هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۳۸ شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
#34

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
بلا بچه ها را به لرد داد و گفت:
-بفرمایید، مای لرد. اینم نوه هاتون!
لرد نجینی مونتگمری را گرفت و به او گفت:
-فیـــــــــــش فیشســـــــــس! (سلام نوه ی خوشگلم!)
نجینی مونتگمری بعد از اندکی تامل گفت:
-فیشاس فووووش!(های، ددی بزرگ!)
لرد با خوشحالی نجینی مونتگمری را به بلا داد و ولدمورت نجینی مونتگمری را از او گرفت و گفت:
-فیـــوش فاوش فیش؟(باباتون که اذیتتون نمی کنه؟)
ولدمورت نجینی مونتگمری با سرعت پاسخ داد:
-فاش فشوس فیوش فووش!(نه، از ترس شما جرئت نمی کنه!)

لرد سیاه، ولدمورت نجینی مونتگمری را به بلا دادو همین که خواست مونتگمری نجینی را از او بگیرد زنگ در به صدا در آمد. لرد رویش را به مرگخواران برگرداند و کفت:
-هیچکدوم از شماها نمی دونه این مونتگمری کجاست؟
مورگانا گفت:
-مای لرد،من دیدم رفت تو حیاط. بیلشم دستش بود.
-اون که همیشه دستشه. برو صداش کن که درو باز کنه.
مورگانا فریاد زد:
-مونتـــــــــــی!
-خودم می تونستم داد بزنم.
-

مونتگمری با دستهای خاکی به سالن آمد و گفت:
-چی شده؟ بهمون حمله کردن؟
-نه صدات زدم درو باز کنی. آخه خودم خسته می شدم تا اونجا برم. راستی تو توی حیاط چیکار می کردی؟
مونتگمری همان طور که به سمت در می رفت، گفت:
-داشتم باغچه رو شخم می زدم.
سپس در را باز کرد و از تعجب در جای خود خشک شد.
-کیه مونتی؟
مونتگمری آرام گفت:
-دامبلدور.
-کی؟
-دامبل!

مرگخوار ها چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند و به سمت دامبلدور نشانه گرفتند. لرد هم از روی صندلی برخواست و به سمت در آمد.
-چرا اومدی اینجا؟ نکنه از جونت سیر شدی؟
-نه اومدم تولد نوه هاتو تبریک بگم.
-دامبل!
-ولدی!
مرگخواران:

دامبلدور وارد خانه شد و بچه ها را در آغوش گرفت. سپس به سمت لرد سیاه برگشت و گفت:
-برای یه کار دیگه هم اومدم.
سپس با صدای بلند فریاد زد:
-محفلی ها حمله کنید!

...



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ سه شنبه ۲ تیر ۱۳۸۸
#33

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۳۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 806
آفلاین
در همان لحظه،اتاق نشیمن

لرد در حالی که انشگتشو گذاشته بود روی لب نجینی مونتگومری میگفت : بابولی بابا،ناز بشی تو
نجینی هم که به شدت از این ذوق بچه داری پدر داشت لذت میبرد گفت : فیــــــــــــش فااااش!(پدر جان،چرا یه آستینی واسه خودتون بالا نمیزنین؟)
لرد : نه دخترم،از ما دیگه گذشته،ببین الان من واقعا لذت میبرم شما هارو میبینم که انقدر صمیمی کنار هم زندگی میکنین،درسته این شوهر تو گورکنه،اما خوب به هر حال همین که مرد پاک و سر بزیریه خوبه!


