هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸۹

روژیا.پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۷ شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱
از از نا کجا آباد شهر رویا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 102
آفلاین
نقل قول:
حدود سال 1500 میلادی ، اتفاقی عجیب هاگوارتز را به لرزه در آورد . یک روز تمام دانش آموزان و پرسنل مدرسه به خوابی عمیق فرو رفته و پس از 2 سال از این خواب برخاستند ، در این میان تمام گروه های جادوگری برای بر طرف کردن این حادثه به هاگوارتز آمدند و تمام سعی تلاش خود را به کار بستند تا این مشکل را بر طرف سازند ولی نتیجه ای نداشت ؛ پس از پیگیری های به عمل آمده از قلعه مشخص شد وجود گونه ای ناشناخته از موجودات سبب این حادثه شده است . تاکنون هیچ گزارش تازه ای از علت وقوع این حادثه به دست نیامده است ؛ قابل ذکر است افرادی که پس از این مدت از خواب بیدار شدند قسمت عمده ای از قدرت جادویی خود را از دست دادند .



این امکان نداشت ، هرمیون پس از آن که سایر صفحات کتاب را زیرو رو کرد و نتوانست خبر دیگری در این باره به دست آورد کتاب را بست و نگاهی به نام کتاب انداخت :

حقایق ناشناخته از هاگوارتز


عجیب تر از آن این بود که هرمیون هیچ گاه نام این کتاب را در هیچ جا و از هیچ کس نشنیده بود .
هرمیون بدون آنکه بداند که چه می کند کتاب را برداشت و به سمت دفتر دامبلدور رفت و با تمام تلاش خود توانست از ورودی در بگذرد و وارد اتاق شود .
اتاقی گرد ، با وسایل قدیمی ولی تمیز ، تابلوهایی از مدیران گذشته هاگوارتز و ققنوس زیبا و چشم نواز دامبلدور که بر جای همیشگی خود نشسته بود و دابلدور . او هم همانند سایرین به خواب فرو رفته بود ، تمام تابلو ها نیز بی حرکت و ساکت سرجای خود نشسته بودند ، حتی کلاه گروه بندی نیز به خوابی عمیق فرو رفته بود و با صدای بلند خرخر میکرد . هیچ اثری از وجود شخصی بیدار در هاگوارتز دیده نمی شد به جز .............

- تو ، وای تو هم مثل من نخوابیدی . چه خوب که تو هم بیداری ولی ای کاش می شد با من حرف بزنی .........

این ققنوس بود با همان زیبایی همیشگی و با چشمانی باز که به سمت هرمیون آمده بود و آوایی سر می داد . بی آن که هرمیون ردایش را کشید و هرمیون را به سمت میز کار دامبلدور برد . میز شلوغی بود ولی یک برگ کاغذ پوستی بزرگ روی سایر وسایل بود که با قلمی بزرگ روی آن نوشته شده بود :

سرانجام کار هاگوارتز



Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۹

فلورین فورتسکوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳ دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۰
از بستنی فروشی کوچه دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 86
آفلاین
هرمیون با تعجب به اسنیپ ، استاد سختگیر معجون سازی زل زده بود که آب دهانش از یک طرف صورتش جاری بود و خر خر شدیدی می کرد
شروع کرد به جیغ جیغ کردن .. کشیدن صندلی ها ... شکستن شیشه ها ..
اما هیچ چیز اسنیپ رو بیدار نمی کرد..
هرمیون با حالت شق و رق از کلاس بیرون اومد و به فکر مک گوناگل افتاد.. با سرعت نور به سمت کلاس تغییر شکل رفت .. اما هیچ کس آنجا نبود.. حتی موجودات داخل قفس هم در خواب سنگینی بودند

هرمیون شروع کرد به فکر کردن ... به فکرش رسید بلکه دیشب جن های خانگی هاگوارتز چیزی در غذاشون ریخته بودند
با سرعت به سمت آشپزخانه رفت و بعد از قلقلک دادن گلابی روی دیوار وارد آشپزخانه شد و دید کل جن ها یک وری افتاده اند و همه خرناس می کشتند یا در خواب حرف می زنند

با حالتی تفکر آمیز به سمت خوابگاه می رفت تا چاره ای بیندیشه که ناگهان دید کل تابلو ها هم در خواب به سر می برند!!!

