هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
یکی از دانش آموزا دستشو بلند میکنه:
-اجازه؟یعنی ماگلا رو میکشیم و میاریم سر کلاس تیکه پاره میکنیم؟

آگوستوس:نه فرزندم!ما هرگز چنین کاری نمیکنیم.بکشیم؟نه!ما اونا رو زنده زنده میاریم.با افسون سکوت ساکتشون میکنیم.من مایلم که شما ببینین وقتی طلسم شکنجه گر رو روشون اجرا میکنم چه اثری روی اعضای داخلیشون میذاره.

بچه ها:

آگوستوس از کلاس خارج میشه.بعد از خروج آگوستوس سه تا از بچه ها میزنن زیر گریه و اعلام میکنن که مامانشونو میخوان!با سرو صدای بچه ها پروفسور دامبلدور وارد کلاس میشه.با دیدن صورت اشک آلود بچه ها میپرسه:
-اینجا چه خبره؟چرا گریه میکنین؟

قبل از اینکه کسی جواب بده دامبلدور متوجه سرو صدای عجیبی از ته کلاس میشه.چوب دستیشو در میاره و آروم آروم بطرف منبع صدا میره.
.
.
.
-بچه اژدها؟!!!کی اینو آورده اینجا؟شماها واقعا...به چه جراتی؟با اجازه کی؟

یکی از اسلایترینی ها دستشو بلند میکنه.
-اجازه.پروفسور پای گفتن از این به بعد میتونیم هر نوع موجود جادویی که میخواییم داشته باشیم و با خودمون به مدرسه بیاریم.تازه،پروفسور پای گفتن ورود به جنگل ممنوعه آزاده و میتونیم اوقات فراغتمون بریم اونجا و تک شاخ شکار کنیم.بعدش پروفسور پای گفتن که...

چند ضربه به در کلاس میخوره و آرگوس فیلچ وارد کلاس میشه.
-پروفسور، دو نفر اومدین میگن بازرسهای جدید وزارتخونه هستن و از این به بعد اینجا میمونن.ظاهرا از دوستان پروفسور پای و پروفسور اسلایترین هم هستن.چون داشتن با هم خوش و بش میکردن.

دامبلدوریه نگاه به بچه اژدها میندازه و یه نگاه به فیلچ:همینو کم داشتیم!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۲ ۱۸:۱۳:۵۵


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۱۱ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹

آمیکوس کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۱ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶
از اليا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 367
آفلاین
سكوت به هاگوارتز برگشت.اما به طور موقت!
صبح روز بعد،موقع صبحانه.دانش آموزان مشغول خوردن بودند كه دو پروفسور شرور وارد شدند.

- اهم...اهم.فرزندان من.به من گوش كنيد.
- ساكت ديگه.پروفسور پاي مي خواد حرف بزنيه.
- ممنونم پروفسور اسلايترين.بله.از اونجايي كه دانش آموزان تحرك لازم رو ندارن و فقط عده ي كمي از اونا در تيم كوييديچ گروهشون عضو هستن.ما تصميم گرفتيم كليه تيم هاي كوييديچ رو منحل و به جاش ورزش هاي مفيدي مثل دوئل تا سر حد مرگ و يا كشتي كج جادوگري رو جايگزين كنيم تا همه بتونن استعدادهاشونو نشون بدن و از اين يك نواختي در بيان.
به زودي مي تونين در كلاس ها ثبت نام كنين.كلاس ها از هفته ي آينده آغاز مي شن.