در همین لحظه ییهو لرد یاد ون زخم میفته و میگه : هووووووووم،البته ممکنه سربزیر هم نباشه،این زخم بدجوری ذهنمو مشغول کرده.
ایوان : مای لرد،چیز مهمی نیست،مهم اینه که اینا الان بچه های نجینی خانوم!!!! هستن دیگه.
مورگانا که دوباره یاد ترس و وحشت آنروز افتاده بود گفت : تازشم مای لرد،میشه از یه راهی فهمید این بچه نجینیه یا اینکه
بلاتریکس با لحن قلدرمابانه ای گفت : مورگانا،تو خودت اینارو بدنیا اوردی!بازم شک داری!
مورگانا :


لرد دستی به سرش کشید و گفت : خوب دعوا نیاز نیست،مورگانا بگو ببینم چه راهی وجود داره؟
مورگانا با فیس و افده بسیار گوشه چشمی برای بلا نازک کرد و گفت : اگر اینا زبون مارها رو بلد باشن،بچه های نجینی خانوم!!!!هستن.چون مونتی که مارزبون نیست!
چشمان لرد برقی زد و گفت : هووووووم!خوبه خوبه،موافقم.بچه هارو بیارین.


در همون لحظه،انباری خانه مونتگومری

گورکن پیر کتابی در دست داشت با موضوع سقط جنین.
- اعههه،مونتی دیوانه،الان دیگه کار از جنین گذشته باب!باید یه فکر دیگه بکنی میفهمی؟میفهمی؟
نفس خبیث مونتی : آره میفهمم باب،داد نزن،بهتره که بری چالشون کنی:yask:
- عجـــــــــــــــــــــــــــب فکری کردی باب،ایول!


در همون لحظه،محفل ققنوس

- پروفسور خواهش میکنم،آخه این چه کاریه من نمیفهمم.
دامبلدور با کت و شلوار مشکی زیبایی در آستانه خروج از در بود و استرجس پادمور هم بزور داشت او را از رفتن باز میداشت.
- اسو باو ویلم کن!ما باید در پی صلح باشیم عزیز من،الان بهترین فرصته،سه تا نوه براش آورده دنجینی،حالشم خوبه!
سپس در حالی که دسته گل بزرگی از غیب ظاهر میکرد،از در خارج شد.




****************************************************
چون سوژه داشت تلف میشد،سه تا سوژه فرعی اضافه شد.
موفق باشید


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#32

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
مونتگومری با ترس نگاهی به دیگران کرد و یواشکی به کتابخانه خانش رفت. کتابخانه، اتاقی بزرگ بود که با قفسهای دراز پر شده از تاب احاطه شده بود.مونتگومری به سوی یکی از قفسها رفت و کتابی بزرگ را از آن بیرون کشید. بر روی کتاب، با خط طلائی رنگ " خانواده مونتگومری" حک شده بود. مونتگومری به درختچه اجدادی خود نگاه کرد. تا جائی که چشم کار میکرد اسمامی "ویزلی" ها دیده میشدند. ناگهان، چیز عجیبی بیاد مونتگومری آمد:وی با پاترها نیز فامیل بود!مونگومری دستمالی از جیبش دراورد و عرق پیشانی خود را پاک نمود. وی بر روی اولین صندلی اتاق لو شد و همان طور که نفس نفس میزد به عاقبت ماجرا اندیشید.


اتاق نشیمن


لرد همان طور که ولدمورت نجینی مونتگومری را در بقل داشت، رو به نجینی گفت: این زخم خیلی عجیب بنظر میرشه! تازه شما یک نسبتی هم با این پاتر بوگندو دارین!جیمز سیریوس پاتر خواهرزاده این گورکن هست....اینجا بوی خون میاد. تا نفهمم چخبر شده از اینجا بیرون نمیرم!
لرد این را گفت و بعد خطاب به بلا گفت: به رودلف بگو چمدون منو بیاره!چند شبی همینجا میمونیم!
وی مجددا رویش را به نجینی کرد و فش فش کنان گفت: به اون گورکن هم بگو بهتررین اتاق رو برامون اماده کنه.
مونتگومری که تازه از کتابخانه برگشته بود، باشنیدن این حرف گفت: ای وای....منطورم اینه که آخ جون!پس حالا حالا ها اینجا میمونید نه؟
- آره...مشکلی داری؟:yeyebrow
مونتگومری همان طور که با انشگتان خود بازی میکرد،من من کنان گفت: نه...نه.خیلی هم خوشحال شدم...نمیبینید دارم از خوشحالی میپرم؟خیلی خوشحال شدم!
مونتگومری یواشکی آه جان سوزی کشید.باید این موضوع را تمام میکرد.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#31