با سرعت به سمت بانوی چاق رفت و هرکار کرد حتی با طلسم قسمتی از تابلو رو سوراخ کرد اما فایده ای نداشت که نداشت! بانوی چاق در خواب بود

به فکرش رسید که سری به کتابخانه بزند بلکه در کتاب های تاریخی چیزی از باشد که در گذشته اتفاق مشابه ای افتاده
با زیر و رو کردن چند کتاب کپک زده خیلی قدیمی به مطلب جالبی رسید که می گفت ...


تصویر کوچک شده

[b][size=medium][


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۹

نیکلاس استبنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹
از جاهایی که شما نمی دانید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 52
آفلاین
سوژه جدید

هوا ابری بود و باد شدیدی می وزید و چنجره های باز هاگوارتز را به دیوار می کوبید و صدای زیادی تولید می کرد اما کسی با این صدا از خواب بیدار نمی شد.ساعت بزرگ تالار گریفندور 11 را نشان می داد اما همه در حال خواب بودند.

هرمیون با زور چشمانش را باز کرد و به ساعتش نگاه کرد.

_وای کلاس معجون سازی............

با سرعت نور لباسهایش را پوشید و شروع به حرکت کرد اما قبل از اینکه تالار را ترک کند متوجه چیزی شد.

_چرا همه جا ساکته.

او به خوابگاه پسر ها رفت. همه خواب بودند و او سراغ هری و رون رفت. بعد مدتی تلاش برای بیدار کردن آنها، ناامید شد و به طرف کلاس معجون سازی رفت.

در پله ها هیچ کس را ندید همینطور در سراسری عمومی. کم کم شک کرده بود.

بالاخره به کلاس رسید اما کسی در کلاس نبود و اسنیپ روی صندلی خوابیده بود.

---------------------------------
1.موضوع می تونه یک طوطئه باشه و یا یک بیماری.
2.لطفا کمی جدی باشید.


ویرایش شده توسط نیکلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۷ ۱۸:۵۱:۱۶

هلگا


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲ جمعه ۲۶ آذر ۱۳۸۹

نیکلاس استبنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹
از جاهایی که شما نمی دانید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 52
آفلاین
سراسری عمومی

دانش آموزان در حیرت مانده بودند.

_یعنی این ها همش نقشه ی لرد سیاه بوده؟

_چه طوری به هاگوارتز نفوذ کرده؟

.........

دامبلدور چوب جادویش را در گلویش گذاشت و گفت: بچه ها حالا فهمیدید که این ها کار کیه و باید بگم که پرفسور پای و آقای سالازار هم از طرف ولدمورت به این جا اومدن.

مک گونگال که انگار فکر می کرد کمی نگاه ها ازش کم شده اومد درست جلوی آلبوس ایستاد و گفت:بچه ما باید قیام کنیم و چون ماه محرم هم هست، ارزش این قیام هم زیاد میشه.........جنگ جنگ تا پیروزی...

تالار ساکت تبدیل به یک باند شده بود و تمام دانش اموزان در حال رفتن به سمت دفتر سالازار اسلیترین بودند.

دفتر سالازار

_هی پای اینقدر نخوابیده بیا ببین این لکه سیاه چیییه؟

پای با تمام بی حالی به سمت پنجره رفت و با دیدن منظره زیبای() روبه رویش چشمهایش از حقه در آمد.

_زود باش باید فرار کنیم.

_کثافت

_آخه الان وقت اینکاراست، الان میان لته پارمون می کنن ها!

_عددی نیستییند.

_پس تو بمون من میرم.

