ پریده او انداخت.
- من فکر می کنم یه بار دیگه امتحان کنیم.
جیمز زیر لب غرولندی کرد. ظاهرا چندان به دانستن آنچه پشت درب بسته سازمان رخ می داد تمایلی نداشت. نه حداقل به تنهایی و در حضور مرگخوار بی رحمی چون آیلین پرنس.
کلاوس کوشید خونسردی خود را حفظ کند. با متانت عینکش را مرتب کرد و در همان حال گفت:
- نیازی نیست. من میرم و بهتون خبر میدم.
تدی با درماندگی به صورت کلاوس نگریست.
- کلاوس این کسی که داریم ازش حرف می زنیم آیلینه. برای اون فرقی نداره تو کی باشی. این زن خطرناکه و نزدیک شدن بهش دیوونگی محض!
کلاوس آشکارا از این حرف برآشفت.
- ما قبول کردیم انتخاب کنیم و این کارو هم کردیم. نکنه منظورت اینه که من صلاحیت این کارو ندارم؟شاید برای همینه که می خواستین منو قال بذارین؟
صورت جیمز و تدی برافروخت. هردو به وضوح شرمنده شده بودند. تدی من من کنان گفت:
- نه... منظورم این نبود... من نگرانت هستم کلاوس... ما...خب دوستیم نیستیم؟
لبخندی واقعی و مغرور بر لبان کلاوس نقش بست و تدی را نیز بی اراده به لبخند زدن واداشت.
- نگران نباشین...
جمیز که هنوز اندکی برفروخته بود میان صحبت آندو پرید.
- من میگم اصلا بریم به محفل خبر بدیم...
کلاوس در دل تلاش آن دو را برای منصرف ساختنش تحسین می کرد. ناگهان گرمای مطبوی را در دل حس کرد که تمامی ترس و اضطرابش را زدود.
- نه جیمز... تا اون موقع خیلی دیر شده و مطمئنم اون زن منتظر نمی مونه تا محفل از راه برسه و جلوی نقشه ی اونو اربابشو بگیره. من میرم دنبالش. شما هم محفل رو خبر کنید.
تدی قاطعانه جلو رفت.
- نه ما هم با تو میایم. تنهات نمی ذاریم رفیق.
لبخند زیبایی بار دیگر روی لب های کلاوس نشست.

----------------------------------------------

در تمام مدتی که فاج مشغول متقاعد کردن و خلوت ساختن سازمان از حضور وزارتی ها بود آیلین در حالیکه لبخندی سرد و دلهره آور بر لب داشت تلاش و تقلای موجود را زیر نظر گرفته بود.
به زودی مقدمات کار فراهم میشد. احتمالا تا آن لحظه لرد سیاه از جریان امور آگاه شده بود و تا دقایقی دیگر در سازمان حضور می یافت.
فکرش به سمت سه محفلی جوان منحرف شد و پوزخند ناخوشایندی بر لب نشاند... چقدر ساده بودند و چقدر شجاع. معصوم و بی گناه و در اندیشه نجات جهان!
پوزخندش وسیعتر شد. تصور اینکه می خواستند یک تنه در مقابل او بایستند او را به خنده می انداخت. حتی از بابت حضور کل محفل در آنجا ذره ای نگران نبود. محفل حتی نمی توانست تصور کند که نقشه لرد سیاه تا چه حد پیشرفت داشته است.


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۱/۱۶ ۲۳:۳۵:۰۹


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲:۳۲ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۳
#45

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
سازمان اسرار...

در آسانسور باز شد... پرنس، مانند ملکه یخی در کنار فاج ناتوان قدم بر میداشت. قد آیلین پرنس دو برابر فاج بود و جغدی شبیه به کلاغ های سیاه با چشمانی آبی و سرد و بال های مشکی براق روی شانه اش بود. فاج و آیلین در کنار هم پارادوکسی نمایان و خنده دار بودند.

