هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#27

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
جیمز به ناراحتی به تدی نگاهی کرد و گفت:
- به نظرت باید چی کار کنیم تدی؟ دایی مونتی از زندگی با نجینی خسته شده.

تد خمیازه ای کشید و به جیمز خیره شد.
- خوابم میاد. بعدا" درموردش صحبت می کنیم!

خانه ی مونتگمری :

مونتی با عصبانیت به نجینی نگاه کرد که همچنان با پلی استیشن مشغول بود. سپس اهی کشید و به طرف آشپزخانه رفت. صدای نجینی از پذیرایی به گوش می رسید.
- فیش فیش فیش فیش فوش! فاشفوشی فیش! فوش؟

مونتی آهی کشید و لغت نامه ی مار ها را باز کرد.
- می خوام برم نوک دمم رو بدم لاک بزنن! باشه؟

مونتگمری متعجب به نجینی خیره شد و دوباره لغت نامه را باز کرد. سپس در حالی که دم اورا برانداز می کرد گفت:
- فاشیوس!

نجینی لبخندی زد و به ادامه ی کارش مشغول شد. مونتگمری فنجان قهوه ای را ظاهر کرد و روزنامه ای که روی کاناپه افتاده بود برداشت. بار دیگر صدای نجینی در گوشش طنین انداخت.
- فشیوس فوش! فاشستوش!

مونتی لغت نامه را باز کرد.
- یه خبر خوب برات دارم! به زودی کوچولوهامون به دنیا می آن و خونه ی مارو گرم و گرم تر می کنند.

- تو چی گفتی؟

مونتی وحشت زده به او خیره شد.
- فشیوس فوش فاش؟ فیش پوش فاش فیییش!! ( ببینم، یعنی طبق قانون نمی تونم طلاقت بدم؟)

نجینی دمش را تابی داد و لبخندی زد.
- فش فوش فیش؟ نه فوش فیــش! ( ما که نمی خواستیم طلاق بگیریم! اگه هم بخوایم همچین کاری بکنیم نمیشه! با اومدن کوچولو ها باید تا آخر عمر کنار هم زندگی کنیم! )

مونتی آب دهانش را قورت داد.
- اوکی! چرا اونطوری نگاه می کنی عزیزم؟ من از وجود این کوچولوها خیلی خوشحالم! باور کن. حالا چند تا هستند؟ میشه از شرّشون خلاص ش...اِ چیز یعنی منظورم اینه که ..چیز..اصلا" ولش کن.

نجینی با گنگی به مونتی خیره شد. مونتگمری دستانش را بهم گره زد و آهی کشید.
- منظورم اینه که فوش فیش فاشیوس فیـــش!

همان لحظه - خانه ریدل:

لرد سیاه با وقار روی صندلی اش نشست و به مرگخواران نگاهی کرد.
- خوب گوش کنید! نوه های ارباب به زودی به دنیا می آن! باید برنامه ی ویژه ای تهیه کنیم و به کوچولوهای نجینی خیر مقدم بگیم!

مرگخواران:


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
#26

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
جیمز به سرعت جلوی دهان مونتگومری را گرفت و به آرامی زیر لبش زمزمه کرد: دایی. یه ذره آروم تر بگو لطفا. این بارتی و نجینی اونور دارن با هم پلی استیشن بازی میکنن. اگه میخوای لرد نفهمه، نباید نجینی هم بفهمه.

- هااا... راست میگیا. ولی من دیگه به اینجام، نه به اینجام، نه. شاید به اینجام. نمیدونم دقیقا. بالاخره به یه جاییم رسیده و دیگه نمیتونم تحمل کنم... هم اینکه درست و حسابی نمیتونیم با هم صحبت کنیم. بیست و چهار ساعته باید یه دیکشنری زبان مارها دستم باشه و حرفاشو ترجمه کنم. هم اینکه من یه زمانی مرد آسلام بودم. شلنگ در آسلام حرامه. مگه نمیدونی؟

نفسی کشید و با نگاهی مملو از ترس به نجینی ادامه داد: من اون موقع میترسیدم از لرد. گرم بودم. شماها چرا جلوی منو نگرفتین؟ وای بر شما... وای... اصلا من باید برم. باید همتونو رها کنم...

جیمز که به شدت اوضاع رو وخیم میدید، به آرامی مونتگومری را سر جایش نشاند و به کمک جادو یک لیوان آب کدو حلوایی برایش ظاهر کرد تا بنوشد.

