هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹
#13

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی سوژه]عنکبوتی درون غذای یکی از روزها پیدا میشود و از آن به بعد هاگوارتز تصمیم به اخراج جن های خانگی میگیرد. به جای جن ها خانگی هر روز یکی از گروه ها وظیفه ی تهیه ی غذا را بر عهده دارد. ملت که از این کار اصلا خوششان نمی آید تصمیم میگیرند غذایی با کیفیت بد درست کنند تا هاگوارتز پشیمان شود اما نقشه نمیگیرد و در صورت پسخت غذای بد از هر گروه امتیاز کم میشود.
راه حل دوم آن ها استفاده از جن های خانگی است که آن هم با شکست و کم شدن امتیاز منجر میشود که در صورت تکرار موجب حذف آن گروه میگردد.[/spoiler]

بعد از یک هفته درست کردن غذاها بدون هیچ عیب و نقضی تمامی دانش آموزان گروه ها از این کار شاکی شده و همه در فکر پیدا کردن راهی برای گریز از این مشکل بودند.

جسیکا با عصبانیت چوبدستیش را که در حال خرد کردن سبزی ها بود کنار گذاشت و گفت: تا کی قراره این طوری کار کنیم؟ من دیگه تحملشو ندارم!

لایرا آهی کشید و گفت: حاضرم اخراج شم ولی این کارو نکنم!

با شنیده شدن این حرف ، برقی در چشمان جسیکا نمایان شد و گفت: فکر خوبیه!

لایرا آب دهانش را قورت داد و گفت: حالا جدی نگیر ، باور کن شوخـ...

اما قبل از اینکه جمله اش را تکمیل کند توسط جسیکا به بیرون از گریف کشیده شد.

راهروهای هاگوارتز:

- میشه به منم بگی نقشه ت چیه؟

جسیکا ایستاد ، نگاهی به لایرا انداخت و با امیدواری گفت: تا چند دقیقه دیگه میفهمی!

و دوباره به راه افتادند.

جسیکا که با رسیدن به هر کلاسی درون آن را به امید یافتن کسی سرک میکشید از لایرا پرسید:

- به نظرت ملت الان کجان؟ چرا هیشکی نی؟

لایرا به اطراف نگاهی انداخت و گفت: نظری ندارم! حالا میشه بگی نقشه ت چیه؟

جسیکا بعد از کمی فکر کردن گفت: نقشه که نیست. اما فکر کردم شاید بهتر باشه همه دوباره غذای بد درست کنن.

- چی؟ مگه دیوونه شدی؟ گفتن هر گروهی این کارو کنه اخراج میشه!

جسیکا نیشخندی زد و گفت: منم قصدم همینه!

- شوخی میکنی؟ نه؟

جسیکا دستی به چانه اش کشید و پاسخ داد: بهتره با بقیه گروها مشورت کنیم و این تصمیمو بگیریم. اگه همه گروها بد غذا درست کنن چی میشه؟

لایرا که تازه متوجه منظور جسیکا شده بود گفت: اونوقت همه گروها اخراج میشن و دیگه هیچ گروهی تو هاگوارتز برای درست کردن غذا نمیمونه و این یعنی افزایش شانس برگردونده شدن جن های خونگی!

جسیکا با حرکت سرش تایید کرد و گفت: البته اگه نتیجه ی برعکس نده.

...




Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ شنبه ۵ تیر ۱۳۸۹
#12

آشا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۶ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
« باشد که ارتش دامبلدور پیروز باشد!»