نگو و نپرس ها در اطراف سازمان اسرار به وفور یافت میشدند و همه از دیدن آیلین و ابهتش تعجب کرده بودند. آن هایی که با تجربه بودند به یاد زمانی افتاده بودند که مرگخواران افتان و خیزان و آرام آرام وزارتخانه را تصاحب کرده بودند... نوزده سال قبل!

آیلین نیشخندی سرد و اغوا کننده بر لب داشت و از کنار ماموران سازمان اسرار یا همان نگو و نپرس ها رد میشد. به آستانه ورودی در دو تکه و بزرگ سازمان که رسیدند آیلین دستی بر سر جغدش کشید، کاغذی در دهانش گذاشت و پرش داد...


آسانسور مجددا به بالا آمد... درش باز شد و سه تا از بچه های محفل ققنوس درونش نمایان شدند... آسانسور که ایستاده بود دست و پای هر یک در چشم و بینی آن یکی رفته بود و بشدت سعی میکردند خودشان را از دستِ دست و پای دیگری آزاد کنند و در همین اثنی یکی از آن ها که موهایش صورتی جیغ بود خیلی جدی جیغ کشید! و گفت:
_ بچه ها....ســــــاکت! اونجارو ببینید آیلین داره میره توی سازمان! باید جلوشو بگیریم!

ولی چه خودش چه بقیه بچه های محفل ققنوس لبانشان را گزیدند و دست دیگری را به نشانه ترسیدن گرفتند... آیلین برگشت، نگاهش در چشمان آن ها تلاقی کرد و با شنل سیاه و بلندی که در پشتش تاب میخورد دستان وزیر را گرفت، روی نامه زد...به داخل سازمان رفت و در را بست.

بچه های محفل ققنوس باید تصمیمشان را میگرفتند... تصمیمی سخت...اینکه چه کسی به دنبال آیلین برود و فداکاری کند و اگر زنده ماند بقیه نیز به دنبال او بروند...

در نهایت هر سه دستانشان را بالا بردند و یکصدا گفتند:
_پالام...پولوم...پیلیچ!

و دست ها را با اصضطراب پایین آوردند...



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۳
#44

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
حتی نیازی نبود با آقای وزیر چشم در چشم شود تا بفهمد یک جای کار می‌لنگد. نیازی نبود نگاه نامتمرکزش در جستجوی کسی که صدایش کرده بود، ببیند تا بفهمد وزیر مشکلی دارد. همین که چشمان گود رفته و گونه‌های فرو افتاده‌ش را دید، فهمید. فاج، اصلاً حالش خوب نبود.

پیرمرد، دهانش را باز کرد و بعد انگار نداند یا مطمئن نباشد که چه بگوید، دهانش را دوباره بست. با حالتی از تردید و سردرگمی، خیره شد به تدی و بالاخره، من من کنان گفت:
- فلیت‌ویک؟ یا.. نمی‌دونم. روز خوبیه. نه؟ به نظر می‌رسه روز خوبی باشه.

قبل از این که تدی تصمیم بگیرد به این مرد آشفته‌احوال چه بگوید، در آسانسور مجدداً باز شد و این بار، زنی قد بلند، قدم به داخل آسانسور گذاشت. با زاغی که روی شانه‌هایش به شکلی خطرناک تاب می‌خورد، هیچ‌کدام از سه پسر محفل، مشکلی در شناسایی آیلین پرنس پیدا نکردند.

- آقای وزیر. کجا بودید؟! برای امضای حکم ورود ِ...

حرفش را با دیدن پیرمرد کوچک‌اندام نیمه‌تمام گذاشت و اخم کرد:
- شما؟ یادم نمیاد قبل از این توی وزارتخونه دیده باشمتون.

تدی جسورانه گفت:
- یادم نمیاد شما وزیر شده باشید که بخواید تمام کارکنان وزارتخونه رو بشناسید.