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
لرد سیاه با ابهت تمام مونتگومری رو از مقابل چارچوب درب خانه کنار زد و به همراه بلا و بارتی و مورگانا داخل خانه شد و به سمت پذیرایی خانه گام برداشت. به محض اینکه داخل پذیرایی خانه شدند، ننه نجینی از خوشحالی به دور خود گره خورد، "فیس فوسی" کرد و "زهر مار" مبارکش را به نشانه احترام و تحفه به مقابل مهمانانش ریخت. لرد با خوشحالی در حالیکه گره ی نجینی را باز میکرد گفت:

- چطوری دخترم ؟! دلم برات تنگ شده بود !

سپس به بارتی اشاره کرد و گفت:

- بارتی، سریعا زهر مار نجینی را بریز تو شیشه، سوروس لازمش میشه واسه تولید معجون شیر خشک بچه ها !

بارتی با شادمانی بوسیله ی آمپولی که از دایی مورفین هدیه گرفته بود، زهر مار را از روی زمین به داخل کشید. نجینی در حالیکه به دور سه فرزند انسانش می پیچید و به نوعی آنها را به رخ می کشید گفت:

- فوس فوسی فیس فاس فوس ! (خوبم !به مرحمت شما پدر جان! خوبم !)

لرد سیاه در حالیکه سه فرزند را با نوک چوبدستی اش نوازش میکرد، به روی مبل چرمی پشت سرش نشست. سپس بلا سه فرزند را از میان حلقه ی پیکر نجینی بیرون کشید و در آغوش لرد سیاه قرار داد. لرد سیاه در حالیکه همچنان زیر لب پچ پچ هایی با سه فرزند میکرد، با اشاره چوبدستی اش آنها را نوازش میکرد.

سه فرزند پشت سر هم کله ی عریان لرد سیاه را گاز می گرفتند.بارتی دست درون دماغ نجینی مونتگومری میکرد و به موهای مورگانا می مالید. خود مورگانا شکم سه فرزند را قلقلک میداد. بلاتریکس منتظر فرصت بود تا از همان آغاز این فرزندان را با هدیه ی "کروشیو" مبارز و مرگخوار واقعی بار آورد.

در همین حین مونتگومری 4 لیوان نوشیدنی "خون گلاسه" از آشپزخانه می آورد. بارتی یا خوشحالی به لیوان ها خیره شد که مسیر مونتگومری عوض شد و 4 لیوان خون گلاسه را درون حلق همسرش نجینی ریخت که روی کاناپه ای مقابل لرد لم داده بود. لرد بی توجه به سایرین در حالیکه به نوازش ادامه میداد با عصبانیت "مونتگومری نجینی" را از بین دو فرزند دیگر بیرون کشید و به پیشانی او خیره ماند.

مونتگومری: چیزی شده مای لرد؟! روتون خیس کرد؟!

لرد سیاه با عصبانیت " مونتگومری نجینی" را به سمت نجینی و مونتگومری پرتاب کرد. فرزند شوت شده با جیغ و گریه در آغوش نجینی قرار گرفت. لرد سیاه دو فرزند دیگر را با خشم بوسید و در دستان مورگانا قرار داد، سپس با فریاد گفت:

- بوی گناه میاد ! شما به من خیانت کردید ! اون زخم چیه روی پیشونی اون بچه؟! اون یه پاتره !

