هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

- مسافرین محترم! تقاضا میشود کمربندهای خود رابسته واز جای خود بلند نشوید.
- بلند نشویم؟ مگه میخواد چکار کنه؟

اعضای تیم کوییدیچ هارپی هالی هد به هم نگاه کردند. قانع کردن جینی ویزلی برای اینکه کاری را انجام ندهد، سخت به نظر می رسید.گویندالین نگاهی به ولمای، مهاجم تیمش انداخته و خودش را به خواب زد. ولمای هم در عوض، طوری با خشم به او نگاه کرد که انگار بدش نمی آمد چیز ی را بر سر دختر عمویش بکوبد. اما به هر حال، چاره ای نداشت جز اینکه به طرف جینی بچرخد.

- ببین ویزلی ما الان سوار یه وسیله ماگلی هستیم.برای یه بازی دوستانه. و چون ما بودیم که برای بازی دعوت شدیم، باید به خواسته دوستای آمریکایی مون گوش میکردیم. پس با وسیله ای اومدیم که اونا خواستن. پس غر نزن و اون کوفتی رو گره بزن.

گوناگ جونز در حالی که سعی می کرد خنده خود را مخفی کند، گفت:
- عصبانیت تو خانواده شما ارثیه؟

گویندالین با چشم های بسته گفت:
- کجای من عصبانیه؟

بعد ناگهان صاف نشست و گفت:
- هی! من خواب بودم!

دختران تیم کوییدیچ که همه نزدیک یکدیگر نشسته و شاهد تمام صحبت ها بودند، به خنده افتادند. خود گویندالین هم از خنده سرخ شده بود.
- اگه... کسی... چیزی... بفهمه....

نتوانست حرفش را تمام کند و بلند بلند خندید.وقتی از پله های هواپیما پایین می آمدند، همچنان خنده به لب داشتند. او متوجه شد که دستیار مربی تیم ستاره های آمریکا به استقبالشان آمده است.

- پرواز خوبی داشتید؟

صدای خنده دخترها مجددا به هوا رفت.
- بله خانم! ممنون!
.
.
.
.
- ببخشید اینجا کجاست؟
- رودخانه می سی سی پی! ما اکثر بازی های دوستانه مون رو در زمین های جنگل اشلی برگذار می کنیم. و برای اینکه برای شما راحت باشه، محل سکونتتون نزدیک استادیومه!

اعضای تیم چیزی برای گفتن نداشتند. خانه دارای پنج اتاق و یک لابی و سه حمام بود. و بازیکنان تصمیم گرفتند، به پنج دسته دو نفری تقسیم شوند. گویندالین و ولمای اتاق زیر شیروانی را برای سکونت انتخاب کردند.
.
.
.
چیزی نمانده بود از پنجره پایین بیافتد. فورا خودش را عقب کشیده و از تراس کوچک فاصله گرفت.

- الین؟

نفس نفس نمیزد. اما تنفسش کوتاه شده بود. تند و کوتاه!
- خوبم سیخو!
- دقیقا داشتی چکار می کردی؟
- تماشا... نه ینی منظورم اینه که، خب هوا خیلی خوبه! آدم دلش میخواد پرواز کنه!
- پرواز یا خودکشی؟

گویندالین موهایش را عقب زد.
- نمیدونم.بی خیال.

نیشخندی روی لبش نشانده و روی تخت رها شد.
.
.
.
- سرورم؟

ولدمورت به او نگاه نکرد. در واقع به دست های خودش خیره شده بود. گویندالین هم به دست های سپید اربابش خیره شده بود.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که گویندالین حس کرد اربابش به جلو خیز برداشته. دست سفید، می رفت تا گلوی او را بگیرد. آنقدر ناگهانی که نتوانست کمک بخواهد... فریاد بزند یا کار دیگری بکند. تنها صداهای نامفهومی از گلویش خارج می شد.ناگهان چشم هایش را بست.
در واقع باید گفت چشمش را باز کرد. وقتی در خواب چشمش را بست، از خواب پرید. اما هنوز وحشت زده بود و هنوز نمیتوانست نفس بکشد.
نور سفیدی جلوی چشمش را گرفت. و کم کم هوای خنک به مشامش رسید.

- دیوونه شدی؟ برای چی پنجره رو باز نگه داشتی.

سرفه های ممتدش کم کم ارام شد.
- میخواستم... هوا...

ولمای یک لیوان آب به او داد.
- هوا؟ زده به سرت؟ آگهی پوشه مرگ رو جلوی در خونه ندیدی؟

آهسته آب را نوشید و با صدایی گرفته گفت:
- پوشه مرگ؟
- اره هشدار داده بودند هیچ دری رو بدون طلسم امنیتی باز نذاریم. شانس اوردی که اومدم آیپدمو بردارم. بهم مدیونی الین! قیافه ات زیر پوشه مرگ عین آرسینوسِ بدون ماسک شده بود. اونا دیگه چی بود می گفتی؟ ابراب؟ ربوب؟
- هی بسه! می تونستی به جای خندیدن زودتر نجاتش بدی. و اربابم مسخره نکن. وگرنه سیخامو می کنم تو چشات

گویندالین مِن مِن کرد.
- باید از خونه ریدل خبر بگیرم!

تپش قلب شدیدی گرفته بود.


ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۳ ۱۶:۰۹:۵۶
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۳ ۱۶:۱۲:۴۱
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۳ ۱۶:۲۰:۲۸

تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۸:۴۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۹:۱۵:۰۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 733
آفلاین
نقل قول:
نزديک يک ساعت بعد از نيمه شب بود که خواب آلوده شدم و در همان وقت صداي خش خش از فاصله ي نزديکم به گوشم رسيد با اين تصور که آن صدا صدايي جز خش خش برگ درختان نيست در رختخوابم غلتي زدم و پشتم را به پنجره کردم. آن گاه چشمم به چيزي افتاد که مثل سايه ي سياهه بي شکلي بود که در زير در اتاقم تکان مي خورد. بي حرکت ماندم و در حالت خواب آلودگي کوشيدم حدس بزنم در اتاقي که تنها با نور مهتاب روشن شده اين سايه چه چيزي مي تواند باشد.بي ترديد بي حرکتي من باعث شد مرگ پوشه گمان کند قربانياش در خواب به سر ميبرد. درکمال ترس و وحشت متتوجه شدم که آن سايه از تخت بالا مي خزد و لحظه اي بعد وزن اندکش را بر روي پاهايم احساس کردم. درست مانند شنل سياهي بود که موج مي زد و به سمت من جلو مي لغزيد. وقتي رطوبت بدن آن را بر چانه ام حس کردم از ترس خشکم زده بود اما بلافاصله با يک حرکت بلند شدم و در رخت خواب نشستم. باتلاش و تقلاي وصف ناپزيري مي کوشيد مرا خفه کند...