آیلین پرنس لبخند زد. نه از آن لبخندهای دوستانه و نه از آن لبخندهای دلنشین. لبخندی سرد، مطمئن به خود و اضطراب‌آور:
- اوه.. البته که نیستم. عذر می‌خوام..

با چشمانی که برق می‌زدند، ادامه داد:
- چطور ممکنه آدم چنین چیزی رو فراموش کنه؟

سپس، با حالتی کاملاً نمایشی، بازوی وزیر را گرفت و به دنبال ایستادن آسانسور در طبقه‌ی شورای ویزنگاموت؛ بیرون رفتند.

دست نامرئی جیمز، دهان تدی را که باز مانده بود، بست:
- بجنب داداش. طبقه‌ی نگو و نپرس!

حق با جیمز بود. وقتی برای تلف کردن نداشتند. صدای آیلین در گوش تدی زنگ می‌زد: «برای امضای حکم ورودِ..» و نجوایی نگران، به دنبالش زمزمه می‌کرد: حکم ورود کی..؟



But Life has a happy end. :)


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۲
#43

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
اگر از دور به آن پیرمرد ریزنقش نگاه می کردید، تفاوتی میان او و سایر پیرمردها قائل نمی شدید اما اگر کمی دقت می کردید، چیز عجیبی در رفتار پیرمرد دیده می شد. مرد کوچک اندام یکسره اطرافش را می پایید و زیرلب چیزهایی را زمزمه می کرد، حتی گاهی خنده ای زیرلبی می کرد.

- جیمز، کلاوس! کدومتونید؟ آخ..نکنین بابا، الان تابلو میشیم ها! رسیدیم بچه ها، جون من ساکت باشید.

مرد در باجه ی تلفنی را باز کرد و کمی منتظر شد و سپس خودش داخل باجه شد و در را پشت سرش بست. کمی با تلفن ور رفت و لحظاتی بعد، دیگر آن جا نبود.

داخل وزارتخونه

- بچه ها! شما رو به مرلین صداتون درنیاد. از پشت منم جم نخورید.

جیمز و کلاوس زیر شنل دیگر فرصت اذیت کردن تدی را نداشتند و همه حواسشان پی رد شدن از بین جادوگرها و ساحره هایی بود که با سرعت از کنارشان می گذشتند . تدی نگران گم کردن جیمز و کلاوس بود و دو نفر دیگر نگران گم کردن تدی.

تدی با حداکثر سرعتی که می توانست خود را به آسانسورها رساند و به در بسته آن ها تکیه داد و منتظر رسیدن جیمز و کلاوس بود. ضربه ای که به پهلویش خورد، نفس حبس شده اش را آزاد کرد. لحظه ای فکر کرده بود جیمز و کلاوس در میان جمعیت گیر افتاده اند.

کلاوس زیر گوش تدی زمزمه کرد:
- تدی، بزن آسانسور بیاد. هرچه زودتر لطفا! من دارم له میشم!

تدی ناخودآگاه چرخید و به جایی که حدس می زد دو نفر زیر شنل باشند، نگریست. با فاصله کمی از تدی، مرد درشت اندامی ایستاده بود و با بیقراری دست هایش را باز و بسته می کرد. هرلحظه فشار دست جیمز بیش تر می شد.

همان لحظه در آسانسور باز شد و تدی تعادل خود را از دست داد و وارد آسانسور شد. جیمز و کلاوس نیز پشت سر او داخل شدند. تدی فورا سرش را بلند کرد تا از بودن جیمز و کلاوس مطمئن شود اما چیزی که دید مانع از به زبان آوردن حرفش شد. در عوض حرف دیگری را جایگزین قبلی کرد.