ملت:

لحظاتي بعد دفتر دامبلدور

- كثافت
- اين ديگه به خاطر چي بود؟
- تو خيلي ... هستيه كه شبا اون اعمال رو انجام مي ديه!
-
- راستي.ما تصميم گرفتيم كه مديريت توسط دانش آموزان انتخاب بشيه.اين يعني آزادي تفكر.
- مي بخشيد.اما من در سر جاي خودم راحتم.
- تو غلط مي كنيه.همين كه گفتيم.
- بله.منو ببخشيد.
- من بايد بريم سر كلاس.تو هم به اون فيلچ بگو يه اطلاعيه بزنيه رو برد كه انتخابات ماه آينده برگزار مي شه.و هر كدوم از دانش آموزا كه بخوان مي تونن كانديد بشين.
-بله

در كلاس ماگل شناسي


-نسل ماگل ها با نسل ما جدايي ژنتيكي داره.اونها در اصل نوعي حيوان پيشرفته هستن.بنابراين هر جا اونارو ديدين بكشين چون به شدت موزي و خطرناك هستن.براي اين كار از طلسم هاي ممنوعه استفاده كنيد.استفاده اين طلسم اخيرا در مقابل ماگل ها آزاد شده.

در ضمن.از اين به بعد نام اين درس به "ماگل شناسي و آزمايشگاه" تغيير پيدا مي كنه.ما هر هفته يه ماگل رو تشريح مكنيم.


ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۲ ۱۰:۱۳:۰۱

تصویر کوچک شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۱:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
ساعت ده همان شب...

آلبوس دامبلدور با شنیدن همهمه ای سراسیمه از اتاقش خارج شد.
-چه خبره؟مرگخوارا حمله کردن؟تامی برگشته؟اگه برگشته بگین برم ردای صورتی خالدارمو بپوشم...

پروفسور مک گونگال با حالتی گیج به دفتر اساتید اشاره کرد.صف بلندی از دانش آموزان در مقابل دفتر اساتید به چشم میخورد.
دامبلدور با عجله دانش آموزان را کنار زد و وارد دفتر شد.پروفسور پای به همراه سالازار پشت میز بزرگی نشسته بودند.

-خب پسرم...تو گفتی میخوای بری کدوم گروه؟
-پروفسور من سال ششم هستم.از رنگ قرمز خوشم نمیاد.چشممو میزنه...اگه ممکنه منو بفرستین هافلپاف.
-بله...بله...دین توماس به هافلپاف میره...نفر بعد!
-پروفسور من نمیخوام گروهمو عوض کنم.ولی از اون دختر اسلیترینیه خوشم میاد.میخواستم بدونم تالار خصوصیشون کجاس؟
-هوم...زیرزمین...زیر دریاچه.رمز ورودشم وزغ سه سره.برو موفق باشی!

پروفسور مک گونگال وحشتزده به میز نزدیک شد.
-پروفسور پای...شما دارین چیکار میکنین؟این خلاف قوانین مدرسس...بچه ها باید تو گروه خودشون بمونن.

سالازار که درحال چرت زدن بود با صدای مینروا از خواب پرید...دستی به ریشش کشید و از لای آن تکه کاغذی بیرون آورد.
-ولی ما مجوز داریم!ایناها!

مک گونگال مجوز را گرفت.

بدینوسیله اعلام میشود که پروفسور پای و پروفسور اسلیترین اجازه دخالت در گروهبندی دانش آموزان هاگوارتز را دارند.

امضا...مورت ولد لرد!


مینروا کمی فکر کرد.
-مورت ولد لرد؟چقدر این اسم آشناس!شاید از دانش آموزان قدیمی ما بوده.خداحفظش کنه.پس در وزارتخونه صاحب مقام و سمت شده...

دامبلدور ضمن تایید حرفهای مک گونگال سعی در متفرق کردن دانش آموزان داشت.
-کافیه دیگه...برین به خوابگاههاتون.تا پنج دقیقه دیگه میخوام همه شما تو تختخوابتون باشین...بچه جون...ردای تو چرا نقره ایه؟ما که گروه نقره ای نداشتیم اینجا!!

دانش آموز مورد اشاره آلبوس، با افتخار به نشان روی ردایش اشاره کرد.
-پروفسور پای دیدن من از هیچکدوم از گروهها خوشم نمیاد.برام یه گروه جدید تاسیس کردن.خودمم ارشدشم!عالیه نه؟

دامبلدور:همه زود برن به خوابگاهاشون!پروفسور پای و پروفسور اسلیترین.شما هم لطفا بساطتونو جمع کنید!

