هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۲۰ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
آغاز دور آخـر مسابقات کوییدیچ ترم 21 هاگوارتز


از 28 مرداد تا ساعت 23:59 تاریخ 3 شهریور

ریونکلاو - گریفیندور
اسلیترین - هافلپاف



ارسال نتایج داوری: از 4 شهریور تا ساعت 23:59 تاریخ 7 شهریور


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
نتایج دور دوم مسابقات کوییدیچ ترم 21 هاگوارتز



گریفیندور - اسلیترین



داور هافلپاف - رز ویزلی:

اسلیترین: 28.25

هکتور دگورث گرنجر: 29.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 10از 10!
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 9 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 3.5 از 4
فضاسازی و توصیف: 7 از 7
هک انصافا خندیدم. مرسی. به چشمای گوی زرین خیره شد! کلاه گروهبندی و محتویاتش. =)))
دو مورد غلط نگارشی داشتی، پست خوب بود ولی، واسه همین کلا به خاطر یکیش که مجبورم کرد برگردم عقب و با دوباره خوندن جمله بفهمم چی شده نیم نمره کم کردم... سرعت گیر بدجایی بود متاسفانه وگرنه کلا کم نمیکردم...
از فضا سازی و توصیفت هم نیم نمره کم کردم به خاطر اوایل پست که خب چندین و چند بار اسم هکتور تکرار شده بود و یه کمی توی ذوقم میزد...


دوریا بلک: 26.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 9.5 از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 8 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 3 از 4
فضاسازی و توصیف: 6 از 7
چند تا غلط نگارشی داشتی که یه سری غیر عمد بود و واضح که خب یه تعداد کمیش منطقی و قابل قبوله توی پست های طولانی تر، ولی مثلا من شخصا روی کلاه برای آ نذاشتن خیلی خیلی حساسم که دو سه جا دیدمش و به نظر سهوی نبود. حجم زیاد اینتر ها هم یه مقدار جریانو میگرفت... در مورد فضاسازی... دوریا خیلی جاهای پستت برای من مبهم موند. چن بار برگشتم مجددخوانی... ولی بازم مبهم بود بعضی از توصیفات. و اما ایده پردازی، باید بگم این یه مورد رو به مقایسه با هم تیمی های خودت در مورد سوژه، باید بگم یه مقدار با ذهن خوانی نتونستم اونقدری که باید مرتبط بدونمش.


آستوریا گرینگرس:29
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 10از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 9 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 4 از 4
فضاسازی و توصیف: 6 از 7
آستور یه مقدار بعضی از توصیفات خیلی سرسری شده بودن... مثلا آخر پست، یا یه سری از توصیف های مسابقه. نمیتونستم باشون ارتباط برقرار کنم و اوایل پست هم یه کمی ابهام... شاید احتیاج به تحرک بیشتری داشتن.


جودی جک نایف:28
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 10از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 9 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 2.5 از 4
فضاسازی و توصیف: 6.5 از 7
کاش روخونی میکردی جودی... غلط تایپی نگرفتم. نمیگیرم مگر اینکه تعدادش اذیت کنه... غلط املایی بود یه مورد که واقعا نمیشه به رو نیورد، کلاه آ که نقطه ضعف منه درزمینه ی اوکی بودن با غلط های ناشی از تایپ! و چسبیده بودن علائم نگارشی که سرعت گیر شده بودن... قسمت ورود به کلاه گروهبندی و افتادن توی هافل خیلی خوب بود. :))
و توی توصیفاتت هم دو جا محاوره و رسمی قاطی شده بود... حواست باشه.


گریفیندور: 24.5

کتی بل: 25.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 9 از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 9 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 1.5 از 4
فضاسازی و توصیف: 6 از 7
به نظر میاد که به خاطر همین تک پست باید به وقت داوری مسابقه اضافه کنیم! :))
کتی غلط های نگارشی زیادی داشتی... بی توجهی های نگارشی، چیزهایی که ظاهر پست رو خراب کنن، اشتباه های نوشتاری... میدونم که به خاطر حجم بیشتر پستت نسبت به بقیه تعداد غلطام منطقیه که بیشتر باشه. ولی خب... زیاد بودن. خیلی بیش از یکی دو تا بودن.
در مورد توصیف هات... توصیف خوبه. توصیف به جا خوبه. ولی حداقل سلیقه ی من، توصیف بیش از حدی که نیازی نیست بهش برای درک صحنه و صرفا برای اینکه توصیف داشته باشیم نوشته شده آفته...


مون: 21.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 4 از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 7 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 4 از 4
فضاسازی و توصیف: 6.5 از 7
بعد خوندن پست وقتی یاد پست های دیگه ای که ازت خوندم افتادم پیش خودم گفتم،وا. مون چش شده؟
خب مورد اول که مشخصه... تقریبا پست بویی از کوییدیچ نبرده بود... به جز اینکه تیم به فکرش بود و شروع شد و مون اوکی شد... در مورد سوژه... خیلی خیلی زود دست سوژه رو شد. خیلی خیلی سریع و سرسری، پردازش سوژه هم نبود، ایده پردازی هم.


آنجلینا جانسون:27.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 9.5 از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 8.5 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 2.5 از 4
فضاسازی و توصیف: 7 از 7
آنجلینا غلط نگارشی... غلط های تایپی، شکلک واسه ی توصیف و غیره... در مورد ایده پردازی و سوژه پردازیت... یه کم تهش پراکنده شد. تقلب. عشق. ایوانکا ترامپ. میتونست منسجم تر باشه.


جیمز پاتر:23.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: 7 از 10
ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: 8 از 9
نگارش و علائم نگارشی و املا و قواعد رول نویسی: 1.5 از 4
فضاسازی و توصیف: 7 از 7
جیمز... امیدوارم عمدی نبوده باشه... غلط تایپی یه چیزه... غلط املایی یه چیز دیگه! اونم این تعداد!


داور ریونکلاو - لادیسلاو زاموژسلی:

نمرات برای پست های بدون ایراد و به طور پیش فرض 26 تلقی شده و به ازای هر نکته مثبت نیم تا یک نمره اخذ و به ازای هر نکته منفی نیم تا یک نمره از آنان کسر می گردد ( شوخی خوب و بدی وجود ندارد عزیزان و صرفا در این نکته هر شخص و نه فقط بنده بر اساس ذائقه روحی خودش نظر می دهد.):

گریفیندور: 26.7

جیمز پاتر: 26
+ شوخی های خوب. ( 1 نمره )
+ شروع و پایان مناسب. ( 1 نمره )

- غلط های املایی و نگارشی. (1.5 نمره)


آنجلینا جانسون: 28
+ شروع خوب. ( 0.5 نمره)
+شوخی های خوب. ( 1 نمره )
+ روایت خلاقانه (0.5 نمره)


مون: 25.5
- ارتباط کم با کوییدیچ ( 0.5 نمره)

کتی بل: 27.5
+ شوخی های خوب. ( 1 نمره)
+ پرداخت دقیق و نسبتا زیاد سوژه. ( 1 )

- غلط های املایی و نگارشی ( 0.5)


اسلیترین: 26.3

جودی جک نایف: 26.5
+ شوخی های خوب. ( 0.5 )

آستوریا گرین گرس: 26.5
+ شوخی های خوب. (0.5)

دوریا بلک: 25
- غلط های املایی نگارشی (0.5)
- استفاده نادرست از شخصیت های ایفای نقش (0.5)

هکتور دگروث گرنجر: 27.5
+ شوخی های خوب. (1 نمره)
+ سوژه خلاقانه. (0.5)
+ شروع خوب. (0.5)

- غلط های املایی و تایپی. (0.5)


میانگین
اسلیترین: 27.2 + 6 +3 = 36.2
گریفیندور: 25.6 + 6 = 31.6


برنده‌ بازی بین اسلیترین و گریفیندور » اسلیترین


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۷ ۷:۳۲:۵۷

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
نتایج دور دوم مسابقات کوییدیچ ترم 21 هاگوارتز



هافلپاف - ریونکلاو



داور اسلیترین - آستوریا گرینگرس:

ريونكلاو: 29

گرنت پيج
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و شرح آن: ١٠
٩ نمره ايده پردازى و ...: ٨.٥
٤ نمره نگارش و ...: ٣
٧ نمره فضا سازى و توصيف: ٧

امتياز: ٢٨.٥

اول پست، ديالوگ ها يه كم به هم ريخته و شلوغ شده بودن.
نقل قول:

هکتور پس از دیدن این صحنه خودش فهمید که چه گند بزرگی زده. ولی خب، هکتور یک آدم معمولی نبود که بند و بساطش رو جمع کنه و از صحنه جرم دور بشه. بلکه هکتور فقط با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و ویبره ای زد. بعدش هم به سمت آزمایشگاهش رفت تا معجون های بیشتری بسازه و فیض ببره.


اين پاراگراف هم ، كلا راجع به هكتور بود. پس لزومى واسه تكرار سه باره ى اسمش نبود.
پست خوبى بود. لذت بردم از خوندنش.


لينى وارنر
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و...: ١٠
٩ نمره ايده پردازى و...: ٩
٤ نمره نگارش و...: ٤
٧ نمره فضا سازى و توصيف: ٧

امتياز: ٣٠

حرف نداشت پيكسى.


جيسون ساموئلز
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و...: ٨
٩ نمره ايده پردازى و...: ٩
٤ نمره نگارش و...: ٤
٧ نمره فضا سازى و توصيف: ٧

امتياز: ٢٨

استفاده از معجون بخشندگى واقعا ايده ى خيلى خوبي بود. بخش كوييديچيش خيلى كم بود. ايكاش يه كم بيشتر طولش ميدادين.


ريتا اسكيتر
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و...: ٩.٥
٩ نمره ايده پردازى و...: ٩
٤ نمره نگارش و...: 4
٧ نمره فضا سازى و توصيف: ٧

امتياز: 29.5

پست خوبى بود و از خوندنش لذت بردم. طبق قوانين كوييديچ، كسى كه زودتر اسنيچ رو بگيره برنده است و حتى، اينكه اسنيچ باز ميشه، بخاطر اينه كه راجع به كسى كه اول گوى رو گرفته، مشكل پيش نياد.


هافلپاف: 27.8

آمليا فيتلوورت
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و...: ١٠
٩ نمره ايده پردازى و...: ٨.٥
٤ نمره نگارش و...: ٣.٥
٧ نمره فضا سازى و...: ٦

امتياز: ٢٨

رز زلر مدير شده آيا ؟!
پست خوبى بود. ايكاش راجع به اون پسوند ٠٠١ و كپي شدن غايبين هم توضيح ميدادين.


جسيكا ترينگ
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و...: ٩
٩ نمره ايده پردازى و...: ٩
٤ نمره نگارش و...: ٣
٧ نمره فضا سازى و...: ٥.٥

امتياز: ٢٧

پست خوبي بود. اما من بيشتر حواسم پرت اتفاقاتى كه راجع به لرد سياه بود، شد! و ضمنا، استفاده از لينك وسط پست، باعث جدا شدن خواننده از پست ميشه. بهتره جايي از لينك استفاده بشه كه ارزش اين جدا شدن رو داشته باشه. به نظرم اينجا لزومى نبود.


رز زلر
١٠ نمره ارتباط با كوييديچ و...: ١٠
٩ نمره ايده پردازى و...: ٨.٥
٤ نمره نگارش و...: ٣.٥
٧ نمره فضا سازى و...: ٦.٥

امتياز: ٢٨.٥

بين توصيفاتتون از شكلك استفاده كردين. يكيش به نظرم به جا بود و ايرادى نداشت. اما بقيه اش فكر ميكنم اضافه بودن. شروع پست به نظرم مهمه و روى خواننده خيلى اثر ميذاره. اينو كلا در نظر داشته باشيد كه مقدمتون رو پيچيده نكنيد.


داور گریفیندور - پروتی پاتیل:

ریونکلاو: 27.9


ریتا اسکیتر:29

ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: باید بگم از خوندن پستت لذت برم. ممنون که همچین پست با کیفیتی نوشتی. 10

ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: موضوعی که انتخاب کردید ساده بود یعنی موضوع خیلی عجیبی نبود ولی به بهترین نحو ممکن پرورشش دادی برای همین 9

نگارش: من ایرادی ندیدم اگر خودت دیدی بیا بهم بگو؛ قول میدم نمره کم نکنم. 4

فضاسازی و توصیف: خیلی خوب بود ولی کاش اون حسی که در آخر تماشاچی ها داشتن رو خرد خرد وارد پستت میکردی تا اون ترسی که میگی رو در کل پست حس میکردیم. 6


لینی وارنر:28.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: خیلی هم خوب... 10

ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: به ریتا هم گفتم موضوعتون ساده بود و شما هردوتون خیلی خوب تونسته بودید از موضوع ساده متنی جذاب به وجود بیارید ولی کاش هر دوتون از این ایده استفاده نمی کردید که معجون هکتور بلایی سرتون آورده... یا می تونستید اسمشو بذارید معجون های هکتور... 8

نگارش: من ایرادی ندیدم 4

فضاسازی و توصیف: خوب بود ولی میدونی به نظر من تو توانایی اینو داری که جوری بنویسه فرد حس کنه که خودش تو اون ماجراست کاش اینجوری مینوشتیش لینی... 6.5


جیسون ساموئلز: 26.5
نقل قول:
همه ي اعضاي تيم کوييديچ ريونکلاو در رختکن جمع بودن. ليني، کاپيتان مجازي تيم شروع به صحبت کرد:
- خب، ما بايد بسيار هماهنگ و متحد باشيم. در غير اين صورت حتماً ميباز...

- ما ميبريم ليني


نقل قول:
جیسون چرا بین دوتا دیالوگ دوتا اینتر؟0.25
جسيکا ترينگ، يکي ديگه از مهاجم هاي ريون کوافل رو از رو زمين برميداره و به طرف جيسون ميره.
- بيا. اين مال تو. ما لازمش نداريم. کوييديچ ميخوايم چيکار اصلاً؟


جسیکا ترینگ توی تیم هافلپافه جیسون! حواست کجاست؟ 0.25


ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: با اینکه پستت کوتاه بود ولی خب... 10

ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: جیسون پستت خیلی از نظر ایده ی کلی شبیه پست لینی بود.مهربون شدن! معجون خوردن خیلی اتفاقات دیگه ای میتونه در پی داشته باشه... حتی توضیحاتتم شبیه لینی بود. 7

نگارش:3.5

فضاسازی و توصیفات: خب جیسون باید بگم تا حدودی ضعیف بود. تو میتونی با فضا سازی یا توصیفاتت پستتو با اینکه ایده اش شبیه لینی بود متفاوت کنی. 6


گرنت پیج:28.7
نقل قول:
بعد از سوختن جنازه، یک سری نعش کش اومدن و جنازه رو بردن.
- خب این قطعا باید بین خودمون بمونه!


گرنت اینجا چرا اینتر نزدی؟ 0.25

ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: خوب بود، کوییدیچی بود و توهم خوب نوشته بودی 10

ایده پردازی و ارتباط با سوژه ی انتخاب شده: دوباره معجون هکتور! خب چرا یه فکر بهتر نکردید؟مثلا خود اعضا معجون بسازن؟چرا تکراریش کردید کارتونو؟ ولی خب سوژتو خوب پی برده بودی 8

نگارش:3.75

فضاسازی و توصیفات: خوب بود و من کارتو دوست داشتم.7


هافلپاف: 24.1

رز زلر: 25.5
ارتباط با کوییدیچ و شرح آن:10

قسمت کوییدیچ رول ات عالی بود رز. کامل و دقیق.

ایده پردازی و ارتباط با سوژه انتخاب شده: 7

رز...رز...رز...ببین...صادقانه...خدایی یه جاهایی گیج میشدم چی نوشته بودی!
مثلا بعضی قسمتها خیلی شلوغ شده بود و تصورش سخت بود واسه خواننده.

نقل قول:
سراینده ی ماگل شعر که به لطف لرد و مرگخوارانش قبری نداشت که درش بلرزد، این وظیفه ی خطیر رو به رز داد. رز با هشت ریشتر خودش به علاوه ی پنج ریشتر شاعر، ویبره زنان گفت:
- شون اینجا. چه ببریمشون طور؟

و یا مثلا اون قسمت: چرا پوکری؟
نامفهوم بود که اینا کین که دارن دیالوگ میگن؟

نقل قول:
اینجا حتی پوکرستان هم نیس! پک پوکر فیس های مختلف چرخی و دوبل و غیره هم نیس. ینا تسترال وضعیه! بزبیاریه! نه خیرم. اعصاب ندارم اصلا. به ارواح جدم نیستی در حدم. بعدم گرگ باش ببر. دهه هشتادی خاص و مردادی مغرور...
اهم اهم. بله داشتم می‌گفتم اینا بزبیاریه. بزبیاری یعنی کل زندگی ریگولوس. یعنی درد و بلا و بدبختی‌ای که بر سر تیم هافلپاف نازل شده بود.

اینجا رو که اصلا نفهمیدم چی شد!

املا و قواعد نگارشی: 3.5

نقل قول:
ینا تسترال وضعیه!


الان منظورت یعنی بود؟ به کلمات احترام بذار درسته محاوره است ولی مهمه نوشتارشون چی باشه رز! 0.5

فضا سازی و توصیف: 5

ببین من منکر این نمیشم که پستت خوب بود ولی بیشترش دیالوگ بود! و بیشتر حالت کاراکترها بود که توصیف میشدن نه فضای سازی خاصی دیده نمی شد. به هرحال محیط هم باید توصیف شه! خیلی قسمت ها کاراکترها میومدن و فقط دیالوگ میگفتن. سوال اینه که کجا؟ مثلا همین مراسم مداحی برای لرد کجا اتفاق افتاده بود؟ تو هاگوارتز؟ خانه ریدل؟ تالار هافل؟
یا مثلا چرا هیچ توصیفی از فضای برج ستاره شناسی وجود نداشت!
قسمت شرح بازی...خیلی سریع واردش شدی و با دیالوگ شروع کردی. و در ادامه توضیحات فقط بازی بود که شرح داده می شد. ولی زمین کوییدیچ چطور؟ تماشاگرها چطور بودن؟ تشویقاشون حتی؟ هوا چطور بود؟ اصلا بازی شب برگزار شده یا روز؟!
رز راستش رو بخوای خلا فضاسازی در تمام پستت حس میشد! به جز این واقعا عالی و خنده دار بود.


آمیلیا فیتلورت:21.25
نقل قول:
با یک حرکت انگشت رز ویزلی روی منوی مدیریت، گزارشگر پرحرف با بلیطی شبیه به بلیط های جیسون، به جزایر بلاک رفت و گزارشگر دیگری جایگزینش شد. همین کافی بود تا داد لینی در بیاید:
- چیکار اون گزارشگر داشتی؟ اصن شاید خودم بهش پول دادم تا بوق مفت بزنه!
- ولی من بوق زنا رو دوس ندارم!
نتیجه:


امیلیا به نظر من واقعا لازم نبود نتیجه قید بشه! این باعث شده پستت الکی شلوغ بشه. 0.25

نقل قول:
مرد از شدت توجه‌شان اصلا.

واقعا این جمله بندی از نظر زبان فارسی درسته؟ تو خودت به من بگو...0.25

نقل قول:
- ستاره ها میگن که دورا و جسیکا در آینده ای نه چندان دور مرگخوار می‌شن ولی جدا... سوزان کو؟

اینجا همر اضافی بود واقعا!

نقل قول:
چراغ راهنمایی و رانندگی جز معطل کردن بازیکنان، کار دیگری نداشت. تا آماده‌ی پرتاب بلاجر می‌شد، تغییر رنگ می‌داد. کروشیوی قرمز و متوقف شدنش را، همگروهی هایش، جیسون، کارتون باقیمانده از دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن می‌خوردند.