- سلام آقای فاج. خوب هستین؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
#42

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
گاهی یک نفر هر چقدر فروتن و خجالتی هم باشد، ناخودآگاه اعتماد به نفسی را ما بین کلماتش القا میکند که جای بحث باقی نمی‌ماند.
درست مثل تدی و جیمز که آن لحظه تردید نداشتند چیزی که شنیدند حقیقت محض است و تئوری کلاوس در مورد طاق‌نما عین واقعیت.
البته فقط یک مشکل کوچیک باقی مانده بود.

- خب چطوری میخوایم بریم تو؟

کلاوس همینطور که دفترچه‌اش را به جیبش برمی‌گرداند، در انتظار جواب به همراهانش نگاه کرد. جیمز شنل نامر‌ئی پاترها رو از کوله‌اش درآورد و گفت:

- من و تو فکر میکنم زیر این راحت جا بشیم ولی..

نگاهش را به تدی دوخت که قد و جثه‌ای برابر کلاوس و جیمز با هم داشت و ادامه داد:

- تو رو چیکار کنیم؟

تدی لبخند زد، از آن لبخند‌هایی که فقط یک معنی می‌دهد، نقشه‌ای شیطانی در راه است.

- همیشه فراموش میکنی جیمز پاتر!

لحظه‌ای طول کشید که جیمز منظور تدی را بفهمد ولی وقتی به یاد‌ آورد، با آرنجش به آرامی ضربه‌ای به پهلوی کلاوس زد که یعنی «تماشا کن!».
در برابر دیدگان سراسر حیرت و تحسین آنها، تدی چشمانش را بست و عضلات بدنش را منقبض کرد، قدش کوتاه‌تر شد.. تقریبا اندازه ی پروفسور فلیت‌ویک و اندامش نیز نحیف‌تر... میشد گفت که تبدیل به کوتوله‌ای مسن و استخوانی با موهایی کم پشت شده بود که به سختی شباهتی به لوپین جوان داشت.
تدی چوبدستی‌اش را در آورد و به سمت لباس‌هایی که در آنها تقریبا غرق شده بود، گرفت.

- شرینکیوس!

و با صدای نازکی ادامه داد:

- خب حالا بهتر شد. فکر میکنم اگه لازم باشه سه نفری زیر شنلت جا بشیم ولی برای ورود از در بازدیدکننده‌ها، لازمه یکیمون مرئی باشه.




ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۶ ۱۸:۴۱:۲۸
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۶ ۱۸:۴۵:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
#41

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین

بعضی‌ها ربطش می‌دهند به تربیت خانوادگی، ولی من به شما می‌گویم، این‌ها حرف مفت است! و الا همه‌ی بودلرها باید مثل کلاوس مؤدب و متشخص بار می‌آمدند. بعضی چیزها در ذات آدم‌هاست. این که بودلر کوچک‌تر، آن‌قدر مبادی آداب بود که اجازه نداد حالت کلی چهره‎ش پس از شنیدن نقشه‌ی درخشان جیمز و تدی اندکی تغییر کند، به خودش ربط داشت؛ نه هیچ‌کس دیگر!

علی‌رغم کوشش فزاینده‌ی کلاوس، جیمز ناگهان زیر نگاه خیره و ساکت او احساس ناراحتی کرد:
- ببین پسر. ما فقط به این فکر کردیم که یه چیزی اونجاس که این مرگخوارا می‌خوانش. خب وقتی رسیدیم اونجا کشفش می‌کنیم دیگه.

سه پسر جوان محفل، در یکی از کوچه پس‌کوچه‌های نزدیک به وزارتخانه پنهان شده و داشتند راه‌های ورود به آنجا را بررسی می‌کردند و جیمز هم تمام ماجرا را برای کلاوس توضیح می‌داد. تا این که توضیحاتش تمام شد و چهره‌ی موقر کلاوس، حس نشستن سر کلاس مینروا مک‌گونگال را به او داد، آن هم وقتی جواب احمقانه‌ای می‌دهی.