آگوستوس و سالازار دفترهایشان را جمع کردند و از اتاق اساتید خارج شدند.لبخند شیطانی روی لبهایشان نشان میداد که این تازه شروع کارشان است!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۹

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
تالار پذیرایی

بعد از آنکه دانش آموزان سال اول گروهبندی شده و بار دیگر مشخص گردید که هرساله چه مقدار جمعیت خون فاسدان مدرسه افزایش پیدا می کند آلبوس دامبلدور پشت تریبونش رفت و دوباره یکی دیگر از آن سخنرانی های مسخره اش را آغاز کرد .

-به هاگوارتز خوش آمدید!آغاز سال تحصیلی جدید رو بهتون تبریک می گم !
می خواستم در همین ابتدا یه چند نکته رو متذکر بشم .
نکته ی اول این که متاسفانه چند روز پیش استاد درس ماگل شناسی ما به طور عجیبی مصدوم شدن و الآن در سنت مانگو هستن ، از این رو مایلم استاد جدید این درس رو بهتون معرفی کنم .

سپس به سمت آگوستوس برگشت و گفت :

- پرفسور آگوستوس پای .

صدای تشویق پراکنده و بی علاقه ی دانش آموزان بلند شد و پس از چند لحظه خاموش شد .

دامبلدور ادامه داد :

- و اما استاد امسال درس دفاع در برابر جادوی سیاه ما کسی هستش که بعد از مدت ها دوباره به مدرسه ی خودش برگشته ؛پرفسور سالازار اسلایترین .

همین که دامبلدور برای نشان داد او به دانش آموزان برگشت ، سالازار فریاد زد :

- کیه؟ کیــــــــــــه؟! کــــــی بود؟! چرا اینطرف شلوغه این طرف خلوته .

بعد از اینکه سالازار به وسیله ی پرفسورمک گونگال ساکت شد دامبلدور ادامه داد :

- و آخرین نکته ! اون اینه که نکته ای باقی نمونده و بهتره جشن و سرورمون رو شروع کنیم ، آفتابه ، جوزفین و مارمولک !

-کـــــــثافت !!

همه ی سر ها به سمت سالازار برگشت . سالازار ابرویش را با دستش به کناری برد تا بتواند دامبلدور که در جلو ایستاده بود را بهتر ببیند و سپس آن یکی دستش که پر از انگشتر بود بر روی سینه اش قرار داد و گفت :

- ها ! ای در قلبم جا مانده بودیه .

در همین موقع بشقاب ها و جام های طلا پر از غذا و نوشیدنی شدند .
- حـــــــــمله !


چند ساعت بعد-دفتر دامبلدور

-کـــــــــثافت !!

آلبوس کمی عینکش را جابه جا کرد و با لحنی نامعلوم پرسید :

- این هم از تالار جا مونده بود ؟

سالازار اندکی بر روی صندلیش جابه جا گشت و در حالی که مشغول ریختن میوه های ظرف پذیرایی دامبلدور درون کیسه ای بود گفت :

- نخیر ، این به خاطر این بودیه که تو به حرف های من پیرمرد توجه نمی کنیه . هنگامی که من این مدرسه را ساختیَم .

گودریک ، روونا و هلگا از دورن تابلویی واقع در پشت آلبوس یک صدا گفتند : ساختیم .

- بله !! هنگامی که ما این مدرسه را ساختی ایم ،حمام ها مختلط می بودی اند اما امروز دیدیَم که جداگانه می بودیه ، ابله .

- یعنی شما از من می خواید که قانون جدا بودن حمام آقایان و بانوان رو عوض کنم و حمام ها رو مختلط کنم ؟!

- بلی ابله .

- اما...