رون که دیگر بیش از حد معمول، به کتاب خیره شده بود، با اینکه بیش از نصف زندگی نامه را نخوانده بود، آن را به گوشه ای پرتاب کرد که مطمئن بود نفر بعدی یعنی هرمیون، آن را بر خواهد داشت! به نظرش همه ی نوشته های فلاويس بلبي چیزی جز اراجیف نبود! اراجیف هایی که فقط هرمیون قادر به فهمیدن آنها بود و بس!

-رون؟
-ها؟
-تکلیف موجودات جادوییی تو نوشتی؟
-نه
-بعد اینجا پلاس شدی که چی؟
-ول کن دیگه آرسی. بقیه می نویسن. من که بنویسم و ننویسم هم فرقی نمی کنه در هر دو صورت امتیازم صفره بذار حداقل اینجوری شیک تره که فکر کنن تایمم پر بوده و نتونستم شرکت کنم تا اینکه منو یه کودن تمام عیار فرض کنن.
-

رون که این فرمت آرسینوس جیگر، ناظر انجمن گریف، را بار ها و بارها دیده بود، می دانست در صورت ایجاد وقفه در پرداختن به انجام تکالیف، با آن روی آرسینوس مواجه خواهد شد که زیاد دلچسب و خوشایند نخواهد بود!
آرسینوس با قدم های محکم و ضربه زننده به زمین، از تالار خارج شد و رون نیز به سختی در حالی که زیر لب غرولند می کرد، از جا برخاست تا کتاب زندگی نامه ی فلاويس بلبي را بار دیگر بردارد بلکه بتواند چیزی بنویسد. وقتی کتاب زندگی نامه ی فلاويس بلبي را آنقدر دور پرتاب می کرد، هرگز فکر نمی کرد که ممکن است خود او مجبور شود آن را بردارد و برای همین بار ها و بارها خود را نفرین کرد.
-آخه کی حرفای این دیوانه رو باور می کنه که من باور کنم؟
-اما پروفسور حتما باور کرده که داره به ما تدریس میکنه ما هم پس باید باور کنیم!
-البته که باور کرده چون اونم یه روان پریشی مثل فلاويس بلبيه!
-رون!

رون که دیگر به این حضور ناگهانی هرمیون در مکان های مختلف عادت کرده بود، رون اینکه سرش را برگرداند تا چهره ی خشمگین هرمیون را در زمان تعصب بر دبیری ببیند، سعی کرد ان را بیشتر تصور کند زیرا می دانست خیره شدن به چهره ی خشمگین هرمیون اخر و عاقبت خوشی نخواهد داشت!
-اه! هرمیون تو چی نوشتی؟ برو تکلیفتو بیار منم یه چیزی بنویسم هیچی به مخم نمیرسه!
رون که برای بار صدم به کتاب نگاه می کرد، باز هم حاضر نبود که متن آن را بخواند و برای همین بالاخره به سوی هرمیون باز گشت تا شاید با نگاه های ملتمسانه هرمیون را راضی به کمک بکند اما هرمیون آنجا نبود!
شانه ای بالا انداخت و دوباره به کتاب خاک خورده، چشم دوخت. آنقدر چشم دوخت تا اینکه دیگر حتی قدرت تحرک نیز نداشت و انگار در جای خود میخکوب شده است. این اوضاع رون در نوشتن همه ی تکلیف ها بود!
با اینکه بارها و بارها احساس کرد که سایه ای در پشتش در جریان است، اما تلاش کرد که بر نگردد تا گردنش که مدتها در حالت سکون در آمده بود، به درد نیاید اما سایه، سایه ی یک گریفیندوری نبود!

در حالی که رون برای چندمین بارتلاش می کرد تا جمله ای از کتاب ر ا بخواند، سایه چرخی زد و در مقابل رون قرار گرفت و آنجا بود که رون متوجه فاجعه شد اما دیگر کار از کار گذشته بود!

مرگ پوشه به سمت رون هجوم آورد و رون در اخرین لحظه توانست چوب دستی خود را بیرون بکشد اما نمی دانست که باید چیکار کند! حافظه اش آنقدر بد بود که حتی قادر به به خاطر آوردن حتی جمله ای از متنی را که خوانده بود، نبود! این در حالی بود که مرگ پوشه با سرعت نور به سمت او یورش می آورد و رون می دانست که باید دار فانی را بخواند.
باید چیکار می کرد؟ حتی طلسمی را هم بلد نبود. در همه ی طلسم ها آنقدر ضعیف بود که عملا انگار کاری انجام نمی شد. بجز طلسمی که هری در دوران اموزشی دور از چشم آمبریج به او یاد داده بود با این حال می دانست که آن طلسم در اینجا هیچ کاربردی نخواهد داشت.

مرگ پوشه مدام نزدیک تر و نزدیک تر میشد و ثانیه ها در حکم دقیقه ها و یا حتی ساعت ها می گذشتند و رون دیگر برای مرگ آماده شده بود.

در آخرین لحظان رون فقط به این فکر میکرد که یعنی بدون هیچ تقلایی باید بمیرد؟ آیا آیندگان اورا برای عدم تقلا کردن سرزنش خواهند کرد؟ نباید اینگونه باشد حتی اگر طلسمش هم کار نکند باید آن را انجام دهد در نتیجه...
-اکسپکتوپاترونام.

و در آخرین لحظات چشمانش را بست تا عدم کارکرد طلسمش را نبیند.

اما چیز غیر قابل باوری وجود داشت! رون حس میکرد که هنوز زنده است! ذره ای لای چشمانش را که از فشار زیاد به یکدیگر درد گرفته بود باز کرد و با ترس و لرز به اطراف نگاه کرد. مرگ پوشه نبود! او رفته بود و این یعنی رون پیروز شده بود؟


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۸:۱۳:۴۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱:۳۹ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
- یعنی کشتمش هافلی ای که رو بیدار شه منو از خواب! ناظری و فشار میاد به کَپتن خو.

خب شاید شما چیزی از صحبت های رز دستگیرتان نشده باشد اما جمعیت هافلپافی سه سال آزگار و سخت را با ویبره ی های بیشمارش و جمله بندی ناقصش زیر سقف های پایین آوردش سر کرده بودند و الان، نه خیلی خوب ولی بهتر از شما صحبت هایش را می فهمیدند.

- لازمه ی ناظر خوب، خواب خوشه که با زود خوابیدن به دست میاد.

رودولف با اتمام این جمله به هافلپافی خواب تخت کناری نگاهی کرد ، اگر سوزان در طول ترم بیشتر می خوابید الان مجبور نبود این قدر بخوابد.

- رودولف و رز و سوزان یکی تون معجون ها رو شرکت کنه و یکی تون هم کلاس مراقبت ها رو ساعت شیش بره.
- مگه آخه هیپوگریف اون وقت مورینگ سر کلاس؟ عه خوب مدیر هاگ مثلا یه بکن اعتراضی.