در آشپزخانه:
لايرا:واي...پناه بر مرلين!اين كارا چيه؟مگه زوره؟!اگه ما نخوايم غذا درست كنيم بايد كيرو ببينيم؟!
ناگهان سريوس از آتش روي اجاق سر درآورد و گفت: خوب نگران نباشيد فقط كافيه جن هارو يواشكي وارد آشپز خانه كنيد و خودتان همان جا بشينيد تا آنها غذا درست كنند بعد به اونا بگيد غذا رو خودتون درست كرديد
هرميون:
سيريوس:
هري:
رون:

صبح روز بعد:
امروز نوبت اسلايرتيني ها بود.
مالفوي:هي...هي هي..!هو كريچر!هووووو باتوام! بيا.
كريچر: اوه...ارباب اين پنجره براي من كوچيكه!
- اه...لوس بازي درنيار!زود باش تا صبح وقت نداريم.
- خوب چي درست كنم غذا ؟ ارباب ؟!
- نميدونم فرقي نميكنه ولي اگه بدمزه باشه و امتيازمون كم شه خودت ميدوني!
- اوه ارباب ...باشه...
مالفوي:
كريچر:

ظهر.هنگام ناهار:

مك گوناگال داشت غذا رو امتحان ميكرد تاببينه اگه بده امتيازشون رو كم كنه.
مك گوناگال: به به!
مالفوي:

نوبت هافلپاف.براي شام:
-كريچر كجايي؟!...بيا...!
- كي؟ كريچر كيه؟! منم دابي!
-ها؟ هوم؟ دابي؟! تو اينجا چيكار ميكني؟
- كريچر رفته مرخصي!من به جاش اومدم!
ناگهان...
دامبلدور: داري با كي حرف ميزني؟!
-اممم....هيچي! باخودم حرف ميزنم حوصلم سر نره!
- زود باش همه گشنه اند.
-بله پروفسور!

سر ميز شام:

اسنيپ:اينا مشكوك ميزننا !
همه ي پروفسورها:

فردا ناهار.در آشپز خانه:
نوبت راونكلاو هاست!
اسنيپ تو ديگ آش قايم شده!
- هي دابي!دابي؟ بدو ديگه دير ميشه!
-هومممم؟دابي كدوم جنيه؟!من كريچرم!
-مگه مرخصي نبودي؟
-خوب تموم شد ديگه!
-اها ! زود باش درست كن غذا رو!
ناگهان اسنيپ از ديگ بيرون پريد::no: هه هه هه..! بعد سريع از آشپز خانه بيرون رفت.
صبح روز بعد.روي تابلوي چهار تالار:

<<به علت استفاده جن ها درآشپز خانه از هرگروه 1000 امتياز كسر خواهد شد.درصورت تكرار گروه ها حذف ميشوند>>
باتشكر مدير هاگوارتز


ویرایش شده توسط آشا در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۵ ۱۳:۱۲:۳۹

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
#11

لایرا مونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۳ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹
از روزایی که دیگه بر نمیگردن ! از اون روزای خوب :|
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 39
آفلاین
جسیکا فریاد زد: فهمیدم! خوبه نه؟

-

- اممم خب راس میگین هنوز که نگفتم. با بقیه گروها قرار میذاریم که همه غذاها بد درست کنن.

رون بشکنی زد و گفت: عالیه! وقتی ببینن کیفیت غذاها بده خوشون پشیمون میشن و دوباره جنارو بر میگردونن!

صبح روز بعد:

هافلپافی ها که اولین نوبت آماده کردن غذاها را بر عهده داشتند ، طبق قراری که با بقیه ی گروه ها گذاشته بودند سرگرم پختن غذاهایی با کیفیت بد بودند.

پیوز مرتب از بالای سر اعضای گروهش میگذشت و هربار چیزی را درون غذاهای آن ها میریخت تا پخت غذاها اشتباه در آید.

- هوووم شاید اضافه کردن یکم شکلات توی تخم مرغ بد نباشه.

و شکلات ها را درون آن خالی کرد.

سر میز صبحانه:[/b]

مک گونگال تکه ای تخم مرغ را برداشت و درون دهانش گذاشت. بلافاصله سرفه کنان آن را برگرداند و گفت: اه این دیگه چه تخم مرغیه؟

نگاهی به دامبلدور انداخت که با انزجار به غذایی که درون بشقابش بود خیره شده بود.

فلیت ویک از پشت آن ها گفت: مهم نیس شاید هافلیا بلد نیستن غذای خوب درست کنن.