- دیگر اما نداشتیه ، یا این قانون رو عوض می کنیه یا من از اختیاراتم استفاده می کنیَم و تو را عوض می نماییَم .

-آه ...خدای من


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۹

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
سوژه جدید


برگهای زرد یکی پس از دیگری طعمه چنگال های حریصانه تندباد میشدند و تلاش درختان کهنسال را، در نگهداشتن آخرین نشانه هایشان، بی ثمر می گذاشت و ناجوانمردانه، شلاقوار برگ های نحیف را بر پیکر سرد دیوارهای قلعه می کوباند و زمانی که خردشان میکرد با شادمانی هوهو کنان بقایایشان را بر جاده قدیمی رها می کرد تا تک مسافر آن جاده فرسوده با گامهای سنگینش انها را در قلب یخ زده ی زمین فرو کند.

اما مسافر غریب، بی تفاوت به حوادث اطراف، در حالیکه شنل سیاهرنگش را محکم بدور خود پیچیده بود به درب قلعه رساند. لحظه ای درنگ کرد تا درو برش را خوب بررسی کند. آنگاه چند ضربه محکم به در زد و منتظر ماند.

مدتی طول نکشید که سایه ی پیکری غول مانند، از پشت حصار به چشممش خورد. انقدر منتظر شد تا پیکره به پشت در برسد.

- تو همون... هاگرید، کلید دار و نگهبان مدرسه هستی؟

- و استاد مراقبت از موجودات جادویی، بله و شما کی هستی؟

- آگوستوس پای و استاد جدید... ماگل شناسیم.

- ولی ما که استاد ماگل شناسی داریم!

- داشتید... لااقل تا 5 روز قبل...

- منظورتون چیه؟

- ظاهرا شما بعنوان یه استاد از حال همکاراتون چندان خبری نداری... البته خیلی هم عجیب نیست اگه...

و در ادامه حرفش نگاهی به سر اندر پای هاگرید انداخت، گویی با موجودی عاری از فهم و درک انسانی روبروست.

- استاد قبلی طی یه حادثه... متاسفانه بشدت مجروح شدن و الان توی سنت مانگو بسترین...بنابراین اگه مت.جه منظورم شده باشی باید... درو بیشتر باز کنی تا من بتونم وارد بشم!

هاگرید متعجب و ناراحت از رفتار غیر دوستانه آگوستوس، در را کمی باز کرد تا او وارد قلع شود. و در همین حال زمزمه وار گفت:

- فکر می کردم فقط استاد مبارزه با جادوی سیاه جدید، آدم نجسبیه... اما این یکی که رو دست اون زده! مرلین به دانش اموزای امسال رحم کنه!

دو ساعت بعد دفتر اساتید؛ جلسه توجیهی!

پروفسور مک گونگال بعد از دو سه سرفه کوتاه برای دعوت کردن سایر اساتید به سکوت در ادامه صحبت هایش گفت:

- ... همونطور که گفتم با توجه به حادثه ای که در مورد استاد ماگل شناسی... یعنی دوست عزیزمون افتاده ما امسال با دو استاد جدید، آقایان سالازار اسلیترین و آگوستوس پای به استقبال سال جدید تحصیلی میریم. امیدوارم در کنار هم بتونیم مغز دانش آموزان جدید و قدیممونو پربار و پربارتر کنیم. اوه ... تا یادم نرفته اینو هم اضافه کنم که پروفسور دامبلدور دیشب به من خبر دادند که قراره دو تا بازرس هم در طول ترم از مدرسه بازدید کنن و خب اطلاعات بیشتر رو خودشون حتما به شما خواهند داد. خب فکر کنم زیاد حرف زدم ...پس با مشخص شدن برنامه ها ی جدید دیگه کاری نمونده جز رفتن به تالار پذیرایی برای صرف شام... خواهش می کنم...

در حالیکه اساتید اتاق را ترک می کردند. سالازار به آگوستوس نزدیک شد و زمزمه وار گفت:

- امشب... ساعت 10...