اگوستوس سوار جارویش شد و رفت. سالازار با دست خود ابرویش را کنار زد و با دقت به جمعیت نگاه کرد.

_صبر کنیه!

پایان


هلگا


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۵:۴۸ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
وارد سرسرای ورودی شد و وقتی دید که مک گونگال به دیدنش نیو مده بغضش ترکید و گفت:
- مینروا...من مینروا رو میخوام!

اما بعد از دو دقیقه حالش سر جاش اومد و گفت:

- اهان!مگه امروز تولد من نبود؟جتما تا من برم تو شمعا روشن میشه برام تولد مبارک میخونن!

پس سریعا به سمت دفترش رفت و ردای جادوگریشو در آورد.


بیرون از دفتر دامبلدور



در سرسرا

-آره.. دامبلدور نیرنگ کار..
- حالا اصلا کدوم گوری هست؟شاید خجالت کشیده...
-نه بابا اون و خجالت؟

در این هنگام دامبلدور با حالت شق ورق وارد سرسرا شد.پشت میز ایستاد و گفت:
- سلام!ببخشید دیر شد!گفتم واسه تولدم لباس رسمی بپوشم..اهم اهم..کرم شب تاب،آرمادیلو، قورباغه لزج!

همه ی بچه ها به دامبلدور نگاه کردن و دامبلدور نگاهی به میز ها انداخت..... حدود 600 یا بیشتر عدد عبارت "زندگی و نیرنگ های آۀبوس دامبلدور "به چشم میخورد.آب دهانش رو قورت داد و گفت:
- بچه ها من...باور نکنین...

یک دفعه الیور وود پاشد و گفت:
- بندازینش بیرون بچه ها!اون لیاقت هاگوارتز رو نداره! مگه این همون کسی نبود که دم از عشق و طرفداری از مشنگ زاده ها میزد؟

-آره!

- نه صبر کنید!!!!!!!!!

این صدای مک گونگال بود که به گوش میرسید همه ساکت شدند و مک گونگال گفت:
- یه نامه!اینو از تو جیب کرو برداشتم!گوش کنین:

آمی عزیز!اینو با نام مستعار مینویسم تا کسی نفهمد!اما سریع کتاب زندگی ونیرنگ های آلبوس دامبلدور رو بین بچه ها پخش کن.وگرنه مزه ی خشم و غضب لرد سیاه رو میچشی!

امضا:
لرد مورت ولد!(اشتباه تایپی نیست ها!عمدا این طوری نوشتم.مثلا لرد یادش رفته!)

همه:
-


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۵ ۲۱:۰۸:۰۵


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
خلاصه:

دو مرگخوار(آگوستوس پای و سالازار اسلیترین) با حکم مشکوکی که از وزارت سحرو جادو در اختیار دارن وارد مدرسه میشن و در مدت کوتاهی نظم و آرامش مدرسه رو به هم میزنن.گروه های دانش آموزا رو تغییر میدن.به بچه ها اجازه نگهداری از موجودات جادویی خطرناک رو میدن و ...
پروفسور دامبلدور سعی میکنه جلوی این دو نفر رو بگیره ولی مرگخوارا برای همه کاراشون مجوز دارن!مجوزی با امضای مورت ولد لرد!

دامبلدور کاری در وزارتخونه داره و مدرسه رو ترک میکنه.

در این بین دو بازرس (بانز و آمیکوس کرو) به مدرسه اومدن و کتابی رو بین بچه ها پخش کردن!
_______________________________


یکی از دانش آموزان به سختی نوشته روی جلد کتاب را خواند:

زندگی و دروغهای آلبوس دامبلدور

با خواندن عنوان جلد توجه همه دانش آموزان و به تبع آن اساتید، به کتاب جلب شد.طولی نکشید که سکوتی عمیق مدرسه را در بر گرفت.اتاق اساتید کاملا خالی بود.هیچیک از دانش آموزان سر کلاس حضور نداشتند.در هر گوشه مدرسه گروههای کوچکی دیده میشد که در سکوت مطلق سرگرم خواندن کتاب مذکور بودند...