- دایی. نگران نباش. من کمکت میکنم. ما مثلا یه خانواده ایم. اگه ماها به درد هم نخوریم پس باید چیکار کنیم؟ من با تدی هم صحبت میکنم. شما هم با بارتی صحبت کن تا حواس لردک ولدک رو پرت کنه. خوبیش اینه که نقشه ی ما رو که لو نمیده هیچی، بهمون کمک هم میکنه. هم میتونه حواس نجینی و هم لرد رو پرت کنه.

مونتی نفس راحتی کشید و با چشمانش که حالتی غم زده به خود داشت، از او تشکر کرد. جیمز از جایش بلند شد و به بیرون از خانه، جایی که میتوان جسم یابی کرد رفت تا به سرعت به نزد تدی برود.

سپس مونتی هم که از رفتن جیمز اطمینان پیدا کرد، بارتی را صدا کرد تا در گوشه ای خانه این ماجرا را برایش شرح دهد.


محفل ققنوس

جیمز که تازه وارد محفل شده بود. نگاهی به تابلویی که جدیدا جلوی در ورودی نصب شده بود انداخت. پس از کمی جست و جو در تابلوی مذکور، تدی را در آشپزخانه یافت و به سرعت به سمت آشپزخانه شتافت.

- تدی!!!تدی!!! تدی!!!

تدی که تازه متوجه جیمز شده بود به شدت از جا پرید و دوان دوان به سمت او رفت و گفت: چی شده باب؟ مگه سر آوردی؟ نکنه جنگ شده...

- نه! مسئله در مورد دایی مونتیه. باید بیای تا برات تعریف کنم.

و هر دو به سمت یکی از اتاق ها که متعلق به جیمز یا تدی یا هر دوشون بود حرکت کردند تا در مورد داییِ بخت برگشته یشان صحبت کنند.


ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۷ ۱۸:۲۳:۱۴


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
#25

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید
-آقای مونتگومری مونتگومری،گورکن خانه ریدل،فرزند مونتگومری مونتگومری مونتگومری، آیا حاضرید با دوشیزه نجینی،مار لرد ولدمورت کبیر ازدواج کنید؟
مونتگومری هراسان نگاهی به لرد نمود و بعد از روی زور جواب داد:
بله...این افتخار منه که با مار لرد ازدواج کنم.
- دوشیزه نجینی،مار خانگی لرد وبدمورت کبیر،آیا حاضرید که این گورکن را به همسری خود قبول کنید؟
- فش فیش فیش.
لرد از صندلی خود بلند شد و گفت:ایشون گفتن بله،اینو نگیرم باید با سگ همسایه ازدواج کنم.
-پس مبارکه!

یک سال بعد

- دیگه خسته شدم! کلافه شدم...هی تو خونه میخزه فش فش میکنه!

جیمز دستمالی را به مونتگومری داد. مونتگومری دستمال را گرفت و اه جان سوزی کشید:تو که نمیدونی!از وقتی من با این شلنگ ازدواج کردم زندگیم از نفت هم سیاه تر شده!این زن هیچ کاری نمیکنه!میگم چرا ظرف نمیشوری،میگه چون دست ندارم دستکش آشپزخونه دستم کنم!میگم چرا آشپزی نمیکنی،میگه انگشت ندارم شعله گاز رو روشن کنم....جیمز این مارمولک منو کشت!همه کارها با من هست.
مونتگومری مکث کوتاهی کرد و فین دیگری کرد.
-از گورستون خسته و کوفته میام خونه،میبینم خانم با دمش دسته پلی استیشن رو گرفته داره بازی میکنه،نه یک سلامی میکن نه هیچی!فقط راه میره میگه فش فش!من یک چائی از دست این نخوردم!مگه میشه آدم یک سال با یکی عروسی کرده باشه، یک لیوان چایی زنش بهش نداده باشه؟تا الان هرکار کردم این مارمولک رو درست کنم نشد! درست مثل این هست که یک سال آدم با یک شلنگی که هی از این ور خونه به اون ور خونه میخزه زندگی کنه!تازه مشکل که فقط خودش نیست....هرشب دوستاش هم خونه ما پلاسن.چندتا دوست داره درست مثل خودش جک و جونورن.یکیش،مارمولک هست،اون یکیش سوسکِ اون یکیش کرمِ....خلاصه هر شب خونه ما باغ وحشِ...دیگه خسته شدم!