آمیلیا من این جملتو نفهمیدم! 0.5

ایده پردازی و ارتباط با سوژه انتخاب شده: آمیلیا به نظرم زمان زیادی صرف این بخش نکرده بودی ببخشید واقعا ولی 6

ارتباط با کوییدیچ و شرح آن: ارتباط کوییدچ با پستت چندان زیاد نبود آمیلیا اینجا مسابقه ی کوییدیچه! 7

نگارش:3.25

فضاسازی و توصیفات: ضعیف بودی آمیلیا! خیلی به شکلک متکی بودی ... 5


جسیکا ترینگ:25.7
نقل قول:
از آنجایی که ما تام نیستیم پشمک و اربابیم و البته خفنیم

جسیکا اینجا به نظرم از علائم نگارشی بد استفاده کردی. من خودم اینجوری خوندم بار اول
از انجایی که ما تام نیستیم؛ پشمک و اربابیم!
تعجب کردم و برگشتم از اول خوندم دقت کن. 0.25

ارتباط با کوییدچ و شرح آن:میدونی جسی به نظرم بیشتر بیشتر رو نبود مرگخوارها تمرکز کرده بودی تا نبود مرگخوارها تو کوییدیچ!!!! بیشتر شبیه پستای اخر الزمان شده بو و آخرشم خیل تند تند میخواستی تمومش کنی انگار... 8

نگارش:3.75

ایده پردازی و ارتباط با سوژه انتخاب شده: ایده پردازیت قابل قبول بود و تمرکز زیادی رو ایده ات گذاشته بودی و این باعث شده بود نتونی ب کوییدیچی بودن دقت کنی!8

فضاسازی و توصیفات: فضاسازیتو میتونی خیلی خیلی بهتر کنی؛ تونسته بودی منظورتو برسونی ولی خیلی جای کار داشتی. آخرای سوژه همونطور که گفتم چون انگار عجله داشتی تموم شه کمیت رو فدای کیفیت کردی...6


میانگین
ریونکلاو: 28.4 + 6 + 3 = 37.4
هافلپاف: 25.9

برنده مسابقه‌ی هافلپاف و ریونکلاو » ریونکلاو


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۰ ۱۹:۳۶:۱۰
دلیل ویرایش: تغییر امتیاز بعد از رسیدگی به اعتراضات
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۳۰ ۱۹:۳۷:۵۶
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱ ۱۹:۱۰:۱۱

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

جیمز پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۵ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ جمعه ۱۱ تیر ۱۴۰۰
از تـــــه قلبت بنویس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
مون چی شده؟

by shakhdar



گریف و اسلی:


گریفیندوری ها درون فولوکس نارنجی رنگ نشسته و به سمت ورزشگاه می رفتند. منتهی... با مقداری انحراف از مسیر.

- یوآن جان من تو تصدیق داری؟
- آره!
- راست راستکی؟
- چی؟
- تصدیقت!
- آها، هووم... نه!
-شت.

-یکی اون پاکت تهوع رو بده من!

ماشین حامل گریفیندوری ها با حرکاتی مارپیچ در طول خیابان های هاگزمید حرکت می کرد و عابران جیغ زنان به اطراف پراکنده می شدند. البته تنها عابران و حاضران تیز و بز پراکنده می شدند، عابران کند و شل و ول که عمدتا مبتلا به بیماری الگوشادیسم بوده و یا در صورت نا آشنا بودن با محیط خیال می کردند که سرنشینان ماشین عقل دارند و زهی خیال باطل!

علی ای حال پیرزنی با مقداری سبزی خوردن و سبزی خورشتی و قدری طربچه پرید وسط خیابان و در حالی که دست هاش رو از هم باز کرده بود، رو به ماشین برگشته و دکمه های جامه اش را باز کرد!

- خاک تو سرم!

پیرزن سپس لبخندی شیطنت آمیز زد که به هیچ وجه با سن و سالش سنخیتی نداشت و یحتمل از نشانه های آخر الزمان بود. اما ناگهان پیرزن جامه اش را از هم گشود، انشگتان آنجلینا در چشم های یوآن و جیمز رفت، مون لبه کلاهش را به جلوتر کشید و کتی هم به تی شرت پیرزن که روی آن تصاویر بازیکنان گریفندور نقش بسته بود نگاه کرد و خر کیف شد و ماشین هم هل کرد.
درست نمی دانم که می دانید و یا نه، اما اصولا ماشین ها و بالاخص فولوکس های غورباقه ای روحیه ای بسیار حساس دارند و تعامل با این چنین لحظاتی برای آنان بسیار سنگین هست و در صورتی که با این چنین شرایطی جیغ زده و خودشان را به سمتی پرت می کنند. این شد که گریفیندوری ها به درون فروشگاه لوازم کوییدیچ واقع در هاگزمید پرت شدند.

شیشه ها شکستند، وسایل خورد شدند، صاحب مغازه جیغ کشید، موهایش را کند، ردا درید، زبانش را به نوک دماغش و سپس به آرنجش رسانده و در حالی که سعی می کرد پشت گوش هایش را ببیند، خودش را از شصت پا دار زد و مرد و رفت به سرای زوپس که یادش شاد و روحش گرامی باد. در همین حین توجه گریفندوری ها به مون جلب شد.

شبح سرش چپ و راست و بالا و پایین می کرد، سپس سرش را یک دور کامل چرخاند که با تشویق بینندگان همراه شده و سپس چیز طلایی رنگی از آن بیرون زد. پرواز کرده و رفت.

- دهنی بووود!

مون به سمت جیمز برگشته و چند باری پلک زد، سپس دوزاریش افتاد، هری قبلا اسنیچ های طلایی را توی دهانش کرده بود. یعنی که... اَه! چه غیر بهداشتی. دیوانه ساز گوشه آستینش را در دهانش که بالای سرش بود کرده و مشغول سابیدن شد. سپس آستینش را از سرش که دهانش هم بود، در آورد و آن را به آغوش کشیده و به خودش تاب آرامی داد.

- مزه آهن می داد.

گریفندوری ها:


چند ساعت بعد، در راهروی ورودی تیم ها:


در طی چند ساعت، مون گریفندوری ها را بیچاره کرده بود. دائم از طعم ملس خاطرات آهنی می گفت و این که چه قدر دلش یک مقدار دیگر می خواست. هم تیمی هایش حتی یک بار در هنگامی که در حال لیس زدن کاپوت ماشین بوده و با خودش هو هو می کرده، مچش را گرفته بودند و در حالی که از ماشین بهت زده دورش می کردن، از زبانش شنیده بودند که می گفت «هیچی اون نمی شه! هیچی. » اکنون هم که حاضر به حضور در ورزشگاه شده بود، سیکلی را در دست گرفته و سُق می زد و آب بینی اش را با ناخشنودی بالا می شکید.

در همین لحظه گزارشگر مشغول به خواندن اسامی بازیکنان تیم گریفندور شد و بازیکنان یک به یک وارد زمین شدند. دو تیم در برابر یکدیگر صف آرایی کردند. بازیکنان بر روی جارو هایشان به هوا بلند شدند و هر کسی مشغول کار خودش شد و گزارشگر مشغول گذارش بازی شد:

- همون طور که می دونید گریفیندوری ها با به دست آوردن توپ، توپ رو به دست می آرن و این یعنی این که توپ در دست گریفیندوری هاست. و همینطور این که توپ در دست اسلیترینی ها نیست! آخه این چه وقت چیپ زدن بود آقای گل محمدی؟!

همه تماشاگران با تعجب این طرف و آن طرف را نگاه کردند تا گل محمدی را ببینند و گلِ محمدی ای را که آنجلینا لای موهایش گذاشته بود دیدند و شروع به دادن فحش به او کردند که آن موقعیت حساس را از دست داده بود. گل هم هر چه جیغ زد صدایش به جایی نرسید و پژمرد و تلف شد و همان بهتر که دیگر موقعیت های حساس را خراب نکند. اما در آن سوی میدان اتفاقات دیگری در حال رخ دادن بود.

جیمز و ... اسنیچ طلایی را رویت کرده و دنبالش بودند. در این بین گاهی جیمز بهآب شاخ می زد و گاهی هم آب خودش رو به سر و صورت جیمز می پاشید.

- من می گیرمش!
- نه خیرم! مال خودمه!
- نععععععع!

ناغافل مون از میان دو بازیکن عبور کرده و اسنیچ را قاپید و با خودش برد و به فریاد های داور که سوت زده و اعلام خطا می کرد از بالای ورزشگاه خارج شد.

کل حاضرین در ورزشگاه:


هشت روز بعد، جایی در پس طاق وزارتخانه:


مون در برابر تعداد زیادی دمنتور ایستاده و با خوشحالی در هوا معلق می زد. یک عدد اسنیچ طلایی هم دور سرش در حال چرخیدن بود.

- خونواده زنم، زنم خونواده. هوووو.
- هووووووو!

اسنیچ یکی از بال هاش رو بلند کرد و برای خانواده مون تکان داد.


در گوشه ای دیگر از جهان، یک مسابقه کوییدیچ وارد نهمین روزش می شد و به نظر نمی رسید که قرار باشد به این زودی ها تمام شود. شاید به این دلیل که اسنیچش به ماه عسل رفته بود.


دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
گریفندور
.VS
اسلیترین

مون چش شده؟!

28 اکتبر، چهارشنبه ی قبل از هالووین.

آنجلینا بر روی تخت خوابگاه دراز کشیده بود. هوا رو به تاریکی می رفت، اما آنجلینا علاقه ای نداشت که چراغ را روشن کند. زیر پتو چمبره زده بود و با کمک نور سر چوبدستی اش، مشغول خواندن کتاب ترسناکش از نویسنده مشنگی مورد علاقه اش، ادگار آلن پو، بود. بقیه ی دختر ها هنوز به خوابگاه برنگشته بودند. هوای بیرون بارانی بود و باد شدیدی می وزید، حتماً بقیه هم اتاقی هایش در سالن عمومی مشغول بگو و بخند بودند.
اما آنجلینا امشب گوشه ی خلوت خودش را ترجیح می داد. داشت به قسمت های حساس داستان نزدیک می شد:
نقل قول:

کلاغ سیاهی از پنجره ی باز وارد شد....


در همین لحظه رعد و برق شدیدی زد و پنجره اتاق چهارطاق باز و به دیوار کوبیده شد.
آنجلینا از جایش پرید. به حالت آماده باش روی تخت نشست و پتو را دور خودش پیچید. به خودش نهیب زد:
-به خودت بیا دختر جون! فقط باد بود! فقط باد!

از جایش بلند شد تا پنجره را ببندد. در همین لحظه متوجه سایه ای روی زمین شد که اندک اندک از لبه ی پنجره به داخل اتاق قد می کشید. سایه بزرگ و بزرگ تر شد، و با رعد و برق بعدی، دست لزج و تیره ای قاب پنجره را گرفت و کله ی شبح سیاهی از لبه ی پنجره پدیدار شد. آنجلینا فریاد زد:
-مااااامااااان!
-هووووووو!

شبحی که از لبه پنجره پیدا شده بود، مون بود که معلق در هوا، سعی داشت وارد اتاق شود.

-مرلین خفت کنه مون! قبض روح شدم! دفعه بعدی که هوس کردی بیای اینوری، از در بیا! در هم بزن!
-هووووو!
-حالا اینجا چی کار می کنی؟ خوابگاه دخترونه است مثلاً!

مون سرش را پایین انداخت و با حالتی که به نظر آنجلینا مظلومانه می آمد گفت:
-هووووووووو.

آنجلینا اندکی از خشونت لحنش کم کرد و دلسوزانه پرسید:
-چیزی شده مون؟ چی شده؟ بگو به آنجلینا.

مون دست پوسیده ی آبی رنگش را روی سینه اش گذاشت و دوباره با لحنی محزون گفت:
-هووووووووو!
-سرفه داری؟

مون دستش را به نشانه "ولمون کن بابا"، تکان داد و از پنجره به هوای بارانی خارج از قلعه بازگشت.

فلش بک، چهارشنبه 27 اکتبر، صبح خیلی زود.

آنجلینا و کتی صبح خیلی زود از خواب بیدار شدند تا قبل از شروع کلاس ها، با تیمشان تمرین کوییدیچ کنند.
شنبه، آخر همین هفته، درست در روز هالووین، در مقابل تیم اسلیترین بازی داشتند. آرسینوس مصمم بود که این بار هم، مانند مسابقه ی قبل، پیروز میدان باشند. برای همین از یک هفته ی قبل از بازی، هر روز زمین بازی کوییدیچ را از پنج صبح رزرو کرده بود. وقتی کتی و آنجلینا خمیازه کشان و مرگ بر آرسینوس گویان وارد محوطه قلعه شدند، هوا هنوز تاریک بود.
با کمک نور چوبدستی هایشان راهشان را به سمت زمین کوییدیچ پیدا کردند. هنگامی که بلاخره به زمین مسابقه رسیدند، داد و فغان آرسینوس از آن سوی زمین بلند شد:
-چرا شما دوتا باید همیشه آخر برسید؟
-هنوز یک دقیقه به پنچ مونده آرسی.
-خیله خب باشه. تو همین یک دقیقه رداهاتون رو عوض کنین.

وقتی همه رداهای کوییدیچشان را پوشیدند و آماده شدند، آرسینوس آنها را وسط زمین به صف کرد و خودش مانند یک فرمانده نظامی جلوی آنها به عقب و جلو رژه رفت:
-خب همونطور که همه تون می دونین، دو عضو جدید به تیممون اضافه شدن که دوست دارم بهتون به صورت رسمی معرفی کنم، هر چند که یحتمل هم رو بشناسید. جست و جوگر جدیدمون، جیمز پاتر!

جیمز با یک دست موهایش را آشفته کرد و دست دیگرش را به سمت اعضای تیم تکان داد. آنجلینا و کتی برایش دوستانه دست تکان دادند. کلاه گروهبندی گفت:
-گریف منی تو!

-آرسینوس ادامه داد:
-و مهاجم جدیدمون، بتمن!

ترامپ از وسط زمین و خانواده اش که در جایگاه تماشاچی ها نشسته بودند، از ذوق حضور یک یانکی دیگر در تیم سوت و هورا کشیدند. بتمن دو انگشت اشاره و وسطیش اش را روی پیشانی اش گذاشت و تکان داد:
-مخلصیم.

در همین لحظه مون حرکت خنده داری کرد. او هم دستش را بالا آورد و برای خانواده ترامپ تکان داد. آرسینوس گفت:
-خیله خوب دیگه معرفی بسه. بر می گردیم سر تمرینمون.

همه اعضای تیم با انگیزه ی فراوانی که بعد از پیروزی شیرینشان مقابل هافلپاف گرفته بودند، از دل و جان بازی می کردند. همه، به جز مون.
مون بیشتر از آنکه حواسش به بازی باشد، به طلوع با شکوه آفتاب از فراز جایگاه تماشاچیان خیره شده بود.

پایان فلش بک. پنچ شنبه 29 اکتبر، باز هم صبح زود.

آنجلینا و کتی، طبق به روال بقیه روزهای این هفته، چهار و چهل و پنج دقیقه صبح، غر غر کنان و کفر به مرلین گویان راهی زمین کوییدیچ شدند. در راه کتی گفت:
-میگم این خانواده ترامپ چه حالی دارن هر روز بوق سگ پا میشن میان ورزشگاه.
-خب فقط چند روز اینجا مسافرن. می خوان تا می تونن ترامپ رو تشویق کنن. بعد هم اینها هنوز بدنشون به ساعت آمریکا عادت داره. برای اونها الآن وقت خواب نیست.
-ایوانکاشون رو دیدی چه لباس هایی می پوشه؟
-دیگه پولداریه دیگه خواهر.
-به نظرت چندتا نقطه دارن؟
-نمی دونم والا، میلیارد، بلیارد.
-وااای چقدر هوا سرد شد.
- آره منم لرز کردم. خدا از سر تقصیرات آرسینوس بگذره!
-هووووو!

صدای آخر درست از پشت سرشان آمد. مون بدون آنکه توجه دو دختر را جلب کند، به پشت سرشان آمده بود.

-نقطه های متواریم دونه دونه از فرق سرت فواره کنن! تویی اینجوری همه جا رو سرد کردی مون؟
-اهووووووم!
-چرا مون؟ چرا؟ کم از دست آرسینوس می کشیم؟ تو دیگه چرا آزارمون می دی کله سحر؟
- چی شده مون؟ سرما خوردی؟
-هوووووووو!

مون این را گفت و امیدوارانه با آنجلینا نگاه کرد. اما خیلی زود شانه هایش را بالا انداخت و از دو دختر دور شد.

-یه چیزیش می شه!

چند ساعت بعد:

بعد از اتمام تمرین، آنجلینا نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود آرسینوس به اندازه کافی از او فاصله دارد تا صدایش را نشنود، سپس آرام به کتی گفت:
- من که اصلاً امروز حوصله ی کلاس ها رو ندارم. بیا برگردیم خوابگاه.

جیمز که پشت سرشان بود، صدای آنجلینا را شنید و در حالی که خودش را بین کتی و آنجلینا جا می کرد آهسته گفت:
- من یه راه بلدم که یک راست می ره به هاگزمید! نظرتون چیه؟ شنل نامرئی من رو برداریم و بریم. الان راه بیفتیم، صبحونه رو سه دسته جارو می زنیم!
-پایه ام!
-پایه ام!

آنجلینا به سمت مون چرخید:
-هی! پیست! مون! من و کتی و جیمز داریم می پیچیم می ریم سه دسته جارو! می یای؟

اما مون سرش را به نشانه نفی تکان داد و پشت سر بقیه ی تیم و خانواده ی ترامپ، به سمت قلعه به راه افتاد.

ادامه ی همان روز، مهمانخانه سه دسته جارو.


کل دهکده ی هاگزمید را برای مراسم هالووین آخر هفته تزیین کرده بودند. مهمانخانه سه دسته جارو هم از این قاعده مستثنی نبود.
کدو حلوایی هایی که با چاقو رویشان صورت تراشیده بودند، به صورت جادویی در همه جای مهمانخانه معلق بودند. چندتایشان روی میز های خاک گرفته، با آن نور نارنجی رنگی که از خود ساطع می کردند، جای شمع های همیشگی مهمانخانه را گرفته بودند.
کلاغ های فراوانی با پرهایی به سیاهی شب، گوشه و کنار سقف و روی پیشخوان و طبقه های نوشیدنی ها نشسته بودند. در نگاه اول بی جان به نظر می رسیدند، اما هرازگاهی به صورت ناخوشایندی، سری می چرخاندند یا بال هایشان را باز می کردند.
زنجیره عنکبوت ها به طور مداوم از میز ها و صندلی ها بالا می رفتند، و وقتی جیمز، کتی و آنجلینا وارد شدند، به جای زنگ همیشگی متصل به در، صدای جیغ گوشخراشی در مهمانخانه پیچید.

جیمز یک ساندویچ سوسیس، و کتی و آنجلینا املت سفارش دادند و دور میز کوچکی در یک گوشه مهمانخانه نشستند.
-خب، دخترها، شما که توی بازی قبلی بودین، بگین به نظرتون این بار چی میشه؟
-اسلیترین تیم خیلی خوبیه، ولی می بریم.
-به نظر من دست قبل همه خیلی خوب بازی کردیم. اگه این بار هم همه همینجور بازی کنیم...

آنجلینا در خلال صحبت هایش، چشمش به یکی از کدو حلوایی ها افتاد، که قیافه ی محزونش او را یاد چیزی می انداخت....
-ولش کنین، می گم به نظرتون مون حالش خوبه؟ یه چیزیش نیست؟
- به نظر من هم رفتارش عجیب شده.
-من که میگم شاید از این همه تمرین خسته است.
- خیلی عجیبه که با ما نیومد. نکنه دیگه از ما خوشش نمیاد؟

در همین لحظه جیغ گوشخراش در مهمانخانه، رشته کلامشان را پاره کرد.
ایوانکا و ملانیا ترامپ، به همراه شخصی که کلاه شنل طوسی رنگش را روی صورتش پایین کشیده بود، وارد شدند. آنجلینا گفت:
-آرسینوس! یالا برین زیر میز!