کلاوس با دقت عینکش را برداشت و با دستمالی که همیشه همراهش داشت، تمیزش کرد:
- من معتقدم که می‌تونیم همین حالا هم حدس بزنیم اون‌ها دنبال چی هستند.

تدی که با بی‌قراری، مدام در طول کوچه قدم می‌زد، یک‌باره سرجایش ایستاد:
- چی؟

کلاوس عینکش را به چشم زد و با لبخندی نسبتاً خجالتی، دفترچه‌ای از جیبش بیرون کشید:
- خب، منم مثل خیلی‌های دیگه ماجراجویی‌های پدر جیمز برام همیشه جالب بوده. چیزهای زیادی که دیده و البته بی‌اعتنا از کنارشون گذشته و فکر کنم حتی خودش هم دیگه یادش نمیاد...

همانطور که دفترچه‌ش را ورق می‌زد، ادامه داد:
- مرگ سیریوس.. پوزش منو بپذیرید که این موضوع دلخراش رو مطرح می‌کنم.. مرگ سیریوس، به قدری پدرت رو تحت تأثیر قرار داد، که وقایع جنبی‌ش رو از یاد برد. در حالی که پدرتون اون شب، چیزهای عجیب زیادی رو دیده بود.

روی صفحه‌ای مکث کرد. سرش را بالا آورد و به تدی چشم دوخت:
- همون لحظه‌ای که به من گفتید تد خواب مُرده‌ها رو می‌بینه. همون لحظه‌ای که به مُرده‌ی عزیز و از دست رفته‌ی مرگخوارا فکر کردم، بلافاصله یاد تعریف‌های خانم پاتر افتادم. اون شب، توی وزارتخونه...

جیمز صدای تپش قلبش را می‌شنید. حس می‌کرد دستانش یخ کرده‌اند و از هیجان، به لرزه در آمده‌اند. خودش هم از مادرش شنیده بود. خودش هم می‌دانست...

- پدرتون یک طاقی رو دید. طاقی که سیریوس بلک پشتش ناپدید شد و طاقی که طبق تحقیقات من...

جمله‌ی پایانی کلاوس، مثل کوبیدن شدن مهر " مختومه " بر روی پرونده‌ای بود. سهمگین، تکان‌دهنده، شوکه‌کننده!

- دروازه‌ی جهان ِ مردگانه!
______________________________

طاقه رو که یادتونه؟ از پشتش صدای حرف میومد و اینا. آباریکلا!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۲:۰۱ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
#40

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
در را پشت سرش بست و به راهرو خالی چشم دوخت. سرش درد می کرد. چرا تدی و جیمز به او اعتماد نکرده بودند. شاید...شاید هنوز خیلی بچه بود شاید هم با او به هیچ کس خوش نمی گذشت. بالاخره هرچه که بود، او در ماموریتش شکست خورده بود.

- تدی، به نظرت تا الان فهمیده ما نیستیم؟

چی؟ صدای جیمز! حتما خیالاتی شده بود. چند وقت پیش کتابی دراین باره خوانده بود. توهم بعد از شکست! نیاز به استراحت داشت.

- نمی دونم جیمز! می خوای تو برو اتاق کلاوس، منم میرم اتاق خودمون.

کلاوس سرجایش خشک شده بود. مطمئن بود که این توهم نیست. صداها بسیار واضح بودند. برای این که مطمئن شود، فقط یک راه وجود داشت. آهسته به سمت پله ها رفت. خم شد و طبقه اول را از نظر گذراند. جیمز و تدی آن جا بودند! سریع از پله ها پایین دوید و کنار نرده ی چوبی پله ها ایستاد.

تدی متوجه حضور او شد. چشم هایش برق زدند و همزمان به سمت کلاوس آمد. بدون این که چیزی بگوید، لبخندی زد. کلاوس نیز در مقابل لبخندی زد.