مونتگومری آب دهانش را قورت داد و به سرفه افتاد، با وحشت دست به پیشانی فرزندنش برد. با صدایی لرزان رو به لرد سیاه و سه مرگخوار که به سمتش می آمدند گفت:

- من نمیدونم اون جای زخم چطور اومده ارباب ! عفو کنید ! شاید...شاید موقع بازی کنده کاری شده روی پیشونی این بچه !

سپس با عجله چسب زخمی روی پیشانی فرزندش چسباند و با لبخندی زورکی مقابل لرد سیاه گرفت. لرد سیاه درون افکارش شنا میکرد و زیر آبی میرفت... !

نجینی: فوسی فوسی فیسا فیس فاووسی فوسی ! ( اصلا ولش ! بیاین مسابقه تعویض پوشک بچه بذارین من بگم مامان بابای خوب میشین یا نه! )


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۹ ۱۵:۴۴:۵۶

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#30

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
چند دقیقه بعد
صدای جیغ نوزادان از داخل اتاق شنیده لرد با شنیدن گریه سریعا وارد اتاق شد. سه بچه کوچک و زیبا بر روی تخت دراز کشیده بودند و گریه میکردند. لرد با خوشحالی به بچه نگاه کرد و بعد با تعجب گفت:اینا که ادمن!
- بله...آدمن،ولی مثل خودتون میتونن هم زبان آدما و هم زبان مارهارو صحبت کنن.
لرد نگاهش را از مورگانا به بچها دوخت و بعد با خوشحالی گفت: موهاهاها...نوهام هم بدنیا اومدن!تا صدسال دیگه هم نگران جانشین نیستم!
مونتگومری که تازه وارد اتاق شده بود با حیرت به سه بچه بدنیا امده خیره شد. سپس با ناباوری گفت: انسانن!لازم نیست هر روز باهاشون فش فش کنم.
وی این را گفت و بعد رو به مورگانا کرد:نجینی چطوره؟زندست؟؟
- آهین...زندست. زیر پتوها البته گم شده
مونتگومری نگاهیبه بچها نمود و گفت:اسمشون رو میذاریم نجینی مونتگومری،مونتگومری نجینی،ولدمورت نجینی مونتگومری!


چهار ماه بعد

صدای جیغ بچها خانه مونتگومری را فرا گرفته بود. مونتگومری همان طور که نوزادی را در دست گرفته بود، به سرعت بسوی آشپزخانه دوید.آشپزخانه شلوغ تر از همیشه بود.نوزاد کوچکی همانطور که جیغ میکشید سعی داشت تا از بالای صندلی به پائین بپرد.مونتگومری نوزادی که در دست داشت را بر روی زمین گذاشت و با عصبانیت گفت:ولدمورت نجینی مونتگومری!بپری میدمت دست خاله بلا کروشیوت کنه!
وی این را گفت و سپس ولدمورت نجینی مونتگومری را از روی صندلی برداشت.از آن سو،نجینی سریعا خود را به مونتگومری نجینی رساند. مونتگومری نجینی که سعی بر گازگرفت تکه سنگی را داشت با دیدن مادر خود از خوردن سنگ باز ایستاد.مونتگومری دوبچه (ولدمورت نجینی مونتگومری و نجینی مونتگومری) را کنار مادرشان بر روی زمین گذاشت و همان طور که عرق خود را از پیشانی پاک مینمود،بر روی نزدیکترین مبل ولو شد.
- پوففف....بچه داری هم سخت هستشا!کلی کار باید کرد.
-فیس فیس فوس فوس فس(آره...از بس از این ورخونه به اون ور خونه خزیدن همه پولکهام خراب شدن.