- باشه.

و بدون هیچ حرف اضافه ای هر کدام با گروهی از اساتید راهی تالار پذیرایی شدند.


When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۴ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
همین لحظه دراکو طلسم های مختلفی روانه ی گلگومات کرد ولی این طلسمات بر روی گلگومات هیچ اثری نداشت تا این که دراک در یک راهروی بزرگ پیچید و همه ی اعضای جوخه ی بازجویی جلوی چشمش پدیدار شد.
دراکو یه نگاهی به جوخه بازجویی انداخت: بابا این منم، دراکو مالفوی!
گویل: نه ما باورمون نمیشه، همین الان یکی رفته قصر مالفوی ها میگه من " عله مالفوی " ام، مدرکی چیزی داری؟
دراکو واسه هیجان ماجرا یه تنه از وسط جوخه بازجویی رد میشه
جوخه بازجویی: آی دزد، بگیرینش!
دراکو عصبانی میشه برمیگرده یقه گویل رو میگیره: دزد باباته، چرا جو سازی میکنی؟ بزنمت ؟
که یهو صدایی از ته راهرو شنیده میشه: پسرم، اصیل زاده باش...هیچ وقت خودت کسیو نزن، بیا این عصای منو بگیر، با این بزنش.
دراکو میپره بقل باباش:اوهو اوهو اوهو،به من میگه دزد!
لوسیوس: خوب حالا چی دزدیدی؟نصف نصفا!
گلگومات: این صدای شر شر اب چیه؟ یکی این موضوع رو روشن کنه.
آرگوس لخ لخ کنان از دور پیداش میشه: یکی توی حمام ارشد ها زیادی ارزشی بازی در اورده، مجبور شدم شیلنگ بگیرم، تا شاید پاک بشه. پاک نمیشد لامصب، 2 ساعته دارم می سابم.

لوسیوس: خوب پس ما زحمتو کم میکنیم. بیا پسرم. (توی راه ) بیا دراکو، این هم اون یکی دفترچه خاطرات تحصیلی ریگولوس بلکه،ا ینو بده به هر کی که فکر میکنی مخه! میخام شاگرد اول بشی ها!وگرنه مجبورت میکنم از سری " خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه " 3بار بنویسی.
دراکو: خوب این دفتره دقیقا چطوری کار می کنه؟؟!
لوسیوس: این دفترچه رو به هر کس بدی و توش شروع کنه به نوشتن، میره توی خاطرات ریگولوس و از اونجا میره به تالار اسرار 2، اونجا یه ماهی مرکب عظیم زندگی میکنه که فقط از ریگولوس بلک دستور میگیره.

------ دفتر مدیر
آلبوس: مینروا، بالاخره منظورت رو نگفتی.ولی من رک بگم ها، من هیچ علاقه ای به تو ندارم!


Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸

سهراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۴ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۰:۲۶ شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۹
از خونمون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 58
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد


آلبوس:پس باید دنبال کسی که به بالاترین نمره رو می خواد یعنی یکی از جوخه ی باز جویی بگردیم؟

مینروا:آره ولی کی رو بزاریم که بگرده دنبال یکی از افراد آمبریج؟

آلبوس:من می دونم کی رو بفرستم ...

30 مین بعد


کسی که جلوی دامبلدور بود کسی نبود جز گلگومات

آلبوس:گلگومات تو باید دنبال باود و هستیا بگردی هر وقت پیداشون کردی بیارشون این جا تا ببینیم چی شده

گلگومات:باشه

30 مین بعد

گلگومات داشت در یکی از راهرو های تاریک راه می رفت.صدای شرشر آب در همه جای این راهروی تاریک شنیده می شد گلگومات همینجوری می رفت جلو تا این که صدایی از توی یه راهروی دیگه شنیده می شد.ناگهان از پشت دیوار دراکو مالفوی بیون اومد ولی در یک لحظه غافلگیر شد و به گلگومات چشم دوخت.