رز با بالا انداختن برگی از خوابگاه مختلط هافلپاف خارج شد تا با منو بازی هم ساعت کلاس را عوض کند و هم چند نمره ای به هافل اضافه. با رفتن رودولف به دنبال سامر بایِ تازه وارد برای برگذاری تور اختصاصی ساحرگان هافلپاف، رز زلر درجه ی کولر را ته آخر زیاد کرد و زیر پتویش خزید.

- ای جان ایز دت سامر!

مرگ پوشه ی کمین کرده درزیر تخت رو به روی رز یعنی تخت اون یکی رز، با حداکثر پوکر فیسی ای که یک مرگ پوشه در توان دارد، ابتدا به کولر روی دور تند، بعد به پتو و در آخر به رز نگاه کرد. البته برای او مهم نبود که غذایش یکم عجیب غریب باشد مهم این بود که باشد و قشنگ باشد و گل و گیاه باشد و تا حد امکان نزدیک به آب و هوای استوا باشد.

متاسفانه هیچ یک از هافلپافی های بیدار در خوابگاه نبودند تا با شنیدن مهمات و الزامات پوشه مرگ به رز و جمله بندی هایش امیدوار شوند. حداقل که رز از غذا به خانه نمی رسید. ولی مرگ پوشه داستان متفاوتی بود.

او تخت چوب استوایی رز و ریشه ها و برگ های ریخته شده ی کنارش را توی این تالار خشکیده بهترین مکان می دانست و به همین خاطر خیالش از خانه و کاشانه راحتِ راحت بود. حالا او غذا می خواست، غذایی که جلویش در خواب هفت ناظریت بود.

- اممم. بالش عزیزمـــــــــم!

در آن تاریکی خوابگاه حتی اگر دو دختر بیدار هم می بودند امکان نداشت شنل متحرک در هوا را مشاهده کنند. اگر هم که بر فرض بیدار می بودند و مشاهده می کردند، این به نظرشان یکی دیگر از شوخی های جا مانده ی پیوز می رسید. مرگ پوشه از استتار خودش در آمد، غذایش آماده بود و او گشنه تر از آنی که بتواند حتی ثانیه ی دیگری منتظر بماند.

- نعععع! به من نداره انی ربطی. همه ش هس کار رز دیگه. اصلا من نیستم ناظر.

مرگ پوشه با شنیدن این جمله خیال کرد که غذایش بیدار شده و درون خانه ی جدیدش میان گل های اون یکی رز پرید. مدتی بعد دوباره زور گرسنگی شنل متحرک را از زیر تخت بیرون آورد که مصادف شد با ادامه ی کابوس رز:

- من؟ خراب منکردم هافل رو با دستای خودم؟ آرشیو ش رفت بر باد هم؟ زیر تقصیر سر منه اینا همه؟

که دوباره با جهیدن شنل و مچاله شدنش زیر تخت به همراه شد. بعد از چند تکرار دیگر این وقایع، شنل متحرک دریافت که از اون موقع تا حالا سر کار بوده زیرا که رز اصلا بیدار نبوده و هذیان در خواب می گفته است. شنل متحرک پوکر فیس تر از ابتدا این بار با شنیدن یکی دیگر از جملات نامفهوم رز فرار نکرد، بلکه سعی کرد نزدیک تر شود.

- زیر رزه سر همه این تقصیرا. همه سیاهی ها مال رودولف.

مرگ پوشه به هر حال یک شنل متحرک بود و دشمن یک شنل متحرک کولر روی دور تند باشد که بسیار سرد باشد و خشن باشد و دور کننده ی خووب شنل های متحرک باشد.

مرگ پوشه این بار با دقت بیشتری حمله را آغاز کرد. اول درجه ی کولر را از پنج به صفر تغییر داد بعد آماده بالای سر رز ایستاد. قبل از اینکه حمله شروع شود ، غذا بیدار شد. برخلاف چندین بار قبل این بار واقعی بود.

- کشتمت من که خاموش می زنی اون تسترال گرم کنو! د آخه هست چی مشکلت با ناظر به این بیوتیفولی! روشنش کن اون ننه سیریوس تسترال زده ی هیپوگریف رو.

شنل متحرک تا حالا تنها عکس العملی ندیده بین غذاهایش همین بود که به لطف رز دیده شد و صد البته نپسندیده. لحن دختر به قدری قانع کننده بود که شنل متحرک، دشمنش را بیدار کند.

- نمی دونم کی هستی و چی هستی ولی... یه روز پیدات می کنم اگه یه دور دیگه منو بیدار کنی تسترال مادر سیریوس هیپوگریف مرگ پوشه!

خب حداقلش آخرین فحش رز درست در آمد و شنل متحرک تصمیم گرفت غذای کمتر عجیبی پیدا کند و این ناظر فلک زده را به حال خود گذاشت و رفت. همه چیز که تمام باشد، باشد که وزرات نباشد ولی زوپس باشد و نمره هم باشد.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۱ ۱:۴۴:۳۶




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶

سامربایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۳ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۱ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶
از عمت چه خبر؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)





-بعد منم دستمو کشیدم لب لیوان آبش و تبدیل به شراب قرمز شد...


جمعیت حاضر در کافه ی پادی، هیجان زده، مست و بی توجه به زمان، گوش سپرده بودند به داستان نامتعارف دخترک مو طلایی. سامر اما درحالی که پاهایش از لبه کانتر بار آویزان بود و سکوت عمدی را با لبخندی پهن پر می کرد، چیزی از چشمانش پنهان نمی ماند. توجهش همزمان بین ساعت، لیوان های خالی که بدون درخواست مجدد مشتری پر می شد و البته فراز و فرود صدایش لا به لای کلماتی که برای توصیف فیلم اکران شده در سینمای مشنگ زادگان انتخاب می کرد تا خاطره ای واقعی به نظر برسد، تقسیم شده بود.



صاحب کافه اما با نگرانی، چشمی بر در داشت و دیگری بر ساعت. کافه چی تازه واردش با آن ظاهر فریبنده و لبخند همیشگی، بسیار سود آور می نمود اما دخترک برای او هم خطرناک به نظر می رسید. درست به یاد نمی آورد که چطور شب قبل حاضر به پذیرش برپایی مراسم امشب شده بود اما به هر حال پای رضایت نامه را امضا کرده و دیگر راه برگشتی نداشت.
- ولی من دستم رو گذاشتم رو دستش و ازش پرسیدم: به نظرت کجا بمیریم تا گل های زیباتری روییده شه؟



و ساعت شماته دار انتهای سرسرا با سه زنگ کوتاه و ملایم، دوازده شب را اعلام کرد. سامر نگاهی به جمعیت حاضر در سالن انداخت؛ به حد کفاف نوشیده بودند. حتی صدای خر و پف بلند عده ای به گوش می رسید و دیگر وقتش بود که سایرین نیز به جمع آنها بپیوندند.
- نظرتون راجب یه نوشیدنی مجانی به حساب کافه چیه؟


جمعیت لیوان های خود را بلند کردند و صداهای نامفهومی فضا را پر کرد. سامر بشکنی زد و لیوان ها مملو از نوشیدنی معطر و نامشخص شد. لیوان خود را برداشت و با همان لبخند پهن گفت:
-به سلامتی!
- به سلامتی!