ناگهان، زنگ در خانه مونگومری بصدا درامد. با شنیدن زنگ،سه نوزاد دوباره شروع به جیغ کشیدن کردند. مونتگومری اهی کشید و بعد بسوی در روانه شد.وی در را باز نمود. در چهاچوب در،چهره مار مانند لرد ولدمورت همرا با بلا،بارتی و مورگانا پدیدار شد. لرد ولدمورت نگاهی به مونتگومری نمود و گفت:مگه جن دیدی؟نوهای من خوبن؟
-یا لرد....بله بله همشون خوبن.بفرمایین تو.
_____________________________________
سوژه الان نگه داری بچها هست!
اسم بچها: نجینی مونتگومری
مونتگومری نجینی
ولدمورت نجینی مونتگومری


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۹ ۱۴:۵۰:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#29

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
-فیش فیوش فوووش؟ (چی شده دخترم؟)

-فااش فوش فیشوس! فیـــــــــــــــــش! (فکر کنم بچه هام دارن میان! جیـــــــــــــــــــغ)

-فاشیش فوووش، فاشیوس فوش. (جیغ نزن دخترم، جیغ مال جیغوله.)

-فاشیوس فیش. فوشش فاش فیش! (ببخشید پدر، ولی دیگه نمی تو نم تحمل کنم!)

-فاشس فوووش! (ولی هنوز دکتر نیومده!)

سپس لرد به اطرافش نگاه کرد و فریاد زد: مورگاناااااا!

-بله، مای لرد؟

-دکتر هنوز نیومده و نوه های عزیزم دارن به دنیا میان. من اونارو سالم می خوام!

-ولی، مای لرد...

-

-منظورم این بود که...حتماً!

مورگانا نجینی را روی یک بالشت گذاشت و او را داخل اتاقی برد.

در اتاق

-فاشوس فیش! (زود باش دیگه زن احمق!)

-چی میگی تو؟ آخه من با تو چیکار کنم؟ من که تا به حال مار به دنیا نیاوردم. اگه یه چیزیت بشه چی؟

فیـــــــــــــــــــش! (جیــــــــــــــــــغ!)

بیرون اتاق

لرد پشت در راه می رفت و دائماً به ساعت نگاه می کرد. سپس با حالتی عصبی گفت: معلوم نیست این مورگانا داره چیکار می کنه که نجینی داره جیغ می زنه.

بلا با حالت امیدوارانه ای به لرد نگاه کرد و گفت: مای لرد! می خواین من برم به نجینی کمک کنم بچه هاشو به دنیا بیاره؟

-نه، بلا! نجینی علاقه ای به کروشیو نداره.

-

در اتاق

مورگانا به نجینی زل زده بود و نمی دانست چه کار کند و در دل با خود می گفت: من چیکار می تونم بکنم؟ آخه مگه مار ها هم به دکتر احتیاج دارن؟ اِی خدا، آخه مگه من چه گناهی کردم که مرگخوار شدم؟

-فاسیوش فووش فاش؟ فاشستش فاوش! فیــــــــــش! (چرا هیچ کاری نمی کنی؟ به من کمک کن! جیــــــــــــــغ!)

-باشه، باشه، الان یه کاری میکنم.

سپس مورگانا لای در را باز کرد و فریاد زد: آب گرم و پارچه بیارین!

بیرون اتاق

لرد به مرگخواران نگاه کرد و گفت: پس چرا معطلین؟ زود باشین دیگه!

همه ی مرگخوارها به جز مورفین که خواب بود، از جایشان بلند شدند تا آنچه را که مورگانا گفته بود، بیاورند.

چند دقیقه بعد

-بفرمایید، مای لرد اینم پارچه و آب گرم.

لرد تشت آب و پارچه را از دست بلا گرفت و از لای در به مورگانا داد.

...