ظهر ، سر میز ناهار:

راونیا چشمکی به اعضای دیگر گروه ها زدند و سر میزشان نشستند.

رز سقلمبه ای به سلسیتنا زد و گفت: مث اینکه داریم خوب پیش میریم.

چند روز بعد:

برنامه به خوبی پیش رفته بود و همه ی گروه ها با هماهنگی یکدیگر غذاهایی با طعم بد درست میکردند.

در این میان در یکی از روز ها ، اعلامیه ای در چهار تالار قرار گرفته بود که تمام امیدشان بر باد رفت.

« از این پس هر گروهی که در نوبت خودش غذای بدی درست کند ، پنجاه امتیاز از گروهش کم میشود و در صورت تکرار ، آن گروه از جمع گروه ها حذف میشود.[/i]

با تشکر مدیر هاگوارتز! »


خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col


Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸
#10

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
سوژه جدید!

همه ی دانش آموزان چهار گروه ، خوش حال و خندان در کنار دوستان خود در سرسرای عمومی نشسته و در حال خوردن غذاهای رنگین درون بشقاب هایشان بودند.

دقایقی بعد:

- جــــــــــیــــــــــــــغ!

همهمه ی سرسرا در یک لحظه فرو نشست و همگی به سمت منبع صدا برگشتند.

رون با انگشتانش غذایی را که درون ظرف مقابلش بود را نشان داد و گفت: عنکبوت! توش عنکبوته!

دفتر اساتید:

- همه از این موضوع نگران شدن. چه دلیلی داره که توی غذاهای شما عنکبوت پیدا بشه؟ دیگه کسی جرات لب زدن به غذاهای شمارو نداره.

جن خانگی در حالی که مرتب از این پا بر روی پای دیگرش میپرید گفت: ما اشتباه کرد. دیگه تکرار نشد. این اتفاق دیگه نخواهد افتاد.

- ولی الان همه چیز به هم ریخته ، متاسفم!

همان شب ، تالار گریف:

جسیکا به تابلوی گریف اشاره کرد و رو به بقیه گفت: اینجارو نگاه کنین. نوشته که میخوان جن های خونگی رو اخراج کنن.

- هوووم خب این چه اشکالی داره؟

- صبر کنین ادامه شو بخونم. در ادامه گفته که هر روز یک گروه وظیفه ی درست کردن غذاهارو داره. میفهمین یعنی چی؟

هرمیون با ناراحتی گفت: یعنی بیکار شدن اون جن های خونگی بیچاره.

لایرا با عصبانیت گفت: یعنی درست کردن غذا توسط ما! به ما چه اخراج شدن جن های خونگی. یعنی ما باید غذا درست کنیم؟ مگه الافیم!

هرمیون نگاهی به ملت گریفی انداخت و گفت: نباید بذاریم جن هارو اخراج کنن.

- هرمیون شرو نکن دوباره. جن های خونگی اینـ...

هرمیون حرف رون را قطع کرد و گفت: اگه اونارو برگردونیم اونوقت ما دیگه نباید آشپزی کنیم!

اعضای گریف نگاهی به یکدیگر انداختند و به این فکر افتادند که چه طور میتوانند از این کار جلوگیری کنند.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۴ ۱۵:۰۱:۰۷



Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
#9

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
- I am English. I am loving wery much Hermion Granjer !
- چی داره میگه؟
- نمی فهمم، لهجه داره یکم. ولی فکر میکنم داره انگلیسی صوبت میکنه.

پرسی ویزلی و ایگور، از حمام ارشد ها یک غول را خفت کرده بودند.

- I am Dast ** !
- اِ ؟ همون یاروئه که چت باکس رو عاشق خودش کرده؟ چه جالب... .
- استاد ما زودتر از این ها منتظر شما بودیم. راه رو درست اومدید!

تق . (افکت سقلمه! )

- اممم.. یعنی چیز.. Can you speak English?
غول : What Am I 3 sat Doing?
- احمق داره هندی صوبت میکنه؟ خب انگلیسیه دیگه. Do you know David ? DAvid bekham?
-
- مثینکه میشناسدش ..