و حاضرین بی اختیار تا جرعه ی آخر لیوان ها را سر کشیدند و یکی پس از دیگری بی هوش شدند. مادام پادی هوا را با وحشت به درون کشید و درحالی که به دیوار انتهایی بار تکیه داد بود سعی داشت غش نکند. سامر اما راضی به نظر می رسید گرچه دیگر خبری از آن لبخند تصنعی نبود.



از کانتر پایین پرید و به سمت در ورودی رفت. با چرخاندن آن روی پاشنه، سوز سرما شتابان به درون هجوم آورد.



محوطه ی بیرونی فاقد چراغ بود. سامر مصمم به تاریکی خیره ماند تا آنکه پیکره های شبح مانند، معلق و شنل پوش را دید. سپس با صدای رسا شروع به صحبت کرد.
-طبق قرارمون، چهل مرد بالای سی سال و بی خانواده.



سکوت مدتی برقرار بود تا آنکه یکی از مرگ پوشه ها با کیسه ای مشکی جلو آمد و آن را جلوی پای دخترک انداخت. سامر کیسه را برداشت. محتویاتش لبخند رضایت بخشی روی صورت بی روح او ایجاد کرد. رو به داخل کافه گفت:
- همه چی مرتبه خانم. لطفا بیاین بیرون.




مادام پادی با عرق سرد به دیوار بار تکیه کرده بود و نمی توانست حرکت کند. سامر نگاهی به او انداخت. پیرزنِ اسکروچ مانند، رنگش به سفیدی گچ در آمده بود. نمی خواست لذت تماشای این منظره را انکار کند پس لبخندش را حفظ کرد.
- میبینید که سرقرارشون هستن. تو این کیسه هزار گالیون شماست پس لطفا بیاید بیرون تا بتونن قبل از طلوع آفتاب جشنشون رو تموم کنن.




هزار گالیون عدد مناسبی برای به حرکت در آوردن زانوهای پیرزن به نظر می رسید چرا که سرانجام از دیواره جدا شد و به سمت درب خروجی قدم برداشت.




سامر بیرون رفت. مادام پادی در حالی که جرات نگاه کردن به مشتری های جدید را نداشت، سرش را پایین انداخت و او را دنبال کرد. مرگ پوشه ها به سمت کافه خیز برداشتند و با ورودشان نور درون سالن خاموش شد.




مادام پادی مانند بید می لرزید. می دانست که فردا صبح، زمانی که برای باز کردن کافه بر میگشت، چیزی که یادآور اتفاق امشب باشد به جا نخواهد بود اما نمی توانست تصوراتش را مهار کند.




اکنون نور ماه کوچه را روشن می کرد. سامر دستش را درون کیسه ی سیاه برد و کیف کوچکی بیرون آورد، سپس کیسه و سایر محتویات را سمت مادام پادی گرفت. پیر زن با دست های لرزان به بررسی کیسه پرداخت. سکه های طلایی رنگ زیر نور ماه می درخشیدند.
- از کجا می دونی اینا هزارگالیونه؟
- مرگ پوشه ها پول به چه دردشون می خوره که بخوان نگهش دارن؟
- تو اون کیف چیه؟
- سهم من.


و با نگاهی سرد از پیرزن رو برگرداند و سمت انتهای کوچه رفت.


ویرایش شده توسط سامربای در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۱ ۱۲:۲۸:۰۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۶

جیسون ساموئلزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۱:۰۶ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 234
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

- کانگورو! کانگورو!

باز هم جیسون و باز هم یک مسافرت دیگه. اینبار به استرالیا برای دیدن کانگورو. راهنما شروع به صحبت کرد:
- این کانگورو اسمش کانگوروی قرمزه. خیلی گولاخه. اگه بهتون لگد بزنه از 206 تا استخونتون 207 تاش میشکن!
- بله بله شما درست میفرمایید.

اما جیسون به حرف های راهنما هیچ توجهی نمیکرد و از کانگورو ها عکس میگرفت. پس از مدتی جیسون خمیازه کشید. بعد یه خمیازه دیگه و بعد یکی دیگه. بعد از اینکه هنگام خمیازه کشیدن چهار پنج تا مگس و پشه رو خورد گفت:
- دیگه خسته شدم...وقت آنتراکه!

مرگ پوشه ای چند متر اونور تر و پشت بوته ها نیشخند زد.

1 ساعت بعد - هتل:

جیسون در هتل رو باز کرد و وارد اتاقش شد. غافل از اینکه مرگ پوشه های با ترفند های Spy وارد اتاقش شده بود. اتاقش کوچیک بود. یه تخت داشت، یه تلویزیون و یه دستشویی. مرگ پوشه به سرعت و بدون اینکه جیسون بفهمه رفت و زیر تخت قایم شد.
جیسون نشست روی تخت و تلویزیون رو روشن کرد. مرگ پوشه فکر میکرد داره به هدفش نزدیک میشه اما، شتر در خواب بیند پنبه دانه!

چند ساعت بعد:

مرگ پوشه دیگه داشت خسته میشد و چیزی نمونده بود که بره کلشو بکوبونه به دیوار. چند ساعت گذشته بود، جیسون هنوز هم در حال تلویزیون نگاه کردن بود و حتی بعد از دیدن فیلم های گشت 2 و خوب، بد، جلف هنوز هم از رو نرفته بود. تلویزیون دیدن از سرگرمی های جیسون بود.
- خب...اینم تموم شد. حالا بشینیم خندوانه نگاه کنیم.

مرگ پوشه دیگه جوش آورد و از زیر تخت اومد بیرون.
- پنج شیش ساعته منتظرم بخوابی! هنوزم نخوابیدی! دِ بگیر بکپ دیگه! ... حالا کی میخوابی؟
- ام...تا...تازه میخواستم برم صخره‌ی آیرز رو ببینم...بعدشم برم دیواره‌ی بزرگ مرجانی غواصی کنم. کارتون در جستجوی نمو رو دیدی؟ این صخره تو اون کارتون هم بـ...
- مــرلــیــن بــه دادم بــرســه!

مرگ پوشه این دیالوگ رو گفت و به قصد فرار از دست جیسون، به سرعت هتل رو ترک کرد.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶

پیوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ جمعه ۱۵ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۳۸ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
ارشد گریفیندور

-هوی آرسینوس، لباساتو جمع کن دیه بابامو دراوردی تو.
-به کدام سو میری تو؟ دارم میام دیگه.