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#28

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۳۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 806
آفلاین
لرد که از خوشحالی در دل پشتک و وارو میزد با لحنی تهوع آور رو به مورگانا کرد و گفت : مورگانا،میدونم که خیلی دوست داری بچه های نجینی رو به دنیا بیاری،اما یه دکتر داره از آلمانستان غربی میاد واسه این کار.
مورگانا هم هوشمندانه گفت : واییییییییی مای لرد،من خیلی دوست داشتم اینکارو بکنم
لرد : عیب نداره،انشا ا... بچه های بعدیشون.
ایوان که هاج و واج مانده بود گفت : مای لرد،میگن مارا از هر بز زایش چندین تا طفل به دنیا میارن،درسته؟



- آره،همین نجینی بچه 29ام مامانش بود،طفلکی باباشو توی جنگ از دست داد،خودم کشتمش.مار یه مشنگ زاده بود.
مرگخواران همگی به اتفاق سکوت و فرار را ترجیح دادند و هر چه سریع تر از اتاق لرد بیرون رفتند.


در همون لحظه،خانه مونتگومری


نجینی : فیش فوسش فاااااااش!
مونیت که با زحمت فراوان یک دیکشنری گویا پیدا کرده بود جواب جمله "پاشو بریم سیسمونی بگیریم" رو اینگونه داد.
- آخه سیسمونی واسه مار؟
- فیسش فوووووووش!(منظورت چیه؟بچه های من بی سیسمونی بمونن؟)
- نه نه پاشو بریم.
سپس به سرعت نجینی را دور بیلش پیچید و از خانه خارج شد.


در راه...

مونتی : خانوم،باید سیسمونی آدمارو بخریم براشون؟
- فییییییش فاااااااش!(نخیر،باید بریم از فروشگاه مخصوص مارها خرید کنیم)
-
درست در همین لحظه،ییهو لرد سیاه ظاهر میشه.
- وای دخترم،خوشحالم که میبینمت،بیا اینجا.
سپس به مدت 5دقیقه تمام،با تلاش فراوان گره های متعدد نجینی دور بیل مونگو.مری را گشودند تا دختر به آغوش پدر برسد.
به دلیل ازدیاد دیالوگ،فقط ترجمه ها رو مینویسیم)



- خوب دخترم،چه خبر؟
- هیچی بابایی،مونتی قول داده تولد بچه هامونو توی ویلای صدفی بگیره
- به به،چقدر خوب!آفرین مونتی،یه بیل جدیدم دست و پا کن واسه تولد بچه ها به حساب من!خوب دیگه،امشب از خیر خرید بگزرین،بیاین بریم خونه ریدل!

خلاصه مونتی و نجینی و لرد رفتن خونه ریدل ها.


همه مشغول صرف شام لذیذی بودند که ناگهان،فریاد نجینی به هوا رفت....


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#27

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
جیمز به ناراحتی به تدی نگاهی کرد و گفت:
- به نظرت باید چی کار کنیم تدی؟ دایی مونتی از زندگی با نجینی خسته شده.

تد خمیازه ای کشید و به جیمز خیره شد.
- خوابم میاد. بعدا" درموردش صحبت می کنیم!

خانه ی مونتگمری :

مونتی با عصبانیت به نجینی نگاه کرد که همچنان با پلی استیشن مشغول بود. سپس اهی کشید و به طرف آشپزخانه رفت. صدای نجینی از پذیرایی به گوش می رسید.
- فیش فیش فیش فیش فوش! فاشفوشی فیش! فوش؟

مونتی آهی کشید و لغت نامه ی مار ها را باز کرد.
- می خوام برم نوک دمم رو بدم لاک بزنن! باشه؟

مونتگمری متعجب به نجینی خیره شد و دوباره لغت نامه را باز کرد. سپس در حالی که دم اورا برانداز می کرد گفت:
- فاشیوس!

نجینی لبخندی زد و به ادامه ی کارش مشغول شد. مونتگمری فنجان قهوه ای را ظاهر کرد و روزنامه ای که روی کاناپه افتاده بود برداشت. بار دیگر صدای نجینی در گوشش طنین انداخت.
- فشیوس فوش! فاشستوش!

مونتی لغت نامه را باز کرد.
- یه خبر خوب برات دارم! به زودی کوچولوهامون به دنیا می آن و خونه ی مارو گرم و گرم تر می کنند.