در همون لحظه در باشدت باز میشه. آلبوس دامبلدور وارد دستشویی شده و بعد از زدن پنج معلق (!)، به سمت غول تیراندازی با چوبدستی رو شروع میکنه. غول هم در ایکی ثانیه ی بعد با صدای گرومپ شدیدی، به زمین می افته.

- عَررررررر... غوووول!
- شما دوتا ، دفعه ی آخرتون بود که با غول جماعت صحبت میکردید.
- قربان این همون یارو دست **** بود!
- پس اونی که تو اتاق من بود کی بود؟

آلبوس با صدای جیغ های ممتد از سوی تالار عمومی گریفندور به آن سو پرواز کرد. پرسی و ایگور نیز به سمت ِ دفتر دامبلدور حرکت کردند.

کلبه ی هاگرید

هاگرید پاشو روی فنگ انداخته و داره یک کتری رو توی دهنش خالی میکنه. سپس، قهوه هارو هم خالی میکنه توی دهنش و سرش رو تکون میده که بهم بخوره و نسکافه اش حاضر بشه.

تق ! تق ! تق !

-شمسینتنشتبمنیس (دهن هاگرید پر است. )
- من لرد ولدمورت هستم.
- نینستبمنتیس؟ ( دهن هاگرید سوخته است. )
- ولدمورت ، اسمشونبر.
- نیمسشن! (داره کم کم خالی میشه.)
- باب، همون کچله! .

هاگرید در رو باز میکنه و ولدی رو میکشه توی اتاقش.
-آخیش... بعله شناختمت، اسمشونبری دیگه، هر خری میدونه تو کی هست... جیـــــــــــــــغ! اسمشونبر! اسمشونبر !
-سیس سیس.. هاگرید! شوکولات؟

هاگرید آروم میشه ونگاه چپ چپی به ولدمورت میکنه. دستش رو به سمت ریش هاش میبره و میگه:

- چی کار داری؟
- ببین هاگرید، میدونی که توی هاگوارتز تعداد زیادی غول رها شده اند. توسط خادم گلم؛ دراکوی خلم. وشما تنها یک راه دارید که بتونید من رو راضی کنید که غول هامو از اینجا خارج کنم.
- و اون چیه؟

- من مجبورم تو رو به گروگان بگیرم هاگرید، ولی میخوام که با استفاده از تو، به سادگی به دامبلدور برسم. بعد هم اون رو بکشمش. فهمیدی چی شد؟ بنابراین یک نامه بنویس و بگو با جغد ِ من تماس بگیرند. همین الان !

هاگرید:

تالار گریفندور

- عع! نگاش کنید. به نظرم فوق العاده بزرگه!
- این از نویل هم چاق تره.
- نویل چاق نبود، یکم تپلی بود.
- منو یاد ورنون دروسلی تو فیلم های هری پاتر می اندازه.

بیرون در روبروی بانوی چاق

- بانوی خوشگل.. عزیزکم! ... باز شو...
- نچ! رمز؟
- رمزم کجا بود.. یادم نمیاد. از من ِ پیرمرد چه انتظاری داری؟
- وا! پیرمرد جلف.. اسم و رسم همه رو خوب یادته یه اسم رمز یادت نیست؟

در توسط بانوی چاق باز میشه و دامبلدور وارد تالار عمومی گریفندور میشه. و سبز ترین، زشت ترین، بزرگترین، ترسناک ترین، خون خوار ترین، ترین و ترین! غول ِ عمر خودش رو مشاهده میکنه.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۸ ۱۵:۳۷:۳۲

[b]دیگه ب


Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
#8

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
تعدادی از اساتید به همراه دامبلدور و هری به سمت دستشویی ارشدها شتافتند.

سر انجام به دستشویی رسیدند ، دامبلدور خودش جلوتر از همه وارد شد. غول ِ غول پیکری در وسط دستشویی ایستاده بود و همانند هری پاتر یک (!) توالت ها را یکی یکی برمی داشت و به در و دیوار میکوبید!