گلگومات:تو اینجا چی کار می کنی دراکو؟

دراکو:به تو ربطی داره غول بی شاخ و دم

در همین لحظه دراکو طلسم های مختلفی روانه ی گلگومات کرد ولی این طلسمات بر روی گلگومات هیچ اثری نداشت تا این که دراک در یک راهروی بزرگ پیچید و همه ی اعضای جوخه ی بازجویی جلوی چشمش پدیدار شد و ....

پ.ن:ادامه برای عموم آزاد است.


ویرایش شده توسط گلگومات در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۲۱:۱۱:۰۳
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۲ ۱۷:۱۴:۰۸

تصویر کوچک شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
سوژه جدید!

همانند سال های پیش ، چهار میز طویل سرسرای عمومی برداشته شده و صندلی هایی در سرتاسر سرسرا به صف چیده شده بودند.

بر روی هر یک از صندلی ها دانش آموزی نشسته بود. بعضی از آن ها به دنبال امدادی الهی ، زیر چشمی به دیگران نگاه میکردند و عده ای دیگر از فرط فشار برای یادآوری جواب سوال سرخ شده و عصبانی به نظر میرسیدند.

روز بعد:

دانش آموزان برای گرفتن نتایج امتحانات خود در سرسرا گرد هم آمده بودند.

پروفسور مک گونگال ، طومار بلند بالایی را در دست داشت و با آوردن نام هر دانش آموز ، نتیجه را به دستش میداد.

بالاخره نوبت به دانش آموزی که بالاترین نمره را گرفته بود فرا رسید. پروفسور مک گونگال گفت: و حالا برترین نمره ، دوشیزه باود.

مک گونگال با دستانش عینکش را صاف کرد و بعد از برانداز کردن دانش آموزان گفت: دوشیزه باود؟ کسی دوشیزه باود رو ندیده؟

همه به اطراف خود نگاهی انداختند و با سر پاسخ منفی دادند. مک گونگال با بی حوصلگی گفت: حتما یادش رفته بیاد. دوشیزه پاتر ، هر وقت باود رو دیدی نتیجه نمره ش رو بهش بده.

عصر همان روز:

دانش آموزان برای امتحان بعدی ، بار دیگر در سرسرا بر روی صندلی ها نشسته بودند. اما مری باود در بین آن ها مشاهده نمیشد.

کاساندرا سقلمبه ای به برودریک زد و گفت: مری باود هنوزم نیومده عجیـ...

اما با پخش شدن ورقه های امتحان ، سرسرا دوباره به سکوت فرو رفت.

روز بعد:

مک گونگال با تعجب به بچه ها نگاهی انداخت و بار دیگر نام هستیا جونز را بلند خواند. اما او نیز نبود!

چند روز بعد ، دفتر دامبلدور:

دامبلدور با آرامش خاصی گفت: مینروا نگرانی نداره. شاید از قبل خودشون حدس میزدن نمره ی بهتری میگیرن و نخواستن بیان.

- اما آلبوس تا الان چهار تا از بچه ها غیب شدن. دقیقا همون کسایی بودن که بالاترین نمره رو آوردن. این چیز تورو مشکوک نمیکنه؟

- منظورت اینه که ...؟

- متاسفانه فکر کنم همینه.




Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
تالار گریفندور:

- بهت میگم محکم تر مونتی! محکم تر!

مونتی با ناراحتی به بلا نگاهی کرد و گفت:
- اما من که بیلو تو زمین نمی کوبم بلا! این تخت خواب دامبلدوره! تقریبا" با خاک یکسان شد! دیگه چی رو بکوبم؟

بلا بی توجه به مونتی به طرف مورفین رفت. مورفین که با چای نباتش مشغول بود و متوجه بلا نشده بود، زیر لب آوازی می خواند:
- تامی تامی تامی! ببین کردی مارو بیچاری! این چه ماموریتی بود آخی! چی کنیم ما از دست تو تامی! تامی تامی تامی!