- تو چی گفتی؟

مونتی وحشت زده به او خیره شد.
- فشیوس فوش فاش؟ فیش پوش فاش فیییش!! ( ببینم، یعنی طبق قانون نمی تونم طلاقت بدم؟)

نجینی دمش را تابی داد و لبخندی زد.
- فش فوش فیش؟ نه فوش فیــش! ( ما که نمی خواستیم طلاق بگیریم! اگه هم بخوایم همچین کاری بکنیم نمیشه! با اومدن کوچولو ها باید تا آخر عمر کنار هم زندگی کنیم! )

مونتی آب دهانش را قورت داد.
- اوکی! چرا اونطوری نگاه می کنی عزیزم؟ من از وجود این کوچولوها خیلی خوشحالم! باور کن. حالا چند تا هستند؟ میشه از شرّشون خلاص ش...اِ چیز یعنی منظورم اینه که ..چیز..اصلا" ولش کن.

نجینی با گنگی به مونتی خیره شد. مونتگمری دستانش را بهم گره زد و آهی کشید.
- منظورم اینه که فوش فیش فاشیوس فیـــش!

همان لحظه - خانه ریدل:

لرد سیاه با وقار روی صندلی اش نشست و به مرگخواران نگاهی کرد.
- خوب گوش کنید! نوه های ارباب به زودی به دنیا می آن! باید برنامه ی ویژه ای تهیه کنیم و به کوچولوهای نجینی خیر مقدم بگیم!

مرگخواران:


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
#26

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
جیمز به سرعت جلوی دهان مونتگومری را گرفت و به آرامی زیر لبش زمزمه کرد: دایی. یه ذره آروم تر بگو لطفا. این بارتی و نجینی اونور دارن با هم پلی استیشن بازی میکنن. اگه میخوای لرد نفهمه، نباید نجینی هم بفهمه.

- هااا... راست میگیا. ولی من دیگه به اینجام، نه به اینجام، نه. شاید به اینجام. نمیدونم دقیقا. بالاخره به یه جاییم رسیده و دیگه نمیتونم تحمل کنم... هم اینکه درست و حسابی نمیتونیم با هم صحبت کنیم. بیست و چهار ساعته باید یه دیکشنری زبان مارها دستم باشه و حرفاشو ترجمه کنم. هم اینکه من یه زمانی مرد آسلام بودم. شلنگ در آسلام حرامه. مگه نمیدونی؟

نفسی کشید و با نگاهی مملو از ترس به نجینی ادامه داد: من اون موقع میترسیدم از لرد. گرم بودم. شماها چرا جلوی منو نگرفتین؟ وای بر شما... وای... اصلا من باید برم. باید همتونو رها کنم...

جیمز که به شدت اوضاع رو وخیم میدید، به آرامی مونتگومری را سر جایش نشاند و به کمک جادو یک لیوان آب کدو حلوایی برایش ظاهر کرد تا بنوشد.

- دایی. نگران نباش. من کمکت میکنم. ما مثلا یه خانواده ایم. اگه ماها به درد هم نخوریم پس باید چیکار کنیم؟ من با تدی هم صحبت میکنم. شما هم با بارتی صحبت کن تا حواس لردک ولدک رو پرت کنه. خوبیش اینه که نقشه ی ما رو که لو نمیده هیچی، بهمون کمک هم میکنه. هم میتونه حواس نجینی و هم لرد رو پرت کنه.

مونتی نفس راحتی کشید و با چشمانش که حالتی غم زده به خود داشت، از او تشکر کرد. جیمز از جایش بلند شد و به بیرون از خانه، جایی که میتوان جسم یابی کرد رفت تا به سرعت به نزد تدی برود.

سپس مونتی هم که از رفتن جیمز اطمینان پیدا کرد، بارتی را صدا کرد تا در گوشه ای خانه این ماجرا را برایش شرح دهد.