عمر این سکوت زیاد طولانی نبود!

-چه فاجعه ای!ما این همه سال زیر دست چنین مدیری کار میکردیم؟باور کردنی نیست!
-من که دیگه یه گالیونم ازش نمیگیرم.استعفا میدم.
-یا ریش مرلین،اگه پدرم بفهمه مدیر این مدرسه همچین آدمی بوده محاله بذاره حتی یک روز دیگه اینجابمونم.
-پروفسور مک گونگال میتونم از جغدتون استفاده کنم؟باید یک نسخه از این کتاب رو برای مادربزرگم بفرستم.
-واقعا که...از اون ریش سفیدش خجالت نمیکشه؟

فریادهای خشم آمیز علیه دامبلدور کم کم اوج گرفت.

چند کیلومتر دورتر دامبلدور سوار جاروی پرنده اش شده بود و سوت زنان بطرف هاگوارتز برمیگشت.
-خب...سخنرانی امشبم رو یه بار دیگه مرور کنم.نباید هیچ اشتباهی صورت بگیره.اهم اهم...کرم شب تاب،آرمادیلو، قورباغه لزج!ایول خودم...حرف ندارم!

پروفسور دامبلدور خیلی زودتر از آنچه که انتظار داشت به مقصد رسید.از جارویش پیاده شد و بطرف دروازه ورودی هاگوارتز حرکت کرد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

نیکلاس استبنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹
از جاهایی که شما نمی دانید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 52
آفلاین
دفتر سالازار اسلیترین

_کثافت.

_سالازار جون احیانا این از روز اول مدرسه که نمونده بود!

_چرا اتفاقا از همونجا مونده بودیا!

_سالازار من یه زحمتی برات دارم.

سالازار ابرویش را کنار زد و نگاهی به البوس انداخت و یه نگاه دیگر به دوست جدیدش که به عنوان مهمان امده بود انداخت.

مهمان گفت: کیه این؟

آلبوس یک تکانی به خود داد و گفت:بنده مدیر هاگوارتز هستم.

سالازار رو به دوستش کرد و گفت:عددی نیستیا!

سالازار و دوستش:

سالازار بعد از 15 دقیقه قهقهه کردن گفت:بگیا!

_می خوام بگم که من باید یه مدتی برم به وزارتخانه و می خوام که در این مدت شما جای من باشید.

_باشد، کثافت. برو گم شویو!

آلبوس خندان از پذیرش درخواستش از جانب سالازار به طرف دروازه هاگوارتز رفت اما نمیدانست که چه خطر بزرگی هاگوارتز را تهدید می کرد.

کلاس ماگل شناسی

_بچه خب گوش کنید این کتاب جدید که جلوی شماست، یک کتاب کاملا با ارزش هست و باید بدونید که این کتاب یک شاهکار است و شما باید تا فردا آن را بخوانید چون 90 درصد سوالات کنکور 90 از این کتاب خواهد آمد.

دانش اموزان:


هلگا


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۹

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
بیرون دفتر کار سالازار اسلیترین

- منظورت چیه، دخترم!!!

- متاسفم جناب مدیر، بدون وقت قبلی نمی تونید وارد اتاق پروفسور سالازار اسلیترین بشین!

- من مدیر اینجام!

- همین امثال شما هستن که نمیذارن حقوق شهروندی اجرا بشه! تازه من فقط یه حقوق بگیر ساده هستم و مجبورم دستوراتی که به من داده میشه رو اجرا کنم.

- اشک در چشمان دامبلدور حلقه زد و در حالیکه از رفتار خودش در مقابل دانش آموز اسلیترینی شرمنده شده بود، گف:

- حق با توئه دخترم، پس یه وقت به من بده.

- ما اینجا شماره میدیم پروفسور.