- این چه شعریه داری می خونی؟

مورفین که تازه متوجه بلا شده بود، چای نباتش را پنهان کرد و نیشخندی زد.
- دایی ژوون خودم شاختمش! خوبه؟ گفتم دو بیت شعر بخونیم دلمون وا شه!

- لازم نکرده شعر بخونی مورفین! ما الان کار مهم تری...

در همین لحظه صدایی صحبت بلاتریکس را قطع کرد.
- هی یه چیزی پیدا کردم!

همه ی چشم ها به طرف مورگانا چرخید. مورگانا پیروزمندانه مقابل تندیس هری پاتر ایستاده و دست هایش را به کمر زد.
- نمی بینین؟ شمشیر تو دستای مجسمه ی پاتره! هرچه زودتر بازش کنید. این افتخار نصیب من شد. اوه ارباب خیلی خوشحال میشه که از بین این همه مرگخوار، یه مرگخواری که واقعا" لیاقت و شجاعت بالایی داره، شمشیر گودریک رو پیدا کرده!

بلاتریکس با دقت به شمشیری که در دستان تندیس بود خیره شد و سپس آهی کشید:
- مورگانا! بیخود داد و بیداد نکن. این شمشیر، شمشیر اصلی نیست. یک بدله ...فقط برای این که تندیس رو کامل تر نشون بده!

مورگانا با ناامیدی ساکت شد و مونتگمری با خوشحالی به طرف تندیس دوید و در یک ثانیه شمشیر بدل را از تندیس جدا کرد. سپس آن را کنار بیلش گذاشت و با خوشحالی گفت:
- این همه مدت توی تالار گریف بودم، می دونستم شمشیر بدلیه و شمشیر اصلی جایی پنهان شده که فقط دو سه نفر ازش خبر دارن، اما هیچ وقت جرات نکردم که این شمشیر بدلی رو به عنوان بیل دومم از تندیس جدا کنم! اما حالا من یک بیل جدید دارم که بیل اولیم رو از تنهایی در بیاره!


بلاتریکس که به نظر می رسید فکری به ذهنش رسیده است، دستش را بالا آورد و مونتی را ساکت کرد. سپس لبخندی زد و با هیجان گفت:
- نه مونتی! ممکنه شمشیرو پیدا نکنیم. اون موقع میشیم که...خب ...ما که نمی تونیم دست خالی برگردیم، می تونیم؟ منظورم اینه که شاید مجبور بشیم این شمشیر بدلی رو به جای شمشیر اصلی برای ارباب ببریم!

مرگخواران:
-

بارتی جیغ کوتاهی کشید:
- چــــی؟ سر بابایی منو گول بمالید؟ بابایی من خیلی باهوشه و خیلی زود می فهمه شماها می خواین سرشو گول بمالید.

- بله. در این که ارباب خیلی باهوش و دوست داشتنیه، شکی نیست! اما اگه تو حرفی نزنی ارباب متوجه نمیشه. فهمیدی بچه؟

بارتی بغض کرد و گوشه ای نشست و مرگخواران با خوشحالی دست از جستجو برداشتند و به طرف اتاق های تالار هجوم بردند تا هرچیزی که نظرشان را جلب کرد، با خود ببرند!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۰۸ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
خلاصه سوژه تاکنون:

تابلوی های ورودی اسلیترین و گریفیندور عوض میشه و همه خیلی تعجب میکنن. بعد طی یک جلسه معلوم میشه کار پرسی بوده تا بتونه به همگروهی هاش(مرگخوارا)کمک کنه تا شمشیر گرفیندور رو بردان. اما مرگخوارایی که وارد تالار گریف میشن متوجه میشن که شمشیر نیست. و به شدت به دنبالش هستن.

اگه پست قبل رو بخونید که نیازه حتما بخونید، چون من خلاصه رو تا قبل از اون گفتم. متوجه همه ماجرا میشید.


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.