جیمز نگاهی به دائی خود انداخت و با ناراحتی گفت:هیییی....از دست این روزگار.حالا میخوای چکار کنی؟
موتگومری که انگار حرف وی را نشنیده بود ادامه داد: از همون اول هم معلوم به که دوست داره باسگ همسایه عروسی کنه.منو بگو که چه کارهائی برای این کرم کردم!تنها یک کار مونده!باید طلاق بگیریم....البته لرد نباید بفهمه.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۷ ۱۷:۲۸:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#24

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
_ مي دونستي استعدادت توي پيچوندن سوژه چقد زياده؟

مودي كه با اين تعريف خيلي كيف كرده، يه سيگار هم مي ذاره گوشه لبش و ميگه:

_ از تملقت ممنونم امپي! بعد از پايان سوژه، حتما تجاربمو در اختيارت مي ذارم!!!


امپراطور: !!!!!!


در اين لحظه ي خطير كاييكيچر ( به دليل تغيير هويت دادن اعضاي خاكستري، اسم اونها هم فعلا دچار تغيير ميشه و چون كريچر خيلي ضعيفه(!) اين تغيير در اون زودتر اعمال شد!!!) با صدائي كاملا دورگه داد ميكشه:

_ تسوكه، حركـــــــــت كـــــــــــن!


امپراطور هم از خدا خواسته، با يه اسپشال امپراطور نشان، تريلي رو حذف ميكنه و گاز ميگيره و ميره! و البته بسيار خوشحاله كه مودي رو قال گذاشته!


با فرياد هاي" بپيچ چپ... بپيچ راست... مستقيم و ..." كه از سوي كايييچر( به از خود بيگانگي و وطن فروشي كريچر دقت كنيد!) صادر ميشدند، به چپ و راست و عقب و جلو(!) مي پيچيد!


ونوس و مري كه خيلي خوشحال بودند كه يه نقشي در رول ها دارند، و براي اينكه فقط 1 ديالوگ هست، اونو با هم ميگن تا موارد گيس و گيس كشي پيش نياد!:

_ ما دنبال چي داريم ميريم؟؟!!


كايچر( اين موجود زيادي داره از خودش ضعف نشون ميده ها! گفته باشم!!! ) فرياد ميزنه:

_ داريم يه كاهن معبد/ مدير سايت رو تعقيب ميكنيم!

امپراطور در حالي كه صداش توي باد محو ميشد فرياد ميزنه:

_ كوووودوووومشــــــووووونـــــــه؟؟؟

_ نميدونم!


امپراطور يهو ترمز ميزنه و ميگه:

_ خب وقتي نميدوني كودومشونه، اصلا از كجا معلوم كه واقعا مديره؟!


در اين لحظه مودي سرشو از پنجره راننده مي ياره داخل و ميگه:

_ چون تاج مديريت داشت!

امپراطور:

ملت خاكستري با يه سري تشويق و تاييد و تدبير و تغيير و انواع و اقسام شعارهاي انتخاباتي و غيره و ذلك، مودي رو شارژ ميكنن و امپراطور به شدت سرخورده ميشه چراكه اون همچين توانائي نداره كه پا به پاي ماشين بدوه و به هن هن نيفته!!!

....
ياد داشت تاريخ نگار: تاريخ نگاران بر طبق نامه ها و صحبت هاي شاهدان بر اين باورند كه مودي پيت گند، تمام مدت اين واقعه از ريش فردي به نام" مرلين" آويزان بوده و مرلين پس از آن واقعه دچار بيماري دهشتناكي به نام" ريزش ريش" مي شود كه به همين دليل دست به خودكشي ميزند!
....

با فرياد كايكچر ( اين موجود واقعا معلومه كه يه جن با عدم وفاداريه!) مودي هم سريعا ميره قسمت كمك راننده سوار ميشه و دوباره به دنبال فردي مي يفتن كه تاج مديريت داشت؛ تا برسن به معبدمخوف!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#23

الستور مودیold3


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۶ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
همین که امپراطور سوار ماشینش شد و رفت، مودی بالاخره فهمید که مشکل چیه! چون هنوز تو تریپ میتی کمانی بود،یه سوت زد و یه دونه اسب اومد و سوارش شد و به تاخت دوید و پیچید جلوی ماشین امپراطور!
امپراطور هم که از این نیسان آبی ها داشت و خیلی دوست داشت مودی بمیره و از دستش راحت شه،پاشو از رو گاز بر نداشت و همینطوری شیکمی رفت سمت مودی، و مودی هم چون میتی کمان بود، نشونشو در اورد و گرفت جلوی امپراطور، که گوووومببببببب!
مودی همونجا جا به جا می میره و امپراطور میاد بالاسرش میگه: تا تو باشی دیگه سوژه ها رو بهم گره نزنی و بزاری ما همین طوری تو مترو همچنان منتظر باشیم تا یکی بیاد یه حرفی بزنه!