دامبلدور فریاد زد: آماده بشین ... شلیک!

هری در کمال حیرت جرقه ی ارغوانی رنگی را دید که از چوبدستی اساتید و دامبلدر خارج شد و یکراست به سمت غول رفت.

با برخورد پرتوهای طلسم ها غول تلو تلو خورد ، به دیوار نزدیک شد و محکم بر روی زمین افتاد.

- واو پروفسور میشه این ورد رو به منم یاد بدین؟

اما در همان لحظه غول دوباره بر روی دوپای خود ایستاد و دوباره کار پرتاب توالت ها را از سر گرفت.

دامبلدور ، هری و اساتید سریع جاخالی دادند.

دامبلدور به آرامی گفت: حدس میزدم این از نوع مقاوماش باشه. باید وردهامون رو دقیقا توی چشماش نشونه بریم!

اساتید به پیروی از دامبلدور بار دیگر چوبدستی هایشان را تکانی دادند و دقیقا به سمت چشم های غول نشانه رفتند ، اما این کار ممکن نبود زیرا غول مرتب از این سو به آن سو میرفت و ورد به جای رفتن به درون چشم او ، به بدنش برخورد میکرد و در او اثری نداشت.

بالاخره هری گفت: پرفسور بهتر نیست گرز خودشو روی سرش بکوبونیم؟ من همین کارو با اون یکی غول کردم.

- باوشه!

بنابراین گرز را به حرکت در آورد و پس از چندین ضربه بر سر غول ، از پا در آمد و غول سویی افتاد و گرزش سویی دیگر!

هری به غول نزدیک شد و گفت: ولی اینکه الان فقط بیهوشه ... ممکنه دوباره به هوش بیاد.

- هری برو کنار.

دامبلدور هری را کنار زد و دوباره پرتویی ارغوانی رنگ به درون چشمان غول فرستاد. سپس رویش را به سمت اساتید برگرداند و گفت:

- باید این غول رو سریع از مدرسه خارج کنیم. مینروا تو با اسپراوت این غولو ببرین ، بقیه هم دنبال من بیاین تا بقیه ی غول هارو پیدا کنیم!




Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
#7

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
خلاصه سوژه:

یک عدد غول غار نشین در سرسرای عمومی هاگوارتز پدیدار شده بود. هری و دوستانش متوجه شدن که دراکو مالفوی در جمعیت حضور نداره به همین دلیل هری به تنهایی دنبال اون رفت و اورا در زیرزمین یافت. او در همین حین دستی زد و پنج غول از پشتش ظاهر شدند.(پست قبل در نظر گرفته نشد به علت بی ارتباطی با سوژه)
------------------------------------------

پنج غول به آنها نزدیک میشدند، چهار تای آنها بدون توجه به هری و مالفوی به سمت مدرسه حرکت میکردند اما یکی از آنها که بسیار بزرگ نیز بود آنجا ماند. هری خاطره کشتن غول دیگری را به یاد آورد و سعی کرد همان کارها را تکرار کند. فریاد زد:
- وینگاردیم له ویوسا

گرز غول به پرواز درآمد و آنرا مات و مبهوت کرد. هری گرز را به سرعت تکان میداد و با شدت به سر غول میکوبید. غول با دهمین ضربه به زمین افتاد اما هنوز زنده بود.

هری چوب دستی مالفوی را برداشت و به طرف غول دوید و آنرا در چشم غول فرو کرد. او از درد فریادی کشید و همانجا افتاد.
- آهای اسالایترینی بیچاره! چرا هیچ غلطی نکردی؟

مالفوی از شدت ترس به رنگ گچ در آمده بود. هری نیز از شانسی که داشت به خود میبالید. ناگهان یادش به چهار ترول افتاد خیلی سریع از زیر زمین خارج شد.

خیالش از مالفوی نیز راحت بود، چون تا زمانی که چوب دستی اش در چشم غول بود جرات برداشتن آن را نداشت.