- همون... راستی با توجه به اینکه معلما حقوقشون خیلی نیست باید حقوق شما هم کم باشه... پس نتیجه می گیریم باید خیلی به اون پول نیاز داشته باشی که حاضر شدی کار کنی؟

- اوه... بله... زندگی خرج داره... و خب باید این هزینه ها رو یه جوری پرداخت کرد.

- اگه جسارت نباشه ممکنه بگی چقدری میگیری؟

- 500 تای ناقابل، بفرمایید قهوه...

- ممنونم دخترم. منظورت 500 سیکله دیگه!

- اوه نه گالیون.

- اهم...اهوم... سالیانه 500 گالیون؟!!

- اوه نه هفته ای، شما در مورد من چی فکر کردین، گدام!

-

دو ساعت بعد

- دخترم نوبت من نرسیده؟

- نه هنوز 4 شماره جلوی شما هستند.

سه ساعت بعد

- ببخشید، هنوز شماره من نوبتش نشده؟

- 2 شماره دیگه هنوز جلوترن. بفرمایید یه قهوه دیگه...

پنج ساعت بعد

- دخترم!

- اوه بله الان نویت شماست، منتها دیگه وقته شام شده، و پروفسور بعد از شام کسی رو نمیبینند! شما میتونید فردا صبح ایشون رو ببینید!

- دختر بوقی اگه میدونستم این همه قراره معطل بشم که همون سر شام باهاش صحبت می کردم!

و با عصبانیت از اتاق انتظار خارج شد. این درحالی بود که نمی دانست در همان 8 ساعت چه حادثه ای در هاگوارتز رخ داده بود!

فلش بک؛ هشت ساعت قبل؛ دفتر کار آگوستوس پای:

- ممنون بانز، دیگه داشتیم پول کم میاوردیم!

دو بازرس - بانز و آمیکوس کرو – با لبخند کیسه ها پر از گالیون را روی میز آگوستوس گذاشتن.

- تا ایوان و بر و بچ رو تو بانک داریم غم نداریم! شماها چیکار کردین؟

- طبق نقشه، داریم پایه های مدیریت دامبلدور رو سست میکنیم. فکر کنم دیگه وقتشه تا با کمک بقیه دوستان اساس این پشمک رو بهم بریزیم

- آره... ها ها.. ها!

- خب توی وزارت سحر و جادو کارا خوب پیش میره؟

- اونجا لودو داره عالی پیش میره، الانم که اینجاییم میخوایم کمی فشارها رو روی دامبلدور بیشتر کنیم .

- خب؟

- کمی نقشه تغییر کرده، ما می خواییم شما این کتاب رو بین دانش آموزا پخش کنین؟

بدنبال ان جمله آمیکوس کتابی را که تصویر دامبلدور بر روی آن خودنمایی می کرد را به سمت پای هل داد.


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۵ ۱۷:۵۱:۲۶

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۹

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۱۳ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
مینروا مک گوناگل ، استاد محبوب هاگوارتز شروع کرد به سخن گفتن ... : به این مجوز ها نگاه کن :

بدینوسیله اعلام میشود که پروفسور پای و پروفسور اسلیترین اجازه دخالت در گروهبندی دانش آموزان هاگوارتز را دارند.

امضا...مورت ولد لرد!

بدینوسیله اعلام میشود که پروفسور پای و پروفسور اسلیترین اجازه دخالت در تمام امور مدرسه را دارند.

امضا...مورت ولد لرد!


بدینوسیله اعلام میشود که پروفسور پای و پروفسور اسلیترین اجازه آموزش طلسم های ممنوعه را به دانش آموزان دارند و دانش آموزان میتوانند آن ها را بر روی ماگل ها و خون فاسد ها انجام بدهند

امضا...مورت ولد لرد!


بدینوسیله اعلام میشود که در صورت مقاومت ماگل ها و خون فاسدها پروفسور پای و پروفسور اسلیترین اجازه دارند، آن ها را به آزکابان تحویل دهند.