امپراطور که با تریپ خودش خیلی حال می کنه؛یه لگدم به جسد مودی می زنه:تسوکه هیکلته! فقط ارباب حلقه ها!
بعد که میاد سوار ماشینش بشه و بره توی مترو لندن بست بشینه، می بینه که نشان میتی کمان مودی رفته تو لاستیکش و لاستیکش جر خورده! شروع می کنه به پنچری گرفتن!
----همون زمان تو مترو لندن-----
ونوس روی زمین دراز کشیده(به علت نبود امکانات!) همون طوری که نشان میتی کمانی که مودی بهش کادو داده بود تو دستش بود، یه سری جادوهای پیچیده ی الهه ای زمزمه می کنه و یهوووووووو
پرش به صحنه ای که مودی توش له و لورده شده!
ونوس توی صحنه ظاهر میشه و (تریپ ارباب حلقه ای داستان دو برج!) است!!
و بعد هم غیب میشه تو مترو!
اسب سفید مودی که به طرز عجیبی از مهلکه گریخته بود، میاد و صورت مودی رو لیس می زنه....مودی اروم اروم تکون می خوره و اسب کنارش زانو می زنه و مودی یال اسب رو میگیره و سعی می کنه روش سوار بشه ولی چون له و لورده شده بود، نمی تونه.
بعد دست می کنه تو جیبش و یه سری از اعضا و جوارحی که از پست پیتر پتی گرو،دزدیده بود رو به خودش پیوند می زنه!و صحیح و سالم میشه!
ملت کف می کنن تو این همه استعداد پزشکی مودی!
مودی رو اسبش سوار میشه،و امپراطور که کارش تموم شده و میخاد سوار بشه،مودی رو می بینه که دوباره جلوش واستاده!
عصبانی میشه و سوار وانتش میشه و دوباره پاشو میزاره رو گاز ...
مودی بازم نشون میتی کمانشو میگیره جلوش ولی چون ادم ذاتا عبرت گیریه،می بینه که تریپ میتی کمانی نمی تونه زنده بمونه، تریپ ترانسفورمرز میاد جلو..و یهو تبدیل به یه تریلی 18 چرخ میشه!!

امپراطور که قیافه اش خیلی عجیب به نظر می رسید می زنه رو ترمز و چون روغن ترمزش کاسپینه،چند سانتی متری مودی-تریلی! وایمیسته!
ملت که بازم تو کف بودن از سرنوشت اسب بیچاره پرسیدن،و مودی توضیح داد که هیچ اسبی در این تغییر فاز نمرده و اسب زیر تریلیه..جایی که چرخ نداره!
امپراطور:

مودی-تریلی جلوی امپراطور توی جاده!
تصویر کوچک شده


می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲:۱۹ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#22

دارک لرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 826
آفلاین
امپراطور افسرده و گیج در حالی که آهنگ "سلطان سوژه من هستم من هستم دروازه‌های فروم را شکستم!" سروده‌ی پاتر رو داره گوش می‌ده در حال قدم زدن هست و داره به این فک می‌کنه که بالاخره سوژه چیه و قرار چی کار کنن که یهویی دزدگیر ماشینش بیب بیب بیب صدا می‌کنه...

امپراطور: هااا؟! اووو ما الان آندرکاور هستیم! اوکی واسه این که طبیعی باشه باید برم به ماشین سر بزنم

امپراطور سپس از کوچه کله کرده و می‌بینه که جمعیت ماگلی بسیار غش کردن و افتادن زمین و یهویی مودی رو می‌بینه که روی زمین خم شده و داره یه چشم کنده شده رو بررسی می‌کنه

امپراطور: اووو شیت! سوژه‌هام! الان دوباره گره مي‌یوفتن

ولی یادش مي‌یاد که فعلاً هیچ سوژه‌ای نداره و لازم نیس نگران باشه و برمی‌گرده و به سمت ماشین می‌ره و در حالی که سوت مي‌زنه که یعنی من اصلاً تو رو ندیدم مودی که این‌جایی دزدگیر ماشین رو می‌زنه و سوار میشه و یه تیک‌آف می‌کشه و احساس مي‌کنه یه سری چیز زیر چرخا له شدن منتهی چون حسش نیس پیاده نمی‌شه و گازش رو می‌گیره و مي‌ره...