آنجلینا، کتی و جیمز، با بیشترین سرعتی که در توانشان بود، به زیر میز شیرجه رفتند تا خود را از دید تازه وارد ها مخفی کنند که دست بر قضا از نزدیک میز آنها می گذشتند. وقتی آنقدر نزدیک شدند که پاهایشان تا صورت کتی فقط اندکی فاصله داشت، صدایشان به وضوح زیر میز شنیده شد:
-خیلی ایده ی خوبی بود که ما رو آوردی دیدنی های اینجا رو نشون بدی. دلمون ترکید تو اون قلعه!
-هوووووو!

آنجلینا از شدت تعجب صدایی از گلویش خارج کرد. کتی و جیمز به صورت همزمان یک دستشان را روی دهان او گذاشتند. وقتی پاهای مقابل میز اندکی دورتر رفتند، کتی آهسته گفت:
-مون اینجا چی کار می کنه؟
-چطور با ما نتونست بیاد بیرون ولی با این دوتا میتونه؟
-از کی تا حالا مون شنل غیر مشکی می پوشه؟

جیمزش دستش را دراز کرد و از روی صندلی اش، شنل نامرئی اش را برداشت و گفت:
-فکر کنم وقتشه از اینجا بریم.

هر سه نفر زیر شنل رفتند. قبل از آن‍که از در مهمانخانه خارج شوند، آنجلینا برای بار آخر نگاهی به میز ترامپ ها انداخت. پشت مون به سمت در بود و به نظر می آمد دستش را زیر چانه اش گذاشته و غرق گوش دادن به صحبت های ایوان‍کا ترامپ است.

جمعه 30 اکتبر، نزدیک های ظهر:

آرسینوس با تمامی اساتیدی که آن روز کلاس داشتند صحبت کرده بود و برای اعضای تیم غیبت موجه گرفته بود تا بتوانند روز قبل از مسابقه، تا ظهر یک بند تمرین کنند. وقتی حدود ساعت یک، بلاخره آرسینوس رضایت داد تیم را مرخص کند، هیچ کدام از اعضای تیم شکی نداشت که فردا بهترین آمادگی شان را خواهند داشت. همه به قدری گرسنه بودند که با جارو تا در قلعه رفتند و همانطور در حالی که هنوز رداهای کوییدیچشان را به تن داشتند، به میز غذا خوری حمله ور شدند.

سرسرای بزرگ را هم به مناسبت هالووین تزیین کرده بودند. دامبلدور امسال سنگ تمام گذاشته بود و علاوه بر کدو حلوایی ها، کلاغ ها و خفاش های همیشگی، چند خون آشام واقعی را هم دعوت کرده بود تا با لباس های عجیب و غریبشان، سر میز اساتید بنشینند. شایعه شده بود این خون آشام ها در واقع اعضای یک گروه هوی راک اند و قرار است فردا، بعد از بازی های کوییدیچ، به افتخار برنده ها بنوازند.

با وجود خستگی و گرسنگی، اعضای تیم حسابی سر حال بودند و گل می گفتند و می شنیدند. البته همه به جز مون، که غذایش را تند و سریع خورد و از جایش بلند شد تا سرسرا را ترک کند. حس کنجکاوی آنجلینا به شدت تحریک شده بود، اما خسته تر از آن بود که از جایش تکان بخورد. وقتی بلاخره آخرین ظرف های دسر آن روز، که کیک کدو حلوایی با سس شکلات بود، از روی میز ناپدید شد، اعضای تیم گریفندور خود را تکان دادند و به سمت خوابگاه هایشان به راه افتادند.

بلاخره مون را در راهرو های منتهی به خوابگاه دیدند. مقابل یکی از پنجره هایی که به حیاط جلوی قلعه باز می شد ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد. گاهی نگاهی به دست های چروکیده ی استخوانی خودش می انداخت و دوباره به بیرون خیره می شد. وقتی آنها را دید، دست هایش را دوباره زیر شنلش قایم کرد و به همراه بقیه، به سمت خوابگاه ها راه افتاد. آنجلینا نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و حین عبور از پنجره، نگاهی به بیرون انداخت. کمی آنطرف تر، درست در راستای جلوی پنجره، ایوانکا ترامپ زیر یک سایبان نشسته بود و ناخن های زیبایش را سوهان می کشید.

جمعه 30 اکتبر، شب قبل از بازی:

آنجلینا و کتی دوتایی روی تخت کتی، که از پنجره دورتر بود، گوله شده بودند و از جادوگر تی وی، فیلم ٬رزیدنت ریدل را می دیدند. بقیه ی دختر های خوابگاه برای خوردن شام به سرسرا رفته بودند، ولی آنجلینا و کتی چند ساعت قبل سری به آشپزخانه ها زده بودند و مقدار زیادی کیک، پف فیل، تخمه و چند قوطی نوشیدنی کره ای دزدیده بودند و حین تماشای فیلم، از خودشان پذیرایی می کردند.
درست در لحظه ای که یکی از شخصیت های اصلی به مرگ دردناکی نزدیک می شد، صدای غژ و غژی از پشت در اتاق شنیذه شد. انگار که کسی به در نزدیک تر و نزدیک تر می شد. آنجلینا و کتی نگاه مضطربانه ای رد و بدل کردند. هنوز برای برگشتن بچه ها از شام زود بود. آنجلینا با چوبدستی اش صدای تلویزیون جادویی را کم کرد، صدای پشت در بهتر شنیده شد که نزدیک و نزدیک تر می شد و بلاخره جلوی در اتاق متوقف شد. کتی و آنجلینا حالا سفت یکدیگر را بغل کرده بودند و نگاه مضطربشان بین صفحه تلویزیون که به جای فوق حساسش رسیده بود و در اتاق در نوسان بود. دستگیره در چرخید. کتی و آنجلینا جیغ کشیدند. در باز شد و سایه شنل پوشی وارد اتاق شد. در همان لحظه در فیلم هم قاتل حمله کرد و خون به همه جای صفحه تلویزیون پاشید.

- مااااااااماااااان!

-غووووووودااااا!

شترق!

کتی تلویزیون را بر فرق سر آرسینوس کوبیده بود.
-اوا! این که آرسی خودمونه!
-مشکل همه تون چیه که در نمی زنید؟

کله آرسینوس تلویزیون را شکافته بود، و صورتش از آن داخل، شروع به صحبت کرد:
- چرا هر دفعه من فلک زده میام این اتاق شما باید یه بلایی سرم بیارین؟
-الان وقت این صحبت ها نسیت، ما برای کار مهمی اینجا اومدیم!

این را کلاه گروهبندی از پشت سر آرسینوس گفته بود. چشم آنجلینا برای اولین بار به پشت آرسینوس افتاد. بتمن، کلاه گروهبندی، ترامپ، جیمز و حتی مرلین بیرون در ایستاده بودند.

-اینجا چه خبره؟
- قضیه راجب مونه. هبچ جا نمیتونیم پیداش کنیم. گفتیم شاید پیش شما باشه.
-نه اینجا نیست. دخمه ها رو گشتین؟
- کل قلعه رو گشتیم. آب شده رفته زیر زمین.
-من گفتم یه چیزیش میشه این روزا!

کلاه گروهبندی گفت:
-من هم متوجه رفتار عجیب و غریبش شدم. تازگی ها هر جا که میاد بیشتر از همیشه سوز میاد.

کتی گفت:
-همه اش هم دور ایوانکا و فک و فامیل های ترامپ می پره.
-دور دختر من؟ بلا به دور همین الان باید توئیت بفرستم راجبش!

بتمن گفت:
-بده من اون ماسماسک رو! الان وقت این کارا نیست، فردا بازیه و ما هنوز نمی دونیم مون کجاست!

آرسینوس گفت:
-یه ذره فکر کن آنجلینا! تو با مون از همه بیشتر رفیقی. به تو چیزی نگفت؟

آنجلینا با حالت معذبی گفت:
-راستش چهارشنبه شب اومد اینجا. به نظرم می‌خواست یه چیزی بهم بگه، ولی من نفهمیدم چی می‌خواد بگه! دعواش کردم که چرا در نزده. دستش رو اینجوری گذاشت رو سینه‌اش و گفت: هووو!

کتی گفت:
-آنجلینا! فکر کنم مون نقطه‌اش رو گم کرده!
-منظورت این نیست که... ولی این امکان نداره... مون رو چه به این حرفا... مگه دیوانه سازها هم عاشق می‌شن؟

آرسینوس با کف دست به پیشانی اش کوبید، اما دستش محکم به شیشه تلویزیون خورد، تلویزیون روی سرش سنگینی کرد و آرسینوس چپه شد.
-یکی کله‌ی من رو از این تو در بیاره!

بتمن جلو رفت و و تلویزیون را با آرسینوس داخلش به هوا بلند کرد و تکان داد. کله آرسینوس از داخل تلویزیون درآمد و آرسینوس کف زمین پهن شد.
-مرلین من رو از دست همه‌تون راحت کنه به حق پنج برادر. حالا چه پودر داکسی‌ای به کله‌مون بریزیم که مون آقا عاشق شده و ول کرده رفته؟
-آرسی به نظرت رمانتیک نیست؟ مونمون عاشق شده!


جیمز و بتمن مجبور شدند بازوهای آرسینوس را سفت بگیرند تا از شدت عصبانیت به سقف نپرد:
-تو سرش بخوره غول گنده! هیپوگریف می‌مرد بعد کوییدیچ عاشق می‌شد؟

مرلین گفت:
-همه چیز درست میشه آرسی.

آرسینوس که به خودش آمده بود گفت:
-خیلی خوب الان وقت این صحبت ها نیست. معجون ریخته رو نمی‌شه به پاتیل برگردوند.

آنجلینا گفت:
-آرسی من یه فکری دارم. میدونی که فردا هالووینه. من و کتی تصمیم گرفتیم لباس‌هامون رو از صبح موقع بازی تنمون کنیم. احتمالاً بقیه‌ی تیم‌ها هم همین کار رو بکنن.
-ادامه بده.
-خب راستش ما دیروز مون رو یه جایی دیدیم و اولش با تو اشتباهش گرفتیم. جفتتون تقریباً یک قد و هیکل دارین.
-ادامه بده.
-خوب ما از هر دوتا حق تعویضمون استفاده کردیم. فقط هم چند ساعت تا صبح وقت داریم تا مون رو پیدا کنیم. به نظر من راحت‌تره اگه تو رو جای مون جا بزنیم.
-دیوانه ساز هفت جد و آباد ماضی، حال و مستقبلته!
- آرسی، انجل راست می‌گه. کس دیگه‌ای به جز تو سر تمرین‌ها نبوده و از حرکت‌های تیم اطلاع نداره.
-آرسی مگه خودت همیشه به ما نمی‌گفتی برای کوییدیچ باید از خودگذشتگی کرد؟
-آرسی مگه خودت همیشه نمی‌گفتی برای کوییدیچ باید از دل و جونتون مایه بذارین؟
-آرسی مگه خودت همیشه نمی‌گفتی بمیرید! برای کوییدیچ بمیرید ریز ریز بشید تکه تکه کنید خودتون رو برای کوییدیچ؟
-خیله خوب باشه. ظاهراً چاره دیگه‌ای نیست. مگه دستم به این مون نرسه!

ترامپ گفت:
-لازم نیست، خودم می‌ریزمش جلو تریرهام.

کلاه گروهبندی گفت:
-خب دیگه الان کاری از دستمون بر نمی‌یاد جز اینکه بریم بخوابیم فردا سرحال باشیم.

و اینگونه جمعه شب به پایان رسید. هیچ کس نمی‌دانست فرسنگ‌ها آنطرف تر، چه بر سر مون می‌گذرد.

شنبه روز هالویین، صبح زود، زمین بازی کوییدیچ:

حدس آنجلینا درست بود. اعضای تیم اسلیترین هم امروز را با لباس مبدل در مسابقه شرکت کرده بودند. هکتور گرنجر لباس دکستر، دانشمند دیوانه را پوشیده بود. دوریا بلک کلاغ و جودی جک نایف قالب پنیر شده بودند. ناخون گیر، چاقوی ضامن دار سوئیسی و وزغ بالدار، شاهزاده خوش قیافه‌ای شده بودند. آب، یک دست پلاستیکی مسیح داخل خودش انداخته بود و شراب شده بود. آستوریا گرین گرس هم، ادوارد دست قیچی شده بود.

از این طرف، ترامپ، ولادمیر پوتین شده بود. کلاه گروهبندی، شمشیر گودریک گریفندور شده بود. جیمز پاتر لباس سیندرلا و آنجلینا و کتی لباس خواهر های دوقلوی سیندرلا را پوشیده بودند. بتمن، جوکر شده بود.

آستوریا گرین گراس دست های فوق مجهزش را با خوشنودی به سمت میکی موس گنده ای که روبرویش بود دراز کرد. میکی موس نگاه محتاطانه‌ای به چنگال های آستوریا انداخت و خیلی سرسری مچ دست او را گرفت و تکان داد. آستوریا پرسید:
-جناب عالی کی باشین؟
- مونم. یعنی، هووووو.

آستوریا ابرویی بالا انداخت ولی چیزی نگفت. حواسش بیش از اندازه به انگشت ها و ناخون های پیشرفته اش پرت شده بود.
گزارشگری بازی را به آرتور ویزلی سپرده بودند.
-بازی توسط رز ویزلی آغاز می شه. البته این لادیسلاو ژاموسلیه که در سوت خود می دمه. پس اگر لادیساتو سوت زده، ویزلی قطعاً آغاز کننده بازی نیست.

صدای همهمه ی تماشاچی ها بالا گرفت. گریفندور اولین حمله اش را آغاز کرده بود. آرتور ویزلی متوجه شد که از ماجرا عقب افتاده است و سریعاً ادامه داد:
- آنجلینا از تیم گریفندور، سرخ گون به دست به سمت دروازه اسلیترین میره. مدافعلین اسلیترین رو جلوی خودش میبینه و به کتی پاس میده. عجب بازیکن معرکه ایه این کتی! کتی خیلی بهتر از آنجلیناست. ولی انصافاً آنجلینا هم چیزی از کتی کم نداره! خود کتی جلو میره و سرخ گون رو وارد دروازه اسلیترین می کنه. که این یعنی گل زد. با صراحت میگم، قطعاً این تیم گریفندوره که ده امتیاز جلو میفته.

صدای هلهله و تشویق طرفداران گریفندور به هوا برخاست. آرسینوس مطابق عادت داشت روی جارویش قر ریز می آمد که یادش افتاد مون سنگین تر از این حرف هاست و صاف نشست.

- و حالا این آستوریاست که بازی رو آغاز می کنه. آستوریا امروز در هیبت ادوارد دست قیچی ظاهر شده که البته علت این جور لباس پوشیدن اینه که فردا هالووینه. نه فردا نیست. صبح شده و دیگه رفتیم تو فردا، پس الان فرداست. دیگه نمی تونیم بگیم فردا هالووینه چون الان، فردا هالووینه! در ضمن اسلیترین یه گل زده. آستوریا گرین گرس هم زده. خیلی قشنگ هم زده. پنج دقیقه ی پیش هم زده.

آرسینوس که کلافه شده بود، بازدارنده ای را به سمت جایگاه گزارشگر فرستاد.

- آی، آخ، ملاجم! مون، مدافع تیم گریفندور، یک توپ بازدارنده رو سهواً به سمت من فرستاد. چه لباس میکی موس بامزه ای هم پوشیده شیطون بلا! شبیه این عروسک تبلیغاتی هایی شده که جلوی دوک های عسلی میزارن با بچه ها بای بای کنن!

آرسینوس زیر لب به اقوام دور و نزدیک هر کس که ایده داده بود او لباس میکی موس را بپوشد لعنت می فرستاد. این لباس واقعاً شباهت زیادی با لباس عروسک های تبلیغ کننده اغذیه فروشی ها داشت. ماسک بزرگی هم داشت که مانع می شد بازدارنده هایی که به سمتش می آیند را خوب ببیند و...
- آااااای آخ! وای!

آنجلینا که از کنار آرسینوس رد می شد، سقلمه ی جانانه ای به او زد!
- هوووووو! هوووووو!

- ناخون گیر، مدافع تیم اسلیترین به اشتباه به ترامپ، مدافع تیم گریفندور حمله می کنه. داورها خطای پنالتی گرفته ان، که البته پنالتی خودش یه خطاست!
این بتمنه که میره جلو تا ضربه پنالتی رو بزنه. میزان قدرت بازیکن با قطر بازیکن رابطه ی مستقیمی داره و بتمن بازیکن بسیار قطوریه. حالا دورخیز می کنه و بله، هکتور نتونست جلوی توپ رو بگیره و گریفندور باز جلو میفته، صریحاً بگم، تیمی که عقب میفته هم اسلیترینه.

جیمز اندکی بالاتر از بقیه ی بازیکنان، دور تا دور زمین را می چرخید و چشمان تیز بینش همه جا را به دنبال گوی زرین می کاوید. هنگامی که گریفندور گل دوم خود را به ثمر رساند، به نظرش رسید برق طلایی رنگی را در کنار پاتیل هکتور دیده است. با عجله سر جارویش را به سمت دروازه اسلیترین متمایل کرد.
-جیمز پاتر داره به سرعت به سمت دروازه اسلیترین می ره. اگر میخواین نتیجه رو بدونین، هنوز مشخص نیست. هکتور با پاتیلش به فرق سرجیمز می کوبه! جیمز نقش زمین میشه! این هم یک نمونه از صحنه های خطرناک بازی که متاسفانه داورها عین خیالشون نبود!
مون عصبانی نشو! نه...نهههههه .... نههههه! مون نباید این کار رو بکنی!... داورها میخوان کارت بدن.... نه داور کارت نده! متاسفانه از مون بعید بود و یه کارت زرد به علت مشاجره اش با داور دریافت کرد!

جیمز به سختی سر پا ایستاد تا آرسینوس از تسترال شیطان پایین بیاید. باید قبل از اینکه آرسینوس هویت واقعی خودش را برملا کند، بازی را تمام می کرد! در همین فکر ها بود که چشمش به برق طلایی رنگی افتاد! گوی زرین خل پاتیل هکتور گیر کرده بود! جیمز تا جایی که می توانست بدون جلب توجه به هکتور نزدیک شد، و در یک حرکت ضربتی، با کله در پاتیل هکتور فرو رفت.

- جیمز یک حرکت غیر ورزشکارانه می کنه که از بچه های گریفندور بعیده... وای مرلین جونم اون چیخه دستشه؟ گوی زرین رو گرفت! هووورا انصافاً و باز هم تاکید می کنم انصافاً خسته نباشید بچه ها! گریفندور، پیروز قطعی مسابقه!

بچه های گریفندور همه با خوشحالی در حالی که چشمهایشان از شادی اشک آلود شده بود! در هوا گرد هم آمدند و همدیگر را بغل کردند. هیچ چیز نمی توانست در شادی آنها خللی ایجاد کند. هیچ چیز به جز یک چیز...

- تماشاگران عزیز، شاید امروز همون دیروزه، چون من دارم روی زمین، یه مون دیگه میبینم که شاید از تمرین دیروز جا مونده!

رز ویزلی که گل از گلبرگ هاش شکفته بود فریاد زد:
-تقلب کردن! گریفندور می بازه! اونی که تو هواست مون نیست، مون اینجا رو زمینه!