امضا...مورت ولد لرد!


- خب که چی؟

- خب نداره که. واضحه دیگه.

- چی واضحه؟ خب این بدون اینها هم واضح بود. پارتیشون کلفته.-P

- اینطوریه؟ .نخیرم ببین همه ی اینها رو کی امضا کرده.

- آها. خب مورت ولد لرد.

- خب احیانا این اسم تو رو یاد کسی نمیندازه؟:

-اممم، چرا. خب این انگار یه رمزه. نگاه کن. اون وسط کلمه ی تولد در میاد. حالا اگه حذفش کنیم و برعکس بخونیمش میشه در لوم. در کل میشه تولد در لروم! داد بیداد! امروز چندمه مگی؟

- من منظورم این نبود.اما حالا که پرسیدی، امروز اگه درست محاسبه کرده باشم 24323345942 روز بعد از 2349302 تولد توئه. که هم اثبات میکنه تو خیلی فسیلی و هم اثبات میکنه که فردا هم تولد توئه...

- ممنون عزیزم. حالا میشه یکم منو تنها بذاری؟

مک گونگال در حالی که به شدت به خاطر بی توجهی آلبوس بهش ناراحت شده بود با ناراحتی اتاق رو ترک کرد.

- وای. درست حدس زده بودم. فردا تولد منه. در لروم برام تولد گرفتن. آخ جون.. حالا چجوری مدرسه رو بپیچونم؟ لعنتی این هری هم که جان پیچ ها رو نابود کرد دیگه نمیشه بهانه آورد. ای بابا.

- اها. یافتم. میگم میرم وزارتخونه. سوروسم که دیگه نیست اطلاع رسانی غیر مستقیم بکنه اما به جاش سالازار هست. به اون میگم. شنیدم با وایرلس خبرها رو پخش میکنه! قبل از تولدمم یه سری اونجا میزنم که یه صحبتیم باهاشون بکنم. نمیخوام مدیریت رو از دست بدم.


ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۴ ۱۴:۴۳:۲۸


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹

روفوس اسکریم جیور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۴۲ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
اتاق مدیر

خشم سرتاپای اورا فرا گرفته بود . دیگر قادر نبود تا هاگوارتز را با این شرایط تحمل کند . او که سال ها سابقه ی مدیریت هاگوارتز را داشت ، تا به حال چنین برخوردی از سوی استادهای هاگوارتز ندیده بود . برای اینکه قدری از عصبانیتش کم شود ، بر روی صندلی ای که در کنارش بود ، نشست . چشمانش را به آرامی بست و با دستانش صورتش را مالش داد تا قدری از خستگی اش کاسته شود .

تق تق تق

- بیا تو !

مینروا مک گوناگل با حالتی آشفته و حیران وارد اتاق مدیر شد . آثار خستگی به وضوح بر چهره اش دیده میشد و گویی دیگر نای ایستادن نداشت .

دامبلدور رویش را بلند کرد و با اشاره ، مک گوناگل را به سمت صندلی هدایت کرد .
پس از چند دقیقه سکوت ، دامبلدور رو کرد به او و شروع کرد به صحبت کردن ...

- دیگه نمیتونم این شرایطو تحمل کنم . هرجور شده باید این شرایطو تغییر بدیم . تو راهی به ذهنت میرسه که از این باتلاق رها بشیم ؟

و منتظر جواب از سوی مک گوناگل شد . پس از لحظاتی که مک گوناگل صرف فکر کردن کرده بود ، شروع کرد به بیان کردن راه حلش ...

- قربان با این شرایطی که پیش اومده و این وضعیتی که این دونفر برای ما درست کردند ، فک کنم تنها یه راه داشته باشیم .

- اون راه چیه ؟

مینروا مک گوناگل ، استاد محبوب هاگوارتز شروع کرد به سخن گفتن ...


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۲ ۲۱:۵۸:۵۳

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.