مودی: ایول!
امپراطور: یا مرلین! تو کی سوار شدی؟!

مودی از صندلی پشت میاد جلو...

مودی: هه فک کردی به همین سادگیاس تسوکه؟! از دست رئیس کومان نمیشه فرار کرد! آمارت رو دارم! رفته بودی پارک دیدی خیلی خفنه جا زدی! بعدشم رفتی با بروبچز دامبولیسم بگردی منتهی سردرنیاوری چطوری وارد جریان بشی بازم در رفتی!

امپراطور از شدت عصبانیت به رنگ لبو دراومده و یهویی ماشین رو کله می‌کنه تو پیاده‌رو و با تمام به سمت ماگلای از همه بی‌خبر ویراژ می‌ده که حال مودی رو بگیره و بترسوندش...

مودی: این‌طوری فاز نمی‌ده... من دفعه آخری رفتم داخل فروشگاه خیلی بیشتر امتیاز گرفتم... تازشم...

مودی دستش رو می‌کنه توی کتش و چوب دستیش رو درمیاره

مودی: اگه موقع رانندگی بهشون شلیک کنی امتیاز بیشتر می‌گیری!

و دوباره دستش رو می‌کنه توی جیبش و یه واکمن درمیاره می‌چسبونه به چوب‌دستی و می‌زنه پخش...


آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...


مودی در ادامه دوباره دستش رو می‌کنه توی کتش و یه سیب درمیاره شروع مي‌کنه گاز زدن و چوب‌دستیش که از شیشه ماشین بیرون همین‌طور به صورت خودکار شلیک می‌کنه!

امپراطور از شدت کف کردگی و تعجب هیچ حرفی واسه گفتن نداره!

مودی: سر کوچه بعدی بپیچ سمت چپ... نه صب کن اول برو اون دس شلوغ‌تره... آهان ایول! دیدی اتوبوسه چطوری رو هوا معلق زد؟! ... خیلی خب همین‌جا نگه‌دار...

مودی یه چندتا هم تیرهوایی می‌زنه و بعدش واک‌من رو قطع می‌کنه! توی کوچه‌ای که ماشین رو نگه‌ داشتن سیریوس و سالازار به شکل زومبه و سگارو منتظرشون ایستادن!

امپراطور: نـــــــــه! نگو که تمام اینا نقشه بود که من رو بکشونین این‌جا!

مودی: نه خب من نمي‌تونستم زومبه... ا یعنی سیریوس افغانیه! به هر حال مهم نیس! من انتقامم رو از کلانتر پاتر و دار و دسته‌ی خلاف‌کارانش خواهم گرفت! پیش به سوی معبد آمون!

امپراطور: من خیلی پایم! منتهی هیچ ایده‌ای ندارم معبد مدیران کجاست! سالاس... ببخشید سگارو با توجه به این که اون‌جا شرکت صادرات وارداته تو احیاناً خبر نداری؟!

سالازار: نه اون‌جا قدیمی‌ترین شرکت صادرات وارداته و یه فرانت بیزینسه واسه کارهای خلاف کاهنان معبد! حتی من که یکی از اعضای مافیای اقتصادیم ازش خبر ندارم!

همه برای لحظاتی به فکر فرو می‌روند

سیریوس: هاووو هاو هاف هاف هاف!

و در حالی که به شکل سگ هست با دستاش چیزی رو نشون می‌ده و چشماش برق می‌زنه و با زبونش له له می‌زنه!

امپراطور: چه بی‌حیا!

سالازار: اوووو! یعنی منظورت اینه...

مودی: ای منحرف‌ها! منظورش اینه از مری‌باود اوناتسو و ونوس، اون دختر روستایی به عنوان طعمه استفاده کنیم!

سیریوس با حرکت سر تأیید می‌کنه!