اعضای تیم گریفندور با وحشت بسیار به پیکر تیره و بلند مون نگاه می کردند که وارد زمین شده بود. از شدت تعجب میخکوب شده بودند و هیچ کدام نمی دانست چه باید بگوید. مون به سمت وسط زمین و داور ها حرکت می کرد. هوو هوو کنان با دست ساعتش را نشان می داد، گویی تلاش داشت بگوید خواب مانده است! در همان حال که با عجله در حرکت بود، پایش به لبه ی شنل درازش گرفت و سکندری خورد! شنل از سرش افتاد و موج شوک دوم، این بار نه تنها بچه های گریفندور، بلکه کل ورزشگاه را فرا گرفت. زیر شنل مون، مردی که بچه ها یکی دوبار او را به عنوان محافظ ترامپ ها دیده بودند، با یک اسپلیت گازی زیر بغلش ایستاده بود!

آرسینوس که دیگر کاملاً بیخیال مون بازی شده بود، کلاه میکی موسش را درآورد و داد زد:
-این بی ناموس زیر شنل مون چیکار می کنه؟

در همان حال، پرنده ی استوایی پر زرق و برقی از آن میان پیدا شد و پاکت نامه ای را به آنجلینا تحویل داد. آنجلینا بی اختیار نامه را باز کرد. داخل پاکت عکسی بود که مون را لب سواحل زیبای یکی از کشور های گرم (از لباس ساحره های اطراف می شد این را حدس زد) در حالی که با نی از درون یک نصفه نارگیل پینا کولادا می خورد نشان می داد. آنجلینا عکس را برگرداند تا پشت آن را بخواند:
نقل قول:

سلام انجی. ببخشید که زودتر برات نامه ننوشتم. سرم شلوغ بود و خیلی داشت بهم خوش می گذشت. امیدوارم پیام خداحافظی من رو، اون شبی که اومدم اتاقت، به بقیه ی تیم رسونده باشی. راستش از دست آرسینوس فرار کردم که داشت با این تمرین هاش، هالووینم رو کوفت می کرد. آخه می دونی برای ما موجودات شب، هالووین جشن بسیار مهمیه. امیدوارم که امروز بازی رو ببرین و به شما هم خوش بگذره.

پ.ن. من یه دست شنلم رو دادم به این یارو محافظ ترامپ. خیلی التماس می کرد میگفت به درد محافظت از راه دورش می خوره. بعدشم فکر کردم فکر بدی نیست، میتونه جای من هم بازی کنه و شما هم از بازی نیفتین. البته حتماً تا الان با هم هماهنگ شدین.

قربانت.
مون


وقتی آنجلینا نامه را تمام کرد، تمامی اعضای تیم پشت سرش جمع شده بودند و نامه را می خواندند. بعد از آنکه آنجلینا دستش را پایین آورد، به چشم های تک تک هم تیمی هایش نگاه کرد. می توانست ببیند که همه ی آنها همان احساسی که او دارد را دارند. نامه را در جیبش گذاشت و همگی هفت نفری، تنها کاری را کردند که از دستشان بر می آمد: بر سر محافظ ترامپ ریختند و تا می خورد، کتکش زدند.

نتیجه ی اخلاقی داستان: هرگز در روز هالووین تقلب نکنید!


ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۲:۰۹:۰۷
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۲:۳۶:۲۳

کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

مونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶
از آزکابان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 36
آفلاین
گریف VS اسلی

مون چش شده؟!


عشق...حسی است که می گویند هرآدمی روزی آن را تجربه می کند. می گویند مخفف "علاقه شدید قلبی " است، اما شاید می توانست مخفف "عکست شبیه قورباغه اس" باشد. بعضی ها می گویند عشق، قشنگ ترین، زیبا ترین، پاک ترین، خالص ترین حس دنیاست و در یک کلام هرچه صفات خوب است به آن نسبت می دهند. گروهی دیگر هم می گویند عشق برای آدم های ضعیف است و فقط در قصه ها وجود دارد.

نمی دانم شمایی که در حال خواندن این متن هستید چه نظری درباره عشق دارید...حس قشنگ یا مخصوص آدم های ضعیف؛ اما یک روز دوست قدیمی من یعنی مون عاشق شد! به همین راحتی!

مون به تازگی کاپیتان تیم کوییدیچ گریفندور شده بود. تنها چند ساعت به شروع بازی با تیم اسلیترین مانده بود. اگر شما کاپیتان تیم یا مربی تیم باشید و یا حتی از طرفداران ورزش باشید، به خوبی میدانید که یک مربی یا کاپیتان تا لحظات آخر تیمش را راهنمایی می کند. اما مون...او امروز عجیب شده بود،روی یک صندلی نشسته بود و به تک شاخه گلی که مقابلش در گلدان کوچکی قرار داشت زل زده بود.
کمی آن طرف تر، اعضای تیم کوییدیچ گریفندور دور میز نشسته بودند و با تاسف مون را تماشا می کردند. به جز ترامپ که توجهش به وسیله ای شبیه گوشی های مشنگی بود.

آنحلینا نگاهش را از مون گرفت و گفت:
-ای بابا! اینم که معلوم نیست چشه!

بتمن گفت:
-گفتم بهتون دیگه! عاشق شده. من عاشق شدم اسمش قرص قمر سلینا کایل بود. دقیقا همین طوری شدما!

آنجلینا سرش را به نشانه تاسف تکان داد.
-هی ترامپ؟ نظر تو چیه؟ به نظرت مون عاشق شده؟ اوی ترامپ! با توام!

ترامپ بدون آن که سر بلند کند فقط گفت اوهوم که ناگهان کتی وسیله موبایل مانند را از دستش کشید!
-بدش به من ببینم! سلاحی مثل این باید دست آدم مسئولیت پذیری مثل من باشه! هی ترامپ...تو از اینجا اومدی؟

و با انگشتش نقطه ای روی صفحه دستگاه را فشرد. ترامپ هیکل گنده و تخم مرغی شکلش را روی میز انداخت تا دستگاه را از کتی پس بگیرد.
-نزن اون دکمه رو! نزن! الان موشک شلیک می کنه به یه جای دنیا! بعد دنیا فکر می کنه من رئیس جمهور بی کفایتی ام...البته هستما ولی نه در این حد!

کتی دستگاه را به ترامپ پس داد. آنجلینا گفت:
-مون دقیقا از کی این طوری شد؟!

کتی پاسخ داد:
-سه شب پیش.

آنجلینا لحظه ای فکر کرد و گفت:
-یعنی همون شبی که لینی و رز اون خواننده مشنگ ها رو آوردن زمین کوییدیچ تا برامون اجرا کنه!

سپس دستش را محکم روی میز کوبید.
-فهمیدم! مون عاشق اون خوانندهه شده! بریم پیداش کنیم تا قبل بازی مون باید حالش خوب شه! ترامپ تو بگو کجا زندگی می کرده؟

ترامپ قیافه اش را بیش از پیش شبیه کسانی که ناهار خورشت کرفس دارند کرد و گفت:
-خیلی کلینتون دوست داشت. یه جایی زندگی می کنه به اسم هالیوود. مکان مزخرفیه.

آنجلینا برخاست و گفت:
-باید هرطوری شده مون برای بازی آماده شه. میریم هالیوود!

چند لحظه بعد جت شخصی ترامپ در حالی که اعضای تیم کوییدیچ گریفندور را در خود جای داده بود، به سمت آمریکا پرواز کرد.

فلش بک_ سه شب قبل

دانش آموزان هاگوارتز در زمین بازی کوییدیچ جمع شده بودند. رز و لینی با چند افسون حسابی ورزشگاه را نورانی کرده بودند. در وسط زمین بازی یک میکروفن جادویی به چشم میخورد. چند لحظه بعد لینی وارنر شروع به صحبت کرد:
-دانش آموزان محترم! امشب اینجا جمع شدیم تا افتتاح مسابقات کوییدیچ رو جشن بگیریم! با کمی تاخیر البته! اما به همین مناسبت از یک خواننده بسیار خوب و با استعداد مشنگ ها دعوت که نکردیم، طلسم فرمان رو روش اجرا کردیم که بیاد و برامون اجرا کنه. این شما و این کتی پ...

صدای رز پخش شد:
-کیتی!
-چی گفتی رز؟
-گفتم اسمش کیتیه نه کتی.
-ولی اینجا نوشته کتی!
-کتی نوشته میشه ولی کیتی خونده میشه.
-چه کار مزخرفی! خب وقتی کتی می نویسن بخونن کتی! یا اگه میخونن کیتی بنویسن کیتی!
-لینی...بیخیال کیتی اسمشه!
-ببینم نکنه کتی رو می نویسن کیتی؟
-اینکار رو می کنن لینی ولی تو رو به شلوارک گلی گلی ارباب قسم بیخیال! کیتیه! کیتی!
-اه باشه! هرچی تو بگی! ملت...این شما و اینم کیتی پری!

معمولا بعد از این دیالوگ ملت دست زده، سوت می کشند و حتی دیده شده یقه پاره می کنند و خود را می کشند اما نسبت به حضور کیتی پری هیچ کس علاقه ای نشان نداد.
به هرحال کیتی پری که تحت طلسم فرمان بود آن شب برنامه اش را اجرا کرد. جادوگران سلستینا واربک را به او ترجیح می دادند. آن شب، دو نفر حال مساعدی نداشتند؛ یکی مون بود که رفت و ساعت ها به شاخه گلی خیره شد و دیگری هم رودولف لسترنج بود که در حالی که چشمانش گرد شده بود، دهانش باز مانده بود و زبانش از گوشه دهانش بیرون افتاده بود، به آسمان خیره شده بود!

پایان فلش بک

جت شخصی ترامپ بر روی تپه ای فرود آمد. اعضای تیم از آن خارج شدند و به روبرویشان خیره شدند؛ باور نکردنی بود!
-چقدر جای قشنگیه این هالیبود!

جایی که از نظر کتی قشنگ بود، در واقع زمینی خالی از حیات بود که تمام آن کاملا سیاه و خاکستر شده بود. بتمن گفت:
-هالیوود کتی! بعدشم اینجا دقیقا کجاش قشنگه؟!

ترامپ دست اش را زیر چانه اش گذاشت و شروع کرد به فکر کردن...فکر کرد...فکر کرد...فکر کرد...خیلی فکر کرد...ترامپ معمولا فکر نمی کرد. برای همین از مغزش دود بلند شد تا اینکه بالاخره گفت:
-به نظر میرسه موشک خورده اینجا. ببینم کتی تو دقیقا کدوم نقطه اون دستگاه رو لمس کردی؟
-من مسئولیت هیچی رو قبول نمی کنم...نقطه من کو اصلا؟!

اعضای تیم چاره ای نداشتند جز این که نا امیدانه به زمین بازی کوییدیچ برگردند. تنها ده دقیقه تا شروع بازی مانده بود.

زمین بازی کوییدیچ

ده دقیقه بعد، اعضای تیم کوییدیچ گریفندور آماده بازی بودند. آنها به زور توانستند مون را از صندلی جدا کنند، اما نتوانستند گل را از او بگیرند.

به محض آن که اسمشان برده شد. همگی سوار بر جارو وارد زمین شدند. ناگهان مون به حالت عادی برگشت. شادی های اطراف را بلعید، و به دور و برش خیره شد...و ناگهان او را دید.
رودولف لسترنج مقابل کیتی پری زانو زده بود و از او در خواست ازدواج کرد. مون چماق مدافع را برداشت و به سمت جایگاه تماشاچیان پرواز کرد. چماق را بر سر رودولف کوبید، سپس کیتی را برداشت و رفت!

همه این ها بسیار سریع رخ داد. هیچ کس دقیقا نمی دانست جریان از چه قرار است. تا این که لینی از میکروفن جادویی گفت:
-به دلیل رفتار ناشایست و غیر حرفه ای کاپیتان گریفندور، علاوه بر کسر دویست امتیاز، اسلیترین برنده بازیه!

فریاد شادی اسلیترینی ها به هوا رفت.
اعضای تیم کوییدیچ گریفندور سوار بر جاروهایشان شدند و به سمتی که مون ناپدید شده بود پرواز کردند. نگاه های خصمانه شان تنها از یک چیز حکایت داشت...مون تکه تکه شده!


ویرایش شده توسط مون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۱:۳۳:۰۱
ویرایش شده توسط مون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۲:۰۳:۵۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

کتی بلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
گریفندور vs اسلیترین

موضوع: مون چش شده؟



زمین بازی کوییدیچ - یک هفته قبل از مسابقه

اون روز وقت تمرین تیم کوییدیچ گریفندور توی زمین بازی بود. آرسینوس با کلی التماس و خواهش موفق شده بود زمینو برای تمرین تیم رزرو کنه. در نتیجه تو اون لحظه میشد اعضای تیم رو مشغول تمرین کردن تو زمین دید.
آرسینوس هم که با رفتن پرسیوال رسما خودش رو سرپرست و در واقع همه کاره تیم میدونست، جرئت کرده بود بیاد وسط تمرین. اون لحظه هم یه گوشه وایساده بود و مرتب به همه دستور میداد.
- آنجلینا محکمتر شوت بزن... کتی جیمزو ولش کن برگرد سر بازیت. اون که نقطه نیست! جیمز حواست کجاست؟ همین الان توپ از جلوت رد شد. چشماتو باز کن!

تمرین با غرغرهای آرسینوس که معلوم نبود سر پیازه یا تهش داشت لحظه به لحظه طاقت فرساتر میشد. اعصابا همه داغون بود و اینکه آرسینوس زیر نور شدید آفتاب حتی بهشون اجازه نمیداد برای آب خوردن فرود بیان شدیدا رو مخشون بود. از اینطرف انگار قرار نبود غرغرهای آرسینوس تموم شن!
- تکون بخور آنجلینا تمام روز رو وقت نداریم... جیمز گوی زرین چی شد گرفتیش؟ هوی ترامپ...مگه با تو نیستم مرتیکه؟ بذ کنار اون گوشیو وگردن میام اتیشش میزنما!

اعضای تیم در یه حرکت هماهنگ چشم غره ها ی خفنی به آرسینوس رفتن. انقدر خفن که فیلم بردار از ترس دوربینو ول کرد و جیغ زنان از کادر خارج شد. ولی متاسفانه طرف حساب آرسینوس بود. در نتیجه کاملا هم طبیعی بود که این نگاهارو به سمت چپ نقابش دایورت کرد.
اعضای تیم که دیدن طرفشون خیلی وقیح تر از ایناست شکوه و شکایاتشونو متوجه کاپیتان جدید تیم کردن که مظلومانه یه گوشه واسه خودش وایساده بود و کاریم به کار کسی نداشت.
- مگه تو کاپیتان نیستی مون؟ یه چیزی به این بگو دیه!
- بهش نشون بده کی رئیسه!
- خجالتم نمیکشه زرت و پرت دستور صادر میکنه.
- فکر کرده کیه؟
- مون نمیخوای تکون بخوری؟
- مون مگه با تو نیستیم هیولا؟
- مون؟!

به نظر می یومد مون هم رویه آرسینوس رو پیشه کرده باشه. چون همونطور آروم و ساکت و بی توجه سرجاش وایساده بود و دریغ از تکونی که بخوره!

اعضای تیم:

عاقبت ترامپ که شدیدا از این وضعیت حوصله ش سر رفته بود برای یه دقیقه بی خیال توئیت کردن شد و گوشیو پرت کرد سمت مون.
با این همه حتی به نظر نمی رسید این حرکت ترامپ برای مون ذره ای اهمیتی داشته باشه. چون بدون اینکه تکونی به خودش بده همونطور خونسرد و آروم سرجاش موند. گوشی رو هوا چرخ خورد و خورد و...

بنــــگ!

گوشی درست خورد جایی که همه فکر میکردن ممکنه سر مون قرار داشته باشه. در هر صورت اون یه دمنتور بود و هیچکس تا اون لحظه موفق نشده بود زیر شنلشو نگاه کنه. حتی ممکن بود اون قسمت هم سرش نبوده باشه. ولی چون هیچکس دقیقا از ساختار بدنی دمنتورها اطلاعی نداره نویسنده ترجیح میده که تجزیه و تحلیل این موضوع رو به تخیل خواننده واگذار کنه!

مون بدون هیچ تقلایی روی هوا چرخی خورد. ثانیه ای بعد اعضای تیم با حالتی شوک زده به منظره سقوط مون به سمت زمین نگاه میکردن.
مون مثل یه تیکه پارچه کهنه تاب خورد و بی سر و صدا روی زمین فرود اومد. انگار تمام این مدت هیچی زیر اون شنل سیاه وجود نداشته و ملت سرکار رفته بودن!

اعضای تیم:

آرسینوس که از روی زمین شاهد ماجرا بود به مون بیحرکت روی زمین خیره شده بود.
- مطمئنم اینجا یه چیزی اشتباهه!

تو اون فاصله، بچه های تیم دونه دونه روی زمین فرود اومدن تا دور کاپیتانشون که مثل جنازه رو زمین پهن شده بود حلقه بزنن و ببینن چه مرگشه. درحالیکه دورش حلقه میزدن و از تمام زوایا براندازش میکردن. هرازگاهیم انگار که تحفه دیده باشن هی به سر و روش دست میکشیدن و اظهارنظر میکردن.
- اوا مرد!
- این چی چیه دقیقا؟

جیمز که با توپش هی میکوبید تو سر و کله مون گفت:
- چه باحاله هرچی میزنم بهش برمیگرده طرف خودم.

ترامپ هم مثل عقده ایا روی زمین دراز کشیده بود و مشغول سلفی گرفتن از خودش با مون در زوایای مختلف بود تا بعدا عکسارو تو اینستا و توئیتر شیر کنه.
کتی بل هم که عین مونگلا هی به قسمت های مختلف شنل مون دست میکشید بلکه موفق شه یه چیز جدیدی برای گیر دادن و پیله کردن بهش پیدا کنه تا ایفای نقشش رو متفاوت کنه. آنجلینا هم که شدیدا دلش میخواست بدونه یه دمنتور تو چه گروهی میافته سعی میکرد کلاه گروهبندی رو جایی که سر مون قرار داشت بذاره تا گروهش مشخص بشه و کلاه هم در اعتراض به این رفتار گستاخانه جیغ های بنفش میکشید.

تا اینکه آخر سر آرسینوس سر رسید و مون رو از زیر دست و پای این جماعت کشید بیرون.

ساعاتی بعد- شیون آوارگان

ملت دور هم روی زمین خاک گرفته نشسته بودن و به مون که روی تخت تیکه پاره شده وسط شیون عین جنازه افتاده بود نگاه میکردن. روی صورتاشون آثار ضرب و جرح و کبودی کاملا مشخص بود و هرازگاهی دست و پای دردناکشونو مالش میدادن. برای اینکه بتونن مون رو به یه جای امن برسونن تا اون لحظه کلی مصیبت کشیده بودن.