محفل ققنوس

جیمز که تازه وارد محفل شده بود. نگاهی به تابلویی که جدیدا جلوی در ورودی نصب شده بود انداخت. پس از کمی جست و جو در تابلوی مذکور، تدی را در آشپزخانه یافت و به سرعت به سمت آشپزخانه شتافت.

- تدی!!!تدی!!! تدی!!!

تدی که تازه متوجه جیمز شده بود به شدت از جا پرید و دوان دوان به سمت او رفت و گفت: چی شده باب؟ مگه سر آوردی؟ نکنه جنگ شده...

- نه! مسئله در مورد دایی مونتیه. باید بیای تا برات تعریف کنم.

و هر دو به سمت یکی از اتاق ها که متعلق به جیمز یا تدی یا هر دوشون بود حرکت کردند تا در مورد داییِ بخت برگشته یشان صحبت کنند.


ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۷ ۱۷:۲۳:۱۴


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
#25

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید
-آقای مونتگومری مونتگومری،گورکن خانه ریدل،فرزند مونتگومری مونتگومری مونتگومری، آیا حاضرید با دوشیزه نجینی،مار لرد ولدمورت کبیر ازدواج کنید؟
مونتگومری هراسان نگاهی به لرد نمود و بعد از روی زور جواب داد:
بله...این افتخار منه که با مار لرد ازدواج کنم.
- دوشیزه نجینی،مار خانگی لرد وبدمورت کبیر،آیا حاضرید که این گورکن را به همسری خود قبول کنید؟
- فش فیش فیش.
لرد از صندلی خود بلند شد و گفت:ایشون گفتن بله،اینو نگیرم باید با سگ همسایه ازدواج کنم.
-پس مبارکه!

یک سال بعد

- دیگه خسته شدم! کلافه شدم...هی تو خونه میخزه فش فش میکنه!

جیمز دستمالی را به مونتگومری داد. مونتگومری دستمال را گرفت و اه جان سوزی کشید:تو که نمیدونی!از وقتی من با این شلنگ ازدواج کردم زندگیم از نفت هم سیاه تر شده!این زن هیچ کاری نمیکنه!میگم چرا ظرف نمیشوری،میگه چون دست ندارم دستکش آشپزخونه دستم کنم!میگم چرا آشپزی نمیکنی،میگه انگشت ندارم شعله گاز رو روشن کنم....جیمز این مارمولک منو کشت!همه کارها با من هست.
مونتگومری مکث کوتاهی کرد و فین دیگری کرد.
-از گورستون خسته و کوفته میام خونه،میبینم خانم با دمش دسته پلی استیشن رو گرفته داره بازی میکنه،نه یک سلامی میکن نه هیچی!فقط راه میره میگه فش فش!من یک چائی از دست این نخوردم!مگه میشه آدم یک سال با یکی عروسی کرده باشه، یک لیوان چایی زنش بهش نداده باشه؟تا الان هرکار کردم این مارمولک رو درست کنم نشد! درست مثل این هست که یک سال آدم با یک شلنگی که هی از این ور خونه به اون ور خونه میخزه زندگی کنه!تازه مشکل که فقط خودش نیست....هرشب دوستاش هم خونه ما پلاسن.چندتا دوست داره درست مثل خودش جک و جونورن.یکیش،مارمولک هست،اون یکیش سوسکِ اون یکیش کرمِ....خلاصه هر شب خونه ما باغ وحشِ...دیگه خسته شدم!

جیمز نگاهی به دائی خود انداخت و با ناراحتی گفت:هیییی....از دست این روزگار.حالا میخوای چکار کنی؟
موتگومری که انگار حرف وی را نشنیده بود ادامه داد: از همون اول هم معلوم به که دوست داره باسگ همسایه عروسی کنه.منو بگو که چه کارهائی برای این کرم کردم!تنها یک کار مونده!باید طلاق بگیریم....البته لرد نباید بفهمه.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۷ ۱۶:۲۸:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.