مودی: به نظر منم پیشنهاد خوبیه چون با این سر و وضع تابلو که ما داریم عمراً کسی راه رو نشونمون بده! سگارو زنگ بزن به اوناتسو و تسوکه و اون کدخدای پیر و سایر دهاتیای داخل غار بگو امپراطور ما ماشین میاد دنبالتون! حاضر باشین!

امپراطور: هاااا؟! چرا من؟! چرا خب غیب و ظاهر نمی‌شن؟!

مودی: ای تسوکه‌ی نادان! ما داخل کانتکست میتی‌کومان هستیم!

امپراطور: اوکی بعدش ما ماشین برم اشکالی نداره اون‌وقت؟!

مودی: ماشین همون اسب خیلی بزرگ تیزپا هستش که ظرفیت جابه‌جایی چن نفر رو داره!

و بدین ترتیب امپراطور در حالی که به شکل علامت سؤال دراومده بود به سمت ماشین رفت و آماده‌ی حرکت شد تا به مرکز اتحاد خاکستری رفته و سایر اعضای اتحاد را نیز برای یافتن محل معبد آمون یا همان خوابگاه مدیران/معبد آمون بسیج کرده و از مری‌باود و ونوس برای گول زدن نگهبانان احتمالی معبد استفاده کنند!

مودی: بیا این واکمن رو هم ببر همراهت تو راه رفت و برگشت یه کم با ماگلا صفا کن!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷
#21

الستور مودیold3


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۶ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
مودی که تا بحال چنین چیزی وحشتناکی ندیده بود، اون ور تر وایستاده بود و اصلا به خودش زحمت نمی داد تا این دو تا رو از هم جدا کنه...تازه بدتر از اون، وقتی هم که دید مشت سیریوس خورد تو سری پاتر و سر پاتر همون جا از تنش جدا شد! بازم هیچی نگفت!
دیگه ملت ماگلی بودن که غش و ضعف می کردند و بالا میاوردند!
مودی که دید سیریوس کلی اعضا و جوارح از دست داده و واقعا خیلی ستمه که با این حالت، چنین صحنه ی وحشتناکی رو هم ببینه،قبل از اینکه سیریوس متوجه اوضاع بشه، میدوه و با پاش جسد بی سر پاتر و سرشو میزنه زیر ماشینی که اون بقل پارک بوده!
همین که مودی میاد یه نفس راحتی بکشه و سیریوس هم بهوش بیاد، از طرف انجمن هواداران پاتر و همینطور رتبه بندی فیلم ها براش نامه عربده کش میاد که این چه طرز خشونته و اصلا قابل پخش نیست...
مودی واسه اینکه قابل پخش بشه، اول یه لگد تو سر سیریوس میزنه که به هوش نیاد...بعد میدوه و از زیر ماشین جسد پاتر و سرشو در میاره و چون هنوز از تاپیک" مترو لندن" سوزن نخ همراش بوده، شروع می کنه به بخیه زدن پاتر...
بعد هم واسه اینکه دیگه خیلی کلاس گذاشته باشه واسه پاتر، یه ذره از اعضا و جوارح مخصوصا مویرگ و رگ هایی که در هوا جریان داشت رو گرفت و با بخیه اش دوخت به گردن پاتر! و واسه اینکه از خودش یه ردی هم به جا بزاره، یه دونه علامت میتی کمان هم می دوزه به گردن پاتر!
و پاتر برای خوشحالی دل هواداراش از مرگ نجات یافت و سیریوس هم از بیهوشی در اومد و مودی هم خوشحال به این صحنه ی هندی نیگا می کرد! :grin: :grin:


می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷
#20

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸
از کابان...مخوف ترین زندان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 333
آفلاین
ظهر گرمي بود.هيچ يك از شهروندان مشنگي خيابان پورتلند،نمي دانستند تا دقايقي ديگر،سرنوشت شومي را مي چشند.شايد كمتر كسي متوجه مردي ميانسال و كوتاه قد با موهاي جو گندمي بود كه با نگراني به اطراف خود نگاه مي كرد.

گهگاهي عده اي از سر دلسوزي كه داشتند،سكه هايي را به عنوان كمك به زير پاي پيتر مي انداختند.اما او به اين سكه ها توجه مي كرد.چند دقيقه پيش احساس كرده بود،مردي با خشم در حال تعقيب او بود.

او هم اكنون در بين جمعيت بود.دليلي نداشت كه بترسد.اما ظاهرا،چشمان درشت و سياه رنگ سيريوس بلك،آرامش را از او ربوده بود.جمعيت به سرعت از روبرويش مي گذشتند.