بالاخره اعضای تیم رضایت دادن و مون رو با کمک فرغون از رو زمین جمع کردن تا ببرن یه جایی و یه خاکی تو سرشون بریزن. ولی به نظر می رسید جا پیدا کردن برای رسیدگی به وضعیت یه دیوانه ساز خیلی کار ساده ای نباشه. طبیعتا اولین مکانی که به ذهن تیم رسید تالار مهمون نواز و همیشه صمیمیه گریفندور بود. ولی این دفعه انتخاب چندان مناسبی به نظر نمیرسید. ملت گریفندوری که شدیدا از دست ترامپ به خاطر مخابره کردن تمام زوایای زندگیشون تو توئیتر عصبانی بودن به بهونه اینکه ترامپ هیچوقت گروهبندی نشده و معلوم نیست مال کدوم گروهه اجازه ورود اعضای تیم رو به تالار ندادن. هیچ هم تابلو نبود که دیدن وضعیت مون و اینکه دیگه قادر نیست کسی رو ماچ کنه باعث شده بود شیر بشن و دق و دلیشون از آرسینوس رو به معرض نمایش بذارن.
در نتیجه اعضای تیم با فرغون حاوی مون راه افتادن یه جای دیگه رو برای گردهمایی و رسیدگی به وضعیت مون پیدا کنن. گرچه به نظر میرسید وضعیتشون لحظه به لحظه بغرنج تر میشه. برای پیدا کردن مکانی که بشه یه دمنتور ار حال رفته رو توش جا بدن ناچار شدن تک تک هفت طبقه رو بالا و پایین برن و کل مدرسه رو زیر پا بذارن. ولی دریغ از اینکه یه نفر یه روی خوش بهشون نشون بده.
از دخمه های قلعه که اسلیترینی ها با چوب و چماق ازشون استقبال کرده بودن تا کتابخونه که مادام پینس با دمپایی کیششون داد و رفتن سر وقت اتاق ضروریات که آب پاکی رو ریخت رو دستشون و گفت برای یه دمنتور جایی نداره.
حتی درمانگاه هم قبولشون نکرده بود. وقتی گفته بودن که یکی از اعضای تیم حال خوشی نداره بهشون گفته بودن که مادام پامفری هنوز وارد ایفای نقش نشده و درمانگاه متصدی نداره.
حتی تا تالار اسرار هم رفته بودن ولی لولوی توی تالار با دیدن مون جیغ بنفشی کشیده بود و تهدیدشون کرده بود اگر مون رو بیارن تو تالار زهر میخوره و خودشو میکشه و اونا باید جواب طرفدارای هری پاترو به خاطر عوض کردن داستان بدن. حتی هاگرید هم حاضر نشده بود تو کلبه راهشون بده و فنگ رو انداخته بود به جونشون تا ثابت کنه به همه طرفدارای هری پاتر که عشق و علاقه هاگرید به موجودات ترسناک همه ش کشک و دوغ بوده!

دیگه واقعا عاجز و درمونده وسط مدرسه وایساده بودن و مونده بودن کجا برن. یکم دیگه میگذشت ممکن بود حتی فیلچ هم بهشون گیر بده و با فرغون حاوی مون از مدرسه بندازتشون بیرون. تا اینکه در اوج ناامیدی جیمز پیشنهاد کلبه رو داد و گفت که نزدیک هاگزمیدم هست و میتونن هر وقت خواستن برن دو سیب آلبالو بزنن!

ولی وارد شدن به کلبه هم خیلی کار راحتی نبود و قبل از اینکه بتونن وارد شن یه فص از بید کتک زن کتک نوش جان کرده بودن.
بعد اینهمه مصیبت نشسته بودن یه گوشه و بعضی وقت ها هم نگاهایی به مون مینداختن که مثل یه تیکه پارچه کهنه کپک زده دراز به دراز افتاده بود. کاملا از قیافه های اعضای تیم مشخص بود نمیدونن چه خاکی باید تو سر بریزن! حتی کتی هم دیگه حس و حال دیوونه بازی نداشت اون لحظه آروم یه گوشه گرفته بود واسه خودش نشسته بود. فقط ترامپ بود که هنوز جون سلفی گرفتن با در و دیوارای خاک خورده شیون آوارگان رو داشت و اون لحظه هر سوراخی میدی جلوش مینشست و از خودش عکس میگرفت تا بذاره توئیتر لایکایی رو که میگیره رو بشمره.

آرسینوس که حتی تو این برهه هم دست از سر کچلشون برنداشته بود تا اونجا هم باهاشون اومده بود، درحالیکه از رو نقاب صورتشو میخاروند پرسید:
- حالا چیکار کنیم باهاش؟ هفته دیه مسابقه ست!

کسی حتی زحمت نداد تا شونه بالا بندازه. همه خسته و بی رمق بودن از تمرین و کتکایی بود که به خاطر دیوانه ساز بودن مون خورده بودن. اون لحظه مسابقه و کسب نمره برای تالار و حتی خود تالار کمترین اهمیت رو براشون داشت. اما آرسینوس خیال نداشت تا اینارو قشنگ کچل نکرده بیخیال ماجرا بشه.
- کسی ایده ای نداره؟

بقیه کله هاشونو خاروندن و از ترس کچل شدن به دست آرسینوس سعی کردن مغزهاشونو به کار بگیرن. ولی در مورد یه دیوانه ساز چه ایده ای میتونست وجود داشته باشه؟
- قهر کرده؟جواب نمیده؟
- من هنوزم میگم ممکنه مرده باشه ها!
- نقطه گم کرده؟من یه دونه اینجا پیدا کردم ببینین مال مون نیست؟

کسی جواب کتی رو نداد.
- باتری تموم نکرده؟آخرین بار کی اینو زدین به شارژ؟
- خوب شد گفتی.کسی اینجا شارژر اپل داره؟گوشیم داره خاموش میشه طرفدارام منتظرن.
- شاید سرماخورده باشه.

بقیه برگشتن تا نگاه عاقل اندر سفیهی به آنجلینا بندازن. آرسینوس گفت:
- مگه آدمه؟ نا سلامتی دیوانه سازه ها!

آنجلینا با بی اعتنایی شونه بالا انداخت.
- کی گفته دیوانه سازها مریض نمیشن چون دیوانه سازن؟

حرف آنجلینا ملت رو به فکر فرو برد. شاید خیلی هم بیراه نمیگفت. چون هیچکس تا حالا مریض شدن یه دیوانه ساز رو ندیده بود دلیل نمیشد که دیوانه سازها مریض نشن! شاید این میتونست بهشون سرنخ در مورد مشکل مون بده.

زمان حال- زمین بازی کوییدیچ

- جودی از تیم اسلیترین رو داریم که توپ به دست میره سمت دروازه گریفندور. بتمن از تیم گریفندور رو داریم که با سینه سپر کرده میره طرفش تا توپ رو ازش بگیره. اینطرف ورزشگاه طرفدارای تیم گریفندور دارن شعار میدن.

ولی گزارشگر هرکی که بود داشت در این مورد اشتباه میکرد. اگر کمی دقت داشت متوجه میشد که اونا طرفدارای تیم گریفندور نیستن بلکه در واقع طرفدارای حال به هم زن بتمن هستن که لباسای خفاشی شکل بتمن رو پوشیده بودن و وسط معرکه داشتن تشویقش میکردن.
- بتمن میرسه به جودی و تو یه حرکت سریع توپ رو ازش میقاپه. چه سرعتی!چه مهارتی...عه چیکار میکنه؟

در واقع بتمن توپ رو ول کرده بود و مثل جت شیرجه رفته بود طرف زمین. تو این فاصله هم آستوریا سریع توپ رو قاپ زده بود و...
- گل! گل به نفع اسلیترین! اسلیترین 50 گریفندور 10.

بتمن هم بین غرغرهای ملت گریفندوری تو هوا اوج گرفت تا چیزی رو که از سقوط نجات داده بود بالا بگیره.
- و حالا بتمن رو میبینیم که یه بسته پاپ کورن رو از سقوط نجات داده و میبره به صاحبش پس بده. روحیه جوانمردی تو وجود این بازیکن موج میزنه!

تیم گریفندور:

تیم اسلیترین:

روحیه جوانمردی:

بتمن:

- در همین اثنا ترامپ هم با سرعت خودشو میرسونه به بتمن تا باهاش سلفی بگیره. در نتیجه توپ بازدارنده از دستش در میره و صاف میخوره وسط صورت جیمز پاتر!

جیمز با مغز اومد زمین و از چهارگوشه زمین شفادهنده ها ریختن تا به هوش بیارنش. آرسینوس هم که کل بازی رو تا اون لحظه حرص خورده بود خونش به جوش اومد و یه دفعه آب روغن قاطی کرد. اینطوری دیگه نمیشد ادامه داد. معلوم نبود زمین بازیه یا دیوونه خونه!
اما همینکه مشتشو آورد بالا تا به نشونه اعتراض به ترامپ نشون بده یه دوجین گارد همراه ترامپ ریختن دورش و اسلحه هاشونو به طرفش نشونه رفتن. در نتیجه آرسینوس با متانت دستشو آورد پایین و لبخند ملیحی به دوربین زد و مثل بچه آدم گرفت نشست.
بازی لحظه به لحظه داشت برای تیم گریفندور سخت تر میشد.
- توپ دوباره دست بچه های تیم اسلیترینه. دوریا بلک با کله میره سمت دروازه گریفندور. مون کاپیتان این تیم از اون طرف هجوم میاره سمتش که...عه چی شد؟

به نظر میرسید مون با شنلش مشکل پیدا کرده بود. شنل دور دست و پاش پیچیده بود و داشت توش دست و پا میزد.
- عجیبه تا حالا ندیده بودم شنل دور دست و پای یه دیوانه ساز بپیچه! در هر حال آنجلینا میره کمکش کنه و از دوریا به کل غافل میمونه. دوریا توپ بازدارنده رو جا میذاره. بتمن هم که طبیعتا کمک کردن به یه درمانده رو از بازی کردن مهم تر میبینه میره به کمک کاپیتان تیمش و... گل به نفع اسلیترین!

اما کسی حواسش به بازی نبود. حالا همه حواسا به اون سمت میدون جمع شده بود. جایی که حالا اعضای تیم گریفندور دور کاپیتانشون جمع شده بودن و سعی میکردن کمکش کنن. مون توی شنل بدجوری گیر کرده بود و مدام تقلا میکرد و باعث شده بود عملیات نجاتش غیرممکن بشه.
در حینی که ملت با دست وضعیت موجودو به هم نشون میدادن و ترامپ هجوم میبرد تا سلفی بگیره و توئیت کنه، آرسینوس از رو زمین با دیدن این منظره ها از زیر نقاب داشت شر و شر عرق میریخت.
- جیمز جون این پسر عینکیت این توپو زودتر بگیر خلاصمون کن!

آرسینوس به شدت ناامید به نظر می یومد. اصلا منصفانه نبود بعد از اون همه بلا و مصیبت به همین سادگی ببازن.

فلش بک- مکان نامعلوم یک روز قبل از مسابقه


دوربین روشن شد تا از صحنه های مقابلش فیلم برداری کنه. فضا شدیدا نا آشنا و تاریک به نظر میرسید. محیط با شمع روشن شده بود و آدم به زحمت میتونست جلوی پاشو ببینه. دوربین زوم کرد رو دایره بزرگی که روی زمین با گچ کشیده شده بود و وسطش طرح کودکانه یه ستاره با چشم و ابرو و دماغ دیده میشد. روی در و دیوار هم چندتا طرح از ستاره و خورشید و ماه با گچ کشیده شده بود. توی اون تاریکی چندتا پیکر سیاهپوش اطراف دایره وایساده بودن. وسط دایره هم یه بدبختی به صندلی بسته شده بود که مرتب تقلا میکرد تا خودشو آزاد کنه. گرچه مشخص بود بیچاره از ته دل داره نعره میزنه ولی انگار صدا قطع شده بود و فقط تصویرش مونده بود!

یکی از سیاه پوشا پرسید:
- خب حالا باید چیکار کنیم؟

بقیه جز یکیشون که مشخصا ترامپ بود و داشت از خودشو زندانی بدبخت سلفی میگرفت برگشتن و به جیمز نگاه کردن که با آرامش کلاه شنلشو زد کنار و از زیر رداش یه کتاب کلفت عتیقه درآورد و ورق زد.
- خب بذار ببینیم کجا بودیم؟ اینجا نوشته که وقتی پیازها طلایی شدن گوشت را اضافه میکنیم...

اعضای تیم:

- ای بابا دستور اشپزی لیلی این وسط چیکار میکنه؟ بذار ببینم...آهان میگه که دور دایره بایستین. هرکدوممون هم باید یه شمع روشن دستش نگه داره... بعد اون وردایی که بهتون گفتم رو باید همزمان بخونین و فوت کنین تو صورت این یاروئه!

جز آرسینوس که رفت وسط ترامپ رو جمع کنه، بقیه درحالیکه زیر لب غر میزدن و شکایت میکردن رفتن سرجاهاشون وایسن.
تقریبا یه هفته از اون واقعه میگذشت و فردا مسابقه بود. ولی هنوز مون به هوش نیومده بود. اعضای تیم کوییدیچ گریفندور برای به هوش آوردنش هرکاری کرده بودن.
سعی کرده بودن با تغییر قیافه ببرنش سنت مانگو و بستریش کنن ولی چون از همون دم در صدای آژیرای خطر به صدا دراومد با تیپا انداختنشون بیرون. بعد به پیشنهاد ترامپ زنگ زده بودن به اورژانس مشنگی. ولی مشنگایی که اومده بودن بهشون گفته بودن که تو بدن مریضشون حتی یه دونه رگ هم پیدا نمیشه تا بهش سرم وصل کنن و قاعدتا این بابا باید چند سال پیش مرده باشه!
در نتیجه تیم گریفندور در نهایت بیچارگی مجبور شد دنبال راه های دیگه ای بره. به آزمایشگاه هکتور دستبرد زده بودن و انوع و اقسام معجوناشو کش رفته بودن تا تو حلق مون خالی کنن. چون شدیدا معتقد بودن که اسلیترینیا کاپیتانشونو چیزخورد کردن. کدو تنبل های جلوی باغچه هاگریدو کش رفته بودن و باهاشون برای مون آش پخته بودن. واسش میوه پوست کنده بودن و گذاشته بودن دهنش. از درمانگاه براش داروهای مختلف دزدیده بودن و تو حلقش ریخته بودن. حتی دانش آموزای بخت برگشته سال اولی رو شکار کرده بودن و تا به پیشگاه مون تقدیم کنن و بهش این فرصت رو بدن یکی یه ماچ آبدار ازشون بگیره و جیگرش حال بیاد! حتی به پیشنهاد انجلینا خانم نوریس گربه فیلچ رو براش دزدیده بودن. چون آنجلینا باور داشت که چندبار دیده مون نگاه های خریداری به خانم نوریس میندازه و قطعا عاشقش شده. شاید همین درد عشق بود که مون رو عاجز و بی حرکت کرده بود و رسیدن به عشق و بوسه یار میتونست حالشو خوب کنه!

ولی هیچکدوم از این اقدامات افاقه نکرده بود. دریغ از اینکه مون حتی یه تکون کوچیک خورده باشه تا اقلا دل هم تیمی هاش خوش بشه.
حتی دسته جمعی رفته بودن جلوی دفتر لینی و رز بست نشسته بودن که کاپیتانشون رو تعویض کنن. ولی لینی و رز گفته بودن طبق قوانین دیگه این امکان وجود نداره و باید با همین وضعیت سر کنن. بعدش از گریفندور نمره کسر کردن و درو تو صورتشون بستن.
دیگه کم کم ناامیدی داشت به تیم گریفندور غلبه میکرد و داشتن قبول میکردن که باید با همین وضعیت و یه عضو کمتر به بازی ادامه بدن. ولی تو همین اثنا جیمز یاد یه چیزی افتاد.

از اونجایی که جیمز و رفقاش در تمام طول دوران مدرسه هر موجودی اعم از مرده و زنده رو اذیت کرده بودن و در خیلی از مواقع هم خودشون مورد عنایت قرار گرگفته بودن، جیمز فهمید که احضار روح میتونه کمک بزرگی باشه چون باور داشت با وضعیتی که مون داره قطعا و بدون شک مرده و لازمه روحشو احضار کنن تا مطمئن شن و از بلاتکلیفی درآن. جیمز حتی مدعی بود روح هایی که تو هاگوارتز سرگردان شدن رو اونا سرگردان کردن و گوشش هم به هیچ وجه بدهکار اعتراضات بچه ها نبود که میگفتن طبق کتاب از صدها سال قبل از تولد جیمز این روحا تو مدرسه ول میچرخن.
در هر حال پیشنهاد بدی به نظر نمیرسید.شاید حتی با احضار ارواح و راهنماییشون میفهمیدن چه گلی باید به سرشون بمالن. مرلین رو چه دیدی؟ اگر یه ذره شانس میآوردن شاید حتی موفق میشدن مون رو به زندگی برگردونن. در نتیجه یه روز مونده به مسابقه جیمز کتاب عتیقه شو از شیون آوارگان کشید بیرون تا مراسم رو انجام بدن.

طبق کتاب باید در روزی که ماه کامل بود مراسم انجام میشد. ولی از اونجایی که هنوز وسط ماه بودن و کلی تا آخر ماه راه داشتن چون نمیتونستن برای بعد از مسابقه صبر کنن روی در و دیوار چندتا ستاره با ماه رو نقاشی کرده بودن که ارواح فکر کنن آخر ماهه مثلا! البته ارواح هم که از این نبوغ گریفیندوری ها حسابی موهاشون ریخته بود، دل و روده روحیشون رو دریده بودن و سر به بیابون گذاشته بودن.
بعد از همه این کارا، یه بابایی رو هم که فقط داشت از همون ورا عبور میکرد گرفتن و به عنوان واسطه بستن به صندلی تا مراسم تکمیل شه.

اون لحظه هم همه به دستور جیمز کنار دایره وایسادن و یکی یه شمع دستشون گرفتن. جیمز یه نگاه به کتاب انداخت.
- خب اینجا نوشته برای احضار روح باید رقص سرخ پوستی انجام بشه تا روح ما احضار شه.

آرسینوس با قیافه پوکر فیس به جیمز نگاه کرد.
- ولی تو که گفتی باید ورد بخونیم و فوت کنیم. معمولا رسم نیست تو این مراسم ساکت وایسیم؟
- خیر رسم نیست! باید در حین رقص سرخ پوستی بخونین و فوت کنین.

بچه ها نگاه های چپی به جیمز انداختن. حتی میشد گفت بعضی ها هم راست راست بهش نگاه کردن ولی از اونجاییکه چاره ی دیگه ای نداشتن آهی کشیدن و آماده انجام مراسم شدن. کسیم کاری نداشت که رقص سرخ پوستی چی هست و چطوری باید انجامش داد!
باری به هر جهت ملت دور دایره وایسادن و با اشاره جیمز مراسم رو شروع کردن به انجام حرکات موزون. در بین همون حرکتای موزون چندتا دست و پا شکست و حتی چند مورد شست دست و پای ملت رفت تو چشم خودشون.

چند دقیقه بعد

مراسمی که با ارامش و سکوت شروع شده بود حالا تبدیل به یه مراسم رقص پر حرارت شده بود. دیگه میشد جیمز رو دید که رفته بود وسط دایره و مثل سرخپوستا دور صندلی یارو میچرخید و صداهای عجیب و غریب از خودش در میاورد. آرسینوس و ترامپ دستای همو گرفته بودن و به سبک تانگو دور دایره میچرخیدن. آنجلینا اون وسط بندری میزد و کتی به صورت برعکس از سقف آویزون شده بود و جیغ های بنفشی میکشید که باعث شد تارزان حتی بیاد اونجا و به مراسمشون ملحق بشه و از کتی خواستگاری کنه.
- ای روحی که اینجا حاضری خودت رو نشون بده!
- ما تو را میخوانیم موهاهاها!
- حالا قر قر قرش بده آآآآآآآآآ!
- هوووووهاهاهاها! ما تو رو احضار میکنیم ای روح مون!
- جیـــــــــــغ!
- ای روح کنت دراکولا ما تو رو صدا میکنیم!
- حالا دس دس دس!حالا برعکس!
- ای روح مایکل جکسون ما تو رو احضار میکنیم!


گوینده این جمله به دلیل ضد آسلامی بودن توسط مدیریت بلاک شد.

- ای فرانکشتاین ما تو رو میخوانیم!
- آآآآآآآآآآآآ بیا وسط ماشالا!
- فرانکشتاین کیه بابا اسکندر رو دریابین...
- برو بالا به سلامتی!هیک!
- نخیرم من ژولیوس سزارو صدا میکنم.
- جیییییییییییغ!
- اصلا ای روح پیری که تو فیلم موذی بودی من تو رو صدا میکنم!
- تولد تولد تولدت مبارک!