همه جادو کاران پیشکسوت گریفیندوری به صف بودند تا ناظم کثیر الشانشان از اتاق خود تشریف فرما شوند و سوار بر قطار دودو چیچی کنان از آن مدرسه منحوس و ملعون فاصله ای گیرند تا شبی در جنگل های "آما ژووون" استراحت کرده و به بیناموسی بپردازند.

پیوز از آنجایی که میدانست آرسینوس علاقه ی شدیدی به دیالوگ "وای حالا چی بپوشم؟" دارد، وقت را تلف نکرد و چونان بزی سرکشیده از جنگل های غولازعاژووون تپه وارد اتاق شد و آرسینوس رو در حال کشیدن گل دستگیر نمود. (منظور از این گلاس که رو کاغذی مشنگی طراحی میکننه. )
-عمو پیوز ببین جشنگ شده؟

همانطور که میدانید موجود جامدِ روح مانند خَز پسند بسیار زودرنج و زود عصبی شونده میباشد پس از دیدن این صحنات خودداری میکنیم و میریم سر کارو زندگی خودمون.


کیم کارداشیان دقیقه بعد...

-خوب دانش آموزان مریض، امروز اینجا جمع شدیم تا ظهور مبارک خود را به جنگل های آما ژووون اعلام کنیم. متاسفانه قطار وسط راه ری استارت کرده و چون شما سن بالای 17 سال دارید میتونیم با هم آپارات کنیم اونجا.

آرسینوس با کمی مکث و نگاهی به چشمان پر رمزو راز گریفیندوری ها متوجه شد که آنان چنان تمایلی به آپارات ندارند و کمرشان خیلی درد میکند و...

10 دقیقه بعد، خیابان های لندن...

-اده کول باشوا! این قطار شوالیه کدوم گوریه؟

هری پاتر که تازه زبان شیرین ترکی را یاد گرفته بود، (فقط فحشاش. ) با فحاشی به اتوبوس شوالیه هی چوب خود را به یاد ترول سال اول مدرسه درون دماغش میکرد و آن را تمیز میساخت.

-اوناهاش اتوبوس شوالیه!

اتوبوس شوالیه با سرعت هرچه تمام تر به آنان رسید و رو ب روی آنان ایستاد. ملت گریفیندوری که هنوز صدای کفش های مزخرف استاد کلاس مراقبت از موجودات جادووییشان درون گوششان "تلق تلوق" میکرد تا خواستند سوار اتوبوس شوند با صحنه عجیبی مواجه شدند...

پنج دقیقه بعد در حال سفر...

-به به دوستان گریفیندوری...
-رودولوف به زن من نگاه نکن اینقدر.

رودولوف که از نگاه کردن به بانو گرنجر دست نمیکشید سبیل هایش را تمیز کرد و قمه های قدیمی اش را غلاف کرده پاهایش را روی هم گذاشت.

-میبینم که عازم سفر هستید بانو گرنجر.

پیوز با نگاه رودولوف س بیناموس بازی اش گل کرد و گفت:
-بله با اجزتون...
-با خانم گرنجر بودم. ولی پیوز توام کم از اون نداری...

آرسینوس که از حضور رودولوف بسیار حیرت زده بود گفت:
-رودولوف دقیقا اینجا چیکار میکنی؟
-والله داشتم ملتو دید میزدم و منتظر یک مسافر خانم بودم که بیاد و...

با کمال عذرخواهی از به صحنه کشیدن ادامه حرف های رودولوف و اتفاقات بعد از آن معذوریم و نمیتوانیم این صحنات منحوس و مثبت هجده سال را برای شما بازگو کنیم. با مقدار زیادی تچکر.

فلش فوروارد، جنگل های "آماژون"...


ملت گریفیندوری از شدت خستگی اردو زدند و پس از گم کردن رودولوف بین مسیر با بیرون پریدن از اتوبوس عشقو حالی به هم زدند و اردویی دستو پا کردند. چادر گریفیندور از بیرون مانند یک پارچه بسیار مزخرف و جنس غیر اصل ایرانی بود، ولی وقتی وارد آن میشدید با قصری از پرچم های قرمز ، زیبا و جذاب روبه رو میشدید.

پیوز یک روح سرگردان بود و توان خوابیدن را نداشت. برای همین او را برای کشیش دادن از چادر بیرون کردند و او را در جنگل سیاه و متروک "عاماژووون" تنها گذاشتند تا نفسی راحت بکشند.

ساعت ها گذشت، ملت گریفی چونان چیز خرناسه میکشیدند و خرو پف های وحشتناک سر میدادند. پیوز تکو تنها با یک چوب بازی میکرد و آن را برای تمیز کردن گوش خود به درون آن فرو میبرد و میچرخاند. قطع شدن این صحنات چندش آور را مدیون یک صدای عجیب از پشت سبزه ها هستیم.
-کسی اونجاس؟

صدا باز هم تکرار شد.
-گفتم کسی اونجاس؟

ناگهان یک مرگ پوشه سیاه پارچه خز بیتربیت وارد صحنه شد و یک فریاد ناهنجار سر داد.
-چته مرتیکه تسترال صفت زرافه خور بوقی!
- .
-گاومیش عین تسترال میای جلو من فک کردی جوابتو نمیدم؟ نمیگی من مردم قلبم ضعیفه یه بار دیگه هم میمیرم؟
-داداش من مرگ پوشه ما.
-غلط کردی مرتیکه مریض. منم داداش مایکل جکسونم، میدونستی؟
-وا.
-مرگ پوشه ای؟ بیا اینم اکسپکتوپاترونوم!

مرگ پوشه با دیدن نوری آبی که از آن یک "عنتر" (میمون) بیرون می آمد خود را خیس نموده و دار فانی را از جنگل های آماژون وداع گفته، کله خود را به دشت "لاتو لوت" زد و همانجا مشغول به خار جمع کردن شد.

هم اکنون نقل است که او به خاک سیاه نشسته است و در تلاطم است که با سعی و تقلا خود را به خاک سفید برساند و آنجا بنشیند. میگویند او هیچوقت پیوز را فراموش نکرد و لعن و نفرینش را تا آخر عمر به همراه داشت. برای او دعا کنید تا مرلین کبیر رحمتش نماید.


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۸ ۱۸:۵۴:۳۵

ویروسر!

آیم ناثینگ برو!


کن آی هّو ا لیدل پرّویسی پلیز؟!


عمق داره!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیجنگم بــــــــــــــــــرای خودم...!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
لیسا تورپین به جلوی کلاس رفت. جوبدستی اش را در آورد و روی تخته تکلیف را نوشت.

نقل قول:
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه.


سپس همراه با صدای پاشنه ی کفش هایش از کلاس بیرون رفت.
همین که لیسا تورپین کلاس رو ترک کرد سر و صدای دانش آموزان بلند شد. آنجلینا گفت:
-من که بعید می دونم همچین چیزی اصلا وجود داشته باشه!