جیمز چند قدم جلو آمد و گفت:
- با ما میای پسر؟

کلاوس نپرسید کجا و چرا؟ فقط سرش را تکان داد. ماموریتش تازه آغاز شده بود.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
#39

کلاوس بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۳:۴۱:۱۲ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
خلاصه :

نقل قول:
. فاج، وزیر جادوگری، به طور مرموزی هر روز شادابی گذشته اش را کسب می کند. مرگخواران به قصد احاطه کردن فاج با افراد خود در وزارتخانه و دسترسی به راز او، دخترش را ربوده اند. تد ریموس لوپین هر شب کابوس هایی از ملاقات با مردگان مختلف مخصوصا، فینیاس نایجلوس می بیند. فینیاس، از طریق تابلو اش در عمارت مالفوی، از نقشه مرگخواران با خبر است. تدی تابلوی او را به زیرزمین می برد تا از کابوس هایش جلوگیری کند.

پرفسور مک گونگال نیز برای سردراوردن از کار های جیمز و تدی، کلاوس را به خانه آن ها فرستاده است.



دستگیره را چرخاند. چشمانش را بست و بی پروا گفت:
- بچه ها من ...

چشمانش را باز کرد. ورود ناگهانی اش به اتاق جیمز و تدی باید صدای آن ها را در می آورد، پس قضیه از چه قرار بود؟ به محض اینکه به سرعت اتاق را از زیر عینک گردش گذراند، متوجه یک حقیقت بزرگ شد: جیمز و تد رفته بودند!

خشکش زده بود. با ناباوری در طول اتاق قدم می زد. رودست خورده بود؛ حداقل احتمالا این طور بود. باورش نمی شد تمام صحبت های جیمز و تد، دروغی باشد و شاید این طور نبود! نمی دانست. گیج شده بود. به پرفسور (*) مک گونگال و ماموریتش فکر می کرد. به ماموریتی که مفتضحانه در آن شکست خورده بود.


***
همان لحظات


- تو مطمئنی که باید این کارو می کردیم؟ تدی، من ... من فکر می کنم باید کلاوس رو با خودمون می آوردیم، پرفسور مک گونگال چی؟ شاید اصلا کلاوس، به اون بدی ها هم نباشه ...

- نه، جیمز! یعنی نمی دونم؛ واقعا نمی دونم! کلاوس بد نیست ولی ...

- یه خورده نچسبه! نه؟

جیمز حرف تدی را کامل کرده بود.

- خب آره ... من نمی دونم چطوری امکان داره یه خواهر و برادر این قدر ضد و نقیض باشن! عجیبه!

جیمز اخم کرد. بحث داشت به بیراهه می رفت. ایستاد. از جایش جم نخورد؛ بالاخره باید موضوع مشخص می شد. لوپین جوان موجه این سکوت ناشی از ایستادن جیمز شد و برگشت تا مطمئن شود که جیمز هنوز همراهش است.

- من به وزارتخونه نمیام، تد ریموس لوپین! حداقل نه بدون کلاوس!

تدی با ناباوری جیمز را نگریست. او نوجوانی را می نگریست که شجاعت و جسارتش به پدرش رفته؛ هری پاتر! و مطمئن بود که از این حرفش دست بر نمی دارد.

با بیخیالی شانه هایش را بالا انداخت. لبخند زد و در حالی که سعی می کرد نسبت به این قضیه بی اعتنا باشد، گفت:
- مهم نیست، جیمز! هر چی تو بگی. می ریم دنبالش ...! البته مطمئن نیستم که هنوز تو خونه مونده باشه؛ تا الان باید متوجه نبود ما می شد.

جیمز لبخندی زد. تد همیشه با او مهربان بود؛ از داشتن همچین برادر بزرگتری به خود می بالید.

- بزن بریم، تد!





(*) : پرفسور دامبلدور مرده دیه! پس منطقیه پرفسور مینروا مک گونگال این ماموریتو بهش داده باشه.


تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.