یه مرتبه جیمز گفت:
- شششش ساکت! نگاه کنین یه چیزی داره میاد.

بقیه دست از جنگولک بازی برداشتن و به واسطه چشم دوختن. ملت در سکوت منتظر بودن ببینن اخرش چی میشه. واسطه مقداری به خودش پیچید و رنگ و وارنگ شد. انواع و اقسام حالتا رو صورتش ظاهر شد. کم کم ملت داشت خوابشون میگرفت که یه مرتبه صداهای نامفهومی از گلوی مدیوم خارج شد.
- خررررر خررررر...

بقیه گوشاشونو با دست تا کردن به طرفش.
- خرررررررررررر کدوم کره تسترالی جرئت کرده خواب شیرین مارو بهم بزنه؟
- ببخشید شوما؟

مرد واسطه با همون صدای نافرم دوباره خرخری کرد.
- ما اسکندر کبیر می باشیم. به جرم این اهانت باید بدیم پوستاتون رو بکنن و توش رو از کاه پر کنن!

جیمز رفت بالای سر واسطه. بعد بی مقدمه محکم با کتاب کوبید تو ملاجش.
- شرمنده ولی ما شمارو نخواسته بودیم شما خودت مزاحم شدی. برو بگو مون بیادش.

واسط کمی سر و صدا کرد و باز شروع کرد به تکون خوردن های عجیب و غریب. اون وسط هم مبلغی غرغر و خر خر کرد. ملت دوباره به سمتش خم شدن.
- مون توئی؟
- مون؟ اگر خودتی یه نشونه ای چیزی بده بهمون.
- کی صدا کرد منو؟کی صدا کرد؟ کی از پشت اون پنجره بسته صدا کرد منو؟

اعضای تیم:

واسط:

جیمز یه بار دیگه کوبید تو فرق سر واسط.
- چیزی نیست خط رو خط شده. مون؟صدامونو میشنوی؟مگه با تو نیستیم شیربرنج وا رفته؟

قبل از اینکه کسی چیزی بگه این بار کله واسط به سمت عقب خم شد و دهنش تا ته باز موند. چیزی نگذشت که یه کله شفاف پرمو از تو دهنش زد بیرون.

ملت:

دو ثانیه بعد جسم شفاف یه دختربچه خودشو کشید بیرون. درحالیکه کل موهاش رو صورتش ریخته بود وایساد بر و بر نگاهشون کرد. جیمز نگاه پرسشگری به روح دختر انداخت.
- مون مو داشت؟

بقیه به نشونه منفی سری تکون دادن. مون هرچی که داشت این یه قلم رو نداشت. جیمز هم با بی صبری روح دختربچه رو زد عقب و خم شد تا توی دهن یارو رو نگاه کنه.
- یهووووووو!کسی اینجا هست؟الووووووو؟اوف چی به خورد این دادین ناموسا؟

ساعتی بعد


تا اون لحظه جیمز موفق شده بود انواع و اقسام جک و جونورهای زنده و مرده رو که یه جورایی فک و فامیلای هیولای مون محسوب میشدن، از دهن واسط بکشه بیرون تا ببینه میتونه اخرش مون رو بینشون پیدا کنه یا نه. کسیم کاری نداشت این همه جک و جونور رو چطور از دهن یه آدم کشیده بیرون. معلوم نبود این دهنه یا غار!

اتاق پر از روح و جن و موجودات عجیب الخلقه شده بود که یا رو هوا شناور بودن یا داشتن دور و بر اتاق مپلکیدن به هرچیزی میدیدن ور میرفتن. خداروشکر هم دم به دقیقه یه گندی بالا میاوردن.

جیمز که هنوز مشغول احضار بود، یه لگد نثار عروسک آنابل کرد که از جلوی راهش بره کنار و برای دفعه هزارم دستشو تا ته کرد تو لوزالمعده یارو تا بلکه موفق شه مون رو از تو حلقش بکشه بیرون. چیزی نگذشت که یه کله کچل شبیه توپ چهل تیکه با دست جیمز اومد بیرون.
- ای بابا اینم که فرانکشتاینه که! فرانکی برو اونور باباجون! ببینم دیگه اینجا چی داریم؟

دنــــگ بومــــــب!


همون لحظه در با صدای بلندی از جا دراومد و محکم خورد به دیوار. کلیه حاضرین اعم از روح و جن و هیولا شش متر از جاشون پریدن. جیمز که داشت زیر زبون مدیوم رو به امید پیدا کردن مون میگشت، ناغافل از جا پرید و سرش خود به سقف.
- ورپریده ها!مگه شماها خواب ندارین؟ مگه قوانین مدرسه رو نخوندین که هرکس بعد از ساعت 9 باید تو خوابگاهش باشه؟نصفه شبی تو انبار جاروها چه غلطی میکنین؟ الهی جز جیگر بگیرین که من پیرزن رو انقدر اذیت میکنین!

مک گونگال که عینکش رو صورتش کج شده و موهاش مثل عجوزه ها دور و برش ولو بود و چیزی از ارواح حاضر تو اتاق کم نداشت طی یه حرکت ضربتی پرید تو. بعد درحالیکه ناله و نفرین میکرد همه رو به ضرب دمپایی ابری از اتاق بیرون کرد. یکی یه ضربه دمپاییم نثار بادیگاردای ترامپ کرد که اومده بودن جلو از رییس جمهورشون محافظت کنن. هرچی هم بهش گفتن که کار خاصی نمیکردن و فقط داشتن دورهمی روح احضار میکردن گوشش بدهکار نبود که نبود.

پایان فلش بک

بالن افکاری که بالای سر آرسینوس شکل گرفته بود با صدای گزارشگر پاره شد.
- گل! یه گل دیگه برای اسلیترین. امروز روز شانستون نیست انگار گریفندوریا.

آرسینوس بدون توجه به غرولندهای طرفدارای گریفندور به مون قلابی نگاه کرد که هنوز لا به لای شنل داشت دست و پا میزد. همون شب که مثل فراریا از انبار جاروها زدن بیرون، فرانکشتاین هم گریه کنان دنبالشون راه افتاده بود و بهشون گفته بود که از تاریکی میترسه و باباشو میخواد. اعضای تیم هم از ترس اینکه باز مک گونگال بیاد بهشون گیر بده با خودشون بردنش خوابگاه گریفندور.
بعدا متوجه شدن حالا که موفق نشدن روح مون رو برگردونن شاید بتونن به جاش فرانکشتاین رو شکل مون دربیارن و ببرن تو زمین. هرچی بود از نظر ظاهر هیولاوار چیزی از مون کم نداشت. ولی چند دقیقه بیشتر از شروع بازی نگذشته بود که آرسینوس متوجه شد انتخاب خوبی نکردن. فرانکشتاین علی رغم ظاهر ترسناکش بسیار بی عرضه و ترسو بود. با اینکه به کمک طناب و چسب رو جارو محکمش کرده بودن و محافظای ترامپ براش چترنجات گذاشته بودن از ترس فرانکشتاین چیزی کم نشده بود و دم به دقیقه یه افتضاحی بالا میآورد.
- بالاخره مون موفق میشه تعادلش رو حفظ کنه. معلوم نیست چش شده امروز کاپیتان تیم گریفندور. انگار فنشم از کار افتاده هوارو خنک نمیکنه. اینو ببرین یه جا نشونش بدین فکر کنم خراب شده باشه...

گزارشگر با دیدن چشم غره های تماشاگرا دست و پاشو جمع کرد.
- توپ دست بتمنه که میره با سرعت میره سمت دروازه اسلیترین. توپ بازدارنده ای که به طرفش میاد رو جا میذاره باید بگم یه هیچ وجه هم کار ناخونگیر نبوده. چیه توقع داشتین یه ناخونگیر پرنده بتونه توپ به اون سنگینی رو پرت کنه؟لابد دانشگاهم میرین؟حتما یارانه هم میگیرین؟

ملت نگاه های سنگینی به گزارشگر انداختن انقدر سنگین که از شدتش یه طرف زمین بازی فرو رفت. ولی گزارشگر به هیچ جاش نبود.
- آستوریا میاد جلو تا توپ از بتمن بگیره... بتمن با یه دور زیبا جاش میذاره. چه میکنه این بازیکنه. حالا جلوی دروازه اسلیترینیه. دستشو میبره بالا تا توپ رو شوت کنه و دهه چی شد باز؟

درست همون لحظه که بتمن میرفت گل بزنه، فرانکشتاین باز تعادلشو از دست داد و با کله رفت تو شکم بتمن.
- دوباره کاپیتان گریفندور نذاشت یه گل برای تیمش به ثمر برسه. داور اعلام خطا میکنه. پنالتی به نفع تیم اسلیترین!

صدای فریاد اعتراض طرفدارای گریفندور از اطراف میدون بلند شد و طرفدارای اسلیترین براشون از این سمت شیشکی درکردن. البته خیلی هم جای تعجب نداشت. داور اسلیترین آستوریا بود که برحسب اتفاق یکی از اعضای تیم اسلیترین هم بود. چون داور گریفندور هم اون لحظه تو زمین حضور نداشت و رفته بود به عالم بالا سر بزنه و نامه هایی که براش اومده بودن جواب بده، طبیعتا اعتراض گریفندوریا به نتیجه نرسید.

- و حالا از تیم اسلیترین هکتور رو داریم که میاد جلو تا پنالتی رو به ثمر برسونه.

اعضای تیم گریفندور با استرس به این منظره نگاه میکردن. الان تنها امیدشون به این بود که جیمز هرچه زودتر گوی زرین رو پیدا کنه و این افتضاح رو تمومش کنه. ولی جیمز هنوز وضعیتش نامتعادل بود و گیجی ویجی میرفت. از اونطرف هم جستجوگر اسلیترین مثل توده جنبنده ی بی شکل و قیافه ای تو هوا چرخ میخورد. ولی این قضیه هیچ ربطی به اکتیو بودن بیش از حدش نداشت. هوا گرم بود و اگر دست نمیجنبوند ممکن بود حتی آخر مسابقه رو هم نبینه. تیکه یخایی هم که قبل از مسابقه توش ریخته بودن رو چندتا از تماشاگرا کش رفته بودن و انداخته بودن تو لیوانای نوشیدنیشون. واقعا که چقدر مردم جدیدا بی ملاحظه و بی نزاکت شدن!
- هکتور عقب و جلو میره یا حواس دروازه بان گریفندور رو پرت کنه. گرچه از من بپرسید حواس یه کلاه متعلق به ماقبل تاریخ چقدر میتونه جمع باشه؟

صدای فریاد اعتراض گریفندوری ها و خنده و پایکوبی اسلیترینی ها ورزشگاه رو تکون داد.
- هکتور دستشو بالا میبره و آماده پرتاب توپ میشه که...صبر کن ببینم. هوا چرا یه دفعه انقدر سرد شد؟بالاخره مدیریت حاضر شد کولرارو روشن کنه؟

همه حضار اعم از بازیکن و تماشاگر سرا رو در پی یافتن این علت به اطراف چرخوندن. دمای هوای به طرز عجیبی یک مرتبه دچار افت شده بود. کمی اونورتر جایی نزدیک دروازه های اسلیترین پیکر شنل پوشی که بین زمین و هوا معلق مونده بود دیده میشد. هرچند کلاه شنلش روی صورتش کشیده شده بود و قیافه ش مشخص نبود ولی کسی در شناختش کوچکترین تردیدی نداشت.
- مون؟
- مون؟
- یا خدا اگر این مونه پس اون کیه؟

صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید.
- یکی به ما بگه اینجا چه خبره؟اگر اون بابا مون نیست پس کیه؟

اعضای تیم گریفندور که سخت هوا رو پس میدیدن سعی کردن سوت زنان نگاهشونو به سقف و در و دیوار دوختن و وانمود کردن مون رو نمیشناسن. ولی مون نامردی نکرد و مستقیم به سمت بچه های تیمش رفت.
- هوووووووووووو!مون اینجا بود!هوو! مون داشت برای یه قرن دیگه آپدیت میشد. ولی نتش وسط آپدیت قطع شده بود و مون نتونست به موقع خودشو برای بازی برسونه!ولی حالا مون ریستارت شد!هوووو!

اعضای تیم:

بچه های تیم بالاخره تصمیم رفتم وانمود کردن رو بذارن کنار و به مون بگن به درک که مون الان اینجا بود. اون موقع که بهش نیاز داشتن کدوم گوری بود و اینکه دیگه اینجا کاری باهاش ندارن و باید برگرده همون قبرستونی که تا حالا بوده و الهی جنازه ش رو رو سنگ مرده شور خونه براشون میاوردن. ولی قبل از اینکه دسته جمعی بریزن سر مون صدای گزارشگر باعث شد هرچی میخواستن بگن قورت بدن.

- خیلی خب به نظر میاد اینجا یه مورد جدی انضباطی پیش اومده. لازمه که مدیریت به این مورد رسیدگی کنه. بله به نظر میاد که داور سوت توقف بازی رو به صدا درمیاره...

دیگه وضعیت نمیتونست از این بدتر باشه. هوا برای اعضای تیم گریفندور حتی از سردتر از قبل شد. انگار یه دست نامرئی زده بود رو دور تند کولر!
- یا تنبون نداشته مرلین! اونجا چه خبر شده؟

یه بار دیگه صدای گزارشگر باعث شد تا همه حواسا از موقعیت اصلی پرت بشه. همه سرهارو چرخوندن به سمتی که گزاشگر اشاره میکرد. صدای همهمه ورزشگاه رو پر کرده بود. همه با دست به سمتی از آسمون اشاره میکردن که توده ی سیاهی داشت با سرعت به سمت زمین بازی حرکت میکرد. با نزدیک شدن توده مربوطه هوا به طرز وحشتناکی سرد و سردتر شد. چراغای ورزشگاه یکی بعد از دیگری ترکیدن و چمن های ورزشگاه تو چند ثانیه یخ بستن. آب دریاچه تو سه سوت یه تیکه یخ شد و قندیل های ریز و درشت از لبه های جایگاه تماشاگرا و دروازه های دو تیم و دماغ ملت سبز شد. برای چند لحظه کوتاه سکوت مرگباری بر ورزشگاه حاکم شد. انگار ملت نمیتونستن این واقعه رو تو مغزاشون حلاجی کنن.
- دمنتورا! دمنتورا حمله کردن!

فریاد گزارشگر کافی بود تا ورزشگاه مثل سوریه بهم بریزه. ملت درحالیکه جیغ های بنفش میکشیدن، برای نجات به همه طرف میدوئیدن و همدیگه رو هل میدادن تا زودتر از مخمصه فرار کنن.
ولی برای این کارا دیر شده بود. لشگر گرسنه دمنتورا تو چشم به هم زدنی رسید به ورزشگاه تا در این ضیافت باشکوه حضور به هم برسونه.
صدای جیغ و فریاد کمک خواهی از همه طرف میدون به گوش میرسید. مدیریت در راستای کمک رسانی وارد میدون شد. ولی به نظر نمی رسید که دربرابر اون حجم از دیوانه سازهای گرسنه کاری بتونن از پیش ببرن. مدیر بودن دیگه خدا که نبودن بدبختا!
جای جای میدون پر بود از دیوانه سازهایی که ملت رو دوره کردن یا ی گوشه گیر انداختن تا طعم عشق خالصشون رو نثارشون کنن. روی زمین مقادیر زیادی دل و روده پاچیده شده ی بدبختایی ریخته بود که زیر دست و پا مونده و به حلیم بادمجون تبدیل شده بودن.
بچه های تیم گریفندور با دهن های باز شاهد و ناظر ماجرا بودن. آنجلینا درحالیکه به صحنه فرار آستوریا از دست دوتا دیوانه ساز نگاه میکرد پرسید:
- مون اینجا چه خبره؟

صدای خنده ی موذیانه ای از زیر کلاه شنل مون به گوش رسید.
- مون دید که نتونست به موقع به مسابقه رسید. در نتیجه مون از دوستاش دعوت کرد تا در جشن آپ تودیت مون شرکت کرد. هوهوهوهو!

مون اینو گفت و رفت تا به دوستاش در جشن ملحق شه و احتمالا یکی یه ماچ از حاضرین در صحنه بگیره.

اعضای تیم گریفندور همونطور ساکت وایسادن و در سکوت به وضعیتی که جلوی چشمشون داشت رخ میداد نگاه میکردن. عاقبت جیمز کسی بود که سکوت رو شکست. درحالیکه دستی لای موهاش کشید و اونار بهم میریخت پرسید:
- خب انگار دیگه اینجا کاری نداریم. پایه این بریم کافه هاگزمید دو سیب آلبالو بزنیم؟

بچه ها با حالتی بی تفاوت شونه ای بالا انداختن. به هرحال دیگه این بازی، بازی نمیشد. اقلا دلشون خوش بود اگر اونا نمیتونستن ببرن، تیم حریف هم دیگه نمیتونست برنده این بازی باشه! پس پیشنهاد جیمز اون لحظه بهترین پیشنهاد ممکن به نظر میرسید.
دوربین برای یه لحظه از فیلم برداری کشتارگاه جلوی روش دست برداشت و رو روی اعضای تیم کوییدیچ گریفندور زوم کرد. درحالیکه جاروهاشون رو روی شونه هاشون قرار داده بودن، داشتن به آرومی از ورزشگاه خارج میشدن. بدون اینکه حتی توجه یه دیوانه ساز رو تا اون لحظه به خودشون جلب کرده باشن. قطعا این موضوع به مرام معرفت دیوانه سازها ربطی نداشت. شاید دیوانگی این ترکیب به درجه ای بود که حتی دیوانه سازها هم از بوسیدنشون وحشت داشتن. کسی چه میدونه؟!




ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۱:۲۸:۴۶
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۱:۴۵:۵۸

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۲ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
هافل تصویر کوچک شده
ریون


سوژه: کوییدیچ بدون مرگخوارا


بازی کم کم درحال شروع شدن بود، اما حرفهای بی سرو ته کاپیتان هنوز ادامه داشت. البته حرفهای قشنگی می‌زد؛ منتها برای دیگران که ازشان سر در نمی‌آوردند، چیزی جز مشتی از حرفهای بی سروته نبود:
- می‌تونیم ما بدیم انجامش! ماست از آن کوییدیچ جام! شکست واز نات هیر انی مور!

کاپیتان سخنرانی‌اش را قطع کرد و به اعضای تیمش خیره شد. مرد از شدت توجه‌شان اصلا.
لاکرتیا با قاتلش ور می‌رفت و سوزان به بالشي كه تازگي از جسيكا كادو گرفته بود، ابراز علاقه ي رودولف گونه مي كرد:
- بالشت خوشگل کی بودی تو؟

آن طرف تر جسیکا روی صندلی نشسته بود و ماسک صورتی گلابی روی صورت می‌گذاشت.
دورا هم به هرچیزی از جمله تعداد ترک های سقف تا تعداد گلبرگ های رز ویزلی توجه داشت اما متوجه صحبت ها نبود.
رزی که گیاه بود با اخمی که در گلبرگ هایش دیده می‌شد، منو را بالا و پایین می‌کرد. عصبانیتش از این بود که در این بازی، کاری از منو بر نمی‌آمد.

ظاهرا تنها کسی که به حرفهای رز گوش می‌داد، آملیا بود. البته؛ "ظاهرا"!
در واقع اصلا آملیا روی زمین نبود. از زمان ماه‌گرفتگی جزئی و باران شهاب سنگی، روی ابرها زندگی می‌کرد.

رز با اعتماد به نفسی که از اعضای با اشتیاق ( ) گروهش می‌گرفت، ادامه داد:
- هستیم ما هافلی! نباید بیاریم کم! برنده ایم ما. ما.. بیدارش کنه یکی رو این!