تق تق تق

پروفسور تورپین به کلاس برگشته بود:
-حرفاتون رو شنیدم! محض اطلاعتون بگم پنجاه امتیاز از همه گروه ها کم میشه! و باز هم محض اطلاعتون بگم اتفاقا یه مرگ پوشه تو هاگوارتز زندگی می کنه که شما کوچولوها به خوابتون هم نمیبینین کی باشه! با همتون هم قهرم!

و دوباره تق تق تق

آن روز گریفندوری ها کل بعد از ظهر رو جلوی شومینه تالار عمومیشون به صحبت راجب کلاس موجودات جادوییشون مشغول بودن.

جینی ویزلی گفت:
-یعنی شما جدی فکر می کنین ممکنه یک نفر تو هاگوارتز مرگ پوشه باشه؟

کتی بل گفت:
-اگه خود لیسا تورپین باشه که زیاد سخت نیست، سراغ هرکی بخواد بره تق تق کفشاش به اتاق طرف نرسیده بیدارش می کنه!

بچه ها:


پروتی گفت:
- شاید لیسا تورپین راست میگه و واقعا مرگ پوشه ها وجود دارن. مشنگ ها هم یه همچین افسانه هایی دارن، از موجودی که وقتی تو خواب عمیقی یهو میفته روت، بهش می گن بختک! میگن اگه بتونی دماغ بختک رو بگیری خوشبخت میشی!

گویندالین گفت:
-پس جمیعا به درگاه مرلین دعا کنیم بختکمون پروفسور دامبلدور باشه که کارمون آسونه!

بچه ها:



نیوت گفت:
- من درباره مرگ پوشه ها یه چیزهایی تو کتاب موجودات جادویی آفریقا خوندم، اما بعید میدونم یکیشون تو هاگوارتز باشه.

آنجلینا گفت:
- من که شرط می بندم رودولف شب ها چادر مشکی میندازه رو سرش می ره ملت رو دید میزنه، لیسا تورپین دیدتش فکر کرده مرگ پوشه دیده.

بچه ها:


رودلف:
-بخوابید!

مینروا گفت:
- کی این رو راه داد اینجا؟

ناگهان رودلف لرزید و غیبش زد.

مینروا با تعجب پرسید چطور شد؟

آرسینوس از امتداد افق با منوی مدیریتش پیداش شد. منوی مدیریتش رو مثل هفت تیر فوت کرد و چرخوند و گذاشت لای کمربندش:
- شوتش کردم بک هافل!

بچه ها:


آرسینوس ادامه داد:
-ولی پر بیراه هم نمی گفت. دیر وقته بهتره بخوابید.

کتی بل قیافه اش رو شبیه امین آبادی ها کرد و شروع کرد به ادای آرسینوس رو درآوردن:
- بخوووااااابییید! آرسی بیخیال فردا جمعه است بذار خوش باشیم! خودت هم بیا وسط، تو ایده ای نداری راجب مرگ پوشه ی هاگوارتز؟

آرسینوس همونجور پوکر فیس موند. البته تا حدی هم تقصیر ماسکش بود که همین یه حالت رو داشت:
-تو یکی خصوصا باید زود بخوابی، فردا صبح تمرین کوییدیچه بیدار نمیشین. یالا برین تو خوابگاه هاتون دیر وقته!

دیر وقت تر های شب، خوابگاه آنجلینا، کتی و آلیشیا:

آنجلینا تو تخت خواب گرم و نرمش خواب بود و در خواب داشت کوییدیچ بازی می کرد. یکی از توپ های بازدارنده مستقیم به سمتش اومد و آنجلینا یک دفعه از خواب پرید. چشمانش را باز کرد و مرلین رو شکر کرد که خواب بود و جاییش نشکسته. اما چند لحظه بعد فکر کرد که حتما هنوز خواب می بیند: موجود قد بلندی در یک شنل سیاه روی تخت خواب کتی خم شده بود!

آنجلینا:
- یا فلاویس بلبی! مرگ پوشه ی هاگوارتزه! حالا باید چیکار کنم؟ چرا مغزم خالیه؟ چرا نمی تونم تکون بخورم؟ الان کتی رو میخوره! باید نجاتش بدم!

آنجلینا با نگاه کردن به چهره معصوم کتی در خواب (که دقیقا مشابه بیداریش بود) نیرو گرفت. چوبدستی اش را از کنار تخت برداشت، به لحظات شادی که با کتی تمرین کوییدیچ می کردند فکر کرد و فریاد زد:
-اکسپکتو پاترونوم!

اسب سفید با شکوهی به سمت مرگ پوشه یورتمه رفت و بسان یک درشکه از روی آن رد شد.

مرگ پوشه شروع به آه و ناله کرد:
-آی آی آی دنده هام خورد شد!

آنجلینا صدای مرگ پوشه رو میشناخت! فی الواقع بارها این صدا رو همینجا تو برج گریفندور شنیده بود:
ـ آرسینوس؟ هیچ معلومه چه غلطی داری می کنی؟

- من مرگ پوشه پاره وقتم. از بچگی اینجوری بودم.

- چطور تونستی به کتی حمله کنی؟

- حمله؟ من به گریفندوریا حمله نمی کنم! اومده بودم مطمعن شم خوابیده بلاخره. آخه خودت به قیافش نگاه کن!

و آنجلینا یک بار دیگه به قیافه کتی در خواب نگاه کرد که هیچ فرقی با بیداریش نمی کرد. حتی چشم هاش هم باز بود.

- همیشه با چشم باز میخوابه؟

- همیشه.

آرسینوس در حالی که دنده هایش را میمالید از جایش بلند شد:
- مرلین به من صبر عاجل بده از دست شماها. بگیر بخواب آنجلینا.

- صبر کن آرسینوس! هیچ درمانی برای بیماریت وجود نداره؟

- نه. ولی من یاد گرفتم چطور باهاش زندگی کنم.

- ببخشید بهت پاترونوس فرستادم. من بهت افتخار می کنم آرسینوس! جامعه جادوگری باید نسبت به نژاد های مختلف باز تر باشه و کمتر تعصب به خرج بده.

-بگیر بخواب آنجلینا!



کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای و به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

- رسیدیم؟
- نه!
- الان رسیدیم؟
- نه!
- الان چ...

سوالِ تکراری ریگولوس بلک با فرو رفتنِ کلاه وزارت در حلقش نصفه ماند تا خوانندگان متوجه شوند این داستان برای دوره وزارتِ آرسینوس جیگر و معاونت ریگولوس بلک است.

- الان سه ساعته... دقیقا سه ساعته داری همین سوال رو میپرسی ریگولوس.

ریگولوس بلک ابتدا کلاه وزارت را همراه با مقادیری تف و اسید معده از حلق خود خارج کرد، سپس گفت:
- خب که چی؟ انگار من با خواست خودم اومدم... توئم با این اردوی کوفتی وزارتت. نمیخوام اردو آقا... نمیخوام.