هری به سمت سرسرا دوید. تا آلبوس را خبر کند. از آن چهار غول خبری نبود. اما باید اطلاع میداد.
- پروفسور...پروفسور، مالفوی چهار تای دیگشون رو آزاد کرده!

- چی؟

- مالفوی اون پایین، توی زیر زمین پنچ تا غول آزاد کرد که من شانسی تونستم یکیش رو از پا دربیارم. اما چهار تاشون الان توی قلعه هستن.

- تو مطمئنی هری؟

ناگهان صدای جیغ وحشتناکی از دستشویی ارشد ها به گوش رسید.

- پروفسور حتما اونان باید بریم بالا.

- معلما همه پشت سر من، سریعتر...هری تو هم بیا.

...


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱ ۱۲:۳۴:۰۸
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۱ ۱۲:۴۹:۳۵

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۴:۰۵ شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
#6

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 553
آفلاین
هيشششششششششش هري در خواب است

اسنيپ سعي ميكرد تا ولدمورت را از حمله منصرف كند و به همين دليل نزديك بود جان خود را از دست بدهد . اما از ولدمورت قول گرفت كه آسيبي به ليلي نرسد .
ولدمورت به سمت خانه ي پاترها در حواشي دره ي گودريك مي آمد. صداي صحبت و خنده هاي آنها در خيابان مي پيچيد . ولدمورت به در خانه حمله برد و آنرا با يك حركت چوبدستي منفجر كرد . ليلي از جايش برخواست و فرزندش را به بغل گرفت . صداي جيمز كه فرياد ميزد "پناه بگيريد" حتي در اين شلوغي قابل شنيدن بود .
جيمز به طرف طبقه پايين حركت كرد اما قبل از اينكه پايش به زمين برسد ولدمورت طلسم را جاري كرده بود ...
در سوخته با ساختمان تباني كرده بود و در آتش فرو مي فت .
ولدمورت آرام آرام از پله ها بالا مي آمد . ليلي سعي كرد كه به وسيله ي نفرين خلع سلاح از پيشروي او جلوگيري كند و خود را غيب كند اما...
ليلي با چشماني باز كه به هري زل زده بود روي زمين افتاد . قطره ي اشكي از چشمان ليلي بر چشمان هري افتاد ؛ در اين زمان چندين اتفاق عجيب در يك زمان رخ داد . هري در حاليكه اشك از چشمانش جاري بود به آن مرد سياه پوش نگاه مي كرد .ولدمورت قهقه زنان چوبش را بالابرد و باصداي بلند ناشي ازشوركشته شدن بزرگ ترين و كوچكترين دشمنش طلسم مرگ را زمزمه كرد ...
هري گريه مي كرد . ولدمورت آنجا نبود .
هر ي ، هري بيدار شو...!
هري بيدار شد . اشعه هاي آفتاب ازنماي دوردست پنجره قابل مشاهده بود .
در گوشه ي او رون ، دين و نويل روي تخت خم شده بودند سعي ميكردند او را بيدار كنند . بدنش به شدت مي لرزيد ، سرش درد ميكرد . به درون خود فرو رفت و آرام زير لب گفت : سرده !
سپس از جايش برخواست . ديگر خورشيد كاملا خود را نمايانده بود . لباسهايش را عوض كرد و با رون به طرف تالار غذاخوري به راه افتاد .
هري ديشب چت بود؟ تا خود صبح ناله مي كردي . بازم خواب بد ديدي ؟
چقدر بهت گفتم كه زياد شام نخور . هري بياد آورد كه شب قبل به دليل تكميل كردن مقاله ي درس معجون ها چيزي نخورده بود و دلش درد مي كرد .
هنگام صرف صبحانه در سرسراي عمومي پروفسور دامبلدوراز جايش برخاست و بچه ها را به توجه كردن به صحبت هايش فراخواند .او گفت كه به دليل بوجود آمدن مشكل كوچكي براي پروفسور بينز كلاس ايشان امروز استثناعا كنسل مي شود و زمان كلاس او به پروفسور اسنيپ واگذار ميشود .
هيچ چيز بدتر از اين نمي شد . چهار ساعت كلاس با برج زهر مار.