حتی اگر کسی حواسش به رز بود هم، زحمت بیدار کردن سوزان را به خودش نمی‌داد. اگر رز می‌توانست یک روز کامل ویبره نرود، سوزان هم بیدار می‌شد.

- منو درست نشد؟
-نه. همش تقصیر اون حشره‌ ـه. اگه از همون اول منو رو می‌داد بم، الان منو نصفه نبود.

اون طرف تر- رختکن ریونکلا


-لینی هنوز منو همون طوره؟
-آره. همش تقصیر اون گیاه ـه. اگه از همون اول منو رو می‌داد بم، الان منو نصفه نبود.
- من اول مغز بودم بعد دست و پا در آوردم.

صدای گزارشگر، صحبت ها را در هر دو طرف قطع کرد:
- سلام به همه شنوندگان و بینندگان عزیز این مسابقه! امروز مسابقه جالبی داریم... هافلپاف VS ریونکلاو! مدیر لینی vs مدیر رز! منو vs منو! حشر...

با یک حرکت انگشت رز ویزلی روی منوی مدیریت، گزارشگر پرحرف با بلیطی شبیه به بلیط های جیسون، به جزایر بلاک رفت و گزارشگر دیگری جایگزینش شد. همین کافی بود تا داد لینی در بیاید:
- چیکار اون گزارشگر داشتی؟ اصن شاید خودم بهش پول دادم تا بوق مفت بزنه!
- ولی من بوق زنا رو دوس ندارم!
نتیجه:

- و حالا شاهد دعوای دو مدیر برجسته هاگ هستیم... عه! اون چی بود افتاد؟!

همه شاهد افتادن و خورد شدن دو نصفه منو بودند. در حینی که رز و لینی با بهت نگاه می‌کردند به دو نیم منویی که حالا هر کدام صد تکه شده بود، گزارشگر سرخوشانه پرسید:
- صبر کن ببینم... یعنی من الان هرچی دلم بخواد میتونم بگم؟

رز با تاسف، سری به نشانه تایید تکان داد.
- ینی هر چی بگم بلاک نمیشم؟

لینی با تاسف، سری به نشانه تایید تکان داد.
- ینی حالا اگه بگم لرد رفته بلاک نمیشم؟

لینی و رز نگاهی بهم ، سپس به ملت مرگخوار - تقریبا همه ی تماشاگران - و سپس به گزارشگر انداختند. گزارشگر که داشت زیر نگاه های سنگین جمعیت مرگخوار آب می‌شد، با تته پته گفت:
- گزارشگر نیستم اگه راست نگم!

رز و لینی دوباره به تکه های روی زمین که زمانی منو بودند، نگاه کردند. اگر منو داشتند می‌توانستند جلوی رفتن اربابشان را بگیرند. اگر منو داشتند با جی پی اسش می‌توانستند لرد را پیدا کنند. اگر منو داشتند...
-

ملت مرگخوار پس از ناامیدن شدن از منو داران سابق، بدون آواداکداورا زدن به وقتشان، جامه دران و اشک ریزان، با جارو و بی جارو، از زمین بازی خارج شدند. گرنت هم پس از کمی بالا و پایین دادن عینکش و متوجه شدن اوضاع دنبال مرگخواران رفت.
و اما چه کسانی ماندند؟ رزی که گیاه نبود، آملیایی که اسب نبود، جیسونی که مسافر نـــ... اهم... جیسونی که مسافر بود! و البته سه عضو به ظاهر بی خاصیت ریونکلاو؛دستمال توالت، چراغ راهنمایی و رانندگی و دستگاه توپ پرت کن.

- آملیا؟
- جانم!
- کو سوزان مگه دورا مرگخوارن جسیکا؟
- ستاره ها میگن که دورا و جسیکا در آینده ای نه چندان دور مرگخوار می‌شن ولی جدا... سوزان کو؟

رز متفکرانه به اطرافش نگاه کرد. بعد از چند دقیقه، ویبره‌ای رفت که در اثر آن، جایگاه تماشاچیان به همراه با عده‌ای محفلی و بیطرف، فرو ریختند. همان طور متفکر- ویبره زنان گفت:
- دارم منو دارم منو! گردونیم می تونیم ما برشون!
- چجوری؟!

رز انگشتی روی منویش کشید و در عرض چند ثانیه، مردم زیر و روی آوار و مجازی ها و واقعی های وسط زمین، شاهد بودند که چگونه منو، رز، دورا، جسیکا، سوزان و لاکرتیا، همه هم با پسوند 001 بیرون می‌فرستد.

- می‌شه یه آملیا 001 هم بسازی؟! آخه من الان حوصله بازی ندارم!

رز ویبره ای زد که در اثر آن، این بار رختکن ها پایین آمدند و با خنده گفت:
- خیرم نه! داریم ریون نیازت هافل کوییدیچ.

هردو به راحتی جیسون را نادیده گرفتند که می‌خواست بلیطی به مدیریت بفرستد که حاوی اعتراضی به مدیریت سایت نسبت به... البته، نسبت به هرچه که بود، کاری از بلیطش بر نمی آمد؛ چون مدیران محترم سایت، به دنبال اربابشان به جزایر بلاک رفته بودند!

گزارشگر کورممدی با میکروفونش از زیر آوار بیرون آمد و متوجه ماجرا شد:
- خب بینندگان زیر آوار! ادامه بازی رو گزارش می‌کنیم!
- من اعتراض دارم!
- تو کی هستی؟
- دستمال توالت!
- تو که اصولا نباید حرف بزنی
- عه! خب پس به کارت برس و گزارشتو بکن!

گزارشگر کمی پوکروارانه به دستمال توالت نگاه کرد و فکر کرد به حق چیزهای ندیده توی دنیای جادویی.

- بله، ادامه میدیم... تغییر کوچیکی در ترکیب ریونکلاو وجود داره...

خواست عینکش را تکانی دهد، که به یاد آورد عینک ندارد؛ پس خواست دستی به ریشش بکشد و از آنجایی که ریش هم نداشت، دستی به چانه اش کشید که شکر مرلین این یکی را داشت.
- خوب، من که نمیدونم چطوری، ولی دستمال توالت میخواد که دروازه بان باشه، دستگاه توپ پرت کن هم که همچنان مهاجم هستش، چراغ راهنمایی رانندگی هم بخاطر داشتن سر بزرگ و آهنی، بازدارنده میشه

در این قسمت از رول، چراغ راهنمایی و رانندگی، با عشوه چراغهایش را روشن و خاموش کرد و روی زمین راه رفت.
- و جیسون ساموئلز هم به عنوان جستجوگر، داره زمین رو با چشماش می‌گرده!

نگاهی به تیم هافلپاف انداخت که لبخند ژکوند تحویل تماشاچیانی زیر، رو و بالای آوار می‌دادند:
- و حالا تیم متحد هافلپاف رو میبینیم که...
- گرفتمش! گرفتمش!
- میشه بگی چی رو، آقای ساموئلز؟
- اسنیچو! ما بردیم!
- بازی که هنوز شروع نشده!
- عه
- بابت وقفه ای که پیش اومد، عذر میخوایم... خوب داشتم عرض می‌کردم... حالا که آقای ساموئلز لطف کردن و اسنیچ رو رها کردن، بازی رو ادامه می‌د... اهم اهم! با اشاره رز زلر منو به دست عزیز، متوجه شدیم که توضیح در مورد گروه هافلپاف رو به کلی فراموش کردیم! در حقیقت، ترکیبشون فرقی نکرده فقط به جز رز زلر و آملیا... ام...

گزارشگر سرش را خاراند و به این فکر کرد که این فامیلی سخت از کجا آمده...
- همه یه پسوند 001 گرفتن

چون هر دو داور در جست و جوی لرد بودند، با اجازه ی رز منو به دست بازی آغاز شد.
بازی به سرعت به دست هافلپاف افتاد که چیز دور از انتظاری نبود اما حرکت دستمال توالت توجه همه را جلب کرد:
- همون اول بازی، دستمال توالت با سرعت باور نکردنی، دستمالشو دور سه تا حلقه می‌پیچونه... این همه دستمال رو از بودجه مدیریت ورداشتن؟!

با چشم غره‌ی رز و دستش که روی منو می‌چرخید، گزارشگر با سرفه‌ای بحث را عوض کرد:
- خب... بگذریم... به ادامه بازی میپردازیم...هافلپاف با قدرت و سرعت پیش می‌ره...

از آنجا که کوافل به سرعت در دست هافلپافی ها ‌می‌چرخید، گزارشگر فقط فرصت داشت اسم ها را بگوید:
- جسیکا، آملیا، جسیکا، رز زلر، جسیکا و... جسیکا با پرتاب محکمی که انجام می‌ده، دستمال توالتا رو پاره و 10 امتیاز برای هافلپاف کسب می‌کنه! اشاره می‌کنه که اینا اثرات ماسک گلابیه.

چراغ راهنمایی و رانندگی جز معطل کردن بازیکنان، کار دیگری نداشت. تا آماده‌ی پرتاب بلاجر می‌شد، تغییر رنگ می‌داد. کروشیوی قرمز و متوقف شدنش را، همگروهی هایش، جیسون، کارتون باقیمانده از دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن می‌خوردند.
- چراغ قرمزه! جریمه بدین!
- تسترال گفتیم بت که ما رو نباید جریمه کنی!
- پارتی نداریم! 3000 تومن میشه!
- تومن چیه دیگه؟!

صدای گزارشگر با هیجان آمد:
- می‌بینیم که چراغ راهنمایی هم‌تیمی‌اش رو متوقف می‌کنه. جیسون با درموندگی به اسنچ در حال دور شدن و رز ویزلی در حال نزدیک شدن بش، خیره شده!

آملیا، با کوافلی در دست، به سمت دروازه دستمال پیچ شده ریونکلاو پرواز کرد. نزدیک دروازه بود که میله‌ای آهنی سد راهش شد:
- ایست! چراغ قرمز!

آملیا سرش را تکانی داد. کی به کی بود؟ بر فرض که خطا هم می‌کرد؛ کی می‌خواست خطا بگیرد؟ ئقتی داوری توی زمین نبود؟
- مادر نزاییده کسی رو که آملیا رو متوقف کنه!

بعد از این جمله، چوبدستیش را با شدت بر سر چراغ راهنمایی رانندگی فرود آورد. چوبدستی به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شد و جادویی خارج شده از یک طرف چوب دستی، رنگ چراغ را سبز کرد. رز سری به نشانه‌ی تایید نشان داد و پنجاه امتیاز به هافلپاف افزود.

- و حالا شاهد این هستیم که خانم فیت... اهم... آملیا تلسکوپی برای دفاع شخصی از ناکجا درمی‌اره. به یه حرکت تماشایی تلسکوب رو پرتاب می‌کنه... اوه... کارتون باقیمونده از دستمال کاغذی جلوی پرتابشو می‌گیره... هرچند خودش له و داغون می‌شه! ظاهرا ریون چاره‌ای نداره جز اینکه دستگاه توپ پرت کن یا چراغ راهنمایی و رانندگی رو بذاره تو دروازه. و تلکسوپ هم مثل بومرنگ، برمیگرده تو دستش!

دستگاه توپ پرت کن، داوطلبانه وارد دروازه شد و کوافل را در مخزن پرتاب توپش گذاشت. آماده شد و...
- دستگاه توپ پرت کن، با تمام قدرت پرتاب می‌کنه و مستقیم وارد دروازه هافلپاف می‌شه!

تماشاچیانی که تازه از زیر آوار بیرون آمده بودند، هورا کشیدند. ریونکلاو در حال جبران اختلافش با هافلپاف بود.

- بلاجر به توپ پرت کنی که دروازه هافلپاف رو به رگبار بسته نزدیک میشه. از اون طرف چراغ راهنمایی رو می بینین که قرمزه و علامت ایست می‌ده به بلاجر.
- چراغ قرمزه! بلاجر عزیز! جلوتر نیا!

بلاجر از شدت تعجب از میزان عجیب بودن بازیکنی که ریونکلاوی ها وارد زمین کرده بودند، ایستاد و پوکر وارانه به آن نگاه کرد. با این تفکر که از این "چیز های مشنگی"، خیری نمی‌بیند، بساطش را روی کولش انداخت و دور شد.

-چراغ خوب عمل کرده تا الان. بلاجری دیگه تو زمین نمونده...

بلاجر که درحال رفتن بود، به سمت گزارشگر برگشت. با یک حرکت تکنیکی، دندانهایش را ریخته و صورتش را له کرد. سپس با فیس و افاده دور شد. با حالتی که هر کس نمی‌دانست، فکر میکرد بلاجر منتظر است کسی به او التماس کند که برگردد!

- خب دوستان عزیز! گزارشگر جدید هستم؛ منودار زلر مناسب ندیدن که یه دندون شکسته و صورت له شده بازی رو گزارش بده، بنابر این من اومدم به جاشون!
- با اجازتون! من برم!
- عه! کجا آقای ساموئلز؟ ناسلامتی شما نقش کلیدی رو دارین تو این بازی!
- یکی از بلیطام افتاده برا همین ساعت باید برم...
- گرفتمش! گرفتمش!

رز001، با اسنیچی که در دست داشت، روی جارو، بالا و پایین می‌پرید.
- اسنیچ دست رز 001 هستش! هافلپاف برن... نه، نه! صبر کنید! از اونجایی که گلهایی که دستگاه توپ پرت کن زده، با مجموع امتیازای گرفتن اسنیچ و گلهای زده شده، برابرن، پس...

با نگاهی به تابلو اعلانات، می‌شد از صحت حرفهای گزارشگر، مطمئن شد.
- بازی مساوی اعلام میشه!
- خب پس با اجازه! من برم!

همه دیدند که آملیا، موقع خروج، تلسکوپش را روی سر دستگاه توپ پرت کن خورد کرد و بعد از آن هم کسی گزارشگر را ندید.

بعدتر

- حیف شدها. برد تو دستمون بود.
- اوهوم! خوب پوکوندن توپ دستگاه پرت کن بود!

در تالار که باز شد، تنها محفلی های تیم با صحنه‌ای مواجه شدند که خونشان را به جوش آورد.
- zzzz
رز و آملیا:
سوزان:


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۰:۵۵:۳۲


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

گرنت پیج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
از مغز خوشگل من هر کاری بر میاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 74
آفلاین
هافلپاف vs ریــونــکــلــاو
سوژه: معجون

روز قبل از مسابقه- خوابگاه پسران


-خب چی شده گرنت؟ چی میخوای بگی؟

لینی در حالی که خمیازه می کشید، خودش رو روی یکی از مبل ها انداخت.

-خب خواستم بگم که، احتمال برد ما توی بازی فردا خیلی کمه.

با این حرف گرنت، داد همه در اومد و همه شروع کردن به اعتراض و جیغ و داد کردن.

ریتا جلو اومد و پرسید:
- چرا کمه؟ ما که خیلی از هافلپاف بهتریم!
- از اونجایی که اعضای تیم اونا همه آدمن ولی برای مارو ببین.

و به سمت چراغ راهنمایی و دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن اشاره کرد.

لینی که به ظاهر خیلی ناراحت شده بود گفت:
- ولی من اعضامونو خیلی دوست دارم! مخصوصا چراغ راهنمایی رو!

چراغ راهنمایی هم به احترام لینی چراغ سبزش رو روشن کرد و تعظیم مختصری کرد.

- حالا خیلی کم هم نیست ولی در حد متوسطه. ما باید مطمئن شیم که بازی فردا رو میبریم. بدون شک! و من یک فکر بکری دارم. خیلی هم بی سر و صدا میشه انجامش داد.

چشم بچه ها گرد شد. هر سه تا نزدیک تر اومدن تا به بقیه حرف های گرنت با دقت گوش بدن.

- باید بریم از هکتور معجون بگیریم. میدونم خیلی گزینه خوبی نیست ولی راه دیگه ای نداریم تازه وقت هم نداریم.

ریتا چپ چپ به گرنت نگاه کرد و گفت:
- آخه این بود فکر بکرت؟ هکتور معجون بلده درست کنه آخه؟

گرنت هم روش رو به سمت ریتا کرد و گفت:
- فکر بهتری داری، میشنویم!

ریتا به سمت افق خیره شد و تو فکر فرو رفت. گرنت پوزخند زد که کار اصلا عاقلانه ای نبود. چون ریتا حسابی از کوره در رفت و به شکل سوسک در اومد و رفت توی لباس گرنت.
گرنت جیغ می کشید و دور اتاق میدوید و درخواست کمک میکرد!

- بیاین منو نجات بدین! غلط کردم! وااای!

لینی و جیسون یک صدا گفتن:
- به ما ربطی نداره!

بالاخره سوسک، که همون ریتا باشن، از توی لباس گرنت در اومد و گفت:
- حالت جا اومد؟
- بله غلط کردم!

ولی بعد از اینکه خودشو جمع و جور کرد ادامه داد:
- ولی هنوزم میگم فکرم بکر بود.

بعد از گفتن این حرف، حشره کش الکتریکی به نظر خطرناکی رو از ناکجا آباد در آورد و جلوی خودش سپر کرد.
- به جون مامانم جلو بیای میزنم!

لینی که خیلی بهش برخورده بود، از جاش بلند شد و گفت:
- حواست باشه ها! به جامعه حشرات احترام بذار! دیگه اون وسیله رو دستت نبینما وگرنه باهات برخورد فیزیکی میکنم.

و نیشش رو نشون گرنت داد.

- باشه بابا خون آلوده ت رو کثیف نکن!

بعد هم حشره کش رو همینطوری روشن پرت کرد. از قضا یک ریونی از مرلین بی خبری داشت می رفت دستشویی، بعد این حشره کش میخوره توی سرش و از اونجایی که روشن بوده برق ریونی بنده مرلین رو میگیره و در جا جزغاله میشه.

قیافه بچه ها:

بعد از سوختن جنازه، یک سری نعش کش اومدن و جنازه رو بردن.
- خب این قطعا باید بین خودمون بمونه!

گرنت صورتش رو از نعش کش ها به سمت بچه ها برگردوند.
- حالا موافقین؟
- با چی؟
- الان داشتیم درباره چی حرف میزدیم جیسون؟
- حقوق حشرات!

گرنت:

- معجون رو میگه جیسون!
- آره همون! موافقین یا نه؟

به نظر لینی و جیسون، فکر خیلی بدی هم نبود. درسته که هکتور بیشتر اوقات معجون های اشتباهی دست مردم می داد ولی چاره ی دیگه ای نبود. هکتور تنها کسی بود که در حال حاضر میتونست بهشون کمک کنه. پس لینی و جیسون سرشون رو به علامت موافقت تکون دادن.

گرنت هم لبخندی زد و گفت:
- میخوام معجون قدرت برامون بگیرم. باعث میشه سرعت و قدرتمون زیاد بشه.

لینی و جیسون و همچنین ریتا حسابی ذوق کردن و هیجان زده شدن.

- تازه، میخوام یک معجون هم واسه هافلی ها بگیرم.

قیافه بچه ها به حالت پوکر تغییر کرد.

- درست شنیدیم؟ هافل؟
- بله خود خودشون!

حالا نوبت جیسون و ریتا بود که اظهار نظر کنن.

- آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟
- نه بابا فکر کنم عاشق رز زلر شده.

گرنت:

بعد از اینکه تقریبا نصف موهای سرش رو کند، شروع کرد به توضیح دادن:

- من نه مهربون شدم نه عاشق! عــق! فکر های شیطانی تو سرمه! یک معجون گیج کننده هم برای هافلی های عزیز میگیرم. به خود هکتور میسپرم که معجون رو نامحسوس به دستشون برسونه. خب دیگه من برم!

چند دقیقه بعد- آزمایشگاه هکتور

- سلام هکولی!
- سلام گرنت!