آرسینوس آماده بود که ریگولوس را از پنجره ماشین لیموزین مخصوص وزارت به بیرون پرتاب کند. اما این کار را نکرد. چون خیالش راحت بود ریگولوس زنده میماند و خودش را به اردو رسانده، حسابی هم داد و هوار میکند و آرسینوس را به کودک آزاری متهم میکند.

- رسیدیم؟

آرسینوس دندان روی جگَر گذاشت تا بلایی سر ریگولوس نیاورد. حتی شروع کرده بود به کشیدن نفس های عمیق که بالاخره اتومبیل ایستاد.
ریگولوس همچنان که داشت از اتومبیل پیاده میشد، با صدایی که آرسینوس بتواند بشنود گفت:
- مرتیکه نصفه نیمه... جنگلای ترنسیلوانیا اونم... انگار همین پارک سر خیابون چش بود... تازه میتونستیم بریم بستنی فروشی "مش ریچارد و برادرا غیر از پرنس جان"، یه بستنی فالوده هم بخوریم.

آرسینوس باز هم تلاش کرد تا سر ریگولوس را لای در ماشین نگذارد و ده ها بار در را روی سر وی نکوبد.
او پس از بازیافتن آرامشش گفت:
- خیلی خب... بریم به محوطه اردوگاه. کارمندای خودمون تا الان رسیدن... ولی امیدوارم زودتر از وزیر سحر و جادوی مجارستان برسیم...

آرسینوس پس از توضیح برنامه به ریگولوس، چند گالیون به راننده لیموزین داد، سپس نگاهی به آسمان تاریک و درخت های سر به فلک کشیده اطراف انداخت، سپس همراه ریگولوس در جاده خاکی ای که انتهایش معلوم نبود، به سوی اردوگاه حرکت کرد.

دقایقی بعد، درحالی که ریگولوس خودش را روی شانه های آرسینوس انداخته بود و آرسینوس میکوشید بدون فحش دادن او را حمل کند، ناگهان به مقابل اردوگاه عظیم رسیدند. و البته آرسینوس با دیدن وزیر سحر و جادوی مجارستان و لهستان که به سویشان می آمدند، بدون هیچ هشداری ریگولوس را روی زمین پرتاب کرد.

شب، پیش از خواب، کباب بره را با تمامی کارکنان وزارت خانه های لهستان و مجارستان نوش جان کردند، دور آتش نشستند و خاطره تعریف کردند و پس از آن هرکس به سوی چادر مخصوص خودش رفت. هر وزیر با خانواده اش یک چادر اختصاصی داشت، معاونین و خانواده شان نیز یک چادر. بقیه کارکنان نیز همچنین. به نظر میرسید که وزارت سحر و جادوی مجارستان برای این اردوگاه خرج زیادی کرده باشد.

ساعتی بعد، آرسینوس در چادر گرم و نرم خودش بود. چادری با تمام امکانات رفاهی، شامل حمام، مرلینگاه، آشپزخانه و حتی سه جن خانگی که مسئول آشپزی و انجام انواع و اقسام ماساژ بودند!

وزیر سحر و جادوی بریتانیا، خسته تر از این حرف ها بود که بخواهد ماساژ داده شود یا چیز دیگری بخورد. کباب بره لذیذ کاملا سیرش کرده بود.

آرسینوس بدون اینکه کاری کند یا حتی نیم نگاهی به جن های خانگی که در حالت خبردار ایستاده بودند، روی تخت دو نفره موجود در چادر دراز کشید. تخت نرم و راحتی بود. و البته بسیار گرم، که با توجه به هوای گرم خارج و داخل چادر، که آنهم به دلیل هوای گرم و تابستانی بود، کاملا قابل درک و البته مقادیری آزار دهنده بود.
ولی نه آنقدر آزار دهنده که آرسینوس مجبور شود ماسک یا کراواتش را از خود جدا کند. او با هر سختی ای بود به همان شکل میخوابید...

ساعاتی بعد، ناگهان آرسینوس با احساس سنگینی خاصی در هوا بیدار شد.
تلاش کرد از جا بلند شود، اما نتوانست. هیچ یک از اعضای بدنش به فرمانش عمل نمیکردند.
آرسینوس کامل فلج شده بود. حتی چشمانش نیز نمیدیدند. یا در نگاه اول اینطور به نظر میرسید...
چشمانش به نظر میرسید توسط پرده ضخیمی پوشیده شده اند...
و آرسینوس در یک لحظه با صدایی که به نظر میرسید از انتهای یک چاه به گوش میرسد، گفت:
- کُمَع...

بعد از گذشت چند ثانیه، آرسینوس حس کرد سیاهی و ضخامت آن پرده بیشتر شده.
حس میکرد در حال یکی شدن با آن است...
و ثانیه ای بعد، آرسینوس داشت تک تک لحظات زندگی اش را میدید... حتی در یک لحظه مادر بزرگ مرلین بیامرزش را دید که داشت با آغوش باز او را به سوی خود دعوت میکرد...

اما لحظه ای بعد، همین که آرسینوس میخواست به آغوش مادر بزرگش پناه ببرد، پرده ضخیم کنار رفته بود... و هوای گرم، اما مطبوع وارد ریه های آرسینوس شد.
- ریگولوس؟! چه مرگته؟! من داشتم میرفتم بهشت... نور سفید دیدم!
- نور سفید چه کوفتیه؟ پاترونوس من بود. وگرنه تو جات توی مرلینگاه جهنمه.

آرسینوس پس از شنیدن این حرف، سرش را چرخاند و به گرگ درخشانی که در واقع پاتروناس ریگولوس بود نگاه کرد.
ولی گرگ درخشان به او نگاه نکرد، گرگ درخشان پاچه چیزی همچون یک شنل ضخیم و سیاه را گرفته بود و داشت آن را به بیرون از چادر هدایت میکرد.

- حالا کل اینا چی بود؟ چه خبره اصلا؟!
- مرگ پوشه... اون مرتیکه وزیر، که البته برعکس تو کامل بود، هاپو بود، چی بود؟ همون خلاصه... گفت الان گرماس... فصل مهاجرت مرگ پوشه هاست، منم میخواستم بیام عین یه مرگ پوشه بپرم روت، شاید سکته کنی، که دیدم واقعا یکیشون اومده روت.
- نخواستیم اردو، اسم اون وزیر نصفه نیمه هم "هاجدو" بود... و جمع کن بچه های وزارتو، همین الان برمیگردیم انگلستان! برمیگردیم! برمیگردیم! برمیگردیم!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۵ ۲۰:۴۱:۱۶
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۵ ۲۰:۴۲:۰۰
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۵ ۲۰:۴۶:۵۹