دستي از ميان جمعيت به سوي گردنش دراز شد.پيش از آن كه پيتر بتواند كاري كند،دستان زمخت،به دور گردنش پيچيده بود.او هم اكنون نمي توانست هيچ كاري كند.صدايش گرفته بود.چشمان سيريوس بلك هم اكنون در روبرويش بود.مظلومانه سعي مي كرد،نگاه هاي مردم را به خود جلب كند.اما نمي توانست.با دست راستش محكم به شكم سيريوس ضربه شد.شايد به همين خاطر بود،كه راه گلوي پيتر باز شد و صورتش از رنگ سياه به زرد تغيير كرد.

-كمــــــــــــك!جيـــــــــــــغ!اين مرد مي خواد منو بكشه!كمـــــــــــك!

براي چندين لحظه سيريوس احساس كرد مشنگ هاي اطرافش ايستاده اند و او را نگاه مي كنند.

-دوستان چيزي نيست!اين رفيقم جكسون هست.يه مدت تو تيمارستان بود،ولي بعد فرار كرد.بايد زودتر زنگ بزنم تيمارستان!شما نگران نباشيد!

ملت:

به همان سرعتي كه مردم ايستاده بودند،حركت كردند.اينبار سيريوس به سرعت به سوي پيتر بازگشت.

سيريوس:

-شنبه؟

-ها چارشنبه؟

-تو چرا بر من نيـــرنگ مِيكني؟":yhtink:

-مگر من چكّار مِيكنم!

-شنبه هم اكنون كاري ميكنم كه مورغ هاي آسمان و حالت گَريه بوكنند!

دستان زمخت سيريوس به سمت شكم پيتر دراز شد!

-آي قلوه...قلوه...قلوه...قلوه.قـــــلوه

-شنبه تو چرا به سه شنبه خيانت مي كني؟چرا نيرنگ؟چرا حوقّه؟

-پس مي گفتي چكّار كنم؟آي قولوه!لورد خيلي از من نيرنگ بازتره!

-حالا درسي به تو بَدَم كه دگر نيـــرنگ نكني!

پيش از آنكه سيريوس كاري كند،دستان پيتر چوبدستي خود را در بين انبوه اشياه درون جيبش پيدا كرده بود.

بوووووووف!

لحظه اي بعد تعداد كثيري قلوه و شش و رگ و سياه رگ و مويرگ در زمين و هوا در جريان بود! سيريوس كه سرش محكم به زمين خورده بود،از ميان آن همه گرد و خاك،مي توانست موشي را ببيند كه به درون فاضلاب مي رفت.مشتش را محكم به زمين كوبيد.صداي جيغ مردم،سردردش را طاقت فرسا مي كرد.آخرين صحنه اي كه توانست ببيند،كله ي پسر بچه اي بود كه در جلويش افتاد.بيهوش شد!


[b]تن�


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ جمعه ۶ دی ۱۳۸۷
#19

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
هری زیر بار به سر کشیدن جوراب نرفت و درعوض، ملافۀ تختش را تاکرد و زیر بغلش نگهداشت تا درصورت لزوم، نقش نیک بی سر را بازی کند.

به محض اینکه دوتایی از تالار گریفیندور عبور کردند تا خارج شوند، کوهی از موهای قهوه ای در صورتشان فرو رفت. رون با عصبانیت تشر زد:
- کی به تو گفت دماغ گنده تو توی کارای ما فرو کنی هرمیون؟

هرمیون گرنجر که بدون اطلاع قبلی جلوی آنها ظاهر شده بود، طلبکارتر بود:
- اولش اینکه من دماغم گنده نیست و دندونام گنده ن! انگاری تو کتاب رولینگو نخوندی؟ دومشم اینکه نمیذارم از تالار برین بیرون و یهو یه نفر ببیندتون و اون همه امتیاز که من با ورجه وورجه کردن سر کلاسا و بالا بردن دستام تا بیشترین ارتفاع ممکنه به دست آوردم، به همین راحتی از بین ببرین

هری و رون:
- برو بابا!