»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۸۸
#5

بیدل آوازخوانold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۹ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۱۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸
از همین دو رو برا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
البوس دامبلدور تا وارد سرسرا شد قول را از پای در اورد و با اساتید
شروع کرد به ارام کردن و رسیدن به زخم های بچه ها.

هری باعجلهبه زیر زمین رسید مالفوی را دید که داشت می خندید
و در پشت سر ان پانسی ایستاده بود هری به سرعت چوبش را کشید ورفت سمت مالفوی ،مالفوی اول جاخورد بعد گفت:به به
فضول خوان فکنمی کردم دیگه این جا بیای .
هری :کثیف تر از تو ادم ندیدم .
مالفوی:چرا دیدی هرمیون.
پانسی :هاهاهاهاهااهاهاها
هری:ببند دهنتو
مالفوی:تو با چه اومیدی اومدی این جا من نمی زارم از این جا جون سالم به در ببری .
مالفوی هم چوبشو در اورد و سمت هری گرفت .
پانسی:مالفوی عزیزم نمی خواد خودتو ناراحت کنی من به حسابش می رسم.
مالفوی با اکراح قبول کرد.
پانسی جلو امد و گفت :اوادا.............
هری سریع تر وردی را گفت و پانسی پرتاب شد ومحکم به دیوار خورد ،مالفوی مبهوت مانده بود .
مالفوی:ای احمق الا هسابتو می رسم.
وشروع به دیول کردند.............................. .
15دقیقه بعد:
هری :اکسپلیارموس .
چوب مافوی از دستی افتاد ومالفوی از شدت خشم داشت دیوان می شد ناگهان خندید وگفت:نمی خواستم کار به این جا بکشه
می خواستم خودم بکشمت و بعد چند بار کف زد و 5 قول بزرگ
از اتاق ها بیرون امدند هری خشکش زده بود می خواست فرار کند
ولی راه فراری نبود مالفوی جلو امد و چوب هری را از دستش گرفت .
هری با خود گفت:کار هاگوارتز تمام است.........................


ویرایش شده توسط بیدل در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۳ ۱۲:۳۷:۴۶

ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�


Re: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
#4

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
هر به سرعت ب سمت دفتر دامبلدور دوید، رون که تازه فهمیده بود هری در حال رفتن است فریاد زد:
- کجا میری؟

اما هری بدون توجه به او به راهش ادامه داد. تقریبا از شش هفت متری غول گذشت و به سمت دروازه سرسرا حرکت کرد. از سرسرا خارج شد و جهت خود را به سمت پلکان دفتر آلبوس دامبلدور تغییر داد، اما در همین لحظه وی را دید که به سرعت به طرف سرسرا می آمد.
- پروفسور...پروفسور!

- هری پاتر، تو اینجا چی کار میکنی؟

- مالفوی، مالفوی...

هری تند تند نفس میزد و حرفش را میخورد، اما دامبلدور در حال رفتن به طرف سرسرا بود و باید هر چه سریعتر خبرش را به او میداد.
- مالفوی و پارکینسون توی سرسرا نیستن غول هم که خود به خودی آزاد نشده.پس...

- پس چی؟ حالا نمیتنم در مورد این صحبت کنم هری، باید زودتر بچه ها رو نجات بدیم...تو چرا نمیری کمک دوستاتف مطمئنم که بهت نیاز دارن.

- اما...

آلبوس بدون توجه به حرف او قدمهایش را سریعتر کرد و به دروازه سرسرا نزدیک میشد.

اما هری نمیتوانست به سرسرا باز گردد، به همین دلیل به اولین جایی که به ذهنش رسید رفت...زیرزمین هاگوارتز.

سرسرا

همه شلوغ میکردند و جیغ میزدند، بزرگتر ها، کوچکتر ها را آرام میکردند و معلم ها در سعی از بین بردن غول بودند. که آلبوس دامبلدور هم به آنان پیوست.

...


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.