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین

یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

در کنار یکی ازرودخانه های زیبای آفریقا قدم رو جلو میرفتم و با خود به این می اندیشیدم که اغلب افراد کشور های خوش اب و هوا تر را برای مسافرت و گزراندن تعطیلات تابستانی انتخاب میکنند نه کشور های گرم و استوایی آفریقا رو!
متاسفانه برادر بنده علاقه ی فراوانی دارند به تجارب جدید و ریسک پذیری و دقیقا نقطه مخالف منی که از هیجان بدم میاد حضور شخصی رو کنار خودم احساس کردم و با بالا آوردن سرم چشمم به کریستین برادرم افتاد که با نیشی باز به قیافه درهم من نگاه میکرد

_هنن؟خوشالی آوردیمون اینجا عین هو چی باس چیلیک چیلیک عرق بریزیم؟

پسره ی پررو کلشو به بالا و پایین تند تند تکون داد و حرفم رو تایید کرد

+کارل جان؟(شخصیت دورا دو تا اسم داره دلایلش تو توضیحات هست) خواهر گلم؟خوشگلکم؟بیه بریم ماهی بگیریم

تو دلم کلیییی ذوق زده شدم بالاخره یه کار باحال پیدا شد بکنیم ولی موضع خودم رو حفظ کردم و با اخم نگاهش کردم و کلافه پوووووفی کشیدم وبا صدای تقریبا خالی از هر حس علاقه ای زمزمه کردم:

_چه میشه کرد ؟بده من اون قلاب رو

دسته قلاب رو به سمتم گرفت و گفت

+طعمه هام کمه تو برو همون جا بشین و شروع کن تا من یکم کرم پیدا کنم.

به سمت لبه ی رودخونه رفتم و نگاهی به آسمون که کم کم داشت رو به خاموشی شب میرفت و خورشید جای خود را به ماه نقره ای و ستاره های چشمک زن میداد ،انداختم .
قلاب رو به سمت خودم کشیدم و پرتش کردم و در انتظار به دام افتادن یک ماهی شدم به رو به روی خودم در اب روون خیره شدم و کم کم پاهام رو درون اب خنک رودخونه سر دادم حرکت اب خنک در میان انگش های پاهام منو وارد خلسه ای شیرین میکرد و باعث شد چشمانم خمار و خمار تر بشوند هوای گرم تنم رو اروم میکرد و سردی هوا از گرمای فراوون نجاتم میداد،خسته از به دام نیوفتادن ماهی ها و شرایط خوب بدنم برخلاف دیشب که از زور گرما نتوانسته بودم چشم روی هم بگزارم مسبب گرم شدن چشمان شد عقلم با خود زمزمه میکرد تا وقتی کریستین برگردد فقط تا وقتی او بیاید...
کمی که گذشت احساس نوازشی رو بر روی گونه هام حس کردم با لخند محوی روی لبام نقش بست و گفتم:

_کریستن نکن

با ادامه ی کارش دستمو همون طور که به سمت صورتم میبردم با خنده گفتم

_داداشیییی نکننن!

ولی دستم به دست همیشه گرم کریستین که نخورد هیچ به پارچه ی شناوری خورد که تا امدم چشمانم رو باز کنم به سمت گلوم رفت و انرا گرفت همین برخورد موجب شد خواب الودگی باز به بدنم برگردد.صدای اشنایی با ترس فریاد زد:

+کارللل،نـــــــــــــــــه سعی کن نخوابی اون...اون مرگ پوشستتتتت!

سعی کردم به چیزی فکر کنم به هر چیزی غیر مسائل خواب تلاش کردم به جای تمرکز بر هوشیاری چشمانم که مطمئنا بیهوده بود تمرکزم را بر گوش هایم بگزارم و به حرف ها و ورد های کریستین گوش کنم اون کارشو بلد بود و من بهش اطمینان داشتم .
صدای لرزون کریسیتین میومد که سعی داشت با ورد های قفل کننده و... اونو از بین ببره.افکارم را به جلسات مراقبت از موجودات جادویی سوق دادم حرف های استاد لوپین،مرگ پوشه،تو ذهنم مطالبو عین گوگل بالا و و پایین میکردم که پیداش کردم باید میگفتم باید حتما کریس با توجه به چشمان بستم نا امید میشه نفس کشیدنم کم کم داشت مرتب میشد مادر بزرگ لورا کمکم کن کمککک فریاد زدم:

_سپر مدافع کریس سپرررر

و دیگع نتونستم دووم بیارم تا نتیجه رو ببینم.

نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی چشمتن رو از هم جدا کردم و پلک زنان به اطراف نگاه کردم تو آغوشی فرو رفتم و

+خواهر کوچولوی من دورا جونم ببخشید که خیلی طول کشید تا بیام ببخشید که ورد یادم رفت میترسیدم از دستت بدم دورا کوچولوی من!قول میدم دیگه از این جا ها نیارمت.



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

تینا گلدشتاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۶ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۸ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 6
آفلاین
نقل قول:
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای و به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

***

دو-سه هفته ای پیش، توی دفترم نشسته بودم و به اطرافم نگاه میکردم که نا خودآگاه، یاد حرف نیوت، پسر عجیبی که این اواخر به آمریکا اومده بود، افتادم. راجب یه موجودات عجیبی به اسم "مرگ پوشه" هیچوقت فکر نمیکردم یکیشونو از نزدیک ببینم، تا اینکه...

دیروز که با خواهرم کویینی، توی خیابونای نیویورک قدم میزدیم، کویینی به سمت یه شیرینی فروشی رفت. چون تقریبا میتونستم حدس بزنم چرا هر روز میره اونجا، اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.

توی کوچه خلوتی پیچیدم و یهو، با دیدن جسد مردها و زن های جادوگر و بی جادو، شوکه شدم و آروم آروم عقب رفتم. درحالیکه با ناباوری به صحنه نگاه میکردم، متوجه حرکتی پشت سرم شدم. نمیخواستم برگردم و باهاش مواجه بشم، اما خب... مجبور بودم دیگه!

رومو برگردوندم و دیدم... خودشه! مرگ پوشه! جونوری که بدن شنل مانند داشت و...
"یه لحظه صبر کن"

نیوت بهم گفته بود که اون موجود، وقتی سراغ قربانی میره که طرف به خواب عمیقی فرو رفته باشه... من از هرچی مطمئن نبودم، ازاین مطمئن بودم که خواب نیستم!

چوبدستیمو جلوش گرفتم و هرجور طلسمی که به ذهنم میومد اجرا کردم، حتی آلوهومورا! همینطور که طلسمای مختلف رو اجرا میکردم و میدیدم که اون جونور، نه تنها عقب نمیره، بلکه جلوتر میاد... یهو ناخودآگاه گفتم:" اکسپکتو پاترونوم!"
و پاترونوسم - شیطان جهنده- جونمو نجات داد و موجود رو در هوا ناپدید کرد.

با احساسی حاکی از ترس و هیجان، پاترونوسم رو به وزارتخونه فرستادم تا بیان و یه طوری قضیه این جسدا رو جمع و جور کنن و از ته دل از خدا میخواستم که کمک کنه تا دیگه هیچوقت یکی از این مرگ پوشه ها رو نبینم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.