هکتور طبق معجون داشت روی یک معمول کار میکرد. ببخشید طبق معمول داشت روی یک معجون کار می کرد که... بمب! یک انفجار خفیف رخ میده. از اونجایی که گرنت انتظارش رو داشت، خیلی شوکه نشد فقط جلو رفت و یک دستمال تمیز سفید دست هکتور داد. در اون لحظه گرنت یکم دو دل شده بود. توی این فکر بود که راهشو کج کنه و برگرده...

- خب چی میخوای گرنت؟

خب دیگه دیر شده بود. پس نفس عمیقی کشید و گفت:
- معجون میخوام.
-اینو که متوجه شدم، چه نوعی میخوای؟
- خب، راستش دو نوع میخوام. یکی معجون قدرت یکی معجون گیچ کننده.
- خب باشه، خدافظ.

گرنت از این حرف مسخره هکتور هم متعجب شد هم عصبانی. پس به حرف زدن ادامه داد بلکه بتونه هکتور رو مجبور به عملی کردن خواستش بکنه.

- هنوز که حرفم تموم نشده.
- خب نشه. من برای هر کسی همینجوری الکی که معجون درست نمیکنم.
- داداش گیر آوردی مارو؟
- دقیقا. حالا راهتو بگیر برو کار دارم.

و دوباره به سمت ظرف های معجونش برگشت.

گرنت هم کم نیاورد. کمی فکر کرد و گفت:
- خیلی خوب باشه. ولی اگه یه وقت یه بلایی سر پاتیلت اومد، که تصادفا معجونی که تازه درست کردی هم توش هست، تعجب نکن.

هکتور به محض اینکه اسم پاتیلش و معجون عزیز دردونه ش رو شنید، به سمت گرنت برگشت.
- گفتی چه نوع میخوای؟

گرنت لبخندی زد و گفت:
- یک معجون قدرت برای اعضای خودمون میخوام. یک معجون گیجی هم برای هافلی ها. فردا صبح معجون ها رو به دستمون برسون. فقط معجون های هافل رو یک جور نامحسوس بهشون بده. کارت رو که بلدی؟
- چه جورم!

گرنت سری تکون داد و خوشحال و راضی از آزمایشگاه بیرون رفت.

روز مسابقه- آزمایشگاه هکتور

هکتور رو به روی میز کارش ایستاده بود و به دو ظرف، که مایع داخل یکیشون نارنجی و یکی دیگه قرمز بود نگاه می کرد.

- خب قرمز برای ریونی ها و نارنجی برای هافلی ها.

و درست زمانی که حاضر شد که معجون ها رو ببره، با خودش گفت:
- نه... نارنجی برای ریونی ها و قرمز برای هافلی ها.

هکتور که گیج شده بود مدام به معجون ها نگاه میکرد و با خودش میگفت این برای اونا اون برای اینا. خودش هم آخر سر نفهمید چی شد ولی وقتی به خودش اومد، دید که توی رختکن کوییدیچ رو به روی تیم ریونکلاو ایستاده.


حدود 10دقیقه بعد - زمین بازی کوییدیچ

- بینندگان عزیز! به بازی هیجان انگیز کوییدیچ خوش آمدید! لحظات خوشی رو برای شما آرزومندیم!

در میان هیاهوی تماشاچیان، اعضای تیم هافلپاف و ریونکلاو تک تک وارد زمین میشدند.

رز زلر و آملیا آخرین نفراتی بودن که هنوز وارد زمین نشده بودن. آملیا کمی نگران به نظر می رسید.
رز برای اینکه آرومش کنه، گفت:
- نگران نباش آملیا! ما می بریم!

و سپس مشتی به شونه آملیا زد که باعث شد آملیا با جاروش مستقیم به سمت زمین کوییدیچ پرت شه.

هکتور پس از دیدن این صحنه خودش فهمید که چه گند بزرگی زده. ولی خب، هکتور یک آدم معمولی نبود که بند و بساطش رو جمع کنه و از صحنه جرم دور بشه. بلکه هکتور فقط با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و ویبره ای زد. بعدش هم به سمت آزمایشگاهش رفت تا معجون های بیشتری بسازه و فیض ببره.

- خب بازی با شوت شدن آملیا به وسط زمین و ورود رز آغاز میشه. تیم ریونکلاو حمله میکنه. جیسون پاس میده به دستگاه توپ پرت کن. دستگاه توپ پرت کن و جیسون هر دو به سمت دروازه هافلپاف میرن... توپ پرت کن کوافل رو به سمت جیسون پرت میکنه... و اما... چرا جا خالی میده؟

جیسون دقیقا بر خلاف جهت توپ جهش برداشت و توپ مستقیم در بغل جسیکا رفت.

جیسون که به نظر گیج شده بود گفت:
- چی شد دقیقا؟

ریتا به جیسون نزدیکتر شد و گفت:
- این دقیقا سوالیه که ما میخواستیم ازت بپرسیم.
- نمیدونم چی شد. یه لحظه حس کردم توپ داره اونوری میره.
- نمیدونم منم یک حس عجیبی دارم. حالم زیاد خوب نیست. شاید معجون داره اثر میکنه.

در همان حال، جسیکا که کوافل رو در دست داشت، مستقیم به سمت دروازه ریونکلاو میرفت.
گرنت هم مدام چشماشو میمالید. یک حالتی پیدا کرده بود. نمیدونست چرا دو تا جسیکا وسط زمین هست. هر چی هم چشماشو می مالید فایده نداشت.

- جسیکا کوافل رو با تمام قدرت به سمت آملیا پرتاب میکنه. آملیا هم توپ رو میگیره ولی مثل اینکه نیرویی که جسیکا به کوافل وارد کرده بود، اینقدر زیاد بود که آملیا همراه توپ به سمت یکی از دروازه های هافل پرت شد و ... درسته امتیاز برای ریونکلاو!

اعضای ریونکلاو خوشحال نبودن. اعضای هافل هم ناراحت نبودن. همه فقط متعجب بودن و نمیدونستن که چه خبره.

در همون لحظات، رز ویزلی و لینی وارنر مشغول دنبال کردن اسنیچ بودن. لینی از رز پیشی گرفته بود و خیلی به اسنیچ نزدیک بود.

- چرا اینجوری میشم؟

چشم های لینی خوب نمیدید. اسنیچ رو تار میدید. چشم هاشو چند بار باز و بسته کرد ولی فایده نداشت. اما لینی چاره ای نداشت و باید با همون وضعیت ادامه می داد پس به سمت اسنیچ خیز برداشت و دستشو دراز کرد تا اسنیچو بگیره... ولی متاسفانه فقط هوا رو گرفت. که این باعث شد تعادلش بهم بخوره و روی جارو برعکس بشه. رز هم قهقهه زنان از او دور شد و به سمت اسنیچ رفت.

لینی بعد از چند دقیقه تونست دوباره درست روی جاروش بشینه. همونطور که به سمت رز میرفت فکر وحشتناکی به ذهنش رسید:
- ای وای نکنه این هکتور معجون ها رو اشتباهی بهمون داد؟

در هر صورت میدونست که الان راه دیگه ای جز ادامه دادن بازی وجود نداره پس سرعتش رو زیاد کرد و با تمام زورش به سمت رز و اسنیچ پیش رفت.

- حالا رز زلر توپ رو از آملیا میگیره. آملیا با قدرت جلو میره... حالا نزدیک دروازه اس... پیج به نظر گیچ و سر در گم میاد. حالا آملیا توپش رو پرتاب میکنه...

گرنت سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه ولی هر کاری میکرد توپ رو تار میدید. توپ مسقیم به سمتش اومد...

گرومپ!

- وای چه فاجعه ای! توپ مسقیم توی صورت پیج میخوره و هر دو باهم وارد دروازه میشن! امتیاز برای هافلپاف!

هافلپافی ها از خوشحالی جیغ کشیدن و ریونکلاوی ها ناراحت و عصبانی تماشاچی اونا بودن.

- حالا توپ دست جیسون ساموئلزه. جیسون جلو میره. توپ رو پاس میده به توپ پرت کن. چراغ راهنمایی رو ببینین! جلوی لاکرتیا و دورا رو گرفته و داره جریمشون میکنه.چه بازی هیجان انگیزی!

در همون حال که مدافعان هافلپاف توسط چراغ راهنمایی گیر افتاده بودن، جیسون به سرعت جلو میرفت. اما از طرف دیگه یک بلاجر داشت با سرعت به سمتش میرفت.

ریتا که پشت سر جیسون بود، شاهد این اتفاق بود. پس جلو رفت و رو به روی جیسون ایستاد و خودش رو آماده کرد که بلاجر رو با قدرت از جیسون دور کنه. چشماش خیلی تار می دید ولی توجهی نکرد و سعی کرد حواسش رو جمع کنه. چون سرش گیج میرفت حفظ تعادلش روی جارو هم خیلی سخت بود. بلاجر با قدرت به سمت ریتا اومد و ریتا ضربه محکمی بهش زد...

- اوه نه! نزد! ریتا در واقع هوا رو با قدرت زد که این باعث شد یک دو یا سه دوری دور خودش بچرخه. بلاجر هم دوباره برگشت و از پشت محکم توی سر ریتا خورد؛ اما خوشبختانه ریتا تونست خودش رو روی جارو ثابت نگه داره.

- گرنت! اگه از این بازی زنده بیرون اومدیم، خودم میکشمت!

گرنت در جواب ریتا فقط نیشخند زد که باعث شد همه بفهمن به خاطر اون ضربه ای که آملیا زده بود، نصف دندوناش ریخته.

- گرنت دندونات!
-چشه مگه؟
-هیچی ولش کن!

مدتی از بازی گذشت. هافلپافی ها مدام میزدن و ریونکلاوی ها مدام میخوردن. هافلپافی ها علت این قدرت زیادشون رو نمیدونستن ولی براشون مهم نبود. مهم این بود که داشتن قهرمانی کوییدیچ رو به دست میاوردن.

اما ریونکلاوی ها خوب میدونستن دلیل چیه. دلیل اشتباه مزخرف هکتور بود. جالبیش اینجا بود که معجون ها دقیقا طبق خواسته شون درست شده بود. یعنی درست اثر گذاشته بودن که این با توجه به عقبه هکتور عجیب بود. احتمالا چون توسط گرنت تهدید شده بود، افتخار نداد که معجون های خودش رو تحویل ریونکلاوی ها بده و از معجون های آماده استفاده کرده بود. البته هکتور بالاخره گند خودش رو زده بود پس اینکه چطور معجون ها درست اثر کردن، اصلا مهم نبود.

دیگه تقریبا بردن ریونکلاو غیر ممکن شده بود. هافلپاف مدام گل میزد و از دست هیچکس کاری بر نمیومد. گرنت که دیگه اینقدر توپ توی صورتش خورده بود، تمام صورتش خونی شده بود و باد کرده بود و دیگه چشمش جایی رو نمی دید. بقیه اعضا هم دست کمی از گرنت نداشتن. همه خونی و داغون شده بودن.

تنها امید ریونکلاو، لینی و توپ اسنیچ بود. لینی از رز جلوتر بود. اما نمیدونست کدوم اسنیچ، اسنیچ اصلیه. دو بینی خیلی شدید پیدا کرده بود به طوری که کاملا هر دو تا اسنیچ رو واضح می دید. نفس عمیقی کشید و به سمت یکی از اسنیچ ها حمله ور شد... پوچ! اسنیچ نبود، بلکه لینی به سمت هوا حمله ور شده بود. این دفعه کاملا از روی جاروش افتاد و همون لحظه که فکر میکرد دیگه سقوط میکنه، دست راستش جاروش رو محکم نگه داشت و لینی تونست دوباره روی جاروش بشینه.

در همون لحظه افتادن لینی، رز از لینی پیشی گرفت. حتی اعضای تیم هم متوقف شده بودن و درگیری بین رز و لینی رو تماشا میکردن. رز جلو و جلوتر میرفت و هر لحظه به اسنیچ و قهرمانی نزدیکتر میشد... رز دستش رو دراز کرد و محکم اسنیچ رو در دستش گرفت... جیغی از خوشحالی کشید و اصلا متوجه نشد که چقدر محکم اسنیچ رو توی دستش گرفته.

داور از رز خواست که دستش رو باز کنه و اسنیچ رو بهشون نشون بده. رز هم نزدیک تر اومد و مشتش رو باز کرد...
جز یک مشت خاک طلایی چیزی از دست رز بیرون نیومد.

- اوا! ولی تو دستم بود...

خب فکر کنم متوجه شدین که معجون قدرت این جا هم کارشو خوب انجام داد و اسنیچ رو پودر کرد.

داور ها هم که نمیتونستن یک تیکه خاک رو به عنوان اسنیچ قبول کنن، بازی رو، یک بازی بدون برنده اعلام کردن.

هافلپافی ها غمگین از زمین بیرون می رفتند ولی ریونی های درب و داغون شده خیلی خوشحال بودند. بعد از این تبریک گفتن به همدیگه، گرنت در حالی که صورت خونیش رو پاک میکرد گفت:
- درسته که نباختیم، ولی باید بریم حال این هکتور رو بگیریم!

ریونکلاوی ها به نشانه تایید، لبخند شیطانی به دوربین زدن و به سمت آزمایشگاه هکتور روانه شدن.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

جیسون ساموئلزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۳۹ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 234
آفلاین
هافلپاف vs ريونکلاو
سوژه: معجون!


همه ي اعضاي تيم کوييديچ ريونکلاو در رختکن جمع بودن. ليني، کاپيتان مجازي تيم شروع به صحبت کرد:
- خب، ما بايد بسيار هماهنگ و متحد باشيم. در غير اين صورت حتماً ميباز...

- ما ميبريم ليني.

اين حرف رو جيسون زد. ليني سرش رو به نشانه ي تاييد تکون داد و بعد اضافه کرد:
- درسته اما ما نبايد از سعي و تلاشمون کم کنيـ...
- لازم نيست سعي و تلاشي کنيم. ما ميبريم.
- ميشه ازت بپرسم چرا انقدر مطمئني جيسون؟
- بهشون معجون خوروندم.

ليني پوکرفيس شد. حتي پس از چند لحظه شاخ هاش بيشتر رشد کرد.
- چـ...چي کار کردي؟

جيسون يکم فکر کرد تا خاطرات نه چندان قديميش رو به ياد بياره. ابري بالاي سر جيسون شروع به شکل گرفتن کرد و خاطرات به صورت زنده درونش شروع به پخش شدن کرد.

نقل قول:
- مسافرت خوبه.
- مسافرت بده.
- مسافرت خوبه.
- مسافرت بده.

جيسون و يکي از اعضاي ناشناس هافلپاف درحال درگيري سر خوب يا بد بودن مسافرت بودن. هافلي ناشناس گفت:
- ارزش دعوا هم نداري.

و در افق محو شد. جيسون در دلش گفت:
- هرکي از مسافرت بد بگه با من طرفه!


و ابر با صداي پاقي ناپديد ميشه.

ليني:
جيسون:

- معجونش کجا بود؟

ابر خيالات جيسون که در حال ناپديد شدن بود، با شنيدن اين حرف ليني مجددا شروع به رشد کرد و ويدئوي ديگه اي رو پلي کرد.

نقل قول:
جيسون که به تازگي به در اتاق آرسينوس رسيده بود، با ديدن يک قفل مشنگي رمز دار پوکرفيس شد. قفلي که با رمز باز ميشد. يکي از آپشن هاي امنيتي جديد هاگوارتز. جيسون کلمه ي Mask رو امتحان کرد و تونست با اولين امتحان وارد اتاق بشه. از شانس خوبش آرسينوس در اونجا حضور نداشت. به سرعت معجوني که روش برچشب "معجون بخشندگي" بود رو برداشت و از اتاق خارج شد.


ابر خيالات شروع به باريدن ميکنه و ناپديد ميشه.

- معجون رو چجوري بهشون دادي؟
- معجون رو ريختم رو يه کباب و گذاشتمش دم در ورودي تالار هافل. حتماً تا الان کار خودشو کرده. از معجون بخشندگي هم استفاده کردم که اسنيچ و کوافل و کلاً همه چي رو دو دستي تقديممون کنن.

ليني پس از چند لحظه سکوت گفت:
- حالا چي کار کنيم؟! ما تقلب کرديم! ما متقلبيم!
- نگران نباش ليني. تو بازي کن و فکر کن هيچ اتفاقي نيفتاده.

زمين بازي کوييديچ:

بعد از ورود دو تيم به زمين، آستوريا، داور بازي، شروع به صحبت کرد:
- همه به جاي خود...سه...دو...يک!

جارو ها مثل برق از زمين جدا شدن. گزارشگر مسابقه، جعفر، شروع به گزارشگري کرد:
- رز زلر به سرعت به دنبال کوافل ميره. کوافل رو از دست جيسون ساموئلز ميقاپه و به سمت دروازه...نميره.

با حرف جعفر همه سرها به سمت رز زلر برگشت که داشت با لبخند مسخره اي کوافل رو به گرنت پيج ميداد. رز گفت:
- بيا بگيرش. مال خودت. من لازمش ندارم. بايد بخشنده بود.
-ام...خ...خيلي ممنون.

بعد از اينکه رز رو به زور از زمين بيرون بردن مسابقه ادامه پيدا کرد. جعفر گفت:
- آمليا فيتلوورت چماقش رو بالا آورده و ميخواد با بازدارنده ضربه بزنه و...نميزنه!

با اين يکي حرف جعفر، همه ي سرها به سمت آمليا برگشت که به جاي زدن بازدارنده اون رو گرفته بود و داشت به ريتا ميداد. جعفر ادامه داد:
- جيسون ساموئلز کوافل رو از گرنت ميگيره و به سمت دروازه هافل ميره. ميره و... گــــل!

فرياد تشويق از ريوني ها بلند شد و زمين بازي رو با انرژي منفجر کرد. جسيکا ترينگ، يکي ديگه از مهاجم هاي ريون کوافل رو از رو زمين برميداره و به طرف جيسون ميره.
- بيا. اين مال تو. ما لازمش نداريم. کوييديچ ميخوايم چيکار اصلاً؟

جيسون کوافل رو گرفت و جسيکا دور شد. جيسون فرصت رو از رو هوا قاپيد و باز به سمت دروازه هافل رفت. جعفر گفت:
- جيسون باز داره به سمت دروازه هافل ميره. ميره...ميره... و گـــــل!

يکبار ديگه انرژي ريوني ها زمين بازي رو منفجر کرد. آستوريا خشمگين از کنار زمين گفت:
- اينا يعني چي؟!

ليني که انگار ديگه طاقت نداشت و بعنوان مدير هاگوارتز وجدان درد گرفته بود، بالاخره صبرش رو از کف داد و گريه و زاري کنان شروع به اعتراف کرد:
- جيسون سر دعوا با يه هافلي به اعضاي کوييديچ هافل معجون داد. مارو ببخشيد.

در اين لحظه مرلين وارد کادر شد و گفت:
- اشکالي نداره فرزندم. ايمان بيار تا از گناهت بگذريم.
- فقط همين؟
- بله فرزندم ايمان بياوريد تا رستگار شويد.
- من از همون اولم به مرلين اعتقاد داشتم.

مرلين دستي به ريشش کشيد.
- خب پس ديگه مشکلي نيست! شما مورد بخشش ما قرار گرفتيد.

آستوريا گفت:
- پس مسابقه چي ميشه؟!

مرلين يکبار ديگه دستي به ريشش کشيد و گفت:
- به نظرم به علت تقلب پيش اومده، مسابقه ديگه اعتبار نداره.

و به اين ترتيب، همان گونه که آستوريا پوکرفيس وار به نقطه اي زل زده بود، تيتراژ پاياني همراه با آهنگ فيلم "ماموريت غيرممکن" نمايش داده شد و مسابقه تموم شد.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.