از تالار خارج شدند و هرمیون همچنان پشت سرشان می آمد و غر می زد. به محل دوئل که یکی از کلاسهای طبقه سوم بود (دراکو در آخرین لحظه محل دوئل را از حیاط به یکی از کلاسها تغییر داده بود ) رسیدند. دراکو هنوز نیامده بود و ناگهان خانم نوریس درست جلوی چشم هایشان ظاهر شد. کمی بعد صدای دراکو را شنیدند که راپورت آنها را به آرگوس فیلچ می داد، درنتیجه دوان دوان به سمت اولین درب نزدیک خود رفتند که قفل بود.

هرمیون:
- الوهومورا!

در باز شد و هرسه داخلش چپیدند و با دیدن سگ سه سر، با وحشت بیرون پریدند و درست روبروی دراکو و فیلچ درآمدند.

یک ربع بعد، دفتر مک گونگال

- شما هر چهارنفرتون تنبیه میشید چون نصفه شب از خوابگاهتون در اومدید بیرون!

درب دفتر مک گونگال از جا کنده شد و دامبلدور با خشن ترین حالت ممکن داخل پرید:
- می دونستم این پسره کله زخمی اومده اینجا برامون دردسر درست کنه. تنبیه این با منه! بدو بیا دفترم ببینم!

یک ساعت بعد - دفتر دامبلدور

- پرفسور چقد دیگه باید بنویسم؟ دستم داره خون میاد!

- تو که هنوز چیزی ننوشتی! فقط یه ساعته داری می نویسی و زخم رو دستت هنوز جا نیفتاده! بازم بنویس: من دیگه نصفه شبا از جام در نمیام

هری قلم پر جادویی وحشتناک را دوباره روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد. دامبلدور با بدجنسی می خندید و با خود فکر کرد: خوب شد این قلم پر رو از دولورس قرض گرفتم! می دونستم با اومدن این پسره یه روز بهش احتیاج پیدا می کنم


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۶ ۲۰:۰۶:۱۳
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۶ ۲۰:۴۸:۵۲


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ جمعه ۶ دی ۱۳۸۷
#18

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
-شوخی میکنی!
نه...جدی میگم.خودش بهم داد.من جوون ترین عضو کوییدیچم!
رون تیکه گوشتی را بزوردر دهان خود فرو کرد و گفت:
بله بله...چه شود!پوز مالفوی رو زمین زدی!

دفتر دامبلدور:
چی...رفتش تو تیم؟شدجوونترین عضو کوییدیچ؟هیچی بدبخت شدیم!اسم رفت تو کتاب رکوردهای هاگوارتز.من دانش آموزانی مثل اسمشو نبر و فیلچ رو اینجا تربیت کردم حالا این یارو اومده تومدرسم.گفتی اسمش چی بود؟
مینروا ابروهای خود را از روی تعجب بالا برد و گفت:
هری پاتره اسمش.تو به ولدمورت افتخار میکنی؟
دامبلدور سرفه خفیفی نمود و سپس با لحنی آمیخته به ترس گفت:
اسمشو نیار...اسمشو نیار...آوردن اسم اون تمام موهای ریشامو سیخ میکنه.
مکگونگال با بیحوصلگی نگاهی به آلبوس نمود و گفت:
پوففف...من نمیدونم تو چت شده!به هر حال الان این پسره رفته تو تیم گریفندور.کاریشم نمیشه کرد.سعی کن هواشو داشته باشی. بعدا بدردمون میخوره.

***
- من تورو دعوت به یک دوئل میکنم پاتر!تو نمیتونی منو ببری.
- من تورو میکشم!من اسمشو نبر رو پیش جدو فامیلاش فرستادم.
مالفوی پوزخندی زد و رو به هری گفت:
امشب میبینمت!دوئلمون امشب،بیرون تو حیاط!
***
صدای خر خر نویل از تخت پشتی بگوش میرسید.هری پرده قرمز رنگ را کنار زد و با نگرانی از شیشه به بیرون نگاه کرد.
- نمیریم؟
صدای رون از پش سرش بزور شنیده شد.هری روی خود را بسوی رون،که با لباس عجیبی در جلوی در ِ خوابگاه گریفیندور ایستاده بود نمود و گفت:
جوراب زنونه برا چی سرت کردی؟این لباسا چین؟
- محکم کارین.یک وقت دیدی مارو ببینن.اینجوری نمیفهمن ما کی هستیم.یکم جوراب بو میده ولی باز خوبه.تو هم سرت کنی بد نیست.حالا زود باش بیا...باید مالفوی رو ادب کنیم.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۶ ۱۹:۱۵:۱۳

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.